دَِلَِدَِاَِدَِهَِگَِــاَِنَِ🖇🫀
رفتن به کانال در Telegram
بسماللهرحمانرحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد و نظریات شما عزیزان قابل قدر است میتوانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال
نمایش بیشتر351
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
احترام، 🫶
لطف نیست
بخشی از اصالته!😌
کسی که با همهی بیمعرفتیات
بازم حرمتت رو نگهمیداره،
نه وظیفشه
نه محتاجته
نه ازت حساب میبره،
از اصالت و بزرگیشه!
انسانهای بزرگ
هرگز اصالتشون رو زیرِ پا نمیذارن🫰🏻✨
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
بار الها!
به برکت این روز های مبارک رمضان؛ مشکلات و گرفتاریهای مردم ما را برطرف کن.
فقر و تنگدستی را از بین ببر.
صلح و امنیت را در سرزمین ما برقرار ساز.
دلهای ما را به هم نزدیک کن و کینه و دشمنی را از میان ما دور گردان.
بیماران ما را شفا بده، قرضداران را نجات بخش و دلهای غمگین را شاد گردان.
ای پروردگار مهربان! دعاهای ما را در این لحظههای مبارک بپذیر و بر ما و بر جامعه ما رحمت و برکت نازل فرما.
آمین یا رب العالمین.
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
•| هنوزم نرخ قول ما🤭
•| از قسم خیلیا بیشتره🖐🏻🙂
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
...
«كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ» {طور / ۲۱}
و هر انسانی در گروِ اعمال خویش است.
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا...
- سعدی
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۷
الطاف : صحی است برو خداحافظ که کار دارم
آرزو : خداحافظ
موبایل ره قطع کده رفتم خوده تیار کدم با مادرم رفتیم خانه تبسم شان....دروازه ره تک تک زدیم که عمه هاجره ام دروازه ره باز کد
هاجره : او هووو چشممم روشن کی ره میبینم
بیایین داخل
با عمه ام سلام علیکی کده داخل خانه رفتم که تبسم پیش رویم آمد از آمدنم تعجب کده بود
تبسم : مادر ای آرزو است یا چشم های مه مشکل پیدا کده؟؟؟
هاجره : ههههه ها آرزو است خانه عمه جانش آمده...
آرزو : پس کاش وقت عروسی میکدی که تره زود زود خانه خود میدیدم اگر نی ده خانه خودتان که بودی کجا می آمدی...
آرزو : اینه حالی خو آمدم هههه بیا بغلم که زیاد پشتت دق شده بودم
خانه رفته با تبسم قصه داشتم که عمه هاجره ام گفت
تبسم : او دختر بخیز چای بیار آرزو نو آمده گریختنی خو نیست ههه
آرزو : تبسم رفت چای آورده دوباره پهلوی مه شیشت
تبسم : خو آرزو قصه کو همرای الطاف یازنه خوب شدی یا نی؟
آرزو : به طرف مادرم شان دیدم که مصروف قصه خود استن تبسم یک گپ ره برت میگم ولی به کس نگویی ، اول میخواستم ای گپ ره به الطاف بگویم خو تو دوست صمیمی ام استی خوب است برم مشوره بتی تبسم .....
تبسم : آرزو بخدا میزنم ات زیاد حاشیه نرو اقدر تبسم تبسم هم نگو ، بگو دگه چی گپ است وی دلم آب شد بیخی
آرزو : تبسم مه هم عاشق الطاف شدیم
تبسم : جدی؟؟؟؟
آرزو : هممم...بعد از ختم بی بی جانم حس های نسبت برش پیدا کده بودم کم میفهمیدم که چی حسی است ولی خوده به نفهمی میزدم
ای گپ ره گفتم که تبسم یک چوندی محکم مره گرفت که صدایم بلند شد
هاجره : چی شد قند عمه؟
آرزو : چیزی نی عمه جان چیزی نی...
مادرم شان دوباره مصروف قصه شدن
— خاک ده سرت شوه تبسم افگارم کدی.....
تبسم : خاک ده سر تو شوه آرزو ، چند ماه پیش ای گپ شده بود مگم همقدر نمیشد که بر مه یک مسج کده و ای گپ ها ره میگفتی....باز خوده بر مه دوست صمیمی هم میگی مه لوده هم ده ای چند ماه ناحق بر تو جگر خونی میکدم قصد همقه جگر خونی که بخاطر تو کدیم ره پس میگیرم
آرزو : ههههه بخدا فرصت نمیشد که بگویم یعنی میترسیدم که همرای تو ده باره الطاف مسج کنم و الطاف سر مه بفهمه و مسج هاره خوانده بیاب شوم...
