fa
Feedback
💥 داستانکده مثبت ۱۸ 🔞

💥 داستانکده مثبت ۱۸ 🔞

رفتن به کانال در Telegram

بدون هیچ مساعله سیاسی و کاملا تابع قوانین کشور🇮🇷 جک🔞 مطلب🔞 دانستی داستان🔞 🇮🇷مشاور زنا شوی🇮🇷 ________

نمایش بیشتر
2 376
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
ی خانم توپ بیار ربات زیر کمی اختلال کنیم @kossskirrrr_bot

ی خانوم داغ و ماغ بیاد ربات زیر کمی بهش حال بدم @sesskoVann_bot @sesskoVann_bot 🔞🔞🔞🔞

🌹🌷🌹🌷 ❎ ربات دوستابی و رل یابی 🔞 زیر ۱۸ ممنوع 🚫 🔰 🆔 @Senatorbag_bot 🆔 @Senatorbag_bot ⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️

ی خانم ناز داغ بیاد ربات زیر حال کنیم.. @sossskir_bot 💋🔞

لطفا بالای ۱۸ بیاد 😘

ی دخی یا خانم ناز سریع بیاد ربات زیر ی سوال دارم... 👇👇 @soooosski_bot 🌸🌸🌸

حشریا ی فیلتر شکن قوی یا ی تلگرام ضد فیلتر قوی بفرستید ب ربات زیر ک وصل شم مخام داستان و فیلم بزارم کانال.. @soooosski_bot 🌸🌸🌸

💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋 ی خانوم ناز بیاد ب ربات .بزارم لا پاششش 💋 @sossskiiiibot @sossskiiiibot 🔞💋🔞💋🔞🔞💋

ی دخی ی خانم ناز بیاد پیوی زیر کمی حال کنیم.. @dardansha 🌸🌸🌸

نظرتون چیه اپلیکیشن بیتالک را طراحی کنیم..؟
Anonymous voting

🌹🌷🌹🌷 ❎ ربات چتکده خاص و اختصاصی 👍 🔞 ورود افراد زیر ۱۸ اکیدن ممنوع 🚫 🔰 🆔 @Senatorbag_bot 🆔 @Senatorbag_bot ⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️

ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﻮﺑﻢ ﻣﻦ ﻣﺮﺟﺎﻧﻢ 38 ﺳﺎﻟﻤﻪ ﯾﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﻃﻼﻕ ﻧﻤﯿﺪﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﯿﺸﺮﻑ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻃﻼﻗﺖ ﺑﺪﻡ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺕ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻦ ﻭﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ 8 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﻭﮐﺮﺩﻡ ﻣﺮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﮐﻨﯿﻢ ﻣﻨﻢ ﺍﺯﺷﻤﺎﭼﻪ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﯾﮕﻠﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﺳﮑﺲ ﺗﻮﭖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺭﺿﻤﻦ ﻣﻦ ﻗﺪﻡ 168 ﻭﻭﺯﻧﻢ ﻫﻢ 85 ﮐﯿﻠﻮ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﭙﻠﻢ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ 75 ﻭﺑﺪﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﻭﺳﮑﺴﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﮐﻮﻥ ﻗﻠﻤﺒﻪ ﻭﺳﻔﯿﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻋﺼﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﯿﺎﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﭼﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﻻﺗﻮﺑﯿﺎﺧﻼﺻﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ 7 ﻭ 30 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﺲ ﺗﭙﻠﻤﻮﺻﺎﻑ ﻭﺻﻮﻑ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﮐﻮﻧﻢ ﻭﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﺁﺏ ﮔﺮﻡ ﻭﺻﺎﺑﻮﻥ ﻫﻤﺸﻮﺿﺪﻋﻔﻮﻧﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﮐﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﻨﻪ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﺪﻩ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺭﺿﺎ ﻧﻤﯿﺸﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺣﻤﻮﻡ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﯾﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻻﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻮﺭﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎﺷﻮﺭﺕ ﻗﺮﻣﺰ ﻭﺳﻮﺗﯿﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺭﺯﺑﻮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺯ ﻭﺧﻮﺷﮑﻞ ﺗﺼﻮﺭﺑﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺑﺪﻥ ﺗﭙﻞ ﺳﻔﯿﺪ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻮﺭﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻃﺎﻗﺘﻢ ﺗﺎﻕ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﺶ ﺑﯿﺎﻡ ﭼﮑﺎﺭﺕ ﮐﻨﻢ ﺑﮑﻨﻤﺖ ﯾﺎﺑﺨﻮﺭﻣﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯿﺎﻣﻨﻮﺑﺨﻮﺭ ﻣﻨﻮﺑﮑﻦ ﺟﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﻡ ﺑﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺭﻩ ﻋﺸﻘﻢ ﺯﻭﺩﺑﺎﺵ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﻡ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻧﺸﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﻣﻨﻮﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺩﯾﺪ ﮔﻔﺘﺶ ﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺍﯼ ﭼﮑﺎﺭﮐﺮﺩﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺨﺎﯼ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﮐﻨﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻓﻌﻼ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﻢ ﯾﻪ ﻟﺐ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﻟﯿﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﺣﺎﻟﻪ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻭﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﻣﻨﻢ ﻟﺒﺎﻡ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻭﻣﺘﻮﺳﻄﻪ ﻧﻬﺒﺰﺭﮔﻪ ﻧﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺧﻼﺻﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺒﻠﻤﻮﻧﻮ ﺭﻭﻟﺐ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﺍﺭﯾﻢ ﻣﻦ ﮐﺴﻢ ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺣﺸﺮﯼ ﻣﯿﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻟﺒﺎﺷﻮﺍﺯﺭﻭﻟﺒﺎﻡ ﺑﺮﻧﺪﺍﺭ ﮐﯿﺮﺷﻮﺑﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻢ ﮐﻤﺶ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﻭﻧﯿﻢ ﺣﺎﻝ ﮐﻨﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪﯾﻪ ﻟﺐ ﮔﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﺩﺍﺩ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺭﻭﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﺁﺑﻤﯿﻮﺑﯿﺎﺭﻡ ﯾﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﮐﻮﻧﻢ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﺑﺨﻮﺭﻣﺖ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺍﺑﻤﯿﻮﻩ ﺭﻭﺍﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺫﺭﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻭﯾﻪ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﯿﻤﻮﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﺩﺭﻫﻤﻮﻥ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﮐﻤﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻣﻮﺯﯾﺮﮔﻮﺷﻤﻮﮔﺮﺩﻧﻤﻮﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪﺑﺒﺮﻣﺖ ﻓﻀﺎﻣﻨﻢ ﺍﻩ ﻭﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺸﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺎﺯﻟﺒﺎﺵ ﺗﺎﺯﯾﺮﮔﺮﺩﻥ ﻭﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﻭﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﺋﯿﻦ ﮐﯿﺮﺵ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺳﻔﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺚ ﺳﻨﮓ ﺩﺭﺿﻤﻦ ﮐﯿﺮﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﭙﻠﻮ ﺧﻮﺵ ﻓﺮﻣﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺣﻠﻘﻢ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺧﻮﺭﺩﻣﺶ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﺯﻡ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻨﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﮐﺴﻤﻮ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺭﺿﺎﻣﯿﺸﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺻﺒﺮﮐﻦ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺣﺎﻻﺣﺎﻻﻫﺎ ﺁﺑﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﻌﺪﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭﻣﺪﺑﺎﻻﻭﻟﺒﻬﺎﻣﻮ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﮐﻮﻧﻢ ﮐﯿﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮔﻔﺖ ﺍﻻﻥ ﺟﺮﺵ ﻣﯿﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻭﺩﺑﺎﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﭼﻬﺎﺭﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﮐﯿﺮﺵ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺁﺗﯿﺶ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭﮐﻮﻧﻢ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﮑﻦ ﺑﮑﻦ ﺑﮑﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﮑﻨﻤﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﺮﻡ ﺑﺪﻩ ﺑﺬﺍﺭﺗﻮ ﮐﺴﻢ ﺩﺭﺵ ﺑﯿﺎﺭ ﺑﮑﻦ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﻢ ﺩﺍﺩﻣﯿﺰﺩﻡ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯿﺎﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﯿﺎﻡ ﺭﻭﮐﯿﺮﺕ ﺧﻮﺍﺑﺪ ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭﮐﯿﺮﺵ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪﺑﺎﺭﺑﺎﻻﻭﭘﺎﺋﯿﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﺴﻢ ﺧﻼ ﻣﻦ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ ﻭﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎﻻ ﻭﮐﺲ ﻭﮐﻮﻧﻢ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻣﻨﻢ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻓﻀﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻭﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ 50 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﯿﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﯼ ﮐﺴﻢ ﻭﮐﻮﻧﻢ ﺗﮑﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺁﺑﻤﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺖ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺭﻩ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﻪ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺻﺪﺑﺮﺍﺑﺮﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎﺑﺮﯾﺰﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﯾﺰﺗﻮ ﮐﺴﻢ ﺑﺮﯾﺰ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻭﺭﺗﻮﻥ ﻧﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﺍﺭﺿﺎ ﻣﯿﺸﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﺑﺸﻮ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﻢ ﺑﺎﺩﺳﺘﺎﺵ ﻫﻢ ﭼﻮﭼﻮﻟﻤﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻭﮐﺲ ﺍﺭﺿﺎﺷﺪﻡ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺍﺭﺿﺎﺷﺪ ﻭﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻢ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎﻫﻢ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﯾﻤﻮ ﮐﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﯿﺮﺳﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺱ ﻭﺩﻟﻬﺮﻩ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺸﯿﻢ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻗﻠﺒﯿﻤﻮﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺩﻋﺎﮐﻨﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﺑﻬﻢ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﻧﻨﻮﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ نه.

