fa
Feedback
“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “

“ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “

کانال بسته

﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️‍🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکه‌ای از قلبم نیستی همه وجودِ

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “

کانال “ سِــودا sevda | ملیسا حبیبی “ در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 29 522 مشترک است و جایگاه 1 038 را در دسته کتب و رتبه 11 489 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 29 522 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 08 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -816 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -23 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 1.84% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 8.83% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 543 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 2 608 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 10 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, دخترک, وقت, گل, تنم تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
﷽ رمان های نویسنده ملیسا حبیبی(هودی)👇 🥀تجاوز عـشـق ترس(فایل شده) 🌬ســودا(فایل شده) 🔥اوج لـذت(فایل شده) ❤️‍🩹 تلخند(آفلاین) 💫پشت چشمان تو(آنلاین) 🕊️مأمن بهار(آنلاین) پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها و تعطیلات رسمی تو تیکه‌ای از قلبم نیستی همه ...

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 09 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

29 522
مشترکین
-2324 ساعت
-1547 روز
-81630 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.03 KB

Repost from N/a
_زینب خانوم پاشو بیا ببین چه موش کثیفی رو درحال دزدی گرفتم! کورخوندی دخترجون اینجا خبر از اینجور غذاها واسه تو یکی نیست بده من هرچی برداشتی رو...زودباااش‌! این صدای پدرم بود که عربده میزد! ظرف غذا رو رسما از دستم کشید و به عقب هلم داد دستم رو از میله‌ی آهنی حیاط بند کردم تا با مغز به زمین نخورم مامان که از اتاق بیرون اومد بابا جری تر شد _دختره‌ی نحسِ بی‌آبرو چندبار بگم تو از ماها نیستی؟! چشمام خیس میشن ولی نمیخوام جلوشون کم بیارم _همینکه سقف بالا سرته باید خدارو شکر کنی تو رو چه به فسنجون! مگه گناه من‌ چی بود که اینطوری رفتار میکرد؟ _ای کاش هیچوقت بدنیا نمی‌اومدی...از بودنت خجالت میکشم! این غذا سهم دختر عموت بود ولی تو نجسش‌ کردی! دخترعموم‌ از من مهمتر بود؟من که از وجود خودشم تو بیست سال زندگیم یکبار هم فسنجون نخوردم و اون نگران دخترعموم بود؟ برای اولین بار حرفم رو به زبون میارم _بابا حلما از من مهمتره؟من که دخترتم‌‌ تو زندگیم یکبارم فسنجون نخوردم...مگه من بچه‌ات نیستم؟ بابا در ثانیه رگ گردنش بیرون میزنه و به سمتم خیز برمیداره‌ ترسیده دستم رو سپر صورتم میکنم و در خودم جمع میشم ضربه‌ی محکمی به پهلوم میکوبه و فریاد میزنه _خفه‌شو تو دختر من نیستی!آره دختر عموت مهمتره حداقل اون باعث بی آبرویی ما نشده بود _تا سه روز که بهت هیچی ندادم بریزی تو اون شکمت میفهمی دیگه زر زر نکنی! بعد رو کرد به بقیه‌ی خانواده که داشتن بر و بر مارا نگاه می‌کردند و گفت _هیچکس حق نداره به این عوضی آب و غذا بده! وحشت زده خیره‌ی بابا شدم که هیچ رحمی در حقم نداشت... لگدی به کمرم زد که وسط حیاط پرت شدم و اگر دستام رو زودتر نزاشته بودم پخش زمین میشدم _جمع کن تن لش‌تو شب جلو مهمونا نبینمت! https://t.me/+VNa9QunxEApkZGNk https://t.me/+VNa9QunxEApkZGNk https://t.me/+VNa9QunxEApkZGNk _آقا همایون تروخدا منو با خودت ببر با تعجب از خودش جدام میکنه _چی میگی دختر جون کجا ببرمت؟ ترسیده دست بزرگشو بغل میکنم _اینجا منو کتک میزنن و بهم غذا نمیدن.. دستمم شکسته ولی دکتر نمیبرنم‌ نگاهی به دست کبود و بادکرده‌م نگاه میکنه _کی اینکارو باهات کرده عزیزم؟ خیره به رگ گردنش به در خونه اشاره میکنم _بابام می خواد منو بکشه..تروخدا منو ببر زنت میشم حتی تو تخت...تو تخت دستشو زیر پاهام میندازه و بلندم میکنه _اگه تو رو ببرم که میشی سوگلی خونم گردنشو بغل میکنم که سرمو میبوسه _میشی زن همایون خان https://t.me/+VNa9QunxEApkZGNk https://t.me/+VNa9QunxEApkZGNk راحیل دختر کم‌سن و سال مظلومی که باباش تو انباری زندونیش کرده و هر روز کتکش می‌زنه تا اینکه یه شب، همایون که برای انتقام اومده تا دختر اصلان‌خان رو بدزده، اشتباهی راحیل رو می‌دزده و زندگی راحیل وارد مسیر جدیدی میشه و مجبور میشه کنار همایون، یه مرد غریبه و مرموز بمونه و...🥲🔥

