𝑾𝒉𝒊𝒔𝒑𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒘𝒐𝒓𝒅𝒔🪷
رفتن به کانال در Telegram
" من برای تو مینویسم، دیگری میخواند و عاشق میشود! "✨️ <یادداشتهای یک زیستشناس جوان🩷🧬> * جان؟ این بار تو برام بنویس! @Whisperingwordsbot
نمایش بیشتر495
مشترکین
-224 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
امیدوارم دیگه هیچ وقت با این استاد سم و سادیسمی کلاس نداشته باشم. طوری که مارو این ترم عذاب داد ترامپ نداد!😖
پی ویام امشب پر از پیامهای دلگرم کننده دوستان و آشنایانه. منتهی از شدت استرس نمیتونم هیچ کدوم رو باز کنم...
روز خیلی سنگینی بود...
چندتا امتحان عملی پشت سر هم و تحویل پروژهها یکی پس از دیگری!
All of this to say, I hope you're okay
But you're the reason
And no one here's to blame
But what about your quiet treason?
And for a fortnight there, we were forever
Run into you sometimes, ask about the weather
Now you're in my backyard, turned into good neighbors
Your wife waters flowers, I wanna kill her...
متن جدید تقدیم به شما.
امیدوارم از بابت طولانی بودنش خسته نشید و دوستش داشته باشید.❄️🤍
چشمهایت فرق کرده بودند؛ و هر کدام به طرز عجیبی میدرخشیدند، انگار سرمست بودی که من هنوز نتوانستم قصهی ناتماممان را پشت سر بگذارم و بروم. لرز بر اندامت نشست و هر دو به خودمان آمدیم...
پرسیدی که سردم است یا نه؟ پاهای قفلشدهام را به حرکت درآوردم و آمدم که از کنارت بگریزم. اما دستت را دور بازویم حلقه کردی؛ نه مثل یک طناب مثل یک نیایش زیر لب که میگفت: «بمان، حتی اگر برای سوختن!» آنقدر پرحرارت مرا لمس کردی که لحظهای احساس کردم تمام ارگانها و اندامهای داخلی پیکرم بهزودی خواهند سوخت. کاپشن چرم مشکی همیشگیات را به تن داشتی و به طرز احمقانهای دلرباتر از قبل به نظر میرسیدی. دانههای برف روی موها و مژههای بلندت جا خوش کرده بودند؛ خوشا به حالشان که میتوانستند خودشان را در تو حل کنند. گونهی سرخشدهات توجهام را جلب کرد.
پوست بسیار حساس و نرمی داشتی؛ همین باعث میشد دلم بخواهد بتوانم تو را برای خودم داشته باشم، تا آزادانه و بیپروا هرطور که دوست دارم پوستت را لمس کنم.
راستش نمیدانستم چه کنم! نمیدانستم تغییر کرده و برگشتهای، یا هنوز هم برای آزردن من نقشهها ریختهای. هر چه که بود، باعث شد دوباره فریب گرمای کاذبی را بخورم که در وسط آن زمستان به من بخشیده بودی؛ مثل شرابی که میدانی تو را مسموم میکند، اما مینوشی چون تشنهای. تو زمستان را برایم تبدیل به جهنم سوزان کردی. این از پس هیچکس برنمیآمد. آیا همین برای ماندن کافی نبود؟
پس یک چهارده شب رویایی را به تو بخشیدم. گفته بودم که دسترسیات به قلبم بسیار سراسری و بدون رمز خواهد بود. من در آن چهارده شب تمام دارایی عاطفیام را به تو پیشکش کردم و چیزهایی را تجربه کردم که پیش از این در ترانههای خوانندهی موردعلاقهام دربارهاش شنیده بودم و حقیقتاً تصور نمیکردم تمام آن نوشتهها به این صورت معنا داشته باشند. به محض اینکه شب چهاردهم به پایان رسید، شعلههای آن آتشی که برپا کرده بودی خاموش شد و فهمیدم که روی یخهای در حال ذوب، لانه میساختم. سطح یخ زیر پاهایم ترک خورد و درست زمانی که فکر میکردم به ساحل رسیدهام غرق شدم. آنگونه بود که تو را برای همیشه از دست دادم. صبح روز پانزدهم با حسی ناخوشایند از خواب برخاستم و خانه را خالی از تو یافتم. گویی رفته بودی و اینبار جنس رفتنت فرق میکرد. پنجرهها باز مانده بودند و سرمای شدید حالم را دگرگون میکرد. به دنبال لباسهایم گشتم و هیچکدام را پیدا نکردم. کمدها تهی از وسایل مربوط به من بود و کتابهایم در قفسههای اتاقت یافت نمیشد. حتی اثری از آن گربهی شرور هم نبود. برهنهترین و حقیرانهترین صبح زندگیام بود. چطور در چند ساعت همه چیز را از وجود من پاک کردی؟ انگار که از اول هم در این خانه نفس نمیکشیدم. از یادآوری آن روز سینهام تنگ فشرده میشود و چشمهایم تار میبینند. نوشتن برایم سختتر از قبل میشود و حس میکنم دارم از یک خواب زمستانی طولانی بیدار میشوم. سر که بلند میکنم، میبینم قطرهای سرخ کلمات مربوط به تو را بیمعنا میکند. خون بود یا اشک نمیدانم؛ اما هر چه که بود روحم را از خانهات جدا کرد و به پشت میز تحریرم بازگرداند. قطرات، آرام آرام به گوشهی کاغذ میخزند، همانطور که تو آرام آرام به حاشیهی زندگیام خزیدی.
