فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
1 531
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-127 روز
-7230 روز
اطلاعاتی وجود ندارد
نمایش های پست
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد48 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
آرشیو پست ها
1 531
راننده اسنپ کم سن و سایز بزرگ
#اسنپ #گی
حدود یکماه قبل اسنپ گرفتم برم جایی.راننده اسنپ ی پسر
۱۹ساله بود صندلی جلو نشستم و راه افتاد.مسیرم حدود نیم ساعتی دوربود. من رفتم تو گوشی و داشتم فیلم سکس خودمو که از قبل داشتم رو میدیدم نگو اینم زیر چشمی داشته نگاه میکرده تو مسیر یک جایی که تقریبا خلوت بود کشید کنارو نگه داشت گفت ی چیزی بگم ناراحت نمیشی تعجب کردم گفتم بگو گفت راستش منم داشتم فیلم رو می دیدم فهمیدم خودتی همزمان که داشت حرف میزد دستشو رسوند به کونم و گفت به منم میدی بکنم.اصن مات و مبهوت موندم یهو به خودم اومدم دیدم رفته تو بیراهه و دستش تو شلوارم کونمو میماله منم که همیشه حشری .کیرشم دراورده یا حضرت عباس کیرنبود خرطوم فیل بود خاستم بخورم فقط کلاهک کیرش همه دهانم روپرکرد .گفتم من نمیتونم بهت بدم اونم تو ماشین ک استرس میگیره منو.گفت خونه رفیقم همین اطرافه بریم اونجا .گفتم اونم میکنه گفت اره دیگه نمیشه ک بریم حال کنیم اون تو کف بمونه گفتم پ ولش کن خودم خونه دارم بریم .رفتیم خونه خودم و من لخت کردم شورت اونم دراوردم وای ترسیدم .بش گفتم من توشی نمیتونم بدم به این کیر که مثل خرطوم فیل اگر لایی میزنی اوکیه .شروع کرد به مخ زنی که من کار بلدم و جوری میکنم دردت نیاد.گفتم دردم نمیاد جر میخورم.گفت اگه اذیت شدی درمیارم .چشمت روز بد نبینه کیرشو روغن ماساژ زد یک تف هم زد سرکیرش،وگذاشت روسوراخم از بس لیز بود هم تکون خورد سر کیرش،رفت توش که حس،کردم نفسم بند اومد .نتونستم حرف بزنم فقط با دستم گرفتمش ک بیشتر فشار نده .منم حسم جوریه که وقتی کیر میره توش دوس ندارم طرف تا ابش نیاد دربیاره .
دور سوراخمو ماساژ میداد یواش یواش فشار میداد.
حس کردم تخماش داره میخوره به سوراخم با یک آینه کوچیک نگاه کردم. دیدم کیرش تابیخ تو سوراخمه وتخماش میخوره به سوراخم .ی کم هموجور نگه داشت تا جا باز کنه و یواش یواش جلو عقب میکرد خودشو هم درد داشت هم لذت میبردم ولی دوست داشتم آبش زودتر بیاد.اب من داشت میومد بدون اینکه حتی به کیرم دست بزنم .وقتی میدم وابم از بکنم زودتر بیاد دیگه نمیتونم بدم چون حسم میپره و واقعا اذیت میشم بش گفتم ارمن داره میاد اونم تلمبه هاشو تند کرد وهمزمان ک اب من اومد دیدم اونم ی اه کشید و افتاد روم و حس کردم توش داغ شد.گفت از منم اومد .ی چند دقیقه همونطور روم بود و کیرش تو سوراخم خوابیده بود وقتی دراورد گفتم ی عکس از سوراخم بگیر.گرفت دیدم سوراخم اندازه سر نوشابه خانواده باز شده.چند باری بهم زنک زد گفتم نیستم فعلا و اون اولین سایز بزرگی بود که خیلی اتفاقی ترتیب منو داد و گایید منو. عکس مال همون سکسمه
نوشته: رضا
1 531
ابطی داشتن. خیلی جا خوردم و حدس زده بودم چون همکارام می دونستن شوهرم و پدرشوهرم دارن میرن برای مسافرت درمانی، و این آقا هم تلاشش و بیشتر کرده که مثلا تو ایام بی شوهری م موفقیتی بدست بیاره. جواب دادم “خیلی برات متاسفم که زن و بچه تو ول کردی افتادی دنبال شوهر من که آتو بگیری. این خانم هم خواهرشه و با هم کار داشتن و من هم درجریانم. حتی اگر یه زن دیگه ای هم بود باز هم چیزی به تو نمی رسید. انقده وقتتو تلف نکن”. الکی گفتم خواهرشه که پررو نشه و در جریان مسایل خانوادگی م قرارش ندم. اما دلم آشوب شد. درسته من عاشق سینه چاک مهران نبودم. اما بی تفاوت هم نبودم و زندگیمو دوست داشتم. و اصلا چنین چیزی بعید بود از مهران و شخصیتش!
نتونستم تا بعد سفرشون صبر کنم و باهاش درمیون گذاشتم. عصبانی شد داغ کرد بدوبیراه گفت به علی چپ زد خودشو… و آخرش همونطور که قابل حدس بود یه توجیهی پیدا کرد که “والا من باهاش رابطه ندارم. من یه تار موی تورو به صد تا ازینا نمیدم. خودش زندگیش خراب شده حالا اومده دنبال من که هم درددل کنه سبک شه. هم شایدم می خواست رابطه برقرار کنه دوباره، که من زدم تو برجک شو قبول نکردم و …” از این توجیهات…
خیلی خوب میدونستم که همش چرنده. ولی با همون غرور همیشگی م فقط گفتم “اکی!” و بحث رو تموم کردم. خودشم با شناختی که ازم داشت می دونست که باور نکردم و فقط حوصله بحث رو ندارم. و خوشبختانه دو روز بعدش رفتن و برای سه هفته ای همه شون ازم دور بودن. نمی خوام وارد جزییات اختلافات بعدم با مهران بشم چون ماهیت روایات این سایت نمی طلبه و خلاصه می کنم.
همونطور که گفتم برگشتن و با پیگیری درمان ها و فیزیوتراپی ها یواش یواش مشکلات حرکتی نادر رو به بهبود شد و با واکر و بعدا با عصا راحت راه می رفت و خیلی روحیه ش خوب شده بود. نکته جالب برام این دو شخصیتی بودن اعضای این خانواده بود که همه شون به نوعی درگیر بودن! اون از نادر که گاهی یه آدم مهربون و حامی پدرگونه بود و در شخصیت دیگرش یک آدم هوسباز غافلگیرکننده می شد. این از مهران که از طرفی یه شوهر مهربون و دوست داشتنی بود و گاهی چنان مرموز می شد و پنهان کار، که انگار هیچ شناختی دیگه ازش نداشتم. روزبروز هم موارد نامطلوب جدیدتری ازش رو میشد تا اینکه با مشورت و اینها تصمیم به طلاق گرفتم. دخترم که اصرار دارم اسمش رو اینجا نیارم براش بورس تحصیلی گرفتیم و از ایران رفت و من هم درگیر پیگیری کارهای طلاق بودم. که بالاخره انجام شد. یک سالی گذشت و خودم هم تو پروسه مهاجرت افتادم. از اون جایی که شغل من هم بی ربط به این پروسه نبود کارها زود انجام شد و ویزام اومد. نادر گاهی به من پیام میداد که هر تصمیمی بگیری برامون محترمه و منو همیشه حامی خودت بدون و … یه ماهی مونده بود به رفتنم می خواستم ماشینم و بفروشم که به نادر پیام دادم چون کلی دوست نمایشگاهی داشت و خودشم خبره ی این کار بود. یه شب پیام داد که “لطفا بی خبر نری، حتما بیا قبل رفتنت ببینمت”. میدونستم اگه برم بازم ممکنه اتفاقی بیفته. ولی انگار دلم نمیومد بدون دیدنش برم. اتفاقا نوروز بود و گله می کرد که یه سر به من نزدی! واقعا به جز اون اتفاق همیشه با من نایس و حمایتگر بود. از طرفی هم انگار دوست داشتم برم. جواب دادم “میام حتما همین روزا، ولی ازت می ترسم نادر!”
یه جمله کوتاه جواب داد : " نگو اینجوری! خودت میدونی چقدر برام عزیزی، بیا نگران نباش. منتظر خبرتم". کل شب و در مورد اینکه اگه برم چه صحنه هایی رخ میده خیالبافی می کردم. هم شهوتی می شدم هم خودمو گول میزدم که نه! حتما فقط به عنوان پدرشوهر سابق میخواد خداحافظی کنه و رفع دلگیری.
فردا سرکار بودم . همچنان داشتم به تردیدم فکر می کردم که پیام اومد “الهام جان سرکاری؟ عصری منتظرت باشم؟”
باز هول شدم و دستام می لرزید. بی اختیار جواب دادم " سلام نادر، کارم که تموم شد تو راه رفتن به خونه یه سر به شما می زنم".
حدود دو و نیم کارمون تموم شد و من راه افتادم. اصلا کله م دیگه کار نمی کرد انگار. واقعا داشتم میرفتم پیشش! اونوقت که پدرشوهرم بود اونجوری کرد. حالا که دیگه یه مرد غریبه س! رسیدم طبقه ش در زدم. در رو باز کرد، با عصا اومده بود و نیشش تا بناگوش باز شده بود. با اون عبای معروفش که همه ش تو خونه دیگه رو دوشش می انداخت. سلام دادم. واقعا از ته قلبش انگار گفت " سلام عزیز دل من، چقدر خوشحالم کردی" و دستاشو باز کرد بغلم کنه. منم بغلش کردم و صورتم رو و بعد دستم رو بوسید. منم فقط گفتم “مرسی لطف داری”. رفتیم نشستیم و خیلی صمیمی و مهربون ازم می خواست پذیرایی کنه. تا اینجاش همون پدر شوهر دوست داشتنی سابق م بود. مطمئن نبودم اون یکی شخصیت ش کی رونمایی میشه و شاخ هاش درمیاد! گفتم " خودتو اذیت نکن، من که همه جا رو بلدم خودم چایی و میوه میارم"…
ادامه دار
1 531
ماجرای عجیب با پدرشوهرم (۳)
#پدر_شوهر
...قسمت قبل
برگردیم به وقتی که اون اتفاق بین من و نادر افتاد و مهران از ترکیه برگشت. من یه همکار، یعنی یه مدیر بالادست، در محل کارم داشتم که یه جورایی معاون و دوست صمیمی رییس بود. از آن آدم هفت خط ها. بارها به من پیشنهاد بیرون رفتن و پیام میداد که من بی توجهی می کردم و فقط یه بار جوابش رو دادم که “هم من متاهل م هم شما، و حتی اگر اینجوری هم نبود بازم جوابم به شما نه بود. لطفا تمومش کنید چون ادامه بدید به رئیس اطلاع میدم”. گرچه می دونستم به رییس بگم هم هیچ اتفاقی نمی افته و احیانا اتفاقا خودش هم در جریانه! اونم زیرآبی می رفت ولی خیلی ریز، و از لحاظ شخصیتی هم ظاهر رو رعایت می کرد اگر نه مثل دوستش بود. کلا برام عجیب نبود اینجور مسائل و مردی اگر آداب رو رعایت می کرد تعجب می کردم! و همیشه هم نسبت به مسائل خصوصی دیگران بی اعتنا بودم. مثلا یه همکار خیلی جوون مجرد داشتیم، یه دختر خیلی خوشگل و بامزه ای بود که نمی دونم چرا استخدامش کردن چون اصلا نیازی نبود و یکی از دوستان می گفت که با هر دوی رئیس و آقای معاون در ارتباطه! بگذریم. به من ربطی نداشت. این آقای پررو به هر وسیله ای دست میزد تا با من ارتباط برقرار کنه. مهران رو می شناخت دورادور و چند بار هم سلام احوالپرسی کرده بودن. و یه مدتی همش به من پیام میداد که شوهرت داره بهت خیانت می کنه و تو می خوای بهش وفادار بمونی. میدونستم داره چرت و پرت میگه تا سر صحبت رو باز کنه. یه بار جواب دادم " حتی اگر اینطور باشه به خودمون مربوطه، و این مساله امتیازی برای شما محسوب نمیشه!".