Repost from N/a
از وحشت اینکه اذر سر برسه و بخواد بچه هام رو بگیره داشتم وسایلم را جمع می کردم تا یک جایی فرار کنم که دستش بهم نرسد.... ارزو سر می رسد و متعجب بهم نگاه می کند. —داری چیکار می کنی دلان....؟! چرا داری چمدون می بندی....؟! قطره اشکم می چکد. نگاش می کنم. -دارم از دست داداشت فرار می کنم که دستش به بچه هام نرسه....!!! چشمانش نگران است اما به همان اندازه هم عصبی.... -آذر همینطوریش به خاطر نگفتن در مورد دوقلوها ازمون شاکی هست، تو رو خدا بدترش نکن....!!! لبم می لرزد. -بچه هام رو ازم می گیره....!!! ارزو سعی داشت مانعم شود. -نکن دلان... اوضاع رو بدتر نکن.... باهاش حرف می زنیم....!!! سری به طرفین تکان میدهم. -حرف توی گوشش نمیره.... ارزو داداشت همون شش سال پیش تموم زندگیم رو ازم گرفت و رفت حتی وقتی عشقم رو اعتراف کردم فقط پوزخند زد.... ارزو می ترسید منم می ترسیدم... -دلان هر اتفاقی هم افتاده باشه اون بابای بچه هاته...!!!! خشم وجودم را می گیرد... - اون هیچ حقی نسبت به بچه‌های من نداره…!!! آرزو سری به تاسف تکون میده.... زمزمه می‌کنه: -حق داره دلان... فقط یه آزمایش دی‌ان‌ای کافیه… بعدش یه شکایت… اون‌وقت می‌بینی آذر بازم چطور می تونه همه‌چی رو ازت می‌گیره...!!! بدتر از اون پدربزرگمه وقتی بفهمه یه پسرم داره تا میراث تاج و تحتش باشه....!!! قلبم فرو می‌ریزد… اسمش… هنوزم لرزه به جونم میندازد و بارها و بارها ارزو از پدربزرگش گفته بود.... آذر هم به مانند ان مرد بود… مردی که بلد بود نابود کنه… بدون ذره‌ای عذاب وجدان…! بدون ذره ای رحم یا مروت....!!! بغض داشت خفم می کرد. همزمان قطره ای اشک از چشمم می افته.... -بچه های خودمن.... من بچه‌هامو بهش نمی‌دم… ارزو داداشت زندگیمو نابود کرد....بی گناه تاوان دادم ولی بچه هام مال منن... حتی اگه جونم بره نمیذارم بچه هام رو ازم بگیره…!!! صدام می‌لرزه… ولی تا پای جونم پای بجه ها ایستاده بودم … چون یادم نرفته… هیچ‌وقت یادم نمی‌ره… اون شب لعنتی… اون بلایی که سرم آورد… و بعدش… مثل یه زباله… پرتَم کرد بیرون…!!! ارزو هم دل به دلم می ده... -منم بودم، نمی ذاشتم رنگ بچه هام رو ببینه اما اذر رو می شناسم اگه دیو درونش بیدار شه بدجور ازارت میده .....!!! اشکم رو پاک می کنم.... -هر غلطی می‌خواد بکنه…اما من نمی‌ذارم حتی سایه‌ش به بچه‌هام برسه…!!! چشم‌های آرزو پر از اشک میشه… با ترس بغلم می‌کنه… -دلان… دیر شده… خیلی دیر…!!! نفسم بند میاد… - چی میگی…؟! لب‌هاش می‌لرزه…و با صدایی که از وحشت خفه شده، میگه: -آذر…توی راهه…!!!» قلبم از تپش می‌ایسته…دست‌هام یخ می‌کنه… -من... من... باید برم....! سمت اتاق رفتم و بچه خا رو از خواب بیدار کردم که بیچاره ها به گریه افتادند... دخترم رو به ارزو دادم و پسرم هم خودم بغل کردم تا دم خونه رفتیم.... اما درست همون لحظه… تقه‌ای محکم به در خثرد و صدایگریه های بچه ها… یکی… دوبار… بعدش یه نعره‌ی وحشی… تمام وجودم می‌لرزه… -دِلاااان… درو باز کن…!!! https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0

