fa
Feedback
تا کوچ

تا کوچ

رفتن به کانال در Telegram

«در صور که بدمند، خواهم آمد، این نوشته را به‌دست‌گرفته، آواز خواهم داد: این است آن‌چه کردم و اندیشیدم و بودم.»

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام تا کوچ

کانال تا کوچ (@takooch) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 12 417 مشترک است و جایگاه 7 277 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 25 651 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 12 417 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 10 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -89 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 3 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 21.02% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 7.52% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 609 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 934 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ترامپ, وقت, وسط, بسم, همه تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
«در صور که بدمند، خواهم آمد، این نوشته را به‌دست‌گرفته، آواز خواهم داد: این است آن‌چه کردم و اندیشیدم و بودم.»

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 11 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کرده‌اند.

12 417
مشترکین
+324 ساعت
-147 روز
-8930 روز
آرشیو پست ها
دعای سمات سخت امروز به نیابت از رهبر شهید و خانوادهٔ شهید نازنینش... مرهمی بگذار خدا بر جراحت عمیق دل ما

*قصهٔ راه رفته یک کلمه حرف دل با نوجوانان و جوانان ایران* می‌دونم که مدرسه بعضی وقتا جای واقعاً مزخرفیه. می‌دونم همون‌قدر که معلم معرکه با بیان اعلا و زبان بدن عالی و هوش کلاس‌داری سرشار داریم که شیوهٔ انتقال معنا بلده، همون‌قدرم معلم نابلد کسالت‌آور حوصله‌سربر داریم. می‌دونم یه وقتایی حاشیهٔ مدرسه زیاده و آدم مدام درگیر این هم‌کلاسی و اون هم‌کلاسی و این نمره و اون امتحان و این بحث و این قهر و اون دعوا می‌شه. می‌دونم یه سال‌هایی، کتابای درسی یه وقتایی جداً به درد لای جرز دیوار می‌خورن بس که نگارششون، عکساشون، فعالیت‌هاشون نچسب و بده. می‌دونم مامان یه‌ریز به اسم دلسوزی نق می‌زنه، بابا بیشتر وقتا خسته‌ست، خواهر و برادر گاهی روی مخ آدمن و شرایط خونه همیشه برای درس‌خوندن رِله و اکازیون نیست. می‌دونم بچه‌های مردم اِن‌میلیون پول پانسیون می‌دن با شاسی‌بلند می‌رن میان ولی تو باید توی کتابخونهٔ سر کوچه که بوی گند جوراب نشسته می‌ده با فلاسک چای کوچیکت درس بخونی و هی بری توی حیاط نفست برگرده سر جاش می‌دونم کتاب کنکور چقدر گرونه، مافیای کنکور چقدر روی مخه، هر سال یه فیلمی سر امتحان‌نهاییا داریم می‌دونم کلاس غیرحضوری خیلی وقتا یعنی کشک. می‌دونم اصلاً نفهمیدی این چند سال چطوری درس خوندی چی به سرت اومد اصلاً ولی درس بخون. تو رو خدا درس بخون. بکوب درس بخون. با تمام وجودت درس بخون. روزی صدبار اگه تمرکزت به هم خورد، برای بار صدویکم تمرکز کن درس بخون. بفهم. اون چیزی رو که داری می‌خونی بفهم. نگو به چه دردم می‌خوره. نگو پول توی بلاگری و آنلاین‌شاپه. نگو می‌خوام این مدرکه رو بندازم یه گوشه برم تو دل کار. درس بخون. درس بخون. درس بخون. درسی رو که می‌خونی بفهم. با تمام‌ وجودت بفهمش، درکش کن، بلدش شو. به‌عنوان کسی که از ۱۸سالگی دستش توی جیب خودشه و ۱۷ساله داره کار می‌کنه، بهت می‌گم ایران قحطی آدم کاربلد داره. ما بحران جدی نیرو داریم، اما نه هر نیرویی. نیروی شفتهٔ متوسط تا دلت بخواد ریخته. نیروی برجسته، نیروی حاذق، نیروی بلد، باسواد، متمرکز، متخصص. اگه درس بخونی، در ایران خیلی راحت پولدار می‌شی چون ایران واقعاً محتاج کسیه که کار بلد باشه و سوادشو داشته باشه. آره. مشکل هست. قدر غرب، قدر سواد ما دونسته نمی‌شه. بری اون ور بیشتر منتت رو می‌کشن و بمونی این‌ور بیشتر سنگ جلوی پاته و باید عرق بریزی اما این‌جا وطن ماست... این‌جا خاک ماست و خاکت توی گذرنامه و شناسنامه‌ته. توی خاطراتته. نمی‌تونی دور بریزی‌ش. نمی‌تونی ازش بکنی. هیچ باشرفی نتونسته برای همیشه وطن رو ببوسه بذاره کنار. آخه وطن یعنی خودت... درس بخون قربونت برم. اگه جیگرت از شهادت آقای خامنه‌ای سوخته، اگه کفرت از حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران دراومده، درس بخون. می‌دونم خیلی سخته وسط جنگ تمرکز کنی اما تمرکز کن و درس بخون. انتقام تو در درس‌خوندنه. مهم‌ترین کاری که برای ایران می‌تونی بکنی درس‌خوندنه. مهم‌ترین چیزی که رهبر شهید از تو می‌خواست، درس‌خوندنه. من در دوران تحصیلم صد تا مهارت یاد گرفتم. عین اسب کار کردم و کتاب خوندم. چندین سال کار تشکّلی کردم. مدام توی اردو و جلسه و تحریریه بودم. سردبیر نشریه‌ بودم با تیراژ بالا. بکوب می‌نوشتم و می‌خوندم و کلاس می‌رفتم و یاد می‌گرفتم. من در دوران تحصیلم کنار درس هزارتا کار کردم و هنوز دارم نون همون دوندگیا و زحمتا رو می‌خورم. وقتی همه غر می‌زدن به هیچ کاری نمی‌رسیم، من روزی ۲۰۰ صفحه کتاب می‌خوندم و بهترین موسیقی‌های جهان رو گوش می‌دادم و یه انیمه‌باز قهار بودم که مرتب پیاده‌روی و ورزش می‌کرد و همهٔ تازه‌های سینمای ایران رو روی پرده می‌دید اما اگه برگردم عقب هزاربرابر درس می‌خونم. خیلی درس می‌خونم. خودمو می‌کشم با درس... باور کن پشیمونم که بیشتر درس نخوندم. نذار یه روزی بیاد که تو هم اینا رو برای آدمای اطرافت بنویسی. الان که وقتشه کار درست رو بکن درس بخون عزیز دل من. نیتت رو درست کن. برای امر مقدس درس بخون برای خدا درس بخون باخت نمی‌دی. قول می‌دم. http://ble.ir/parastooasgarnejad

