fa
Feedback
جیغ و جار حروف

جیغ و جار حروف

رفتن به کانال در Telegram

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید کلمه‌بازی‌هام: @kalamebazi جمله‌بازی‌هام: @jomlebaziii

نمایش بیشتر
837
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+23
در 0 کانال‌ها
نوامبر '24
+22
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+438
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+38
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+326
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
21 دسامبر+1
20 دسامبر+2
19 دسامبر+4
18 دسامبر+2
17 دسامبر0
16 دسامبر+1
15 دسامبر0
14 دسامبر+2
13 دسامبر+1
12 دسامبر0
11 دسامبر+3
10 دسامبر0
09 دسامبر0
08 دسامبر0
07 دسامبر+2
06 دسامبر+1
05 دسامبر+1
04 دسامبر+2
03 دسامبر0
02 دسامبر0
01 دسامبر+1
پست‌های کانال
نشسته بودم روی سکوهای دانشکده. آمد بالای سرم. سلام و احوالپرسی. گفت «کار رو چیکار کردید؟» همیشه بعد از سلام و احوالپرسی همین را می‌پرسد ازم. نگران است کار درست‌حسابی پیدا نکنم و تباه بشوم. هر بار بهش می‌گویم یک کارهایی می‌کنم و هر بار مثل پدر و مادرهای قدیمی که غیر کار دولتی با بیمه، چیز دیگری را به‌عنوان کار به رسمیت نمی‌شناسند، می‌گوید «دنبالش باش‌ ها، دلسرد نشی ها.» این بار اما بعد از اینکه گفتم یک کارهایی می‌کنم، آن جمله‌ی همیشگی را نگفت. به‌جاش گفت «پدر و مادر دارید؟» جا خوردم. پدر و مادر چه ربطی به کار دارد؟ گفتم «بله خدا رو شکر.» گفت «خیلی مهمه. خیلی نعمته. هر کاری می‌تونید براشون بکنید.» حرفش را تأیید کردم ولی هنوز ربطش را نفهمیده بودم. فکر کردم شاید می‌خواهد بگوید اگر مثلاً به پدر و مادرت خدمتی کنی، خدا عوضش گره پیدا کردن کار دولتی با بیمه را برایت باز می‌کند. داشتم خودم را آماده می‌کردم برای همچین چیزی و در عین حال زبانم جملاتی در ستایش تکریم پدر و مادر می‌گفت که گفت «چند روز دیگه روز مادره. حتماً برای مادرتون یه چیزی بخرید.» دیگر بی‌طاقت شدم. پرسیدم «برای چی همچین تذکری می‌دید؟» گفت «آخه مادر من فوت شدند، پونزده آبان، نمی‌دونم برای کی هدیه بخرم.» بلند شدم. بغلش کردم. بغل بین ما مرسوم نبود. او کارمند بود و من دانشجوی سابق این دم و دستگاه. صمیمی‌ترین رابطه‌‌ی قبلی‌مان تعریف کردن از رنگ روسری‌های هم بود. بغلش کردم و گفتم «خدا رحمت‌شون کنه، من نمی‌دونستم.» بغض کردم. بغض کرد. یکی را می‌خواست که بهش بگوید مادرش نیست. گوشی را می‌خواست برای شنیدن از جای خالی مادرش. بغلش کردم و گفتم «ممنونم که بهم یادآوری کردید.» گفتم «چشم، حتماً روز مادر حواسم هست.» @horuf

2
بهش گفتم فلسفه و ادبیات برایم راه نجات‌اند. گفتم وسط غلتاندن این سنگِ هر روزه (کارم را می‌گفتم) معیت با فلسفه و ادبیات نجاتم می‌دهند. سنگ را برای اشاره به سیزیف گفته بودم. چند روز قبلش از سیزیف حرف زده بودیم و عجیب که این همه سال سیزیف را می‌شناختم -از راه کامو- ولی فراموشم شده بود برای درک خودم، برای انتقال حسم، برای دوام آوردن و برای دانستن اینکه تنها نیستم ازش کمک بگیرم‌. برای یادآوری اینکه تا بوده بشر روزها از غلتاندن این سنگ سنگین زخمی می‌شده و شب‌ها زخم‌ها را می‌شسته، می‌بسته، تا فردا از نو شروع کند. نه فقط هم «کار»، که روزمرگی، که تکرار، که زندگی. اشاره‌ام را توی هوا گرفت. خندید. گفت قشنگ گفتی. خندیدم. انگار که مثلاً سیزیف بودنم را پذیرفته‌ام که اینجور راحت درباره‌اش حرف می‌زنم. یک ساعت بعد خداحافظی کرده بودیم، جدا شده بودیم و و من لباس کار پوشیده، رفته بودم زیر بار سنگ و دورهای اول غلتاندنش بودم که وسط کار فهمیدم دسترسی‌ام به یک شیت اکسل کاری را بی‌که بهم بگویند ازم گرفته‌اند. به بالاسریم گفتم اشکالی ندارد، برایم فرقی نمی‌کند. ولی اشکال داشت. برایم فرق می‌کرد. اگر اشکال نداشت که بغض نمی‌کردم، سرم را نمی‌گذاشتم روی میز، پوفی نفسم را نمی‌دادم بیرون و حس نمی‌کردم که سیزیف بودنم را کوبیده‌اند توی صورتم. اشکال داشت. آن خنده‌ی بعد از شنیدن «قشنگ گفتی» هم اشکال داشت. روضه را هر چقدر هم که قشنگ بخوانند آدم نباید آخرش دست بزند که. چرا دست زده بودم برای خودم؟ خودمی که آن‌قدر وضعیت سیزیف بودنم شکننده بود که به یک تلنگری پخش می‌شدم کف زمین. پخش شده بودم کف زمین و یادم می‌آمد همین دو سه هفته قبل استاد از نهج‌البلاغه نقل کرده بود که بنده‌ی کسی نباشید، ما شما را حر آفریدیم. و گفته بود این آیین‌نامه‌ی کار کردن است؛ کاری که در آن زیردست باشید، بنده باشید و مدام بهتان یادآوری کنند سیزیف‌اید (این یکی را من دارم سنجاق می‌کنم به نهج‌البلاغه) کار شایسته نیست. حر که نبودم هیچ، سیزیفی بودم که سیزیف بودنم را هم نپذیرفته بودم، فقط ادای پذیرفتن در می‌آوردم. @horuf
768
3