Repost from N/a
- تو چرا موندی خونه با بقیه نرفتی خرید؟ امشب مگه تولد بابات نیست؟ نمیخوای چیزی براش بخری؟ - آبجی کیمیا گفت از طرف منم واسه بابا یه چیزی میخره زن عمو دروغ میگفت خواهراش تره هم واسش خرد نمیکردن.. اصلا پدرش نمیذاشت امشب اون توی مهمونی شرکت کنه هامرز ، پناه رو دختر خودش نمیدونست ، دوسش نداشت چون یه بچه ناخواسته بود. حاصل ازدواج سنتیش توی جوونی ... هامرز به زور سرپرستیش رو قبول کرده بود این دختر براش فقط یه سربار بود .. پناه حتی حق نداشت اونو بابا صدا کنه.. کتایون با دلسوزی نگاش کرد و گفت : - به من که دیگه دروغ نگو دختر ، پاشو بریم خونه ما ..به مهراب میگم ببرتت خرید با  اسم مهراب میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست ، یادش رفت که حتی امشب نمیذارن تو مهمونی شرکت کنه پناه ۱۷ ساله از وقتی چشم باز کرده بود واله و شیدا این پسر عمو بود .. مهرابی که با اون اخلاق خشک و جدیش حتی یکبار هم به پناه روی خوش نشون نمیداد و همیشه نادیده اش میگرفت - خسته نیست؟ اذیت نمیشه منو بخواد ببره بیرون؟ - نه دخترم ، خودش میخواد بره بیرون کار داره ..تو رو هم میبره واسه بابات هدیه بخری قبلا واسه هامرز پیرهن خریده بود با پول نوشتن تکلیفای همکلاسیاش . ولی خوب میشد اگه میتونست هدیه بهتری میگرفت هیجان زده از ذوق گفت - پس من برم لباس بپوشم زن عمو؟ - برو دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو پوشیدی زود بیا - چشم چند دقیقه بعد حاضر و آماده پشت در نیمه باز خونه مهراب بود هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای جر و بحث کردن مهراب و کتایون رو شنید - رو چه حسابی فکر کردی من این دختره ی شیرین عقل رو با خودم میبرم مادر من؟ - گناه داره مادر ، امشب تولد باباشه ...ببرش یه چیزی واسه هامرز بخره بلکه دل این مرد با این بچه نرم شه، ثواب داره مادر - من دنبال ثواب نیستم کتایون ، بیا برو بهش بگو الکی حاضر نشه ، من محاله اینو با خودم جایی ببرم کتایون بازم اصرار کرد - دورت بگردم ، همین یه بار ..تو که دیدی چجوری باهاش رفتار میکنن ..اون هامرز از خدا بیخبر انگار نه انگار این بچه ام دخترشه - مسائل خانوادگی عموم به من ربطی نداره کتایون ، در ثانی من الان با عروس آینده ات قرار دارم ، توقع داری ترانه رو ول کنم این احمقو با خودم ببرم؟ نفس تو سینه پناه بیچاره نبود حتی فکرشم نمیکرد مهراب کسی تو زندگیش باشه . چشماش از اشک پر شده بود کتایون هنوز داشت طرفداریشو میکرد - ترانه نمیتونه یکساعت صبر کنه دیرتر بری دنبالش؟ مهراب بود که با خنده گفت - ترانه هم بتونه من نمیتونم صبر کنم کتی.تو بگو حتی یک دقیقه دیگه ...من رفتم خداحافظ هر چی کتایون صدا میکرد مهراب اما محل نمیده را میفته سمت در خونه ، همینش مونده بود اون دختره شیربرنج احمق رو با خودش ببره بیرون. در خونه رو عقب میکشه و به محض اینکه سر بالا میاره چشمش به دختری که مقابلش داشت مثل بید میلرزید می افته میخواست دهن باز کنه چیزی بگه بهش بتوپه که اونو با خودش نمیبره اما یه لحظه مات اون دو تیله کهربایی رنگی میشه که از اشک پر بودن دخترک مثل همیشه نگاش نمیکرد چشماش سرد بود ، بی روح بود ..لبهاش دیگه نمیخندید قبل از اینکه مهراب به خودش بیاد پناه بود که با صدای بغض آلودی میگه - من اومدم به زن عمو بگم که لازم نیست شما منو ببرید ، زنگ زدم دوستم اون میاد دنبالم میگه و قبل از اینکه بغضش بترکه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه. نگاه گیج مهراب به جای خالیش بود. فکرش مونده بود پیش اون چشمایی که معصومیتشون حالش رو خراب کرده بود کمی عذاب وجدان گرفته بود بابت حرفاش فکر پناه و اون چشما درگیرش کرده بود چشمایی که امروز آخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته هامرز از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که هامرز داشت توی جشن امشب با کیمیا و کیانا رقص پدر دختری میکرد پناه ساکشو جمع کرده بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام به تنهایی این دختر و بی گناه بودنش فکر نمیکرد رفته بود. پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد به‌ چشم پدری که بعد از ۱۷ سال یادش اومده بود پناه هم دخترشه . به چشم دوتا خواهری که همیشه تحقیرش میکردن و به چشم اون مرد نامرد دیگه پناهی نبود که صدای گریه های شبونه اش به گوش مهراب برسه. دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه مگه روز رو ازش گرفتن که یادش میفته شبا زیر پنجره اتاق اون گریه کنه؟ از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که تنها چیز باقی مونده ازش هدیه ای بود که برای هامرز گذاشته بود .. یه پیرهن مردونه که روش با حسرت نوشته بود ( تولدت مبارک بابا ، کاش منم میتونستم هد‌یه‌امو بهت بدم) https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk چجوری همتون انقدر بد بودین باهاش 😭