مهران از ترکیه برگشت. منم هنوز کمی درگیر ذهنی اون ماجرا با نادر بودم. یه دو سه روزی گذشت. شب با هم سکس کردیم و طبق معمول زود و معمولی ارضا شد. گفت “بذار فردا صبح دختره(دخترمون رو به شوخی دختره صدا می زد و دخترم هم آقاهه یا باباهه صداش می کرد همه ش) بره مدرسه ما یه راه دیگه بریم بهتر بکنمت!”. جالب بود چون معمولا چهار پنج روز در میون هوس می کرد. صبح داشتم صبحونه و کافی درست می کردم که دیدم پاشده رفته دوش بگیره و بعد چند دقیقه صدا م زد با کلی لوس بازی که بیا تو حموم. رفتم بهش ملحق شدم و گفت دلش میخواد ازین به بعد بیشتر سکس کنیم. منم خودمو خوشحال نشون دادم و با خنده گفتم “چه عجب جون بابا چه لات شدی! من که از خدامه!”. براش ساک زدم خودمو هات نشون دادم و ازم خواست که از پشت بکنه. (چند بار ازم خواسته بود که من نمی ذاشتم، دردم میگرفت. یکی دو بار هم فقط اجازه دادم سرشو بکنه تو که زود آبش می اومد) اونروزی انگار سکسش بهتر شده بود و منم داشتم سرحال میومدم. کمی ژل ماساژ برداشت در سوراخ کونم مالید و آروم کرد توش. بعد مدتها انگار خوشم اومد. درد همراه با لذت بود. سرم خم بود توی وان و چند تا تلمبه که زد دیدم داره آخ و اوخ ش بلند میشه گفتم در نیار توش بریز. تازه داشتم هوسی می شدم که آبشو ریخت تو کونم. گفتم درش نیار و دستش و گذاشتم رو کصم که یعنی بمال برام ادامه بده. واقعا به ارضا نیاز داشتم. چیزی که کمتر تو زناشویی م اتفاق می افتاد. تا چشمامو می بستم باز اون صحنه یادم میومد و اون حالتی که نادر روی وان خونه ش خفت م کرده بود. ولی انگار بدم نمی اومد و داشتم لذت می بردم و هی تجسمش می کردم. کیر مهران تو کونم خوابیده بود و یواش قل خورد بیرون. گرمای آبش رو توی کونم و لیز خوردن آبش رو تو اون قسمت حس می کردم و همچنان دستشو روی کصم نگه داشتم و می مالیدم که با یه ناله ی بلند و طولانی … ارضا شدم. خیلی شدید. انگار مدتها تو جونم مونده بود! طوری که چند ثانیه درمیون دوباره پاهام می لرزید و لذت می بردم. اومدیم بیرون و دیدم مهران همچین راضی و مفتخر پرسید “خوب بودا! نه؟” گفتم “آره عزیزم خوب بود مرسی. خیلی بهتر شدی؟” و انگار پیروزمندانه به خودش افتخار کرد. اما روزای بعد بازم همونطور می شد، زود ارضا و کم شهوت. منم این مساله رو دیگه پذیرفته بودم. اما چیزی که برام عجیب بود تجسم نادر موقع زناشویی م با مهران بود. دیگه داشت بخشی از ذهنم می شد و انگار نمی خواستم این واقعیت رو بپذیرم.
چند روز مونده بود به سفر آلمان برای جراحی نادر. مهران و نادر با یکی از دوستان خیلی مشهور نادر که اسمش رو نمیارم قرار شد برن و مینا هم می خواست که از دبی بهشون بپیونده و پیش باباش باشه. منم هم بخاطر کارم و هم بخاطر مدرسه دخترم موندم و باهاشون نرفتم. یه روز تو محل کارم نشسته بودم که دوباره آقای معاون! پیام داد که “هی بهت می گم تو باور نمی کنی! بفرما…” و چند تا عکس برام فرستاد. عکس مهران بود با یه خانمی. چند تا عکس تو ماشین و چند تا عکس تو کافی شاپ. تا اینجاش خب زیاد نگران کننده نبود و قابل توجیه بود. اما نکته ش این بود که خانمه رو شناختم. دخترخاله ش بود که دوران مجردی انگار با هم تمایلاتی و رو
1 531
دختر ۲۲ ساله که تازه ۲ سالیه ازدواج کرده
خلاصه وقت کردن شد . خوابوندمش پاهاشو آورد بالا گذاشتم رو شونم و دم کوصش کیرمو هل دادم رفت توش . اصلا کیرم خودش سر خورد رفت تو . انگار کوصش تشنه کیر بود . اسپری زده بودم و زیاد چیزی حس نمیکردم . احساسم بیشتر بخاطر آه و ناله هاش بود و اینکه خیلی دوسش داشتم . یادم می فتاد زن همسایمون زیر کیرم خوابیده عشق میکردم . آقا چه تلمبه ای میزدم . کوصش آب انداخته بود . درمیاوردم دوباره محکم میکردم توش . اونم داد میزد میگفت فرزاد توروخدا منو بگیر !! بیا شوهرم شو
منم میگفتم باشه. چشاشو بسته بود سرشو تکون میداد فقط
بلندش کردم گفتم دستاتو بزن دیوار و کونتو بده عقب اینکارو کرد دیدم کوصش از زیر زده بیرون وااای . جووون چه سوراخ کون تمیزی داشت . دستامو فشار دادم رو لپ کوناش و کردم توش . میزدما . عرق بود که از صورتم شره میکرد رو کونش
تو همون حالت درآوردم بکنم تو کونش گفت نه دردم میاد . خواهش کردم . گفت فقط آروم . گفتم باشه . سرشو خواستم بکنم دیدم داره ناله میکنه . اصلا نمی رفت تو . تف زدم سر کیرم دوباره امتحان کردم دیدم سرش رفت یه داد بلند کشید گفتم تکون نخور . همون حالت وایساده بودیم . نگاه میکردم میدیدم کیرم داخل کونشه بیشتر تحریک میشدم . میگفت فرزاد تورو قرآن نکن پاره شدم . گفتم فقط یه سانت بکنم توش . با ترس و دلهره گفت باشه . یکم فشار دادم که رفتم جلو کیرم در اومد . فهمیدم واقعا دردش میاد . حالا نمیدونم بعضیا چجوری میگن تا دسته کردم تو کون فلان دختر !!! گفتم بخواب داگی بکنم . خودشم عاشق این پوزیشن بود . خوابید کمرو داد پایین کونش قلمبه زد بیرون . تف زدم دستم و مالیدم به کوصش و کردم توش . یکم زدم دیدم داره پاهاش کم کم میلرزه !! گفتم چی شده . دوتا آه کشید گفت اومد . جووووون . منم فهمیدم ارضا شده . سه چهار دقیقه محکم با تمام توان زدم . کوصش واقعا گشاد شده بود . میکشیدم بیرون آبش قطره ی آروم میریخت بیرون . گفتم کجا بریزم گفت بریز توش !! خیلی حشری بود خیلی بیشتر از من . نمیدونم حالا قرص خورده بود یا نه . ولی اینکارو نکردم کشیدم اینقدر خالی کردم رو کمرش که پاهام داشت میلرزید و آبم هی میومد . انگار ۵ سال ارضا نشده بودم . بعدش مثل جنازه ولو شدیم زمین
۱۰ دقیقه بعد بلند شدیم و همه چی رو مرتب کردیم و اومدیم همونجا که سوار کرده بودم پیادش کردم رفتم ماشین دوستمو دادم با موتور برگشتم خونه دیدم سر کوچه داره بچشو میبره خونه . نگاه کرد خندمون گرفت و … اینم یه خاطره صددرصد واقعی . اگه راضی کننده بود لطفا لایک بزارید و یه کامنتم بزارید تا سکس تو ۲۴ سالگیم با دختر عمه ام که طلاق گرفته بود رو هم بنویسم . ارادت 🌹🙏
نوشته: فرزاد
1 531
فرزاد و رعنا (۲)
#باغ #زن_همسایه
...قسمت قبل
درود بر شما رفقا ، عیدتون مبارک . خواهش میکنم اگه داستان قبلیم رو که نوشتم رو نخوندین برید اول اونو بخونید ، زیاد نیست بعد بیاین اینو بخونید ، چون تو کامنت های اون داستان اولم دیدم بعضیا نوشتن تکراری بود و کپی کردی !! اول اینکه من تازه با این سایت آشنا شدم و شاید ۵ تا هم داستان نخوندم . اینقدرم بیکار نیستم بیام داستان کسی دیگه رو کپیکنم . هر اتفاقی که برام افتاده بود مو به مو گفتم . شما به همه شک دارید . همونطور که قبلا هم گفتم میتونستم داستان رو یه جوری بنویسم که عشق کنید ولی دلیلی نمیبینم چرت و پرت بگم . من ۳۳ سالمه و بچه ۲۰ ساله نیستم بیام توهم بزنم و آرزوهامو بنویسم . این خاطره هم برا ۱۳ سال پیش بود و بچه بودم
در ضمن بله سال ۹۰ مجازی نبود
شاید فیسبوک و یاهو تو سیستم های خونگی بود ولی مجازی فراگیر نبود و حتی گوشیای لمسی هم مد نشده بود من خودم نوکیا n73 داشتم که از سال ۹۳ کم کم دیگه گوشیای لمسی و وایبر و لاین مد شد ، پس خواهشا اینقدر دنبال زیر بغل مار نباشید . من داستان واقعیم رو تعریف میکنم تا بتونم اون حسی که داشتم رو منتقل کنم تا عشق کنید . ولی متاسفانه ما ایرانیا این اخلاق بد رو داریم دیگه . ببخشید سرتون رو درد آوردم
ادامه داستان رو میگم
من خواستم از درب خونشون بیرون برم که دیدم ای بابا همون لات و لوتای کوچه نشستن یکم پایین تر از روبروی خونه اینا زیر درخت توت
هیچوره نمیتونستم برم بیرون . چون خونه ۵۰ متری راه فرار نداره که . فقط یه حیاط بود که اونم می افتاد رو محله . زود زنگ زدم به یکی از رفیقام گفتم برو یه نیسان آبی کرایه کن بیا درب خونه ما . تا اینکارو کنه نیم ساعت طول کشید . فکر کنید ما چه استرسی داشتیم . زن مردم رو کردم و حالام گیر کردیم تو خونشون و یکی دو ساعت دگ هم شوهرش از سرکار میاد . اینم بچش بیدار شده تو حیاط بازی میکنه !! از طرفی صدای مادر خودمو از کوچه با خانومای دیگه میشنوم !! اصلا یه وضع خیلی بدی بود . تو دلم هزار بار توبه کردم . دوستم با نیسان رسید . از زیر در که خم شدم نگاه کردم دقیقا نیسان جایی پارک کرده که من از در بیرون برم اونا نمیبینن . با هزار ترس و بسم الله و … از خونه زدم بیرون . اونم بصورت نشسته !! اومدم بیرون دیدم کسی ندید و نفهمید . اونموقع کرایه این نیسان وانت ها شاید ۱۰ تومن بود . از خوشحالی ۵۰ تومن دادم بهش گفتم اقا برو دیگه کارمون حل شد . رفیقمو کلی بوسیدم و … ۲ ۳ روز گذشت تا اینکه بهش گفتم من سیر نشدم . این سکس نشد باید یبار دگ بکنیم . گفت نه دیگه نمیشه . از من اصرار از اون انکار . گفت خب کجا بریم . گفتم بچتو بده خواهرت نگه داره . ساعت ۱۰ صبح میریم تا ۲ برمیگردیم . گفتم از دامادمون کلید باغشو میگیرم میریم اونجا . گفت باشه . آقا اون روز رسید و قشنگ خودمو تمیز اینا کرده بودم . دو سه تا کوچه اونورتر اینو سوار ماشینم کردم ( ماشین رفیقم ) چون خودم موتور داشتم . و دیدم وااای چه آرایشی کرده . یه زن چادری خوشگل که بوی عطرش کیرمو شق میکرد . اصلی وقتی نشست گفتم جون مادرت بازیش بده . اینم میخندید میگفت لوس نشو . فکرشو بکنید . یه جوان ۲۰ ساله کوص ندیده ( یکی تو کامنتا بهم گفته بود جقی کوص ندیده !! توم اگه سال نود ۲۰ سالت بود کوص نمیدیدی ) اصلا باورم نمیشد قراره بکنمش . گفت یه ساعت رفتم حموم و لباس نو پوشیدم و … اینارو میگفت من تو ماشین دیوونه تر میشدم . خلاصه رفتیم باغ رسیدیم ماشینو پارک کردم رفتیم تو . انقدر حشری بودیم اصلا تو راه چیزی نخریدم واسه خوردن !!! رفتیم تو نفهمیدم چجوری فقط لباساشو درآوردم . چون سری قبل گفته بود ملافه باید بکشی و کوصمو نبینی فکر میکردم شاید چون زایمان اینا کرده وضعش بده . ولی شورتشو کشیدم پایین دیدم شکمش و اندامش مثل دخترای ۱۶ ساله ست . دفعه ی اول اصلا نتونسته بودم خوب ببینم . فقط اینو فهمیدم که خوابوندمش و شروع کردم به خوردن کوصش . چه کوسی داشت . تمیز بدون یدونه خط و خال و تمیز . وای چه حس عجیبی داشت . اولش زبون میزدم فقط . ولی دیدم خیلی حس خاصی داره شروع کردم به خوردن . یه جوری داد میکشید که چادرشو گذاشته بودیم جلو دهنش . موهامو چنگ میزد منم خوابیدم و دارم میخورم.کوصش چه ابکی شده بود . یعنی یه کیر ۳۰ سانتی کلفت میخواست که من نداشتم . مال من نهایتش ۱۳ یا ۱۴ سانت بود ولی کلفت . تو همین حین که میخوردم یهو گفتم وااااااای . گفت چی شد . ترسید اصلا . گفتم بازم اسپری و قرص یادم رفت . خندید گفت آوردم . قند تو دلم آب شد . اسپری رو از کیفش درآورد و منم اینقدر اسپری کردم به زیر کیرم . یه دیقه بعد کیرمو حس نمیکردم . با خودم گفتم این شد یه چیزی . انقدر خوشحال بودم . واقعا براتون اون لحظه رو آرزو میکنم . میدونستم حداقل نیم ساعت آبم نمیاد . ی کس خوشگل جلوم بود اونم مال یه
1 531
شت وسط رو کردم توش
دیدم داره موج میده
فهمیدم خیلی حشریه
انگشتو با سرعت بیشتری میبردم تو کصش و بیرون میاوردم
با زبون هم کلیتوریسش رو میخوردم
نفسش تند شد
ناله هاش بلند
یهو سرمو با دستش از پشت گرفت و فشار داد سمت کسش
داشت میومد
یهو با یه ناله سکسی گفت سیااااااوش
و تمام!!!