*قصهٔ راه رفته یک کلمه حرف دل با نوجوانان و جوانان ایران* می‌دونم که مدرسه بعضی وقتا جای واقعاً مزخرفیه. می‌دونم همون‌قدر که معلم معرکه با بیان اعلا و زبان بدن عالی و هوش کلاس‌داری سرشار داریم که شیوهٔ انتقال معنا بلده، همون‌قدرم معلم نابلد کسالت‌آور حوصله‌سربر داریم. می‌دونم یه وقتایی حاشیهٔ مدرسه زیاده و آدم مدام درگیر این هم‌کلاسی و اون هم‌کلاسی و این نمره و اون امتحان و این بحث و این قهر و اون دعوا می‌شه. می‌دونم یه سال‌هایی، کتابای درسی یه وقتایی جداً به درد لای جرز دیوار می‌خورن بس که نگارششون، عکساشون، فعالیت‌هاشون نچسب و بده. می‌دونم مامان یه‌ریز به اسم دلسوزی نق می‌زنه، بابا بیشتر وقتا خسته‌ست، خواهر و برادر گاهی روی مخ آدمن و شرایط خونه همیشه برای درس‌خوندن رِله و اکازیون نیست. می‌دونم بچه‌های مردم اِن‌میلیون پول پانسیون می‌دن با شاسی‌بلند می‌رن میان ولی تو باید توی کتابخونهٔ سر کوچه که بوی گند جوراب نشسته می‌ده با فلاسک چای کوچیکت درس بخونی و هی بری توی حیاط نفست برگرده سر جاش می‌دونم کتاب کنکور چقدر گرونه، مافیای کنکور چقدر روی مخه، هر سال یه فیلمی سر امتحان‌نهاییا داریم می‌دونم کلاس غیرحضوری خیلی وقتا یعنی کشک. می‌دونم اصلاً نفهمیدی این چند سال چطوری درس خوندی چی به سرت اومد اصلاً ولی درس بخون. تو رو خدا درس بخون. بکوب درس بخون. با تمام وجودت درس بخون. روزی صدبار اگه تمرکزت به هم خورد، برای بار صدویکم تمرکز کن درس بخون. بفهم. اون چیزی رو که داری می‌خونی بفهم. نگو به چه دردم می‌خوره. نگو پول توی بلاگری و آنلاین‌شاپه. نگو می‌خوام این مدرکه رو بندازم یه گوشه برم تو دل کار. درس بخون. درس بخون. درس بخون. درسی رو که می‌خونی بفهم. با تمام‌ وجودت بفهمش، درکش کن، بلدش شو. به‌عنوان کسی که از ۱۸سالگی دستش توی جیب خودشه و ۱۷ساله داره کار می‌کنه، بهت می‌گم ایران قحطی آدم کاربلد داره. ما بحران جدی نیرو داریم، اما نه هر نیرویی. نیروی شفتهٔ متوسط تا دلت بخواد ریخته. نیروی برجسته، نیروی حاذق، نیروی بلد، باسواد، متمرکز، متخصص. اگه درس بخونی، در ایران خیلی راحت پولدار می‌شی چون ایران واقعاً محتاج کسیه که کار بلد باشه و سوادشو داشته باشه. آره. مشکل هست. قدر غرب، قدر سواد ما دونسته نمی‌شه. بری اون ور بیشتر منتت رو می‌کشن و بمونی این‌ور بیشتر سنگ جلوی پاته و باید عرق بریزی اما این‌جا وطن ماست... این‌جا خاک ماست و خاکت توی گذرنامه و شناسنامه‌ته. توی خاطراتته. نمی‌تونی دور بریزی‌ش. نمی‌تونی ازش بکنی. هیچ باشرفی نتونسته برای همیشه وطن رو ببوسه بذاره کنار. آخه وطن یعنی خودت... درس بخون قربونت برم. اگه جیگرت از شهادت آقای خامنه‌ای سوخته، اگه کفرت از حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران دراومده، درس بخون. می‌دونم خیلی سخته وسط جنگ تمرکز کنی اما تمرکز کن و درس بخون. انتقام تو در درس‌خوندنه. مهم‌ترین کاری که برای ایران می‌تونی بکنی درس‌خوندنه. مهم‌ترین چیزی که رهبر شهید از تو می‌خواست، درس‌خوندنه. من در دوران تحصیلم صد تا مهارت یاد گرفتم. عین اسب کار کردم و کتاب خوندم. چندین سال کار تشکّلی کردم. مدام توی اردو و جلسه و تحریریه بودم. سردبیر نشریه‌ بودم با تیراژ بالا. بکوب می‌نوشتم و می‌خوندم و کلاس می‌رفتم و یاد می‌گرفتم. من در دوران تحصیلم کنار درس هزارتا کار کردم و هنوز دارم نون همون دوندگیا و زحمتا رو می‌خورم. وقتی همه غر می‌زدن به هیچ کاری نمی‌رسیم، من روزی ۲۰۰ صفحه کتاب می‌خوندم و بهترین موسیقی‌های جهان رو گوش می‌دادم و یه انیمه‌باز قهار بودم که مرتب پیاده‌روی و ورزش می‌کرد و همهٔ تازه‌های سینمای ایران رو روی پرده می‌دید اما اگه برگردم عقب هزاربرابر درس می‌خونم. خیلی درس می‌خونم. خودمو می‌کشم با درس... باور کن پشیمونم که بیشتر درس نخوندم. نذار یه روزی بیاد که تو هم اینا رو برای آدمای اطرافت بنویسی. الان که وقتشه کار درست رو بکن درس بخون عزیز دل من. نیتت رو درست کن. برای امر مقدس درس بخون برای خدا درس بخون باخت نمی‌دی. قول می‌دم. http://ble.ir/parastooasgarnejad

