لیمو 🍋👩🏻⚕️
رفتن به کانال در Telegram
2 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
2 776
اخیرا تو زبان خوندن شل شده بودم و داشتم فکر میکردم همین ایران خودمون مگه چشه؟ همینجا هم میتونم موفق باشم و به رفاه برسم. مامانمم هی تو گوشم میخوند واسه تخصص و یه جورایی داشتم بهش فکر میکردم با اینکه تصمیمم به ادامه ندادن بود.
.
از ساعت ۸ که کشیکم تموم شده از شدت زوری که امروز بهم وارد شده تا الان داشتم گریه میکردم و به این نتیجه رسیدم که سیستم معیوب پزشکی ایران ارزشش رو نداره! روح و روانم و زحمتی که میکشم ارزشش خیلی بیشتر از این سیستمه! نمیخوام زندگیمو تباه کنم. میخوام جایی باشم که لاقل اندازه ی تلاشم نتیجه بگیرم.
خیلی دلم پره واقعا ! تو زندگیم هر کی دیگه اینجوری باهام حرف میزد پاره ش میکردم اما امروز مجبورررر بودم سکوت کنم و بگم چشم! و این خیلی دردناکه!
2 776
از ۶ صبح از خونه رفتم بیرون که برم کشیک. با انرژی وارد بخش شدم، تند تند مریض گرفتم، پا به پای رزیدنت مریضا رو معاینه کردم، دیگه هیچ مریض جدیدی نداشتیم و باقی هم کاراشون انجام شده بود. دو دقیقه اومدم بشینم رو صندلی ( واقعا دو دقیقه) گوشیمو برداشتم ببینم تلگرام خبری نشده، یهو دیدم استاد بالای سرم وایستاده و داره سرم داد میزنه که چرا از گوشی استفاده کردم.
.
میذارمش تو جیبم، میگه من تو جلسه ی توجیهی بهتون کفته بودم. حالا برو مبحث تروما در بارداری رو بخون باید برای استاژرا کنفرانس بدی. با استرس تمام لا به لای اون همه مریضی که پشت سر هم میومد مبحث رو خوندم تهشم نپرسید.
.
ساعتای ۴ رفت تو اتاقش و من باز پشت سر هم مریض گرفتم و کاراشون رو کردم. حتی یکی از پسرای بخش بغلی دست تنها بود و مریض زیاد داشت رفتم کمکش و چندتا از مریضاشو دیدم. تمام کارها رو کردم، هیچ مریض جدیدی نداشتیم. اومدم ده دقیقه ای نشستیم، با پسرا یکم صحبت کردیم، بعدش صحبتا تموم شد و بیکار نشسته بودم. گفتم بذار یه دیقه گوشی صاحب مرده رو بردارم جواب گزارش دانش اموزامو بدم.
.
واتساپ داشت لود میشد که یهو استاد از ناکجااباد بالای سرم ظاهر شد و گفت مگه نمیگم از گوشی استفاده نکننننن! اخرین فرصتیه که بهت میدم! من یه جوری بغضی شدم و اشک جمع شد تو دلم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشم.
.
به زووووور خودمو نگه داشتم، علی رغم اینکه از همه ی بچه ها بیشتر مربض گرفته بودم باز هر مریض جدیدی میومد میگفت تو برو شرح حال بگیر و اوردر بذار. بالای سر یکی از مریضا که بودم رزیدنت مون اومد که مریضو ببینه و تا پرسید مشکل چیه من اشکم درومد. دستمو گرفت برد تو اتاقش گفت این استاد همینجوریه. به هیچ جات نباشه. گفتم خانوم دکتر از صبح باهاتون بودم و دیدین چقدر کارا رو سریع انجام دادم و پیگیر مریضا بودم. آخه چرا مستحق این برخوردم؟؟؟ کلی باهام حرف زد اروم شم.
بعدشم دو تا مریض دیگه رو مثل یه برج زهرمار به تمام معنا ویزیت کردم. خیلی ناراحت بودم و تو ذوقم خورده بود.
.