لرزید و ارضا شد
کیرم داشت میترکید
تا الان اینقدر واسه یه کس صبر نکرده بود
ولی انگار این بار فرق داشت
انگار آوا باید خیلی کیف میکرد
اومدم بالا
نگاهمون گره خورد به هم
گفت مرسی سیاوش
خیلی عمیق ارضا شدم
گفتم خواهش میکنم عزیزم
وظیفه م بود
گفت میشه بری توم؟
گفتم نه
گفت یعنی چی
گفتم یعنی اینکه خودت باید بگیری و بذاری توش
گفت ای توله سگ پاشو بیا ببینم
پاهاشو باز کرد
رفتم لای پاهاش
شروع کردم لبش رو خوردن
کیرمو با دستش گرفت
تنظیم کرد و چند بار بالا پایین کرد که سرش به خیسی کسش آغشته شه
یه فشار آروم
و با یه هول رفتم توش
خیس بود قشنگ و خیلی نیازی به زحمت نبود برای فشار دادن
چند بار آروم عقب جلو کردم
تا مختصات کسش رو حس کنم
فرق داشت با کس آیدا
حتی ترشحات و مدل خیسیش هم فرق میکرد
خیلی جذاب بود برام همه جوره
فقط نگاهش میکردم
اونم همینطور
انگار قرار بود فقط سکس نکنیم
انگار قرار بود همه جوره همدیگه رو حس کنیم
انگار هر دو تامون میخواستیم چیزی فراتر از یه سکس ماشینی بینمون اتفاق بیفته
آروم تلمبه میزدم
با ریتم کند
چشم تو چشم
همدیگه رو نگاه میکردیم
گاهی لب میگرفتیم
دستامون همدیگه رو نوازش میکرد
دستاش رو کمر و گردنم خیلی خوب کار میکرد
مشخص بود سکس رو بلده و دختر خوش سکسیه
چند دقیقه با همین ریتم و فضا جلو رفت
و هر دو داشتیم یه حس جدید رو تجربه میکردیم
بدون هیچ حرفی بینمون
نگاه گره خوردهمون و لمس بدنهامون داشت تمام حسها و حرفای قشنگ دنیا رو واسمون معنی میکرد
انگشتاش روی کمرم بود و نوازشم میکرد
یه وقتایی دستش رو میاورد رو بازوهام و فشارشون میداد و بهم میفهموند که از اینکه توشم خیلی داره لذت میبره.
عجب حسی بینمون درگیر شده بود
عجب سکسی رو داشتیم دو نفری میساختیم
ولی اصلا دیالوگ نمیگفتیم تو سکس به هم
فقط با بدنهامون داشتیم این ارتباط قوی و عمیق رو شکل میدادیم
بعد حدود بیست دقیقه از ریتم آروم
حرکتم رو تو کسش تندتر کردم
محکم تو کسش تلمبه میزدم
نفساش تند شد
ناله هاش بلند شد
شروع کرد پشتمو چنگ گرفتن و آه عمیق کشیدن
چشماش رو بسته بود و فقط چنگ می گرفت و نفس نفس و ناله داشت
فهمیدم میخواد بیاد
تند ترش کردم
محکم تو کس تنگش تلمبه میزدم
بعد چهار پنج دقیقه
در گوشش گفتم:
آوا آبتو میخوام، بیا برام
یهو توجهش جلب شد
انگاری که تمرکزش برگشته باشه نگاهم کرد
گفتم این اولین باره که میخوای بیای وقتی تو کستم
پس برای من بیا
با یه لبخند گفت:
من الان فقط واسه تو میام سیاوش
لبش رو چند دقیقه خوردم و کیرم رو تو کسش حرکت میدادم
تلمبهها رو تندتر کردم و هر چند تا تلمبه یه دونه عمیق هل میدادم که تا ته کصش بره و تهش رو لمس کنم
این ریتم خیلی براش لذت بخش بود
و برای من هم
تو همین فاز بودیم که یهو گفت:
سیاوش دارم میام
سیاااااوش
و تمام…
لرزید زیرم
و ارضا شد
وقتی ارضا شد شروع کرد لبامو خوردن
مشخص بود که خیلی راضیه و بهش حال داده
منم بعد ۴-۵ دقیقه که داشت با حس خوب و عمیق لبم رو میخورد ارضا شدم
خوابیدم بغلش و شروع کردم لباش رو خوردن
طوری مشغول هم شده بودیم که کاملا حواسمون از مهرداد و آیدا پرت شده بود
البته من وسط سکس یه جاهایی صدای ناله های آیدا رو میشنیدم که همین هم حشری ترم میکرد
ولی در کل حواسمون تقریبا اصلا به اون دو تا نبود
تا اینکه جفتمون ارضا شدیم و افتادیم رو تخت
بعد ارگاسم کشیدمش تو بغل خودم
یکی دو دقیقه همدیگه رو نگاه کردیم
و شروع کردیم لب گرفتن
برای تشکر از حس خوب و لذتی که بود واضحا هر دو داشتیم تلاش می کردیم که رضایت مون رو با این کار به اون یکی نشون بدیم
بعد چند دقیقه بهش گفتم…
نوشته: سیاوش
1 531
۳ نفر دیگه باهاش موافق بودن.
من آهنگ hold you از clann رو گذاشتم و هر ۴ نفر وایستادیم برای رقص دو نفره
آوا جلوم وایساد
قدش از آیدا حدودا شش هفت سانت بلندتر بود و به به لحاظ تناسب قدی به من نزدیکتر بود و همین در نگاه اول برام جذاب بود
نور رو کمتر کردیم که راحت تر بتونیم بریم تو حریم هم
اولش که آوا جلوم وایستاد سرش پایین بود و تو چشمام نگاه نمیکرد
فقط دستامون تو دست هم بود
برای شروع دستم رو بردم زیر چونه ش
سرش رو آوردم بالا که نگاهمون درگیر شه
زل زدیم به هم
مست
در اشتیاق کامل به یه نفر جدید
در جذابیت انسانی و امن
و در عطش برای لمس بیشتر…
لبم رو بردم سمت لبش
بوسیدمش
آوا به یه بوسه قناعت نکرد و ول نکرد لبم رو
سر دادیم لبامون رو روی هم
بعد دو سه دقیقه که دستامون هم روی بدن هم کار میکرد لبمو بردم سمت گوشش و بهش گفتم
آوا هرجا که اوکی نبودی بهم بگو جلوتر نریم
با چشمای مشکی درشت قشنگش نگاهم کرد و در گوشم گفت
مرسی که گفتی ولی من خیلی اوکی ام
این حرفش آبی بود رو آتش شرم و مراقبت من
خیلی خوشحال بودم که اوکیه
و بخاطر گلی که زده بودم هیجانم رو سقف بود
انگاری بله رو از عروس گرفته بودم و تمام!
