fa
Feedback
ترانه عشق

ترانه عشق

رفتن به کانال در Telegram
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
#علیرضاقربانی #روزهای_بیقراری😔🥹 ای مرگ از جان رفیقانم چه می خواهی...؟؟!! 🥀🥀🍃🥀🥀🍃🥀🥀

عشق یه شربت آبلیموئه توی یخچال عشق مردیه که امروز میتونه با تاکسی برگرده ولی با اتوبوس برمیگرده که پولشو برای فرزندانش پس انداز کنه.... تعریفهای کمالگرایانه و فانتزی از عشق بیشترین ضربه رو به عشق زده 👤دکتر مجتبی شکوری @taraneheeshgh

كارولين: آدم وقتى يه بازى رو شروع ميكنه ممكنه ببازه ولى وقتى بازى نكنه هميشه بازندست.... ا 📽 queen to play @taraneheeshgh

حستون و نسبت به این کلیپ برام کامنت بزارید❤️🌺 @Nostalzhi

هر وقت ترسیدی و فک کردی که به آخر خط رسیدی، این تیکه کتاب کیمیاگر رو بزار جلو چشمات: "همیشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است، تاریكترین لحظهٔ شب لحظه پیش از برآمدن آفتاب است..!" @taraneheeshgh

مبادا قطره اشکی میان لیقه بیفتد سیاه بخت شود اشک و در مضیقه بیفتد به خط خوش بنویسید اشک دیده برآن است که قطره قطره به یاد تو
مبادا قطره اشکی میان لیقه بیفتد سیاه بخت شود اشک و در مضیقه بیفتد به خط خوش بنویسید اشک دیده برآن است که قطره قطره به یاد تو هر دقیقه بیفتد

در کتاب دنیای سوفی یوستین گردر ،سوفی در مست ترین حالت ممکنش حرف جالبی زد: که یک شبهایی باید زیاده روی کرد! در مستی، در غم، در دوست داشتن، در هر آنچه که همیشه محتاط بوده ای... @taraneheeshgh

عاقلم اما به رسم عاشقی سخت می خواهم که سرمستت شوم. سنگم و گاهی مجابم میکنی مثل موم نرم در دستت شوم . #مشق _روز _تعطیل #خودکار
عاقلم اما به رسم عاشقی سخت می خواهم که سرمستت شوم. سنگم و گاهی مجابم میکنی مثل موم نرم در دستت شوم . #مشق _روز _تعطیل #خودکار_بیک #خط_علی_پارسه