ساعتای پایانی کشیک بود و با بغض تمام داشتم برای مریضا نوت میذاشتم که کشیکشو تحویل بدم باز استاد صدام کرد که بیا اینجا ببینم. دلم ریخت گفتم خدایا باز چیکار کردم! رفتم پیشش میگه چرا cefazoline رو با s نوشتی؟ اولش با c عه! گفتم ببخشید تا الان لاتین ننوشته بودم. با تاسف سرشو تکون داد !
.
بعد همون لحظه بود که پسری که رفتم بخش بغلی کمکش مریضاشو دیدم شاکی اومده که چرا تو قسمت شرح حال معاینه ننوشتی!!! ببخشید عباس آقا !!! انگار نه انگار رفتم بهش لطف کردم کمکش کردم، طلب کارانه ازم خواست معاینات هم بنویسم و تهش حتی یه تشکر هم نکرد.
.
همیشه فکر میکردم کسایی که استادا بهشون گیر میدن کوتاهی میکنن یا کارشون رو درست انجام نمیدن چون تا حالا برام پیش نیومده بود استادی بخواد اذیتم کنه، ولی امشب فهمیدم که این دست کلا نمک نداره و مهم نیست چقدر زحمت بکشی، تهش کلا هیچی به هیچی!
.
پس از این به بعد مثل بچه ی ادم سرتو میندازی پایین و فقط کاری که بهت مربوطه رو انجام میدی و دیگه بیش از حد از خودت مایه نمیذاری برای کسی! چون این خوبیا بهت برنمیگرده! برو کارت رو انجام بده تا این ۱۸ ماه زودتر بگذره و مدرک لعنتیت رو بگیری و بزنی به چاک! تمام!
۱۷ فروردین لعنتی ۱۴۰۱
2 776
🔹شوره ی سر و درمان هاش
یه چیزی هم اضافه کنم که ممکنه مشکل شما درماتیت سبورئیک باشه در حالی که فکر میکنین شوره ست. درماتیت سبورئیک یه فرم شدیدتر از شوره ست که اون درمانش با این فرق میکنه. اونو باید برین دکتر ببینه و معاینه کنه که بتونه تشخیص بذاره براتون. خلاصه خواستم یادآوری کنم که سر خود تشخیص نذارین برای خودتون. مرسی😘😂
@limoomed
2 776
.
چند روزی بود که حافظه ی گوشیم پر شده بود و مدام برام نوتیف میومد. دیگه امروز تصمیم گرفتم برم عکسا و فیلمایی که لازمشون نداشتم رو پاک کنم تا جا برای اطلاعات جدید باز بشه.
.
تو گالریم یه فیلم ۱۳ دقیقه ای بود که خودم جلوی دوربین نشسته بودم و در حالی که بغض گلومو گرفته بود و یه چشمم اشک بود و یکیش خون داشتم حرف میزدم. بازش میکنم ببینم چی بوده…
.
امروز ۹ اسفنده، ۳ روز مونده به پره، وضعیتم هم که کاملا مشخصه!
۱۳ دقیقه حرف زدم از شرایطی که توش بودم، اینکه چقدر برام سخته منیج کردنش و سعی داشتم خودم رو آروم کنم. ثانیه های آخر ویدیو گفتم که امیدوارم سری بعدی که این ویدیو رو دیدم امتحانم رو پاس شده باشم و بگم دمت گرم که تو اون شرایط وحشتناک تونستی!
.
و خب الان سری دومیه که دارم این ویدیو رو میبینم و پره هم پاس شده و طوفان تموم شده و کشتی من سالم رسیده به ساحل. دمم گرم که تو اون شرایط وحشتناک تونستم!
.
میدونستم که تا لحظه ی آخر باید تمام تلاشمو بکنم که معجزه ها اتفاق بیفته. چند دقیقه مونده بود به بسته شدن درهای سالن آزمون که رفتم وسایلمو تحویل دادم. بعدش که داشتن بازرسی بدنی انجام میدادن یهو یه سوالی اومد تو ذهنم که متیل ارگونوین رو تو چه شرایطی به خانم حامله نمیدادیم؟ و خب خلاصه هامو تحویل داده بودم و دم دست نبودن نگاه بندازم. خواستم بیخیالش شم و برم سر جلسه ولی دوباره نجوای تلاش تا لحظه ی آخر تو سرم پیچید.
