⦗ ⚚𝐬𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 🏁 ⦘
رفتن به کانال در Telegram
- تورا در گذشته گم کردم و پیدایت نکردم، میفهمم هیچگاه دیگر پیدایت نخواهم کرد و امیدی به بازیافتن تو در آینده وجود نخواهد داشت اما..! #پنجره🩶🎵「 تمام 」 #طلسمپنجره🖤⛓「 تمام 」 #سوداد🤍🏎「 در حال تایپ 」
نمایش بیشتر1 195
مشترکین
+1324 ساعت
-307 روز
+2230 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+729
در 6 کانالها
سپتامبر '260
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 23 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+73
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+49
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+134
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+189
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+117
در 10 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+64
در 10 کانالها
Get PRO
اوت '25
+175
در 39 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+122
در 13 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+76
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+48
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+11
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+11
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+38
در 10 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+181
در 50 کانالها
Get PRO
اوت '24
+294
در 41 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+60
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+30
در 9 کانالها
Get PRO
مه '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+46
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+129
در 13 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+126
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+255
در 14 کانالها
Get PRO
دسامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '230
در 12 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 13 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانالها
Get PRO
مه '230
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '220
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+45
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+47
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '220
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+38
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+42
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+41
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+36
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+83
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+41
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+6 684
در 0 کانالها
Get PRO
مه '210
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+527
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+222
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+223
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 030
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 25 اکتبر | +25 | |||
| 24 اکتبر | +17 | |||
| 23 اکتبر | 0 | |||
| 22 اکتبر | 0 | |||
| 21 اکتبر | 0 | |||
| 20 اکتبر | 0 | |||
| 19 اکتبر | +1 | |||
| 18 اکتبر | 0 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | +22 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | +75 |
پستهای کانال
Repost from N/a
+ هیس… بذار بغلت کنم.
با حرص هُلش دادم:
ـ الان وقت این کارا نیست!
لبخند کمرنگی زد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم:
+ پس چرا وقتی ازت دور میشم، خودت محکمتر بغلم میکنی؟
خواستم جوابشو بدم که لباشو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد:
+ هنوزم فکر میکنی میذارم یه تار موت کم بشه؟
چشمامو بستم… لعنت بهش که حتی وقتی ازش دلخور بودم، با یه جمله تمام دیوارای دلمو میریخت.
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
| 2 | 🚨اطلاعیه 🚨
انجمن رمان نویسان، لیستی از بهترین و تکمیل ترین رمان های تلگرام که حسابی سروصدا کردن رو، در هر ژانری و مطابقِ سلیقه هر مخاطبی به صورت رایگان اما محدود برای شما جمع کردن🤌🔥 | 26 |
| 3 | باردار بودم اما شوهرم نمیدونست
اشکام از گوشهی چشمام چکید و :
- فقط تو بهم ضربه نزده بودی..، چجوری تونستی؟
دستامو گرفت و گفت:
+ گوش بده بهم..
- گوش بدم؟! چیو؟! اینکه بچتو ازم پنهون کرده بودی؟
کوبیدم به سینش و :
- من به خاطر تو با عالم و آدم جنگیدم...
فقط به خاطر تو!
اشکی از گوشهی چشمم چکید و پاهامو تو شکمم فشار دادم...
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk | 10 |
| 4 | پسری که روی تختش اسیر شده بود، تا اینکه یه پرستار جدید وارد زندگیش شد…
دختری که قرار بود فقط مراقبش باشه، کمکم شد دلیل لبخندهاش؛ کسی که با شیطنتهاش اخمهاشو باز میکرد و با موندنش، تنهاییشو میگرفت.
تا شبی که رهام، وقتی دختر قصد رفتن داشت، دستش رو گرفت و آروم گفت:
«نرو… وقتی تو نیستی، این اتاق از همیشه سردتره!»
رهام داشت عاشق کسی میشد که شاید قرار بود یه روز برای همیشه ترکش کنه؛ و دختر، داشت دل میبست به پسری که اومده بود فقط ازش مراقبت کنه، نه اینکه صاحب قلبش بشه…
اما اگه عشق بتونه دوباره امید رو به زندگی رهام برگردونه، میتونه برای این دو نفر هم معجزه کنه؟ 🥹❤️🔥
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 7 |
| 5 | - #دوسِت دارم!
چشمکی بهش زدم که از زیر #ماسک اکسیژن خندهی با نمکی زد..