من او را می‌شناختم ولی او من را نه. یک آشنایی مختصری دادم که برمی‌گشت به هجده سال قبل. یادش نیامد از چی حرف می‌زنم. با این همه خیلی گرم و صمیمی، گرم‌تر و صمیمی‌تر از چیزی که انتظارش را داشتم و از همکارهای مشابه‌ش دیده بودم ازم استقبال کرد. حرفم را شنید -توانایی‌ای که هرچه می‌رویم جلوتر بیشتر در آدم‌های اطرافم کشف می‌کنم که بلدش نیستند- و ازم حمایت کرد. دلسوزانه راهنمایی کرد. مثل برادر بزرگ‌تری بهم امید و قوت قلب داد. موضوعی را که برده بودم پیش او، پیش خیلی‌های دیگر هم برده بودم. هیچ کس این‌جور اشتیاق نشان نداده بود و این‌قدر امیدوار نبود و این‌قدر هلم نداده بود جلو و این‌جور از ته دل نگفته بود هر کمکی از دستش بربیاید دریغ نمی‌کند. انگار که انتهای آن راهروی تاریک، توی آن اتاق مرتب نشسته باشد فقط برای اینکه آغوش باز کند برای ناامیدها و خسته‌ها. که بهشان گوش کند و اثر شنیدن و درک کردن را در چشم‌ها و صورتش ببینی. انگار هیچ کار دیگری نداشته باشد در جهان جز اینکه آدم‌هایی را که تا اینجای راه را آمده‌اند و کمی مانده به پا پس کشیدن‌شان و عقب نشستن‌شان، هل بدهد جلو و بگوید برو، من پشتت هستم. آن آخرهای گفت‌وگو گورو بودنش را تکمیل کرد. گفت «یادت نرود توی راهی که می‌روی یک قرص برداری.» نپرسیدم چه قرصی؟ به جایش ابروها را گره زدم درهم و سرم را تکان دادم که یعنی منظورت از قرص چیست؟ گفت «قرصِ به جهنم.» گفت «روزی یک بار باید بخوریش. تو تلاشت را می‌کنی، شد شد، نشد به جهنم. این را یادت نرود. زندگی همین است، آدم تلاش می‌کند و به بعضی چیزها می‌رسد و تلاش می‌کند و به بعضی چیزها نمی‌رسد، به جهنم.» خندیدم. گفتم «این یکی سخت است.» گفت «تمرین می‌خواهد.» راست می‌گفت. گفت‌وگو که تمام شد، بلند که شدم، خداحافظی که کردم، مثل وقت‌هایی که می‌روم حرم و آدم‌ها دست می‌گذارند روی سینه و سلام آخر را می‌دهند و دل‌شان نمی‌آید رو برگردانند و البته بیشترش به‌خاطر رعایت احترام چند قدم آخر را عقب‌عقب می‌روند، دلم می‌خواست به احترام این مردی که در انتهای راهروی تاریک در اتاق مرتبش یک گوروی واقعی است، رو برنگردانم و چند قدم آخر را همان‌طور عقب‌عقب بروم بیرون. این کار را که نکردم ولی امروز را یادم می‌ماند. برای وقتی که شاید معلم، مربی یا بزرگ‌ترِ کسی شدم. یادم می‌ماند بزرگ‌تری این شکلی است. باید گوروی خسته‌ها و ناامیدها و راه‌گم‌کرده‌ها و پریشان‌ها و دردمندها بشوی. جوری که آدم‌ها بعد خداحافظی ازت، قلب‌شان روشن شود. باید از این نطق‌هایِ به جهنم بلد باشی. نه که حفظ کنی و به زبان بگویی فقط. نه. باید بهش ایمان داشته باشی و از ته دل بگویی. که اگر از ته دل نباشد قلبی روشن نمی‌شود. @horuf
1 391
4
بچه زنگ زده از مامانم پرسیده «مریم هست؟ کارش دارم.» نبودم. سه سالش است. آخرین باری که آمده بودند اینجا، سه ماه قبل، توی دهن باقی برادرزاده‌ها نگاه کرد و برای اولین بار بهم گفت مریم. تا قبل از آن به رسمیتم نمی‌شناخت انگار و هیچی صدایم نمی‌کرد. این سه ماه هم حرفی و گفت‌وگویی بین‌مان رد و بدل نشده بود. زنگ زدم برادرم و گفتم گوشی را بده بچه ببینم چه کارم دارد. بچه گوشی را گرفت و گفت « تو مریمی؟» گفتم «آره، مریمم. کارم داشتی؟» گفت «آره کارت داشتم مریم.» گفتم «چیکارم داشتی؟» گفت «ما داریم می‌خوابیم. شمام دارید می‌خوابید؟» گفتم «آره، مام داریم می‌خوابیم. کارت همین بود؟» گفت «آره کارم همین بود مریم.» یک‌کم دیگر درباره‌ی مسواک و قصه‌ی قبل خواب و این‌ها اختلاط کردیم و تأکید داشت یک خط در میان ته جمله‌‌هاش یک مریم بگذارد. انگار که ردیف شعر باشد. خستگی روز سختی که از هفت صبح شروع شده بود و بدوبدوها و گفت‌وگوها و چه بگویم و چه نگویم‌هاش تا یازده شب کش آمده بود، با همین ردیف‌ها یک‌جا از تنم در رفت. قلبم گرم شد. خوش به حالم که جوجه‌هایی دارم که سرشان را می‌گیرند بالا و می‌بینند هزاااار تا ازشان بزرگ‌ترم ولی با خیال راحت، یله و رها، صدام می‌زنند مریم. خوش به حالم که مریمِ برادرزاده‌هام. ردیف شعرشان. @horuf
1 453
5
پرسیدم «اسمت چیه؟» گفت «پری‌ماه خانوم.» توی شبی که ماه انگار به نزدیک‌ترین فاصله‌اش به زمین در هزار سال گذشته رسیده بود. قبل‌ترش با دوستی پیاده‌رو را می‌آمدیم پایین ‌و ماه مدام بین شاخه‌ی درخت‌ها گم و پیدا می‌شد. یک جایی ایستاده بودم، سرم را گرفته بودم بالا و از دوست پرسیده بودم ماه را دیده؟ دیده بود. درشت بود و پرنور و سخاوتمندانه آسمان را روشن می‌کرد. پری‌ماه را توی ایستگاه اتوبوس دیدم. نشسته بود توی بغل خواهر بزرگ‌ترش و تندتند حرف می‌زد. بهش گفتم «عین گنجیشک کوچولوها همین‌جور داری جیک‌جیک می‌کنی.» از ایده‌ام‌ خوشش آمد. از بغل خواهر پرید بیرون و گفت «من بلدم به زبون حیوونا حرف بزنم» و شروع کرد به ماما کردن که یعنی به زبان گاوی حرف می‌زند و غریدن که یعنی شیر شده. سختش کردم. خواستم به زبان خرس‌ها حرف بزند. زد. زبان اژدها. زد. گفتم پروانه. دهانش را باز و بسته کرد و صدایی ازش درنیامد. گفت پروانه‌ها حرف نمی‌زنند. این‌کاره بود بچه. بعد از اینکه یک دور سلیمان نبی شد برایم پرسید «اسم تو چیه؟» گفتم مریم. تکرار کرد مریم. اسمم از دهن سلیمان نبی که بیرون می‌آمد دل‌نشین‌تر بود انگار. رفت پیش مادرش که دورتر بود و تعریف کرد که من مریمم و با زبان حیوانات باهام حرف زده. مادر از دور لبخند زد و لب گزید که «نگو مریم، بگو عزیزم.» نگفت. و چه بهتر. اتوبوس رسید و پری‌ماه داد زد «مریم بیا پیش خانواده‌ی من بشین.» سوار شدیم و پری‌ماه رفت عقب و جلوتر فقط یک صندلی خالی برای من بود. پری‌ماه هنوز داشت داد می‌زد «مرییییم بیاااا پیش خانوااااده‌ی من.» مردی از روی صندلی بلند شد، به لبخند و گفت اینجا بنشینم. صندلی بغلش خالی بود و پری‌ماه می‌توانست بیاید پیش من. آمد. به پیشنهاد مادرش. شنیدم که مادر گفت «تو برو پیشش بشین.» نشسته و ننشسته شروع کرد. اسم مامان و بابا و خواهرش را گفت و خواست من هم «اسم خانواده‌م» را بگویم. همه‌ی اتوبوس فهمیدند که اسم برادرم فلان است. همه‌ی اتوبوس فهمیدند که پری‌ماه قبلاً بندر بوده و حالا آمده اصفهان و خانه‌شان توی کوچه‌ی ۵۶، بن‌بست فلان است. همه فهمیدند خانه‌ی ما توی کوچه‌ی ۱۶ است و در خانه‌مان کرمی است. همه فهمیدند پری‌ماه دوست دارد رژ بزند و مادرش می‌گوید