fa
Feedback
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

رفتن به کانال در Telegram

روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم .

نمایش بیشتر
2 776
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
دقیقا لحظه ای که همه چیز رو تموم شده و تکلیف خودت رو معلوم میدونی دوباره یه جرقه ی دیگه میخوره و کلی فکر و خیال هجوم میاره بهت! عجب وضع فاکداپی اقا

الان که تازه تماس تلفنیم با دانش آموزم تموم شده و بوی نم بارون از پنجره ی اتاق پاویون میومد، اومدم تو حیاط بیمارستان برای خودم قدم بزنم. میام تو حیات و رو صندلی مورد علاقه م میشینم. باقیمونده ی غذای ظهرمو میذارم پای درخت و بلافاصله دو تا گربه سر و کله شون پیدا میشه. . ادامه ی فیلمای بوتاکسمو میذارم دانلود شه که برگشتم تو اتاق نگاه کنم. میام تو چنل و نوشتن رو شروع میکنم. مینویسم از اینکه چقدرررر قشنگه که الان جایی هستم که کلی از شبای زندگیمو براش رویا پردازی کردم. چقدر حس قشنگیه وقتی همراه مریض ازم میپرسه حال مریضمون خوب میشه و با چشمای نگران منتظر جواب من میمونه. چقدر قشنگه که وقتی مریض میاد از اورژانس زنگ میزنن که بیا! مریض اومده! تو باید بهش رسیدگی کنی! چقدر قشنگه مسئولیت کسی به گردنت بودن! چقدر قشنگه مستقل بودن! به عنوان یه ادم بالغ تو اجتماع بودن! و چقدر قشنگه که این روزها این همه هوای خودمو دارم و دختر کوچولوی درونم رو اذیتش نمیکنم. امروز بین دو راهی گیر کرده بودم که امتحان اورولوژی رو بدم یا بعدا برش دارم. نهایتا تصمیم گرفتم که نرم سر جلسه. دست خودمو گرفتم رفتیم بیرون بستنی خوردیم. عصرشم کشیک رو پیچوندیم و رفتیم سینما! یخ در بهشت خوردیم و خندیدیم و قبل از اینکه کسی متوجه شه برگشتیم سر کشیک. . روزها دارن مثل برق و باد میگذرن. یاد روز اول طب سرپایی افتادم که اینترن بغلیم ازم پرسید ماه چندمته؟ و من گیج شده بودم و فکر کردم چقدر من چاق شدم که طرف فکر کرده من باردارم🤦🏻‍♀️😂 که بعد کاشف به عمل اومد ماه چندم اینترنی منظورشه. گفتم نیو ام؟ گفت نیوعه نیو؟ گفتم اره ! نیوعه تازه از تنور درومده. گفتم تو چی؟ گفت من ماه ۸ ام! گفتم پس به سلامتی چیزی نمونده به وضع حمل و جفتمون زدیم زیر خنده. و الان ؟ ماه چهارم اینترنی من تموم شده! و تو ماه پنج ام. و هیچ ایده ای ندارم این ۴ ماه چطور گذشت. انگار همین دو هفته پیش اینترن شده بودم. . حالا که روزا انقدر تند و سریع میگذرن میخوام ازشون لذت ببرم. میخوام زندگیشون کنم، چون میدونم دلم بابت تک تک این روزا قراره تنگ بشه. روزایی که از خستگی کلافه میشی و کمر و پاهات درد میکنه اما میدونی یه روزی قراره از دلتنگی شون اشک بریزی! . ۲۶ خرداد ۱۴۰۱

