مکعبِ گرد
رفتن به کانال در Telegram
1 038
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
1 038
عنوان داستان: شاهزاده کوچولو 📙
نویسنده: #آنتوان_دوسنت_اگزوپری 📝
مترجم: #احمد_شاملو
@roundcube_blog
1 038
عنوان داستان: شاهزاده کوچولو 📙
نویسنده: #آنتوان_دوسنت_اگزوپری 📝
مترجم: #احمد_شاملو
@roundcube_blog
1 038
عنوان داستان: ویرانههای مدور 📙
نویسنده: #خورخه_لوئیس_بورخس 📝
مترجم: #احمد_میرعلائی
@roundcube_blog
1 038
نفرت از نفرت
یدالله رویایی🖤
آنها از ما نفرت میکنند، ما از نفرت آنها نفرت میکنیم. (کمدی الهی)
نگاه میکنم و
از سنت، ازمحافظه، از آئین
نفرت میکنم
از فاضل، از میانهرو، از مردهشور
وَ از عتیقه، از کفن، از کافور
نفرت میکنم
از نبش قبر و از قالب، از قاری
وز شکلهای تکراری
از سطحی، از کلیشه، از کهنه ازکهن
-از کهنه در شمایلِ نو
وز نو در التزامِ کهنه -
از حجره، از قم و از کدکَن
نفرت میکنم
و از تمام آنان که خوابِ قرون رفته میبینند
از رجعت، از فرورفتن
نفرت میکنم
از آنکه از اصیل، از دیگر، از متفاوت میترسد
وز شکلهای شادِ شکستن میترسد
زهد و ریا و مصلحت و رندی
کِشتِ دروغ
- فرهنگِ آخوندی -
از بَربَر از بسیج و از باتون
از قتل و از شقاوت، از قاتون
از وهن و از شکنجه، از آزار
از اعتراضهای خاموش
وَ اعترافهای ناچار
از مغزهای شسته، از شستن
نفرت میکنم
از صدای حلقههای بسته درضمیر و حلفههای بیضمیر
از زخم و از زنجیر
از گشتهای به اسمِ الله
- روی زمینِ خدا عفونتِ الله-
از حوض و از حوزه، از بوی گَند
از گنبد و مناره، از گوسفند،
از آفتابه، از لیفه، از اِزار
از چاهکِ ولایت
تا چاهِ انتظار،
تسبیح و کفش کن
نفرت میکنم
از قارچهای زهر:
از خود و خار – همهمۀ دستار -
از لاشخوارهای موعظه، از منبر
از تازیانه و از چنبر،
از غارت، از غنیمت
- بالِ سیاهِ شولا برلاشههای خوردن -
از بُردن
نفرت میکنم
در چهارراههای خطابه
از فکرهای روشن، از روشنانِ فکر
- معبّرها -
که از خطا و خواب طلائیشان دائم
تعبیرهائی بیتوبه میکنند
از توبه، از خجالت
از رسم و راه گفتن، اما
از خبط خود نگفتن
از گفتن نگفتن
نفرت میکنم
از چشمهای بسته، مشتهای باز
(یا مشتهای بسته، چشمهای باز؟)
از آبروی ریخته، آویخته از حرف
از حرفهای بیوقت از پسرانِ وقت
- وقتی برای گفتن -
از ریختن، آویختن
نفرت میکنم
وقتی که ارتجاع
چون بختکی نفسگیر
- صدها هزارتُن تهوع و تقلید -
بر شعر اوفتاده است
و پاسداران ادیب، ادیبانِ پاسدار
- دربانانِ حجرههای ادبیاتِ دربسته -
در پشتِ دردهای سیاه و دَرهای سیاه
کجخندههای دیروز را امروز میکنند
ذوق زبان
از آب دهان محتضران میریزد
و هیچ نسلی از هیچ منظری بر نمیخیزد
از نوحه، از ردیف و قافیه، از شعر انجمن
نفرت میکنم
کفتارهای فتوا، موقوفه خوارها
که با سکوتشان
هضمِ جنایت میکنند
و یا که خود جنايت هضم میکنند
از موريانههای معرّب، کرم عروض
دردانههای "بیت"، انگلها
- حافظان حدیث و آیه و آیت
از شيخکانِ شاعر، پروردههای سنت،
وز تولههای "سنت شکن"
نفرت میکنم
از صوفیانه، از شطح
از خرقه، از پوست
از لکههای فتح بر دستهای دوست
از دوستانِ با من دشمن
نفرت میکنم
وقتی که شاعران حقیقی خاموشاند
دیگر نمینویسند
یا آنکه مینویسند
و رازهای کوچک و فنیشان را
از انزواهاشان بیرون نمیدهند
و مرگِ شاعرانِ بیمرگ
پنهان و بیسخن میماند
از ماندن،
از احتضار و از مردن
نفرت میکنم
من میروم و نفرتِ من میمانَد
من میروم و آنکه میآید هم
با آنچه میمانَد از من - ازنفرت -
نفرت میکند
با آنچه میماند از من
من، - بعدِ من-
در بودن و نبودن
نفرت میکنم.
(بخشی از یک بيانيه)
پاريس 1982 (دستکاری، اوت 2009 مرداد 1388)
1 038
بخشی از شعر "جمهوری زمستان"
سرودهی "فرشته ساری"
زمینِ به بطنِ سردِ خود خیرهمانده
در کدام فصل خلقت از این مردگانِ آرزومند
چنین سرشار گشت...
...
من امشب از نسیم، پرچمی برمیافرازم برای اعلام جمهوری زمستان...
...
اگر به اعترافِ سرما جسوری،
اگر بر درختِ سبز
جز سرخیِ خونمردهی عنابهای پژمرده
بر تو ظاهر نمیشود آتشی،
به امپراتوریِ زمستان خوش آمدی...
@roundcube_blog