نور خورشید با شدتی کورکننده از پشت پنجره به درون اتاق هجوم میآورد؛ اما با خود هیچ گرمایی حمل نمیکند یا دستکم من اینطور احساس میکنم. فصلها به همین سرعت عوض میشوند یا که من مسافر زمان شدهام؟ جایی که هیچ زمان و مکانی مرا نمیشناسد؟ اینها همه تقصیر توست. بهتازگی برای دیدنت سفر میکنم و مدام افکارم در گردشاند. گویی در یک چرخهی بیپایان به دام افتادهام و تعجبی هم ندارد که هر چه بیشتر در پیات میگردم، تو را در هیچ مقصدی نمییابم. چون تو مقصد نیستی؛ بلکه در مرکز زندگی من قرار داری. نقطهای ساکن و بیحرکت که تمام این چرخشهای دیوانهوارم، تمام این رفتنها و برگشتنها همه و همه به دور تو اتفاق میافتند.
حالا میفهمم. صبح پانزدهم آن روز نرفته بودی. هنوز آنجا بودی، درست در همان نقطهای که همیشه میایستادی. اما من از مدار خارج شده بودم و مَثَلِ ما، مَثَلِ سیاره و خورشید بود؛ جسمی کرویشکل که در پی دستیابی به گرما محکوم به چرخش بود؛ میسوخت، اما هرگز به منبع نور دست نمییافت.
آخرین بار در پی این سفرهای مکرر به شهر تو رسیدم؛ جایی که در آغوش کسی جز من آرام گرفتهای و احتمالاً آنقدر کار میکنی و پول درمیآوری که زندگی هموار برایش بسازی. این شهر برای اتفاقی دیدنت، بسیار وسیع است. میخواهم بروم، باور کن که از اینکه اینطور سرگردان بین شما دو نفر قرار بگیرم عذاب میکشم؛ اما کلمات و این کاغذ لعنتی راحتم نمیگذارند. کاش میتوانستم از نوشتن تو بازایستم، تا شاید با سکوت قلم، بالاخره فراموش کردنت را بیاموزم.
#حدیث
در ذهنم میان من و خیال تو تفاهمنامهای شکل گرفت که نه من دیگر برای تو نامهای پست کنم و نه تو دیگر با وهموخیالهایت مزاحم گرمترین شبهای تابستانی من شوی. اما به نظر میرسد هر دویمان به آنها پایبند نبودیم. همیشه فکر میکردم خاطرات مربوط به زمستانهای سرد را باید در همان روزهای پر از برف و قندیل در میانهی جادهها نوشت. اما امروز درست وقتی گرما پا روی خرخرهام نهاده و مرا به آتش میکشد حافظهام بیاعتنا به تقویم تو را در پیراهن زمستانیات روبهروی من مینشاند.
