FROMSOFTWARE
رفتن به کانال در Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
نمایش بیشتر1 761
مشترکین
-324 ساعت
-137 روز
-7030 روز
آرشیو پست ها
1 762
102
انشین اینبار فقط بروی صورت شینوبی تمرکز کرده و نعره زنان، با صورتی درهم رفته و خشمگین - و البته کمی ترسیده - مستقیم به سمت او میدوید.
دیگر چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت و اکنون باید نیزه اش را یک هل اساسی میداد تا ضربه جاساز شده درون اسلحه اش، کاملاً به بار نشسته و با یک حرکت، آن انسان پلید و مرموز را از بین ببرد. اصلاً از همان روز اول، با این نگرش و هدف، وارد این فرقه در معبد شد. اینکه فقط و فقط، اگر قرار است فنون رزمی یاد بگیرد، برای محافظت از خود و در وهله بعدی، مقابله و شکار شینوبی ها و نینجاهای بی همه چیز باشد.
هرچند با خود گمان میکرد - طبق چیزهایی که یاد گرفته بود - که تمرکز بروی صورت طرف مقابل در مبارزه، بسیار به جنگجو در مسیر پیشروی در انجام و اجرای حرکات موفقیت آمیز و کارآمد بروی حریفش کمک میکند، ولی گویا در این مبارزه بخصوص، انجام چنین کاری نتیجه بالعکس داشت. انشین ترجیح میداد به صورت آن شینوبی حتی نیم نگاهی هم نکند.
_ (این یکی خیلی از اون یارو قبلیه پرزحمت تر بود!... ولی بالأخره دیگه کارش تمومه...)
ناگهان شینوبی سرش را در همان حالت خم بالا میآورد.
_( این دیگه... چیه؟!!!!!)
_ ...
باورنکردنی بود.
اول در همان لحظات کوتاه گمان کرد که اشتباه میبیند ولی نه. عین روز برایش نمای صورت آن شینوبی مشخص بود. کاملاً معلوم بود که آن شینوبی، با ارواح خبیثه در ارتباط بود، مگرنه چطور ممکن بود چنین تصویری را از او مشاهده کند.
صورت آن شینوبی که تا پیش از این بسیار وحشتناک و رعب آور بود، اکنون از همیشه مرموزتر و عجیبتر شده بود. یک طرف صورتش مانند صورت هر انسان عادی دیگری بود. ولی آن طرف دیگر همچنان از حالت قبلی اش به همان شکل مانده بود و چشم چپش سفید و کشیده، گوشه چپ لبش تا بناگوش باز و رگ های سیاهی در آن طرف صورتش برجسته شده بود.
_ بمیییییر....!!!!!!!
انشین با تمام قدرتش هل آخر را به نیزه میدهد و تمام نیرویش را در همان حرکت جاساز میکند - طوری که بزور توانست خود را با آن سرعت نگهدارد - و سرانجام، نیزه را به سمت شینوبی میبرد که ناگهان، فن ممنوعه اجرا میشود و شینوبی درست در همان لحظه آخر، پایش را با زمانبندی مناسب و واکنشی تماشایی بروی نیزه گذاشته و آن را به گِل مینشاند.
انشین بازنده میدان شد.
باوجود اینکه لحظات آخر عمرش فرارسیده بود ولی نمیدانست چرا نمیتوانست شباهت نسبی حرکات دو شینوبی آخری که با آنان جنگیده بود را از خاطرش بیرون کند. حتی لباس هایشان نیز هم رنگ بود. گویی که پدر و پسر بودند. هردو نوعی انرژی و خشم پنهان را با خود به همراه داشتند، با این تفاوت که آخرین شینوبی، آن را توانسته بود به نحوی مدیریت کند..
انشین نگاه ملتمس و زار خود را نثار شینوبی میکند تا شاید دلش به حال او بسوزد و او را رها کند، ولی ناگهان با اینکار گویی که نتیجه برعکس بدهد، طرف خشمگین و تاریک صورت شینوبی بیشتر شده، دست چپ و لرزان از خشم خود را به شمشیرش زده و آن را با بی رحمی تمام - گویی که نوعی پدرکشتگی با او داشت - درست در وسط قلبش فرو میکند.