تمام یعنی شروع
شروع یک عاشقانه
عاشقانهای خطرناک
شروع کردم باز لبش رو خوردن
زیر چشمی مهرداد و آیدا رو هم میپاییدم
خداروشکر اون دوتا هم خیلی گرم بودن و مثل ما سرشون تو هم و به هم مشغول بود
نمیتونم انکار کنم که دیدن آیدا با یه مرد دیگه برام چقدر حسهای متفاوتی رو میاورد بالا
ولی چون خودم تو زمین بازی جذابی با آوا بودم بیشتر تمرکزم رو خودمون بود
هر ۴ نفر غرق رقص و لولیدن تو هم و پیشروی به سمت خاکریز ممنوعهها بودیم
انگار داشتیم نزیستههایی که سالهای سال از تجربه کردنش محروم بودیم رو تجربه میکردیم
آهنگ hold you حول و حوش ۹ دقیقه س
۳ بار تکرار شد
و طی این مدت هر ۴ نفر ما داشتیم تو هم وول میخوردیم
و از این همه رهایی و هیجان بالا لذت میبردیم
تو گویی چند تا پسر دختر ۱۸ ساله برای اولین بارشون هست که به هم رسیدن و دارن تجربه میکنن
انگار نه انگار سی و خوردهای سال سنمونه! 🙃
آخرای آهنگ من خودمو آوا رو نزدیک مهرداد و آیدا کردم
و خطاب بهشون گفتم
بچه ها میخواین بریم تو اتاقا و خلوت کنیم؟
مهرداد اول جواب داد
گفت من اوکی ام
بعد آیدا اوکی رو داد
و در آخر هم آوا
مهرداد و آیدا رفتن تو اتاق خواب ما
من و آوا هم رفتیم تو اتاق مهمان
در اتاق رو بستم
چند ثانیه نگاه من و آوا به هم گره خورد
انگار چیزی فراتر از یه فانتزی جنسی و یه سکس داشت بین ما شکل می گرفت و جفتمون هم ناراضی و ممتنع نبودیم بهش
راه رو برای شروع این تجربه باز کرده بودیم و هیچ کدوم سد نمیشدیم
این تو چشما و زبان بدن جفتمون مشخص بود
شروع کردیم به خوردن لبهای هم
همزمان من دستم رو سینه ها و باسن آوا کار میکرد
سینه هاش درشت و نرمش زیر انگشتام بود و با نیپل درشتش بازی میکردم
هر چی میگذشت ریتم بدنمون تندتر و شدیدتر میشد
یهو دستشو برد زیر شورت و کیرمو گرفت
پشمام 😳
تا اینجا من هر کاری کرده بودم از روی لباس بود
چه مرحلهی جذابی رو آنلاک کرد آوا
منم که دیدم داره جلوتر میره شروع کردم دکمه هاش رو باز کردم و از لب رفتم روی گردن و بعدش هم سینه های درشت و سربالاش رو میخوردم
زبونم رو پوست برنز و گرمش بازی میکرد
نفساش رو میتونستم بشمارم
مشغول بودم که یهو بهم گفت
آخسیاوش
تو چقدر بلدی منو
چقدر خوب حشریم میکنی
مرسی سیاوش
اینو گفت و نفس نفس میزد از شدت شهوت
هیچی نگفتم تا تمرکزم روی بدنش کم نشه
دستم رو بردم تو شورتش و انگشت وسطیه شد مسئول اولین تماس با کس آوا
اووووووف
چه تپل و نرمه این
این زن عجب چیز درستیه که نصیب من شده
یه دستم رو سینه ش کار میکرد
لبم رو گردن و سینهش
یه دستم هم روی کسش مشغول بود
بعد چند دقیقه چسبوندمش به دیوار
رفتم پایین تر
نشستم رو زمین رو زانوهام
شلوارش رو کندم
شورت مشکی توری مدل دار تنش بود
توله سگ شیطون واسه امشب پوشیده بود انگاری
آماده کرده بود همه جوره
از روی شورت چند بار بوسیدم کسش رو که گرمای نفسم بخوره به کسش و حشری ترش کنه
خودش دستشو آورد که شورتش رو در بیاره
اجازه ندادم و دستش رو گرفتم
از پایین نگاهش کردم که متوجه شه فرمون دست کیه و به آلفاش احترام بذاره 😈
یه لبخند لوند کج زد و با دستش سرمو هول داد سمت کصش
بهش گفتم عجله داری
گفت آره توله سگ خیلی حشری ام بجنب
گفتم عه اگه اینجوریه که باید یواش یواش بریم رو تخت
شورتش رو کندم
رفتم پایین تر
چند تا زبون کشیدم روی کصش
ولی لاش و توش نبردم
وقتش نبود
میخواستم تشنهتر و حشری ترش کنم
میخواستم طوری شه که بگه سیاوش تو رو خدا برو تو من
انداختمش رو تخت
دیگه لخت لخت بود
لباسای خودمم کندم
خوابیدم بغلش
لب
گردن
سینه
کس
از بالا خوردم و اومدم پایین
کسش رو که میخوردم همزمان انگ
1 531
پشت در باشن و من تو تو حموم مشغول سکس😄
خندیدم و گفتم اتفاقا بد نمیشه که! متوجه میشن با چه زوج سکسی و خفنی روبرو شدن، پشماشون از همون اول میریزه و همین امشب ضرب رو بغل میکنیم 😂
خندید،
یه نگاهی بهم کرد، با یه مکث چند ثانیه ای گفت سیاوش!
گفتم جانم
گفت یه نگرانی دارم
گفتم نگران چی هستی عزیزم
گفت زندگی مون، بچه مون، رابطه مون، نکنه آسیب ببینه
بهش گفتم آیدا جانم ما خیلی راجع به این چیزا با هم صحبت کردیم، مطمئن باش اونقدر صمیمی و بالغ و آگاه هستیم که حواسمون به همه چیز هست و نمیذاریم مشکلی پیش بیاد و فقط قراره هیجان جنسی بسازیم شک نکن فقط لذتش رو میبریم.
نگاهم کرد و لبش رو چسبوند به لبهام و شروع کردیم به یک معاشقهی زیبا و آروم قبل از شروع یک طوفان.
ساعت نزدیک هفت بود
ما هر دو آماده
میز مزه چیده شده
خونه با نور کم و عود و آباژور فضای آروم و قشنگی به خودش گرفته بود
گوشیم زنگ خورد
مهرداد بود
گفت داداش زنگ تون چند بود؟
گفتم ۶ رو بزن
آیفون صدا کرد و همزمان ضربان قلب منم بالا رفت
نزدیک ترین موقعیت به وقوع فانتزیم بود و انگار باورم نمیشد
درو باز کردم و بچه ها اومدن بالا
در آسانسور باز شد
اول آوا اومد بیرون و پشتش مهراد با یه گلدون گل زاموفیلیا تو دست پیداش شد
وای از آوا 🤦♂️
عجب دختر جذابی بود
از عکساش و تماس تصویری ده هیچ جلوتر بود
انگار تا قبلش من با کیفیت آنالوگ تو عکسا و فیلما دیده بودمش و از نزدیک برام 4K شده بود، در این حد تفاوت در زیبایی و جذابیت!
هر چهارتامون با خنده و انرژی بالا سلام و احوال پرسی گرمی کردیم و بچه ها اومدن تو
آیدا به آوا تعارف کرد که آوا جون اگر میخوای لباست رو عوض کنی بریم تو اتاق، آوا هم باهاش رفت
من و مهرداد هم نشستیم رو مبل
جفتمون استرس داشتیم تابلو بود 😆
سر صحبت رو من با چه خبر و راحت اومدین و این کسشرا باز کردم تا یخامون زودتر آب شه
از تو اتاق هم صدای آیدا و آوا میومد که دارن صحبت میکنن و گرم گرفتن
بعد چند دقیقه دخترا از تو اتاق اومدن بیرون 🤗
من چشمام رو آوا😍
مهرداد چشماش رو آیدا🤩
داشتیم همدیگه رو برانداز می کردیم به نوعی
۴ تایی نشستیم به صحبت و یه بیست دقیقه نیم ساعتی حرف زدیم
که صرفا جهت تلطیف فضا بود اونم 😉
من که دیدم داره حرفا خیلی جدی میشه به بچه ها گفتم
بچه ها میخواین بشینیم دور میز نهارخوری و شروع کنیم پیک زدن و ادامه حرفا رو اونجا بزنیم؟
اون ۳ نفر هم از خدا خواسته گفتن چرا که نه
هر چهارتامون مستقر شدیم پشت فرمون که بریم برای شروع یک مستی جذاب
از اینکه چیشد فانتزی رو انتخاب کردین و کی مخالف بود و چند تا زوج رو دیدین و این صحبتها شروع کردیم به گرم شدن و یخ ها رو بصورت جدی آب کردن
ترتیب نشست مون هم روبروی هم بود
یعنی من کنار آیدا و روبروی آوا نشسته بودم و آیدا هم روبروی مهرداد
یه مقدار که کله هامون گرم شد مهرداد پیشنهاد داد بچهها بیاین بازی کنیم
مهرداد هم خداییش کار بلد بود تو ارتباط گیری و حرفایی که میزد در راستای نیت شوم فانتزی بود 😈😉
من گفتم آفرین مهرداد
منم موافقم
دخترا شما موافقین؟
آیدا و آوا هم که گرم شده بودن اوکی دادن
من یهو گفتم
بچه ها میخواین چیدمان تیمها رو عوض کنیم
۳ تایی منو نگاه کردن
منم تمام پر روییم رو جمع کردم و گفتم
من و آوا یه تیم
مهرداد و آیدا یه تیم
مهرداد که داستان رو گرفته بود سریع گفت موافقم
دخترا جاشون رو عوض کردن و آوا اومد پیش من نشست
قرار شد پانتومیم بازی کنیم اول
و همین یعنی فرصت درگوشی حرف زدن و نزدیک تر به هم شدن
اولش از سوژه های مودب شروع کردیم و بعد رسیدیم به سوژه های سکسی
دیگه به اون مرحله مدنظر رسیده بودیم که کامل باهم راحت باشیم و هرچی دلمون میخواست بگیم
بهرحال هر ۴ تامون میدونستیم برای چی الان اینجاییم و به چی میخوایم برسیم
بعد نیم ساعت پانتومیم من گفتم
بچه ها دیگه سوژه ها تکراری شده بنظرم جرات حقیقت بازی کنیم
از برق چشمان هر ۳ نفر کاملا مشخص بود که اونا هم کونشون میخاره و میخوان یه مرحله جلوتر رو تجربه کنن😎
شروع کردیم بطری بازی و اول از حقیقت شروع شد
بعد نیم ساعت که رفتیم جلوتر جرات رو بغل کردیم 😋
به لطف بازی جرات حقیقت هم لب همدیگه رو بوسیده بودیم و هم تا خوردن گردن و گرفتن سینه و دست زدن به اندامهای جنسی هم پیش رفته بودیم
دیگه همه جوره باهم اوکی شده بودیم تا جایی که مهرداد دست آیدا رو گرفته بود تو دستش
منم دستم رو از پشت برده بودم و آوا رو بغل کرده بودم
هر ۴ نفر در هیجان لمس بیشتر طرف مقابل
هر ۴ نفر در امنیت کامل
هر ۴ نفر کیس همدیگه
و آماده برای یک شروع طوفانی
تا اینجا همه چیز طبق قاعده و به دور از انجام سکس داشت جلو میرفت تا اینکه مهرداد پیشنهاد داد یه آهنگ ملایم بذاریم و باهاش تو بغل هم برقصیم
مشخصا پیشنهادش برای لمس و آغوش بیشتر بود و تو ناخودآگاه هامون هر
1 531
ضرب عاشقانه (۲)
#تریسام #فانتزی #ضربدری
...قسمت قبل
قبل از هر چیز باید تشکر کنم از نظرات مثبت و منفی شما عزیزان برای قسمت اول ضرب عاشقانه، بدون شک کمک میکنه به بهتر شدن و پخته تر شدن داستانها.
خوب!
رسیدیم به ۵ شنبه
اولین قرار
اولین دورهمی
اولین دیدار
قبل اینکه شروع کنم به تعریف ماجرای ۵ شنبه این رو اضافه کنم که من چه تو صحبتهام با آیدا و چه با مهرداد این رو چندین بار مرور کرده بودم که هیچ اصراری به وقوع سکس تو جلسه اول دورهمی نخواهیم داشت.
نه اصرار به برقراریش داریم و نه اصرار به انجام ندادنش
فضا باید ببینیم چطور پیش میره
با مهرداد هر دو اتفاق نظر داشتیم که مهم ترین چیز برامون راحتی و امنیت خاطر خانمهاست
چون تجربه اولمون هست و نمیخوایم طوری پیش بریم که آیدا و آوا از فانتزی زده و به لحاظ روانی ناامن بشن.
خوب دیگه بریم برسیم به ۵ شنبهی خاص.
من اون روز زودتر از همیشه از محل کارم راه افتادم.
تو راه به آیدا زنگ زدم که اگر چیزی میخواد خرید کنم
اونم صورت رو برام فرستاد و خرید کردم و رفتم به سمت خونه
ساعت حول و حوش ۴ بود
رسیدم خونه و دیدم آیدا داره مزه و غذا رو آماده میکنه.
اینم بگم که با مهرداد بسته بودیم که چون قرار اول هست هر دو خانواده کوچولوهامون رو برون سپاری کنیم به مامان بزرگاشون،
بعد اگر اوکی بودیم تو دورهمیهای بعدی بچهها رو هم بیاریم، به همین خاطر قرار شد مهرداد و آوا ساعت ۷ بیان و نهایتا تا ۱۱ جمعش کنیم که که بعدش بریم دنبال کوچولوها و دیر نشه.
من شروع کردم کمک آیدا خونه رو جمع و جور کردم و کارارو انجام دادم
از رفتارای آیدا مشخص بود اونم هیجان داره و سرخوشه.
آهنگ گذاشته بود و با آهنگ و ریتم و یه رقص زیر پوستی کارارو میکرد
یه خندهی خوشگل پر از شیطنت که نشون از اشتیاقش داشت هم رو لبش بود
به شوخی بهش گفتم
ای شیطون معلومه امشب خودتو آماده کردیا
گفت سیاوش گمشو دیوونه، مگه قرار نذاشتیم کاری نکنیم؟
گفتم چرا عشقم، قطعا تا هر ۴ نفر اوکی نباشن هیچ کاری نمیکنیم، ولی خدا رو چه دیدی؟! شاید جور شد و هر ۴ نفر اوکی بودیم!
