1 557
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
1 557
از رنجهایِ بزرگِ زندگیتون بگید، از حسرتها و نشدنها، رنجی که با خودتون حملش میکنید و شاید اولینباره میخواید بگید. اگر که "گفتنش" براتون شدنیه.
پ.ن : تا هفتهی بعد وقت هست برا گفتنش..همینجا، زیرِ همین پست..
لطفا از ارائه پیشنهاد و نظردادنِ بیمورد در خصوصِ رنجِ افراد خودداری کنید. صرفا شنیدن و همدلی..
1 557
از امشب، اِنتهایِ هر هفته پستی در کانال قرار داده میشه با محتوایِی برای گفتگو و نظر دادن در زمینه و موضوعی شامل ادبیات، هنر، فیلم، روانشناسی و.. که میتونید زیرِ اون پست گفتگو کنید و نظر بدید.
صرفا اگر اهلِ گفتگو و تبادلِ نظر هستید، میتونید تویِ گروهِ گفتگومحورِ "همنشین"
حضور داشته باشید.
اصولِ گروه رو لطفا رعایت کنید.
https://t.me/+yh2kCy1BVU9mMWE8
1 557
"پشتِ پلکهایش مثلِ گلبرگ اطلسی است. سفیدیِ زیر ابروهایش سفیدیِ یاس است در شبِ مهتابی. لبهایش چه برگشتگیِ رندانهای دارند به سوی چشمی که از کمی بالاتر به آنها نگاه کند و گونههایش را باش، انعکاسِ گل سرخ بر برف.."
شهریار مندنی پور
شرق بنفشه
1 557
مرد گفت: به چیزی نگاه میکنید؟
زن گفت: هیچ..
مرد گفت: گفتم: ..
زن گفت:
"گفتی شاید مردی به گلی نگاه کند و خود بپژمرد..گفتی شاید مردی به ابری فکر کند و خود ببارد. مگر عشق جز این است؟"
مرد گفت:
"من گفتم شاید زنی به غنچهیی نگاه کند و آن غنچه بشکفد. من گفتم شاید زنی به ابری فکر کند و آن ابر زمین را از سبزه برویاند، مگر عشق جز این است؟"
عباس نعلبندیان
1 557
_ من گردنت را مثلِ سینهیِ گرم سفید کبوتری با دستهایم نوازش میکنم، نوازش میکنم تا خون در رگهایت گرمتر بگردد و خواب چشمت را بگیرد. ببین چه شبِ دمکردهیِ دیروقتی است، ببین چه تنهایی و سکوتی است.."
بهرام صادقی
1 557
گلویِ بلبلها
"دلم به تیغِ تمنا گزیده شد که بمان
و از نهادِ من آهی دمیده شد که بمان..
تو فکرِ رفتن و خون از گلویِ بلبلها
به برگهای بهاری چکیده شد که بمان..
پرندهها همه آرام گریه میکردند
و ساقههای گیاهان خمیده شد که بمان..
نسیمِ خواهشِ من در میانِ موهایت
به التماس و تقاضا وزیده شد که بمان..
زمانِ پر زدنت ای "فسانه"، قصّه من
دوباره "قصّه رنگ پریده" شد که بمان..
غزل مجالِ کمی بود حرفهایِ دلم
قدم قدم ز تمنّا قصیده شد که بمان..
ولی نماندی و رفتی و کُنجِ سینه من
همین کلامِ مکرر شنیده شد که بمان..
تو هرچه گفتی و کردی نشانِ رفتن داشت
و حرفِ من به همینجا کشیده شد که بمان.."
شاعر: علی احمدیراد، دوستی که دنیایِ شعر به من هدیه داد..
1 557
"سه کبریت،
یک به یک در شب روشن شد..
اولی برای دیدنِ تمامیِ صورتِ تو
دومی برایِ دیدنِ چشمانت
سومی برایِ دیدنِ لبانت
و بعد تاریکیِ غلیظ برایِ اینکه
به خاطر بسپارم همه را
زمانی که
تو را در میانِ بازوانم گرفتهام.."
ژاک پره ور
