647
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
647
وقتی ناخوشی انباشته بشه هرچیزی تو دلت هست رو خالی میکنی رو کسی که سبب تهوع شده،تلنگر و یادآوری باعث میشه کمتر منفور بود عزیزم647
وقتی ناخوشی انباشته بشه هرچیزی تو دلت هست رو خالی میکنی رو کسی که سبب تهوع شده،تلنگر و یادآوری باعث میشه کمتر منفور بود عزیزم647
ممکنه ظالمانه باشه اما گاهی باید هرچی تو دلته رو خالی کنی رو کسی که باعث تهوع شده اینطور یاداوری میکنی که از بیرون چجور بنظر میاد و باید یه تکونی به خودش بده
647
مامانم تعریف میکرد، وقتی بدنیا اومدی اون اولین کسی بود که حمامت داد، وقتی روزای آخرش بود تو آخرین کسی بودی که حمامش کردی، یادمه از اعماق وجودش بهم گفت خیر ببینی، یه ده تومنی و چندتا شکلات تلخ بهم داد و من در حالی که کمکش میکردم تو ویلچر بشینه آروم هدایتش کردم به بیرون،سوار ماشین که شد یه نگاه غمگین عجیبی به خونه کرد و گفت این آخرین باریه که اینجارو میبینم، دلم هوری ریخت پایین، ترسیدم و با دو برگشتم خونه.
این آخرین و غمگین ترین سکانس زندگیم با آدم موردعلاقم بود، مامانبزرگم،که شباهت عمیقی بهش داشتم.
647
زندگی کم دره نداشت
تو دستمو گرفتی و گفتی نترس
اولویت زندگی
صاحب عشق مرموز من
مسخرهی دوست داشتنی
مشغله هر روز من
دوتا ذهن شیدای وحشی
دوتا بریده که وصل هم شدیم
وسواس و حساس رو هم
دوتا دیوونه با «ایدیاچدی»
بودن من رنج تو بود
بودن تو گنج من
بودن تو گنج من
647
لُخت مثل آب لَخت مثل ابر شوخ مثل باد مثل کوهی ستبر امن مثل غار تو تنهایی مننور مثل ماه یه پیرهن رو بدن