خندید و با لوندی خاص خودش بهم گفت
ای بی شرف من که میدونم تو آخر کرمت رو میریزی
گفتم عزیزم من برام از همه چیز مهمتر تو و حست توئه، اگر اوکی نباشی هیچ کاری نمیکنیم، ولی اگر اوکی بودیم میریم تو دلش و حالش رو میبریم.
راستش من خودمم چون دفعه اولم بود ملغمهای از حسهای متفاوت رو داشتم تجربه میکردم و یه مقدار هم استرس داشتم، نمیدونستم چطور باید پیش ببرم و چیکار کنم ولی چون تا اینجاش رو اومده بودم داشتم خودم رو مدیریت میکردم که هم آیدا کامل اوکی باشه و هم بتونم جریان رو درست کنترل کنم که به هممون خوش بگذره.
ساعت ۶ شد و آیدا گفت من میرم حموم
به شوخی بهش گفتم عشقم قشنگ شیو کن، یه موقع کاره دیگه خدا رو چه دیدی!
خندید و با یه لحن اغواگرانه سکسی گفت تو نگران نباش دیروز اپیلاسیون بودم!
برق از سه فازم پرید 😐
بهش گفتم ای بیشرف چرا پس نگفتی دیشب بهم؟
یه سکس با اون صورتی نرم دیشب به ما نمیرسید؟
گفت خوب خودت خوابت برد دیشب!
تازه یادم افتاد بله کوتاهی از خودم بوده🤦♂️
بهش گفتم باشه عشقم ببخشید که دیشب رو از دست دادم، ایشالا اگر امشب مال خودم بودی قطعا از خجالتت درمیام 😈
گفت جووووون بابا و رفت حموم.
آیدا حموم بود و من رو کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم همه چیز رو با خودم مرور میکردم که یهو به ذهنم رسید که منم باید دوش بگیرم، چه بهتر که با ساحل باشه این حموم دو نفرهی خاص
بهرحال فقط یه حموم ساده نیست،
برای جفتمون ویژه س
پس از دستش ندم
لباسامو کندم و رفتم تو
ساحل زیر دوش پشتش به من بود و داشت زیر لب یه چیزی زمزمه میکرد، صدام رو شنید که در حموم رو باز کردم ولی به روی خودش نیاورد
آروم رفتم و از پشت بغلش کردم
بهش گفتم خوبی آیدا
گفت اره عشقم چطور
گفتم هیچی همینجوری، اگر اوکی نیستی یا حست خوب نیست یا هرچی بهم بگو لطفا
گفت نه عزیزم اوکی ام، ولی مرسی که اینقدر حواست هست بهم، مطمئن باش چیزی اگر باشه خودم بهت میگم.
همزمان که داشتیم حرف میزدیم من از پشت بغلش کرده بودم و دهنم نزدیک گوشش بود و آروم گردن و گوشش رو هم میخوردم
دستام روی بدن نرم و سفید و تو پرش کار میکرد و سینهها و کسش رو نوازش میکردم
آیدا خیلی نوازش رو دوس داره و معمولا ما قبل از سکس یه تایم نیم ساعته رو به ور رفتن با هم و نوازش سپری میکنیم تا جفتمون حسابی تشنهی لولیدن تو هم بشیم.
بعد دو سه دقیقه دیدم آیدا داره کونش رو از پشت فشار میده بهم
فهمیدم که حشری شده و میخواد ادامه بدم
ولی از اون طرف تایم هم نداشتیم چون بچه ها قرار بود راس ۷ خونه ما باشن
بهش گفتم عشقم میخوای دوشمون رو بگیریم و بریم بیرون حاضر شیم؟
بعد اگر زمان داشتیم سکس کنیم چون احتمال داره بچه ها بیان و ما مشغول باشیم
خندید و گفت آره راست میگی، فک کن مهرداد و آوا
1 531
!
میان شوک و بهت زدگی خودم، کیرم در حال سفت شدن بود و شادی هم با شیطنتی خاص به کارش ادامه میداد و همانطور از روی شلوار هی انگشتاش رو دور کیرم حلقه و شل و سفت میکرد! بعد از لحظاتی و سفت شدن کامل کیرم، شادی سرش رو بلند کرد که نمیدونم چیکار کنه، اما خوشبختانه به صدا درآمدن زنگ موبایلم همه چیز رو به هم ریخت و دستپاچه از هم جدا شدیم!
ادامه دارد
نوشته: شاهرخ.ک
1 531
ستپاچه، برگشتم و نگاهی به سمت ساختمون و محوطه ویلا انداختم. خوشبختانه هیچ کس بیرون نبود و تا حدی خیالم راحت شد که حداقل کسی ندیده و دوباره نگاهم پر از سوالم برگشت به طرف شادی، که با یک ریتم خاص بدنش پیچ و تاب میخورد و می رقصید. با اون جامی که همچنان توی دستش بود، حدس اینکه زیاده روی کرده و حال نرمالی نداره خیلی سخت نبود. هنوز از شوک اولیه بیرون نیومده، بازم غافلگیر شدم! همانطور که داشت می رقصید صورتش دوباره بهم نزدیک شد و با یک خنده سرخوشانه: این بابت رفتار زشت بعد از ظهرم بود و بلافاصله لباش چسبید به سمت دیگه صورتم و بعد از بوسیدن: اینم به خاطر اینکه به خاطر من قبول کردی باهامون بیایی، درد و بلات بخوره تو سر اون رامین آشغال و بی همه چیز! و در حالیکه با صدای ترانهای که از توی ویلا به گوش میرسید، همخوانی میکرد، همراه با قِروقمیش دستم رو گرفت و کشید که همراهش برقصم!
راستش توی اون یک سالی که میشناختمش، این اولین بار بود که میدیدم زیاده روی کرده و رفتارش از کنترل خارج شده، به همین خاطر بیشتر نگران حالش بودم، تا رفتارش! خنده کنان کمی همراهش رقصیدم و بدون اینکه چیزی بهش بگم، دستش رو به همراه جام چرخوندم تا مشروبش ریخت روی زمین. متعجب نگاهی به مشروب ریخته شد و بعدش به من انداخت و با کلی ناز و عشوه عجیب و غریب: شاهرخ خیلی بدی، تازه داشت منو میگرفت!!
خنده کوتاهی کردم و به حالت تمسخر گفتم: پس هنوز نگرفته بودد!
صدای قهقههاش توی فضا پیچید و عین هنرپیشهها با یک تغییر حالت و پر از بغض: نه، میخوام انقدر بخورم تا بمیرم، و یهو جام از دستش افتاد و انگار بدنش خالی کرد!
قبل از ولو شدن، دستام رو زیر بغلش قلاب کردم و گرفتمش، و در حالی که بازم داشت میخندید، نشوندمش روی صندلی و زیر لب اما عصبی گفتم: خواهرتُ گاییدم رامین، با این اوضاعی که درست کردی!
اونقدری مفهوم و واضح نگفتم، اما شنید و همراه با یک قهقهه بلند؛ خاک تو سرت، احمق تا زنش مونده چرا خواهرش؟!
شنیدن همچین حرفی از شادی باورش سخت و دهنم از تعجب وا مونده بود اما قدرت دزدیدن نگاهم رو نداشتم. فقط زل زده بودم توی چشماش و بِر و بِر نگاه میکردم! یهو انگار اون همه حجب و نجابتی که ازش سراغ داشتم رو زیر پا له کرد و با یک لحن ناخوشایند: چیه، دروغ میگم؟ مگه مال من خار داره که خواهرش…!
نموندم تا حرفش کامل بشه، یعنی یک حس خجالت زدگی وحشتناک بهم دست داد! با عجله ازش دور شدم و از در کوچیک انتهای ویلا رفتم به طرف دریا و سردرگم دویست سیصد متری از ویلا فاصله گرفتم، اما وقتی ناخواسته برگشتم و به پشت سر نگاه کردم دیدم شادی هم اومده بیرون و به شکلی نامتعادل داره میره به سمت دریا! یهو این فکر به سرم افتاد که نکنه میخواد دست به کار احمقانهای بزنه! سراسیمه شروع کردم به دویدن که مانع رفتنش بشم، اما قبل از رسیدن، یهو خودش راهش رو کج کرد و روی تخته سنگ نسبتا بزرگ که پشت دیوار ویلای کناری بود، نشست! نگاهی بهم کرد اما چیزی نگفت و منم عصبی و نفس زنان کمی دورتر نشستم. گوشیم رو درآوردم و همراه با دوسه تا فحش به رامین پیام دادم که احمق پاشو بیا شادی حالش خوب نیست میترسم کاری دستت بده! یک دقیقهای طول کشید تا جواب داد اما جوابش من رو تا آستانه انفجار پیش برد! در کمال خونسردی و بی تفاوتی: شاهرخ خودت یک کاریش کن، من باهاش دهن به دهن بشم آبروریزی میکنه!
خب من به این آدم چی باید بگم؟! دقایقی نشستم و داشتم فکر میکردم که چکار کنم، حتی به سرم زد که یک چیزی رو بهانه کنم و از ویلا بزنم بیرون و برگردم به سمت تهران! ولی راستش دلم به حال شادی می سوخت! بعد از مدتی فکر کردن بلند شدم رفتم کنارش و با فاصله اون طرف سنگ نشستم. دوباره شروع کردم صحبت کردن و دلداری دادن، ولی انگار شادی توی یک دنیای دیگه بود و اصلا حرفای من براش اهمیت نداشت، چون در حالی که مشغول صبحت بودم، یهو به پهلو دراز کشید و با کنار زدن دستم، سرش رو، رو به شکمم گذاشت رو پام!
کاملا هنگ کرده بودم و ادامه حرفها یادم رفت! با دلشوره و استرس نگاهی به اطراف انداختم، کمی دورتر از ما چند نفری کنار ساحل بودند ولی فاصله زیاد بود و بعید میدونم اصلا ما رو میدیدند. تنها ترسم از این بود که مبادا یهو رامین یا یکی از بچهها بیان بالای سرمون و…!
چند دقیقه بدون حرف یا حرکتی سرش روی پام بود و من از ترس دستام رو پشت سر تکیه گاه کرده و زل زده بودم به دریا. خیال میکردم کمی زمان بگذره از اون جو مستی بیرون میاد و خودش بلند میشه، اما یهو به شکل غیره منتظرهای موهاش رو رها کرد و دستش رو گذاشت روی برجستگی لای پاهام و خیلی نرم شروع به مالیدن کرد!
نگار تمام عضلاتم قفل شد و نفسم بند رفت! برخلاف من که قلبم داشت میومد توی دهنم، شادی با یک لبخند مسخره روی لباش، دستاش روی دم و دستگاه میچرخید
1 531
چکار به تو دارم، و با دست کشیدن رو کنده و در حال نشستن: از دست دوست حرومزاده ت و این زنیکه هرزه عصبانیم!
قبلا گفته بود که از زیر آبی رفتنهای رامین خبر داره و چند بار مچش رو گرفته، ولی به گمونم دیوث ایندفعه دسته گل بزرگی به آب داده بود که شادی تا این حد عصبانی شده، چون اولین بار بود که کلماتی مثل حرومزاده و زنیکه هرزه، رو از زبونش می شنیدم!
متعجب گفتم: زنیکه هرزه کیه؟ منظورت نی…؟
انگار حدسم درست بود و داستان فراتر از تصور من بود چون با همه تلاشش، اما یهو بغضش شکست و هق هق کنان: آره، دختره آشغال عوضی، جنده دوزاری!
هاج و واج(با فاصله) از نوع حرف زدنش، با کمی فاصله کنارش نشستم و صبر کردم تا خودش رو تخلیه کنه و مردد گفتم: میشه لطفا بیشتر توضیح بدی؟
بطری آبی که مقداری هم ازش خورده بودم رو از توی دستم کشید و بی توجه به این که دهنیه، کمی آب خورد و با حرص: چی رو توضیح بدم؟ تو رامین رو نمیشناسی؟
انگار ساعتی بعد از رسیدن به ویلا بلند میشه بره دستشویی، می بینه که نیکی و رامین توی بالکن خلوت کردهاند! فقط برای اینکه شادی رو کمی آروم کنم یا بگم سو تفاهم بوده، گفتم: خب شاید اونا هم مثل ما داشتند حرف میزدهاند!