عزیزان جوون و نوجوونم، همسایه‌های تازه‌سالم، جوونه‌های ترد تازه‌رستهٔ ایرانم، این متن مال شماست: من از این راه رفته تا امروزِ ۳۵سالگی‌م توی زندگی‌م، شرمنده‌ام، روسیاهم، خجالت‌زدهٔ درگاه خدام که عمرم رو تلف کردم... دستام خالی خالی خالیه... به معنی واقعی کلمه من این عمر رو باختم... فقط چند تا چیز هست که بابتشون خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می‌کنم: یکی‌شون اینه که حمد خدا به منت خدا هیچ روزی در زندگی‌م به آقای خامنه‌ای پشت نکردم... هیچ روزی محبت این مرد در قلب من کمرنگ نشد... از وقتی خودم رو شناختم عاشقانه دوستش داشتم و این عشق در قلبم مدام انباشته و انباشته شد و ریشه دووند و با روحم گره خورد تا روزی که تموم وجودمو گرفت... (تموم جونم رفت... آه...) و یه چیزی هست که بدجور بابتش ناراحتم و می‌خوام به شما بگمش. اعتراف سختیه برام. حال و احوالمم به‌قاعده نیست... ولی می‌خوام کلمه‌هامو جمع‌وجور کنم براتون بنویسم. قبلش ازتون می‌خوام این متن رو سرسری نخونید، خب؟ چیزی رو که نوشتنش برام سخته، حیفش نکنید... دل بدین باشه؟ لطفاً.❤️‍🩹