آنقدر خیالت حقیقی به نظر میرسد که نمیتوانم تشخیص دهم تو را میبینم یا چون روزها ذهنمان را ذوب میکنند این تصویر آخرین تبلور یک توهم پرحرارت است. به هر حال هوس کردم باز هم چیزی در وصف خاطراتم با تو بنویسم. هرچند که هیچکدام از اینها قرار نیست به دست تو برسند و پیش از باز شدن پاکت خواهند سوخت. چرا که میدانم هر شب بابت اینکه مرا دوست داشتی و در عین حال به شخصی دیگر قول زندگی ابد داده بودی، خودت را سرزنش میکردی. البته آن موقع فکر میکردم تنها کسی که چشمهایت دنبال اوست، من هستم. برای همین وقتی یک دو هفتهی طلایی را به من هدیه دادی با کمال میل پذیرفتم. پیش از آن چهارده شب چنان خوب خودت را از دیدگانم پنهان کردی که اطرافیانت نگران حال تو را از من میپرسیدند، گویی که من لابهلای جریان زندگیت غرق شدهام. به آنها دروغ میگفتم که این روزها بسیار سرت شلوغ است، بهطوری که لحظهای وقت برای با هم بودنمان پیدا نمیکنی. بعد از این دروغهای مضحک کمکم خودم هم داشت باورم میشد که دیگر بر نخواهی گشت مثل مادری که میداند باید پسرش را به جنگ اعزام کند و دیگر هیچوقت صدای خندههای پسرک را در خانه نخواهد شنید. روزهایم نرمنرمک به حالت معمول خود برگشته بودند. درس میخواندم کار میکردم و مینوشتم. گاهی نیز شبها در خانهات آرام میگرفتم. تا اینکه در زمستانیترین روز سال احساسی عجیب تمام تنم را در برگرفت. نمیدانم چرا اما انگار با تمام روزهای آن بهمن لعنتی فرق میکرد. به خاطر میآورم بسیار دلتنگت شده بودم و پیراهنی که از تو به جا مانده بود، خیر نگاه میکردم. گربهی شبگرد دوستداشتنیت که همیشه بیرون از خانهات پرسه میزد، از شدت سرما خودش را به پنجره میکوبید. اما او همیشه در نظرم منفور بود. نه بهخاطر اینکه به حیوانات علاقهای نداشته باشم؛ برای اینکه او هم مثل تو مرا بسیار منتظر میگذاشت. نیازهای روزمرهاش را که برطرف میکردم مرا همانطور به حال خود رها میکرد و به مدت چند روز به غیبش میزد.
پس با بیرحمی تمام از پشت پنجره یخ بستنش را به تماشا نشستم.
صبحانه درست کرده بودم از همانها که بوی خوش کیک و چای دمکردهاش تو را وادار به همنشینی با من میکرد. روی صندلیات نشستم و به تو فکر کردم. لیوان چای دستم بود و تصورم این بود که اگر هم بنا را بر آمدن گذاشته باشی سرمای هوا و برف نشسته در پشت خانهات تو را از آمدن پشیمان خواهد کرد. پس کنار عزیز کردهات قهوه مینوشی و آن دسته کتابهایی را میخوانی که میدانی او هیچ از محتوای داخل آنها سر در نمیآورد.
از وجودش بیاطلاع بودم تا اینکه بعدها عکسش را در کتاب محبوبت پیدا کردم. فهمیدم که بهخاطر او، گریه را هر شب مهمان چشمهایم کردی. زیبا بود؛ چهرهای بسیار شرقی و موهای خاکستریرنگ داشت. نسبت به من پختهتر و عاقلتر به نظر میرسید و گونهاش آنقدر گلگون بود که نمیتوانستم تشخیص دهم با رنگهای مصنوعی به این شکل درآمده، یا از عصارهی گل شمعدانی برای دزدیدن چشمهایت استفاده کرده است. به هر حال، من آنقدر چشمنواز به نظر نمیرسیدم، اما میدانستم که هر دوی ما در یک موسیقی قدیمی و در غایت یک کتاب پانصدصفحهای بسیار سنگین، همسنگر بودیم. او زیبا بود؛ اما من آن کسی بودم که خستگی چشمهایت را میدید. او زیبا بود؛ اما من آن کسی بودم که تکههای شکستهات را بهیکدیگر پیوند میزد. او تنها دلفریب بود!