پر از حرص و عصبی: شاهرخ چرا چرت میگی؟ الان ما داریم حرف میزنیم، دست تو تا آرنج توی کون منه؟!
ناخواسته از این حجم حماقت رامین خندهام گرفت! خب الاغ تو که هر غلطی دلت بخواد میکنی، دیگه چرا اینقدر هول بازی درمیاری؟! فکر کنم شادی تازه به خودش اومد، یهو رنگش سرخ شد و دستپاچه از جاش بلند شد. دیدید گاهی بی موقع خندهات میگیره و بند هم نمیاد؟ اون موقع هم دقیقا این مشکل گریبان من رو گرفت و متاسفانه تلاشم برای نخندیدن، جواب نداد و همین شادی رو عصبانیتر کرد. با اخمهای در هم و صورت برافروخته برگشت به طرفم و زل زد بهم، در حال خندیدن، دستهام رو به نشانه تسلیم آوردم بالا و خواستم معذرت خواهی کنم، ولی رفتار شادی بدجوری شوکهام کرد! هنوز حرف نزده یهو در حالتی دیوانه وار و ناباورانه چنان کشیدهای زد توی صورتم که برق از سرم پرید و خندهام محو شد. باورم نمیشد همچین حرکتی از شادی سر بزنه و بدتر از اون دستش تا این حد سنگین باشه! سمت راست صورتم گزگز میکرد و گوشم سوت میکشید، اما انگار با اون سیلی هم خشمش فروکش نکرد ودلش خنک نشد! چون همزمان که چرخید و از من دور میشد، با لحنی بدی شروع کرد به توهین کردن و حرفای نامربوط زدن!
یک دقیقهای گیج بودم و نمیدونستم چه عکس العملی انجام بدم، اما هرچی بیشتر به رفتار شادی فکر میکردم عصبانیتم بیشتر میشد و دویست سیصد متری هم ازش فاصله گرفتم. روی یک تکه سنگ نشستم و داشتم به چرایی رفتار شادی فکر میکردم، اما اونقدر عصبانی و کلافه بودم که نفهمیدم چقدر زمان گذشت و حتی متوجه نزدیک شدن شادی هم نشدم! با قیافهای مایوس و انگار پشیمون، یهو جلوم ایستاد و در حالی که صورتش خیس اشک بود: معذرت میخوام!
پر از غیظ نگاهش کردم و اون دوباره تکرار کرد: معذرت میخوام، به جون شاهرخ اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم، و با یک مکث؛ لطفا درکم کن!
نمیخواستم توی عصبانیت حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم واسه همین بلند شدم سرپا که ازش دور بشم اما همزمان که بغضش شکست، یهو جلوم ایستاد و دستاش دور کمرم چرخید و محکم بغلم کرد! شوکه از کارش، خواستم هلش بدم عقب و ازش فاصله بگیرم اما باز تکرار کرد: شاهرخ من که گفتم معذرت میخوام، اصلا غلط کردم، خوبه؟ و در حال هق هق زدن شروع کرد فحش دادن به رامین و…
نمیدونم چرا، ولی دلم سوخت براش و کمی نرم شدم .بدون حرکت و کلامی دوسه دقیقه توی اون وضع موندم تا آروم گرفت و خودش ازم جدا شد. نفس عمیقی کشیدم و با آرامش شروع کردم به حرف زدن. خب با اون اوصاف گَندکاری رامین، چیزی نبود که بشه ماستمالیش کرد و سرو ته قضیه رو بهم بیارم، پس تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که شادی رو دلداری بدم.
حدودا یک ساعتی حرف زدیم و برگشتیم. هرچند که شادی به ظاهر آروم شده و سعی داشت آبرو داری کنه ولی همه فهمیده بودند که اتفاقی افتاده و رامین هم خیلی دمپرش نمیومد!
همراه با شام کمی نوشیدنی خوردیم و فکر کنم به خاطر اون بود که بعدش سردرد بدی گرفتم. نیم ساعتی بعد از شام بچهها رفتند داخل، اما من به بهانه سردرد عذرخواهی کردم و یک صندلی برداشتم و رفتم کنار نردههای انتهای ویلا نشستم تا شاید سردردم کمی بهتر بشه. هوای دلنشینی بود، چند دقیقهای چشمام رو بسته و با گوش دادن به صدای برخورد موج به ساحل گوش میدادم حس خوبی رو تجربه میکردم ولی خیلی پایدار نبود، چون…
با بوسه ناگهانی از کنار صورتم حس و حالم پرید! خیال کردم که رامینه مسخره بازیش گل کرده، اما وقتی چشمام رو باز کردم، از دیدن صورت شادی در چند سانتیمتری صورت خودم، چشمام چهارتا شد! شوکه و د
1 531
هر چیزی بهش میومد. اما موضوع این بود که، این ست نقره در مقابل اون همه طلا و جواهراتی که بارها توی گردنش دیده بودم اصلا دارای ارزش نبود، پس چی این کادو براش جذابه که این جوری خودش رو ذوق زده نشون میده و از ابرازش ابایی نداره؟!
متعجب و به صورت تعارف نوشتم: سلام شادی جان، خوشحالم که مورد پسندتون واقع شده، ولی اگر زیبایی هم هست بدون شک نشات گرفته از زیبایی خودتونه!
احتمالا خواب بود چون جوابش دوسه ساعتی بعد اومد، نوشته بود: میدونی که من اهل تعارف نیستم، واقعا سورپرایز شدم و این بهترین هدیه ای بود که توی این چند سال اخیر گرفته ام!
در حد چند پیام، همینطور تعارف وار صحبت کردیم. اما از اون به بعد هرازگاهی پیامی میداد، حالی می پرسید و گاهی هم در مورد چیزی نظرخواهی می کرد یا گاهی هم شوخی و جدی گیر میداد که با یکی از دوستاش ارتباط بگیرم! با بیشتر شدن ارتباط، که عمدتا پیامی بود، حرف ها کم کم به مشورت و درد دل و گاهی هم به گلایه از رامین به خاطر کار و رفتارهاش کشیده شد.
دیگه هر دو میدونستند مایل به حضور در مهمونیها نیستم، به همین خاطر دیگه اصراری به رفتن نمیکردند. در عوض گاهی که با رامین قرار میگذاشتیم، شادی هم باهاش میومد و کلی میگفتیم و میخندیدیم. خلاصه یک رابطه دوستانه و بر اساس احترام بینمون شکل گرفته و همه چیز خوب بود تا اینکه اواسط پاییز یک تعطیلی دو سه روزه پیش اومد. چند روز قبلش رامین تماس گرفت و گفت یکی از دوستامون اومده ایران و این تعطیلات رو میخواهیم دسته جمعی بریم شمال، تو هم بیا، تشکر کردم و بهانه آوردم، اما به محض اینکه قطع کردم شادی تماس گرفت و گیر داد که حتما باید بیایی! و با صدایی آروم که مثلا رامین نشنوه، شاهرخ به خدا من از اینا خوشم نمیاد و تو بیا که لاقل منم یک هم صحبت داشت باشم …
با اصرار شادی پذیرفتم و قرار شد که سه شنبه آخر شب با ماشین رامین راه بیفتیم و دوستانشون هم با یک ماشین دیگه. البته دوتا زوج بودند و یک خانم مجرد به اسم نیکی، که به بهانه تنگ بودن جا، با ما اومد، نوع نگاه شادی نشون میداد که از اومدن نیکی خرسند نیست، ولی چیزی نگفت و اونا عقب نشستند و من و رامین هم جلو و هر کدوم بخشی از راهرو رانندگی کردیم. با توجه به اینکه چند بار توی مسیر توقف کردیم، ساعت از پنج گذشته بود که رسیدیم به ویلا و تا ظهر خوابیدیم. و داستان ما دقیقا از زمان بیدار شدن از خواب، شروع شد. قیافه درهم و عبوس شادی، نشون میداد که اتفاقی افتاده، خیال کردم از این کدورتهای بین زن و شوهرهاست و احتمالا خیلی زود برطرف میشه، اما وقتی ساعت دو ناهار رو آماده کردیم و مشغول شدیم، همچنان اخماش درهم و شوخی و خنده های بقیه هم تغییری در اون ایجاد نکرد. بعد از ناهار هم که ما سرگرم بازی شدیم! شادی به بهانه سردرد رفت که استراحت کنه! بعد از یکی دو ساعت والیبال بازی کردن، بساط چایی رو راه انداختیم و رفتیم زیر آلاچیق نشستیم. در حالی که سرگرم صحبت، منتظر رامین و شادی بودیم، دیدم یک پیام از رامین اومد، که نوشته: شاهرخ میشه یکم با شادی صحبت کنی، دعوامون شده و گیر داده برگرده تهران!
جا خوردم، مطمئن بودم که باز گندی زده، ولی من چکارهام این وسط که با شادی صحبت کنم. چند دقیقه بعد در حالی که هنوز تصمیمی نگرفته و نمی دونستم اصلا چکار کنم، شادی عصبانیتر از قبل و با سگرمههای درهم بیرون اومد و روی پلههای جلوی ساختمون نشست! گیج و ویج نگاهی به بقیه که گرم بگو بخند بودند، انداختم و بلند شدم رفتم به طرف ساختمون و مثلا بی خبر گفتم: ماشالله همهش خوابید ها! چنان با اخم نگاه کرد که یادم رفت چی بگم، با تردید به سمت منطقه جنگلی اشاره کردم و گفتم: راستش میخواستم برم یکم قدم بزنم، گفتم، اگه مایلید، با هم بریم!
چند ثانیهای خیره شده بهم و یهو بدون حرفی بلند شد و رفت به طرف جا کفشی، کتونیهاش رو پوشید و رفت به سمت در ویلا! سر در گم از اینکه الان چکار کنم؟ میخواد با من بیاد یا میخواست از حرف زدن فرار کنه، فقط نگاهش کردم تا از در خارج شد! با همون لباسهای راحتی که تنم بودم دو تا بطری آب برداشتم و دنبالش راه افتادم. بدون هیچ کلامی مسیر جنگل رو پیش گرفت و منم در سکوت کامل دنبالش میرفتم. یک کیلومتری از منطقه مسکونی فاصله گرفته بودیم اما شادی فقط میرفت و جوری قدم برمیداشت که انگار قراره سریع به جایی برسیم! به شوخی گفتم: حالا کی میرسیم؟!
ایستاد و بی حوصله برگشت؛ کجا کی میرسیم؟
نفسم رو یکجا دادم بیرون و گفتم: تهران! آخه با این سرعت که ما داریم بعید میدونم راهی مونده باشه!
لبخندی زد، اما به سرعت محو شد؛ شاهرخ اصلا حوصله شوخی ندارم!
