لیمو 🍋👩🏻⚕️
رفتن به کانال در Telegram
2 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
2 776
تقریبا ۱۲ ساعت دیگه مونده تا امتحان قلبم و از شدت استرس دارم مثل مرغ پر کنده دور خودم میچرخم. قشنگ تپش قلب دارم و دو تا قرص خوردم منتظرم اثر کنه یکم آروم شم. طبق معمول همیشه نزدیک امتحان با یه نفر به مشکل خوردم و اعصابم داغونه. یعنی محض رضای خدا یک امتحان رو نمیتونم با اعصاب آروم بشینم بخونم.
دارم فکر میکنم به اینکه قلب رو چجوری جمع و جورش کنم تا صبح…
.
آیا این امتحان پاس میشه؟
آیا بعدا ازش به خوبی یاد میکنم؟
آیا این امتحان هم میره تو فولدر امتحانایی که انقلابی نشستم تلاش کردم و پاس شد؟
.
نمیدانم اطلاعی ندارم :))))
همش بستگی داره به این ۱۲ ساعت …
دعا کنید برام که قوی باشم و بخونم
بوس😘
.
۵ بهمن ۱۴۰۱
2 776
.
ساعتمو نگاه میکنم هوا منفی ۱۳ درجه ست. دستامو به هم میمالم گرم بشن و وارد مطب میشم. آقای دکتر پزشک عمومیه و تو مطب استادمون کارهای زیبایی انجام میده. میرم تو سلام و احوال پرسی میکنم و هنوز پالتوم رو در نیاوردم میگه خانوم دکتر بیا یه تزریق لب دارم نگاهش کن.
.
میرم بالای سر یه خانومی که همش اشاره میکنه به اینکه مهماندار هواپیماست. کاش میتونستم براتون ترسیم کنم که لب هاش چقدرررررر بزرگ بود و عملا فاصله ی لب بالا با بینی ش از بین رفته بود اما به طرز بیمارگونه ای باز اومده بود تزریق کنه. اقای دکتر همینطور که با دستش لب رو گرفته اشاره میکنه به گوله گوله های ژل زیر دستش و میگه اینا نشونه ژل نامرغوبه! بعدا کارت رو شروع کردی هر آشغالی برای مریض نزن چون در نهایت کار خودت خراب میشه، این خانوما میشینن دور هم کلی حرف میزنن و تهش اسم تو خراب میشه. میگن رفتیم پیش دکتر فلانی ژل لبمو گوله کرد. دیگه نمیگن ارزون ترین و آشغال ترین ژل بازار رو خواسته بودن!
سری به نشونه تایید تکون میدم و سعی میکنم اسم برندش رو به خاطر بسپارم.
.
میریم مریض بعدی، ایشونم اومده ژل لب بزنه. لب هاش فوق العاده قیطونیه. میگه طبیعی میخوام. میگم آخ جون بالاخره یه مریض طبیعی. آقای دکتر میگه اونایی که طبیعی میخوان رو هم روسی بزن! میپرسم چرا خب؟!😅 گفت الان بهت میگم!
به ظریف ترین حالت ممکن تزریق کرد، جوری که اشکالات لب برطرف شد و یه لب نچرال و زیبا درومد تهش. از جاش پاشد رفت جلوی اینه و تا اون موقع ژل گونه ی نفر بعدی رو شروع کردیم. تا تو اینه خودش رو برانداز کرد رو کرد سمتمون و گفت دکترررر !!! این که هیچیش معلوم نیس! بیشتر میزدی! یه جوری بزن از ۲ کیلومتری مشخص باشه! ناسلامتی این همه پول خرج کردم!
دکتر روش رو برمیگردونه سمتم و میگه دیدی؟؟؟ نیشم باز میشه و تایید میکنم که دیدم :))
دوباره میخوابونتش حجیم تر بکنه لباشو.
.
گونه ی اون بنده خدا رو هم تزریق کردیم. حین کار همش اشاره میکرد به لپای من، میگفت دکتر یه جوری بزن اینجوری بشم :)) اقای دکتر میگفت گونه ی خانوم دکتر رو بخوام برات در بیارم ۱۰ سی سی ژل میخواد :)) بعدم تو اون همه لازم نداری، همینقدر بسته!
.
وسطاش استاد اومد، باهاش یدونه خال با پانچ برداشتم که خیلی برام جالب بود چون تا حالا ندیده بودم چجوری خال برداشته میشه و هیچ ایده ای نداشتم راجع بهش. بخیه ش رو استاد با نخ ۶ صفر زد و منی که فکر میکردم چقدر تو سوچور زدن کارم خوبه فهمیدم که دست بالای دست بسیار است🥲
.
چندتا بوتاکس و مزو اینا هم زدیم و رسیدیم به مریضای اخر که دو تا خواهر بودن و از فامیلای دکتر بودن و خیلی با هم شوخی میکردن. انقدرم از من خوششون اومده بود!😂 میخواستن بعد اینکه تزریق شون تموم شد منم به زور با خودشون ببرن دور دور! میگفتن خیلی بامزه ای! منم نیشم از شدت شوخی هاشون مثل اسب باز بود. اخرش رفتن برام قهوه ی دااااغ خریدن☺️
.
مریضا تموم شد و اسنپ گرفتم که برگردم خونه. انقدر محیط تو کلینیک و خود دکتر باحال بودن که کلی شنگول شده بودم. فکر کردم به اینکه ما تو کلینیک های بیمارستان چه کیسایی میبینیم و اینجا چه کیسایی میبینن!