سریع رفتم پیش دوستم که صندلیش دو ردیف اون ور تر بود و جواب سوال رو ازش گرفتم و برام باور پذیر نبود که دقیقا همین سوال اومده بود تو آزمون! خود خودش بود! و من اگه اونو نمیپرسیدم امتحان رو میفتادم.
.
نمره ی امتحانم نمره ی تاپی نشد! برام مهم نیست! پاس شدنش مهم بود که خداروشکر شد. فقط من و خدای من میدونیم چه شرایطی داشتم و چقدر اوضاع پیچیده بود.
.
این رو نوشتم که در کنار صدها معجزه ی این مدلی دیگه که تو زندگیم برام پیش اومده یادم بمونه که کسی که تا لحظه ی آخر جون بکنه و تمام تلاشش رو بکنه برنده س. دقیقا همون لحظه که پشت میز و صندلیت بند نمیشی و میخوای عین کش در بری اگه همون لحظه بشینی پاش و ضربه ی نهایی رو بزنی برنده ای.
۳ فروردین ۱۴۰۱
2 776
وقتشه یه عرض میوی مجدد داشته باشیم خدمت اومیکرون 🤦🏻♀️
فشارم ۷ ضربان قلبم رو ۱۴۰، بند بند وجودم درد میکنه. خدایا بسه دیگههه😩
2 776
دیشب قبل اینکه بخوابم حس کردم بدنم درد میکنه و یکم تب دارم، بهش اهمیت ندادم چون فکر کردم بخاطر خستگی کشیکه. صبح پاشدم بند بند بدنم درد میکرد و تب داشتم. با بیچارگی حاضر شدم و رفتم بیمارستان. تا رسیدم تو بخش پرستار گفت یدونه cv line هست باید بکشی. کرک و پرم ریخت چون تا حالا انجام نداده بودمش و فکر میکردم خیلی ترسناک و دردناک باشه، ولی مریض مون گفت هیچی نفهمیده اصلا. اون لحظه ای که داشتم اروم میکشیدمش بیرون تمام تنم مور مور میشد و رسما داشتم بندری میزدم. خدماتی مون خیلی هوامو داشت، بهم وسیله میداد، برام ست استریل باز کرد، بیستوری رو استریل باز کرد بهم داد، پنس داد بهم و تو پانسمان خیلی کمکم کرد.
حس خوبی داشتم چون اولین بار تو دوران پزشکیم بود که مسئولیت کاری گردنم بود و خودم داشتم انجامش میدادم تازه اونم خیلی خوب! فکر میکردم خراب کاری بکنم و تایمی که دارم بیرون میکشمش خون فواره بزنه اما اصلا دریغ از یک ذره خون!
بعد اتمامش رفتم دستامو تو سینک بشورم چون دستکش استریلم پودری بود و من از پودری بودن دستام متنفرم. موقع شستن دستام یه دفعه ای خودمو تو آینه دیدم و طی اقدامی بی سابقه کلی به خودم افتخار کردم. نه بخاطر کشیدن یه cv line !
فقط و فقط بخاطر اینکه آرزوی دوران بچگیمو تو آینه ی رو به روم دیدم✨
۲۸ اسفند ۱۴۰۰
2 776
.
روز اول اینترنی🙃
.
شب قبلش که از شدت ذوق زدگی تا ۴ صبح خوابم نبرد، دقیقا مثل شبی که فرداش قرار بود برم کلاس اول :))
صبح خیلی گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم و کجا برم. یه راند حدودا ۲ ساعته داشتیم با رزیدنتا و رفتیم بالای ۴۰ تا مریض بستری ویزیت کردیم🥲 تمام این مدت هم سر پا بودم و جرئت نمیکردم تکیه بدم به جایی حتی. رزیدنتای ارتوپدی در مجموع خوب و خوش خیم ان بجز یکی شون که هر سری ازش سوال میپرسیدم که فلان پرونده رو چجوری باید بنویسم میخواست کله مو بکنه😬
.