هفته ی پیش بخاطر یه مسئله ی مهمی که برام پیش اومده بود امتحان اورولوژی رو نرفتم سر جلسه. البته می رفتم هم توفیقی به حالم نداشت چون استاد تمام بچه های گروه رو انداخت🥲🤦🏻‍♀️ گفته این هفته اخرین فرصتتونه امتحان بدید و پاس شید وگرنه تجدید بخش. امتحانش اونقدرا سخت نبوده که بچه ها بیفتن. باهامون لج کرده. اون یکی بیمارستان اصلا امتحان نگرفته از اینترن هاش. فقط کشیک دادن و درمونگاه رفتن و با ۱۷-۱۸ پاس کردن همه رو. این ور ما پاره شدیم اون وقت امتحان همه رو انداخته. هر چند من که ندادم امتحان رو ولی اگه میدادم هم از این قضیه مستثنی نبودم. . حالا واسه فردا هم امتحان ENT دارم و هم اورولوژی و واقعا هیچ ایده ای ندارم کدومو بخونم. از یه سمت میگم نهایتش اورولوژی تجدید بخش هم بشم دو هفته دوباره باید برم. بخش مورد علاقه م هم هست پس بهم سخت نمیگذره. این سری میرم اون یکی بیمارستان و راحت میگذرونمش. از یه سمت هم به این فکر میکنم که اون اخرای اینترنی انقدر خسته و کلافه ایم همه که فقط میخوایم تموم شه و بریم. شاید کلافه باشم و این دو هفته ش سخت بگذره. نمیدونم! از یه بخش هم خوشت میاد و علاقه مند میشی از دست استادا در امان نیستی! اینم شانس منه! تا یه کوچولو میای به رزیدنتی فکر کنی همه ی شرایط دست به دست هم میدن که بشینی سر جات و فکر اضافه نکنی! آره دیگه خلاصه … خدا بخیر بگذرونه. عصر ۲۵ خرداد ۱۴۰۱

قرار بود برم سراغش و یه فرصت دیگه بدم. رفتم و بازم چنگی به دل نزد. حالا مثل یه دختر عاقل و بالغ با چشمای باز این آپشن رو از لیست حذف میکنم و میرم سراغ باقی احتمالات ممکن. حالا خیلی چیزا تو ذهنم حل شده و نگران نیستم مبادا بعدا پشیمون بشم. . پسفردا هم امتحان پایان بخش دارم. اخیرا یه دوره جدید بوتاکس و فیلر با دوستام خریدیم که ازش سیر نمیشم. صبح تا شب خوابیدم کف فیلما و دارم یاد میگیرم. دوسش دارم و برام لذت بخشه. کاش همه ی کارای دنیا مثل پروسیجرهای عملی لذت بخش بود. . میخوام تو کارهای زیبایی خیلی خیلی خفن بشم. این دوره جدیده که گرفتم هم خیلی کامله و واقعا خلاهای دوره های قبلی رو پر کرده برام. تازه جواب یه سری سوالامو پیدا کردم و خیلی خوشحالم. منتظرم اثر بوتاکسی که اخیرا زدم بره که زودتر روش ها و تکنیک های جدید رو امتحان کنم رو خودم و خونواده. کاش دست و پام بسته نبود و از الان میتونستم کار رو شروع کنم. مطمئنم توش خیلی زود پیشرفت میکردم .. ای کاش… ۲۵ خرداد ۱۴۰۱

Intro (Thinking) - Mounika..mp33.58 MB

امروز که تو اتاق تراپی رو به روی دکترم نشسته بودم و بغض گلومو گرفته بود ازم پرسید به نظرت چی حالت رو خوب میکنه؟ چه سوال سختی! با چشمای پر اشک سعی داشتم بالا رو نگاه کنم که قطره اشکی نچکه و مژه هام یه وقت از اینی که هست خراب‌تر نشه :)) گفتم نمیدونم! شاید فلان چیز بتونه حالمو بهتر کنه! . گفت خب چرا نمیری سراغش؟ منتظر چی هستی؟ گفتم قبلا یه بار رفتم و اون نتیجه ای که مد نظرم بوده حاصل نشده. میترسم. میترسم که برم و نشه و بعدش پشیمونی بمونه برام. گفت پشیمونی بدتره یا حس بلاتکلیفی که الان داری؟ فکر کردم و فکر کردم و اشکام قطره قطره اومدن. گفتم حسی که الان دارم! گفت افرین! پس برو سراغش! یه بار دیگه فرصت بده. اگه نشد دیگه تکلیفت با خودت معلومه و این آپشن رو با خیال راحت از لیست میذاری کنار. اون موقع با دید بازتر میری سراغ باقی آپشن های ممکن. درسته ؟! اوهوم. . از اتاق تراپی با مژه های خیس و روپوش سفید و اتیکتی که روش پیشوند دکتر بود خارج شدم و مریضایی که تو سالن انتظار نشسته بودن با تعجب نگاهم کردن ولی نمیدونستن که چقدر همون چهار قطره اشک و تصمیمی که با دکترم گرفتیم از روی دوشم بار برداشته. . تراپی خیلی خوبه. تراپی برید. (چشم عباس آقا امر دیگه؟) . ۲۳ خرداد ۱۴۰۱