تبسم : خو خیر گمکو ایره بان بگو که چی وقت از حس ات برش میگی؟
هاجره : آرزو بچیم بخو چای ته که سرد میشه تبسم میمانیش یک دقه که چای خوده بخوره یا نی
آرزو : تبسم از جای خود بلند شده چای و میوه خشک ره ده پتنوس ماند و دست مره گرفته گفت
تبسم : مادر مه همرای آرزو ده اتاق خودم میرم اونجه چای میخوره
هاجره : یارا از دست تو دختر خو کسی روز نداره میرقصانی مردم ره ههههه صحی است برین همونجه که راحت باشین
آرزو : همرای تبسم به اتاق خودش رفتیم که تبسم دروازه ره بسته میوه خشک ره یک گوشه ماند
تبسم : تو بیا بشین که گپ بسیار جالب است خوب شد خی آمدی اگر نی چی رقم خبر میشدم
آرزو : کتره نگو
تبسم نمیفهمم از حسم برش بگویم یا نی ، میترسم که ازم دور شده نره...
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۶
آرزو : حلوا پخته شد و همرای مادرم یکجای صبحانه میخوردم چشمم به تاق خانه خورد که کتابچه مانده گی بود دوباره مصروف خوردن شدم که یادم آمد.......دوباره سر مه بلند کده چشمم به طرف کتابچه مانده به فکر رفتم.....
خدایا ای دفه خو کتابچه خاطرات مه همرایم ناوردیم.....هیچ وقت بدون ازو خانه مادرم نمی آمدم چون میترسیدم که به دست الطاف نفته...
چرا یادم رفت او خدا.....اگر الطاف الماری مه ببینه و نوشته های مره بخوانه چی......چون ده او کتابچه درباره الطاف هم نوشته کدیم که دوستش دارم......خدایا چی میشه الطاف متوجه نشه لطفاً.......نی نمیشه الطاف به لوازم شخصی کسی بدون اجازه دست نمیزنه........تو چی میفهمی شاید الماری تره دیده بخوانه.......یا شاید نخوانه......اففففف خدا دیوانه میشم....
عزیزه : آرزو بچیم چرا نمیخوری یا به دلت پخته نکدیم؟
آرزو : هممم؟ ....نی نی مادر جان مزه دار است بسیار خوبش پخته کدین میخورم
بلاخره از فکر بیرون شده خوده تسلی دادم...
الطاف اتو یک آدم نیست که به لوازم شخصی کسی دست بزنه......نی نمیخوانه دلت جم....
صبحانه ره خوردم ظرف هاره ششته و با مادرم شیشته قصه میکدم که گفت
عزیزه : آرزو بچیم خانه عمه هاجره ات میری که ببرم ات
آرزو : امروز؟؟؟؟ ها چطو نمیرم مادر جان چقدر دیر شده تبسم ره ندیدیم دق شدیم پشتش
عزیزه : صحی است بچیم خوده تیار کو مه تا او وقت به پدرت زنگ میزنم
آرزو : مه هم به الطاف زنگ بزنم ببینم اجازه میته
رفتم به اتاقم به الطاف زنگ زدم
همو وقتی که الطاف موبایل مه شکستانده بود دگه برم اجازه نمیداد تا موبایل استفاده کنم ولی دو هفته بعد از ختم بی بی جانم بعد از زیاد عذر و زاری که برش کدم جگرش خون شده دوباره برم موبایل گرفت
— بلی سلام الطاف خوب استی
الطاف : علیکم سلام سَوز
آرزو : الطاف میشه همرای مادر به خانه عمه هاجره ام برم......اجازه میتی برم؟؟
الطاف : برو آرزو مه مشکل ندارم......مقصد شب نباشی
آرزو : نی نمیباشم دیگر پس میایم همرای مادرم
الطاف : صحی است برو.....راستی آرزو باز چی وقت خانه میایی که پشتت بیایم
آرزو : تا روز پنجشنبه استم
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۵
بعد ازی که آرزو ره خانه شان رساندم مستقیم رفتم پهنتون از پهنتون رخصت شده خانه آمدم
غذا خورده زود بالا به اتاقم آمدم
کارهای دفتر ده ای چند روز باز دوباره زیاد شده بود هیچ فرصت نمیشد که برم پایین پیش مادرم شان بشینم مصروف اصلاح و امضای اوراق بودم که رنگ قلمم خلاص شد
— ده همی وقت باید خلاص میشدی توبه....
چهار طرف ره دیدم که چشمم به الماری آرزو خورد چون وقت های که مکتب میرفت قلم و کتابچه خود ره به الماری میماند از جایم بلند شده و به طرف الماری رفتم بین قلم هایش قلم به رنگ سیاه میپالیدم که بلاخره یافتم قلم ره گرفته دروازه الماری ره بسته میکدم که چشمم به یک کتابچه گلابی خورد که از لحاظ قواره مقبولتر و دیزاین دار تر بود کنجکاو شده از سر کتاب هایش گرفتم فکر کدم شاید کتابچه مکتبش باشه...