این نقطه رو می‌بینی؟ اون ۱:۲۰ اون پایین رو می‌بینی؟ به ولای علی می‌جنگم تا برگردی با حاج‌قاسم برگردی به ولای علی خسته نمی‌شم به ولای علی برت می‌گردونیم با هم آقا آخ آقا…

بسم الله خیله‌خب. پاشین. پاشین لباسامونو بتکونیم. پاشین خاک عزیز مقدس ایران رو که ۱۳۰ روزه به سرمون شده، از لای موهامون، از روی شونهٔ پیرهن مشکی‌مون بتکونیم. عزیزترینمونو به عزیزترینمون سپردیم. جای یار خراسانی ما، در آغوش امام خراسانی ما، امن و راحته. ۷۰ سال عزیز ما بی‌وقفه دوید، فحش خورد، قضاوت شد، تهمت شنید، تهدید شد، زندان رفت، شکنجه شد، کار کرد کار کرد کار کرد و ایران را برد تا حوالی قله. حالا نوبت ماست. سخت‌ترین لحظه، لحظهٔ پیش از رسیدنه، گردنهٔ آخر. سخت‌ترین لحظه شد مال ما، چون امانتی که او به‌تنهایی به دوش می‌کشید، روی شونهٔ ۹۲میلیون نفر، هنوز سنگینه... پاشین دورتون بگردم. پاشین شُرفا، نجبا، سینه‌سوخته‌ها، درد وطن کشیده‌ها. از امروز نوبت ماست که همه با هم شونه بدیم زیر علَم. نوبت ماست هرچی در حق خودش کم‌کاری کردیم، در حق خلف صالحش جبران کنیم. پاشیم کارایی رو که ازمون خواسته بود انجام بدیم. هرروز نمازمونو اول وقت بخونیم و حواسمون باشه نماز ما مخاطب داره، داریم با یکی حرف می‌زنیم... هرروز قرآن بخونیم، شده نیم‌صفحه. برای او هم قرآن بخونیم، به‌خصوص سورهٔ یاسین رو که خیلی دوست می‌داشت و هر صبح می‌خوند... هرروز کتاب بخونیم. هرروز کتاب بخونیم. هرروز کتاب بخونیم. با صحیفه سجادیه و نهج‌البلاغخ انس بگیریم. سیرهٔ شهدا رو بخونیم. شهدا رو بشناسیم. تاریخ بخونیم. سرگذشت استعمار رو، ماجرای انقلاب اسلامی رو عمیق بفهمیم. فیلم خوب ببینیم. مستند خوب ببینیم. موسیقی خوب گوش بدیم. سخنرانی و پادکست فاخر درست‌درمون بشنویم. ورزش کنیم. درس بخونیم. کار کنیم برای ایران. بیشتر کار کنیم. بیشتر فکر کنیم. مدام یاد بگیریم. شیعه‌کوچولو به ایران اضافه کنیم. ایران رو جوون کنیم. جنس ایرانی بخریم. جنس اسرائیلی آمریکایی نخریم. امید به غرب نبندیم. روی پای خودمون وایسیم. متحد باشیم. نذاریم بین ما شکاف بندازن. سر شکاف قبلی، زمستون لعنتی ۴۰۴، عزیزترینمونو از دست دادیم تا دوباره متحد شدیم... (هرچی نوشتم همه از بیانات رهبره. همه درخواست‌های خودشه) پاشین. پاشین خیلی کار داریم. باید ظهور رو از خدا بگیریم. علاج دلتنگی ما فقط و فقط ظهوره دوای درد ما فقط امام ماست. او با سپاهی از شهیدان خواهد آمد و ما دوباره آقاسیدعلی‌آقا و حاج‌قاسم و حاج‌حسن و سیدحسن و حاج‌احمد و همهٔ عزیزکرده‌هامونو خواهیم دید. دلتنگی خالی‌خالی فایده نداره. آقا مرد میدون می‌خواد. بدویین. کار زیاد داریم. یا علی.💚🇮🇷 http://ble.ir/parastooasgarnejad

بچه‌های مشهد سربلندمون کردین. دستتون درد نکنه. منت‌دارتونیم برای آقامون سنگ تموم گذاشتین... (یه خروار گریه...) مشهدیا، مجاورا، همشهریای آقا بار دلتنگ ما رو گردن می‌گیرین؟ قبول زحمت می‌کنین؟ قول بدین هروقت رفتین حرم، سلام ما رو هم بهش برسونین... حالا یه ایران آرزو داره بیاد حرم... حالا از همیشه محتاج‌تریم که نائب الزیارهٔ ما هم باشین... تو رو خدا تنهاش نذارین. تا تهران بود، هروقت دیدار داشت، تموم خیابونای منتهی به بیت ترافیک می‌شد از صبح زود... هروقت روضه داشت نمی‌شد ماشین بیاری باید خیلی دور از بیت پارک می‌کردی.... تا تهران بود واسه نمازاش از شب قبل، سحر نزده، می‌رفتیم مصلی که جلو بهمون جا برسه... پیرمرد، چشم ما بود... می‌سپاریمش به شما و به مهربون‌ترین امام دنیا آقا امام‌رضا. http://ble.ir/parastooasgarnejad