Repost from N/a
- من تا رنگ شورت تو رو هم می‌دونم! تو چی می‌دونی از من؟ آریامهر با بدجنسی لبخندش عمق می‌گیرد‌. یک ماهی می‌شد مزاحم تلفنی پیدا کرده بود. شخصی با فیلتر صدا، هرشب راس ساعت دوازده شب زنگ می‌زد و یک ساعتی با او حرف می‌زد. - می‌دونم زنی... می‌دونم حدود بیست و دو سالته... خوشگلی؟ دخترک پشت تلفن شوکه می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد. با لکنت می‌گوید: - از... از کجا... از کجا فهمیدی زنم؟ مستقیم زده بود وسط خال! با بدجنسی به جای جواب به سوالش، می‌گوید: - یه حسی بهم می‌گه باید خوشگل باشی! دخترک هنوز ماتش برده بود. او اما آرام و درون گلو می‌خندد. می‌دانست مزاحمِ عزیزش پاییز بود! شک نداشت. پاییز خواهر رفیقش! برایش جالب بود به جای پیام مستقیم، همچین راهی را برای ارتباط انتخاب کرده بود... همچنان دخترک سکوت کرده بود که این‌بار کمی آن شیطان درونش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - چی تنته؟ مزاحمِ عزیزش بهت زده می‌پرسد: - چی؟ یعنی چی که چی تنته؟ عصبانی می‌شود و با لکنت ادامه می‌دهد: - بیشعور تو با همه زنا اینجوری لاس می‌زنی؟ آریامهر لبش را گاز می‌گیرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود. با بدجنسی می‌گوید: - درسته نمی‌تونم الان ببینمت ولی می‌خوام مزاحم عزیزم‌و تصور کنم! تا شب قبل، که هنوز مطمئن نشده بود شخص پشت خط پاییز است؛ بیشتر احساس کنجکاوی داشت. جدی بود و از لاس زدن‌های بی‌مورد خودداری کرده بود. دلیلی نداشت با یک مزاحمِ غریبه لاس بزند! اما امروز صبح، به واسطه‌ی دوست هکرش، فیلتر صدای دخترک را برداشته بود. شناخته بودش. پاییزِ عزیزش بود! از همان سن کم با این شیطنت‌هایش پدرش را درآورده بود. و خیلی خوب می‌دانست چرا مستقیم جلو نیامده... به همان دلیل که او تا حالا جلو نرفته بود... پاییز، عصبانی می‌گوید: - چرا؟ چرا می‌خوای من‌و تصور کنی؟ تو... تو مگه خودت دوست دختر نداری؟ - دوست دختر ندارم ولی... خیلی ساله به یه نفر تعهد دارم! دخترک گیج می‌پرسد: - یعنی چی؟ - می‌خوای یه چیز جالب برات بگم؟ - بگو... نفسی می‌گیرد. پاییز پیش قدم شده بود. حالا نوبت او بود که بی‌میل نبودنش را اعلام کند. - یه دختری هست... خیلی ساله عاشقشم... اولین بار، دلم برا شیطنتاش رفت. دبیرستانی بود؛ اذیتم می‌کرد. یه بار تولدم؛ یه شیشه خون خودش‌و با موهای کوتاه شده‌ش گذاشته بود زیر بالشتم... از پشت خط حتی دیگر صدای نفس کشیدن هم نمی‌آید و آریامهر با یادآوری آن روزها؛ می‌خندد. - بعد یه روز یواشکی صداش‌و شنیدم داشت با دوستش حرف می‌زد؛ فهمیدم اون شیشه‌ی خون، طلسم عشق بوده! مکثی می‌کند و یک ضرب می‌گوید: - اون شب خندیدم به کارش ولی... کم کم دلم رفت براش! برای اون چشم‌های سبز جنگلیش... دلم رفت برای اون شیطنت‌های بچگونه‌ش! دخترک با بغض می‌پرسد: - پس چرا بهش نگفتی؟ یادش رفته بود در نقش مزاحم دارد با او صحبت می‌کند. آریامهر بزاق دهانش را فرو می‌دهد. - سنش کم بود... داداشش فهمید. رفیقم بود. داداشم بود! قسمم داد گفت خواهرم سنش کمه. باید درس بخونه باید... نفسش به سختی بالا می‌آمد. با یادآوری آن روزها... - نذاشت باهاش باشم. از شهرشون رفتم. برگشتم تهران. چهار سال گذشت... کم کم فکر می‌کردم دارم فراموشش می‌کنم... که این‌بار اون اومد تهران... سکوتی بینشان برقرار شد، صدای هق هق ریز دخترک از پشت خط؛ قفسه‌ی سینه‌اش را تنگ کرد. - اسم دختره... پاییز بود! پاییز پشت خط، محو می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد! آریامهر با صدایی خش‌دار، لب می‌زند: - فیلتر صدات‌و بردار پاییز... بی‌معرفت می‌خوام صدات‌و بشنوم! https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8

