373
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
373
یادت هست مامان؟ کوچولو که بودم، مرا پیش دکتر که میبردی، با ترس و اکراه همراهت میآمدم و همیشه بلافاصله بعد از سلام، مظلومانه سرم را پایین میانداختم و آمیخته با التماس به دکتر میگفتم: " تو رو خدا آمپول نه! شربتش را بدید! " .
من همیشه از آمپول و درد میترسیدم و به شربت و قرصها پناه میبردم. که حتی اگر دکتر به حرفم گوش نمیداد، سرم را با تقلا از پیشخوان داروخانه بالا میبردم و از مسئول تحویل دارو خواهش میکردم بهجای تمام آمپولها، شربت توی پاکت بریزد.
کاش درد و اندوهِ فرساینده و کشدارِ اینروزها هم شربت داشت مامان.
کاش میشد دردها را، هرچند تلخ، به یکباره، قورت داد و راحت شد...