نقش منفعل دارد و در عین مخالفت با ازدواج گل محمد و کینه با مارال، در نهایت سر می نهد و عاشق گل محمد است. زیور در آخر داستان پا به پای گل محمد همراه است و با او کشته می شود. خان محمد، گل محمد ، بیگ محمد ، کلمیشی ، بلقیس ،شیرو ،مارال ،ستار ،زیور ،خان عمو ،نادعلی چارگوشلی ،دلاور و عبدوس ،مندلو و موسی ،مغیلان و ملک و سکینه ،(جهن و آلاجاقی و بابقلی بُندار و نجف ارباب و شَمَن ،کفتارهای بی صفت و منفور.)، لالا و شیدا ،قدیر و عباسجان و بلوچ ، زاغ عبدل ، سید تلفنچی ، ماه درویش ، اصلان و صدها نفر در این داستان همه از نقش آفرینان رمان کلیدرند . خودِ محمود دولت آبادی در وصف این افراد می گوید: « در یک یک این افراد من جان خودم را در قطره های مرکب و روی کاغذ نوشته ام. » در پایان باید اذعان کنم در طول خوانش جلد دهم پیوسته گریستم .عجب حکایت زیبایی بود روایت گل محمد .دوست دارم چند بار دیگر بخوانم. هنوز با اینکه یک هفته از خواندن آخرین قسمت کتاب می گذرد تمام داستان مانند یک واقعیت فراموش نشدنی جلوی نظرم است. حتی جلد روی کتاب هم که نمایه گلیمی بر پشت شتر است از حالت زین و یراق معمولی در جلد اول و دوم به افزودن شالی قرمز و تفنگ برنو ( نشان خون و جنگ ) بر روی همان زین در جلد نهم و دهم تبدیل می شود. پ.ن *تهیه کتاب صوتی کلیدر: برای کتاب کلیدر ، کتاب صوتی با ۱۰۰ گوینده و موسیقی کیهان کلهر تهیه شده که جلد اول این مجموعه صوتی در تابستان ۱۴۰۱ در فیدیبو منتشر خواهد شد. *اجرای سمفونی کلیدر: همچنین سوییت سمفونی کلیدر اثر محمد رضا درویشی در هشت قسمت به اجرا در آمده است. موومان های این سمفونی عبارتند از: ۱ _ سوگ نامه دشت نیشابود ۲_ پگاه نیشابود ۳_درو زمین سوزان ده ۴_پشت دروازه بیهق ۵_ رو در رویی سید رضا تربتی با گل محمد ۶_ وداع گل محمد ۷_ نعش کشتگان ۸_ خاتمه *ترانه گل ممد: ترانه گل ممد را به مادر گل ممد نسبت داده اند که واقعیت ندارد. آنچه به مرور به صورت ترانه « ننه گل ممد » معروف شده ، مرثیه ای همگانی است که از دل تمام زنانی که نسبت به این قهرمان به خون کشیده شده محلی احساس دلسوزی و محبت مادری می کرده اند ، نشأت گرفته و به نوعی حرف دل همه مردم و به ویژه مادران سبزوار است. ترانه ننه گل ممد که از سوز دل برخاسته امروز از زیباترین ترانه های محلی خراسان و آواهای فولکلور ایرانی است که توسط هنرمندان موسیقی سنتی در داخل و خارج از کشور اجرا شده و با استقبال عمومی مواجه گردیده است. *جمله آخر:* *« با کسی دوست شو که کتاب بخواند . دوستی که در سوگ گل محمد گریسته باشد و در خیالش با مارال به خواب رفته باشد.»* ایزد نگهدارتان باد @taraneheeshgh