بعدش گفتن برین کارای بخش رو انجام بدین و ما واقعا نمیدونستیم تو بخش کارمون چیه و باید چیکار کنیم. رفتیم تو اتاق و لباسا رو دراوردیم یکم دراز بکشیم با بچه ها که یهو رزیدنت سال یک زنگ زد که کجایین و چرا مریضا شرح حال ندارن و رزیدنت سال دو خیلی عصبانیه و سری بعدی مریضی شرح حال نداشته باشه خودتون باید جوابش رو بدین. ما هم ترسون و لرزون باز روپوشا رو پوشیدیم و رفتیم بخش.
.
شرح حال اینترنی با استاژری خیلی فرق میکنه. تو استاژری کل دو صفحه رو باید سیاه میکردیم اما اینجا باید از روی شرح حال رزیدنت و اون عکس آدمکه خودمون شرح حال رو مینوشتیم که با کلی گشاد گشاد نوشتن به زور صفحه ی اول رو پر میکرد. تازه شرح حال رزیدنتا که خیلی شیک بود، کلا دو خط مینوشتن که تهش نهایتا ۳-۴ کلمه ش رو میتونستم بخونم. به پرستارا نشون میدادم میگفتم شما میتونین بخونین؟ هی نگاه میکردن فکر میکردن میگفتن نه والا! ما هم نمیدونیم چی نوشته. خلاصه با نزدیک ۳۰ تا پرونده کشتی گرفتم و با بیچارگی یه شرح حالی براشون ماست مالی کردم.
.
بعدشم که کشیک شروع شد و رفتیم اتاق گچ که از اسمش اینطور برداشت میشه که قراره اونجا گچ گیری انجام بشه ولی در واقع علاوه بر گچ گیری، اتاق عمل سرپایی هم هست که عملای سطحی در حد پارگی تاندون و بریدگی و جراحت اینا اونجا انجام میشه. اونجا هم یکم عملا رو نگاه کردم ولی چیز زیادی دستگیرم نشد چون دید خوبی نداشتم و تاندون و اعصاب و عروق خیلی زیاد بودن و نمیدونستم اصلا چی به چیه!
.
تو اون بین هم یه پسر ۱۴ ساله رو اورده بودن که با چاقو زده بودن تو شکمش که گوشیشو بدزدن و قرار بود ببرنش لاپاراتومی که مربوط میشه به سرویس جراحی. تا حالا لاپاراتومی ندیدم و خیلی مشتاق بودم ببینم چجوریه و کلی با رزیدنتای خودمون حرف زدم که تورو خدا میشه من برم اون ور لاپاراتومی ببینم و از رزیدنت سال ۱ و ۲ و ۳ اجازه گرفتم و بعد از طی هفت خوان رستم رفتم که برم اتاق عمل اونا که راهم ندادن و گفتن بچه جون برو تو بخش خودتون بازی کن😂
.
خلاصه دوباره برگشتم بخش خودمون و یه صندلی خالی گیرم اومد که بشینم چند دقیقه و اصلا نفهمیدم چجوری نشسته در حالی که دستم زیر چونه م بود خوابم برده بود. نمیدونم چقدر خوابیدم ولی رزیدنت سال بالا زد رو شونه م که از خواب پریدم. گفت خونه خودتونی یا خوابگاهی هستی؟ گفتم خونه خودمونم. گفت آفی! برو خونه تون راحت بخواب😁
اینم از روز اول اینترنی!
۲۱ اسفند ۱۴۰۰
2 776
پیج هر کدوم از دکترای زیبایی تهران رو باز میکنی استوریای مهمونی دیشب شون از فلان شرکت فیلر و عکسای دسته جمعی شون رو گذاشتن. و شاید باورتون نشه که با تک تک شون غصه میخورم که پس کی قراره منو دعوت کنن😅
یه بار به روانپزشکم راجبشون گفتم، پیج چندتاشون رو هم نشونش دادم، گفت اینا که همسن مامان باباتن! تو مگه چند سالته بچه جون؟ چرا انقدر عجله داری واسه رسیدن به همه چی؟؟؟
گفتم یه سری چیزا هست که من الان میخوامشون! نه ده سال دیگه! و میخوام تمام زورمو بزنم که هر چه زودتر به اونجایی که میخوام برسم.