برایت خوب نیست. و دوست دارد فامیلی‌اش فامیلی مامانش باشد چون مامانش را خیلی دوست دارد. پنج سال و چند ماهش بود بچه فقط. زن‌ها برمی‌گشتند عقب نگاه‌مان می‌کردند. بعضی قربان‌صدقه‌ش می‌رفتند. بعضی به لبخند اکتفا می‌کردند. یکی پرسید «دختر شماست اینقدر شیرین حرف می‌زنه؟» خندیدم، گفتم «نه، دوستمه.» پری‌ماه برگشت عقب به مامانش گفت «مامان مریم می‌گه دوستیم.» یک جایی وسط این دوستی، آنجا که رسیده بود به بازی‌انگشتی که من بلدش نبودم، آنجا که پری‌ماه ازم‌ می‌پرسید «گربه کجا خوابیده؟» و گربه انگشت‌های دو دستش بود که توی هم قفل شده بود و من سر درنمی‌آوردم منطق خوابیدن این انگشت‌ها چیست، دستم را که گذاشته بودم روی پام یواشکی نوازش کرد. تند. فقط در این حد که این دوستی را لمس هم کرده باشد. توی هزار سال گذشته را نمی‌دانم ولی توی سی و چند سال عمرم تا حالا ماه اینقدر بهم نزدیک نشده بود که انگشت‌های کوچکش را بکشد به پشت دستم و نوازشم کند. بعدتر، وقتی رسیدم خانه، وقتی من بودم و خاطرات روزی که گذشته، از دوستی پرسیدم «تو ماه رو دوست داری؟» گفت «من همه چی رو دوست دارم.» بی‌انصافی بود. چطور می‌شد ماه را گذاشت پیش «همه چی»؟ مثلاً ماه را همان‌قدر دوست داشت که توت‌فرنگی توی ظرف میوه را. بی‌انصافی بود ولی می‌دانستم درستش همین است. که به چیزی یا کسی گیر نکنی. ماه را قد توت‌فرنگی دوست داشته باشی و برای مردن ماهی توی تنگت گریه نکنی. برای پری‌ماه قد همان یک‌ربعی که باهاش بودی ذوق کنی و ازت که جدا شد و رفت، از شیشه‌ی اتوبوس زل نزنی به دور شدنش و به دستش که توی دست خواهرش است و پیچیدن‌شان توی کوچه‌ی ۵۶ و با چشم نگردی بین درها که یعنی کدام یکی خانه‌ی آن‌هاست. بی‌انصافی بود ولی می‌دانستم جهان بر مدار همین بی‌انصافی می‌گردد و صراحت و گیر نکردن به پری‌ماه‌ها و توت‌فرنگی‌ها را بدون بو کردن خوردن و ماه را در حد یک نگاه دیدن و گذشتن. @horuf
7 808
6
بچه دارد می‌رود دانشگاه امتحان بدهد. توی ایستگاه تاکسی می‌بینمش. با هم سوار تاکسی می‌شویم و همه‌ی راه از خاطره‌های دانشگاهش و تو‌ سر و مغز هم زدن دخترها و پسرهای کلاس برایم تعریف می‌کند. از امتحانش می‌پرسم. درست‌حسابی نخوانده و شاکی است که استاد عقده‌ای چرا از سی صفحه‌ جزوه‌ای که داده بخش‌هاییش را حذف نکرده. جزوه‌اش را ورق می‌زنم و روی صفحاتی که هیچ خط و هایلایتی ندارند متوقف می‌شوم و می‌پرسم حالا که نخوانده می‌خواهد‌ چه‌کار کند؟ می‌گوید همه با هم تقلب می‌کنند و می‌گویم من اگر مراقب امتحان باشم برگه‌ی متقلب را می‌گیرم ازش. درکم نمی‌کند. درکش نمی‌کنم. می‌پرسم های‌بایت کو؟ دو روز قبلش که می‌خواست همین ساعت‌ها برود دانشگاه سر راه آمد خانه‌ی ما و وقتی پرسیدم صبحانه خورده یا نه، گفت های‌بای دارد. امروز یادش رفته های‌بای بردارد. می‌پرسم توی محوطه‌ی دانشکده تریا دارند؟ آماده‌ام اگر گفت نه، از میوه و ناهار خودم چیزی بدهم بهش که ببرد. تریا دارند. نرسیده به مقصد می‌پرسم کجا پیاده می‌شود. جای او، خودم به راننده می‌گویم نگه دارد. کرایه‌اش را حساب می‌کنم. پولی را که درآورده بود برای کرایه بهش برمی‌گردانم می‌گویم باهاش های‌بای بخر بچه. به‌خصوص از گفتن «بچه» خوشی می‌نشیند توی دلم. پیاده می‌شود. می‌گویم مراقب خودش باشد. پشت چراغ‌قرمزیم. دور شدنش را تماشا می‌کنم. سردش نشود با این شلوار کوتاه و مچ پایی که بیرون است؟ هیچ کس به من نگفته بود بچه‌ها که بزرگ شوند عمه بودن جور دیگری شیرین می‌شود. جور والدانه‌ای. شاید. @horuf
1 920
7
‌ ▪️دونیا گؤزومده کربلادیر بزرگسالی باید یک همچین نقطه‌ی روشنی باشد. آنجا که با یک سری دوست امن بنشینی پشت یک میزی، بی‌عجله بخوری و بنوشی، یکی سیگاری دود کند و تو حرص نخوری که چرا، یک رفیق خوش‌صدایی بی‌هوا شروع کند به خواندن‌ یک ترانه‌ی هولناکِ سیاه، تو باهاش دم‌ بگیری «دونیا گؤزومده کربلادیر» (دنیا به چشمم کربلاست) و بی‌تناسب با چیزی که می‌خوانی لب‌هات از خوشی بخندند و چشم‌هات برق بزنند. گفتم بزرگسالی چون یلگی و رهایی این‌ جمع، رد کردن چهل‌پنجاه را می‌طلبد. چشیدن خیلی دردها و تجربه کردن خیلی زخم‌ها را می‌طلبد. فهمیدن هیچ و پوچ بودن دنیا را می‌طلبد. یکی می‌تواند بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و همزمان سرخوشانه بخندد که کربلاها دیده باشد، زخم‌ها برداشته باشد، زمین‌ها خورده باشد، نامردی‌ها چشیده باشد و باز فردا صبحش دستش را گرفته باشد به زانوش، یا علی گفته باشد، بلند شده باشد و باز از نو شروع کرده باشد به زندگی کردن. یکی که با همه‌ی زخم‌ها، چاقوهای تا دسته توی کمر فرورفته و دردها، بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و سرخوشانه بخندد. هر آدم زیر چهل سالی اگر توی این جمع بود، جمع را خراب می‌کرد. این روشنی و شیرینی و سرخوشی و بی‌خیالی، تارهای سفیدِ دویده میان سیاهی‌ها را می‌خواهد. از حرص و جوش جوانی افتادن می‌خواهد. هیکل‌های ازریخت‌افتاده می‌خواهد. بی‌اعتنایی به چین و چروک می‌خواهد. راهِ درازِ آمده می‌خواهد. بی‌خیالی نسبت به اینکه حالا دیگران در مورد صدام، لباسم، ریختم، عقایدم چی فکر می‌کنند می‌خواهد. قمار کردن‌ها و گاهی بردن‌‌ها و دوبیشتر باختن‌ها می‌خواهد. به بزرگسالی و سال‌های پیش رو خوشبینم. به بزرگسالی‌ای که این یلگی را بهم وعده می‌دهد، مشتاقم. @horuf https://t.me/horuf/44
1 569
8
بازخوانی ترانه‌ی «نمرودون قیزی» (دختر نمرود)، در یک جمع خصوصی، همین اواخر گویا. #ماحسون_کیرمیزی_گؤل @horuf