...
سکیرو دو زانو بر زمین افتاده بود و بالا میآورد. نمیخواست سرش را بلند کند و با جسد پدرش روبرو شود، کاش میشد همانجا خودش را برای همیشه میکشت. اصلاً چرا پدرش باید بطور ناگهانی به آن شکل رفتار میکرد؟
سکیرو قیافه اش بسیار زار شده و نزدیک بود گریه اش بگیرد که کمی به خود آمده و سرش را آرام بلند میکند تا به اطراف نگاهی بیاندازد.
خبری از جسد پدرش نبود. در عوض، پیکر مردی تماما سفید پوش آنجا بود و قسمت آشکار صورتش که با پارچه پوشانده نشده بود، سفید و مملو از ترس و وحشت بود. چهره فردی بود که با بی رحمی و خشونت بسیاری همراه با وحشت و ترس وصف ناپذیری کشته شده بود.
_ (همم.. کِی اومدم اینجا؟..)
کمی اطراف دهنش را پاک میکند و از جایش بلند میشود. نمیدانست کجا بود و چقدر زمان سپری شده بود.
باید عجله میکرد.
شمشیرش را از بدن آن راهب ناشناس بیرون میکشد و سپس به سرعت به سمت مسیر جنگلی میدود. سرعتش بسیار زیاد بود، گویا که بزرگ ترین و مخوف ترین هیولای جهان در حال تعقیبش بود.
اطرافش همه، درختان بامبو بود و نمیدانست عمارت اصلی از کدام طرف است. حتی نمیدانست دارد مسیرش را برمیگردد یا پیش میرود، فقط حرکت میکرد. دو راهزن مشعل به دست از دور در حال قدم رو و نزدیک شدن بودند. از لبه ای بدون درخت و خالی در سمت چپش بالا میرود و در کناره رودخانه و پشت درختان بامبو ادامه مسیر، پنهان میشود و راهش را از آنجا ادامه میدهد.
کمی که پیش میرود مسیر تمام میشود و باید یا دوباره به داخل راهروی جنگلی پر از راهزن میرفت، یا بروی لبه روبرویی پریده و کمی جلوتر در طی همان مسیر، با دو راهزن که پشت بامبو ها نشسته و با یکدیگر اختلاط میکردند روبرو میشد.
...
@FromSoftware
1 762
اومدم سانکن ولییییی...
چه حالی دارم میکنمممم...
جوووون!!!
الان سکیرو میاااااد...
میخوام براش چس بدم...
بهش گه پرت کنمممم...
جووووون!!!
#Fun
@FromSoftware
1 762
101
قاعدتاً نمیتوانست در آن حین ضربه زدن، کاملاً بروی حرکات شینوبی تمرکز کند. ولی برایش جای تعجب داشت.
چطور توانسته بود بدون حتی برداشتن کوچکترین خراشی تمام ضرباتش را دفلکت کند؟ چرا اصلا براحتی از جاخالی دادن، پریدن و یا هر روش و ترفند حقه بازانه ای استفاده نکرد؟
نگاهش دوباره به او میافتد. تمام مدت سرجایش ایستاده و با نگاهی ابلهانه به انشین زل زده بود.
_ (لعنتی... نمیتونم ریسک کنم ولی از اون طرف چاره دیگه ایم ندارم.. اگه شینوبی واردی باشه و تکنیک اصلی مو با یه حرکت خنثی کنه چی... نمیدونـ...)
!!!!!!!!؟
_ ...
گرگ سرش را دو دستی چسبیده و بروی شکمش خم میشود. آن حالت رمز آلود و خوفناک ناگهان بکلی در نظر انشین نابود میشود.
_ (همم... الان وقتشه!!!!!..)