اونجا همه بدترین مریضی هایی رو گرفتن که از دور افتاده ترین شهرها و روستاها کشوندتشون به بیمارستانمون و آه در بساط ندارن و تهشم پروگنوزشون خوب نیست و چیزی جز فقر و بدبختی و غم و غصه تو زندگیشون نمیبینی! اونجا روزی هزار بار لعن و نفرین میفرستی به باعث و بانیش و کاری هم واقعا از دستت برنمیاد! چند تا مریض رو مگه میتونی ساپورت کنی؟
.
بعد این ور مریضا همه مرتب و تمیز و اتو کشیده، سرحال و ناز میان میشینن، کلی باهات شوخی میکنن، پشت سر هم کارت میکشن و خوشحال و راضی میرن، سری بعدی دو تا دیگه از دوستاشونم با خودشون میارن! اینجا حس میکنی همه چیز عادیه و هیچکی با هیچ مشکلی دست و پنجه نرم نمیکنه و تنها دغدغه ای که وجود داره زیباتر شدنه.
.
مغزم از فکر کردن به این حجم از اختلاف طبقاتی ترک میخوره، درست مثل قلبم که این روزا هزار تیکه شده اما من پررو تر از همیشه ادامه میدم چون هنوز کلی چیزا هست که باید تو زندگیم بدستشون بیارم.
.
۲۴ دی ۱۴۰۱
2 776
.
دیروز کشیک بودم. نزدیکای غروب با رزیدنت سال بالا در حال ویزیت مریض اعزامی از شهرستان بودیم که تلفن اورژانس زنگ خورد. مثل گربه نیم متر پریدم چون هم صدای تلفنش خیلی گوش خراشه، هم اینکه وقتی زنگ میخوره به احتمال زیاد مریض بد حالی داریم که نیازمند رسیدگی فوریه. با دومین زنگ گوشی رو برمیدارم، +ببخشید اورژانس قلب؟
-بله بفرمایید
+ کد ۲۴۷ داریم!
با صدای لرزون میگم دکتر کد خوردیم!
.
رزیدنت سال یک و دو و سه مریض اعزامی رو ول میکنن می دون سمت راه پله ها و میگن بپر از تو کشو تیکا وردار زود بیا اورژانس مرکزی. با استرس پله ها رو دو تا دو تا میرم بالا. تمام راهروی منتهی به اورژانس مرکزی رو مثل اسب می دوم. دو تا همراهی مریض لب باز میکنن که سوال بپرسن ولی بی توجه بهشون همچنان میدوم.
.
تو راه به اولین کلاسی که تو این بخش برامون گذاشتن فکر میکنم. استاد رو کرد به بچه ها، کسی میدونه چرا اسم این کد ۲۴۷ عه؟ طبق معمول مثل ببعی داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم!
استاد که میدونست از ما آبی گرم نمیشه گفت: معنیش اینه که ۲۴ ساعت شبانه روز و ۷ روز هفته ما کاردیولوژیست ها در دسترسیم که اگه مریض سکته حاد قلبی آوردن اورژانسی ببریم کت لب آنژیوش کنیم. درد قلبی که ادامه دار باشه و آروم نشه یعنی رگ بسته شده و عضله قلبی در حال نکروز شدنه. عضله که نکروز بشه دیگه کاری از دستمون بر نمیاد. شما با تشخیص درست و اقدام به موقع میتونی زندگی مریضت رو نجات بدی!
.
رسیدم تو اتاق CPR و نفسم بالا نمیاد. یه مرد میانسال روی تخت داره از درد به خودش میپیچه و ناله میکنه. کنار تختش یه دختر ۱۵-۱۶ ساله ایستاده که دستای باباش رو محکم تو دستش گرفته و بی وقفه اشک میریزه. پرستارا دخترشو بیرون میبرن. سریع دو تا قرص از روکش در میارم و میدم مریض بخوره. رزیدنت بهم میگه حواست به مانیتور باشه ریتماش بهم نریزه و خودش میره زنگ بزنه به کت لب که آماده عمل اورژانسی باشن.
.
رزیدنت سال یک قلب که مشغول سمع قلب مریضه بهم میگه این اولین کد ۲۴۷ ایه که تو این سه ماه دیدم! و ذوق میکنه! از ذوق کردنش ذوق میکنم! میگم منم همینطور!
.
نرسا بدو بدو از بیمار خون میگیرن، یکی لباساشو در میاره، یکی براش سوند میذاره، یکی لباس اتاق عمل تنش میکنه، خیلی برام عجیب بود که پرستارا هم انقدر استرس داشتن و در حال جنبش بودن. حتی موقع کد CPR هم من ندیدم انقدر دغدغه ی مریض داشته باشن، بعضا حتی میشینن چای میخورن یا در حال خنده و مسخره بازی هستن موقع احیا ( که وقتی طب اورژانس بودم دو بار سر این مساله پریدم به یکی از نرسا )
.
ولی اینجا حتی نرسا هم استرس مریض رو دارن، چون هنوز زنده ست و میدونن که میشه براش کاری کرد و نجاتش داد. براش فرم رضایت عمل رو میارم و توضیح میدم باباجان رگ قلبت بسته شده، میخوایم اورژانسی ببریمت اتاق عمل بازش کنیم، اینجا رو انگشت بزن. تو چشمام نگاه میکنه و میگه خوب میشم؟ میگم آره نگران نباش.
.