بازخوانی ترانه‌ی «نمرودون قیزی» (دختر نمرود)، در یک جمع خصوصی، همین اواخر گویا. #ماحسون_کیرمیزی_گؤل @horuf
564
9
▪️یک راه‌حل عملیاتی برای مواجهه با تاریکی توی اپیزود آخر پادکست مستی و راستی کینگ رام یک مثال شاهکار زد. از آن‌هایی که قلاب می‌اندازد توی ذهنت و تا هستی فراموشت نمی‌شود. مهمان این اپیزود نگار بود. نگار امیدی که آمریکا زندگی می‌کند، مربی یوگاست، چهار میثاق کتاب مقدسش است و فلسفه‌ی زندگی‌اش این است که بخند و آسان بگیر تا دنیا بهت بخندد و برایت آسان بگیرد. که البته من با بخش نگارِ پادکست کاری ندارم. همین‌طوری توی پرانتز معرفیش کردم که اگر یک وقت نیاز داشتید یک همچین کسی جلوی چشم‌تان باشد تا این‌جور زندگی کردن را ازش یاد بگیرید، بدانید سراغ کی بروید. پرانتز بسته. رام که خودش هم مدت‌ها مسئله‌ی اعتیاد داشته، می‌گفت یک بار از یک آدم معتاد این مثال را شنیده: یک آدم معتادی داریم و یک تپه‌ی گوهی. ببخشید که از مرز ادب گذشتم. کلمه‌ای بود که خودش به کار برد و به نظرم اگر خود آن کلمه را نیاورم حق مطلب ادا نمی‌شود. آدم معتاد وقتی مواد می‌زند مثل این است که توی آن تپه‌ی گوه غرق است. به چشم خود کثافت را می‌بیند و بوی گند را حس می‌کند. اما گاهی هم اینقدر از تپه دور می‌شود که چیزی ازش نمی‌بیند و بوی گندش را فراموش می‌کند و دوباره بهش برمی‌گردد. اگر می‌خواهی ترک کنی و بر ترکت مداومت داشته باشی باید یک زنجیر از خودت به تپه وصل کنی. اما این وسط چیزی که اهمیت دارد اندازه‌ی زنجیر است. اندازه‌ی زنجیر فاصله‌ی کانونی‌ تو با تپه‌ است. فاصله‌ای که از آنجا بتوانی به قدر کافی بوی گند را استشمام کنی و نزدیک‌تر نروی تا دوباره گرفتارش نشوی و دورتر هم نروی که دچار فراموشی نشوی. به نظرم کارکرد انجمن‌های ترک اعتیاد هم همین است. این‌هایی را می‌گویم که آدم‌ها هفته‌ای یک بار دور هم جمع می‌شوند و داستان اعتیاد و ترک‌شان را تعریف می‌کنند و همدیگر را برای ادامه‌ی راه تشویق می‌کنند. شاید این انجمن کار همان زنجیر را می‌کند. که آدم‌ها یادشان نرود سیاهی‌ای را که پشت سر گذاشتند و یادشان نرود فاصله‌شان با آن سیاهی چقدر است. اگر سریال مام را دیده باشید می‌دانید دارم از چه چیزی حرف می‌زنم. رام مثال را تسری داد. همان‌طور که از هر مثالی انتظار می‌رود. گفت همه‌ی ما باید به بخش تاریک و سیاه خودمان یک زنجیر بزنیم تا بتوانیم به قدر کفایت ازش فاصله بگیریم. نه خیلی نزدیک که غرقش شویم و نه خیلی دور که فراموشش کنیم. نه چشم در چشمش بایستیم و نه رهایش کنیم به امان خدا. تپه‌ی گوه که همه داریم شکر خدا. مال من تا الان شده چیزی حدود ده هزار کلمه یادداشت. نمی‌دانم چه شد که شروع کردم به نوشتن ازش. شاید چون قبلاً قدر و ارزش نوشتن را دیده بودم. هیچ وقت از این‌هایی نبودم که می‌نویسند تا حال‌شان خوب شود و این‌جور چیزها. از همان اول می‌نوشتم که یادم نرود. که ذهنم مرتب شود. که بدانم کجایم و چرا اینجایم. این تپه حالا شده ده هزار کلمه. البته تا دیشب نمی‌دانستم تپه‌ی من این است. رام که مثالش را زد یکهو یادم افتاد که اوه این یادداشت‌ها کار همان تپه را می‌کند برای من. شهامت این را ندارم که برگردم از اول بخوانمش. اصلاً نمی‌دانم یک روزی این کار را خواهم کرد یا نه. ولی سفت نگه‌ش می‌دارم. جلوی چشم و دم‌دست هم نگه‌ش می‌دارم. یک زنجیر از خودم بهش وصل می‌کنم که ارتباطم را باهاش از دست ندهم. فاصله‌ی زنجیر را تنظیم می‌کنم: نه خیلی نزدیک که غرقش شوم و نه خیلی دور که فراموشش کنم. در فاصله‌ای مناسب آن‌قدر که هر بار بویی از محتوایش به مشامم بخورد. @horuf
456
10
▪️قرار «قرار» یعنی اینکه یک جایی باشی و آن لحظه دلت نخواهد هیچ جای دیگری باشی. قرار یعنی رضایت از آنجا و اکنونی که توشی. یک بار قطار توی ایستگاهی ایستاد که مقصد من نبود. دلم پر می‌کشید برای اینکه چمدانم را از زیر صندلی بکشم بیرون، مثل این فیلم‌ها توی راهرو سراسیمه بدوم، گوشه‌ی لباسم گیر کند به دیواری جایی، با تقلا لباس را آزاد کنم و خودم را از اولین در پرت کنم بیرون. دلم قرار نداشت. نه در مبدأیی که ازش می‌آمدم و نه در مقصدی که قصدش کرده بودم. دلم بودن توی آن شهر بین راهی را می‌خواست و خیال می‌کردم - با درست یا غلطش کاری ندارم - که قرارم آنجاست. قطار بعد از کمی توقف راه افتاد. من چمدانم را از زیر صندلی نکشیدم بیرون. توی راهرو ندویدم‌. خودم را از اولین در پرت نکردم بیرون. فیلم که نبود. همان‌طور درازکشیده روی صندلی چرک قطار، بیشتر در خودم گولّه شدم و توی نوت گوشی‌ام نوشتم «خوش به حال کسی که دلش در خانه‌اش بتپد.» «قرار» یعنی بودن در جایی که برایت خانه‌ست و دلت برای این بودن در آنجا بتپد. @horuf
338
11
آخرین فایل‌های کانال فن ترجمه (درس‌گفتار فن ترجمه‌ی مصطفی ملکیان که سال ۷۲ برگزار شده) رو امروز گذاشتم و این درس‌گفتار تکمیل شد. شنیدن این فایل‌های صوتی رو به کیا توصیه می‌کنم؟ به مترجم‌های عمومی و به دانشجو/پژوهشگرای رشته‌های انسانی که با متن انگلیسی و ترجمه زیاد سر و کار دارند. ضمن اینکه می‌شه به عنوان سند تاریخی هم بهش نگاه کرد، نه فقط درس‌گفتاری که قراره ازش ترجمه یاد بگیریم. از این لحاظ این درس‌گفتار پر از زیرخاکی‌های زبانی و سرگذشت‌نامه‌ی کلماته. نسخه‌ی PDF متنی که روش کار می‌کنند هم توی کانال پین شده. بفرستید برای اهلش که استفاده کنند ☘☘☘ https://t.me/fanetarjomemalekian/56
456
12