. تو پاویون (اتاق استراحت) نشسته بودم. امروز تک و تنها کشیکم. دیگه دوست صمیمی م نیست که نشه از بخش بغلی جمع کرد منو. تک و تنها بودم و حوصله م سر رفته بود. رفتم تو سالن یه قدمی بزنم ببینم دنیا دست کیه. . داشتم میرفتم تو حیات که با خیل عظیمی از همراهیای مریض پشت در مواجه شدم که نگهبان اجازه نمیداد بیان تو و دختر حدودا ۱۳-۱۴ ساله ای که با چشمای اشکی میگفت تورو خدا بذارین برم تو. بابام تازه از اتاق عمل اومده بیرون. . به نگهبان گفتم بذاره اون دختر بیاد تو. نگهبان گفت خانوم دکتر شما که بهتر میدونی الان تایم ملاقات نیست. باز اینا میان بالا بخش سر و صدا میشه استاداتون ما رو دعوا میکنن. گفتم همین یدونه رو بفرست بیاد تو، تا یه ربع دیگه خودم برش میگردونم. گناه داره! گفت باشه. . دخترک با لب خندون و چشمای اشکی که برق میزد اومد تو. داشتم میبردمش سمت بخشی که ‌پدرش اونجا بستری بود، ازم پرسید شما پزشکی میخونی؟ گفتم آره. سال چندم؟ سال آخرم. یعنی عنتر هستین؟( خدایا بیا منو بخور🥲) گفتم اینترن هست اسمش عزیزم. گفت اها! شبا هم اینجا میخوابین؟ گفتم اره یه اتاق بهمون میدن شبا اینجا میخوابیم. پرسید مردا هم پیش شما میخوابن؟ در حالی که چشمام رو فرق سرم بود گفتم تو اروپا و امریکا هم اتاق کارکنان خانوم و اقایون جداست! چی فکر کردی با خودت بچه؟🙂 . میخواست بحث رو عوض کنه که رسیدیم به تخت باباش. با خوشحالی رفت دست باباشو گرفت و گفت بابایی این خانوم عنتر منو اورد پیش شما😑😂 (یه دفعه میگفتی عنترخانوم دیگه! ) اصلاح میکنم که اینترنه اسمش. اگه اذیتی میتونی بهم بگی خانوم دکتر و به اتیکتم اشاره میکنم. میگه ببخشید. کلی باباش تشکر کرد ازم که اوردمش داخل، گفت این دختر نور چشم منه، امید باباشه، میخواد مثل شما خانوم دکتر بشه. گفتم به به! به سلامتی! پس باید کلی درس بخونه و سختی بکشه. مسیر طولانی پیش روشه. باباش پرسید شما مشاوره ی درسی هم میدین؟ گفتم بله ولی به صورت محدود و داشتم براش توضیح میدادم که رزیدنت سال بالا اومد داخل اتاق و همراهی رو دید و میخواست بره به نگهبانا تذکر بده که گفتم اقای دکتر من این همراهی رو اوردم بالا. الان برش میگردونم. با اخم نگاهم کرد و رفت😂 . موقع برگشت دخترک با هیجان تمام در و دیوار بیمارستان رو نگاه میکرد در حالی که چشماش برق میزد. رسیدیم به نگهبانی و وقتش بود که برگرده اون سمت. کلی ازم تشکر کرد و گفت دوست دارم منم مثل شما بشم. ته دلم ذوق کردم ولی بروز ندادم. ذوق نه بخاطر اینکه یکی دلش میخواست مثل من باشه، چونکه خود ۱۰ سال پیشمو تو چشمای دخترک دیدم. منی که رویای این رو داشتم که الان اینجا و تو این جایگاه باشم و بدستش اوردم. واقعا برای چند ثانیه به خودم افتخار کردم با اینکه میدونم پزشکی چیزی نبود که فکرشو میکردم. . ۲۲ خرداد ۱۴۰۱