تا خواستم از اتاق برم بیرون #دستمو کشید و :
- جونم؟!
ماسک #اکسیژنشو کشید پایین و با #صدایی که از ته چاه میومد لب زد:
+ منم #همینطور..
لبخندی #تحویلش دادم و :
- #مطمئن باشم؟
#چشماشو باز و بسته کرد و :🥹🥹👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻🩷🩷🩷🩷
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk | 3 |
| 6 | _کسی_نیاد_تو_رهام!..
رهام:
- نه داشتم میومدم دیدم همه #خوابن
با #لبخند اومد سمتم و گیتارم رو از #بغلم در آورد و بغلم کرد
رهام:دوش به خواب دیدهام روی ندیده تو را/وز مژه آب داده ام باغ نچیده تو را♥️ #صدایی از بیرون اومد #ترسیده از بغل رهام بیرون اومدم که .....👇🏻👇🏻👇🏻
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk | 5 |
| 7 | _آقاییاسینی آبان کجاست که چند روزه جواب منو نمیده؟..
علی تو روباه مکاری بگو چه بلایی سر خواهر من اوردی؟..
از پشت میز بلند شد و گفت:من کاریش نداشتم اومد خونه...
_من میشناسم چه پست فترتی هستی تو خیلی تلاش کردم ازت دورش کنم
+از اداره پلیس تماس میگیرم یه #جنازه با مشخصاتی که دادید پیدا شده...😱😱😱
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk | 5 |
| 8 | رهام بعد از تصادف دیگه هیچچیز برای از دست دادن نداشت…
پسری که زندگی تمام رویاهاشو ازش گرفته بود و حالا روی تختش اسیر شده بود تا اینکه یه پرستار جدید وارد زندگیش شد…🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️
دختری که قرار بود فقط مراقبش باشه، کمکم به تنها دلیلش برای ادامه دادن تبدیل شد.
اما کی فکرشو میکرد پشت اون نگاههای سرد و سکوتهای طولانی قلبی پنهان شده باشه که هنوز بلدِ عاشق بشه؟
اون اومده بود ازش مراقبت کنه؛ نه اینکه قلبش رو تصاحب کنه…🥀
اگه عشق قراره معجزه کنه، میتونه زندگی اونو هم تغییر بده؟❤️🔥🥹
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 4 |
| 9 | امیروزنشجاییدعوتمیشنکهاونجا...😱😱😱😱
ـ امیر چرا من باید #بیام؟! هیچکس منو #دعوت نکرده... معلومه که #دوست ندارن یه #غریبه بین #خانوادشون باشه...💔
ـ کی گفته تو #غریبهای؟! تو از هر آشنایی، #آشناتری... تو #رفیق روزای #سخت منی... اگه تو نیای، منم پامو تو اون مهمونی نمیذارم‼️
اما هیچکس خبر نداشت اون شب قراره چه اتفاقی بیفته...✨‼️
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 4 |
| 10 | رهام برای یه دختر دیگه لباس خریده بود...💔
اما وقتی #جعبه رو باز کرد، همهی #تصورهاش فرو ریخت...
رهام: تو برای من غریبه نیستی... اگه تو نیای، منم نمیام...❌
امیر هر لحظه #تماس میگرفت که زودتر راه #بیفتن و بقیهی خانواده #منتظر بودن، اما #هیچکس نمیدونست شب #یلدا قراره با یه #سورپرایز، چند تا اعتراف و چند تا اتفاق #غیرمنتظره، مسیر #زندگی همه رو #عوض کنه...‼️‼️‼️‼️👇🏻
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 5 |
| 11 | رهام: من با فلج شدنم کنار اومدم من این وضعیتم رو قبول کردم با همین وضع زندگی میکنم احتیاجیم به کسی ندارم
امیر: حتی حوصله منم نداری دیگه باشه!
