,دنیایسوفی؛
رفتن به کانال در Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
نمایش بیشتر189
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
189
هر شب اینجوریم که خدایا یه کار کن مودم خوب بمونه، غم عالم رو دلم نباشه جواب دوستامو بدم،
اره دقیقا همین میشه که هیچوقت نمیشه..
189
من یه تودهی محرک از غم و دلتنگی هستم که دستوپا درآوردم دارم تو این دنیا پرسه میزنم.
189
یه کسایی این مدت بهم پیام دادن که دلشون واسم تنگ شده، اینجوریم که "واقعا تو هنوز به یادمی؟!"
189
Repost from N/a
فور کنین من ۱۲۰ تایی بشم
منم فور میکنم و یه عکس بهتون هدیه میدم 🪴
چنل نویسایی که جوین شدن بگن منم جوین بشم ❄️
@Gypsooophila☃️
189
خونهاش یه اتاق بود، دیوارای اتاق خاکستری و محکم بود با یه در فولادی، یه تخت کهنه یا پایهی شکسته، به کنج دیوار تکیه داده بود، یه پنجره کوچیک او ارتفاع زیاد و نزدیک به سقف داشت که میلههاش مثل چندتا نگهبان اجازهی ورود به کل نور رو نمیدادن و برای وارد شدن باید خودشو جلوشون کوچیک میکرد و تبدیل به روزنه میشد..
تنها همدمش همین روزنهها بودن و با وجود اینکه زیاد نمیموندن، اما میدونست فردا احتمالا برمیگردن،
شبها رو با امید دوباره دیدن نور و حرف زدن باهاش سر میکرد، غذا میخورد ولی فقط اونقدری که صدای شکمش، سکوت خلوتش رو نشکنه.
بعضی از روزها انقدر تو حالت درازکش و زل زده به سقف میموند که انگار با کف اتاق مسابقه گذاشته بود،
با این حال کسی دورش نبود، مجبور نبود شلوغی و جمعیت آدما رو تحمل کنه، آدم غریبهای در کار نبود، کنار آشناترین آدمی که میشناخت، یعنی خودش بود..
تنها وسیلهی نقلیهای که اطرافش کار میکرد، ماشین خیال پردازی خودش بود، برخلاف بقیه اون خوشحال بود از اینکه تو زندان اتاقشه.
"تو زندان تنگ و تاریک آزادترین ادم دنیا بود.."
189
Repost from N/a
عاقااا نیگا اول بهمن امسال یعنی ٠١/١١/١ از قضا شنبه هم هست. این ترم که تموم شد، اگه اجازه بدین من از همون تاریخ شروع کنم درس بخونم🤌🏾👺