. زمانی که تازه دانشجو شده بودم و بعد چندین سال ایزوله بودن برای قبولی تو پزشکی، وارد جامعه شده بودم یک دوستی که خیلی قبولش داشتم بهم گفت : این بهترین دوران عمرته! ازش تا میتونی استفاده کن! تا میتونی دوستای جدید پیدا کن و چیزای مختلف رو تجربه کن و لذت ببر. درس همیشه هست! . اون موقع حرفش خیلی کلیشه ای بود برام. تو دلم گفتم چشم عباس اقا! حتما درس و زندگی رو ول میکنم و میرم سراغ عیش و نوش و تجربه های مختلف! درسامم تو برام پاس میکنی لابد! . خلاصه این طور شد که خیلی با اجتماع دور و برم ادغام نشدم و بیشتر تایمم رو صرف کار میکردم، اینکه به خانواده ثابت کنم من یه موجود مستقلم و اختیار زندگیم دست خودمه و همچنین رو‌ توسعه فردیم کار میکردم. درسامم دست و پا شکسته شب امتحانی پاس میکردم. . اما الان که فقط یک سال و سه ماه دیگه از درسم مونده و میدونم وقتی تموم بشه قراره برم یه روستای دور افتاده که خودمم و خودم و قراره از اینی که هستم تنهاتر بشم، یه اضطراب عجیبی تمام وجودمو گرفته که عه دانشجوییم داره تموم میشه. من هنوز خیلی چیزا رو تجربه نکردم! و عمیقاااااا دلم میگیره و پشیمونم! کاش میشد برگشت عقب. تمام سال های اول رو دندون رو جیگر گذاشتیم که استاژر شیم بریم بیمارستان. استاژر شدیم کرونا اومد و بخشا رو هوا بود. آموزش درستی نداشتیم. استاژری رو دندون رو جیگر گذاشتیم گفتیم زود بگذره اینترن شیم یه دکتر بچسبه کنار اسممون. . اینترن هم شدیم و پیشوند دکتر اومد قبل اسمم. خب! همین؟ خیلی تاثیر گذار بود :| انگار تمام ماجراجویی ها تو این مسیر بوده و من تا تونستم خوابیدم و تمام مناظر اطراف رو از دست دادم. این حرف ها هم احتمالا برای تویی که داری اینا رو میخونی کلیشه ای به نظر میاد، اما باور کن واقعا پشیمونم و خیلی چیزا رو این وسط از دست دادم. جدیدا به خودم افتادم و تند تند در حال شکل دادن روابط جدید و تجدید و احیای روابط قبلیمم. همش با دوستام قرار میذارم بریم بیرون، بریم استخر، بیا فلان کشیک تایمای بیکاری مون رو پیش هم باشیم، بیا تایم نهار کشیک رو بپیچونیم بریم بیرون و … . دارم تمام زورمو میزنم که چیزایی که این مدت از دست دادمو جبران کنم. پس ای دختر/پسر خوب که تازه دانشجو شدی یا هنوز ترمای اولته؛ درساتو بخون اما از زندگیتم غافل نشو. دوران دانشجویی فرصت های عجیبی جلوی پات میذاره که ممکنه تو کل زندگیت دیگه پیش نیاد. زندگی کن، کار کن، پول در بیار، تجربه کن و لذت ببر. درستم کنارش میخونی! اصلا نگرانش نباش. ۱۷ خرداد ۱۴۰۱

آدمیزاد گاهی دلش ناشناس بازی میخواد🤭 https://t.me/HarfBeManBOT?start=NTAxNTA5NzU3