نالههای گربهی پشت پنجره حواسم را مدام پرت میکرد. نمیدانست که خانهات چندان تفاوتی با خیابان نمیکند؛ چرا که فضایش برای هیچکس جز تو گرم نمیشود. نمیدانستم چطور سیستم گرمایشیاش را سرهم کنم، بهطوری که حرارتش دستهای یخبستهام را در آغوش بگیرد. صدای کلیدت که در قفل خانه میچرخاندی، مرا هوشیار و از افکار جدا کرد. از سرمایی که پیش از این اتاقت را در برگرفته بود پاهایم را قفلشده میدیدم. برای همین پیش از ترک کردن آنجا در چارچوب در ظاهر شدی. گردش خون در رگهایم برای لحظاتی متوقف شد و چشمهایم روی گربهای که در دست داشتی از چرخش ایستاد. او را روی زمین رها کردی و با تعجب مرا برانداز کردی. لابد با خودت فکر میکردی که بعد از رفتنت من نیز خانه را ترک خواهم کرد! گربه چرخی دور من زد و کنار شومینهی خاموش لم داد. میتوانم قسم بخورم که بسیار شرورانه به من پوزخند زد.
چشمهایت فرق کرده بودند؛ و هر کدام به طرز عجیبی میدرخشیدند، انگار سرمست بودی که من هنوز نتوانستم قصهی ناتماممان را پشت سر بگذارم و بروم. لرز بر اندامت نشست و هر دو به خودمان آمدیم...
پرسیدی که سردم است یا نه؟ پاهای قفلشدهام را به حرکت درآوردم و آمدم که از کنارت بگریزم. اما دستت را دور بازویم حلقه کردی؛ نه مثل یک طناب مثل یک نیایش زیر لب که میگفت: «بمان، حتی اگر برای سوختن!» آنقدر پرحرارت مرا لمس کردی که لحظهای احساس کردم تمام ارگانها و اندامهای داخلی پیکرم بهزودی خواهند سوخت. کاپشن چرم مشکی همیشگیات را به تن داشتی و به طرز احمقانهای دلرباتر از قبل به نظر میرسیدی. دانههای برف روی موها و مژههای بلندت جا خوش کرده بودند؛ خوشا به حالشان که میتوانستند خودشان را در تو حل کنند. گونهی سرخشدهات توجهام را جلب کرد.
پوست بسیار حساس و نرمی داشتی؛ همین باعث میشد دلم بخواهد بتوانم تو را برای خودم داشته باشم، تا آزادانه و بیپروا هرطور که دوست دارم پوستت را لمس کنم.
راستش نمیدانستم چه کنم! نمیدانستم تغییر کرده و برگشتهای، یا هنوز هم برای آزردن من نقشهها ریختهای. هر چه که بود، باعث شد دوباره فریب گرمای کاذبی را بخورم که در وسط آن زمستان به من بخشیده بودی؛ مثل شرابی که میدانی تو را مسموم میکند، اما مینوشی چون تشنهای. تو زمستان را برایم تبدیل به جهنم سوزان کردی. این از پس هیچکس برنمیآمد. آیا همین برای ماندن کافی نبود؟
پس یک چهارده شب رویایی را به تو بخشیدم. گفته بودم که دسترسیات به قلبم بسیار سراسری و بدون رمز خواهد بود. من در آن چهارده شب تمام دارایی عاطفیام را به تو پیشکش کردم و چیزهایی را تجربه کردم که پیش از این در ترانههای خوانندهی موردعلاقهام دربارهاش شنیده بودم و حقیقتاً تصور نمیکردم تمام آن نوشتهها به این صورت معنا داشته باشند. به محض اینکه شب چهاردهم به پایان رسید، شعلههای آن آتشی که برپا کرده بودی خاموش شد و فهمیدم که روی یخهای در حال ذوب، لانه میساختم. سطح یخ زیر پاهایم ترک خورد و درست زمانی که فکر میکردم به ساحل رسیدهام غرق شدم. آنگونه بود که تو را برای همیشه از دست دادم. صبح روز پانزدهم با حسی ناخوشایند از خواب برخاستم و خانه را خالی از تو یافتم. گویی رفته بودی و اینبار جنس رفتنت فرق میکرد. پنجرهها باز مانده بودند و سرمای شدید حالم را دگرگون میکرد. به دنبال لباسهایم گشتم و هیچکدام را پیدا نکردم. کمدها تهی از وسایل مربوط به من بود و کتابهایم در قفسههای اتاقت یافت نمیشد. حتی اثری از آن گربهی شرور هم نبود. برهنهترین و حقیرانهترین صبح زندگیام بود. چطور در چند ساعت همه چیز را از وجود من پاک کردی؟ انگار که از اول هم در این خانه نفس نمیکشیدم. از یادآوری آن روز سینهام تنگ فشرده میشود و چشمهایم تار میبینند. نوشتن برایم سختتر از قبل میشود و حس میکنم دارم از یک خواب زمستانی طولانی بیدار میشوم. سر که بلند میکنم، میبینم قطرهای سرخ کلمات مربوط به تو را بیمعنا میکند. خون بود یا اشک نمیدانم؛ اما هر چه که بود روحم را از خانهات جدا کرد و به پشت میز تحریرم بازگرداند. قطرات، آرام آرام به گوشهی کاغذ میخزند، همانطور که تو آرام آرام به حاشیهی زندگیام خزیدی.