گل‌محمد احساس می‌کند که به آخر خط رسیده و پایان کارش نزدیک است. با تلاش نافرجام یکی از اعضای حزب توده برای ترور محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران، ورق برمی‌گردد. حزب توده درتنگنای سیاسی قرارمیگیرد و از هرگونه فعالیت رسمی منع می‌شود. اوضاع سیاسی جامعه دستخوش تغییراتی بنیادین می‌شود و دهقانان رنج‌کشیده‌ای که روزی برای ایستادگی در برابر اربابان زورگو هم‌قسم شده بودند، یکی پس از دیگری شانه خالی می‌کنند. اربابان و مقامات حکومتی در نهایت موفق می‌شوند تا ناآرامی‌ها و شورش‌ها را بخوابانند نیروهای دولتی هنگ بجنورد حتی برای ازبین بردن گل ممداز یک شورشی خطرناک دیگر به نام «جهن خان» استفاده می کندکه در نهایت او به همراه اربان مزدور موفق می شوند گل محمد را ازبین ببرند. ستار نیز که برخلاف دستورالعمل‌های حزب توده، هم‌ پای گل‌محمد جنگیده بود، کشته می‌شود . پایان داستان پایانی تلخ است. با حیله و ناجوانمردی گل محمد و اطرافیانش را به قتلگاه می کشانند و سلاخی می کنند. کلیدر سرنوشت تراژدیک رعیت های ایرانی و قبایل چادر نشین را در دوره ای که سیاست زور حاکم است به تصویر کشیده و به شرح سختی ها و رنج های روا رفته بر خانواده کلمیشی می پردازد. این قهرمانان، کُردان کوچیده به روستاهای خراسان و چادر نشینانی ایلاتی اند که با گله داری و کشاورزی روزگار می گذرانند. واژگانی که در کتاب به کار رفته ( کُردی و خراسانی ) است که در کنار واژگان امروزی آورده شده اند و به شیرینی و زیبایی نثر افزوده است. دولت آبادی اندام و چهره و حالات روحی قهرمانانش را چنان واقعی و زیبا به تصویر کشیده است که تا مدتها پس از مطالعه داستان ، سیمای یک یک آنان در ذهن خواننده می ماند. حتی حالات حیواناتی مثل اسب ( قره آت) و شتر گل محمد هم دیدنی است .گویا در بیشتر اوقات چه در غمها و شادیها گل محمد با زبانش و این حیوانات با نگاهشان با او حرف می زنند گل محمد : شخصیتی است که با اینکه رعیت و ایلاتی است اما تفکر عمیق و والا دارد و خواستار عدالت است.  در نهایت به دلیل آنکه پی می برد مردم رعیت در عین اینکه طرفدارش هستند ولی ترسویند و توان مقابله با اربابان و خانان را ندارند همه را به حال خود می گذارد که بروند و خودش تنها با یاران همیشگی اش به استقبال مرگ می رود که کسی کشته نشود و خونی ریخته نشود. از مردم ترسو چه توقعی؟؟؟؟ خان عمویش در توصیف این مردم می گوید: «من به قیمت خونم این مردم را، این رعیت مردم را شناخته ام گل محمد. تو خود هم در این ایام باید دستگیرت شده باشد که با چه جور خلایقی سر و کار داشته ای. مردمی که تا بخواهی طمعکار هستند و در همان حال مثال مورچه. به کمترین رزق و روزی هم قانعند. جماعتی ذلیل و دروغگو که امید و آرزوهایشان هم مثل خودشان ذلیل و کوچکند. این جور آدم ها مرد کارهای بزرگ نیستند. پیش پای پهلوان زانو می زنند. پهلوان را می پرستند. اما خودشان پهلوان نیستند. نمی توانند پهلوان باشند. اینست که همیشه خدا چشم و دهانشان باز است تا دیگری برایشان کاری بکند!» وقتی گل محمد برای رفتن به کارزار همه را حلال کرد که بروند، خان محمد پرسید: چه اش می شود، خان عمو؟! خان عمو دود سیگارش را از بینی بیرون داد و جواب داد... *همان چه اش می شود که من و تو هم اگر جای او بودیم، همانمان می شد!* مارال : دختری کُرد کُرمانجی است که از همجنسان خود برتر است. هم از نظر زیبایی و هم غرور. او در میان کوه و صحرا بزرگ شده است و ترجیح می دهد همراه شوهرش به جنگ خانها برود. او در تصمیم گیری برای ازدواج با گل ممد نه به رضایت پدرش فکر می کند و نه به عکس العمل نامزدش. او بر خلاف قولی که به نامزدش دلاور داده عمل می کند و در اول رمان هنگام آبتنی در چشمه، احساس می کند مردی اورا دید می زند به سرعت بیرون می آید و لباس می پوشد و مرد سوار بر شترش می گریزد. اما مارال جمله قابل تاملی می گوید: « پس چرا رفت !؟» مارال برای گل محمد همسری وفادار و فداکار است. شیرو: دختری که در این رمان نقش خواهر گل محمد را دارد.مثل مارال نیست ولی طبیعتی غیر منفعل و سنت شکن دارد. با درویشی بی پول فرار می کند و ازدواج می کند و در نهایت به دلیل پخمگی و بی تفاوتی و بیغیرتی شوهرش ( به نام ماه درویش) مجبور به بازگشت به خانواده ای می شود که دیگر اورا بین خود نمی پذیرند. بلقیس: مادر گل محمد . زن مقتدرِ کلیدر که ریاست و مدیریت خانواده کلمیشی به عهده اوست. افراد خانواده به او متکی هستند و در کنار او کلمیشی، پدر خانواده دیده نمی شود. بلقیس دارای شجاعت ذاتی است و هنگام کشتن امنیه ها به گل محمد کمک می کند  و هنگام رفتن پسرانش به قتلگاه مویه نمی کند بلکه می گوید: « بر‌ه نر برای سر بریدن است. »  و سر جنازه پسرش چنین می گوید: «خوشا به مردانگی تو ای مرد مردان... خوشا به غیرتی که تو داشتی...» زیور زن اول گل محمد.