خیلی ها از جمله خونواده ی خودم جوری هستن که تنهایی برن بیرون اصلا بهشون خوش نمیگذره. یه موقعیتی هم براشون پیش بیاد که تفریح کنن یا از چیزی لذت ببرن، بخاطر اینکه فلان شخص باهاشون نیست بهمش میزنن. اما من … من با تنهاییم حقیقتش خیلی حال میکنم👹 اصلا تایمایی که تنهایی واسه خودم میرم خیابونا رو متر میکنم از بهترین اوقات عمرمه! یه گوشه بستنی فروشی به چشمم میخوره و هوس میکنم بستنی بخورم. بدون اینکه بخوام بگم بستنی میخوام و یه عنتر خانوم/آقایی که باهامه بگه نه ولش کن، نه حسش نیست، تازه فلان چیزو خوردیم که، حالا باشه یه وقت دیگه … بلافاصله میرم و میگیرمش. البته در این موارد استثناهایی هم وجود داره. مثلا یکی از دوستام خیلی پایه س با اون هم خیلی حال میکنم. . وقتایی که تنهام یکی مثل مامانم بیخ گوشم نیست که همش بگه بدو زود باش، بجنب دیر شد و نذاره با ارامش برای خودم چرخ بزنم. وقتی تنهام خودمم و خودم و رئیس هم خودمم. دلت میخواد اون کفشه رو پرو کنی؟ چشم رئیس! بیا بریم ‌پرو کنیم. دلت پفک میخواد؟ بیا برات بخرم. خلاصه که خودت رو دوس داشته باش. به خودت حال بده و خوشحالیت رو گره نزن به هیچ شخصی. هیچکی جز خودت برات نمیمونه، هوای خودت رو داشته باش! . کاش یه دوستی مثل خودم داشتم🥲

بخش اورولوژی رو به اتمامه و هنوز یک کلمه نخوندم براش. خیلی نگران نیستم بابتش و امروز و فردا میتونم جمع و جورش کنم. بیشتر نگرانیم بخش بعدیمه که Ent( گوش و حلق و بینی) عه و بدترین بخش ممکن تو کل دانشگاه ماست. موقع انتخاب بخش مونده بودم بین ent و مسمومین. نمیدونم چرا نزدم مسمومین. چرا همچین خریتی کردم؟ . سه هفته پیش رفتم اموزش که برام این بخشو حذف کنن و یه بخش دیگه جاش بردارن. گفتن خوابت بخیر! ۶ نفر از گروهتون اومدن حذف کردن. فقط ۳ تا اینترن موندین! دیگه بیشتر از این نمیتونیم اجازه ی حذف بدیم بهتون چون بخش بدون اینترن میمونه. . اسم یکی از دوستام به چشمم خورد که قرار بود تو این بخش با هم باشیم و یکم دلم گرم شد که خداروشکر این هست! قرار نیست تنها باشم. یه جوری میگذرونیمش. چند روز بعد تو بیمارستان دیدمش و گفتم راستی ent با همیم که گفت من بمیرمم ent رو نمیرم! میرم درخواست مرخصی میدم! . آپشن مرخصی گرفتن برای من هم وجود داره منتها من میخواستم دو هفته مرخصیمو تو اسفند بگیرم که هم چندتا بخش سنگین گذروندم و یکم استراحت کنم، هم اینکه قصد داشتم اون تایم بینی مو عمل کنم بنابراین الان نمیتونم مرخصی بگیرم🥲 . هیچی دیگه این دوست من هم رفت مرخصی و دو تا اینترن موندیم. من و یه آقایی که اصلا نمیشناسمش و دو تا بیمارستان برای بخش ent. یکی مون باید بره یه بیمارستان و اون یکی اون یکی بیمارستان. . اگر از اینکه ent کلا بخش سمی هست چشم پوشی کنیم باید بگم یه بیمارستان سبک تره و راحت تر میگذره و یه بیمارستان به معنی واقعی کلمه پاره ت میکنن. گرند راندهای سه شنبه ها رو یادتونه؟ قدیمیا باید یادشون باشه. از دو روز قبل رو ویبره بودیم و وقتی می رفتیم برای ارائه باید آماده میبودیم برای هر توهین و تحقیری که به ذهنت برسه! اساتیدش همه وحشی بودن و یک لحظه هم احساس امنیت نمیکردی کنارشون. حالا قبلنا ۳-۴ تا اینترن میرفتن یه بیمارستان رو میچرخوندن، الان من تک نفره باید برم🥲 و تمام فشارا و استرسا رو دوش منه و خیلی خیلی میترسم ازش. . واقعا دلم میخواد برم بیمارستان اسونه ولی شاید اون اقای اینترن قبول نکنه. شاید منشی بخش خودش قرعه کشی کنه. شاید اصلا خودشون بگن فلانی بره فلان بیمارستان! کلی نذر و نیاز کردم که نیفتم بیمارستان سخته. میدونم دو هفته ست و زود میگذره اما دلم میخواد همین بیمارستانی که الان هستم بمونم چون هم دوستام اینجان و میتونم هر روز ببینمشون هم اینکه یکم ارامش داشته باشم و هر روز تحقیر نشم. خدایا تورو خدا بیفتم بیمارستان اسونه. باشه؟🥹 ۱۰ خرداد ۱۴۰۱