همانجا تصمیمش را میگیرد تا از حواس پرتی شینوبی کمال استفاده را ببرد. تمام قدرتش را در نیزه اش جمع کرده، آن را با حالت خاصی کمی اریب و بالای سرش میبرد و سپس با حرکتی انفجاری، به سمت شینوبی شروع به دویدن میکند تا با همان یک ضربه کارش را یکسره کند.
...
_ (چرا هرچند وقت یبار میام تو همچین جایی؟...)
سوال اساسی برای سکیرو این بود که چرا هرچند وقت یکبار و با وقوع اتفاقاتی که هیچ ربطی بین آنان نمیدید، به چنین مکانی منتقل میشد؟ چرا همانند بقیه مواقع مرگش صرفا وارد چاهی نمیشد و در آخر همان چاه نیز دوباره روزنه حیات را پیدا نمیکرد؟
راز آن توده سیاه و مجسمه إکو چه بود؟ آیا صرفا باد آن را انداخته بود؟ اصلاً دانستن راز و سرّ پیچیده چنین چیزهایی براستی چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟ تنها چیزی که مهم بود جان اربابش بود و همین... ولی آیا او همچنان همانگونه به موضوع نگاه میکرد؟
از همان موقع که کورو را از دست گنیچیرو نجات داده بود، این سوال در ذهنش مطرح میشد که او براستی به حرف چه کسی است؟ به حرف پدرش یا به حرف اربابش؟
(( _ آها پس تو فک میکنی من با این سنم هنوز درست یچیزو یاد ندارم؟
هه ههه... تو خیلی خوش شانسی که الان داری با یه پدر شینوبی حرف میزنی. اگه من سامورایی بودم، میدادم زبونتو ببرن...
_ ...!!!؟
زبان گرگ بند آمده بود. آیا صرفاً با پرسیدن چنان سوال ساده ای قرار بود چنان ضرری به او برسد؟
_ اصن میدونی چیه؟ چرا خودت امتحان نمیکنی؟ ها..؟
با تمام زوی که داری سعی کن شمشیرتو بزنی به شکمم..
_ ولی پدر..
_زود باش!
سکیرو بعد از کمی مکث کردن، آماده میشود تا شمشیر چوبی اش را به شکم پدرش فرو کند. هرچند این یک تمرین معمولی بود ولی او بخاطر احترامی که برای جغد قائل میشد، حاضر نبود تا حتی کوچکترین ضرری هم به او برساند.
گرگ هنوز آماده حرکت نشده بود که ناگهان لحن و نگاه جغد، ابلهانه و کمی مرموز و حتی بجای خود، ترسناک میشود.
_ حاللااااا نوبت منه...
_ پدر..؟
_ بگیر که اومدممم...!!!
تابحال ندیده بود پدرش با چنان لحن شل و وِلی حرف بزند. یکجای کار میلنگید. تا لحظه ای پیش قرار بود او به پدرش حمله کند ولی الان، این جغد بود که میخواست با شمشیری واقعی و بسیار بزرگ و قدرتمند، به توله گرگ ناوارد و کارنابلد حمله کند.
همه چیز به سرعت در حال سپری شدن بود. نمیتوانست درست فکر کند. ناگهان لکه سیاه و نسبتا کوچکی با شکل و شمایل صورتی عجیب و کریه، از روی گردنش - بدون اینکه واکنشی به آن نشان دهد یا مخالفتی با آن داشته باشد - رشد میکند و شروع به صحبت میکند.
_ << کاری نداره دیگه... اول میکیری، بعدم شمشیرتو فرو میکنی تو شکمش... راااحت.. >>
سرش را دو دستی میگیرد و بروی شکمش خم میشود. چاره دیگری نداشت، باید به نحوی جلوی حریفش میایستاد...
_ <<...حالا چه آن حریف، پدرش بود چه دشمنش...>>
_ نه نه.. نمیخوام، من نمیتونمممم...!!!!