کمکی ها هر کدوم یه گوشه برانکار رو گرفتن که مریض رو ببرن، بیمارمون با گریه گفت میشه دخترمو برای بار آخر ببینم؟🥺 رزیدنت بهش گفت باید سریع ببریمت وقت نمیشه و به کمکی ها اشاره کرد که سریع تخت رو ببرن.
دلم یه جوری شد. با خودم گفتم اگه یه درصد بار اخری باشه که میتونسته بچه ش رو ببینه چی؟
.
سریع دویدم تو سالن انتظار دخترشو دیدم در حالی که گوشه ی سالن رو زمین زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد. هیچ همراهی دیگه ای هم نداشت! دستشو گرفتم و گفتم بدو دارن باباتو میبرن اتاق عمل، گفته میخواد ببینتت! با همدیگه کل سالن رو دویدیم، رسیدیم به برانکار، گفتم دکتر یه لحظه صبر کنین، صبر کردن و دخترک دستای باباشو گرفت تو دستش و بوسید، باباش بهش گفت درد به جونم گریه نکن. قول میدم سالم بیام بیرون و برای تولدت گردنبندی که دوست داشتی رو بخرم.
دخترک چند قدم میاد عقب و کمکی ها دوباره برانکار رو هل میدن و میرن.
.
من موندم و دخترک تو سالن سرد بیمارستان و رزیدنت ها و کمکی هایی که داشتن با تخت مریض تو سالن می دویدن دقیقا عین تو فیلما. دخترک بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. قاعدتا باید آرومش میکردم اما خودمم گریه م گرفت😬 تا حالا با هیچ همراه مریضی گریه نکرده بودم! خداروشکر قفل این مرحله هم باز شد.
.
ساعتای ۳ صبح بود که از ccu زنگ زده بودن برم نبض پارادوکسیکال یه مریض رو چک کنم که از قضا تخت کناریش بیمار کد خورده ی ما بود که حالش خیلی خوب بود و سر و مر و گنده رو تختش نشسته بود. اونجا بود که به چشم دیدم تو موقعیت های بحرانی اگه تشخیص و درمان درست انجام بشه چجوری میشه یه زندگی و خانواده رو نجات داد! و این به نظرم خیلی خیلی قشنگ بود!🥹🦋
.
۲۲ دی ۱۴۰۱
2 776
بعد کلی گریه کردن بدون اینکه بفهمم خوابم میبره. چشمام رو باز میکنم ساعت ۱۱ شبه! همه تو خونه خوابن، همه جا تاریکه، گربه م هم معلوم نیست تو کدوم سوراخی قایم شده که نمیتونم پیداش کنم، چشمام هر کدوم اندازه یدونه گردو باد کرده، نه فیلمای نوار قلبم رو دیدم، نه کلاس رانندگیم رو رفتم، نه رژیمم رو رعایت کردم، نه محصولاتی که تازه رسیده ایران رو معرفی کردم.
.
رو ظرف غذای گربه م رو پر میکنم و از لای پرده های هال سر و کله ش پیدا میشه. برمیگردم تو اتاق اینستا رو باز میکنم و برای راند بعدی گریه زاری آماده میشم…
.
۱۷ دی ۱۴۰۱
2 776
.
از مهرماه که این جریانات پیش اومد پرخوری های عصبیم دوباره شروع شد. تا قبلش خیلی خوب تونسته بودم تسلط پیدا کنم رو خودم اما بعد اون همه خشم و غمی که تو وجودم جمع شد دیگه تنها پناه و دلخوشیم خوردن بود. از مهرماه تا الان ۱۲ کیلو وزن اضافه کردم. اکثر لباسام دیگه تنم نمیشن. حتی رغبت نمیکنم تو آینه خودم رو نگاه کنم. دیروز تصمیم گرفتم که از امروز رژیم بگیرم و تحرکم رو بیشتر کنم تا از این وضعیت خارج بشم. حتی دستور رژیم هم گرفتم…
.
دو روز قبلش زنگ زده بودم به مربی آموزش رانندگی که خواهرم باهاش کلاس داشت و ازش راضی بود که این ترس لعنتی که تو وجودمه و نذاشته این ۷ سال بشینم پشت ماشین رو بشکنم. بهش گفتم گواهینامه اینا دارم فقط چند جلسه باهم پشت ماشین بشینیم من یادم بیاد باید چیکار کنم. و منتظرش بودم که خبر بده چه تایمی میتونه کلاس بذاره.
.
صبح پاشدم همه چیز طبق برنامه پیش رفت. حتی صبحش سرعت نت خوب بود تو راه فیلمای آموزش نوارقلب رو گذاشتم دانلود بشن که از عصر دیگه شروع کنم یادگرفتن نوار قلب رو. رفتم بیمارستان با روی خوش ۴ تا مریضم رو ویزیت کردم و تو استیشن پرستاری نشستم تا استاد بیاد و مریضا رو با هم راند کنیم.
.
اینستا رو باز میکنم و سرعت عجیب خوبه! انگار نه انگار که چند روز اخیر برای لود شدن اینستا انقدر خودخوری کردم! پستایی که تو هوم پیجم هست رو دونه دونه میرم پایین… پست ایران اینترنشنال رو رد میکنم، ولی چشمم میخوره به «خبر فوری» که قرمز بالاش نوشته شده. دوباره برمیگردم بالا ببینم چی بوده.
احکام اعدام محمدمهدی کرمی و سید محمد حسینی به اجرا درآمد!