خواهرزن_اروپایی سلام. من روزبه هستم.39 سالمه و 4ساله ازدواج کردم. یه خواهرزن دارم که الان 35 سالشه و مقیم فرانسه هست اونجا دکترای جغرافی میخونه. موقع عروسیمون نتونست بیاد و همیشه از طریق اسکایپ با خانمم صحبت میکنه منم یه سلامی میدمو زیاد درگیر نمیشم. تا اینکه 4ماه پیش خانمم داشت زایمان میکرد که از 1ماه قبلش گفته بود حتما واسه تولد بچه میاد. 1هفته مونده به زایمان اومد و خانواده خانمم تو شهرستانن و شیوا(خواهر زنم) دیگه اومد تهران واسه اینکه پیش خواهرش باشه. رفتم فرودگاه دنبالش..... وای..... عجب دافی!!! خلاصه بعد کلی شق درد آوردمش خونه.2تا خواهر بعد سالها هم رو بغل کردن و بعد کلی گریه و این قضایا اتاقشو نشون دادیم و وسایلشو گذاشت و کلی سوغاتی و خرت وپرت واسه زنم سمیرا و بچه و خود من آورده بود. فرداش برای معاینه نهایی خانممو بردم دکتر و به شیوا گفتم خونه باشه تا ما برگردیم. برگشتنی خانمم گفت شام بگیریم ببریم شامو خوردیم و خانمم زود خوابید. شیوا تو پذیرایی نشسته بود با یه دامن کوتاه و تاپ. پاشم انداخته بود رو پاش.... نشستم پیشش و از اینور اونور حرف میزدیم. بهم گفت که مدتهاست با یه پزشک ایرانی اونجا دوسته و باهم زندگی میکنن. یه دفعه از دهنم پرید باهم میخوابین؟؟؟ یه خنده مرموزی کرد و گفت روزبه از تو بعیده دوره این حرفا گذشته! همینطوری که حرف میزدیم چشمم به سینه های درشتش قفل شد با لبخند با اشاره به سینه هاش گفتم : خوش بحال سعید (دوست پسرش)عجب حالی میکنه.... یه لبخند وقیحانه ای زد و دست کشید به سینه هاش و یه چشمک بهم پروند و گفت: اوف نمیدونی چه آتیشیه! پدرمو در میاره! دیگه جرات پیدا کردم و دست کشیدم به سینه اش. خندید.... دیگه فهمیدم آخ جان پایه ست!!!! صورنمو بردم جلو و یقه تاپشو دادم پایین و یه لیس زدم وسط سینه اش. خودش همکاری میکرد سینه هاشو از یقش کشیدم بیرون و کردم دهنم....چند بار میک زدم دیدم پاهاشو باز کرد. انگشتمو از کنار شورتش بردم توش و فرو کردم تو کسش.... دیگه هردومون هوا بودیم. ترسیدم زنم بیدار یشه.بهش گفتم: بکنمت؟؟؟؟ گفت باشه گفتم برو اتاقت سمیرا رو خواب کنم بیام. شیوا رفت اتاقش و من رفتم اتاق خودمون. دیدم سمیرا از بس خسته ست خوابه خوابه. فورا اومدم اتاق شیوا. تامن بیام لباساشو در آورده بود و خوابیده بود. گفتم وقت نیست واسه اضافه کاری ممکنه خواهرت بیدار بشه. زود باش پاهاتو باز کن کوستو بگام... فورا پاهاشو باز کرد و منم با فشار تموم کردم تو کوسش و تا جایی که جون داشتم گاییدمش! گفتم زود برگرد عقب. برگشت و 4دست و پا شد فورا کردم تو کوسش و تلمبه میزدم دیدم آبم داره میاد گفتم چیکارش کنم آبمو ؟ گفت بریز توش قرص میخورم. گفتم پس برگرد از روبروبکنم. رو پشت خوابید و کردم تو کوسش و بازم گاییدمش و آبمو ریختم تو کوسش. فورا پاشدم رفتم شستم خودمو رفتم پیش زنم خوابیدم. صبح بیدار شدیم با هر بهونه ای بود به بهانه آوردن وسایل بردمش پارکینگ و تو انباری بازم یه دست تمام گاییدمش. همینطوری یک هفته تا روز زایمان خانمم من شیواو تو هرجا گیر میاوردم میگاییدمش... روز زایمان که شد بچه دنیا اومد و اونشب باید خانمم تو بیمارستان میموند. به مادرم گفتم شیوا اینروزا خیلی کار کرده شما همراه سمیرا بمون شیواو ببرم خونه. مامانم موند و اونشب تا فردا صبح من 5بار شیواو گاییدم.... از کوس از کون از دهن.... عجیب حال میداد. صبح بلند شدیم بریم بیمارستان تا خانممو مرخص کنیم.میدونستم که دیگه چون مامانم هم میاد دیگه نمیتونم بگامش ... همونجوری که جلو آینه خم شده بود گفشاشو بپوشه از پشت گرفتمش و شلوارشو کشیدم پایین . همونجا سرپا جلو آینه حسابی کوسشو گاییدم.... یه هفته گذشت شیوا گفت میخواد بره شهرستان و اقوامشو ببینه بهانه کردم خودم میبرمش.تقریبا تا شهرشون از تهران 8ساعت راه بود ما 12 ساعته رفتیم چون 2بار پیچیدم جاده فرعی و رفتیم جای خلوت و بازم گاییدمش. خلاصه تا این خواهر زن ما ایران بود کمش روزی 2بار از کوس وکون میگاییدمش.... الان 1ماهه رفته و من موندم و فقط یه کوس زنم که به عشق شاه کوس خواهرش هرشب میکنمش! نوشته: روزبه