خوابتون نمی‌بره، نه؟ هی توی کانالا می‌چرخین الکی، شاید دلتون قرار بگیره حواستون پرت شه که نمی‌شه؟ هی می‌گین خدا کنه تدفین طول بکشه، امشب نخوام بخونم برای سیدعلی، فرزند سیدجواد...؟ هی می‌گین خدایا راضی‌ام به رضای تو و جز زیبایی ندیدم، اما آخه کمرم از سنگینی و بزرگی این داغ شکست؟ هی می‌گین خدایا راستی‌راستی شهید شد؟ واقعاً دیگه نمیاد برامون سخنرانی کنه دست تکون بده بگه شما مردم حماسه آفریدید؟ یعنی دیگه نمی‌تونیم پشت سرش نماز بخونیم؟ دیگه دیدار نداره؟ تنها نیستین. منم همین‌طور. منم همین‌طور. منم ه ه ه http://ble.ir/parastooasgarnejad

نماز لیلة الدفن برای سیده‌بشری حسینی خامنه‌ای نام پدر سیدعلی آخ................... http://ble.ir/parastooasgarnejad

ممنون که این‌قدر زیبا هستی. ممنون که نشانمان دادی می‌شود چقدر باشکوه زندگی کرد. ممنون که یادمان دادی می‌شود هرگز دربرابر قلدرها کوتاه نیامد. ممنون که هرگز سر خم نمی‌کنی. ممنون که همیشه سرو قدبلند ایرانی می‌مانی. ممنون که حدیث متقین نهج‌البلاغه را از آن دورها کشاندی آوردی نزدیک و هرروز نشانمان می‌دهی یار واقعی امیرالمؤمنین دقیقاً چه شکلی‌ست. ممنون که وطن عزیز ما را بعد چند سده بله‌قربان‌گوی طاغوت بودن، با جمهوری اسلامی به استقلال و آزادی می‌رسانی. ممنون که هیچ‌وقت پشت مظلومان جهان را خالی نمی‌کنی. ممنون که محور مقاومت را با قاسم سلیمانی و سیدرضی موسوی و سیدحسن نصرالله و عماد مغنیه ساختی و شکل دادی و پروبال دادی و هویت بخشیدی و در رأس آن ایستاده‌ای به رهبری، به جذب تمام دل‌هایی که بارقه‌ای نور در آن‌ها هست و زیبایی و شکوه و اقتدار تو را می‌بینند. ممنون که هزاربار گفتی نگاهتان را از بیگانه بردارید و توان داخلی خودتان را باور کنید. ممنون آقای ما می‌توانیم! ممنون آقای کتاب‌خوان شاعر عارف فقیه فیلسوف مجاهد ممنون پدر بچه‌های شهدا ممنون پناه بچه‌های فرهنگ و هنر ممنون آقای شهید ایران که هیچ‌وقت نمی‌میری و زنده‌تر از دوران حیات دنیایی‌ات، وسط وسط میدانی. ممنون که تمام نشدی ممنون که نمردی ممنون که شهید شدی تا به ما برگردی. ممنون که زنده‌ای تا تمام فعل‌هایم را به زمان مضارع بنویسم. ممنون یار خراسانی ما که جسم قشنگ پاکت را در آغوش امام‌رضاجان جا دادی تا هروقت دلمان برای دیدارهای تو تنگ شد، بیاییم حرم. آقای خامنه‌ای عزیزم ما همهٔ زورمان را می‌زنیم ظهور را از خدا بگیریم تا شما و رفیقان شهیدت را در رجعت ببینیم چون راستش را بخواهی از همین امشب که هنوز به خاک حرم سپرده نشده‌ای، ما معمولی‌ها که هنوز خلوص دیدن روح والایت را نداریم، بدجور دلتنگیم، بدجور… ما را یادت نرود… ما خیلی دوستت داریم ما خیلی دوستت داریم ما خیلی دوستت داریم و من هرگز این جمله را به زمان ماضی نخواهم نوشت. http://ble.ir/parastooasgarnejad

photo content

«هواپیمایی ماهان» برای من یعنی حاج‌قاسم. If you know, you know. http://ble.ir/parastooasgarnejad
«هواپیمایی ماهان» برای من یعنی حاج‌قاسم. If you know, you know. http://ble.ir/parastooasgarnejad