چییییییی ؟؟؟؟
دوباره شمرده شمرده میخونم. احکام اعدام به اجرا درآمد. بازم شک داشتم که درست فهمیده باشم! سریع کامنتا رو باز کردم و دیدم مردم دارن اون زیر لعن و نفرین میکنن! نه چشمام درست دیده! چشمام پر اشک شد! عصبانی شدم، ناراحت شدم، بغض گلومو گرفت و دلم خواست فریاد بزنم.
.
خانم دکتر! سرمو میارم بالا میبینم استاد اومده و داره صدام میکنه. منتظره بریم راند. سریع پامیشم و دنبال استاد راه میفتم. تو راند اصلا تمرکز ندارم، نصف سوالایی که ازم میپرسه رو نمیفهمم. نه که سوال پیچیده ای باشن، حس میکنم مغزم کشش تحلیل مفهوم سوالش رو نداره. اخر راند استاد سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میره. بعد بیمارستان تصمیم میگیرم یکم پیاده راه برم تا هم حالم بهتر شه، هم گردنبندی که هدیه بوده و زنجیرش پاره شده رو به طلافروشی همیشگی بدم برام درست کنن.
.
مردم رو میبینم که دارن راه میرن، فروشگاه هایی که سخت مشغول چونه زدن با مشتری هاشونن، نانوایی که داره نون میده دست مردم، پیر و جوونایی که تا کمر خم شدن تو سطل زباله و مشغول جمع کردن هر چیز به درد بخوری که پیدا میکنن هستن، از جلوی کلینیک بیمارستانمون رد میشم و بیمارا و همراه بیمارایی که تو پیاده رو نشستن و نصفشون دستشون رو به سمتت دراز میکنن. میگن تورو خدا یه کمکی بکن، پول ندارم بچه م مریضه، اون یکی میگه من پیرم هیچ کس و کاری رو ندارم، یکی ترازو گذاشته جلوش و میگه بیا وزنت کنم. بچه های کار دورت رو میگیرن، یکی میخواد به زور بهت ادامس بفروشه، اون یکی جوراب…
.
میرسم طلا فروشی و گردنبندمو تحویل میدم و بعدش بدون فکر کردن میرم تو شیرینی فروشی بغلش. سه تا دونه شیرینی خامه ای میگیرم و میام بیرون. رو نیمکت پیاده رو میشینم و در حالی که مشغول اسنپ گرفتنم مشغول خوردن شیرینی ها میشم. یکم حالم بهتر میشه اما وقتی اخرین دونه ی شیرینی تموم میشه انگار که تازه یادم افتاده رژیم بودم و این همه اضافه وزن دارم از خودم متنفر میشم. میرم سوار اسنپ میشم و ساعتو نگاه میکنم و حدودا تخمین میزنم با این حجم ترافیک تا ۱ ساعت دیگه میرسم خونه.
.
بعد چند دقیقه گوشیم زنگ میخوره و مربی رانندگیه ومیگه یک ساعت دیگه تایم کلاسته. راس ساعت اینجا باش. عصبانی میشم از دستش! تو شهر به این بزرگی با این حجم ترافیک و بدون اینکه از قبل مشخص کنه زرتی زنگ میزنه میگه یک ساعت دیگه کلاسته، من حتی تا یک ساعت دیگه خونه هم نمیرسم چه برسه به کلاس! بهش میپرم و میگم نمیشه که یه ساعت قبل زنگ بزنی و اطلاع بدی که! باید حداقل از یه روز قبل بگی! من باید برنامه م رو بدونم! بهش برمیخوره و میگه باشه موفق باشین. تصمیم میگیرم که این مربی عه رو بیخیال شم چون آدم بی شعوریه!
.
میرسم خونه با اعصاب خراب و سر مامانم غر میزنم چرا غذا اماده نیست. در یخچال رو باز میکنم و اش رشته ای که از دیشب مونده رو بدون گرم کردن میخورم. میرم تو اتاقم و میگم میخوام بخوابم کسی مزاحمم نشه. درم قفل میکنم. تو تخت دوباره اینستا رو باز میکنم و هر استوری و پستی که از جلوی چشمم رد میشه راجع به این دو نفره. از بی کسی محمد حسینی که حتی کسی رو نداشته جنازه ش رو تحویل بگیره، تا خانواده محمدکرمی. بدون اینکه صدام در بیاد زار میزنم و از شدت گریه کبود میشم.
2 776
Repost from پوست خوب با لیمو✨🍋
❌برس شستشوی بدن❌
.
که مثل یه اسکراب بدن عمل کرده و پوستتون رو به آرومی لایه برداری میکنه. در نتیجه موهای زیر پوستی، پوست مرغی، جوش های زیر پوستی رو از بین میبره.
.
کسایی که پوستشون خشک و پوسته پوسته ست، این محصول این مشکل رو برطرف میکنه به شرط اینه بعد حموم از لوسیون بدن استفاده کنن.
.
کلا این محصول پوست بدن رو خیلی صاف و صیقلی میکنه و با توجه به قیمت مناسبی که داره به نظرم ارزشش رو داره امتحانش کنید👌
.
محصول با بگ و جعبه ی خودش تقدیمتون میشه
❌قیمت 375❌
برای ثبت سفارش به این ایدی پیام بدین
@limoosup
2 776
ضمنا یه عده میخواستن برس شستشوی بدن سفارش بدن که بخاطر قطع شدت نتونستن ثبت سفارش کنن.
مجدد ثبت سفارش میکنیم و میتونین از این طریق ثبت سفارش کنین
👇👇👇👇
2 776
وی پی ان هایی که در حال حاضر برای ایفون خوب کار میکنن. مرسی بابت راهنمایی هاتون. بفرستین برای کسایی که برای وصل شدن مشکل دارن.