توی کدام زبان دیگر اسم «دوست» با فعل «دوست داشتن» هم‌واژه‌اند؟ انگلیسی و ترکی را که کمی بلدم مرور کردم و دیدم اینطور نیست. «فرند» یعنی دوست ولی ما کسی یا چیزی یا جایی را «نمی‌فرندیم». «یولداش» یعنی دوست ولی ما کسی یا چیزی یا جایی را «نمی‌یولداشیم.» «دوست» یعنی دوست و ما چیزها و کس‌ها و جاها را «دوست می‌داریم.» قلب‌مان و دل‌مان را پیش‌شان جا می‌گذاریم و با اضافه شدن هر یک چیز یا کس یا جا به دایره‌ی دوست داشتن‌هایمان، بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شویم. امتداد وجودمان وسعت پیدا می‌کند. اغراق است این نگاه؟ زیادی هگلی شدم؟ فاصله‌ی اجتماعی و جهانی که سر جاش نیست و فقدان روابط سابقم با چاشنی نگاهی که از یوگا گرفتم، چنین چیزی در ذهنم ساخته؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم دیروز به آن تکه‌ام که کنارم روی مبل قرمز نشسته بود، گفتم «دلم برات تنگ شده بود.» صورتش باز شد، لبخندش از این گوش تا آن گوش کش آمد. چشم‌های سبز-قهوه‌ای‌اش برق زد. تشکر کرد ازم. انگار که خودم به خودم لبخند زده باشم و انگار که خودم از خودم تشکر کرده باشم. @horuf
867
13
‌▪️ملاقات با خودم روی مبل قرمز دیروز وسط حرف‌های استاد اجازه گرفت سوالی بپرسد. سرم را برگرداندم سمتش و مستقیم زل زدم به صورت لاغرش. به روسری ساتن صورتی‌اش که گل‌های ریز داشت. به چشم‌هاش که بین سبز و قهوه‌ای مردد بود. به حرکت لب‌هاش موقع ادای کلمات. به صداش. سوالش تمام شد. من اما رویم را برنگرداندم. همان‌طور زل‌زده توی صورتش به زمزمه بهش گفتم «دلم برات تنگ شده بود.» دلم برای این کسی که کنارم نشسته بود و من را یاد دانشکده‌ی زیست می‌انداخت تنگ شده بود. من را یاد درس و جزوه و پشتکار و دانشگاه و فلسفه می‌انداخت. بیشتر از همه من را یاد آن شب زمستان می‌انداخت که کلاس هگل توی دفتر آموزش برگزار شد و طول کشید و طول کشید و طول کشید و شب سیاه شد و سیاهی شب با مه غلیظ شد و ماها که از ساختمان آموزش آمدیم بیرون، سرمای زمستان که به تن پالتو و کاپشن‌پوش‌مان خورد، تن‌مان که لرزید، ها که کردیم و رد نفس‌مان که توی مه گم شد، چند ثانیه‌ای مسحور آن زمان و مکان ساکت ماندیم. پیاده‌روی تاریک و خالی و ساکت آموزش را رفتیم جلو، صدای قدم‌هایمان را گوش دادیم و شاید تک‌تک‌مان فکر کردیم تا حالا هیچ وقت این موقع از شب این نقطه‌ی جهان نبودیم و شاید در آینده هم هیچ وقت نباشیم و شاید امروز یک جایی گوشه‌ی ذهن‌مان سنجاق شود و در آینده دلتنگش شویم. برای من این اتفاق افتاد. آن شب و آدم‌هاش و تجربه‌اش گوشه‌ی ذهنم سنجاق شد و حالا که چهار سال ازش گذشته و جهان هم سر جایش نیست، دلم برایش تنگ شده. من آن شب را و آن مکان را و آن آدم‌ها را و آن ثانیه‌ها را و آن تاریکی مه‌گرفته‌ی غلیظ را و آن سرمای متراکم زمستان را و آن کلاس را و آن استاد را و آن دانشگاه را و آن درس را و همه‌ی آن تجربه را دوست داشتم. من، منی که دیروز آنجا روی آن مبل قرمز نشسته بودم، یک تکه از وجودم تجربه‌ی آن شب بود. آن شب من را ساخته بود. آن شب تکه‌ای از من بود. او، اویی که دیروز کنارم روی آن مبل قرمز نشسته بود، تکه‌ای از آن تجربه و یادآور آن تجربه بود. او تکه‌ای از آن شب و تکه‌ای از من بود. من او را دوست داشتم. او دوست من بود. دوست به معنای عامِ آن کسی یا حتی چیزی یا حتی جایی که بهش تعلق خاطر داری. دوستش داری. و به واسطه‌ی دوست داشتنش، به واسطه‌ی دلی که پیش او/آن است، تکه‌ای از وجود تو شده. تکه‌ای البته گسسته از تو و رنج ماجرا هم در همین جاست. دوست - به همان معنای عام - امتداد وجود ماست. این را همین دیروز غروب فهمیدم. وقتی بعد از شش ماه دوری از دوست‌هام، نشستم بین‌شان و یکهو خودم شدم. جمع شدم. آن ذهن پریشان، آن وجود تکه‌پاره، آن من مشوش یکهو آرام شد. انگار که قبل آن تکه‌هام در جهان پر و پخش بود و یکهو با نشستن روی آن مبل قرمز، تکه‌ها در من جمع شدند یک‌جا و دوباره اجتماع شدم. از پریشانی و تکه‌پارگی درآمدم. جهانم، منم، وجودم به وحدت رسید. تا به حال هیچ وقت این همه حس وحدت بعد از پریشانی را پررنگ و غلیظ تجربه نکرده بودم. برای همین نیست که روح بی‌قرار هگلی هم تا به وحدت نرسد بی‌تاب است؟ برای خاطر فرار از همین پریشانی نیست که روح بی‌قرار هگلی هم ازخودبیگانگی را تاب نمی‌آورد و هی منزل به منزل تمنای رسیدن به وحدت را دارد، تمنای رسیدن به خودش را، خودی که گمش کرده؟ خودم را گم کرده بودم. او با روسری صورتی گل‌ریزش و چشم‌های سبز-قهوه‌ای‌اش من بود. منِ پیداشده. دورتر استاد نشسته بود و مثل همیشه عرفان شرقی و سرخ‌پوستی و ابن‌عربی و فلسفه‌ی اسلامی و غربی و تحلیلی و قاره‌ای و آیه و قرآن و مولانا را به هم می‌دوخت و ما را سیراب می‌کرد. استادْ من بود. من او بودم. استاد ابن‌عربی بود. ابن‌عربی او بود. استاد بودیسم و ذن بود. بودیسم و ذن من بودم. استاد فلسفه‌ی اسلامی و تحلیلی بود. فلسفه‌ی اسلامی و تحلیلی من بودم. هر آن چیزی و کسی که آن وسط بود و بین ما مشترک بود و بهش تعلق خاطر داشتیم، تکه‌ای از ما بود. ما با دوست داشتن‌هایمان به هم وصل شده‌ بودیم؟ نه این نگاه مکانیکی است. همانی که قبلاً گفتم بهتر است. این از بین رفتن مرز بین من، او، استاد، ابن‌عربی، گلدان گوشه‌ی اتاق و گل‌های روی فنجان و این تداخل دلچسب‌تر است. دوست – به همان معنای عام – امتداد وجود ماست. نه؟ برای همین وقتی نیست بی‌تابیم. برای همین آدم‌ها را از روی دوست‌هایشان می‌شناسیم. برای همین وقتی دوست عوض می‌شود رنج می‌کشیم. رنج می‌کشیم چون هر چه در او می‌گردیم دیگر خودمان را پیدا نمی‌کنیم. برای همین وقت جدایی درد داریم. چون داریم از یک تکه از خودمان جدا می‌شویم. جدایی از آدم‌ها، جدایی از جاها، جدایی از چیزها.