*اولین شب تهران بی‌تو* بعد ۳۷ سال، عزیزترین همسایهٔ تهران را روی دوش عاشقانش بردند که بردند که بردند... اولین شب بی‌ جسم او در تهران. یک پارچهٔ خاک‌خوردهٔ عزا را از آن بالا، طرف‌های عرش، تکانده‌اند. گرد و خاک بلند شده، بعد ۱۲۰ روز و خوابیده. ریخته روی گُردهٔ شهر. تهران حوصله ندارد. غم ماسیده روی دیوارها. پیراهن‌ها هنوز مشکی‌ست. آن‌ها هم که توی بازی نبودند که همچنان نیستند، پرت‌های روزگار. پِرت هم خواندید خواندید. عکسش همه‌جا هست. بیلبوردها، تابلوها، بنرها، همه چوب نبودنش را بر فرق سرمان می‌کوبند. تهران، جوانی‌ست که داغ پدر دیده و آن‌قدر سینه زده که رنگ سمت چپ پیرهن مشکی‌اش، درست روی قلب، رفته و زیر آفتاب، برق می‌زند، برق پیراهن مشکیِ زیادشسته‌واتوشده. باید هیئت‌برو باشی که بفهمی چه می‌گویم. حال بعد عزا که آن‌قدر گریه کرده‌ای که دیگر جان گریه نداری و هرکس را بغل می‌کنی فقط آه می‌کشی و با دست آرام می‌زنی پشتش عوض تمام حرف‌هایی که جان گفتنشان را هم نداری. همان. پرچم‌ها هستند، سه رنگ، مشکی، سرخ. ما هستیم. انقلاب زنده‌ست. انقلابی‌ها سرود می‌خوانند، نوحه می‌خوانند، پرچم می‌گردانند، شعار می‌دهند، شعار می‌دهیم. ما هستیم. ما هستیم. قلبمان را از قفسهٔ سینه بیرون کشیدند بردند دور سر حضرت معصومه و امام‌رضاجان بگردانند و بگذارند سبک و آرام، یک گوشهٔ حرم مجاور شود. جای یک زخم عمیق روی قفسهٔ سینهٔ همهٔ ماست. قلب گرممان را بردند. برایمان فقط یک عقل سرد مانده و از عقل سرد باید بدجور ترسید چون تا انتقام نگیرد، ول‌کن ماجرا نیست و پیراهن مشکی‌اش را درنخواهد آورد. پرستو علی‌عسگرنجاد http://ble.ir/parastooasgarnejad

حبیب قلبم دار و ندار زندگی‌ام بزرگ‌ترین، عزیزترین، محبوب‌ترین استادم ممنونم که فوت نکردی. ممنونم که شهید شدی. ممنونم که پایان
حبیب قلبم دار و ندار زندگی‌ام بزرگ‌ترین، عزیزترین، محبوب‌ترین استادم ممنونم که فوت نکردی. ممنونم که شهید شدی. ممنونم که پایان باشکوه سرخت را خودت به دلیری رقم زدی که حالا، هروقت دلم تنگ شد، بتوانم صدایت کنم خالص‌ترین کلمه‌هام را به پای تو بریزم و مطمئن باشم باذن الله می‌شنوی و دیگر لازم نیست منتظر روز دیدار بمانم. فقط تصدقت، دور سرت بگردم، فدای مشت گره‌کرده‌ات شوم، از این رفیق‌جانت بپرس. او برایت می‌گوید. من همیشه دلم تنگ است، همیشه، همیشه، همیشه. خوب هم نمی‌شوم. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت تا ظهور که برگردید… http://ble.ir/parastooasgarnejad

این غمگین‌ترین دعای سمات ماست... آخرین غروب جمعه با سیدعلی‌آقای خامنه‌ای در تهران... آخرین دعای سمات پیش از این‌که رهبر شهید ما، فخر دوران، مجاهد مبارز خستگی‌ناپذیر عزیز ما، یه گوشهٔ حرم امام‌رضاجان، آروم بگیرن تا ظهور... تا رجعت... دعای سمات امروز هدیه به رهبر شهیدمون مردی که قراره او رو بر دوش ایران بدرقه کنیم تا حرم... http://ble.ir/parastooasgarnejad