زن_شوهردار_آخوند من امیر هستم از قم و 28 سالم هست.به علت روابط جنسی زیادی که داشتم باید بگم که دیگه انقدر از سکس لذت نمی برم و لذت اصلی من از رابطه به نحوه مخ زدن طرف مقابل و راضی کردنش برای سکس هست.برای همین متاسفانه اعتیاد شدیدی به سکس با زن های متاهل دارم (شاید یک سادیسمه که من دچارشم) چون هم مخ زدنشون جذاب تره و هم هیجان بیشتری داره.و برای مخ زدن طرف مقابل از هیچ دروغی به طرفم هم دریغ نمی کنم.این خاطره سکسی بعلت متفاوت بودن در نوع فردش براتون تعریف می کنم. 2 سال پیش در چت رومی که مخصوص قم بود در یاهو با یک خانم اشنا شدم.با یک سلام و احوال پرسی چت رو شروع کردیم.من همیشه توی چت بدروغ می گم متاهلم و زنم فعلا دانشگاه محل تحصیلشه و قم نیست.در حالی که مجردم.خودم بهش متاهل معرفی کردم که دنبال یک خانم متاهل برای دوستی هستم.اونم گفت که متاهلم و 33 سالمه و 1 بچه دارم.خودش رو لیلا معرفی کرد.بعد من روش کارم اینه که در همون چت اول باید طرف به هر روشی راضی به مکالمه تلفنی کنم تا نپره.بهش گفتم که من کم میام نت برای همین اگر می شه بقیه صحبت ها تلفنی باشه.اونم با مکث پذیرفت.بعد از مکالمه چتی بهم تل دادیم و قرار شد فردا صبحش تماس بگیره.فردا صبحش تماس گرفت.با هم صحبت کردیم و یکم خواست از انگیزه من بدونه که چرا می خوام با زن متاهل دوست شم منم یک داستان تخیلی از مشکلاتم با زنم گفتم و اون هم یک جورای همدردی و ابراز تاثر کرد.کم کم مکالمات بیشتر می شد و اس ام اس بهم دیگه.کم کم به خودم وابستش کردم.بعد حدود 2 هفته کم کم اونم شروع کرد از زندگیش گفتن.گفتش که تو سن 17 سالگی ازدواج کرده و ایرانی نیستش.خودش و شوهرش اصالتا از جمهوری اذربایجان هستند که شوهرش برای تحصیل علوم دینی امده قم و اخوند شده.این خانمه هم خودش در جامعه الزهرا اخوندی می خوند.مورد خیلی جالبی بود.تا حالا توی همه سوژه هام چنین موردی نبود.با خودم گفتم باید خیلی با سیاست رفتار کنم که بتونم به خواسته دلم برسم. می دونستم که نباید حرف سکسی بهش بزنم چون شاید بپره برای همین سعی کردم روز به روز به خودم بیشتر وابستش کنم.حتی پیشنهاد دیدار حضورری هم نمی دادم تا حساس نشه.بعد مدتی بهم گفت که دوست داره منو ببینه حضوری.بعد حدود 2 ماه بلاخره تیرم داشت به هدفم می خورد.یکم من و من کردم و گفتم راستش قم محیطش بسته هست نمی شه بیرون همو ببینیم چون ممکنه که یک اشنا ببینه یا پلیس بگیره.اونم یکم فکر کرد گفت پس چکار کنیم برای دیدن گفتم که من بیا خونه.هم راحتیم هم بدون استرس همو می بینم.بهش گفتم البته اگر بهم اعتماد نداری نیا.اون گفت من بهت اعتماد دارم.فردا صب شوهرم نیستش میام 1 ساعتی. فردا صبح لحظه شماری می کردم که تماس بگیره.زنگ زد گفت تو راهم.منم دوبار آدرس رو با هم چک کردیم.دم در منتظرش بودم تا امد برای چند لحظه همون نگاه کردیم چون تا قبل از اون حتی عکس همو ندیده بودیم.زن خوش هیکلی بود و بسیار محجبه.قدش 164 وزنشم حدود 55 و سفید پوست.در کل خوب بود.یکم مضطرب به نظر می رسید و من هم خیلی عادی رفتار کردم و حتی بهش دست ندادم.گفتم با خودم شاید باعث بشه اضطرابش بیشتر بشه.داخل اتاق دعوتش کردم و رفتم چای ریختم براش.و با هم چای خوردیم.حتی خجالت می کشید به چشمام نگاه کنه.با خودم گفتم که دارم زمان رو از دست می دم بعد کنارش نشستم و شروع کردم به حرف های عاشقانه.خیلی ادم ضعیفی بود در برابر زبون من.کم کم دستش رو گرفتم.ضربان قلبش رو از دستش حس می کردم.چون زیاد فرصت نداشت چون شوهره بر می گشت و زودتر می رفت خونه باید زودتر به هدفم می رسیدم.دستش رو گرفتم و گفتم که ب