خواستم یکبار خط شه بیینم که چی رقم است صفحه اولش ره باز کدم که نوشته بود(دختری در آرزوی پرواز🕊) با خواندن ای جمله بیخی کنجکاو شدم کتابچه ره به دستم گرفته دروازه الماری بسته کدم رفتم دوباره ده جایم شیشتم صفحه دگه شه دور دادم نو میخواستم بخوانم که زنگ موبایلم بلند شد
الطاف : بلی سلام ریس صاحب
ریس : علیکم سلام الطاف چی کدی اسناد هاره تا کجا امضاء و اصلاح کدی خلاص شدن یا نی؟
الطاف : نی ریس صاحب هنوز مانده نیم اش را امشب خلاص میکنم نیم دیگرش را فردا
ریس : فردا نمیشه الطاف شریکم برم زنگ زده بود که تا صبح باید خلاص شوه نمیفهمم کدام کار عاجل برش پیش شده گفت باید فردا برم بیاری
الطاف : مگم ریس صاحب تمام اوراق ره بر مه دادین مه فکر کدم دو روز وقت دارم اگر نی مه تمام شه نمیگرفتم تا صبح نخاد خلاص شون
ریس : ببین الطاف میفهمم بچه با استعداد و زحمت کش استی از عهده اش برآمده میتانی تا صبح باید خلاص شوند
الطاف : ......صحی است ریس صاحب
موبایل ره قطع کده محکم سر میز انداختم بی اندازه اعصابم خراب شد
حالی کی ایناره تا صبح اصلاح کنه چی وقت خلاص خاد شد کاش آرزو میبود که همرایم کمک میکد اففففف
آرزو گفتم یادم از کتابچه اش آمد به طرف کتابچه دیدم چون فعلاً کار داشتم خوانده نتانستم ولی خیلی کنجکاو بودم که چی ها نوشته پیش ازی که آرزو دوباره خانه بیایه باید کتابچه ره بخوانم....حتماً باید بخوانم
(آرزو)
صبح از خواب بیدار شدم که مادرم به جای خود نبود بلند شده رفتم صالون که اونجه هم نبود مستقیم رفتم آشپز خانه که کدام چیز پخته میکد رفتم از پشت بغل شان کده و بوسیدم اش که مادرم وارخطا شد
عزیزه : وی بچیم ترساندیم ، مه گفتم کی بود
آرزو : مه بودم عزیز جان هههه چی پخته میکنی؟
عزیزه : به دخترم حلوا پخته میکنم صبحکی پدرته گفتم برت جلبی هم بیاره که خوش داری
آرزو : اوخخخ صدقه مادرم شوم که مره اقدر دوست داره
عزیزه : یکدانه استی دگه دوستت نداشته باشم
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۴
(آرزو)
یک شب به اتاق شیشته بودم مادرم شان یادم آمد چون دیر شده بود خانه مادرم نرفته بودم پشت شان دق شده بودم پیش الطاف رفتم که مصروف ورق های دستش بود یک قسم اعصابش خراب معلوم میشد مثل که کدام کار به میل دلش پیش نرفته...
آرزو : الطاف...
که الطاف سر خوده بلند کده منتظر به مه می دید
— اجازه میتی که یک چند شب برم خانه مادرم شان دیر شده نرفتیم دق شدیم پشت شان
الطاف چند دقه طرفم دیده گفت
الطاف : صبح نمیشه آرزو کارهای دفتر زیاد شده صبح ناوقت میایم از دفتر ، دگه صبح باز میبرم ات
آرزو : خیره اگر تو کار داری حسام ره میگم مره ببره
الطاف : حسام صبح پهنتون میره بعد از اونجه همرای پدرم شرکت میره همی ره بان باز خودم دگه صبح میبرم ات
آرزو : خیره حسام که از شرکت آمد میگم مره ببره با ختم گپم الطاف طرفم با قهر سیل کده گفت
الطاف : آرزوو میگم که خودم دگه صبح میبرم ات به خاطر چی اقدر شله گی داری....صبح چی گپ است که از پیشت قضا میشه یا فرض است که صبح بری؟؟؟؟؟
آرزو : با ای رقم گپ زدن الطاف گریه ام گرفته بود به جوابش هیچ چیز نگفته مستقیم رفتم سرتخت و خواب شدم...