یه نگاه عجیبی بهم کرد که اصلا نتونستم بفهمم حس پشت این نگاهش چیه😂بعدش گفت بهت قول میدم به همه چی میرسی! یکم صبر داشته باش!
آره دیگه خلاصه امشب که داشتم غصه میخوردم که پس من کی قراره اینجور جاها دعوت شم یهو چهره ی روانپزشکم اومد جلوی چشمم که بهم گفت خواهشا انقدر شاش نداشته باش :))))
واقعا مشتاقم زودتر تایم جلسه ی بعدیمون رو تنظیم کنیم چون کلی حرفا دارم بزنم :))
۲۱ اسفند ۱۴۰۰
۴ روز مانده به تولدم و ۶ ساعت مانده به شروع دوران اینترنی ^.^ میووووو 💃🏻
2 776
سلام بچه ها
من امتحانمو دادم
ولی اصلا خوب ندادم و واقعا نمیدونم پاس میشم یا نه. اینم بگم من از اینایی نیستم بگم وای من میفتم بعد نمره م بیاد شده باشم ۱۹😂 وقتی میگم خراب کردم یعنی مرد و مردونه رفتم گند زدم. پس نذارین پای ادا اطوار.
چیزایی که جواب دادم هم یادم نمونده که با کلید تصحیح کنم. خیلی استرس دارم بابت پاس شدنش ولی فعلا چون چند روزی میخوام برم سفر سعی میکنم بهش فکر نکنم🥲
شما دعا کنید منم از این ور نذر و نیاز بلکه پاس بشه🥲
بعد اینکه از سفر برگشتم احتمالا پیج رو اکتیو میکنم، حدودا سه شنبه چهارشنبه.
با این حجم از نذر و نیازایی که تا به الان کردم اگه پاس بشم فکر کنم باید نصف شهر رو تحت پوشش قرار بدم😂
بلافاصله بعد امتحانمم رفتم پیش روانپزشکم کل ۴۵ دقیقه رو عر زدم و سبک شدم🤣 چیه این ۴ تا قطره اشک که اندازه ۱۰ کیلو از رو شونه ی آدم بار برمیداره؟
خلاصه که اینجوری😬
فعلا
2 776
.
الان که چیز زیادی به امتحانم نمونده و استرس حتی نمیذاره درست نفس بکشم، دارم اتفاقای دو ماه اخیر رو مرور میکنم، که چی شد که این دو ماه انقدر عذاب آور برام گذشت؟ چرا حالم بد شد؟ چرا انقدر چیزهای ساده و پیش پا افتاده منو رنجوندن و از درس انداختن؟ اصلا چی شد که این چیزای پیش پا افتاده انقدر برام مهم شدن؟
و خب جوابش رو پیدا کردم. فقط این امتحان لعنتی رو بدم و تموم شه بره، اون وقت چندتا از آدمای سمی دور و برم که تا الان کج دار و مریز باهاشون راه اومدم رو از بیخ و بن از زندگیم حذف می کنم. یعنی قشنگ تیشه میزنم به ریشه شون که دیگه دور و برم نبینمشون.
.
تمام این مدت میدونستم که دیگه هیچی مثل سابق نیست و قرار هم نیست بهتر شه ولی هی بهشون فرصت دوباره و به خودم امیدواهی میدادم که درست میشه همه چی.
.
ولی این دندون خرابه! دیگه باید کند و انداختش دور. قطعا اولش جاش درد میکنه! هی زبون میزنی میبینی جاش خالیه ! ولی چند وقت که ازش بگذره دردش فروکش میکنه. کم کم به جای خالی ش عادت میکنی و استخون فکت از زیر ترمیم میشه و مثل روز اولش قوی و مستحکم میشه. قبل از اینکه لپت بخاطر نداشتن دندون گود بشه هم یه دندون سفید و قشنگ ایمپلنت میکنی جاش. جوری که بعدها حتی یادتم نیاد یه زمانی اینجا پر از دندونای خرابی بوده که دردشون امونت رو بریده بود!