یکجای کار ایراد داشت. او در آن سن کمش چطور میدانست فن میکیری چیست؟
بنظرش که اولین بار بود اسمش را میشنید. آیا این یک خاطره واقعی بود!؟
_ دییییگه دارم میاااام...!!!! ))
انشین همچنان نزدیک و نزدیکتر میشد تا اینکه چند قدمی دیگر با او فاصله نداشت. سکیرو که افسار همه چیز را از دست رفته میدید، بروی تکنیک تمرکز کرده، پایش را با زمانبندی بسیار دقیق بروی شمشیر میگذارد.
پدرش که خود را بازنده میدید، سرش را بلند میکند و چهره غم زده و بسیار ناراحت خود را به سکیرو مینمایاند. تابحال او را چنان ناراحت ندیده بود.
ناگهان بطور کاملاً ناخودآگاه، لبخندی بروی صورت گرگ نمایان میشود. از وضع موجود خوشحال بود...
_ <<... حق چنین پدری بود. باید بلایی بر سرش میآورد که روزی صدبار پشیمان میشد که ای کاش او را آن روز از آن معرکه پیدا نمیکرد.. >>
سپس دست چپش را نیز با سرعت و قدرت به شمشیرش میگیرد. دست چپش یک ابزار مصنوعی بود و با دیدن آن رنگ از رخش میپرد.
...
@FromSoftware
1 762
بهترین و معنوی ترین موسیقی کل عناوین سولزبورن...؟
anonymous poll
شک نکن!!! – 47
👍👍👍👍👍👍👍 54%
PLIN PLAN PLON – 40
👍👍👍👍👍👍 46%
👥 87 people voted so far.
1 762
"Hunter of Beasts...
Oh Hunter... Blessed Saint...
Lest by Death, Your Heart is Vanquished..."
#Art by : Shimhaq
@FromSoftware
1 762
https://youtu.be/AvDQGmCeiTk
خیلیا فکر میکردن دیمیک PS1 بلادبورن عالی از آب در بیاد، ولی کسی فکر نمیکرد بتونه از نسخهی اصلی هم پیشی بگیره! بالاخره طرفدارای بلادبورن قراره به آرزوی دست نیافتنیشون برسن!
Oh, Majestic! No one can catch us! No one can stop us now!
1 762
گایز 😐...
100 صفه شد...
ینی حدود بیشتر از سه ماهه که از شروع کتاب میگذره...
امشب خواستم واقعا (با این متن کوتاهی که نوشتم -_-) ازتون تشکر و قدردانی کنم. از همراهی و تشویق هایی که بعضا تو کامنتا انجام دادین و همچنین انتقاد ها و نقص هایی که نسبت به این کتاب، به من گوشزد کردین..
واقعا ممنون و متشکرم که همچنان چنل مارو همراهی میکنید، باعث پیشرفتمون میشین، و صدالبته انرژی و انگیزه بهم میدین بابت نوشتن و اتمام این کتاب...
بی نهایت و از صمیم قلب ازتون سپاسگذارم و بااااری دیگر، عیدتون مبارک ؛))
Moein
1 762
100
_ (هممم.. منظورش چیه؟)
سکیرو نمیفهمید. آیا باید درون مجسمه را به نحوی میشکست؟ منظورش از "درون" چه بود؟ چه اهمیتی داشت؟ چرا هیچوقت إکو به چنین چیزی اشاره نکرده بود؟
مجسمه از آنچه که فکرش را میکرد سنگین تر بود و ابداً نمیتوانست آن را تکان دهد تا شاید با هل دادن و انداختنش بروی زمین، بتواند از سِرّ درونش باخبر شود.
اینبار با تمام توانش سعی در هل دادنش کرد اما هیچ فایده ای نداشت. حتی کوچکترین لرزش و تکانی هم نمیخورد!
دست از کار میکشد و در حین خستگی گرفتن به فکر فرو میرود. چطور باید آن را میشکست؟
ناگهان برای لحظه ای، باد سهمگینی از پشت سرش میوزد. به پشت سرش که نگاه میکند، اول کمی مکث کرده و خیره میماند. توده ای عجیب و سیاه از دور و از سمت جنگل پر از درختان بامبو به او نزدیک میشد. نمیدانست درست میدید یا صرفاً چشمانش سیاهی میرفت، ولی توده ای سیاه و ابر مانند را ملاحظه میکرد که ابداً حس خوبی به آن نداشت.
