645
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
645
خوشحال بودیم
هیچچیز ادعا و دروغ نبود
نگاهمون آینهیهمبود
گفت چطور اینقدر کنارت نشستن لذتبخشه؟
چیزی ازت نمیخوام جز اینکه باشی
برای من.
من میخوام که تو خونهی امن من باشی
میخوام زیر پوست و توی رگهام حست کنم
و میخوام که هرجا رفتی آخرش به من برگردی.
645
‘نمیدونیم اصلا کجاییم فردا
بدهکاره به ما دنیا یه چندجا
اسمامون رو شنای ساحل
چه زود پاک شدن با موجای دریا
645
از جان عزیزترم
در شهریم که با تو برایم غریب نیست
اما دیشب را بی تو در غربت گذراندهام
سهم من از عشق
گوشه ی سرد و تاریکی از این دنیاست
که با یاد تو گرم و روشن مانده است
کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است
آشکارا نهان کنم تا چند، دوست میدارمت با بانگ بلند