من از اینجا میرم ولی بدون من کار خودم رو میکنم
رهام:حالا تو کار خودت رو بکن ببین من چی کار میکنم
امیر: میبینیم این رو بدون من میدونم دارم چی کار میکنم مثل تو نیستم که کور کورانه تصمیم بگیرم
رهام: منظورت چیه
اگه میخواین بدونین منظورش چیه ببابد بخونید
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 2 |
| 12 | رهام هرچی سعی کرد آروم بمونه نتونست و با عصبانیت ازش دفاع کرد. وقتی دید حرفاش تمومی نداره، #گوشیش رو درآورد و گفت: «اگه خیلی دوست داری حقیقت رو بدونی، این پیامها رو بده به #مرتضی...» منم گوشی رو بردم دادم دست مرتضی... فقط چند لحظه طول کشید تا رنگ صورتش عوض بشه، از شدت عصبانیت از جاش بلند بشه و اتفاقی بیفته که همه مهمونها رو تو شوک فرو برد...👇🏻👇🏻👇🏻
💢💢برای ادامهش جوین شو💢💢
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8 | 7 |
| 13 | بهناموسشنگاهچپکردهدستشوقطعکرده🥶🩸
_ قسم می خورم از زبون به آدم راستگو شنیدم. میگفت فرمانده اینقدر با پتکش به دستش ضربه زده که فرقی بین گوشت و استخونش نمونده ، فقط بخاطر اینکه اون به معشوقش سیلی زده. اونم برای اینکه بیشتر زجر نکشه خودش دستشو قطع کرده.
لب زیرینم را گاز گرفتم که زخم گوشه لبم سوخت.
خدای من
باورم نمیشد بخاطر یک سیلی دست آن مردک را با پتکش خرد کند.
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
اینجا یه آهنگر خشن داریم که هرکی به معشوقش نگاه کنه با پتکش طرفه☠🫣 | 5 |
| 14 | _تاشبمیخوایبدنمووجببزنی؟
جلو اومد و سینه به سینم وایستاد.
_من و هیزی؟ یه نظر نگاه کردم فقط... یه بارم که مشکلی پیش نمیاره!
دستشو بند سینههام کرد و خیرهشون شد.
_فقط توی این یه نظر سایز این خوشگلا دستم نیومد...
وحشتزده دستشو پس زدم که بین خودش و دیوار قفلم کرد و اینبار جفت دستاشو روی سینههام گذاشت....
_داری چی کار میکنی سورنا؟ حق نداری به بدنم دست بزنی... تو فقط محافظ منی...
_یه جوری دلمو بردی که دیگه هیچی برام مهم نیست گیسو... تا زیرم آه و نالهتو درنیارم آروم نمیشم...
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
دختر خوشگلمون بدجور دل محافـظ جذاب و هیکلیشو با ممــههاش برده😈🔞 | 4 |
| 15 | سرم را بالا گرفته و به چشم های آبی منزجر کننده اش نگاه کردم. همینطور که درب خمره را می بست جملات را ادا میکرد
_ نترس خانوم پیشگو ، ما هنوز کلی کار .....
_ جناب وزیر... فرمانده... فرمانده اینجاست
صدای فریاد بلند و هراسانی آمد.
چشمانم با آرامش بسته شد ، بالاخره آمد
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk | 4 |
| 16 | _ اگه تنها راه نگه داشتنت این باشه که ازم متنفر بشی... همونم قبول میکنم.
دستم را از میان میلهها به سمتش دراز کردم
_ تو نمیتونی منو برای همیشه اینجا نگه داری. بالاخره فرار می کنم.
لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام پیش آمد دستم را گرفت و انگشتانم را نوازش کرد
_ تا وقتی نفس میکشم... اجازه نمیدم به اون ماشین زمان برسی.
بوسه ای پشت انگشتان دستم زد و به سمت خروجی سیاهچال رفت.
میله های سلول را فشردم و صدایم را بالا بردم
_ خودم و میکشم. شنیدیییییییی؟ اگه وقتش برسه و من به زمان خودم برنگردم خودم میکشم. قسم میخورم.
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
جمله آخرم باعث شد با چشم های خون بار تند به سمتم برگردد😱 | 9 |
| 17 | _شمامراقبمنییاتاشبمیخوایبدنمووجببزنی؟
جلو اومد و سینه به سینم وایستاد.
_من و هیزی؟ یه نظر نگاه کردم فقط... یه بارم که مشکلی پیش نمیاره!
دستشو بند سینههام کرد و خیرهشون شد.
_فقط توی این یه نظر سایز این خوشگلا دستم نیومد...
وحشتزده دستشو پس زدم که بین خودش و دیوار قفلم کرد و اینبار جفت دستاشو روی سینههام گذاشت....
_داری چی کار میکنی سورنا؟ حق نداری به بدنم دست بزنی... تو فقط محافظ منی...