# *کَلیدر* یکی از صد کتابی که باید در طول زندگی خواند. حاشیه ای بر کتاب کَلیدر همیشه مترصد فرصتی برای خواندن کتاب کَلیدر بودم اما توفیق یار نبود تا اینکه با تاکید و پیشنهاد یکی از دوستان بسیار فهیم و ارجمندم به دنیای کَلیدر محمود دولت آبادی قدم گذاشتم. قبل از خواندن این کتاب بیشتر عشق گل محمد و مارال و شجاعتها و جوانمردیهای گل محمد به گوشم خورده بود و دیگر چیزی از محتوای کتاب نمی دانستم. همینجا عرض کنم وقتی کتاب را به پایان رساندم بیشتر شخصیت *شیخِ ادبیاتِ فارسیِ معاصر* ،«محمود دولت آبادی» را تحسین کردم که چنین ماهرانه و هنرمندانه این داستان زیبا را به تصویر کشیده است. داریوش شایگان در جلسه اهدای نشان شوالیه هنر و ادب فرانسه به محمود دولت آبادی از وی به عنوان« ابوالهول ناشناخته» یاد می کند. محمود دولت آبادی یکی از نوابغ دنیای معاصر است که پنجاه سال است نویسندگی می کند و کتاب کلیدرش در فهرست دومین رمان طولانی جهان پس از رمان معروف « مارسل پروست » به نام « در جستجوی زمان از دست رفته » قرار دارد. رمان کلیدر که در سال ۱۳۶۲ در ۱۰ جلد و ۲۸۳۶ صفحه توسط انتشارات « فرهنگ معاصر» به زبان فارسی منتشر شده  با داشتن حدود ۹۵۰,۰۰۰ (نهصد و پنجاه هزار) کلمه در رتبه دوم طولانی ترین رمان جهان قرار گرفته و دولت آبادی ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده است. کلیدر داستانی است که از روی واقعیت نوشته شده .این داستان در روستای کوهستانی كَلیدر در نیشابور و در استان خراسان رخ داده است .وقتی که گل محمدی ها اعدام می شوند محمود دولت آبادی ۴ سال داشته و از آنجایی که محمود دولت آبادی زاده بیهق سبزوار است وقتی جوان و برومند می شود این داستان را تحت عنوان کلیدر در سال ۱۳۴۸ شروع به نوشتن می کند . داستان گل محمد طی دوسال اتفاق می افتد . از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ ( سال ترور نافرجام محمد رضا شاه پهلوی ).خلاصه داستان کَلیدر چنین است که : مارال پس از دیدار پدر و نامزدش« دلاور » در زندان شهر به نزد عمه‌اش، بلقیس می رود . بلقیس و شوهرش به نام کلمیشی، سه پسر و یک دختر به نام‌های خان‌محمد، گل‌محمد، بیگ‌محمد، و شیرو دارند.