780
14
‌▪️وقتی خانه خانه نیست به نیلوفر قول دادم بنویسم در خانه نشستن چه ایرادی دارد که بشر این همه تقلا می‌کند برای بیرون زدن از خانه. رفته بود کوه. کوه برفی. برف خورده بود. زیاد. سرما خورده بود و داشت شرح اتفاق را می‌گفت و گله می‌کرد که خانه‌ چه ایرادی دارد که می‌روی کوه و این بلا را سر خودت می‌آوری؟ البته که متوجه لحن شوخی کلامش بودم ولی سوال را توی هوا زدم. بهش گفتم توی روزهای کرونا جواب را پیدا کردم و مدت‌هاست می‌خواهم بنویسمش ولی تنبلی می‌کنم. بهش گفتم قول به تو متعهدم می‌کند به نوشتن. و حالا اینجام. روبه‌روی صفحه‌ی سفیدی که تقدیرش این است که درباره‌ی خانه پر شود. من آدم خانه‌ام. این را هر کسی که یک کمی بهم نزدیک باشد می‌داند. حتی اینجا هم ازش نوشته‌ام. خانه یکی از مفاهیم اصلی‌ام شده. مسئله‌م شده. حتی یک مقاله‌ درباره‌اش نوشته‌ام. هر جا هم چیزی درباره‌اش ببینم حتماً کنارش می‌گذارم که سر فرصت بخوانمش‌. خانه به معنای نزدیکِ همین چهار تا دیوار و سقفی که درش پناه می‌گیریم، خانه به معنای کمی دورترِ منطقه‌ی امنی که از آن خودمان می‌دانیمش، خانه به معنای استعاریِ جهانی که مال ماست، خانه به معنای هگلیِ جایی که از ما بیگانه نیست، خانه به معنای دوست‌داشتنی آنچه ما را در بر/آغوش می‌گیرد و هر معنای دیگری که به ذهن‌تان برسد. من آدم خانه‌ام و خانه آرامم می‌کند. محل قرارم است. یعنی بود. یعنی آرامم می‌کرد. یعنی آدم خانه بودم. تا وقتی که خانه چسبید بهم و بین خودش و مابقی جهان خط کشید و گفت از این دورتر حق نداری بروی. خانه من را در خودش کشید، بلعید و شد همه‌ی جهانم. من از این نزدیکی خسته‌ام. همین‌طور با مکث و ننر و سینمایی بخوانید این جمله را. دلتنگ آن طرف خطم. دلتنگ جهان پشت در حیاط. آن پشت، جهان آنقدر بزرگ و وسیع و دست‌نیافتنی‌ست که می‌توانی در آن گم شوی. دلتنگ گم شدنم. دلتنگ یکی از هزار بودن. دلتنگ یک تکه از شهر شدن. چهاردیواری خانه این‌ها را ازم گرفته. در چهاردیواری خانه جهان فقط چند متر است، آدم‌هاش همین تعداد محدودی‌اند که دارد می‌شود یک سال که به طور منظم فقط آن‌ها را می‌بینم و از همه مهم‌تر مشکلات داخل این چهاردیواری آنقدر بزرگ‌اند که دارند دیوارها را می‌شکافند. مهر ۱۳۹۹. نوبت دکتر داشتم و مجبور بودم بروم بیرون. بعد از مدت‌ها از خانه بیرون زدم. مشکلی اذیتم می‌کرد و چسبیده بود پس ذهنم، بیخ گلوم، پشت چشمم. مشکل با من پایش را از در حیاط خانه گذاشت بیرون. هر چه جلوتر رفتم، هر چه از خانه دورتر شدم، هر چه آدم‌های بیشتری دیدم، مشکلم کوچک‌تر شد. وسط چهارراه سرم را گرفتم بالا و با خودم گفتم آآآآآ ببین چقدر جهان بزرگ است و گشتنی و پیداکردنی، دلتنگ و دل‌گرفته‌ی چی‌ای؟ مهر ۱۳۹۹. وسط چهارراه، لابه‌لای ماشین‌ها و آدم‌ها و ساختمان‌ها گم شدم. یکی از هزار شدم. یک تکه از شهر شدم. خانه از من دور شد. جهان بزرگ شد. مشکلم از من دور شد. کوچک شد. آدم‌های ثابتم دور شدند. و دیدم من چقدر به این رد شدن از در حیاط، به آن ور خط، به این بی‌نهایت ِ روبه‌رو، به گم شدن، به یکی از میان همه شدن نیاز داشتم. برگشتم خانه. تا ابد که نمی‌شود در شهر کرونایی چرخید. دیوارهای خانه اما دیگر در مرز شکافتن نبودند. آدم‌های خانه نو شده بودند. فاصله‌ی چند ساعته میان‌مان کار خودش را کرده بود. حالا من به خانه برگشته بودم و به عنوان یکی که به خانه برگشته، خانه را باز می‌خواستم. هم هگل و هم هیدگر وقتی از استعاره‌ی خانه می‌گویند به بازگشت به خانه توجه دارند. خانه‌ای که بخشی از توست، خانه‌ای‌ست که به خانه بودنش توجه نداری. خانه آن وقت خانه می‌شود که بروی جهان را بگردی، دلتنگش بشوی و باز بهش برگردی. خانه وقتی خانه می‌شود که میان تو و آن فاصله بیفتد. نزدیکی منظره را از ما می‌گیرد. منظره که نداشته باشی اینقدر غرقی که حتی نمی‌دانی در چه غرقی. خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم من هنوز آدم خانه‌ام‌. اما خانه‌ای که بهش برگردم، نه خانه‌ای که من را در خودش ببلعد. من به جهان، به بی‌نهایت ِ پشت در حیاط نیاز دارم. نیاز دارم که جهان بین من و خانه فاصله بیندازد تا بتوانم منظره‌ی خانه را داشته باشم و از نو ببینمش. من به جهان، به این دیگریِ خانه نیاز دارم تا خانه را برایم خانه کند. @horuf
2 150
15
▪️در غیاب لب‌ها دامنم را تحویل می‌گیرم از الهام. دختر همسایه و هم‌مدرسه‌ای سال‌های دور‌. یک دهنه مغازه کرایه کرده، خیاطی زده. سالی یکی دو بار مسیرم می‌افتد بهش. سالی یکی دو باری که هوس خیاطی می‌کنم یا لباسی را می‌زنم به هم و از اول سر هم می‌کنم. لباس را نصفه نیمه می‌دوزم تا برسد به مرحله‌ی اورلوگ. همان سردوزی و ریشه‌بندی. همان دوختی که می‌زنند لب پارچه تا ریش‌ریش نشود. لباس نیمه‌دوخته به اینجا که رسید، می‌برم می‌دهم دست الهام که اورلوگش کند. چرخ قدیمی مامان از این کارها بلد نیست. چرخ قدیمی مامان همان دوخت ساده را هم به زور و با هزار منت می‌گذارد کف دستم. دامن نیمه‌دوخته را اورلوگ‌شده می‌گذارد جلوم. تشکر می‌کنم و کارتم را دودستی می‌گیرم جلوش. باز تشکر می‌کنم از لطفش. برای بار صدم می‌گوید کاری نبوده و قابل ندارد. برای بار صدم می‌گویم اختیار دارد و زحمت کشیده و لطفاً حساب کند. دستم هنوز دراز است و دست او هنوز آویزان کنار جیب‌های مانتوش. منتظرم دست‌های ناخن کاشته‌ی پوست پیازی رنگ بیایند بالا و نمی‌آیند. دست‌ها نه ها، ناخن‌های پوست پیازی رنگ. داریم کلنجار می‌رویم سر دادن پول. آن آخری‌ها وسط کش و قوس‌های «قابل نداره. خواهش می‌کنم» الهام چیزی می‌گوید که یادم نیست. لب می‌گزم که یعنی «خدا مرگم بده.» حالا بگذریم که در جهان واقعی هیچ وقت نمی‌گویم «خدا مرگم بده.» همان موقع که لبم زیر ردیف دندان‌های بالا مانده، یکهو یادم می‌افتد که ماسک زدم و الهام «خدا مرگم بده»ی عملی‌ام را نمی‌بیند. فقط «این چه حرفیه»ای را که ضمیمه‌ی گزش لب‌ کرده‌ام می‌شنود. کش و قوس ادامه دارد. بالاخره کارت را می‌گیرد، لبخند می‌زنم و نمی‌بیند. حرف کرونا می‌شود، لب‌ها را به نشانه‌ی ناراحتی می‌کشم پایین و نمی‌بیند‌. موقع خداحافظی به مامان و‌ خواهرش سلام می‌رسانم، می‌شنود و لبخندم را نمی‌بیند. از مغازه می‌زنم بیرون و کلمه‌هام از این همه باری که روی دوش‌شان گذاشتم خسته‌اند. ده سال بعد شاید آدم‌ها عادت گزیدن لب‌ها یادشان برود از بس زیر ماسک لب گزیده‌اند و فایده نداشته‌ و آدم است دیگر، اگر چیزی برایش نصرفد می‌بوسد می‌گذاردش کنار. بعد بچه‌هایی که سال‌های قبل کرونا را یادشان نیست توی کتاب‌های داستانی و درسی‌شان می‌خوانند که فلانی لب گزید. از مامان و معلم و بزرگترشان می‌پرسند لب گزیدن یعنی چه؟ مامان و معلم و بزرگترشان لب پایینی را زیر ردیف دندان‌های بالا فشار می‌دهد و برای بچه توضیح می‌دهد آن موقع که تو نبودی و کرونا هم نبود و ماسک جزو بدن‌ها نشده بود و لب‌ها پیدا بود، مردم وقتی می‌خواستند بگویند «خدا مرگم بده» به جایش این کار را می‌کردند. بعد این بچه‌ها قد می‌کشند، خودشان مامان و معلم و بزرگتر می‌شوند و برای بچه‌هایشان تعریف می‌کنند که از مامان و معلم‌شان شنیدند که گزیدن لب همچین کاری بوده و همچین دلالتی داشته. بعد این بچه‌ها پیر می‌شوند، می‌میرند و دیگر کسی باقی نمی‌ماند که لب گزیدن را از نزدیک به چشم دیده باشد. و در کتاب‌های امروز ما که تاریخ بیهقی‌های آن روزند، مردم روزگارِ نوی عادت‌کرده‌ به ماسک، «لب گزیدن» را هایلایت می‌کنند، حفظش می‌کنند و توی کنکورهای روزگار نو ازش تست می‌آید. چند بار با خودم تکرار می‌کنم «خدا مرگم بده»، «خدا مرگم بده». غریبه‌ست روی صدام. باید بهش عادت کنم. در غیاب لب‌ها باید کلمه‌های عملی را به صوت تبدیل کنم. باید یادم بماند بین من و جهان یک تکه پارچه ایستاده و برای رساندن منظورم فقط کلمه دارم. @horuf
1 598
16
🍀️️ فایل ۲۵۰ فیلم برتر برای تماشا در خانه روزهای خانه‌نشینی برای پیشگیری از شیوع کرونا فرصت خوبی برای فیلم‌بینی انفرادی یا خانوادگی است. این کانال تلگرام فایل ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما طبق امتیازدهی کاربران IMDB را رایگان و با زیرنویس فارسی در دسترس قرار داده است (طبیعتا ایرانیانی که خارج از کشور زندگی می‌کنند و می‌توانند نسخه‌ٔ قانونی این فیلم‌ها را از طریق سایت‌های فروش فیلم با رعایت حقوق مؤلف بخرند نباید از این فایل‌ها استفاده کنند): https://t.me/ladylmovies/1375 #در_خانه_بمانیم #کرونا_را_شکست_میدهیم @jalaeipour
787
17
▪️در ستایش شستن ظرف‌ها دیس ایز آس (This is us)، سیزن سه، اپیزود سه ربکا مردد است بین مردی که از گذشته‌هایش می‌آید و مردی که فقط یک بار دیده، کدام را انتخاب کند. مرد اولی را دوست داشته، با هم زندگی کردند و خاطره ساختند و هنوز انگار چیزی بین‌شان هست. مرد دومی یک غریبه‌ی تمام عیار است. ولی جوری که ربکا را نگاه می‌کند، با همه فرق دارد. این را ربکا وقتی می‌گوید که بعد از اولین قرارشان می‌خواهند از هم خداحافظی کنند. وسط این تردید و دودلی و چه کنم چه کنم‌ها، ربکا اتفاقی مرد دومی را توی فروشگاه می‌بیند. جک را. همان مردی که توی دو تا سیزن قبلی حسابی عاشقی کرده و جوری نقش رویایی‌ترین پدر روی زمین را بازی کرده، که همه‌ی پدرهای تاریخ فیلم و سینما پیشش کم‌رنگ شدند و به حاشیه رفتند. توی فروشگاه ربکای هنوز مردد یکهو و بی‌مقدمه از جک می‌پرسد «رویای تو چیه؟» جک غافلگیر می‌شود از این سوال. کمی فکر می‌کند و می‌گوید «الان اینکه مطمئن بشم حال مامانم خوبه و سر و سامونش بدم.» پناه بر خدا. با همین جواب ساده و بی غل و غش جک میخ دوم را می‌زند. میخ اول را قبلاً با طرز نگاه کردنش زده. ربکا و جک از هم خداحافظی می‌کنند. نمی‌دانیم ربکا در این فاصله به مرد شماره‌ی یک چه گفته و چطور ردش کرده. مرد شماره‌ی یک به ربکا قول‌ها داده و برایش رویاها ساخته. قرار است کمک کند که ربکا به آرزوی خواننده شدنش برسد. مرد شماره‌ی یک حرف‌های خوبی می‌زند و زیاد هم حرف می‌زند. جک چی؟ تا الان فقط بلد است چطور عاشقانه نگاه کند و از ته دلش نگران مادرش باشد. شب شده و ربکا پشت در خانه‌ی جک است. میخ اول و دوم کار خودشان را کردند. جک در را روی ربکا باز می‌کند. ربکا توضیح می‌دهد چطور خانه و آدرس را پیدا کرده و می‌رود تو. کمی حرف‌های معمولی تا می‌رسند به اینجا که جک از به هم ریختگی آشپزخانه عذرخواهی می‌کند و لحظه‌ی سرنوشت‌ساز می‌رسد. جک جای گرفتن دست دختر بلند و باریک و قشنگی که با پای خودش رفته سراغش، جای نشستن و حرف زدن و مخش را جابه‌جا کردن، آستین‌ها را می‌زند بالا، ظرف‌ها را یکی‌یکی از روی میز آشپزخانه برمی‌دارد می‌گذارد داخل سینک و شروع می‌کند به شستن‌شان. ربکا زل می‌زند به آستین‌های تا شده. به دست‌هایی که بشقاب‌ها را از روی میز برمی‌دارند، به مردی که عوض هر حرفی و قولی و وعده و وعیدی، یک گوشه‌ی کوچک از جهان را سامان می‌دهد. دوربین روی لبخند شیرین ربکا می‌ماند. ربکا پالتوش را درمی‌آورد و دست می‌برد سمت ظرف‌های مانده روی میز. حتی نمی‌پرسد جک کمک می‌خواهد یا نه. بخشی از کار و دنیای جک می‌شود. ظرف‌ها را می‌گذارد توی سینک، می‌ایستد کنار جک و بشقاب‌های گل‌دار شسته را ازش می‌گیرد، با دستمال خشک می‌کند و می‌چیند توی آب‌چکان. می‌ایستد کنار مرد و مطمئن می‌شود جایش پیش این مرد امن است، مطمئن می‌شود این مرد بلد است پشت یک زن بایستد. مردی که عوض هر کار عجیب و حرف گنده و دهان پر کنی، همه‌ی تلاشش را می‌کند که نزدیک‌ترین‌ آدم‌های زندگی‌اش غم نداشته باشند. مردی که عارش نمی‌شود آستین بالا بزند و جهان را با شستن ظرف‌ها جای بهتر و قشنگ‌تری کند. @horuf
1 890
18