نور خورشید با شدتی کورکننده از پشت پنجره به درون اتاق هجوم میآورد؛ اما با خود هیچ گرمایی حمل نمیکند یا دستکم من اینطور احساس میکنم. فصلها به همین سرعت عوض میشوند یا که من مسافر زمان شدهام؟ جایی که هیچ زمان و مکانی مرا نمیشناسد؟ اینها همه تقصیر توست. بهتازگی برای دیدنت سفر میکنم و مدام افکارم در گردشاند. گویی در یک چرخهی بیپایان به دام افتادهام و تعجبی هم ندارد که هر چه بیشتر در پیات میگردم، تو را در هیچ مقصدی نمییابم. چون تو مقصد نیستی؛ بلکه در مرکز زندگی من قرار داری. نقطهای ساکن و بیحرکت که تمام این چرخشهای دیوانهوارم، تمام این رفتنها و برگشتنها همه و همه به دور تو اتفاق میافتند.
حالا میفهمم. صبح پانزدهم آن روز نرفته بودی. هنوز آنجا بودی، درست در همان نقطهای که همیشه میایستادی. اما من از مدار خارج شده بودم و مَثَلِ ما، مَثَلِ سیاره و خورشید بود؛ جسمی کرویشکل که در پی دستیابی به گرما محکوم به چرخش بود؛ میسوخت، اما هرگز به منبع نور دست نمییافت.
آخرین بار در پی این سفرهای مکرر به شهر تو رسیدم؛ جایی که در آغوش کسی جز من آرام گرفتهای و احتمالاً آنقدر کار میکنی و پول درمیآوری که زندگی هموار برایش بسازی. این شهر برای اتفاقی دیدنت، بسیار وسیع است. میخواهم بروم، باور کن که از اینکه اینطور سرگردان بین شما دو نفر قرار بگیرم عذاب میکشم؛ اما کلمات و این کاغذ لعنتی راحتم نمیگذارند. کاش میتوانستم از نوشتن تو بازایستم، تا شاید با سکوت قلم، بالاخره فراموش کردنت را بیاموزم.
#حدیث
در ذهنم میان من و خیال تو تفاهمنامهای شکل گرفت که نه من دیگر برای تو نامهای پست کنم و نه تو دیگر با وهموخیالهایت مزاحم گرمترین شبهای تابستانی من شوی. اما به نظر میرسد هر دویمان به آنها پایبند نبودیم. همیشه فکر میکردم خاطرات مربوط به زمستانهای سرد را باید در همان روزهای پر از برف و قندیل در میانهی جادهها نوشت. اما امروز درست وقتی گرما پا روی خرخرهام نهاده و مرا به آتش میکشد حافظهام بیاعتنا به تقویم تو را در پیراهن زمستانیات روبهروی من مینشاند.
آنقدر خیالت حقیقی به نظر میرسد که نمیتوانم تشخیص دهم تو را میبینم یا چون روزها ذهنمان را ذوب میکنند این تصویر آخرین تبلور یک توهم پرحرارت است. به هر حال هوس کردم باز هم چیزی در وصف خاطراتم با تو بنویسم. هرچند که هیچکدام از اینها قرار نیست به دست تو برسند و پیش از باز شدن پاکت خواهند سوخت. چرا که میدانم هر شب بابت اینکه مرا دوست داشتی و در عین حال به شخصی دیگر قول زندگی ابد داده بودی، خودت را سرزنش میکردی. البته آن موقع فکر میکردم تنها کسی که چشمهایت دنبال اوست، من هستم. برای همین وقتی یک دو هفتهی طلایی را به من هدیه دادی با کمال میل پذیرفتم. پیش از آن چهارده شب چنان خوب خودت را از دیدگانم پنهان کردی که اطرافیانت نگران حال تو را از من میپرسیدند، گویی که من لابهلای جریان زندگیت غرق شدهام. به آنها دروغ میگفتم که این روزها بسیار سرت شلوغ است، بهطوری که لحظهای وقت برای با هم بودنمان پیدا نمیکنی. بعد از این دروغهای مضحک کمکم خودم هم داشت باورم میشد که دیگر بر نخواهی گشت مثل مادری که میداند باید پسرش را به جنگ اعزام کند و دیگر هیچوقت صدای خندههای پسرک را در خانه نخواهد شنید.