سکیرو کمی جلوتر میرود و از رودخانه و پل کوچک عبور کرده و از مجسمه کمی دور میشود. آماده رویارویی با هر آنچه درون مه قرار داشت بود که ناگهان آن توده با همان سرعت عجیب خود از سکیرو عبور میکند و به پشت سرش میرود.
هوای آن - هرچند برای لحظه ای آن را حس کرده بود - بسیار گرم بود و حتی برای یک لحظه فکر کرده بود که صداهایی مانند شیون های پرهیاهویی - که از فاصله دوری به گوش برسند - را از داخل آن توده شنیده بود.
سرش را میچرخاند و با کمال تعجب، توده را اطراف مجسمه میبیند که متوقف شده، دو رشته دست مانند را از دو طرف خود بیرون داده و به دور مجسمه حلقه میکند. و سپس مجسمه به آن سنگینی را به آسانی بلند کرده و محکم به زمین میکوبد.
چرا باید چنین اتفاقی میافتاد؟
گویی که زمین از جنس شیشه بود. به محض برخورد محکم مجسمه به زمین و شکستنش، زیر پای سکیرو هم خالی شده و به درون چاهی بی انتها میافتد.
براستی چه اتفاقی افتاد؟ آن توده هوای سیاه دیگر چه بود و اصلا چرا و چگونه چنین کاری را کرد؟
...
_ ...!!!!!؟؟!!!!
(این... اصلنننن عادی نیست...)
سکیرو ناگهان سرش را - همانگونه که نگاه با آرامشش به انشین میخکوب شده بود - در همین حین که آرام به سمتش میآمد، به طرف چپش کج میکند.
_ (اصلن من چرا باید گریه کنم؟ کاملا مشخصه که داره چرت و پرت میگه..!)
انشین چند قدمی عقب عقب میرود.
_.... << هه هه هه...!!! >>
سکیرو خنده ای موقتی و بزور میکرد. انگار که بعد از سال ها، اکنون اولین باری بود که میخواست با صدای بلند بخندد. خنده اش بیشتر ناموزون و احمقانه بود.
_ (همف!
باید حواسمو جمع کنم.. من برای اینکار آموزش دیدم.. )
انشین فُرم گارد گرفتن و ایستادنش را اصلاح میکند.
_ (کلی برای چنین لحظه هایی زحمت کشیدم... کلی براش تلاش کردم)
از تمام لحظه هایی یادش میآمد که در معبد سنپو به تمرین و ریاضت، جهت کسب قدرت و استعداد بیشتر برای کشتن شینوبی و استاد نیزه شدن پرداخته بود، فکر میکرد. در واقع او فقط تلاش میکرد تا مغزش را منحرف کند ولی، چشم های آن شینوبی مانعش میشد.
_ <<هممم... داری به خودت میایی...
ایول!.. اینطوری خیلی باحال تره!!
هرچی تلاش کنی مبارزه جذذذاب تر میشه... هه هه هه!!! >>
_....!!!!
آن حرف شینوبی دلهره او را بیشتر میکرد. آن حجم از اعتماد به نفس گرگ در سخنش به حدی زیاد بود که گویی انشین همانند مورچه ای بود که میخواست به نبرد با هیولایی عظیم الجثه برود.
خود را با هر حرف او میباخت ولی بعد سعی در قانع کردن خودش و در واقع مبارزه با عقاید منفی اش میکرد. عقایدی که به حرف های شینوبی دامن میزدند و ضعف او را دائم به رخش میکشاند. اصلا آن شینوبی، گویی که همانند عفونتی به درونش راه یافته باشد، او را لحظه به لحظه در نزد خودش ضعیف تر و پست تر جلوه میداد.
