دلارای 🖤
پارت اول👇 https://t.me/c/1352085349/65 دلارای ماتیک مرگ ماهی گرگاس بزودی: رقصِ هما
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام دلارای 🖤
کانال دلارای 🖤 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 113 645 مشترک است و جایگاه 127 را در دسته کتب و رتبه 2 601 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 113 645 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 04 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -2 235 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -124 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.53% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 19.84% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 876 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 22 553 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“پارت اول👇
https://t.me/c/1352085349/65
دلارای
ماتیک
مرگ ماهی
گرگاس
بزودی: رقصِ هما”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 05 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
| 2 | - آخ... آرومتر... پسرت الان با خواهرم تو اتاقه!
با دستش سینمو محکم تو دستش گرفت و زیر گوشم نالید
- بیشرف خواستنی... وول نخور دارم ارضا میشم!
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدای نالههام به گوش خواهرم و نامزدش نرسه. حاجسعید گوشمو گاز گرفت و گفت
- پاهاتو دور کمرم بپیچ عسلم... میخوام کل آبمو بریزم تو و.اژنت.
با بیحالی پاهامو تکون دادم که توم آتیش گرفت... ناله مردونهای کرد
- به نظرت وقتشه پسرم داداش بشه؟ آه... باز کن دوباره ب.کنمت...
بوسهای به پیشمونیم زد و...
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
پدر و پسر عاشق دوتا خواهر میشن و هر شب...🤤🔞 | 917 |
| 3 | یه آقاسید غیرتی و هات داریم که دلش ضعف میره برای تن توپر و سفید خواهرزن پسرش بعد از سالها تجرد...!🤭🥹🤣 | 1 189 |
| 4 | - آخ... آرومتر... پسرت الان با خواهرم تو اتاقه!
با دستش سینمو محکم تو دستش گرفت و زیر گوشم نالید
- بیشرف خواستنی... وول نخور دارم ارضا میشم!
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدای نالههام به گوش خواهرم و نامزدش نرسه. حاجسعید گوشمو گاز گرفت و گفت
- پاهاتو دور کمرم بپیچ عسلم... میخوام کل آبمو بریزم تو و.اژنت.
با بیحالی پاهامو تکون دادم که توم آتیش گرفت... ناله مردونهای کرد
- به نظرت وقتشه پسرم داداش بشه؟ آه... باز کن دوباره ب.کنمت...
بوسهای به پیشمونیم زد و...
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
پدر و پسر عاشق دوتا خواهر میشن و هر شب...🤤🔞 | 1 191 |
| 5 | _ جرم دادی!
دخترک جلو آینه با اخم ایستاده بود و باسنشو چک میکرد
ساواش با جدیت پچ زد
_ برو بیرون توله، دارم برگههاتونو تصحیح میکنم
لادن بهتزده جلو اومد
_ منو نندازی!
_ افتادی، پنج شدی
لادن صدا بالا برد
_ من دوستدخترتم مَرد! بهخودت بیا!
ساواش محکم گفت
_ یه راند دیگه، بهجای ۱۰؟
لادن دستشو روی باسنش گذاشت و نالید
_ از پشت نه از پشت نه
_ از جلو فوقش ۸ بدم!
صدای جیغ لادن بلند شد
_ عوووووووضی
_ پس به توافق رسیدیم! به شکم بخواب رو تخت!
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0 | 1 |
| 6 | _ استادت طوری جرت داده نمیتونی حتی برای امتحان بشینی رو صندلی!
بغض کرده نالیدم
_ آروم ساواش! همه تو دانشگاه فهمیدن باهات خوابیدم! حراست بفهمه دانشجویی با استادش سکس داره بیچارشون میکنه
به سالن تصحیح برگهها اشاره زد
_ بیا دنبالم، ببینم یاد گرفتی بخوریش یا نه! اگر خواب بخوری جلوی خودت برات ۲۰ ثبت میکنم!