_یه جوری دلمو بردی که دیگه هیچی برام مهم نیست گیسو... تا زیرم آه و نالهتو درنیارم آروم نمیشم...
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
دختر خوشگلمون بدجور دل محافـظ جذاب و هیکلیشو با ممــههاش برده😈🔞 | 8 |
| 18 | ریاکتا 70 شه تا پارت بعد...🧑🏻🩰🎹 | 85 |
| 19 | ❲ #𝖓𝖊𝖜_𝖕𝖆𝖗𝖙 ❳
- بگذر از همهچیز!
ناشناسمون💙📘
@nashnas_saudade
ارسال محبتاتون💚🎍
@saudade_novel_bot | 87 |
| 20 | ◤ 🅢 🅐 🅤 🅓 🅐 🅓 🅔 ◢
-✦-✦-✦-✦-✦-✦-✦-
#𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟕𝟑𖤛
⧼ نیلاصدر🎨 ⧽ :
با رفتن دوستام که آخرین نفر بودن نفس عمیقی کشیدم و به نمایشگاه خالی خیره شدم.
هونیا هنوزم گوشهی سالن ایستاده بود و از خجالت سرشو پایین انداخته بود و با دستمالکاغذی تو دستش ور میرفت.
با لبخند سمتش رفتم و دستمو دور شونههاش انداختم و گفتم:
- خب خانوم خوشگل، بریم؟
سرشو بالا آورد و با لبخند کمرنگی نگاهم کرد و گفت:
- حالم بهتره نمیخوام زحمت بدم برمیگردم خونمون
- زحمت؟! هونیا این چه حرفیه مگه من غریبهم؟ تازه من کلی با این رفیق خوشگلم کار دارم تازه اجازه هم گرفتیم پس نگران نباش
خنده کوچیکی کرد و دوباره سرشو انداخت پایین.
- انقدر خجالتی نباش بابت اون اتفاق هم ناراحت نباش تو که کارهای نبودی!
سری تکون داد و چیزی نگفت.
- خب حالا همینجا وایسا من برم وسایلمو برداریم و بریم
داشتم سمت دفتر میرفتم که عقبگرد کردم و گفتم:
- راستی میخوای بریم خونتون وسایلتو برداریم؟
مکثی کردم و ادامه دادم:
- میخوای به مدت پیش من بمونی همخونهای من بشی؟
سرشو بالا آچرد و چند ثانیهای نگاهم کرد و آروم گفت:
- نه نمیخوام زحمت.. بدم
- ای بابا باز اون کلمه رو گفت
خندیدم و ادامه دادم:
- صبر کن الان میام!
وسایلمو از روی میز قاپیدم و نامرتب توی کیفم ریختم و با برداشتن کلید و گوشیم از دفتر بیرون اومدم و درو قفل کردم.
چرخی تو نمایشگاه زدم و با خاموش کردن همهچیز دست هونیارو گرفتم و باهم خارج شدیم و با قفل کردن اونجا سمت ماشین راه افتادیم.
به ماشین که رسیدم به هونیا اشاره کردم که بشینه و دوتامون همزمان درو بستیم.
استارت زدم و گفتم:
- خب حالا بگو ببینم آدرس خونتون کجا بود؟
با صدای آرومی آدرس رو گفت و نزدیک همین نمایشگاه بود و حتی خونه مجردی منم نزدیک همینجا بود پس کارمون راحت شد!
سری تکون دادم و سریع سمت خونشون رفتم و در عرض چند دقیقه جلوی خونشون بودیم.
- خب حالا زودی برو وسایلتو بیار منتظرم
با لبخند سری تکون داد و گفت:
- چشم
و از ماشین پیاده شد.
درو خودش باز کرد و رفت بالا.
چند دقیقهای منتظر موندم که بلاخره با یه چمدون و چشمای اشکی سمت ماشین اومد!
خم شدم و از صندلی عقب دستمال کاغذی رو برداشتم و سوار که شد دستش دادم تشکر کرد.
- باز شما خوشگل خانوم چرا داری گریه میکنی؟
- نمیدونم برای همهچیز!
- بگذر از همهچیز، رها کن
تا خونه من حرفی زده نشد و اون سعی در آروم کردن خودش داشت، شاید داشتم کار درستی میکردم که بهش پناه دادم اما هنوزم متعجب بودم.
- کلاغ 𓅃 | 80 |