.
پس بیا بعد امتحانم تموم دندونای خرابمون رو بکشیم!
.
۷ اسفند ۱۴۰۰ و چیزی نمانده به پره🥲
2 776
از صبح همش خسته و بیحالم، چند نوبت هم خوابیدم، الانم تب کردم و بدن درد داره شروع میشه، فکر کنم باید عرض میو داشته باشیم خدمت اومیکرون.
آخه لامصب چرا الان؟ چرا اون موقعا که حال روحیم خوب نبود و نمیخوندم نیومدی سراغم؟
🥲
ای خدا …
2 776
.
آدمیزاد تنهاست!
این جمله ایه که چند سالیه بهش معتقدم و سعی کردم همیشه یه گوشه ی ذهنم نگهش دارم و بهش توجه ویژه داشته باشم.
بارها تو زندگیم تو موقعیتی قرار گرفتم که جز خودم هیچکسی رو نداشتم، بارها شکستم، بارها با کله زمین خوردم و بارها من موندم و خدای خودم که بهش قول دادم که این دفعه ی آخریه که روی کسی حساب باز میکنم! آره از این به بعد قراره رو پای خودم وایستم!
و روی پای خودمم وایستادم! بزرگ شدم، مستقل شدم و از هر جهت از بقیه بی نیاز شدم. منتها آدمیزاد نمیتونه بپذیره که تو زندگیش تنهاست. هی ناباورانه چنگ میندازه به این ور اون ور و سعی داره به خودش ثابت کنه که نه من تنها نیستم! با خودش میگه ببین دور و برت رو ! چقدر دوست و آشنا داری! چقدر آدمای زیادی هستن که تحسینت میکنن و دوست دارن! نه محاله تو تنها باشی!
.
ولی وقتی میرسه به پیچ و خم های جاده ی زندگیش و دلش خوشه به پشت سرش، یک آن روش رو برمیگردونه و میبینه که ای بابا کسی پشتم نیست که! همه رفتن دنبال مشکلات و کار و بار خودشون! و اونجاست که سنگینی بار و مسئولیت زندگیش رو روی شونه هاش حس میکنه! تنها کسی که میتونه خودشو صحیح و سالم به مقصد برسونه خودشه! ای بابا بازم خودم موندم با خودم!
.
اینجا دو تا راه داری؛ یا بشینی بزنی تو سرت که چرا من انقدر بدبختم و جا بزنی، یا اینکه مثل یک ببر زخمی در حالی که داره ازت خون میچکه و درد داری به راهت ادامه بدی.
.
طی چندسال اخیر بارها تو شرایط مختلف برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم و دیدم تنهام! تنهای تنها! و انتخاب کردم که مثل یه ببر زخمی به راهم ادامه بدم! و ادامه دادم و از پس اون چالش براومدم! هر چند کلی درد کشیدم، هر چند جای زخماش هنوزم که هنوزه رو تنم مونده اما خودمو رها نکردم! جا نزدم! در حالی که جون نداشتم خودم رو روی زمین کشیدم و راهمو تو جاده ای که تهش معلوم نبود به کجا ختم میشه ادامه دادم که به مقصد برسم.
.
مقصدی که بهش رسیدم چه جور جایی بوده؟ جایی که اشکامو پاک کردم و به خودم گفتم که ارزشش تمام سختی هایی که کشیدی رو داشت.
امشب یه سری اتفاقاتی افتاد که یک آن خودمو تو یه جاده ی برفی و یخبندون دیدم که منتهی میشه به یک دره عمیق و منی که دست تنهام و باید به تنهایی از این پیچ خطرناک بگذرم و کوچکترین اشتباه ممکنه باعث شه پرت شم ته دره.