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0 | 1 |
| 7 | _ بدم میاد هنوز ارضا نشدم بیهوش میشی
دخترک با بغض شورتشو درآورد
ساواش ادامه داد
_ صبح باید شهریه رو واریز کنم مگه نه؟ اگر پرداخت نشه اخراج میشی
چونه ظریف دخترک رو چنگ زد و ادامه داد
_ امشب از حال بری خبری از شهریه نیست!
لادن بی حال روی تخت دراز کشید که ساواش غرید
_ این باند چیه؟
بغض کرده پچ زد
_ دیشب خیلی بد گاز گرفتید، خونریزیش قطع نمیشه استاد
ساواش با عذاب وجدان دندون روی هم سایید و خواست بیرون بره تا با دارو برگرده که دخترک از تخت پرید و جلوی پاش زانو زد
_ نه... توروخدا نرید... میتونم! هرجور بخواید تحمل میکنم فقط شهریمو پرداخت کنید
https://t.me/+CFIZjQbWrlw3MDZk | 1 |
| 8 | -نزن، بخدا یه بار دیگه بزنی، خودمو میکشم.
نیشخندی زد و دوباره و محکمتر کمربندش رو روی پاهام کوبید
-تو اگه عرضهی خودکشی داشتی، همون شب اول که فهمیدی جای داداشم، عقد من شدی خودتو میکشتی!
خم شد روی تن کبود و زخمیم و بیرحم گفت:
-تو هم مثل اون بابات، عرضهی هیچکاری رو نداری! جفتتون بیعرضه و نفرتانگیزین.
وحشیانه توی شکمم کوبید و غرید:
-همینجا میمونی تا باباجونت بیاد تسویه حساب کنه، بعد طلاقت میدم.
عقب که رفت، چاقو رو روی دستم گذاشتم و...
https://t.me/+FRxggeJg0oVmN2Nk
انتقامی ❌ | 643 |
| 9 | _ الهی قربون سینههای کوچکت برم که اینطوری خونی شده
دخترک بغض کرده نالید
_ خیلی بد چنگشون میزنید استاد! صبح از درد گریه کردم
ساواش دست دخترک رو که فرم مدرسه به تن داشت کشید و روی پاش نشوند
آروم زمزمه کرد
_ الان میخورمشون دردت آرومشه عروسک
https://t.me/+CFIZjQbWrlw3MDZk
استادش هرشب ممههاشو سیاه و کبود میکنه جوری که دختره بیحال میشه🔞📚 | 1 |
| 10 | sticker.webp | 1 502 |
| 11 | ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂
کلکل پدر و پسر سر زنبابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹
این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂
#پارتواقعی
#آینده
- روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که...
میرسعید عصبی پایش را تکان میدهد.
- مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت...
کفری شده پس سر پسرش میکوبد.
- ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه.
سبحان سرتقانه گردنش را تاب میدهد.
- همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم.
پسرک تکهای پرتقال سمتم میگیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم میگذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب میزند
- قربون نینیمون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه...
با محبت به سبحان نگاه میکنم. پسری که پنجسال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه میدونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد.
با حرکت بچه ذوق زده لب میزنم
- وای حرکت کرد!
پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله میکنند. هول شده جیغ میکشم و دستم را دور شکمم میپیچم.
حاجخانوم گوش جفتشون را میکشد.
- چتونه بچه ندیدهها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش!
میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم مینشیند. دست خودم نیست که کمی بینیام چین میخورد. کاش به حمام میرفت.
دستش را آرام روی شکمم میگذارد.
- جانِ بابا، وروجک... تکون میخوری... قربونت برم؟!
با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش میشود. لعنت به این هورمونها که بغض میکنم و اشکهایم تند تند پایین میچکد.
میرسعید هول شده نگاهم میکند.
- بسم الله باز چی شد؟!
پیراهنش را بالا میکشد.