*بسم الله الرحمن الرحیم روایت آخرین دیدار با رهبر در زینبیهٔ بیت رهبری ۱۱ تیر داغ ۱۴۰۵ بخش دوم* کفن‌پوش‌ها. ایستاده بودند جلوی خیابان کشوردوست، دو طرف خیابان جمهوری. با نفرت شعار می‌دادند که آدم‌ها را از صدر تا ذیل جمهوری اسلامی متنفر کنند. درخواستشان این بود: «برادر سپاهی! اعدام انقلابی!!!» خیابان جمهوری همین‌جوری‌اش همیشهٔ خدا ترافیک و شلوغ است. قلب تهران است آن‌جا. این جماعت هم دو ردیف بلند مقابل هم، هوارکشان، در پی کودتاچی و نفوذی و خائن و جاهل، بی که لحظه‌ای یادشان بیاید «حاسبوا قبل ان تحاسبوا»...بی که حواسشان باشد گاهی آب در کوزه و ما گرد جهان می‌گردیم! مقصود همان‌جا بود... نمی‌دیدند... گاز دادم، در همان ترافیکش، که فقط زودتر رد شوم کمتر ببینم. آدم داغ‌دیده، طاقتش کم می‌شود... هیچ حال و حوصلهٔ دعوای جناحی و انتخاباتی ندارم. گاز بدهم رد شویم. از در اشکبوس باید می‌رفتیم داخل، من ۱۲ فروردین پارک کردم! اصلاً نمی‌دانستم کجا پارک کرده‌ام! دو چهارراه آمده بودم پایین که یک‌هو یادم افتاد یادم نیست ماشین را کجا گذاشته‌ام! دوباره برگشتم تابلوها را خواندم تا بفهمم کجا هستم. شما نمی‌دانید پشت این جمله‌ها چه آ‌وار غمی‌ست... از سال ۹۷ که برگشتم تهران، خانه‌ام همیشه نزدیک بیت رهبری بوده، کمی نزدیک‌تر، کمی دورتر. من تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های منتهی به کشوردوست را بلدم. همیشه پیاده رفته‌ام بیت و برگشته‌ام. همیشه سبکبال، بال زده‌ام تا بیت، عین یک پر روی هوا سر خورده و برگشته‌ام خانه تا روایت دیدار بنویسم. حالا از فرط اضطراب ازدست‌دادن آخرین دیدار، با ماشین، جَلد آمده و هیچ نفهمیده بودم‌ کجا هستم... نشانی محل پارک ماشین را برای علی پیامک کردم. به او نگفتم چرا، گفتمش اگر ماشین را خواستی بیا بردار، خودم ولی بیم داشتم زنده از این مراسم برنگردم... ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود... ادامه دارد... http://ble.ir/parastooasgarnejad

بسم الله الرحمن الرحیم روایت آخرین دیدار با رهبر در زینبیهٔ بیت رهبری ۱۱ تیر داغ ۱۴۰۵ بخش اول چهارشنبه بود که یکی از دوستانم که همسرش از خادمان مشغول در دفتر حفظ و نشر است، پیغام داد که قرار است پنج‌شنبه بچه‌های دفتر همراه خانواده، با آقا وداع کنند. بند دلم پاره شد. من هیچ‌وقت از بچه‌های دفتر نبودم. من هیچ‌کاره بودم، هیچ‌کاره‌ای که چون خدا بر شانه‌اش بار کلمه گذاشته است، گاه‌گداری قسمتش می‌شود میان آدم‌خوب‌ها بُر بخورد. من حقوق‌بگیر و استخدام هیچ‌جا نیستم. کارت خبرنگاری ندارم. ۱۷،۱۸ سال است با خیلی از رسانه‌ها کار کرده‌ام اما هیچ‌وقت نیروی استخدامی و اسمی جایی نبوده‌ام. یک روز هم بیمه ندارم. همیشه برای خودم پلکیده‌ام. هرجا خدا مرا برده گفته‌ام حکم آن‌چه تو فرمایی. این‌ها همه یعنی اگرچه هشت سال یکی از حاشیه‌نگارهای دیدار رهبری بودم، نباید امید داشته باشم وداع بچه‌های دفتر، سهم من هم باشد. امید نداشتم. جز این دوست، کسی به من خبر نداده بود که چنین دیداری هست. انتظاری هم نداشتم. دلم را اما نمی‌توانستم کاری کنم که. به بزرگمان پیام دادم گفتم تو را به خدا کمک کن من هم بیایم. تا امروز صبح پیامم را ندیده بود. من هم آدم زنگ زدن و پیله‌شدن نیستم. می‌گویم خدا بخواهد، می‌شود. خدا خواست، شد. همان دوست زنگ زد، کِی؟ ساعت ۶ عصر پنج‌شنبه، وقتی داشتم سبزی قرمه وعده می‌کردم و اشک می‌ریختم و مامان مدام می‌گفت: «با گریه‌های تو آقا زنده نمی‌شه» و این بیشتر به گریه‌ام می‌انداخت. زنگ زد گفت پاشو بیا، شاید بگذارند بیایی داخل. عده‌ای نیامده‌اند کارت‌هایشان را بگیرند. جز همین چند خط که گفتم، از هیچ‌چیز خبر نداشتم. نفهمیدم چطور لباس‌های مشکی‌ام را پوشیدم، نفهمیدم چطور رانندگی کردم تا بیت، حتی حواسم نبود دارم بعد از ۱۲۴ روز برای اولین بار دوباره وارد همان مسیری می‌شوم که هشت سال سمتش پلکیده بودم. حواسم نبود تا چشمم به آن‌ها افتاد و خنجر نگاهشان رفت توی قلبم... ادامه دارد...