مادربزرگم خدا بیامرز یه کم بددهن بود. نصیحتش به دخترا این‌طوری بود که می‌گفت: - اینی که می‌خوای بذاری تو قبر مار و مور بخوره، بده همین دنیا عقرب کور بخوره. لحنش بد بود ولی نیتش خیر بود، منظورش این بود تا زنده اید  ممه بدید به شوهراتون. - پس الان شما عقرب کوری سید کیامهر؟! - عقرب که هیچی من واسه یه جفت ممه خر درگاهتم شدم، بده بخورم نخورده از دنیا نرم حنا. - سید بیشعور نباش، مگه نگفتیم صوریه! - متاسفانه من صوری موری حالیم نمیشه حالا ممه میدی یا یه روایت دیگه برایت بیارم که دادن بهتره از ندادنه😈😂 https://t.me/+7jb7CqTRdGAxODU0

- شب بیام خونه‌ات سید؟ رد قرمز رژ‌ حنا روی صورت مردانه‌اش نقش بسته و در دل شیطان را لعنت می‌کند: - استغفرالله! حنا خانم بقیه رو گول می‌زنی منو که نمی‌تونی… همه‌چی صوریه! صووووری! - سید من برای هرکی جز تو انقدر غمزه اومده بودم الان دوقلو حامله بودم، وا بده بابا! زنتم دیگه… حالا صوری یا غیر صوری… محرمیم! چقدر میتوانست هورمون‌های مردانه‌اش را سرکوب کند؟! راست می‌گفت، محرمش بود، خودش هم راغب بود به آمدن! خفه و خش‌دار گفت: - خودت خواستی خانوم ادیب، پس تشریف بیار، شب در خدمتم! https://t.me/+7jb7CqTRdGAxODU0 عشق بین یه دنسر قرتی و سید مومن مذهبی🤭وزه خانم دمار از روزگار کیامهر طفلک درمیاره😂

