𝑾𝒉𝒊𝒔𝒑𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒘𝒐𝒓𝒅𝒔🪷
رفتن به کانال در Telegram
" من برای تو مینویسم، دیگری میخواند و عاشق میشود! "✨️ <یادداشتهای یک زیستشناس جوان🩷🧬> * جان؟ این بار تو برام بنویس! @Whisperingwordsbot
نمایش بیشتر515
مشترکین
+824 ساعت
+37 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
بچهها جون خیلی دوست دارم مثل قدیم عکسهای جالبی براتون پست کنم ولی متاسفانه مدتیه اتفاقات جالبی نمیافته برام، برای همین بیشتر سعی میکنم هر وقت محتوا داشتم به چنل سر بزنم. مرسی که حمایت میکنید.🧡
همونطور که مدتها قبل خانومی تو آهنگش گفت :
No, you can't come to the wedding...!🥲
همونطور که مدتها قبل خانومی تو آهنگش گفت :
No, you can't come to the wedding...!🥲
یه حسی بهم میگه دکلته ساده ساتن میپوشه. حالا شاید مثلا یه سری جاهاشم کار شده باشه.
یه حسی یهم میگه دکلته ساده ساتن میپوشه. حالا شاید مثلا یه سری جاهاشم کار شده باشه.
And the voices say, "You are not the exception
You will never learn your lesson," foolish one
Stop checking your mailbox for confessions of love that ain't never gonna come
You will take the long way, you will take the long way down...
Repost from 19sep:)
به وقت تور #چنل_گردی ❤️🔥
این پیام رو فور کنید چنلتون
تا یه پست ازتون فور کنم...✨
پابلیک باشید
And all the nights I spent fighting bad thoughts in my room
Feeling so alone, might as well be on the moon
I thought I found the antidote with you...
دلم میخواست نوشتهام را از جایی آغاز کنم که خوش باشد و باب میل. اما در کمال ناباوری، از صفحهای شروع به نوشتن میکنم که در غبار رنج و زمزمههای آخرین دیدار دفن شده است. پس شاید این یک نامهی خداحافظی برای تو باشد.
هرگز عادت نداشتم که برای شخصی به این صورت نامهنگاری کنم، اما تو عزیزکم انتخاب شدی که با تمام اطرافیانم فرق داشته باشی. دوست نداشتی که حرفهایمان را به دست آن جریانبیروحِ پیامهای دیجیتال بسپرم. میدانستی که وقتی کلمات به آن شیوهی سریع ردوبدل میشوند، جادویشان را از دست میدهند. برای همین بود که ترجیح میدادم برایت بنویسم جایی که کلمات فقط برای تو باشند و نه برای هیچکس دیگری. میخواستم آنها وزن داشته باشند و هر خطش در ذهنت ماندگار شود.
به تو که فکر میکنم، ناخواسته کلمات همچون کلاغی شوم دور سرم میگردند و میخواهند که هرچه سریعتر خود را به تو برسانند و خب بیچاره ذهن دردمندم...
دوست ندارم این را بگویم، ولی گمان میکنم راه ما به پایان رسیده است. من و تو درست مثل همسفری بودیم که از همان ابتدا هم میدانستیم پایان این مسیر مشترک را نخواهیم دید، اما هیچکداممان به روی دیگری نمیآوردیم و هیچوقت حرفی در این باره زده نمیشد.
باید همان روزها که از من خواستی مسیرم را تغییر دهم، به حرفت گوش میدادم؛ بههرحال تو از من بزرگتر بودی و خودت را بهتر از یک دخترک احساساتی سادهلوح میشناختی. میدانستی که اهل دربند بودن نیستی و روحی بسیار آزاده داری. و حالا بسیار دیر شده بود، چرا که اکنون قلب خود را گرفتار میبینم. شاید میدانستی که من قرار است آنطور دلباختهی لبخندهای گرم تابستانیات شوم. حرفهایت بسیار پرحرارت بود! آنقدر سوزان که اینطور سرد پاسخ دادن ناگهانیت را با هیچ قانون و نظریهای نمیتوان توجیه کرد.