2 776
دیگه رفتیم بالای سرش و گان و دستکشمو پوشیدم و هرچند زیر ماسک قیافه م 🤢 بود اما خیلی راحت بچه رو به دنیا آوردم! رزیدنت هم اصلا دخالتی نکرد فقط داشت نظارت میکرد. ماماعه هم وسطاش اومد تو اتاق که گفتم شما برو بیرون وایسا نیازی بهت نیست اینجا😆
.
امروز صبحم که به سمت بیمارستان جدید رهسپار شدم و آزاد شدم خوشحالم ننه! ایشالا ازادی قسمت همه🤪
ولی ترومای روحی که تو این بخش بهم وارد شد و جو حموم زنونه ای و تخمی ش رو هیچ وقت یادم نمیره. امیدوارم دیگه هیچ وقت گذرم به بخش زنان و مامایی نیفته.
.
۱۰ دی ۱۴۰۱
2 776
.
دیروز اخرین کشیک زنانم بود. کشیک های جمعه ی آخر واقعا آرامش عجیبی دارن چون امتحانت رو دادی و نگران این نیستی که براب مورنینگ فردا چه خاکی به سرم بریزم. نزدیکای ظهر بود که با رزیدنتا تو زایشگاه نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم که یه خانوم باردار در حال زایمان اومد. رفتیم بالای سرش و اجازه دادیم تا روند زایمان طی بشه. سر بچه رسید به استیشن صفر و هر چی مادر زور میزد بچه از آرک رد نمیشد. ماماها رفته بودن دو تایی پاهاشو تو شکمش میکشیدن، یه نفرم شکمشو فشار میداد و هیچ تغییری ایجاد نمیشد تو استیشن بچه. مامانه هم انقدر وقتایی که درد نداشت الکی زور زده بود که سرویکسش ادماتو شده بود، جونی هم براش نمونده بود دیگه زور بزنه. کاملا بی رمق بود.
.
رزیدنت سال چهارمون که فوق العاااااده هم استرسی بود گفت سریع ببرینش اتاق عمل این باید سزارین شه. مادر رو با همون حال گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل. رزیدنتمون انقدر دستاش میلرزید که نمیتونست با گوشیش کار کنه. گوشیشو داد به من و با جیغ و داد گفت زنگ بزن به استاد. گوشیش هم نمیدونم چی بود اما هر چی که بود من کار کردن باهاشو بلد نبودم🥲 اینم هی داد میزد بجنب بچه مرد! با بیچارگی با یکی از ماماها زنگ زدیم به استاد و استاد گفت فعلا وکیوم رو امتحان کنید.
.
خلاصه وکیوم رو اوردن و وصل کردن رو سر بچه. رزیدنت از پایین داشت بچه رو میکشید، ماماها هم از بالا پاهاشو جمع کرده بودن تو شکمش فشار میدادن. مریض بیچاره اصلا رمق نداشت زور بزنه! رزیدنتمون هم هی داد میزد بجنب بزا ! خانوم بچه ت مرد! خانوم بزا ! (انگار خود مریض قصد نداره بزاعه!) منم یه گوشه وایستاده بودم دست و پام میلرزید فقط و داشتم نگاه میکردم.
.
وقتی رزیدنتمون دید بچه نمیاد سر وکیوم رو داد به سال یک که بکشه و خودش رفت رو چهارپایه کنار مریض و تمام وزنش رو انداخت روی دو تا دستش که روی شکم مریض بود و در حد مرگ فشار وارد کرد! مرض بیچاره مون نحیف و کوچولو بود، رزیدنتمونم قد ۱۸۰ و وزن ۱۲۰-۱۳۰ اینا!🥲 مریض یه دادی کشید که من گفتم یا مرد یا رحمش پاره شد! فکر کردم تموم شده و دست از سرش برداشته که دیدم پاهای رزیدنت رو چهارپایه نیست و تمام وزنش رو انداخته رو مریض بیچاره! (الان که بهش فکر میکنم واقعا حالم بد میشه) و داد میزد و با صدایی که میلرزید میگفت خانوم بزا ! بچه مرد! یه جوری داد و بیداد میکرد که همه ماماها با تعجب به هم نگاه میکردن. بعد که دید جواب نمیده از چهارپایه اومد پایین رفت گوشه اتاق عمل و شروع کرد به گریه کردن! فکر کن! تمام امید اتاق عمل به تو باشه بعد بری یه گوشه وایستی گریه کنی. اون موقع بود که سال ۳ مون که خیلی خانوم با شخصیت و ارومیه با مریض صحبت کرد و توجیحش کرد که باید کی زور بزنه و آرومش کرد. پنج دقیقه بعدشم بچه به دنیا اومد! صحیح و سالم!
.
از دیدن صحنه های وحشیانه تو اتاق عمل انقدر حالم بد شد که نتونستم نهار بخورم. تصمیم گرفتم به جاش برم تو زایشگاه که برای پرونده ها شرح حال بذارم. تو یکی از اتاق ها که وارد شدم دیدم مریض بیچاره داره گریه و یکی از ماماها رو لعن و نفرین میکنه. نشستم پشت میز تو اتاقش و مشغول گذاشتن شرح حال شدم. زایمان پنجمش بود و افغان بودن. دو تا از بچه هاشو تو خونه به دنیا اورده بود که یکی شون بخاطر اینکه دیسترس داشته و تو خونه امکانات احیا نداشتن همونجا فوت میشه🥲همنجور مشغول بودم که مامامون اومد پد زیر مریض رو عوض کنه، بهش گفت کمرتو بده بالا برش دارم، این بنده خدا هم اونو لحظه نتونست کمرشو بده بالا. یهو ماماعه صداشو برد بالا و گفت تن لشت رو بده بالا 😳🤯 من کار دارم نمیتونم تا فردا منتظر تو وایسم!