انشین تنها یک راه برای جلوگیری از باختن در نبرد ذهنی برایش باقی مانده بود. پیروزی در نبرد واقعی.
نیزه اش را با حالتی نمایشی و کوتاه جلوی خودش میچرخاند و محکم تر از همیشه آن را در دستانش نگه میدارد. شینوبی با این کار او از حرکت باز میایستد.
هرچند هیچ حالت مبارزاتی به خود نگرفته بود ولی همین یکجا ایستادن و تمرکز هرچه بیشترش بروی او، انشین را از همیشه مضطرب تر میکرد.
انشین حرکت میکند. با چهره ای مصمم و قاطع - که هرچند نصف بیشتر آن زیر پارچه ای که دور سرش بسته بود پنهان بود - با سرعتی آهسته میدود و وقتی به او میرسد، با نیزه اش شروع به انجام ضربات مستقیم، متداول و سریع میکند.
سپس پس از چند لحظه عقب نشینی میکند. از او فاصله قابل توجهی میگیرد تا هم خستگی اش را در کند و هم چاره ای برایش بیاندیشد. با خودش فکر میکرد که چه بهتر بود اگر شخص دیگری از اهالی معبد نیز آنجا همراهش بود.
_ (لعنتی... هر پنچ ضربه ای که زدمو دفلکت کرد...)
...
@FromSoftware
1 762
واقعا دیگه وقتشه (البته بعد از الدن رینگ) که فرامسافتور یه بازی با همچین حال و هوایی بده بیرون..
#Art
@FromSoftware
1 762
99
باد مبدل به طوفان شد. سکیرو بجایی تکیه نداده و از چیزی آویزان نشده بود و صرفا در مقابل آن، با زحمت خودش را نگهداشته و مقاوت میکرد. بعد از مدت کوتاهی که بنظرش بیشتر از یک دقیقه هم طول نکشید، طوفان تمام و هوا نیز کاملاً مساعد شده و به وضع معمولی اش بازگشت.
دستش را که از روبروی صورتش کنار میبرد، متوجه مجسمه ای بزرگ روبرویش میشود که مطمئن بود تا قبل از طوفان آنجا نبود. مجسمه نیوه بزرگی که حالت عبادت آشنایی را اجرا میکرد. آن حالت متعلق به إکو بود. هیچوقت نمیتوانست آن حالت را فراموش کند.
غرق در نمای سنگی و تیره مجسمه ای شده بود که نور و شکل ماه را از نظرش پنهان میکرد. آیا إکو او را نجات داده بود یا نقشه ای برای جانش کشیده بود؟ اصلا او که بود؟ چرا سر راه سکیرو قرار گرفته بود؟ چرا هرکار میکرد نمیتوانست از مجسمه مشابه و کوچکتر آن جدا شود؟
صدای جوش و خروش رودخانه زیر پایش تمرکزش را برهم زد. گویا رود نیز به علت باد و طوفان شدید، حسابی به حرکت و پویایی درآمده بود. سرش را پایین انداخته تا نگاهی به جریان آب بیاندازد که ناگهان، پاکتی سفید رنگ و صاف - باوجود شناور بودن بروی آب همچنان خشک مانده بود - را میبیند که جریان رودخانه، آن را آرام با خود منتقل میکرد. برایش خیلی عجیب بود، گویی که در آن نامه باید شیئ بسیار سنگینی میبود یا اصلا از جنسی ساخته شده بود که آن را بسیار سنگین و غیر قابل جابجایی میکرد، چراکه با وجود جریان پرجوش و خروش آب، نامه همچنان آرام و بسیار آهسته در جهت جریان رودخانه حرکت میکرد.
سکیرو کنجکاو شده بود. دستش را دراز میکند و نامه را برمیدارد. نامه مثل هر شیئ کاغذی دیگری بسیار سبک و قابل حمل بود. چه چیزی درون آن بود که آن را در آن حد سنگین کرده بود.