- بو میدم؟
با گریه سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
- چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه...
با شانههای افتاد نگاهم میکند.
- نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم.
لب برمیچینم... دست خودم نیست که مینالم.
- نههه... اینجوری با احساس نگفتی...
مرد بینوا دستش را عقب میکشد و اینبار سبحان دستش را روی شکمم میگذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری میچرخد و سبحان جیغی از سر شادی میکشد.
- ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه!
میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان میکوبد و سمت اتاق خوابمان میرود.
- آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو میخوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب میموندم🤤😂😝😂😂
اینجا یه حاجی بازاری داریم که پیر نیست ولی از بس آقااااست که ریش سفید یه راسته بازاره😎🤩
میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم.
عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو میخواد😍🥹😭
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤 | 1 654 |
| 12 | -گردنت کبوده مادر....
دخترک برق گرفته با خجالت نگاه حاج خانوم کرد.
-ای وای کجاش...؟!
عمه فرشته نگاهی به دست پاچگی دخترک کرد و موهایش را کنار زد و گفت: ایناها اینجای گردنت...
و جایی میان گردنش دست گذاشت...
رستا دستش را بالا کشید و آرام لب زد: اینجا...! آهان خورده به در کابینت...!!!
ابروهای حاج خانوم بالا رفت: بیشتر بهش میاد که خورده باشه به دهن امیرم..!!!
دخترک وا رفت و در آنی سرخ شد.
حاج خانوم خندید...
رستا با شرم برای آنکه رفع و رجوع کند، گفت: ا.. اشتباه... می کنین... خورده... به... در... وای...!!!
حاج خانوم چشم درشت کرد: مطمئنی مادر؟! اخه این کبودی خیلی عمیقه... بیشتر بهش میاد جای مک عمیقی باشه که خون مرده شده تا ضربه ای چیزی...!!!
رستا لبش را گزید.
چیزی تا گریه کردن راه نداشت که با درماندگی گفت: خیلی تو چشمه...؟!
فرشته خانوم خندید و با برق چشمانش گفت: بیشرف از عمد اینجوری عمیق کبود کرده که مالکیتش و نشون بده... عین باباش آتیشش تنده...!!!
دخترک ناباور گفت: یعنی حاج یوسف هم خشنه...؟!
فرشته خانوم نخودی خندید و با برقی تو چشماش دست روی دست رستا گذاشت و گفت: خدا بیامرزه مادرشوهرم رو... اونم می گفت پدر شوهرم توی سکس زیادی خشن بوده که انگار این ژن موروثی دست به دست چرخیده و از پدر به پسر رسیده...!
رستا بیچاره وار گفت: حاج خانوم انگاری امیر طبعش داغ تر و تندتر از پدرشه... بعد هر رابطه تا دو روز نمی تونم راه برم...!
حاج خانوم لبش را گزید و رویه لباسش رو پایین درآورد و سینه های درشت کبودش را نشان عروسش داد و گفت: ببین حاج یوسف با اینکه سن و سالی ازش گذشته اما توانایی جنسیش هیچ فرقی نکرده... جوری به جونم میفته که دیگه از بی نفسی غش می کنم...
رستا با دیدن کبودی روی سینه اش، لب هایش مات شد و خواست حرف بزند که حاج یوسف و امیر یل وارد شدند و با دیدن انها و لکه های خون مردگی روی تنشان....
https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk
https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk
https://t.me/+NaIMoDY-4DRlNjdk
مادرشوهره از خصوصیات حاج اقاشون میگه که چقدر خشن دوست داره... 😂😂😂
بیشرف پسرشم عین باباش توی سکس وحشیه... 😂😂😂😂 | 602 |
| 13 | #دَلَــــــــجْ🍁
#پارت۲۴
نگاهم به بیبی چکی که زیر کیفش بود انداختم
دوتا خط قرمز
ـ مگه تو مجرد نیستی سارا؟
خندید بلند و ممتد...نه یه خنده از سر خوشحالی...