.
من بلند شدم و خیلی شاکی گفتم چه طرز حرف زدن با مریضه! ماماعه هم از سلیطه های روزگار! داد و بیداد کرد که دکتر اینجا بیمارستان اموزشیه! هتل ۵ ستاره که نیست! با حداقل هزینه میان اینجا میزائن! تازه همونم ندارن پرداخت کنن! اصلا کسی که حتی پول زاییدنشم نداره غلط میکنه حامله میشه! یه مشت اتباع ریختن تو مملکت ما فرت و فرتم بچه میارن… من انقدرررر عصبانی شدم که هر لحظه ممکن بود ماماعه رو بگیرم مثل سگ بزنم! به زور خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم! ماماعه که رفت بیرون مریض شروع کرد به گریه و التماس که تورو خدا از اتاق نرو بیرون. من میترسم ازش! نشستم فکر کردم که چجوری میتونم کاری کنم ماماعه دیگه نیاد تو اتاق🤔
.
رفتم پیش رزیدنت سال دو و گفتم میخوام خودم یه زایمان بگیرم!🫣 رزیدنت که منو میشناخت و میدونست از زنان متنفرم و همیشه موقع زایمان ها کمکم میکرد بپیچونم خنده ش گرفت! گفت چیشده بعد دو ماه یهو تصمیم گرفتی زایمان بگیری! گفتم دیگه فردا داریم میریم از این بخش گفتم خودم تجربه یه زایمان مستقل داشته باشم!😁
گفت باشه! بریم!
2 776
.
دیشب یکی از شب های سرنوشت ساز زندگیم بود. بخش زنانی که حالم ازش بهم میخورد و هیچی براش نخونده بودم رو قرار بود یه جوری بخونم که پاس کنم. کلی نمونه سوال و خلاصه دور و برم پخش بود و نشسته بودم وسط اتاق تند تند درمان مشکلات مختلف رو حفظ میکردم.
.
مادربزرگم رو از ۸ صبح بردن بستری کردن که آماده عمل بشه و گفتن ۱۲ ظهر میبریمش اتاق عمل. کلی این تایم به درازا کشید، گفتن ۳ عصر می بریم، بعد گفتن نه ۶ میبریم، همینجوری هی عقب افتاد تا ساعت شد ۱ شب. مامانم هم این وسط هی به من زنگ میزد و میگفت چرا نمیبرنش اتاق عمل؟ انگار اونی که داره عمل میکنه منم!😂 و دائم میگفت چطور دکتر از ۱۰ صبح تا الان داره عمل میکنه! خسته س! گند میزنه! کاش این دکترو انتخاب نمیکردیم! منم هی میگفتم مامان جان جراح ها اینجوری ان! پوستشون کلفته و عادت دارن! تو نگران نباش! خلاصه که دکتر مادرجونمو ساعت ۱ نیمه شب برد اتاق عمل و ساعت ۵ صبح کارش تموم شد و اوردنش تو بخش.
.
تا صبح نخوابیدم. نه از استرس مادرجونم. اتفاقا برای مادرجونم اصلا نگران نبودم چون مطمئن بودم استادمون کارش درسته. از استرس امتحان نخوابیدم. هی شیطون گولم میزد بیا یه نیم ساعت بخوابیم. بعد پا میشی تند تند مرور میکنی! هی بهش میگفتم غلط نکن! من باید زنان رو پاس کنم! تا لحظه ی اخر یک نفس میخونم!
.
زندگی بهم نشون داده تلاشی که اون لحظات اخر میکنیم تو نتیجه ای که میگیریم تاثیرگذارترین هستن! و تجربه بهم نشون داده خدا خیلی حواسش هست به اون ساعتای آخر! میخواد ببینه ناامید میشی یا نه. میخواد ببینه تا ثانیه آخر میجنگی یا ول میکنی و تسلیم میشی.
تلاش های اون ساعتای آخر سرنوشت ترین تلاش هات هستن. اونجاست که خدا تصمیم میگیره تو امتحان کمکت کنه یا بذاره با مخ بخوری زمین.
تا الان اندازه ی موهای سرم امتحان دادم و جفتش رو تجربه کردم، هم تسلیم شدم هم تا ثانیه آخر سگ جونی تلاش کردم. هیچ وقت نبوده که تا ثانیه اخر تلاشم رو بکنم و نشه! این امتحان هم مثل همه ی امتحانای دیگه شد! خوشحال و راضی از جلسه اومدم بیرون و مطمئنم که پاس میشم.
.
رفتم گل فروشی چسبیده به بیمارستان تا برای مادربزرگم یه دسته گل نرگس بگیرم و برم بیمارستانی که بستری عه عیادتش. به اقاعه گفتم برام دسته گل بچینه. وقتی که کارت کشیدم و رفتم که دسته گل رو تحویل بگیرم دیدم یه کارت چسبونده به گلا که روش نوشته «قدم نو رسیده مبارک» 😂😂😂 کندمش و گفتم نیازی به کارت نیست ممنون.
رفتم سوار اسنپ شم و داشتم به جملاتی که میتونست واسه رو کارت مناسب باشه فکر میکردم، مثلا؛
.
