fa
Feedback
خونه پرنور

خونه پرنور

رفتن به کانال در Telegram

یک خانواده‌ی سه نفره در خونه پرنور 🌟

نمایش بیشتر
611
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
میگن مهاجرت مثل مردن می‌مونه. یک جای دیگه‌ی دنیا زنده‌ای ولی یک‌جورایی برای خانواده‌ات، دوستانت و … می‌میری. زندگی ادامه داره و تو هستی ولی در واقع نیستی، مُردی.

تنها نقطه‌ی ایران در خاطرات من و تنها نقطه‌ی گذشته‌ی من که دیگه هیچ تغییری نمی‌کنه، جایی که دلم می‌خواد یکبار دیگه ببینمش، نقطه‌ای که دلم می‌خواد دخترم رو ببرم، اون نقطه‌ی پین شده روی گوگل مپ که گاهی میرم و از بالا نگاهش می‌کنم. #پدر

مردی که سال گذشته دختر ۱۷ ساله خود به نام فاطمه سلطانی را مقابل آرایشگاه محل کارش در اسلامشهر با ضربات چاقو به #قتل رسانده بو
مردی که سال گذشته دختر ۱۷ ساله خود به نام فاطمه سلطانی را مقابل آرایشگاه محل کارش در اسلامشهر با ضربات چاقو به #قتل رسانده بود، با حکم دادگاه کیفری تهران به هشت سال حبس و پرداخت دیه محکوم شد. در قوانین جمهوری اسلامی ایران، مقرراتی وجود دارد که پدرانی را که مرتکب قتل فرزند خود می‌شوند، از مجازات‌های سنگین معاف می‌کند. hra_news 📡 @VahidOnline

دلم میخواد بشینم گریه کنم، ولی بدبختانه دیگه حتی گریه‌ام هم نمیاد. حالا بدبختی‌ و مشکل خاصی هم نیست‌ها. دلتنگی هست و استرس و غم و غصه‌ی معمول/روتین/نرمال ایرانی‌ها + دلتنگی و استرس و غم و غصه‌ی معمول/روتین/نرمال مهاجر‌ها + مشکلات معمول/روتین/نرمال یک خونه با بچه‌ی سه ساله. 🏋️‍♀️

ایشون صبح اعلام کردن بیدار شدن: I’m pa shodeh. آی‌م، پا شده. #نازدونه

هر چند وقت یکبار برامون ایمیل‌های شبیه فیشینگ‌ میفرستن که مشخص بشه چقدر هوشیاریم و لینک رو باز نمیکنیم و حواسمون هست ریپورت کنیم و … موضوعاتشون هم معمولا مثلا جذاب میذارن که گول بخوریم. حالا امروز هفت صبح چه ایمیلی اومده باشه خوبه؟ ایمیل با موضوع: بلیت رایگان فینال جام جهانی یا قراره فینال رو یک بار دیگه برای ما اجرا کنن، یا اینکه یک اپسیلون هم رو مغز داشتن ما حساب نکردن 🙂

چرا همزمان داره انقدر هم زلزله میاد؟ 😰

الان بالاسر ماشین لباسشویی وایستاده و منتظره کارش تموم شه، و همزمان دو دقیقه یکبار میگه: Waiting is boring!!!!
الان بالاسر ماشین لباسشویی وایستاده و منتظره کارش تموم شه، و همزمان دو دقیقه یکبار میگه: Waiting is boring!!!!

دخترم دو‌ روز پیش مجهز به جمله‌ی زیر اومده خونه: Waiting is boring!! !!!! هر بار یه چیزی پیش اومده و گفتم صبر کن، گفته ویتینگ ایز بورینگ!!!! از الان بورد میشه، خدا به داد من برسه که همینجوری پشت سر هم باید سرگرمی ردیف کنم 😅

photo content

وسط لگولند یک استیشن گذاشتن با کلی لگوهای ریز ریز، میشه لگو ساخت و خرید. بچه‌ها حسابی سرگرم میشن. چند تا عکس هم از خلاقیت بقی
+4
وسط لگولند یک استیشن گذاشتن با کلی لگوهای ریز ریز، میشه لگو ساخت و خرید. بچه‌ها حسابی سرگرم میشن. چند تا عکس هم از خلاقیت بقیه و موجوداتشون.