یه خنده پیروزمندانه...
ـ نه...محرم شدیم...ولی بین خودمون..دوتایی...
محرم شدیم بین خودمون؟!
یه حس خوره مانند افتاد تو جونم..
چرا؟؟ به من چه دختر عمه ی شوهرم حامله س اونم وقتی کسی خبر نداره...
ـ خودتو کی؟؟ بچه مال کیه؟
چشمهاش مستقیم توی چشمام نشست...
ـ فکر نمیکنی خودت بهتر از هر کسی جوابشو بدونی؟
منظورش چی بود؟
سرمو تکون دادم
ـ نه...
اومد نزدیکتر...
ـ این همون بچهایه که تو نتونستی برای بامداد بیاری...
با اون لبخندی که دیگه نمیخواست قایمش کنه جوری با کفشای پاشنه بلندش قدم به قدم بهم نزدیک میشد که انگار داشت نوک پاشنه های تیزشو تو قلب من فرو میکرد
اصلا من چم شده بود؟؟
ـ از حدت نگذر..به بامداد چه ربطی داره؟
_ربطش اینه که بامداد پدر بچه ی منه...
یه آن دنیا دور سرم چرخید و بیبیچک از دستم افتاد روی زمین و ناباور گفتم:
_چرا داری دروغ میگی؟
سرشو کج کرد...
ـ از خودش بپرس...
خودش؟؟
حرفاش تو گوشم پیچید
"اجازه بده زن بگیرم"
"من عاشق بچه م.."
"خودخواهی پناه"
"دوست داشتن همه چیز نیست"
دوباره و دوباره که دیگه نتونستم اون حجم از صداها رو تحمل کنم
داد زدم از ته دلم شاید از این خواب مسخره بیدار بشم
ـ سارا...گمشو از خونه ی من بیرون..
با ناز موهای کوتاه شرابی رنگشو پشت گوشش فرستاد
ـ یک ماههام پناه...نمیخوای بهم تبریک بگی؟
یک ماه؟؟
از وقتی که بامداد دیگه از اجازه حرف نزده بود؟
سارا دستش رو روی شکمش کشید و گفت:
ـ بامداد خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردی تصمیمشو گرفته بود..فقط میخواست بدون عذاب وجدان با من باشه...که تو جنبه ی احترامشو نداشتی و رد کردی اجازشو...ما هم بین خودمون یه صیغه خوندیم و تموم..
داشت دروغ میگفت
یه دروغ نفرت انگیز و مشمئز کننده
ـ گمشو بیرون...
برعکس صدای بلند چند لحظه پیشم اینبار صدام از ته چاه میاومد...
سارا تکون نخورد...
فقط نگاهم کرد...
آوارگی منو...تحقیرم...خورد شدنمو...
ـ پناه، بهتره آروم باشی...
چندش بود...با رفتار و حرکات صورتی که میخواست منو از این ویرون تر کنه...
دستم بالا رفت و چنان سیلی محکمی زدم توی صورتش که
سرش کامل برگشت کنار..
چند ثانیه سکوت شد...
ـ این سیلی رو یادت بمونه...
_توام یادت بمونه بار آخرته اسم نجس خودتو کنار اسم من میاری...اسم من کنار هرزه هایی مثل تو نمیشینه...
با خونسردی گفت:
ـ شوهرت خودش اومد سمت عشق اولش که من باشم..
نفس توی سینهم برید...فکم بهم قفل شد
ـ دروغ میگی...
ـ خیلی دلت میخواد دروغ باشه نه؟ اما نیست...
اما...میشد دروغ باشه؟؟
گوشی رو با دست و بدن لرزونم پیدا کردم و شماره اونو گرفتم
یه بوق... دو تا...سه تا...چهارمی نرسیده صداش از اون طرف خط شد سوهان روحم جوری که با یه ترس بی نهایت خواستم ای کاش اصلا جواب نمیداد
_بله پناه...