. امروز یکی از اولین های عمرمو تجربه کردم. کلی استرس داشتم بابتش و کلی برنامه ریزی پشتش بود. به نظرم‌ همه چیز عالی و همونطور که میخواستم پیش رفت. جا داره به خودم خسته نباشید بگم :))‌ و همچنین به دوستم که این مدت کچلش کردم🤭 اینکه یه نفر موقع حرف زدن باهات چشماش برق بزنه و لبخند بیاد رو لبش چیز قشنگیه. خیلی خیلی قشنگ. برای من کم پیش اومده برخورد با همچین آدمایی، پس قدرش رو خیلی میدونم. تو‌ شرایطی که زندگی و‌ مملکت تو فاکداپ ترین حالت ممکنه میخوام یه شروع تازه داشته باشم. کلی پلن چیدم که چه کارایی انجام بدم و برنامه ها رو چطور پیش ببرم. بابتش هیجان زده ام؟ خیلی زیاد! روش حساب باز میکنم؟ به هیچ وجه! فقط تمام سعی م رو میکنم که در لحظه ازش لذت ببرم. شاید اصلا فردایی در کار نباشه. میخوام تجربه کنم. میخوام زندگی کنم چون زندگی از هر چیزی قوی تره♥️ ۷ خرداد ۱۴۰۱

. این روزها تقریبا از سنگین ترین روزهاییه که طی سالهای اخیر عمرم میگذرونم. مدام تصمیم های بزرگ و پر ریسک میگیرم. قمار میکنم سر داشته ها و نداشته هام. بغضامو قلپ قلپ قورت میدم. سعی میکنم خودمو خوشحال نگه دارم. تظاهر میکنم به اینکه هیچی نشده در حالی که خیلی چیزا اتفاق افتاده. تو تنهایی ساعت ها گریه میکنم و تو جمع از همه بیشتر میخندم. این خنده ها هیستیریکه! بازتاب غم سنگینیه که دارم تجربه میکنم ولی نمیخوام هضمش کنم. نمیخوام باهاش مواجه شم. نمیخوام باهاش کنار بیام. غمی که مدام ازش فرار میکنم. . سالها تحمل کردم چیزایی که حقم نبوده رو. مدام خودمو گول زدم. به خودم گفتم اونجوریا هم که فکر میکنی نیست! ببین اوضاع چه خوبه! همه چی درست میشه! همه چی رو درست میکنم! ولی الان دیگه قیام کردم علیه خودم و میخوام این نقاب خوشبینی مزخرف رو بزنم کنار و با حقیقت مواجه شم هر چقدر هم که پذیرشش برام سخت باشه و دردناک. ۶ خرداد ۱۴۰۱