صبح از خواب بیدار شده پایین رفتم امروز هم مثل روزهای دگه خسته کن تیر شد دیگر شد تک تک دروازه شد رفتم باز کدم که دیدم الطاف بود و از وظیفه وقت آمده بود ولی دیشب گفت که پهنتون هم نمیره به دفتر کار داره و ناوقت میایه از آمدنش به ای وقت تعجب کدم
الطاف : علیکم سلام..
آرزو : وی میبخشی سلام فکرم نشد مه گفتم که...
الطاف : نفس بیگی آرام مه خو زود محکوم ات نکدم ههههه
آرزو : ......
داخل خانه رفتیم الطاف به خاله عایشه سلام داده بالا رفت که چند دقه بعد مره صدا کد رفتم بالا که گفت
الطاف : تیار شو که ببرم ات خانه تان
آرزو : حالی؟
الطاف : مگم دیروز خودت شله گی نداشتی که میری
آرزو : ها چرا مگم....
الطاف : خو تیار شو دگه امروز از خاطر تو کار و بار مه مانده آمدم که نفسک مه ببرم خانه شان....چون دیشب سرش قهر شدم ازو خاطر....
آرزو : ازی که الطاف برم بیش از حد توجه میکد خوش شدم و همی کارهایش مره عاشق خود ساخته بود و با ای گپ هایش قند در دلم آب میشد زود رفتم تیار شدم و الطاف مره خانه ما رساند خودش چند دقه شیشته و رفت عمر با امیر نبودن جای مهمان بودن...
نو بجه شب بود همرای مادر و پدرم شان شیشته بودیم که دروازه تک تک شد
آرزو : مه میرم پدر جان شاید عمر شان باشه
عظیم : نی بشین بچیم ناوقت شب است خودم میرم
آرزو : پدرم و امیر از وقتی عروسی کده بودم رابطه شان همرایم بسیار خوب شده بود شاید از پیش شان دور شده بودم و قدرم سر شان آمده بود
ولی عمر نی....همو رقم که وقت همرایم بود حالی هم است ، امیر شان آمدن به امیر قول دادم که سر مه بوسید ولی عمر فقط یک قول داد هیچ به صالون هم نشیشت و مستقیم بالا رفت از کارش تعجب نکدم بلکه برم عادی شده بود....
عظیم : آرزو بچیم عمر ره خو میشناسی خانه ما که آمدی هیچ کارشه به دل نگی
آرزو : نی پدر جان به دل نمیگیرم
همرای پدرم شان چند دقه دگه هم ششته بودم و بلند شده رفتم به اتاق خودم جایی که هر بار میرم خاطراتم با بی بی جانم دوباره زنده میشه به یاد بی بی جانم و خاطرات گذشته اشک ریختم که مادرم آمد
عزیزه : بچیم تا حالی خواب نشدی جان مادر
آرزو : مادرم نزدیک آمده متوجه گریه مه شد
عزیزه : بچیم چرا گریه میکنی.....از خاطر بی بی جانت.....گریه نکو بچیم کلگی همی راه ره داره هیچ کسی پاینده نیست
آرزو : اشک های مه پاک کده و سر مه سر زانوهای مادرم ماندم
— مادر هر شب که مه خانه ما میایم تو هم پهلوی مه خواب شو روزهای که ده خانه خودم میباشم پشتت دق میشم و یادم میایی
عزیزه : بچیم هر وقت دق شدی بیا بیزو هر چی بگویی الطاف همتو میکنه.....
راستی بچیم چیزی کم هفت ماه از عروسی تان میشه چرا طفل نمیارین....زن کاکایت خویش و قوم مره طعنه میتن میگن البت دخترت مشکل داره ببرش پیش داکتر
آرزو : بان بگوین مادر ده قصه گپ مردم نشو اصلاً مردم ره به زندگی کسی چی غرض ، هر کس متوجه زندگی خودش باشه ، ضرورت نیست که تشویش مره کنن....گناه شان نیست اونا بیکار مانده دگه مصروفیت ندارن پشت هر کی که دل شان خواست گپ میزنن
عزیزه : بچیم گپ مردم هم خو خیر مگم چی وقت به زندگیت سر و سامان میتی حالی خو همرای الطاف عروسی کدی دگه چاره نداری مجبور هستی همرایش بسازی
آرزو : از ای که مه عاشق الطاف شدیم و حالی همرایش خوش استم نخواستم به مادرم بگویم
چون میخوایم اولین نفر به خود الطاف بگویم
از جایم بلند شده گفتم
— مادر جان مره خواب گرفته خواب میشم
عزیزه : سیس بچیم صبر مه جایته جور کنم
آرزو : نی مادر جان بانین مه خودم میکنم
جای خوده پهلوی مادرم انداخته و خواب شدم و چقدر دیر شده بود که به آغوش مادرم نخوابیده بودم...
(الطاف)
@ALTAF_EHSAN