صدام تو گلوم خفه شده بود و لبام از هم باز نمیشد
فقط نفسای بلندم
_پناه خوبی؟؟
_دخترعمه ت....اومده بود..
نفسای کلافه و پرحرصش و شکستن یه چیزی با صدای بلند
_بزار میام خونه حرف میزنیم
نه پرسید چی گفت...نه شک کرد...نه آروم بود...
نه حتی گفت دروغ میگه...میخواد بیاد
چون میدونه سارا چی گفته..چون همه ی حرفاش راست بود...
ای پناه ساده دل و احمق...
_ازم اجازه گرفتی عذاب وجدانت بخوابه؟
صدام با تنم میلرزید
من شش سال زن کسی بودم که فکر میکردم آخرین مردیه روی زمین که میتونه خیانت کنه
_پناه...میام حرف میزنیم...
_حرفی دیگه باهم نداریم...فقط زنگ زدم بگم مبارک باشه...بالاخره به آرزوت رسیدی...داری پدر میشی..
https://t.me/+3YZfzvddKdsxNGFk
https://t.me/+3YZfzvddKdsxNGFk
پارت واقعی رمان❌❌
کپی ممنوع❌❌ | 639 |
| 14 | _من دارم میرم کربلا مادر، کسی توی ساختمون نیست خوبیت نداره تنها بمونی حرف در میارن برات
نهال با غصه گفت
_ من که جایی ندارم برم بیبی
بیبی با مکث گفت
_ خونه شوهرت
نهال ناراحت گفت
_ شما که بهتر میدونی اون به زور از سر رفع تکلیف فقط منو عقد کرده علاقه ای بهم نداره
بیبی با آرامش لبخند زد
_ هرچی هم که باشه این مدت رو نگهت میداره... به هرحال زن رسمی و شرعیشی
روز بعد بیبی دخترک را به عمارت کیاشاه فرستاد و خود راهی کربلا شد
دخترک برای اولین بار پا در خانهای گذاشت که متعلق به همسر قانونیاش بود،
همسری که واضح گفته بود نمیخواهد ببیندش و علاقهای به او ندارد و از سر اجبار عقدش کرده است.
با قلبی ضربان گرفته وارد یکی از اتاق ها شد
آنقدر بزرگ بود که دست و پایش را گم میکرد
دخترک بیچاره که خبر نداشت اینجا اتاق کیاشاه است!
میخواست دوش بگیرد،
وان را آماده کرد و همین که خواست از حمام بیرون برود سینه به سینه مردی شد
وحشت زده دستش را روی قلبش گذاشت
چند روز از آمدنش به این عمارت میگذشت اما امروز اولین بار بود مستقیم با او برخورد میکرد
مبهوت مانده بود
این مرد حتی از نزدیک هم بشدت جذاب بود
تمام این چندروز تمام سعیش را کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد اما اینبار از دستش در رفته بود
به سختی نگاهش را از قامت ورزیده و بالاتنه برهنه اش گرفت و لب زد
_ ب..ببخشید داشتم میرفتم بیرون
کیاشاه نگاهش را روی صورت دخترک چرخاند
ناخوادگاه خیرهاش مانده بود
چهره معصومی داشت و چند روزی بود در عمارت میدیدش...