خشکسالی شدید امرار معاش این خانواده را که غالباً متکی بر چوپانی است، دشوار کرده و زندگی برایشان سخت شده. قهرمان داستان گل‌محمد است  که پسر دوم خانواده است و به‌تازگی از خدمت اجباری سربازی بازگشته و شخصیتی بلند پرواز و جسور دارد. او همسری به نام زیور دارد. زیور نمی تواند برای او فرزندی بیاورد . گل محمد و مارال عاشق یکدیگر می‌شوند و گل‌محمد مارال را به همسری می‌گیرد. این ازدواج تخم دشمنی را در دل دلاور، نامزد سابق مارال، می‌کارد. داستان چنین پیش می رود که او و تعدادی از افراد خانواده برای دزدیدن دختری که دایی گل محمد ( به نام مدیار ) ، عاشق او شده و دختر( به نام صوقی ) در خانه ارباب یکی از دهات زندگی می کند و قرار است تا آن دختر به زور به عقد پسر ارباب درآید، راهی می شوند و هنگام دزدیدن دختر درگیری بالا گرفته و مدیار کشته می شود  و گل محمد که تیرانداز ماهری است حین دفاع از خود ،ارباب یا همان حاج حسین چارگوشلی را هدف قرار می دهد و او را به قتل می رساند. با گذشت داستان، تنش‌ها و کشمکش‌ها میان طایفه خانواده‌های مختلف تشدید می‌شود. می توان گفت که داستان از اینجا به بعد وارد مرحله جدیدی می شود. پس از وقوع این حادثه، دو امنیه به بهانهٔ وصول مالیات ولی در اصل برای تحقیق در رابطه با جنایت انجام‌ گرفته به محله کلمیشی ها می‌آیند.  یکی از امنیه ها به زیور زن اول گل محمد نظر سوء دارد.  این مسأله به گوش گل‌محمد می رسد و از طرفی هم گل محمد در این گمان است که مالیات بهانه ایست تا او را برای قتلی که در جریان درگیری مرتکب شده دستگیر کنند. بنابراین شبانه  امنیه‌ها را می‌کُشد و جسدشان را در چاهی مدفون می کند. و این شروع درگیری گل محمد با دولت و یاغی شدن اوست .گل‌محمد دستگیر و زندانی می‌شود، اما سرانجام به کمک ستار از زندان می‌گریزد. ستار فعال سیاسی و عضو حزب توده است که در منطقه، در نقش یک پینه‌دوز به فعالیت سیاسی می‌پردازد و در رؤیاهایش گل‌محمد را رهبر آینده و بالقوهٔ قیام مردمی خراسان و حتی ایران می‌بیند. گل‌محمد پس از فرار به‌ناچار زندگی مخفیانه‌ای را پیش می‌گیرد. گل‌محمد و یارانش به جنگ با ارباب‌ها و خان‌ها که دهقانان فقیر و عشایر را مطیع خود کرده‌اند و از آن‌ها سوءاستفاده می‌کنند می‌پردازند. افسانه‌ها پیرامون گل‌محمد و یاران مسلحش به‌سرعت در سرتاسر منطقه می‌پیچد و گل‌محمد که اندک‌اندک به چهره‌ای محبوب نزد مردم تبدیل می‌شود، در نقش قهرمان آنان ظاهر می‌شود. برای گل‌محمد دشواری‌ها تازه شروع شده‌است، دلشورهٔ حفظ قهرمانی مشکل‌تر از قهرمان‌شدن است. فشارهای روانی گل‌محمد را غرق در تردید، سراسیمه گی، سردرگمی، و تشویش درونی می‌کند.