پسر عموی مذهبی بد! 1399/05/30 #مرد_متاهل #تجاوز #پسر_عمو این خاطره رو می‌نویسم تا متاسفانه باز هم شاهد باطن کثیف بعضی افراد باشیم. لیدا هستم و این خاطره برای پارسال هست یعنی وقتی که 17سالم بود. دختر لاغری هستم قدمم متوسط رو به پایین و موهام بلنده. ما یه عمو داریم زنش قمیه و خودشم قم زندگی می‌کنه. عموم خیلی مذهبی نیست ولی زن عموم خیلی خیلی مذهبیه. 3تا بچه دارن دوتا پسر یه دختر که دختر عموم خیلی ازم بزرگه و ازدواج کرده و اون یکی پسر عمومم همینطور. فقط یه پسر عمو دارم که اون موقع 18سالش بود و خیلی مذهبی و سر به زیر ولی یکم شیطون یعنی از اون پخمه ها نبود. ما پارسال عید رفته بودیم قم خونشون ، خودمون شمالی هستیم. یک هفته اونجا بودیم. تو اون مدت که خونشون بودیم من طبق عادت با لباس راحتی می‌گشتم البته گفتم که من لاغرم و اون موقع هم سینه هام خیلی کوچولو بود و خیلی تو لباس معلوم نبود. ساپورت می‌پوشیدم و موهامو دم اسبی می‌بستم. چون لاغر بودم کسی بهم گیر نمی‌داد ولی گاهی وقتا زن عموم یجوری بم نگاه میکرد انگار مثلا میخواست چشم غوره بره. عمومم می‌گفت بچه‌ست بزار راحت باشه. پسر عموم (مهدی) اون روزا تا منو میدید سرشو مینداخت زیر خب حقم داشت من نامحرم بودم. یبار بود مامان بابام و زن عموم رفتن زیارت تا بعدشم برن خرید. خلاصه منو عموم و مهدی تنها بودیم ، عمو خواب بود اینم بگم خوابش خیلی سنگینه. مهدی تو اتاقش داشت با لپ تاپ کار میکرد و منم تو پذیرایی تنها سرم تو لپ تاپ بود. یه لحظه مهدی اومد تو پذیرایی و نگامون بهم خورد. من چون دراز کشیده بودم سعی کردم خودمو جمع و جور کنم که بهم گفت راحت باش. یکم تعجب کردم. اومد کنارم و شارژر لپ تاپشو برداشت و یه نگاه عمیق و سنگین به من انداخت. نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم. عمو هم داشت تو اتاق خواب ، خوابه هفت پادشاه میدید. دقایقی گذشت و من کنجکاو شدم برم خونه رو بگردم. رفتم طبقه بالا تو اتاق کار زن عموم. داشتم کتاباشو تو کتاب خونه نگاه میکردم که حس کردم یکی اومده تو اتاق. رومو برگردوندم…مهدی بود… یکم ترسیدم و یه جیغ کوتاه کشیدم‌. پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟؟ یه لبخند شیطانی زده بود نزدیکم شد و من عقب رفتم و خوردم به کتاب خونه . کمرم درد گرفت . مهدی همچنان ساکت بود و اون لبخند کثیف رو لبش بود… دستشو دور کمرم کرد و در گوشم آروم گفت: دوست داری با من باشی؟. باورم نمیشد این اون مهدی باشه و پشت اون چهره پاک این شخصیت باشه… البته همیشه برای من مهدی یه پسر مرموز بود. سعی کردم خودمو از آغوشش بکشم بیرون