🌺🦋دَِیَِدَِاَِرَِ عَِشَِـَِقَِ🦋🌺
رفتن به کانال در Telegram
421
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
چه کنم با دل خود؛با تو بمانم یا نه..؟
با صدای غزلم از تو بخوانم یا نه..؟
گفته اند قصه ی هر عشق جدایی و غم است....
چه کنم...؟ این غم تو قصه بدانم یا نه...؟
در نبود تو اگر؛شخص غریبی آمد...
من به امید تو از خویش برانم یا نه...؟
مانده ام بار دگر باز شوی همدم من...؟
میدهی باز به انگشت نشانم یا نه...؟
یک قدم پیش و یکی پس؛به جنونم آری....؟
میکنی در طلب بوسه کمانم یا نه...؟
وقت دلتنگی و ماتم؛بغلم می آیی...؟
می شوی مونس تنهایی جانم یا نه...؟
یک معما شدی از بس که عجیبی؛تو بگو.....
چه کنم با دل خود؛با تو بمانم یا نه...؟؟؟
❤️❤️❤️
به دیدارم بیا امشب برای لحظه ای کوتاه
فراهم کن برایم یک شبی رویایی و دلخواه
دلم تنگ است و دلگیرم از این دنیای تنهایی
گرفته قلبم از تاریکی و این حسرت جانکاه
نفس در سینه سنگین است از این بغض گلوگیرم
نمانده دیگر از آرامش و آسایشم جز آه
کشاندم در میان سینه دردم را همه عمرم
نبود اصلا کسی یک ذره از غمهای من آگاه
فقط امشب برای لحظه ای باشی کنارم تا؛
دهم دل را به چشمت تا شوم از عشق تو گمراه
در این دالان زیبایی که پروین خوشه باران است
شوم شهزاده ات باشی برای قصر قلبم شاه
سرانگشت درختان هم شراب نور می ریزند
بیا پیمانه رنگین کن از این مستی ، گه و بیگاه
ستاره نقره باران کرده فرش کوچه را امشب
بیا وفثش رسیده تا شوی با قلب من همراه
خیالش هم قشنگ است اینکه رویایم شود باور
بسازم شایعاتی را ، بسازم کوهی از یک کاه
تو اصلا قلب ماه آسمان باشی ! مرا کافی؛
تماشایت کنم از قعر تاریک و دل یک چاه
بیا تا بشمریم از اول شب تا سحر چشمک
وَ بعد از آن بخوابیم زیر نور نقره فام ماه
نسیم آورده عطر پونه ها را لای شب بوها
به دیدارم بیا امشب برای لحظه ای کوتاه
گل🌷
نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی !
نیمِ باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی !
بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی
دستِ یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی !
خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته ست ! کاش
اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی
من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آهِ حسرت داشتی
🥀p
فکر میکردم در آغوشش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است
گرم آغوشش شدم، دست و دلش لرزید و گفت:
شاید از دستت، دلم را پس بگیرم بهتر است
از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است
این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است
عشق من! این روزها آزادگان زندانیاند
زندگی، بی عشق، زندان است، گیرم بهتر است!
عشق من! ای کاش بودی، عشق من ای کاش بود
زندگی، این طور اگر باشد، بمیرم بهتر است...
🥀p
عاقبت قلب تو را با شعر راضی می کنم
با ردیــف و قافـیــه دیوانه بازی می کنم
میروم درمجلس مشروطه ساکن میشوم
یک سخنـرانی علیـه حـزب نازی می کنم
انقلابی می کنم سبزو سپیدو سرخ و زرد
قلب خود را با تو تقسیم اراضی می کنم
کودتای مخملی درچشم مهرویان رواست
حصر میسازم تورا پرونده سازی می کنم
کاش می شد صورت ماه تو گلباران کنم
تا تویی دروازهبان درحمله بازی می کنم
طفل جانم خستهشد درمکتب بیمهریت
بس کهدارم باکلامت جملهسازی می کنم
گر تو برگردی به این کاشانه بعد از سالها
باز مهمانی و مـــن مهمان نوازی می کنم
🥀p
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد
هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد
تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست
او بعکس تو به هرچیز مردد باشد
تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش
و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد
بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر
یکی از این همه شعری ،که بخواهد باشد
همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند
او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد
شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟
دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟
تو ندیدی که چه سخت است بیبینی عشقت
پیش چشمان تو با او که نباید؛باشد...
چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز..
سعی دارد که به این عشق مقید باشد
بهتر این است که من هم بپذیرم آری
بپذیرم که محال است و باید باشد ....
🥀p
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟
یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟
دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم
قصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش
چشم بربستم و از دیده و دل دور نهای
چون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟
گر شبی پیش خودم بار دهی بیاغیار
بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش
از سر عربده برخیز و بر من بنشین
تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش
کس چه داند که چه بر سینهٔ من میگذرد؟
من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش
اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید
جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش
🥀p
گفتند از حوالی اینجا گذشته است
زیباییاش ز حد تماشا گذشته است
از من مخواه خشم خودم را فرو خورم
دیگر مجال صبر و مدارا گذشته است
وقتی که از خطای تو جای گذشت نیست
باید قبول کرد که فردا گذشته است
ای جام می که وسوسهام میکنی مدام
ما را معاف دار که از ما گذشته است
میراثدار سلسلهای پادشاهیام
دوران باشکوه من اما گذشته است
ای عشق نوح باش و به فریاد ما برس
حالا که آب از سر دنیا گذشته است
سينهام اين روزها بوی شقايق ميدهد
داغ از نوعي که من ديدم تو را دق ميدهد
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقديم تو کرد
آه را ميگيرد از من جاش هقهق ميدهد
برگهايم ريخت بر روي زمين؛ يعني درخت
خود به مرگ خويشتن رأی موافق ميدهد
چشمهايت يک سوال تازه ميپرسد ولي
چشمهايم پاسخت را مثل سابق ميدهد
زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟
دومي!چون اولي دارد مرا دق میدهد...
وقتی که چنین دست به دامان شرابم
پیداست که چشمان تو کردهست خرابم
از شمع وجودم چه به جا مانده به جز اشک؟
هم معنی بیهودگیام، نقش بر آبم !
هر چند شبیهیم، دریغا که به هر حال
تو چشمهی جوشانی و من موج سرابم
سوگند به یکتایی چشمان تو ای دوست
یک عمر نیامد احدی جز تو به خوابم
بین من و دریا، نفسی بیش نماندهست
افسوس که هرگز نشکستهست حبابم
سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟
من شور و شر موج و تو سرسختیِ ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصدِ خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور، ولی دست به دامانِ رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
«تنهایی و رسوایی» ، «بیمهری و آزار»
ای عشق! ببین من چه کشیدم تو چه کردی
#فاضل_نظری
دو چشم تر، آوردم ڪه تر قبول ڪنی
دلے شڪسته برایت، اگر قبول ڪنی
به جاے اسم فرستنده مے نویسم:باد
ڪه شرم دارے از این پسر قبول ڪنی!
نه اینڪه خانه ے تو جاے هیچ من باشد
ڪه راضے ام فقط از پشت در قبول ڪنی
غرور هست و خدا هست و گریه اے هم هست
و این ترانه، اگر بیشتر قبول ڪنی!
چه مے شود ڪه بگویم بمان، بمانے و بعد
بگویمت ڪه مرا هم ببر، قبول ڪنی
شب وصال قشنگ است با شما هر جور
اگر ڪه حتے وقت سحر قبول ڪنی
دلم به قیمت عشقت! در انتظار توام
ڪه این معامله را با ضرر قبول ڪنی
همیشه در قفس چشم هات خواهم ماند
اگر پرنده ے بے بال و پر قبول ڪنی
براے گفتن از تو غزل مجال ڪمے است
امیدوارم، این مختصر قبول ڪنے ...
.
بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من
بیاتا سر به روی شانه هم، راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من
سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز واکن چون پرستو، لانه اش با من
مگو دیوانه کو، زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانهِ ی دیوانه ی دیوانه اش.... ، با من
در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش با من
در میخانه ی چشمت به گلگشت نگه وا کن
خرابم کن، خراب...آبادی و یرانه اش با من.