خدمتکار جدید بود؟
نهال خجالت زده از نگاه خیره مرد تکانی خورد و ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشت
داشت خفه میشد
قلبش پر سروصدا میکوبید
میخواست به اتاقش پناه ببرد که فرناز، دختر سرایدار عمارت سمتش آمد و گفت
_ نهال میشه از توی انباری یه بسته نخود بیاری؟ من پام درد میکنه نمیتونم راه برم
نهال بی خبر از همه جا قبول کرد و سمت انباری رفت
مشغول گشتن میان جعبه های مختلف بود اما بنظر نمیرسید آنجا اصلا مواد غذایی نگهداری شود
دقایقی بعد در انبار باز شد و فرناز با سروصدا گفت
_ دیدید گفتم دزد عمارت این دختر بود
اون جعبه هارو دزدیده
نهال گیج و حيران نگاهشان کرد و کیاشاه عصبی جلو آمد
دخترکی که خیال میکرد معصوم است تو زرد از آب در آمده بود
نهال گیج گفت
_ من.. متوجه منظورت نمیشم فرناز، چه جعبه هایی؟ من که کاری نکردم
کیاشاه اما به دخترک بیچاره امان نداد
رو به دو تن از آدم هایش توپید
_ بندازینش جلو سگا
امروز هنوز غذا نخوردن حسابی گرسنهن..
اگه چیزی ازش موند دربارش تصمیم میگیرم
فرناز با پیروزی لبخند زد
از این دختر خوشش نمیآمد
این چند روز متوجه نگاه های خیره کیاشاه خان به روی او شده بود و داشت از حسادت میمرد
کیاشاه نماند تا التماس های دخترک را بشنود و بیاهمیت سمت ساختمان رفت
نهال را در قفس سگ های وحشی کیاشاه انداختند و ساعتی بعد سروکله بیبی که تازه از کربلا رسیده بود پیدا شد
همان دم هم سراغ نهال را گرفته بود
کیاشاه با عصبانیت جواب داد
_ دستت درد نکنه بیبی، یه دختر دزد فرستادی تو خونم
بیبی متعجب گفت
_ چی میگی مادر دزد چیه؟
با کی هستی؟
کیاشاه کفری گفت
_ همون دختری که قبل رفتنت فرستاده بودی خونم،
از انبار دزدی میکرده امروز مچش رو گرفتن
عاطفه خواهر کیاشاه سر تکان داد
_ تو هم نامردیش نکردی انداختیش تو قفس سگای وحشیت داداش.
طفلک دوساعت جیغ میزد و التماس میکرد الآن دیگه چند دقیقست صداش هم در نمیاد
بیبی شوکه و سراسیمه روی گونه اش کوبید
دست و پایش میلرزید
_ چ...چیکار کردی تو پسر؟ چیکار کردی...
همان موقع سروکله یکی از نگهبانها هم پیدا شد
_ آقا فیلم دوربین ساختمون پشتی رو چک کردیم، معلوم شد دزد اصلی دختر سرایدار بوده
بیبی توی سر کوبان از جا بلند شد و با گریه نالید
_ خیر نبینی پسر چیکار کردی؟
اون دختر امانت دستت بود ... زنت بود... زنتو انداختی تو قفس سگات؟
https://t.me/+d0giAH-XEK1mNWJk
https://t.me/+d0giAH-XEK1mNWJk | 1 453 |
| 15 | _ اگر ممههامو نشونتون بدم بهم سوالارو میدید؟
ساواش با جدیت و اخم به دختربچه ۱۶ ساله همسایه نگاه کرد
دخترک گوشه پیراهنشو گرفت و به دو طرف کوچه نگاه کرد
هیچکس نبود!
یهویی پیراهن گل دارشو بالا برد و باد خنک بین سینههای ۸۵ش پیچید
ساواش با اخم خیره سینههای گرد و نوک صورتیش شد
لادن نالید
_ حالا سوالارو میدید؟ من اگر بیفتم دیگه ناپدریم نمیذاره بیام مدرسه
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0
به خاطر نمره استادشو اغفال میکنه ممههاشو #بماله اما استادِش میفهمه و یه کاری میکنه نه ماه بعد با بچه بیاد امتحان بدهو...🤣🤤💦
#استاددانشجویی #عاشقانه | 1 |
| 16 | _ با کمربند زدی رو باسنم، چطور دلت میاد نامرد نمیتونم بشینم سرکلاسام
بغض دخترک شکست و دستشو روی باسنش گذاشت
ساواش با جدیت گفت
_ تمرینای فیزیکتو حل کردی؟
لادن هق زد
_ تورو... توروخدا
_ حل کردی یا نه؟!