این روزها دلم بیشتر برایت تنگ میشود و شبها به گذشتهمان سفر میکنم. گاهی آنقدر غرق در خاطرات میشوم که پوست بیچارهام از شدت رنج فریاد میکشد و نورونهای مغزم از هجمهی غمی که به آنها متحمل کردی، از دست میروند و در چرخهی سلولی خود وارد فاز مرگ میشوند پس خاطرات خوب مربوط به تو تماماً از دست میروند.
میگفتی وقتی به من نزدیک میشوی دستهایم بسیار میلرزند و کلمات از زندان ذهنم میگریزند. این علائم را در من میدیدی و مزاح میکردی که احتمالاً به پارکینسون مبتلا شدهام. اما من به هیچ بیماری جز «تبِ اشتیاق تو» مبتلا نبودم. دستهایم از ترس از دست دادن تو میلرزیدند و کلماتم، از هیجانِ حضور تو، راهِ رسیدن به لبهایم را گم میکردند. من بیمار نبودم؛ من فقط در برابرت بیدفاع و بیحفاظ بودم. سیستم ایمنیام با تو نمیجنگید و اینگونه بود که به شکلی شاعرانه از توجه من تغذیه میکردی.
راستش را بخواهی، نمیدانم این دلتنگی تا کی ادامه خواهد داشت. تنها میدانم که رفتن گاهی تنها راه نجات است؛ اما چه سود که هر قدمی که از تو دور میشوم، انگار تکهای از خودم را جا میگذارم.
این روزها افکار ناخوشایند مرا زندانی کردهاند. مثلاً اینکه نکند هر دویمان در نیمهی اول اسفندماه آن سال، در پی آن حادثه جان سپردیم و اکنون که دوباره روح در کالبدی نو دمیده میشود، به عنوان دو فرد جدید زاده شدهایم؟ اصلاً نکند حافظهات را برای همیشه پاک کرده و مسیر را مجدد برایت تعریف کرده باشند؟ و شاید من درست در انتهای آن روز شوم نه مرده، که زندهتر از همیشه چشم باز کردم؛ اما نه آنگونه که باید. خود را در خیابان بیستوسوم ایستاده میبینم و تو ناگهان از کنارم عبور میکنی. چیزی میگویی که دقیقاً در خاطرم نمانده، اما همان کلمات لبخندی مینشانند بر چهرهی غمزدهی عابرانی که آن روز، به اتفاق، شاهد غمانگیزترین خداحافظی تاریخ بودند. نکند تقاص تمام آن سکوتها را پس میدهم؛ سکوتی که اگر آن را میشکستم شاید قلم پایان بهتری برایمان مینوشت.
این نامه را نه برای بازگشت مینویسم و نه برای گله و حدس میزنم احتمالاً تا ابد در صندوق پستی خانهات خاک خواهد خورد اما هیچگاه با صدای بلند خوانده نمیشود. پس آن را مینویسم فقط برای آنکه بدانی دوست داشتنت هرگز اشتباه نبود حتی اگر ماندنمان در یک مسیر ممکن نبود. چون من انتخاب کرده بودم که با تو بمانم و زجر بکشم. مرا توجیه کرده بودند. همان روزها فریاد میکشیدند که تو مرا بسیار خواهی آزرد. اما عزیزم ترجیح میدادم رنج بودن در کنارت تنها حقیقت زندگیم باشد.
اکنون که قلم را زمین گذاشتم، میبینم که چه کردهام! تمام آنچه در سینهام سنگینی میکرد و مربوط به تو میشد، لابهلای این واژهها به اسارت گرفته شد و آنها حالا در انتهای این صفحه به بنبست رسیدهاند؛ پس اجازه میدهم سکوت جایشان را بگیرد. چرا که این کاغذ هرچقدر هم که بزرگ باشد، هرگز گنجایش تمام آنچه بین ما گذشته را نخواهد داشت...
#حدیث
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