“Thank you so much for attention to this matter” قبلا یک جمله‌ی معمولی و کاربردی بود. حالا من سعی میکنم ازش دوری کنم. هر وقت ایمیلم رو میدم هوش‌مصنوعی سرکار اصلاح کنه و این رو تهش میذاره حس میکنم یک حالت طعنه‌طوری داره و سعی میکنم عوضش کنم. الان دیدم دیروز که برای مشتری ایمیل فرستادم و همون‌ورژن پیشنهادی جی‌پی. رو‌ گذاشتم و خیلی ساختارش بد شده. یعنی حرفهای آدمیزادی جدی تو ایمیل مینویسی، یک دفعه تهش با لحن ترامپ‌وار و مسخره ایمیل رو میبندی 😒

جی پریچت یه جا تو مدرن فمیلی می‌گه: می‌دونی، یه چیزی که در مورد بچه‌ها صدق می‌کنه اینه که... تو عاشق یه نوزاد تپلی با بامزه‌ترین دست و پای قلمبه می‌شی، و بعد - بوم - اون نوزاد می‌ره. اما اشکالی نداره، چون به جای اون، یه بچه نوپا با بهترین خنده‌های روی زمین میاد. و بعد یه روز، اون بچه نوپا می‌ره، و به جای اون، یه بچه کوچولو میاد که جالب‌ترین سوالاتی که تا حالا شنیدی رو می‌پرسه. و این همینطور ادامه پیدا می‌کنه، اما تو هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنی که دلت برای هیچ‌کدومشون تنگ بشه، چون همیشه یه بچه جدید هست که جای بچه قبلی رو بگیره. تا وقتی که بزرگ بشن. و بعد... یه لحظه، همه اون بچه‌هایی که عاشقشون بودی، همزمان از در بیرون می‌رن.

بیشتر از شش ماهه که فشار کاریمون خیلی زیاد شده. خونه و زندگی و بچه و هندل کردن همه چیز واقعا تمام زورم رو ازم گرفته. تا نیمه دوم اپریل از نظر کاری و امور خونه خیلی به خودم فشار آوردم و اواخر اپریل بود که حس کردم دارم از هم می‌پاشم. هنوز در ظاهر امور روزمره‌ی زندگی رو انجام میدادم ولی از درون خیلی خالی بودم. از ترس اینکه به نقطه‌ی خیلی سختی نرسم یک مقدار ترمز خودم رو کشیدم. ماه می داروی ضد اضطرابم رو دوباره شروع کردم، سعی کردم خیلی سرعت زندگی رو اونجایی که میشد بیارم پایین. کمتر سرکار به خودم فشار آوردم و ماه می خیلی حالم بهتر شده بود. اسم ماه می رو برای خودم Healing May انتخاب کردم. سعی کردم در این محور حرکت کنم. مکث‌های کوتاه وسط روز و … ماه جون تا وسط‌هاش خوب بودم. دوباره از نیمه‌ی‌دوم بدنم شروع کرد خالی کردن. در نهایت اینجوری شد که این جمعه صبح نتونستم بلند شم و مرخصی گرفتم. تنها شانسی که داشتم این بود که همسر اون روز تعطیل بود و بچه رو دادم برد مهد. تا دو سه بعدازظهر همینجوری افتاده بودم حتی نمیتونستم بخوابم که خستگیم در بره، تا بالاخره تونستم از تخت بلند شم بیام رو مبل! صبا اومده بود تورنتو و قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم. بچه‌ها اولش یک کم خجالت میکشیدن، بعد یخشون باز شد و با هم بازی میکردن و دنبال هم میدویدن 😍 همون یکی دو ساعتی که نشستیم و کمی معاشرت کردیم خیلی حالم رو بهتر کرد و تونستم انرژی بگیرم. ولی خب میدونم اینها مرهم‌های موقت هستند. تو لبه‌ی burnout واقعی دارم حرکت میکنم و میترسم دفعه‌ی بعد با یک روز روی تخت افتادن نتونم ازش عبور کنم. دوباره میخوام کمی متمرکز بشم روی کم کردن استرس و سرعت زندگیم. تا جایی که زندگی اجازه بده. فعلا جوری هستم که حتی در حد یک کامنت گذاشتن هم واقعا توانم رو تموم میکنه. تو شبکه‌های اجتماعی میمونم ولی شاید کامنت نذارم یک مدت. کامنت‌ها رو میبندم چون جواب دادنشون سخته. نوشتن این پست هم تقریبا ۴۸ ساعتی طول کشید!