_ بلد نبودم
جملهاش تموم نشده دستش کشیده شد
ساواش به شکم روی پاش خوبوندش و شورتشو پایین داد
_ اینبار به جای کمربند با دست میزنم میدونی چرا؟
دخترک مظلومانه پرسید
_ چرا؟
ساواش باسن کبودشو نوازش کرد
_ چون امشب قراره یه جور دیگه تنبیه بشی...
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0
دختره بی کس و کاره و استادش صیغهاش میکنه🫠 تو پارت 39 بخاطر اینکه تمریناشو ننوشته از پشت پارش میکنه🔞😭 | 1 |
| 17 | - همش یه بوس بود انتظار داری کل سوالای امتحان رو بدم!
محکم پامو به زمین میکوبم و میگم :
- قرارمون این نبود خب... ساواش جونم.
با تفریح نگام میکنه...
- هر بوس یه فصل... سکس سوالا... بچه... سوالا با جواب!
با دهانی باز نگاش میکنم.
- بچه...
دستش شکممو نوازش میکنه و خمار پچ میزنه :
- بچه... نینی ، یه دختر شکل خودت دلبر شیطون خودم.
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0
شوهرش استادشه و به بهونه امتحان ازش بچه میخواد🤭🤣🤣 | 1 |
| 18 | _ میخوای اونجانو بکنی توم؟
ساواش با اخم نگاهش کرد
_ کجا؟
دخترک با خجالت به بینپاهاش اشاره زد
_ اونجات! خیلی بزرگه
ساواش دستشو کشید و توی وان خوابوندش
_ تو اونجای منو کی دیدی سرتق خانوم؟!
لادن نگاهشو دزدید
_ تو دانشگاه همه میگن اونجای استاد دانشپژوه بزرگه از زیر شلوارم مشخصه!
ساواش دمای آب رو تنظیم کرد و شورت دخترک رو پایین کشید
_ با آب ولرم میفرستمش تو، دردت کمتر میشه
https://t.me/+jeiO7AbD2oRmZWE0
فکر میکنه تو آب دختره رو بکنه دردش کمتره اما نمیدونه بکارت دختره مسدوده و...🥲🔞 | 1 |
| 19 | دختره سر کلاس پریود میشه
استادش مجبورش میکنه بیاد پای تخته و وقتی بلند میشه کل صندلی خونیه!
آبروش تو کل دانشگاه میره!
وقتی استادش میفهمه جایی برای موندن نداره پیشنهاد میده دخترک صیغهاش بشه و اونم در عوض شهریه دانشگاه رو بده!
https://t.me/+tIxN0RHRxeQ5OGU0 | 6 |
| 20 | _ جر خوردممممم آرومتر استاد
ژل بیحسی رو بین پاهام خالی کرد و نفسزنان با جدیت گفت
_ اینجا داریم درس میخونیم که استاد صدام میزنی؟
زانوهامو از هم فاصله داد و با جدیت مثل توی کلاس تشر زد
_ پاهاتو ببندی میفرستمت رو شکم از مشت میکنمت!
با ترس و بغض سر تکون دادم که خودشو بین پاهام تنظیم کرد و تهدید کرد
_ فردا تو دانشگاه یادت میره امشب چه خبر بوده!
من شهریه این ترمتو که بخاطرش میخواستی بکارتتو بفروشی میدم، تو هم یادت میره اتفاقی مردی که فرستادنت خونهاش استادت بوده
گفت و محکم خودشو واردم کرد که از شدت درد ضعف کردم و جیغ زدم...
https://t.me/+tIxN0RHRxeQ5OGU0
بخاطر شهریه دانشگاهش حاضر میشه یک شب بدنشو بفروشه، غافل از اینکه مردی که میره خونش استادشه! | 1 |