. بخش طب سرپایی دیروز تموم شد. ناراحت و دلتنگشم. تمام دیروز رو تا خود ۷:۳۰ تو اتاق سوچور بودم. حرف زدیم و جراحتا رو دوختیم. از همه چی گفتیم، خیلی بهم خوش گذشت. گفتم امروز چقدر خوبه! تگرگ شدیدی گرفت و بعدشم بارون. وسطاش مریض نداشتیم و رو صندلی های انتظار مریضا چفت تو چفت نشستیم و حرفایی زدیم که فکر نمیکردیم به هیچکسی بگیمشون. دیروز با تمام روزای دیگه متفاوت بود. دو بار بغض کردم و چشمام پر اشک شد ولی خودمو کنترل کردم. دلم نمیخواست تموم شه و بریم ولی انگار بقیه لحظه شماری میکردن برای تموم شدنش. . چقدر بده که انقدر زود عادت میکنم به آدما. چقدر بده که انقدر سخته واسم خداحافظی. کلی بغض هست و کلی حرف که نمیشه گفت. انگار دیروز بخشی از وجود من تو اتاق سوچور موند و هیچکس حتی نفهمید. . ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱

. از بعد آزمون پره خیلی عوض شدم. قبلا از استرس امتحان دو روز اخر مثل اسب میخوندم و یه نتایجی رقم میزدم که کسی باورش نمیشد و همیشه از اطرافیان به گوشم میرسید که راجبم میگن فلانی خیلی خالی بنده! خودشو میکشه و تهش میگه هیچی نخوندم. در صورتی که دو روز اخر از شدت استرس تمام ذخایر کورتیزولم آزاد میشد و رو ویبره بودم که همچین نتایجی حاصل میشد. . اما الان نه. مثل کسی که چیزی برای از دست دادن نداره همینجوری «به کفشم وار» دارم پیش میرم، در صورتی که هنوز خیلی چیزا واسه از دست دادن دارم. روان درمانگرم میگه این واکنش دفاعی بدنته! ولی خودم حس میکنم چیزی فراتر از واکنش دفاعی خودم باشه. . جدیدا دم امتحانام که میشه یادم میفته که راستی دندون عقل نهفته ی فک بالام باید کشیده بشه، اون کفش سفیده ای که ازش خوشم میاد و هر ماه قراره بخرم اما به دلایل نامعلوم هی نمیخرم رو میذارم تو لیست خرید، موهامم بلند شده و باید کوتاه بشه، کرم کلاس زبان رفتن مخمو میخوره، راستی زیر چشممو فیلر نزنم؟ خیلی گود افتاده، ولی دکتر خوب از کجا پیدا کنم؟ یهویی یه پلن هایی به ذهنم میرسه برای مشاوره ی دانش آموزام، دلم میخواد مژه هامو اکستنشن کنم، راستی برای تولدش کادو چی بخرم؟ عه باید برم MRI ای که اون استاد خوشگله برام نوشته رو انجام بدم، یه چکاپ کلی هم همینطور، به نظرم لب بالامو ژل بزنم خوب میشه، راستی چرا چندماهه قراره آیپد بخرم ولی نخریدم، چرا چندساله میخوام بینی مو عمل کنم ولی نکردم؟ اصلا هنوز دکتر مناسبمو پیدا نکردم، بذار بگردم ببینم از کار کی خوشم میاد، راستی دندونام چی؟ اونا رو هم میخوام لمینیت کنم، ای بابا چرا پول ندارم، پس کی قراره پولدار شم، خاک تو سر این زندگی! حالا درسم تموم شد طرحمو کجا برم؟ و همینجوری بگیر و برو… 😂😂😂 . نکته ی جالبش اینه که تمامی این دغدغه ها فقط مربوط به قبل امتحانه و به محض اینکه از سر جلسه ی امتحان پامو میذارم بیرون همش به دست فراموشی سپرده میشه تا امتحان بعدی 😂 . بعد قبلنا هفته ی اخر امتحان تمام اپلیکیشن های مزاحم رو پاک میکردم اما الان تا لحظه ی اخر همه چی به راهه! چرا خب؟ چه مرگم شده؟ حتی استرس امتحان رو ندارم با اینکه میدونم هیچی نخوندم! نمیخوام سر این حال و هوای جدیدی که دارم گند بزنم به امتحاناتم و تجدید بخش بشم. پس الان مثل بچه ی خوب همه چی رو میبوسی و میذاری کنار تا فردا امتحانت رو بدی، البته پس فردا هم که آسکیه ! جمعه شم کشیکم که! از شنبه هم بخش جدید شروع میشه که! کدوم بیمارستان قراره بیفتم؟ نکنه همگروهی هام بد باشن؟ نکنه … نکنه … . جا داره به خودم بگم نکنه و زهرماررررررر😂 ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ در حالی که سندروم ماتحت بی قرارم عود کرده 🍑💃🏻