با اشاره به یک کنده درخت که کنار مسیر افتاده بود، گفتم: این که تابلوئه، ولی بهتر نیست بشینی و در موردش حرف بزنی؟! از دست من عصبانی؟
متعجب زل زد بهم: نه
1 531
سفر و خیانت (۱)
#دنباله_دار
تقریبا یک سال پیش بود که یک روز غروب توی مسیر برگشت به خونه، رامین، یکی از همکلاسیهای دوره کارشناسیم رو دیدم. البته همون موقع هم از دو دنیای متفاوت بودیم و رابطه خیلی گرمی نداشتیم، منتهی دیدنش اونم بعد از ده سال،حال و هوام رو عوض کرد. طولانی شدن حرف ها، ما رو به یک کافه کشوند و توی یکی دو ساعتی که با هم بودیم از خودمون، از دوران دانشجویی و دوستان مشترک گفتیم و خندیدیم. شام رو هم، با هم خوردیم و با تبادل شماره ها، قرار گذاشتیم که بیشتر در ارتباط باشیم. هفتهای یکی دو بار صحبت میکردیم و یکی دوبار دیگه هم دیدمش تا اینکه تقریبا دو ماهی از اون موضوع گذشته، یک شب زنگ زد و برای یک مهمونی آخر هفته، دعوتم کرد. رفتم و چند تا مهمونی بعد از اون رو هم رفتم، ولی راستش باب میلم نبودند. متاسفانه رامین با وجودی که ازدواج کرده و اتفاقا همسر فوقالعادهای هم داشت، اما هنوزم همون رامین سابق بود! همچنان در حال خوشگذرانی و به گفته خودش عشق و حال کردن بود. توی دانشگاه هم همینجوری بود. ما واسه یک نمره خودمون رو جر میدادیم، اما رامین دائم پی عشق و حال بود و بیشتر وقتش صرف خوشگذرانی میشد. نمیدونم باباش چکاره و یا به کجا وصل بود که اوضاع مالی خیلی خوبی داشتند و به لطف همین اوضاع خوب، زندگی براش بهشت بود. به گفته خودش، به اجبار خانواده و اگر اشتباه نکنم حتی با سهمیه وارد دانشگاه شده و هدفش فقط گرفتن مدرک بود. به همین خاطر، دانشگاه جنبه سرگرمی براش داشت. الان هم که به لطف مال و اموال باباش یک شرکتی دایر کرده و بازم یکسری آدمای عجیب و غریب دور خودش جمع کرده و راه به راه مهمونی برگزار میکرد. منم آدم علیه سلام یا بسته ای نبوده و نیستم، ولی از این نوع ولنگاری و عقده گشایی هم خوشم نمیاد. در اصل هم با اطرافیانش مشکل داشتم، یکسری آدم مفت خور و تازه به دوران رسیده که …
بعد از مدتی سعی کردم مهمونیها رو با بهانههای جورواجور بپیچونم و فقط به ارتباط با شخص خودش بسنده کنم. چند ماهی از آخرین مهمونی گذشته، یکشب تماس گرفت و بعد از کمی صحبت و شوخی، بازم دعوتم کرد و گفت: آخر هفته تولده شادیه( خانمش) و میخوام براش تولد بگیرم، منتهی فقط دوستان نزدیک و کسانی رو که شادی میپسنده، دعوت کنم!
همسرش به معنای واقعی خانم و با شخصیت و انصافا لیاقتش خیلی بالاتر از رامین بود، توی اون دو سه باری که دیده بودمش نشون میداد که دختر با شخصیتیه و احترام زیادی براش قائل بودم، پس ارزش رو داشت که به خاطرش، یک بار دیگه توی مهمونیهای رامین حضور داشته باشم.
خب طبیعتا دست خالی هم که نمیشد رفت، ولی راستش همیشه قسمت سخت ماجرا برای من، همین انتخاب کادو بود. اولش میخواستم از این چیزای روتین مثل عطر و ادکلن بگیرم، ولی خب سلیقه اش رو نمیدونستم و ممکن بود چیزی بگیرم که نپسنده. توی این دست و اون دست کردن ها، پنجشنبه شد و هنوز چیزی نگرفته بودم، یهو یک ایده توی سرم افتاد، داستان از این قرار بود که دو سه سال پیش از این اتفاقات، یک دوست دختر داشتم که به مناسبتی براش یک ست نقره گرفته بودم، منتهی قبل از اون مناسبت، بینمون شکرآب شد و بهم زدیم. و حالا تصمیم گرفته بودم که همون رو ببرم برای شادی!
همانطور که رامین گفته بود، اون شب تعداد مهمونا محدود بود و دو سه نفرشون که از دوستان خود شادی بودند رو هم اولین بار بود که میدیدم. اتفاقا برای اولین بار خیلی هم خیلی خوش گذشت و تا دیر وقت گفتیم و خندیدیم. خوشبختانه فقط کادوی رامین و خواهر شادی باز شد و بقیه رو به بعد موکول کردند. میگم خوشبختانه، به این خاطره که وسط مهمونی، یهو از آوردن اون کادو پشیمون شده و فکر میکردم اشتباه کردهام. واقعا نمیدونم، اصلا با خودم فکر نکرده بودم که چرا من دارم یک همچین کادویی رو می برم؟!
خلاصه مهمونی تموم شد، پشیمونی هم دیگه فایده نداشت و برگشتم. دروغ چرا تصورم این بود که موقع باز کردن کادو ها کلی بهم میخندن و مورد تمسخر قرار میگیرم، اما صبح روز بعد، خود شادی تماس گرفت و با حالتی شبیه ذوق کردن، گفت که از کادوی من خیلی خوشش اومده و واقعا سورپرایز شده! کمی از سلیقهام، تعریف و تمجید و کلی تشکر کرد!
خیلی جدی نگرفتم چون با توجه به شناختی که ازش بدست آورده بودم، حرفاش رو برگرفته از ادب و خانمیش تلقی کردم، ولی دقیقا یک هفته بعد، یعنی صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شدم دیدم نیمههای شب، شادی یک عکس سلفی از خودش ارسال کرده که انگار توی یک مهمونی بودند و عکس رو طوری گرفته بود که گردنبند و گوشواره کادوی من، بیفته و زیرش نوشته: وای شاهرخ خدا بگم چکارت کنه، امشب همه کف کردند، باورم نمیشه اینقدر با سلیقه باشی!
خب در قشنگی کادو (حداقل به سلیقه خودم) شکی نبود، چون با کلی وسواس و دقت انتخابش کرده بودم و از طرفی، شادی هم اونقدر خوشگل و خوش استایل بود که
1 531
جوری خوابیدم تو بغل سحر پاشودم آب کیرم رو میمالیدم به کوصش سحرم سرش رو بلندکرده بود و نگاه میکرد و میخندید گفتم دستت رو بیار آبم که ریخته بمالش رو کوصت اونم شروع کردبه مالیدن پاشدم دستمال آوردم دادم تمیز کرد خودش رو لباسهامون رو پوشیدیم تا وقتی خانومم برگشت سحر تو بغلم بود لب میگرفتیم و با سینه هاش بازی میکردم. از اون روزبه بعد سحر علاقه زیادی پیدا کرده بود از هر فرصتی که میشد استفاه میکردیم باهم حال میکردیم الان یک سال گذشته و سحر همیشه از کون بهم میده و عاشق اینه که آبم روبریزم تو کونش.خیلی به هم وابسته شدیم.قربان شما خداحافظ.
نوشته: ایمان
1 531
کردن خواهرزنم سحر
#خواهرزن
من ایمان هستم ۳۳سالمه با دختر عموم ازدواج کردم و رابطه خیلی گرمی باخواهر زنهام که دختر عموم میشن دارم باهم خیلی خیلی راحت هستیم.من خیلی سحر خواهر زنم رو که از همه کوچکتر است رو دوست دارم سحر۲۰سالش هست بدنی کمی لاغر سبزه و بدن قشنگی داره.خونه عموم داخل روستا هست و اکثرا سحر پیش ما میمونه با ما زندگی میکنه من خیلی باهاش شوخی میکردم بغلش میکردم ولپ هاشو گاز میگرفتم و میبوسیدم یه روز من خونه بودم داخل اتاقم خانومم نبود سحر هم پای تلویزیون بود اومد تو اتاقم گفت گوشیت رو بهم بده میخوام فیلم و کلیپ ببینم منم گوشیم پر از فیلم سوپر بود گفتم فیلم لختی هست تو گوشیم گفت طوری نیست بده منم گوشی رو بهش دادم و گفتم این دو فایل فیلم لختی هست ایرانی و خارجی بعد بلند شدم رفتم بیرون نشستم پای تلویزیون به فیلم دیدن یک ساعتی گذشت رفتم تو اتاقم درو باز کردم دیدم سحر تامن رودید خودش را جم کرد منم سریع رفتم نشستم پیشش نگاه کردم به گوشی تو دستش داشت فیلم سوپر نگاه میکرد گفتم فیلمهای لختی رو دیدی خندید و گفت حواست باشه آجی نبینه اینارو تو گوشیت گفتم بین خودمون بمونه گفت باشه منم بغلش کردم بوسش کردم.چند روز که گذشت سحر مرتب میومد و گوشی منو میگرفت و میرفت تو اتاق منم میدونستم که میره فیلم نگاه میکنه.فردای اون روز خانمم رفت دکتر منم رفتم تو اتاق دیدم سحر دراز کشیده زیر پتو منم رفت زیر پتو بغلش کردم وهی نوازشش میکردم بعددستم رو بردم زیر پیرهنش و دستم رو گذاشتم رو شکمش و هی میمالیدم شکمش رو دستم رو بردم بالاتر یه دفعه دستم خورد به سینه هاش داغ شدم و قلبم داشت تند تند میزد اولین باری بود که تحریک میشدم براش منم آروم هی دستم رو میبردم طرف سینه هاش چیزی نمیگفت دستم روکردم زیر سوتینش و دادمش بالاسینه ای کوچیک و نازی داشت اروم دستم رو گذاشتم روشون و نوازشش میکردم دیدم چیزی نمیگه منم شهوتم زده بود بالا هی باسینه هاش بازی میکردم نوکشون رومیگرفتم ومیمالیدم سحر دو دستش روگذاشته بود روی صورتش منم سرم رو بردم زیر پتو و نزدیک کردم به سینه هاش قلبم داشت کنده میشد نوک سینش رو کردم داخل دهنم سحر یه تکونی خورد شروع کردم به خوردن سینه هاش و میمالیدمشون دستم رو آروم هی میبردم پایین دستم رو کردم زیر دامنش سحر تو خونه عادت داشت دامن میپوشید و شورت نمیپوشید دستم رو کردم زیردامنش و گذاشتم روی کوص داغش وای چه کوص نازی شروع کردم به مالیدن کوصش سحر صداش دراومد و هی نفس میزد و آه میکشید شهوتی شده بود میخواستم لباشو بخورم گفت سحر جونم دستاتو بردار میخوام لباتو بخورم دستهاشو برداشت چشماش بسته بود لباش رو کردم تو دهنم شروع کردم به خوردن آب دهنم رو جمع کردم توف کردم تودستم ومالیدم رو کوصش ومیالیدم کیرم شق شده بود بلند شدم دامنش رو در بیارم آروم با صدای لرزون گفت درنیار یه وقت آبجی میاد بکشش بالا منم دامنش رو دادم بالا وای خدا چه کوص نازی منم سریع لخت شدم پاهاش رو باز کردم وزبونم روکردم داخل کوصش وشروع کردم به خوردن چه آه و ناله ای میکرد بدنش از شدت شهوت میلرزید دستش رو گرفتم کیرم رو گذاشتم داخل دستش گفتم بمال اون برام میمالید حسابی که شهوتش زده بود بالا کیرم روگذاشتم رو کوصش رو عقب و جلو میکردم کوصش خیس شده بود انگشتم رو توف زدم و آروم کردم داخل سوراخ کونش خیلی تنگ بود انگشتم رو هی عقب جلو میکردم تو کونش درمیاوردم توف میزدم و باز میکردم توش باکیرم ضربه میزدم رو کوصش دراز کشیدم روش کیرم روگذاشتم وسط پاهاش و هی تلمبه میزدم ولباش وسینه هاشو میخوردم گفتم سحر جونم چقدر منو دوست داری آه میکشید و چیزی نگفت بازم پرسیدم چقدر منو دوست داری با صدای لرزون گفت خیلی دوست دارم.ایمان دارم میمیرم باهام چیکار کردی و دو دستی سفت منو بغل کرد چقد بهم لذت میداد دلم نمی خواست زود آبم بیاد میخواستم حسابی باهاش حال کنم تا ارضاء بشه بعد.از روش بلند شدم توف زدم به کیرم پاهاشو دادم بالایه توف زدم درسوراخ کونش انگشت کردم توش و درآوردم کیرم روگذاشت درسوراخ کونش و فشار دادم تابره داخل لامصب خیلی تنگ بود آروم آروم هی فشاردادم سرش رفت توش دیدم سحر گفت آخ ایمان تو رو خدا درد دارم درش بیار گفتم آروم میزنم بره داخل یه کم تحمل کن بره توش دیگه دردت کم میشه فشار دادم یه کم دیگه رفت داخل دیدم جیغ زد و میخواست گریه کنه گفت الانه منم کیرم رو در آوردم گذاشتم روکوصش و خوابیدم روش بغلم کرد گفت ممنونم عزیزم خیلی درد داشتم.شروع کردم به تلمبه زدن وسینه و لباشو میخوردم خیلی آه میکشید و میلرزیدکه یه دفعه دیدم یه آه بلندی کشید و پاها و بدنش روجمع کرد فهمیدم ارضاء شده منم بیشتر شهوتی شدم وکیرمو تند تند میمالیدم به کوصش وسط پاهاش داشت آبم میومدلبای سحر رو کرده بودم تودهنم وهی میخوردمشون که یه دفعه آبم پاشید بیرون وای چقدر لذت داشت همین
1 531
خندید و گفت:
_خوش اومدی به دنیای من.