خمر من و خمار من باغ من و بهار من. خواب من و قرار من بي تو به سر نمي شود. #مولانا #مشق_روز_تعطیل #خط_علی_پارسه
خمر من و خمار من باغ من و بهار من. خواب من و قرار من بي تو به سر نمي شود. #مولانا #مشق_روز_تعطیل #خط_علی_پارسه

هر کسی قصه‌ای دارد - دشمن کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی - غریبه کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی - دیگری کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی این را پارسال جایی دیدم و نوشتم. اغراق نیست اگر بگویم ساعت‌ها به آن فکر کردم. مرورش کردم و حالا انگار دارم یادش می‌گیرم. اینکه هر آدمی قصه‌ای دارد که ما آن را نمی‌دانیم. شاید اگر می‌دانستیم بیشتر با هم مهربان بودیم، کمتر همدیگر را شرحه‌شرحه می‌کردیم و این دنیا جای بهتری برای زندگی بود. - هر روز به آدم‌ها نگاه می‌کنم. به خطوط چهره‌شان، تکان دادن دست‌هایشان، زُل زدن‌های بی‌هدف‌شان به یک نقطه، به عکس‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنند، به چیزهایی که پشت واژه‌هایشان هست و تلاش می‌کنند پنهان‌اش کنند و من هم کمک‌شان می‌کنم که فکر کنند موفق بوده‌اند و من نفهمیده‌ام! و با خودم می‌گویم هر کدام از آنها قصه‌ای دارند که من نمی‌دانم. - هر کس زیر پوست‌اش رازی پنهان دارد، حرفی که نمی‌زند، گاهی می‌آید تا روی لب و دوباره قورتش می‌دهد. هرکس رنجی دارد که ما نمی‌دانیم، آن را پشتِ آرایش سبک یا غلیظی پنهان می‌کند، پشتِ «من خوبم، شکر»گفتنی، پشت لبخندی، پشت «حالا بگذریم، دیگه چه خبری؟»، پشت سکوت و شانه بالا انداختنی ... - دشمن کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی - غریبه کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی - دیگری کسی است که قصه‌اش را نمی‌دانی هر آدمی قصه‌ای دارد که ما آن را نمی‌دانیم. شاید اگر می‌دانستیم بیشتر با هم مهربان بودیم، کمتر همدیگر را شرحه‌شرحه می‌کردیم و این دنیا جای بهتری بود برای زندگی... @taraneheeshgh

این روزها مي توانيد کمی مهربان تر باشید، شاید کسانی که فکرش را نمیکنید تمام امیدِ و ذوقِ اول سالشان پیامی از سمتِ شماست؛ شايد بارها خواسته اند برايتان پيام بفرستند ولي خاطره آخرين برخوردتان مانع آن شده است ،مرور كنيد خاطراتتان را ،آنها يك سال در انتظار بوده اند ،تمام روزها،تمام مناسبتها و تمام ايام خاص چشم به راه شما مانده اند تا شايد يادي از آنها كنيد و حالا بزرگترين تحول طبيعت و نو شدن سال ،آخرين اميد آنهاست ... دریغ نکنید! شاید هنوز فرصتی باشد برایِ شروع دوباره همانطور که بعد از سرمای استخوان سوز معجزه ای به اسم بهار در راه است... همانگونه كه طبيعت فرصت رويش دوباره به شاخه هاي خشك مي دهد،شما هم مهرتان را از كساني كه دوستتان دارند دريغ نكنيد و مجالي دوباره بدهيد ،بگذاريد دوباره دلها جوانه بزند ، حالا كه خانه ها را تكانده ايد دلتان را هم بتكانيد،حتما چيز با ارزشي مي يابيد كه يك سال از آن غافل بوده ايد و گوشه اي خاك خورده است ، دستي روي سر و روي آن بكشيد و غبار كدورت را بزداييد ، معطل نکنید! اگر اين همه انتظار كشيده و به پايتان مانده حتما احساسش جنس نابي بوده ، يادتان باشد آدم ها همه سنجاق هایی دارند که به زندگی وصلشان میکند، حالیشان میکند که به این زندگی چقدر وابسته اند... شايد شما هم سنجاق وصل كسي به زندگي هستيد دل تکانی تان که تمام شد برای خودتان آرزوهای خوب کنید و خود را آماده کنید برای اتفاقات قشنگ.. #علي_پارسه