ولی نمیشد محکم منو گرفته بود. مهدی خدایی قیافه بدی نداشت کلا خوشگل بود و چهره ی نورانی داشت البته قبل اینکه این چهره کثیفش رو بشه برام. چهارشونه بود و قد بلند. خواستم جیغ بزنم که یهو جلو دهنمو گرفت ، ترسیده بودم‌… منو بلند کرد و برد سمت اتاقش. خیلی ترسیده بودم فقط میخواستم فرار کنم. منو گذاشت رو تخت و لبشو رو لبام فشار داد‌. بی اختیار شروع کردم به مکیدن لباش‌. اون با ولع داشت لبامو میخورد و ریتمش آروم بود‌. سعی کردم لبشو گاز بگیرم که شاید بتونه از کارش دست بکشه ولی یهو با ناخنش کنار بدنمو نیشگون گرفت. یه آخ گفتم و اون باز لباشو فشورد تو لبام…‌. بدنمو از رو لباس با دستاش میمالید…‌. کم کم داشت خوشم میومد. موهامو نوازش میکرد و گاهی وقتا چنگ میزد و باز لب می‌گرفت. خسته شد و خودشو انداخت رو تخت کنار من دراز کشید. نفس نفس میزد … خواستم بلند شم برم که منو کشید تو بغلش و دره گوشم گفت ماله خودمی‌ و بعد فشارم داد‌. گفتم تورو خدا با من نکن ، ولم کن. بازم بدون هیچ حرفی ازم لب گرفت.‌… احساس کردم دستاشو برده زیره لباسم. سوتینمو باز کرد و بعد محکم لباسمو از تنم در اورد. به بدنم خیره شده بود. همون لحظه صدای زن عمومو تو خونه شندیدم انگار اومده بودن. مهدی یه لبخند عصبی زد و لباسمو پرت کرد تو صورتم.‌ لباسمو پوشیدم و خودمونو جمع و جور کردیم… مهدی وقتی خواستم از اتاقش برم بیرون بهم با یه حالت تمسخر آمیز گفت فکر نکن الان بری اینارو بزاری کف دست مامان بابات باور میکنن چون کسی از من انتظار این کارارو نداره. بهم خندید و گفت کسی حرفمو باور نمیکنه… خب راست می‌گفت چون مامانش شیش بغل زبون داشت و عمرا میذاشت اسم بچه هاش بد در بره… اون شب گذشت و من کل شبو گریه کردم و احساس گناه میکردم… ولی اون دیگه به من نزدیک نشد نمی‌دونم چرا… ولی خب اون الان دیگه با من کاری نداره… نوشته: ملکه تاریکی

🌹🌷🌹🌷 ❎ ربات چتکده خاص و اختصاصی 👍 🔞 ورود افراد زیر ۱۸ اکیدن اکیدن ممنوع 🚫 🔰 🆔 @Senatorbag_bot 🆔 @Senatorbag_bot ⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️

دخیا و خانمای ناناز .. بیاین ربات زیر کمی حال کنیم. 🔞💋💋 👇 @mamaeh85_bot @mamaeh85_bot ➖➖➖➖➖

ی خانم یا دخی ناز و صاف بیاد ربات زیر کمی حال کنیم.. 🔞😘 @vergollkos_bot

🌹🌷🌹🌷 ❎ ربات چتکده خاص 👍 🔞 ویژه بانوان +۱۸ 🚫 🔰 🆔 @Senatorbag_bot 🆔 @Senatorbag_bot ⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️

🌐🌐🌐🌐🌐 ❎ ربات چتکده خاص 👍 🔞 ورود و ویژه بانوان +۱۸ 🚫 🔰 🆔 @Senatorbag_bot 🆔 @Senatorbag_bot ⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️