اون شب فهمیدم که دیگه دختر نمیخوام. نه فقط به خاطر سکس، به خاطر این که عاشق نیما شده بودم، با همه وجودم. و این حس، از هر چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم قشنگتر بود.
نوشته: شاهین
1 531
نیما و شاهین (۳)
#گی
...قسمت قبل
قسمت سوم از زبان شاهین:
چند ماه از اون روزای اول بین من و نیما گذشته بود. من، شاهین، همون پسر استریت پررو و هیکلی که فکر میکردم دنیا فقط مال منه و دخترای دورم، حالا یه جای عجیب تو زندگیم وایستاده بودم. اولش با نیما فقط یه بازی بود، یه حس غریزی که نمیدونستم از کجا اومده. اون کون خوشگلش، اون نالههای خفنش، یه جوری منو کشیده بود سمتش که فکرشم نمیکردم. ولی کمکم، یه چیزایی تو وجودم عوض شد.
دیگه فقط به این فکر نمیکردم که کی قراره بیاد خونهمون و خودمو بندازم روش. شبایی که تنها بودم، بهش فکر میکردم. به چشمای درشتش، به خندهش وقتی مسخرهبازی درمیآوردیم، به اون لحظههایی که بعد از سکس رو تخت میافتاد و نفسنفس میزد. یه شب که داشتم سیگار میکشیدم، یهو به خودم گفتم:
_لعنت بهت… این دیگه فقط حشری بودن نیست. من دلم براش تنگ میشه.
اون موقع نمیفهمیدم این یعنی چی. من که همیشه با دخترا بودم، من که تو جمع پسرا از فتحالفتوحاتم تعریف میکردم، حالا چرا به یه پسر اینجوری فکر میکنم؟ ولی هر بار که نیما رو میدیدم، قلبم یه جور دیگه میزد. اونم انگار اینو حس کرده بود، چون نگاهش عمیقتر شده بود، دستاش وقتی منو لمس میکرد یه جور لرزش داشت که قبلاً نبود.
یه روز زنگ زدم بهش. صدام یه کم نرمتر از همیشه بود:
_نیما… بیا خونهمون. دلم برات تنگ شده.
اونم با یه خندهی آروم گفت:
_جدی؟ شاهین دلش تنگ شده؟
_خفه شو، بیا دیگه.
وقتی اومد، دیگه اون شاهین پررو و اربابصفت نبودم. نشستم رو مبل و فقط نگاهش کردم. اومد کنارم نشست و گفت:
_چته امروز؟ چرا انقدر ساکتی؟
دستشو گرفتم و گفتم:
_نیما… یه چیزی بگم، مسخرهم نکنی؟
_بگو دیگه.
_من… فکر کنم دیگه فقط دنبال بدنت نیستم. تو رو میخوام، خودتو.
یه لحظه ماتش برد. بعد با یه لبخند گفت:
_شاهین… داری میگی عاشقمی؟
خندیدم و سرمو انداختم پایین:
_لعنتی… آره، فکر کنم همینو دارم میگم.
اون شب حرف زدنمون فرق داشت. بهش گفتم که چطور این چند ماه ذهنم عوض شده، که دیگه به دخترا فکر نمیکنم، که وقتی اون کنارم نیست یه چیزی تو وجودم کمه. نیما فقط گوش داد و آخرش گفت:
_من از همون اول عاشقت بودم، احمق. فقط نمیخواستم بترسونمت.
اون لحظه دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم. دستشو کشیدم و لبامو گذاشتم رو لباش. اینبار فرق داشت، نه فقط حشری بود، پر از حس بود. زبونم تو دهنش چرخید و اونم جوابمو داد. آروم تی شرتمو درآورد و دستشو رو سینهم کشید. گفت:
_دلم اینو میخواست، شاهین. نه فقط بدنت، خودتو.
لباساشو در آوردم و بدنشو نگاه کردم. همیشه برام جذاب بود، ولی حالا انگار یه جور دیگه میدیدمش. گفتم:
_بیا اینجا، میخوام امشب فرق کنه.
بردمش سمت تخت و دراز کشید. رفتم روش و لبامو رو گردنش گذاشتم. آروم بوسیدمش، از سیبک گلوش تا خط شونهش. نالهی آرومی کرد و گفت:
_شاهین… بیشتر.
دستامو رو بدنش کشیدم، تا پایین کمرش. شلوارشو درآوردم و خودمم لخت شدم. کیرم که همیشه براش سفت بود، حالا با یه حس دیگه بهش نزدیک میشد. گفتم:
_میخوام روبهروت باشم، میخوام چشاتو ببینم.
پاهاشو باز کردم و آروم کیرمو به سوراخش نزدیک کردم. خیسش کرده بودم با دهنم، چون نمیخواستم درد بکشه. تو پوزیشن میسیونری بودیم، صورتش جلوی صورتم بود و چشاش تو چشام قفل شده بود. آروم فشار دادم و رفتم توش. نالهش بلند شد و دستاشو دور گردنم پیچید. گفت:
_شاهین… تو بهترینی.
شروع کردم به حرکت، آروم و عمیق. هر ضربه که میزدم، چشاشو بیشتر میدیدم، پر از عشق و لذت. دستمو دور کیرش پیچیدم و با ریتم خودم حرکتش دادم. نالههامون با هم قاطی شده بود و اتاق پر از صدامون بود. گفت:
_شاهین… من مال توام. همیشه بودم.
_تو هم مال منی، نیما. دیگه هیچکسو نمیخوام.
یه لحظه پوزیشن عوض کردیم. بلندش کردم و نشوندمش رو پاهام. کیرم هنوز توش بود و حالا روبهرو هم بودیم، بدنامون کامل به هم چسبیده بود. دستاشو رو شونهم گذاشت و خودش شروع کرد بالا پایین کردن. حس داغی کونش دور کیرم دیوونهم میکرد، ولی بیشتر از اون، نگاهش بود که منو میبرد. لبامو به لباش چسبوندم و تو همون حالت بوسیدمش. زبونامون با هم چرخید و ضربان قلبمون یکی شده بود.
گفت:
_نزدیکم… تو چی؟
_منم… بیا با هم تموم کنیم.
حرکاتش تندتر شد و منم کمرمو بیشتر فشار دادم. چند ثانیه بعد، با یه نالهی بلند آبش اومد و رو شکمم ریخت. گرمیش منو دیوونه کرد و منم با یه آه عمیق توش تموم کردم. حس گرمای آبم تو کونش، با اون چشمای خمارش که بهم زل زده بود، بهترین چیزی بود که تجربه کرده بودم.
رو تخت افتادیم و نفسنفس میزدیم. سرشو گذاشت رو سینهم و گفت:
_باورم نمیشه تو همون شاهینی که میشناختم.
خندیدم و موهاشو نوازش کردم:
_منم باورم نمیشه. ولی حالا فقط تو رو میخوام، نیما. تو منو عاشق خودت کردی.
1 531
برو پایین منقلت را بر پا کن .خبرت میکنم .
به فاطمه بگو بیاید بالا واپُرسَش کنم.
فاطمه همان دم در را باز کرد و به داخل آمد .
به حالتی شرمگین و سر به پایین انداخته گفت :
راضیم پهلوان .شما شیره جانت را در من بریز و من را از این مرد صاحب اولاد کن ،من جانم را به شما میدهم پهلوان.
سالار که تا قبل از این فکر میکرد که مرد سَر خود برای رهایی از لوله تفنگ این حرفها را زده و هنوز حرفهای مرد باورش نمیشد ،با شنیدن این جملات از دهان زن به یک باره حالتی از ناباوری و شور و شهوت تمام وجودش را فرا گرفت و بی آنکه بخواهد با لبخندی به گوشه لبش گفت :
بروید منقلتان را آماده کنید .این عرق را هم من نمیخورم.
همان تریاک را مهیا کن که امشب شوری بر پا کنیم.
قباد و فاطمه انگار که کیسه کیسه به آنها زَر داده باشند ،چنان خوشحال شدند که نفهمیدند چطور پله های بالا خانه را پایین آمدند و هر کدام به طرفی رفتند.
قباد در پی آوردن لَش گوسفند از خانه همسایه و فاطمه به مطبخ رفت.
پهلوان به لب پنجره کشید و بیرون را نگاهی انداخت و وقتی خلوتی کوچه را دید خاطرش جمع شد و بر روی نمد نشست و به فکر فرو رفت.
سالار تمام لحظه هایی که از بدو ورود به خانه دیده بود را در ذهنش مرور کرد.از لبخند قباد به هنگام ورود،از خندیدن فاطمه موقعی که از بالای پله ها او را در حال رخت پهن کردن دیده بود،از خنده های دلفریب فاطمه موقع ناشتا و تعجب نکردن قباد وقتی که از شهر برگشت و آنها در حال اختلاط دیده بود.
پس لبخندی با خودش زد و گفت:
خوب جایی را در زدم.هم پناهم دادند و هم هوای شکمم را دارند و هم هوای زیر شکمم.و با خنده بیشتر با خودش گفت:
پس فاطمه زنِ حسن خان چمن دره بوده.ها ها ها .
کار خدا را ببین. این همه به رعیت ظلم کرد.
هم خود حسن خان را کشتم هم حالا میخواهم زنش را بگایم.آن هم چی، به رضایت شوهر جدیدش.
بسوزد خانه ظلم که خانه ات را میسوزاند.
آهای حسن خان کجایی که ببینی زن خوشگلت که یک شهر درباره خوشگلیش حرف میزدند امشب به زیر رانهای من ناله میکند.خدا بیامرزتت.چه گذاشتی برایم .ها ها ها.
پس سالار افکار منفی را دور ریخت و چهره و اندام فاطمه را در ذهن، پیش چشمش آورد.با خودش گفت به راستی که چرا این زن اینقدر پری پیکر و زیباروست.
آن کپلش ،ان سینه های مرمرینش،آن چهره ی گلرو و آن چشمانش که آدم را در سیاهی چاله چشمش غرق میکند.
نرینه سالار حالا حرکت کرد و در زیر تنبانش خود نمایی میکرد.نبض میزد و هی مانند زندانی در محبس خودش را به در و دیوار میکوبید.
سالار نرینه اش را به دست گرفت و فشارش داد و قلنجش را شکست و رو به آن گفت : آرام باش جانم .امشب به فرج خوشگل ترین زنی که تا بحال دیدم میروی جانم.
از سر غروری که بخود گرفته بود از همانجا داد زد .:قباد .آهای قباد.
فاطمه در کسری از دقیقه بالا آمد و در چارچوب در ایستاد و سرش را داخل آورد و با لبخندی که بیشتر از سر شرم بود گفت: جانم پهلوان.قباد نیست رفته خانه همسایه، لَش گوسفند را بیاورد.
سالار هم که از خنده زن خنده اش گرفته بود ،اما نه جوری که دندان هایش دیده شود گفت:
دوتا قابلمه آب روی آتش بگذار .میخواهم تنی به آب بزنم که هم خستگی این چند روزه از بدنم برود ،هم تو به فیض کامل برسی.
خودت هم یک کاسه آب یه سرت بریز.من زبانم بیشتر از دیگر جاهای بدنم کار میکند.
فاطمه هم خنده اش بیشتر شد و گفت:قربان زبان و دهانتان ،امروز آفتاب نزده رفتم حمام.پاک پاکم.بوی گل می دهم .مطمئن باشید زبانتان به جای شور نمیخورد.
چشم الان میزارم آب گرم بشود.
همینطور که فاطمه روی برگرداند تا از پله پایین بیاید
با خودش گفت :ای به قربان هیکلت و زبانت پهلوانم.
سالار هم این را شنید و بلند خندید.
ادامه دارد…
نوشته: نیما
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