▪️روز پنجم اتفاق زن بغل‌دستیم توی اتوبوس داشت تلاش می‌کرد ویدئویی را از توی گوشی‌اش ببیند و نمی‌شد. نمی‌شد چون زن هندزفری نداشت و مردد بود صدای ویدئو را زیاد کند یا نه. گوشی را می‌گذاشت روی گوشش و دلش طاقت نمی‌آورد تصویر را نبیند و گوشی را می‌آورد پایین و این پایین هم صدا نداشت. چند باری گوشی بین گوش و چشمش بالا و پایین رفت. من تازه نشسته بودم پهلویش. نصف حواسم به کلنجار رفتن‌های او بود و نصف دیگر حواسم به گوشی خودم. داشتم اینستاگرامم را چک می‌کردم. زن یکهو بی‌مقدمه ازم پرسید «مادرش زنده‌ست؟» شصت را رد کرده بود. مانتویی بود و روسری‌اش شل و ول. چی بهش می‌گوییم در ادبیات خودمان؟ شل‌حجاب. با آن نصفه‌ی حواسم که توی گوشی‌اش بود دیدم که ویدئو دارد زن و مردی را نشان می‌دهد که رو به دوربین حرف می‌زنند. تا پرسید «مادرش زنده‌ست؟» نصفه‌ی دیگر حواسم را هم دادم به ویدئو. شوکه و هاج و واج از گفت‌وگویی که اول نداشت و من را در خودش بلعیده بود، پرسیدم «مادرِ کی؟» زن آمد بگوید «شهید»، انگار نچرخید توی زبانش. به «ش» بسنده کرد و به جایش فوری گفت «سردار.» سردار. سردار. سردار. کجا بود این کلمه پیش از این؟ چرا بین کلمه‌ها گم بود؟ چرا مال کسی نبود؟ چرا کسی بهش تشخص نداده بود تا به حال؟ این سه چهار روز چطور یکهو اینقدر خودمانی چسبیده بود به یک نفر؟ اینقدر خودمانی که نیاز نبود اسم و فامیلی پشتش بیاید تا مشخص شود کدام سردار. انگار در همه‌ی دنیا فقط یک نفر سردار باشد و آدم‌ها خیلی ساده بفهمند وقتی سین ر دال الف ر پشت هم ردیف می‌شوند دلالت می‌کنند به این شخص خاص. گفت «سردار» و لبخندم به خاطر این انتخاب کلمه‌اش، از این گوش تا آن گوش کش آمد. گفتم «نه، چند سال پیش فوت کرده.» زن و مرد توی ویدئو پدر و مادر سردار بودند گمانم. زن ویدئو را بست و گوشی را گذاشت توی کیفش. آه کشید و گفت «حیف شد.» چی حیف شد؟ این گفت‌وگو چرا اینقدر عجیب و بی‌سر و ته بود؟ فهمیدم که منظورش سردار است ولی آخر باید یک نشانه‌ای از منظورش را می‌کاشت وسط کلماتش. زن داشت با خودش حرف می‌زد یا من؟ پنج روز از اتفاق گذشته بود، سردار اسلحه را گذاشته بود زمین و داشت توی خاک خودش برای همیشه آرام می‌گرفت ولی خیلی‌ها هنوز باورشان نشده بود که این درخت مقاوم افتاده. آدم‌های هنوز شوکه انگار افتاده بودند توی یک گفت‌وگوی مشترک بی‌سر و تهی که مضمونش بُهت بود. بی‌که هم را بشناسند و سلام و علیکی کرده باشند و قبلاً حرفی بین‌شان رد و بدل شده باشد یکی که دلش کوچک‌تر بود یکهو بی‌مقدمه بهتش را کلمه می‌کرد و به زبان می‌آورد. زن بهتش را کلمه کرد و گفت «حیف شد.» باز فقط لبخند زدم. این دفعه از آن‌هایی که یعنی «بله موافقم ولی چیزی ندارم که بگم.» بعد زن شروع کرد یکی‌یکی خدمات سردار را شمردن. از داعش شروع کرد تا رسید به افغانستان. یکهو از یک جایی به بعد خودش ساکت شد. سرش را چرخاند سمت شیشه و تاریکی بیرون. گفت‌وگویی که اول نداشت، بدونِ ته تمام شد. برگشتم به گوشیم و اینستاگرام. این‌جا هم در روز پنجم اتفاق خیلی‌ها هنوز داشتند به بیان‌های مختلف می‌گفتند «حیف شد.» @horuf
1 324
19
▪️در استقبال از تابستانی که دیگر نیست تابستان مگر همان فصل بی‌نهایتی نبود که ظهرهاش آب دوغ خیار می‌خوردیم و بی‌خیال همه چیز تا غروب زیر باد کولر خواب می‌رفتیم و خواب‌های خوب خوب می‌دیدیم؟ تابستان مگر فصل تاپ و شلوارک و لیوان شربت‌های به عرق نشسته و صندوق‌های گیلاس و آلبالو نبود؟ فصل هر روز عصر یک بستنی توپی، کارآگاه‌بازی و زوروبازی توی حیاط زیر برق آفتاب و یک لحظه هم کفری نشدن از گرما. قهر و آشتی با دخترهای همسایه. پنج تا پنج تا از کتابخانه کتاب گرفتن و همه را یک هفته‌ای بلعیدن. فصل کلاس زبان رفتن، سه روز در هفته توی باشگاه دنبال توپ دویدن، زل زدن به سه‌گام‌های مستانه، دختر هم‌‌تیمی، و آرزوی داشتن موهایی به بلندی او، پوستی به سفیدی او و اسمی به قشنگی او. فصل کوچه‌های تکراری را صبح تا شب با دوچرخه گز کردن و خسته نشدن از تکرار. فصل عصر به عصر باغچه را آب دادن، با دوست خیالی حرف زدن و رو به گل‌های لالباسی آینده را تخیل کردن که همیشه‌ی خدا‌ هم روشن بود. فصل حیاط را آب پاشیدن، مهمانی‌های عصرانه‌ی زنانه گرفتن، دامن کوتاه پوشیدن، موها را تاب دادن، یواشکی رژ صورتی زدن، چرخیدن بین مهمان‌ها و الکی غش غش خندیدن. پس کوش آن تابستان؟ کجا رفت؟ کِی وقت کرد این همه برود عقب که بشود گذشته‌ی دور، بنشیند لای خاطره‌ها؟ @horuf
1 938
20
▪️خوشبختی‌های کوچکِ مظلوم نانسی دیشب مرد. ئه یادم رفت قبلش هشدارِ اسپویل بدهم. دارم از سریال ویکتوریا حرف می‌زنم. اگر جزو اقلیت بسیار بسیار ناچیزی هستید که این روزها بین «جنگ و خون و قدرت» و «پف و چین» دومی را انتخاب کردید و به جای دنبال کردن گات، ویکتوریا می‌بینید (یعنی غیر من هم کسی هست؟) ادامه‌ی این یادداشت را نخوانید. خلاصه نانسی دیشب مرد. توی اپیزود چهارمِ سیزن سوم. همان نانسیِ آرامِ مهربان ِ نازنینِ دوست‌داشتنی که بعد از این همه بالا پایین تازه توی این چند اپیزود آخر رسیده بود به آرامش و داشت گوشه کنار سریال کارش را می‌کرد، عاشقی می‌کرد و ذره ذره طعم خوشی را می‌چشید، دیشب مرد. اگر توی قصر می‌ماند نمی‌مرد. اگر فرانکتلی دستش را نمی‌گرفت و وسوسه‌‌اش نمی‌کرد به دنیایی نو و تجربه‌ای جدید و وعده‌ی خوشبختی بزرگ‌تری را بهش نمی‌داد، نمی‌مرد. نانسی خدمتکار ویژه‌ی کوئین ویکتوریا بود. به نکبت و بدبختی این کار را پیدا کرده بود و دوستش داشت. خدمتکار بودن شاید از بیرون برای خیلی‌ها محقر و کوچک باشد. شاید تعجب کنند که چرا کسی باید به این حقارت تن بدهد و دلش شغلی آزادانه‌تر، پرپول‌تر و جذاب‌تر نخواهد؟ فرانکتلی همین فکر را می‌کرد. اولش عاشق نانسی شد، بعد بهش پیشنهاد ازدواج داد. ازدواج برای کسی که در عصر ویکتوریا توی قصر کار می‌کند، یعنی ترک شغل، یعنی خداحافظ قصر. نانسی دستی را که بهش وعده‌ی خوشبختی بزرگ‌تر می‌داد گرفت، با قصر خداحافظی کرد، چند روزی طعم همسر فرانکتلی بودن و آزادانه زندگی کردن را چشید، ناگهانی مریض شد و مرد. این فکر ولم نمی‌کند که اگر به بهشت کوچکش رضایت می‌داد هنوز زنده بود. اگر آن دیگری وعده‌دهنده (فرانکتلی) رهایش می‌کرد، هنوز در جهان کوچک و به نظر دیگران محقرش زنده و خوشبخت بود. اگر دیگران فقط می‌فهمیدند تو این جهان‌ کوچک و دنج را به چه زحمتی به دست آوردی، اگر گذشته‌ی تو و رنجی که کشیدی همین‌قدر پیش دیگران حاضر بود که برای خودت حاضر است، اگر دیگران نگاه‌شان را از جهان کوچکت برمی‌داشتند و این‌قدر زیر گوشت نمی‌گفتند آن بیرون چیزهای بیشتر و جذاب‌تری برای تجربه کردن هست، اگر تو خودت دلت برای ماندن در گوشه‌ات قرص قرص می‌شد و به خوشبختی کوچک توی مشتت رضایت می‌دادی، همه‌ی معادله‌های جهان راحت‌تر می‌شد. همه‌ش. @horuf
1 448