بعد از ظهر آخرین روز سال یه جوری دل آدمو میلرزونه... که چه زود لحظه ها دقیقه می‌شوند دقیقه ها ساعت... وساعت ها روز... وروزها هفته... وهفته ها ماه وماه ها سال.... وچه زود تقویم برگ برگ خودش را تقدیم می‌کند چه سال را تحویل بگیریم چه نگیریم .... انگار همین دیروز بود نویهِ پارسال اتو خورده و قشنگ خودشو تنِ عمرمون کرد..‌. وما چه زود فراموش میکنیم که چه تند مسیر بودن را در گذریم... میخواستم بگم مهربونیهاتون مثل یک سمفونیِ بتهُووِن...جذابیت داره همونقدر دلچسب و دلنواز پس دریغ نکنید_ صدای گرمتون رو مثل شراب ناب در لاله ی گوشهامان بریزید و حس دلبرانه ی بودنتون رو به خلوت دلهایی هدیه کنید..‌ که شاید هیچکس بیادشون نیست این روزها علیرغم عید بودنشون یه حزن سنگینی رو دل بعضی ازآدما میزارن اونهایی که تنهاییشون این روزها بیشتردرد میگیره وزخم بی کسی شون لبخند میزنه و به مرهمِ یک سلامِ گرم تسکین می‌گیرند... عزیزان دل این روزها مثل بهار در رگ وریشه ی هم نشاط بریزیم لبخندهامون رو از هم دریغ نکنیم برای هم بهترین ها رو آرزو کنیم وصمیمانه برای هم دعا کنیم که خدایا دل همه رو شاد بفرما.... عصرتون ناب و دلنشین پیشاپیش سال نو مبارک

با من بیا ... من و تو سیاوشان مرزهایِ مکدّرِ سالوسیانِ قرن هایِ خون و جنونیم؛ آتشِ آتش گردان هایِ بی محورِ زمانه یِ بس کور ...🔥 دست هایم را بگیر باید که بگذریم؛ از کپه کپه هایِ این اتشِ سوزان؛ 🔥 شاید که بشکفیم،  در باورِ خاک آب، آتش... بگذار  تا که از تاک هایِ سبزِ یقین؛ انگورهایِ سالیانِ بی باور مست شوند و زمهریرِ این همه سالِ بی بهار در گرمایِ شراره هایِ سرکشِ امید گلستان شود! زردی و اندوه و دردِ سالیانِ بی بهار از تو؛ سرخی و امید و عشق و شور و شوقِ رویشِ سبز بهاران از من!! چهارشنبه سوری مبارک 🔥🔥 @taraneheeshgh

سفر بخیر اسفند! کوله بارت را بستی؟ چیزی را فراموش نکرده باشی! مثلا خاطره ای، دردی، غمی! حواست باشد همه را برداری، دِر چمدانت را محکم  ببندی! فروردین دارد می آید! میدانی که چمدانش سبک است پر از شکوفه! وقتی رسید می‌خواهم وصلشان کنم روی درخت های حیاط! می‌خواهم بهار را دل انگیز کنم.. عشق را نشانش بدهم، قدم زدن زیر باران، آن هم دو نفره، شانه به شانه را یادش بدهم.. به بهار بفهمانم سه ماه فصلش باید دوست داشتن باشد، پر از روزهای خوب، پر از قرارهای عاشقانه... اسفند جان بودنت کافی است وقتت تمام شده! بو کن! بوی سمنو می آید بوی سنجد! بوی پول های تا نخورده ی لای قرآن! معطل نکن پستت را تحویل بده بهار پشت در است!

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب #حافظ #مشق_روز_تعطیل #خط_علی _پارسه
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب #حافظ #مشق_روز_تعطیل #خط_علی _پارسه

هنر اگرچه نان نمی شود، اما شراب زندگی است. 👤#ژان_پل_سارتر @taraneheeshgh

چشمای پیروز رو که توی عکسای وایرال شده ی امروز میبینم، تماما یاد این شعر نزار قبانی  میفتم که میگه: "خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقیِ تو ساخته اند! پرالتهاب، اندوهگین، خسته، زیبا..." @taraneheeshgh