فقدان میمی نازتان ما را اندوهگین ساخت🕯️🥺
یا
از دست دادن میمی زیبایتان را به شما و خانواده محترم تسلیت میگوییم🖤💔
یا
ما را در غم از دست دادن میمی خود شریک بدانید😔😂
.
کاش انقدر با هر چیزی شوخی نکنی لیموجون🫣😂
.
۸ دی ۱۴۰۱
2 776
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور شیمی درمانی ها شروع شد و من روز به روز شاهد ضعیف و ضعیف تر شدن قهرمان زندگیم بودم. کسی که تمام بچگیم رو پیشش بودم و منو بزرگ کرد. کسی که قوی و جنگجو بودن رو ازش یادگرفتم. کسی که بهم یاد داد باید تو زندگیم مبارزه کنم و کم نیارم! کسی که وقتی ۱۸ سالم بود و فهمید که حال روحیم بده، بدون اینکه خانوادم بفهمن دستمو گرفت و من رو برد پیش روانپزشک.
.
اون موقع من کار نمیکردم و درآمدی نداشتم. مادربزرگم هر دو ماه دقیق و سر موقع منو میبرد دکتر و هزینه ی ویزیت و داروهام رو میداد بدون هیچ گونه منتی. دکترم میدونست که مامان بابام خبر ندارن و یواشکی میام! هر سری می رفتیم با خنده میگفت باز این مادربزرگ و نوه اومدن! بابا حاج خانوم دم شما گرم! خدا حفظتون کنه انقدر از این بچه حمایت میکنین! بعد روش رو میکرد سمت من و میگفت عجب مادربزرگ خفنی داری ها! قدرشو حسابی بدون! بعدشم سه تایی مون میخندیدیم!
.
حالا مادربزرگ قهرمان من مژه ها و ابروهاش ریخته، موهایی که هر سری میرفت آرایشگاه زیتونی میکرد جاشون رو به یه کلاه مشکی دادن که سرش سرما نخوره و انقدر ضعیف شده که به زحمت میتونه رو پاهاش وایسته. شاید اینا رو دیدم که چند وقته حالم بده!
.
امشب براش کیک تولد گرفتیم و خواهرهاش رو دعوت کردیم خونه ش که دور و برش شلوغ باشه و بهش دلگرمی بدن. موقعی که تو اتاق تنها بودم دیدم مادربزرگم اومده دنبالم و با بغض بهم میگه میشه بهت یه چیزی بگم به کسی نگی؟ سریع در اتاق رو میبندم و مینشونمش رو تخت و میگم معلومه که میشه. اشکش در میاد و میگه اگه من زنده نموندم تو و خدا مراقب مامانت باش.
.
قاعدتا باید منم اینجا احساساتی میشدم و گریه میکردم اما انقدر که تو بیمارستان از این چیزها دیدم که الان دیگه بی حس شدم. بغلش کردم و در حالی که سعی داشتم آرومش کنم گفتم نه! عملت عالی پیش میره و هیچ اتفاقی نمیفته. از بین استادام بهترین شون رو انتخاب کردیم برای جراحی. مگه الکیه دکتر فلانی جراحیت کنه! میدونی حالت عادی میرفتی پیشش شاید تا ۶ ماه دیگه هم بهت نوبت عمل نمیداد! در حالی که هنوز گونه هاش خیسه میخنده و میگه بخاطر نوه ی دکترمه دیگه😌 چقدر خوب شد که زنده موندم و دکتر شدنت رو دیدم. دختر قوی و سخت کوش من!
میگم ای بابا هنوز یکسال دیگه مونده! کوووو تا من دکتر بشم! باز بغضش میگیره میگه اگه جشن فارغ التحصیلیت من نبودم … نمیذارم ادامه بده و بغلش میکنم.
.
نمیدونم تا یکسال دیگه چی پیش میاد و آیا مادربزرگم اون موقع هست که جشن فارغ التحصیلیم رو ببینه یا نه، اما با قاطعیت میگم که هر آنچه که امروز هستم، هرچقدر که سخت کوشم، هر چقدر که جنگجو ام، این ها رو نه از پدر و مادرم بلکه از مادربزرگم یادگرفتم! مادربزرگم قهرمان زندگی من بوده و هست تا روزی که زنده باشم.
.
۶ دی ۱۴۰۱
2 776
امشب تولد مادرجونم بود. عصر منشی دکترش زنگ زد که اطلاع بده نوبت عملش جلوتر افتاده و فردا رو در نظر گرفتن براش چون دکترش آخر هفته داره از ایران میره. مادربزرگم کنسر پستان داره و ما اینو تو مردادماه فهمیدیم. هیچ وقت اینجا چیزی ازش نگفتم، نمیدونم چرا. از شهریور شیمی درمانی ها شروع شد و من روز به روز شاهد ضعیف و ضعیف تر شدن قهرمان زندگیم بودم. کسی که تمام بچگیم رو پیشش بودم و منو بزرگ کرد. کسی که قوی و جنگجو بودن رو ازش یادگرفتم. کسی که بهم یاد داد باید تو زندگیم مبارزه کنم و کم نیارم! کسی که وقتی ۱۸ سالم بود و فهمید که حال روحیم بده، بدون اینکه خانوادم بفهمن دستمو گرفت و من رو برد پیش روانپزشک.
.