دیگه جونی برام نمونده که ادامه بدم ولی میدونم اگه بتونم خودم رو به مقصد بعدی برسونم قطعا ارزشش رو داره. وقتشه لیموی سگ جون درونم از خواب بیدار شه چون بدجوری بهش نیاز دارم!
۲۶ بهمن ۱۴۰۰
2 776
.
امروز جلسه ی چهارم روان درمانیم بود. مودم نسبت به هفته های گذشته خیلی بهتر بود و کلی از چیزهای مختلف حرف زدیم. بیشتر تمرکزمون این جلسه روی ذهنیت و افکار من بود. اینکه کدوم افکارم باعث شدن که انقدر صفر و صدی باشم، برای مقابله کردن با این افکار چه راهکارهایی دارم و …
.
وقتی راجع به یه سری قوانینی که خودم تو ذهنم برای خودم وضع کرده بودم گفتم، حس کردم که کامل متوجه شد چی میخوام بگم. ازم خواست بیشتر بگم…
مثلا از اینکه اگه یه روزی رو از صبح عالی شروع نکنم به نظرم اون روز روز خوبی نخواهد بود با اینکه میدونم این ذهنیت غلطه!
.
مثلا ساعت رو برای ۶ صبح کوک کردم و یهو ۹ صبح از خواب بیدار میشم و فکر میکنم از زمین و زمان عقب موندم و چون شروع خوبی نداشتم پس احتمالا نمیتونم از باقی روزم هم استفاده ی خوبی داشته باشم. بهش گفتم که چقدر رو خودم کار کردم که بتونم این ذهنیت ها رو اصلاح کنم، اینکه چه راهکارهایی برای مقابله باهاشون دارم و یهو وارد بحث مشاوره و کارم شدم که چندتا مثال دیگه بزنم که مثلا چندتا از بچه هامم فلان مشکل رو داشتن و بعد راهکاری که گفتم رو بهشون توصیه کردم و انجام دادن اونا هم نتیجه گرفتن.
.
همینجوری که مشغول فکر کردن واسه زدن مثال های بیشتر بودم، دکترم بهم گفت میدونستی کارایی که داری میکنی همش پایه و بیس CBT داره؟ ( CBT: Cognitive Behavioral Therapy)
گفت به نظرم تو خودت این مدت یه پا روان درمانگر بودی! اگه در آینده بیای روانپزشکی و تو شاخه ی روان درمانی و CBT کار کنی از اونایی میشی که مطبت جای سوزن انداختن پیدا نمیشه.
.
حقیقتش مثل اسب ذوق کردم! ولی زود خودم رو جمع و جور کردم. بهش گفتم که چقدرررر از بخش روانپزشکی خوشم اومده. از فضای دارکی که تو این بیمارستان حس کرده بودم براش گفتم و اینکه نمیدونم میتونم به عنوان شغل آینده م بهش نگاه کنم یا نه.
.
دکترم گفت میدونستی این مریض ها end stage ترین مریض های روانن؟ از اینا تو کلینیک و مطبت قرار نیست ببینی! حتی تو بیمارستان های شهرستان ها هم نمیبینی! چون امکانات و بخش روان ندارن و این مریضا رو اعزام میکنن اینجا. اینجا بزرگترین بیمارستان روانپزشکی کشوره و این مریض ها هم گلچینی از بدترین و شدیدترین مریض های روان شهرای اطراف هستن. هیچ وقت شرایط به بدی چیزی که اینجا دیدی نیست.
.
دوباره آخر حرفاش بهم گفت این نظم و ساختار ذهنی که داری دقیقا پیش نیاز روان درمانگر بودنه. فکر میکنم استعداد زیادی توش داشته باشی و من هی کیلو کیلو قند آب میشد تو دلم!🥲
آخرشم بهم گفت انقدر همه چیز رو جذاب تعریف میکنی و شخصیت جالبی داری که من هر جلسه بیشتر کنجکاو میشم که در موردت بیشتر بدونم و تو زندگیت سرک بکشم. امیدوارم این تیکه رو واقعنی راست گفته باشه🥲🌨
۱۷ بهمن ۱۴۰۰