خیلی دوست داشتم گربه م میتونست حرف بزنه! خیلی دوست دارم بدونم زمان هایی که میاد صاف میشینه جلوم و هی چشماشو واسم خمار میکنه و تهشم یه میو ریز میگه، واقعا چی میخواد بهم بگه؟ چیو میخواد با کاراش بهم بفهمونه؟ مامان من پیشتم، غصه نخور؟ همه چی درست میشه؟ کاش زبون داشت و میتونست ساعت ها برام حرف بزنه نه اینکه من ساعت ها براش حرف بزنم در حالی که داره چرت میزنه و خُرخُر میکنه🥲

این بخش نفسا و کشیکای آخرشه و من بیش از حد خسته ام. دیروز وسط کشیک چیف رزیدنت رو دیدم و ازش خواستم شنبه رو بهم مرخصی بده. امتحان نزدیکه. استاد باهامون لج کرده و میخواد امتحان آسکی بگیره (قشنگ میخواد سرویس کنه) . نارسیست ترین آدمیه که طی این ۶ سال دیدم. اینکه هر جلسه بره اون بالا و نیم ساعت تمام همه مون رو شماتت کنه و بگه شماها هیچی حالی‌تون نیس و من خیلی خوبم، احساس میکنم این کار واقعا روحی روانی ارضاش میکنه. . ازش نمیترسم، ازش نفرت دارم. فقط میخوام این بخش تموم شه و بره. زیادی واسه نیو اینترن بودن سنگین بود. حتی اگه امتحانشو بیفتم هم میتونم با دوره های بعدی امتحانشو بدم و نیازی نیست دوباره کشیک های تخمی شو بگذرونم. . من از اول اردیبهشت نفهمیدم زندگی چطور گذشت. همش بیمارستان بودم، میومدم خونه از شدت خستگی بیهوش میشدم، فرداش چشمامو باز میکردم باز باید می رفتم بیمارستان🥲 یه روز جمعه تعطیل بودم که تمام مدتش به کارای مشاوره میگذشت. بچه ها هم دم کنکورشونه و خیلی مضطربن و این استرس متقابلا به من هم منتقل میشه. . امروز دو ساعت تمام از شدت بلاتکلیفی و بیچارگی گریه کردم. یعنی کاری جز گریه ازم برنمیومد. فقط اینجوری میتونستم اروم شم. اوضاع مملکت تخمیه! من دارم پایین شهر میبینم مردمی که به نون شب محتاجن! و فکر کن از اینم قرار باشه همه چی گرونتر شه. ناامنی بیداد میکنه. هر روز کلی کیس خفت گیری میارن برامون که طرف یکم مقاومت کرده با قمه تیکه تیکه ش کردن. . احساس ناامنی میکنم ‌و فقط میخوام فرار کنم اما دست و پام بسته ست. باید وایستم درسم تموم شه، دو سال طرح برم بعدش… خسته ام و یه آینده ی مبهم جلومه که منو میترسونه. قرار نبود بعد این همه بیچارگی و زحمت هنوز تو این نقطه باشم. چیشد که اوضاع اینجوری شد؟🥺 . ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱

ببین هیچ فحشی نموند که واسه بیدار شدن به زمین و زمان ندم. تف تو این زندگی! جوانان ایرانی سلام.