روزهایم نرمنرمک به حالت معمول خود برگشته بودند. درس میخواندم کار میکردم و مینوشتم. گاهی نیز شبها در خانهات آرام میگرفتم. تا اینکه در زمستانیترین روز سال احساسی عجیب تمام تنم را در برگرفت. نمیدانم چرا اما انگار با تمام روزهای آن بهمن لعنتی فرق میکرد. به خاطر میآورم بسیار دلتنگت شده بودم و پیراهنی که از تو به جا مانده بود، خیر نگاه میکردم. گربهی شبگرد دوستداشتنیت که همیشه بیرون از خانهات پرسه میزد، از شدت سرما خودش را به پنجره میکوبید. اما او همیشه در نظرم منفور بود. نه بهخاطر اینکه به حیوانات علاقهای نداشته باشم؛ برای اینکه او هم مثل تو مرا بسیار منتظر میگذاشت. نیازهای روزمرهاش را که برطرف میکردم مرا همانطور به حال خود رها میکرد و به مدت چند روز به غیبش میزد. پس با بیرحمی تمام از پشت پنجره یخ بستنش را به تماشا نشستم.
صبحانه درست کرده بودم از همانها که بوی خوش کیک و چای دمکردهاش تو را وادار به همنشینی با من میکرد. روی صندلیات نشستم و به تو فکر کردم. لیوان چای دستم بود و تصورم این بود که اگر هم بنا را بر آمدن گذاشته باشی سرمای هوا و برف نشسته در پشت خانهات تو را از آمدن پشیمان خواهد کرد. پس کنار عزیز کردهات قهوه مینوشی و آن دسته کتابهایی را میخوانی که میدانی او هیچ از محتوای داخل آنها سر در نمیآورد.
از وجودش بیاطلاع بودم تا اینکه بعدها عکسش را در کتاب محبوبت پیدا کردم. فهمیدم که بهخاطر او، گریه را هر شب مهمان چشمهایم کردی. زیبا بود؛ چهرهای بسیار شرقی و موهای خاکستریرنگ داشت. نسبت به من پختهتر و عاقلتر به نظر میرسید و گونهاش آنقدر گلگون بود که نمیتوانستم تشخیص دهم با رنگهای مصنوعی به این شکل درآمده، یا از عصارهی گل شمعدانی برای دزدیدن چشمهایت استفاده کرده است. به هر حال، من آنقدر چشمنواز به نظر نمیرسیدم، اما میدانستم که هر دوی ما در یک موسیقی قدیمی و در غایت یک کتاب پانصدصفحهای بسیار سنگین، همسنگر بودیم. او زیبا بود؛ اما من آن کسی بودم که خستگی چشمهایت را میدید. او زیبا بود؛ اما من آن کسی بودم که تکههای شکستهات را بهیکدیگر پیوند میزد. او تنها دلفریب بود!
نالههای گربهی پشت پنجره حواسم را مدام پرت میکرد. نمیدانست که خانهات چندان تفاوتی با خیابان نمیکند؛ چرا که فضایش برای هیچکس جز تو گرم نمیشود. نمیدانستم چطور سیستم گرمایشیاش را سرهم کنم، بهطوری که حرارتش دستهای یخبستهام را در آغوش بگیرد. صدای کلیدت که در قفل خانه میچرخاندی، مرا هوشیار و از افکار جدا کرد. از سرمایی که پیش از این اتاقت را در برگرفته بود پاهایم را قفلشده میدیدم. برای همین پیش از ترک کردن آنجا در چارچوب در ظاهر شدی. گردش خون در رگهایم برای لحظاتی متوقف شد و چشمهایم روی گربهای که در دست داشتی از چرخش ایستاد. او را روی زمین رها کردی و با تعجب مرا برانداز کردی. لابد با خودت فکر میکردی که بعد از رفتنت من نیز خانه را ترک خواهم کرد!
گربه چرخی دور من زد و کنار شومینهی خاموش لم داد. میتوانم قسم بخورم که بسیار شرورانه به من پوزخند زد.
I’ve come to the city where you live; what are the chances I might run into you?