امسال اولین روز کانادایی هست که اقامت کانادا رو داریم، و واقعا مسیر سخت و طولانی‌ای گذشت برامون. با مشکلات و موانع غیرقابل‌ پیش‌بینی. انقدر طی سال‌های اخیر مسیر مهاجرت کانادا کج و کوله شده که هیچی طبق برنامه برامون پیش نرفت و طولانی شد و طولانی شد و طولانی شد. یک جور خستگی شدید برامون باقی گذاشت که هنوز ازش رها نشدیم. ولی خب گذشت. تموم شد.

هشتمین سالگرد ازدواجمون تولد همسر روز کانادا #همسفر
هشتمین سالگرد ازدواجمون تولد همسر روز کانادا #همسفر

چند وقتی بود مدام به مشتری زنگ میزدم و پیام میذاشتم و ایمیل میدادم پاشو بیا بانک وقت تمدید سرمایه‌گذاریته. بالاخره یک بار جواب داد و گفت شنبه خیلی کوتاه میتونم بیام. از اسمش یادم نمیومد کیه. وقتی اومد یه دفعه یادم افتاد این مشتریه است. گفت شش ماهه صاحب یک دوقلوی پسر شدم، با سه تا بچه خیلی سرم شلوغ پلوغه و باور کن بیشتر وقتها اصلا نمیدونم گوشیم کجاست که بتونم جواب بدم. بعد کارها رو انجام دادیم یک فرم از حسابش میخواست برای ثبت نام مدرسه‌ی دخترش. دیدم اسم خودش miss ثبت شده. نمیدونم چرا از دهنم پرید گفتم میس ثبت شدی، میخوای عوضش کنم؟ (خودم برای دختر بچه‌ها فقط میس میذارم و بقیه رو ms ثبت میکنم) خیلی بانمک و ملیح هم هست دختره. با خنده و ناز گفت نه بذار باشه، من هنوز میسم I’m still waiting for the ring 💍😌 😁😁🤪 تو دلم جاجش کردم گفتم با اون پارتنر خنگولت. لیاقت تو رو نداره 😁 اونم لابد تو دلش میگه سالی یکبار میرم بانک، این خانمه میرینه به هویت رابطه‌ام با بابای بچه‌هام 🤪

دیشب داشتم ماه رو به یاد نرگس نگاه می‌کردم و فکر میکردم از غروب به وقت اون تا غروب به وقت من، زمین چرخیده و ماه چرخیده و چند میلیون نفر به آسمون نگاه کردن تا برسه اینور دنیا منم همون ماه رو ببینم.

از نازدونه پرسیدم به گلها آب دادی؟ گفت Yes I abbed the plants! آبد!!! زمان گذشته‌ی آب دادن 🥰

یک جوجه اسباب بازی داره، داشت باهاش نوک میزد روی مبل. بعد خودش به خودش میگفت No, it get پاره شده. گت+ پاره شده 😁😁😁 چند بار بهش گفتم پاره میشه. تا بالاخره یادش موند بگه پاره میشه.