بسم الله ۱۱ تیر ۱۴۰۵ امروز دو سه ساعت از غرب به مرکز تا شرق تهران رانندگی کردم. هیچ گریزی از این غم نیست. هیچ راه‌دررویی نداری. همهٔ شهر پر از یادآوره. همه بسیج شده‌ن که نذارن یه لحظه هم یادت بره. همه‌جا پر از عکسشه؛ روی بنرهای بلند آویخته از ساختمونای معروف، روی دیوارنگاره‌ها، روی پل‌ها، ورودی‌های مترو، ایستگاه‌های اتوبوس، روی پوسترهای روی دیوارا، پشت شیشهٔ ماشینا، روی طلق جلوی موتورا، روی در سوپرمارکتا، کنار پیشخون دکه‌های روزنامه‌فروشی، پشت قاب گوشی آدما... رهبر شهید، همه‌جا هست... بیشتر از همه‌جا، توی دل مردمش. خیابون پره از آدمایی که معلومه زیاد گریه کرده‌ن. چشماشون ورم داره، مث من... شاعرا براش شعر گفته‌ن و تک‌بیتا و تک‌مصرع‌ها روی پیشونی شهره: دستی بکش به گونهٔ اولاد کشورت یا در گوش کودکان عزیزت اذان بگو و هر تک‌مصرع ارجاع به خاطره‌ای داره که پدر از دل ما درمیاره... تا نیمهٔ مسیر رفت، غرب به شرق، دووم آوردم. قرآن گذاشتم. بلندبلند باهاش خوندم تا رسیدم به آیهٔ ۷ سورهٔ بینه: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ دیگه نتونستم. بغضم شکست و پشت فرمون بلندبلند زدم زیر گریه. یه روز حضرت محمد مصطفی (ص) این آیه رو برای مولا امیرالمؤمنین (ع) خوند و بهش گفت: «منظور این آیه، تو و شیعیان تو هستید. تو و شیعیانت در روز قیامت راضی و خوشحال می‌آیید و دشمن تو خشمناک و سرافکنده.» آخ مولاجانم امیرالمؤمنین عزیز عزیز عزیزم حبیب قلبم که قدرت ته قلب مایی، امید مایی، افتخار مایی و می‌دونی ما اگه این همه داغ برداشتیم همه و همه و همه‌ش محض خاطر اینه که شیعهٔ شما و اولاد شماییم... ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی... برگشتنه، تصویر مشت گره‌کردهٔ آقا روی زمینهٔ سرخ شهادت، سرتاسر بلوار وسط خیابون انقلاب بود. سر چهارراه ولی‌عصر، پسری که نوبتش بود پرچم ایران معروف رو که از اول جنگ بالا نگه داشته شده، نگه داره، چوب پرچم رو بوسید و پیشونی بهش گذاشت. «باید برخاست» رو گذاشتم و تا برسم خونه یه دستم به فرمون بود و با یه دست محکم به سینه می‌کوبیدم و می‌خوندم: انا علی العهدی لبیک یا مهدی ما این روزا رو به امید خدا و شما می‌گذرونیم تاج سرم. تموم می‌شه این غم و شما با سپاهی از شهیدان خواهی آمد و تا اون روز صدای ما خاموش نمی‌شه که بی‌وقفه می‌خونیم: ای پسر فاطمه منتظر شماییم منتظر شماییم منتظر شماییم پرستو علی‌عسگرنجاد http://ble.ir/parastooasgarnejad

تو اونی باشی که فقط با بودنت، با حضورت، محض وجودت، بشه سنگین‌ترین داغ‌ها رو، ابتلایی مثل شهادت حاج‌قاسم سلیمانی رو تاب آورد... چقدر باید باشکوه و نستوه و «آسمان‌دریای‌جنگل‌کوه» باشی به قول قیصر که این همه باشی برای این همه آدم! تو برای همهٔ ما این همه بودی آقا و معلومه وقتی یکی این همه باشه، رفتنش چه بلایی سر همه میاره... http://ble.ir/parastooasgarnejad