1 556
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
1 557
"من طاقتش را ندارم—آخر چقدر زیبایی تو!
شب که میشود
گیسوی تو میدرخشد،
شکوهمند و غمانگیز، همچون پژواک خون بر سپری جنگی.
چشمان تو هوا را به تپش میاندازد،
خانه را نورافشان میکند،
کشوها خود به خود گشوده میشوند و
فرشها همچو رود از پلهها سرازیر.
دندانهای ستارهگونت
بند دلم را صاعقهوار پاره میکنند.
من طاقتش را ندارم—آخر چقدر زیادی تو!
دم تو گرم اما با آن پیشانی کوتاهت،
که میگذارد هر چه بیشتر بپردازم
به لبهای زیبایت
به دندانهای فریبایت.."
نینا کاسیان
ترجمه: محمدرضا فرزاد
1 557
"باز هم او. با گیسوان پرپشتِ روشنش، نشسته بر نردهای چوبی. مزرعهی شخمخوردهای پشت سرش پیداست. بهار است. پالتوی کوتاه و دامن چهارخانهی بلندی به تن دارد. دارد سیگار میکشد.
در عکس، در آستانهی فرودادن دود یک پک است و صورتاش هیچ چیز بیشتری نشان نمیدهد و بدین ترتیب حالتی واقعی و خیالی به خود گرفته، همچون زمان، همچون لحظهای که توأمان گذشته و حال است. بالا سرش، آسمان سفید عصر را میبینیم. او آرام و دلربا است.."
با عکس تو زندگی میکنم
تارکوفسکی
1 557
اِغما برا من خیلی خیلی فراتر از یه کاناله
شاید اوایل من بودم که اینجارو پیش میبردم ولی از یه زمانی به بعد نقشا برعکس شد، اینجاست که منو نگه داشته، اینجاست که پناهِ منه، اینجاست که موندگارترینه برام و هیچ پایانی نداره..
1 557
"لم بده؛ دهانت را به من بسپار.
وقار تو به زیباییِ خواب است..
میرقصی در برم
چون موجی که میجنبد در خواب
و در خیالم میگسترد تنِ تو
چون پرندهای که سرشار میکند تابستان را..
پلکهایم در عمقِ خواب فرو میروند
در تابستان گیسوی از هم گشودهات
و تنات در درگاهِ خواب
میجنبد میانِ آغوشم؛
چندان که گویی در آغوش گرفتهام
پرندهای را که سرشار میکند
آسمانِ شبِ تابستان را.."
کنِت رِکسرات
ترجمه محمدرضا فرزاد
1 557
"چشمانی مشکی و بزرگ؛
آنقدر که میشود همه چیز را از چشمهایش خواند. سرم را میچرخانم و به نقاشیها نگاه میکنم. به سمتِ نزدیکترین نقاشی میروم، عجب هنری، نفسم بند میآید. هم غمناک و هم زیباست، تصویرِ زنی که حس عشق و شرم را توام باهم دارد.."
کالین هوور
.
1 557
"چشمانِ تو سکوتِ خود را دارند..
در ظریفترین حالتِ تو چیزهایی است که اسیرم میکند،
چیزهایی چنان نزدیک
که نمیتوان بدان دست یافت..
کوتاهترین نگاهت به آسانی اسیرم میکند
و حتی اگر همچون انگشتان، خود را بسته باشم
برگ به برگ مرا میتوانی بگشایی
به همانسان که بهار نخستین گلِ سرخش را
به لمسی رازآلود و سبکدست میگشاید..
یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگیام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته میشویم
به همانسان که وقتی دلِ گل به او می گوید:
همه جا دارد دانهدانه برف میبارد..
هیچچیزِ این جهان که پیشِ روی ماست
به ظرافتِ شگفتِ تو نمیرسد.."
احمدرضا احمدی
1 557
سلام بهتون.
من یکی دوماه فرصت نمیکنم زیاد آنلاین باشم.
اما بعدش اِغما حتماا پرعشقتر و گرمتر فعالیت خودشو از سر میگیره.🤍