اون موقع من کار نمیکردم و درآمدی نداشتم. مادربزرگم هر دو ماه دقیق و سر موقع منو میبرد دکتر و هزینه ی ویزیت و داروهام رو میداد بدون هیچ گونه منتی. دکترم میدونست که مامان بابام خبر ندارن و یواشکی میام! هر سری می رفتیم با خنده میگفت باز این مادربزرگ و نوه اومدن! بابا حاج خانوم دم شما گرم! خدا حفظتون کنه انقدر از این بچه حمایت میکنین! بعد روش رو میکرد سمت من و میگفت عجب مادربزرگ خفنی داری ها! قدرشو حسابی بدون! بعدشم سه تایی مون میخندیدیم!
.
حالا مادربزرگ قهرمان من مژه ها و ابروهاش ریخته، موهایی که هر سری میرفت آرایشگاه زیتونی میکرد جاشون رو به یه کلاه مشکی دادن که سرش سرما نخوره و انقدر ضعیف شده که به زحمت میتونه رو پاهاش وایسته. شاید اینا رو دیدم که چند وقته حالم بده!
.
امشب براش کیک تولد گرفتیم و خواهرهاش رو دعوت کردیم خونه ش که دور و برش شلوغ باشه و بهش دلگرمی بدن. موقعی که تو اتاق تنها بودم دیدم مادربزرگم اومده دنبالم و با بغض بهم میگه میشه بهت یه چیزی بگم به کسی نگی؟ سریع در اتاق رو میبندم و مینشونمش رو تخت و میگم معلومه که میشه. اشکش در میاد و میگه اگه من زنده نموندم تو و خدا مراقب مامانت باش.
.
قاعدتا باید منم اینجا احساساتی میشدم و گریه میکردم اما انقدر که تو بیمارستان از این چیزها دیدم که الان دیگه بی حس شدم. بغلش کردم و در حالی که سعی داشتم آرومش کنم گفتم نه! عملت عالی پیش میره و هیچ اتفاقی نمیفته. از بین استادام بهترین شون رو انتخاب کردیم برای جراحی. مگه الکیه دکتر فلانی جراحیت کنه! میدونی حالت عادی میرفتی پیشش شاید تا ۶ ماه دیگه هم بهت نوبت عمل نمیداد! در حالی که هنوز گونه هاش خیسه میخنده و میگه بخاطر نوه ی دکترمه دیگه😌 چقدر خوب شد که زنده موندم و دکتر شدنت رو دیدم. دختر قوی و سخت کوش من!
میگم ای بابا هنوز یکسال دیگه مونده! کوووو تا من دکتر بشم! باز بغضش میگیره میگه اگه جشن فارغ التحصیلیت من نبودم … نمیذارم ادامه بده و بغلش میکنم.
.
نمیدونم تا یکسال دیگه چی پیش میاد و آیا مادربزرگم اون موقع هست که جشن فارغ التحصیلیم رو ببینه یا نه، اما با قاطعیت میگم که هر آنچه که امروز هستم، هرچقدر که سخت کوشم، هر چقدر که جنگجو ام، این ها رو نه از پدر و مادرم بلکه از مادربزرگم یادگرفتم! مادربزرگم قهرمان زندگی من بوده و هست تا روزی که زنده باشم.
.
۶ دی ۱۴۰۱
2 776
خلاصه پس از طی هفت خوان رستم اومدن انژیوکت زدن برام و مامای گرامی سوزن گاید آنژیوکت رو همینجوری ول کرد رو تخت و رفت و من زمانی که داشتم رو تخت به پهلو میشدم که دگزام رو بزنه با اون سوزنی که رو تخت ول بود نیدل شدم😑 انقدر عصبانی شدم انقدر عصبانی شدممم که چیزی نمونده بود انژیوکت رو بکشم و بگم من غلط کردم خواستم اینجا سرم بزنم!
.
همون موقع سرپرستار باز سر و کله ش پیدا شد و گفت یه CBC هم ازش بگیرید برای تعیین تکلیف. گفتم تعیین تکلیف چی ؟؟؟؟ من یه سرم کوفتی خواستم بزنم! گفت به هر حال ما نمیتونیم همینجوری ترخیصت کنیم که! کارت هم تموم شد باید بری صندوق برای ویزیت استاد قبض بگیری! گفتم لعنتی ها حتی استاد نیومد منو ببینه! دارو هم نسخه نکردین برام! همه ش رو ازاد گرفتم! اینجا هم فقط خواستم یه انژیوکت بزنین برام که منو خوابوندین بستری کردین!
.
اونجا بود که دیگه قاطی کردم و آنژیوکت رو از دستم کشیدم و گفتم دیگه نمیخوام! سرپرستار بدو بدو اومد دنبالم که وا ! ینی چی خانوم دکتر! بیا بخواب ! هنوز ترخیص نشدی!
گفتم من نه برمیگردم و نه یک ریال پرداخت میکنم! بزنین بیمار بدون اطلاع بیمارستان رو ترک کرد!
.
با عصبانیت تمام در حالی که چیزی نمونده بود بزنم زیر گریه، دوباره رفتم داروخونه و یه سرم دیگه گرفتم و رفتم تو پاویون با بیچارگی از خودم رگ گرفتم و نشستم تا سرمم بره و به این فکر کردم که الان چقدر مریضایی که میان اورژانس بیمارستانا و عصبی میشن رو درک میکنم! چقدر همه چیز تو اورژانس ما رو هواست! و چقدر هیچکی کارش رو مثل آدمیزاد انجام نمیده! و چقدر بابت کاری که انجام نشده به بیمار هزینه تحمیل میشه!
.
۳ دی ۱۴۰۱