بست نامه را پاره میکند و آن را باز میکند. درونش هیچ چیزی غیر از یک تکه کاغذ کوچک نبود. آن را کاملا باز میکند و یادداشت نسبتا کوچک را از درونش برمیدارد. تای آن را باز میکند. خالی بود.
درون آن یادداشت هیچ چیزی نوشته نشده بود.
پاکت نامه را در دستش میگیرد و چندین بار آن را تکان میدهد ولی چیز دیگری درون آن نمییابد.
این دیگر خیلی عجیب بود!
پاکت خالی که با وجود جریان شدید رود، به چنان کندی حرکت میکرد و هیچ یادداشتی هم درون آن نوشته نشده بود.
اینبار باید چکار میکرد تا از آن رویا خارج میشد؟
حالت إکو را با یادداشت در دستش اجرا میکند. هیچ اتفاقی نمیافتد.
از این حال بی نکته و اهمیت خسته شده و نامه را در دست باد رها میکند. یادداشت، آرام بروی پرهای لطیف نسیم سوار شده و مسیرش را تا مجسمه إکو پیش میبرد و ناگهان، درست به قسمتی کمی پایین تر از قلب آن مجسمه میچسبد.
سکیرو برایش عجیب بود که چرا دیگر نمیتوانست با انجام حالت إکو به دنیای معنوی او رفته و با او گفتگو کند. شاید او راه حل رهایی همیشگی از رویا را میدانست. چرا در حین همان یکبار گفتگویشان، گرگ باید از خود بیخود میشد و آن موجود تیره و وحشتناک به درونش نفوذ میکرد. وقتی درباره اش فکر میکرد، باختن و تسلیم هدلس شدن برایش از نگاه به ظاهر و علی الخصوص صورت آن حیوان، راحت تر بود.
سکیرو که راه دیگری به ذهنش نمیرسید به سمت مجسمه حرکت میکند تا یادداشت را برداشته و نگاهی دیگر به آن بیاندازد.
_ (شایدم اون سگ سیاهی که تو اون تونل تاریک میبینم یه ربطی به همه اتفاقای اطراف داشته باشه... ولی نه! چه ربطی میتونه داشته باشه.. اصن از کجا معلوم همه این اتفاقای مزخرف یه تصور و خیال نباشه...؟)
غرق در تفکر و اندیشه، آرام به سمت مجسمه قدم برمیدارد و وقتی به آن میرسد، دستش را به سمت یادداشت دراز کرده تا آن را بردارد اما، کاغذ برداشته نمیشد.
سکیرو کمی بیشتر زور میزند و کاغذ را بزور از روی مجسمه میکند.
کاغذ در نگاه اول نابود شده بود ولی با نظری دیگر به آن، گویی که به طرز عجیب و دقیقی کلماتی از درون کاغد کنده شده بود. سکیرو ابدا نمیتوانست تشخیص دهد چه کلماتی چراکه اولاً مطمئن بود درون آن کاغذ یادداشت، سفید و خالی بود. دوماً چندان وقت نداشت تا صرف تحلیل کلمات کنده شده کاغذ بکند. نگاهش را لحظه ای به سمت مجسمه برمیگرداند و...
امکان نداشت.
برخلاف دقت و انتظار سکیرو، تکه های باقیمانده کاغذ روی قسمت های نزدیک و خاصی از مجسمه، بصورت عمودی قرار گرفته و کلمه ای را تشکیل داده بودند. قبل از این، بخاطر اینکه سایه ماه، طرف روبرویی مجسمه را کمی تاریک کرده بود، نمیتوانست نگاهی دقیق تر به ظاهر آن بیاندازد ولی الان قضیه فرق میکرد. کاغذ بنحوی به مجسمه چسبیده بود و اکنون حروفی را بروی - برجستگی هایی که از قبل، شکل حرف بودند ولی سکیرو توجهی به آنان نکرده بود - آن برجای گذاشته بودند.
کمی سرش را خم میکند تا به آنان از نردیک تر نگاهی بکند..
_ درون...؟
...
@FromSoftware
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
