قصه
رفتن به کانال در Telegram
با صدایی ناتوانتر زآنکه بیرون آید از سینه راویان قصههای رفته از یادیم.
نمایش بیشتر465
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
465
تمام این خداحافظیها و رفتنها تمام این بغل کردنها که شاید برای آخرین بار باشه، تمام این اتفاقها، تمام چیزهایی که این روزها میبینیم و میشنویم واقعا غم انگیزه. آدمیزاد تنهاتر از همیشه شده. سرگردان و حیران، با چمدانی به دست، از مرز وطن خارج میشه، برای اینکه شاید بتونه کمی از زندگی انتقام بگیره، اما باز در برابر جبر و قدرت روزگار، جنگ رو میبازه.
دلم برای این حجم از تنهایی انسان میسوزه. دلم تنگ همه چی و همه کس تنگ میشه. امروز و امشب و الان میدونم که هیچوقت نمیخوام مهاجرت کنم. گرچه میدونم فردا همین خونه ناامیدم میکنه، اما چه میشه کرد؟
پناه میبرم به آهنگی مازنی که زبان مادریمه، زبان خونه. میگه یه ییلاقی وقتی هرجا کوه رو ببینه گریهش میگیره. درست میگه منم هرجا دریا رو ببینم یاد خونه میفتم.
@Qessehh
465
صفا خوندن، تو این روزها که حقیقتا حس میکنم بدترین روزهای زندگیمه، دردی رو دوا نمیکنه اما یه آخهیشی تهش داره