بیا اینگونه از من رو نگردان ...دوستت دارم
بیا و بیش از این دل را نرنجان...دوستت دارم
خودت هم خوب میدانی؛همیشه عاشقت بودم
دقیقا با همین حسی ؛ که الان دوستت دارم
به یادت بودم و هستم ؛ تمام ماه های سال
به فروردین و تیر و دی؛ به آبان دوستت دارم
به حسّ و حال دلگیر تمام جمعه ها سوگند
نه تنها از دل خونم؛ که از جان دوستت دارم
به آن یکشنبه ابری که دستم را گرفتی و
سراسیمه کشاندی تا ؛خیابان...دوستت دارم
به موهای پریشانت؛به چتر خیسِ گلدارت
به آن رنگین کمان و مِه؛ به باران دوستت دارم
عزیزم با قسم خوردن؛اگر چیزی عوض میشد...
هزاران بار میگفتم: به قرآن دوستت دارم
تصور هم نکن شاید،فراموشت کنم روزی
خیالت تخت باشد که؛فراوان دوستت دارم
رفیق خوب دیروزی؛ کنارم نیستی دیگر
ولی باید بدانی که؛کماکان دوستت دارم
🥀p
عشق باید بر دلت افتد عزیزم، زور نیست
هیچکس بر اینکه معشوقت شود، مجبور نیست
اینقدر بالا و پایینت پریدن بهر چیست
گر مقرر باشدش دیدن، ببیند کور نیست
بد نباشد گر که تجدید نظر گردانی و
بنگری آنگونه هم هر چیز جفت و جور نیست
کم کن این کبر از خود و اندی تواضع پیشه کن
در لوای عشق جا بر مردم مغرور نیست
گر که مجنون وار چون فرهاد لب شیرین کنی
کندن صد کوه حتی از تصور دور نیست
چشم جان باید که بینی چهره ی معشوق را
گر نمی بینی تو، نقصان از نبود نور نیست
این عرق های خجالت شور کرده کام تو
ورنه اشک عاشقی آنقدرها هم شور نیست
🥀p
میروی امّا تمامت مانده در چشمانِ من
میروی امّا نمیدانی شدی ویرانِ من
صبر کن ای ساربان آرامِ جانم میبری
میروی ، دل میرود ، جان میبری ، جانانِ من
روزِ اوّل در نگاهت ، شوقِ ماندن بود و بس
یاد میآری شدی هم عهد و هم پیمانِ من
دل بریدن را نمیدیدم ، میانِ چشمهات
میروی ، خون میچکد ، از دیده و مژگانِ من
درد بسیار است و من بازیچهیِ تتهاییام
میروی پنهان شوی ، ماهِ دلِ پنهانِ من
هر دو از نسل بهارانیم ، نسل ِعاشقی
از تبار لیلی و مجنون ، بمان مهمانِ من
با تو من از ابتدایِ عشق میآیم بدان
کهنه کالایت نخواندم ، رونقِ دکّان من
سیبِ سرخی که ، تو از دستِ خدا افتادهای
خواهشا بی من مرو ، آغازِ من ، پایانِ من
با دلم گفتی تو دردم باش، درمان پیشکش
میروی، دل میرود ، ای دردِ بیدرمانِ من
با تو بودن از حسابِ عمرِ من هرگز نکاست
میروی، امّا تمامت مانده در چشمانِ من
🥀p
به هر سو که نظر میافکنم پیدای ِ پیدایی
شبیه ِ ماه سو سو میزنی از بس که زیبایی
نهال ِ عشق را در دل عَلَم کرده دو تا چشمت
تو در من انعکاسِ نور در امواج ِ دریایی
شبیهِ لذت ِ پاییز ِ بارانی که بی همتاست
و مثل ِ پچ پچ ِ تن برگها لبریز ِ رویایی
به قربان ِ قد و بالای ِ رعنایت که در شعرم
طلوع ِ شاه بیت ِ عاشقی در حدّ ِ اعلایی
کجایی یوسف ِ زیبا رخ ِ این قلب ِ آشفته؟
بیا که مرهم ِآشفتگی های زلیخایی
بیا ای عشق، ای اغواگر ِ شبهای رسوایی
برای گرمی ِ آغوش ِ من تنها تو گیرایی
ندارم هیچ ترس از آبرویم چون که جز عشقت
نبوده هیچ عشقی در نگاه ِ من تماشایی....
🥀p