- شب بیام خونه‌ات سید؟ رد قرمز رژ‌ حنا روی صورت مردانه‌اش نقش بسته و در دل شیطان را لعنت می‌کند: - استغفرالله! حنا خانم بقیه رو گول می‌زنی منو که نمی‌تونی… همه‌چی صوریه! صووووری! - سید من برای هرکی جز تو انقدر غمزه اومده بودم الان دوقلو حامله بودم، وا بده بابا! زنتم دیگه… حالا صوری یا غیر صوری… محرمیم! چقدر میتوانست هورمون‌های مردانه‌اش را سرکوب کند؟! راست می‌گفت، محرمش بود، خودش هم راغب بود به آمدن! خفه و خش‌دار گفت: - خودت خواستی خانوم ادیب، پس تشریف بیار، شب در خدمتم! https://t.me/+7jb7CqTRdGAxODU0 عشق بین یه دنسر قرتی و سید مومن مذهبی🤭وزه خانم دمار از روزگار کیامهر طفلک درمیاره😂

Repost from N/a
شکم دخترک نق‌نقوشو ماساژ داد و تن سفید و پنبه‌ای‌شو بوسید. - چرا انقدر رو مخ میری بچه‌ام؟ میخوای خونِ منو تو شیشه کنی؟ عروسک چشم تیله‌ای سربالا گرفت و از قصد بیشتر تن نرمشو به بدنش فشار داد. - بخدا مراقب خودم هستم. قول می‌دم که باشم. نازِ صداش و تَن هوس‌انگیزش حالشو خراب‌تر می‌کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو کنترل کنه. - وقتی گفتم نه یعنی نه! چرا حرف حالیت نمی‌شه؟! صدای بلندش لب‌های دختر دل‌نازکشو و برچیده کرد. اخماشو بیشتر تو هم کرد تا فسقلی سواستفاده گر نتونه سوارش بشه. - دلیلشو بگو حداقل چه اشکالی داره که با هم‌کلاسی‌هام یه اردوی ساده برم؟! موهای همسر ظریفشو آب کشید و حوله پیچش کرد. دخترک دوباره صدا زد: -کوروش -کوفت و کوروش تخم سگ حامله کردی تو منو! از صدای بلندش یه قطره اشک گونه‌ی دلربا خیس شد و باعث شد خودشو لعنت کنه. -قربونت برم من، جوجه‌ی من یه ذره حرف گوش کن خب چرا انقدر میخوای صدای منو بلند کنی؟ برو بیرون الان میام پیشت. -چشم -قربون چشم گفتن های سالی یه بارت... برو الآن میام. بعد از رفتن دلربا دوش آب یخو باز کرد تا حرص و هوس از سرش بپره. تو هفته های اول حاملگی دلربا وقتی یک بار تو حموم زمین خورد دیگه اجازه نداد تنهایی حموم کنه و حالا هر بار با شستن تَن نَرم و سفیدش جهنمو میدید. -کوروش؟ کلافه سر تکون داد. -اومدم عزیزم. از حموم بیرون زد و لباس تن زد. -بیا اینجا ببینم. دلربا که رو پاش نشست، محکم بناگوششو بوسید. -نمی‌شه چون حالت خیلی خوب نیست. بدنت ضعف داره. بارداری مثلا شما خانوم کوچولو... جدا از این هم من خوش ندارم با یه مشت دختر جلف و جفنگ و چهارتا نره غول به اسم هم‌کلاسی بودن و اردو بری اون‌ور اینور... زن من جاش تو خونه‌‌اس، بغل آقاش! با صدای زنگ نوازش کردنش تموم شد و رنگ از روی دلربا پرید. -کوروش باید یه چیزی بهت بگم! -اول بزار برم ببینم کیه. -ب..بچه هان من یعنی فکر می‌کردم قبول می‌کنی واسه همین بهشون گفتم بیان دنبالم! تو یه لحظه فکش سخت و چشماش باریک شد.  با دوباره زنگ خوردن آیفون سریع بلند شد و وقتی که از پنجره یه مردو دید که دستشو رو آیفون گذاشته، تمام وجودشش تیر کشید و رگ گردنش بیرون زد! -یه مرد اومده دنبالت دلربا؟ یـــــه مـــــرد اومـــــده دنبال زنِ من؟! با خیز یکدفعه ایش سمت پایین جیغ دلربا بلند شد و... https://t.me/+u-Bgq9WT63NjNjBk https://t.me/+u-Bgq9WT63NjNjBk

Repost from N/a
#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
چرا بهم نگفتی سکس اولت بود؟ درد داری؟ با غرش مرد، یاس چشم بست بوی شامپویش می آمد حمام هم رفته بود! یاس برهنه در خودش جمع شده بود که صدای خش خش امد سریه چشم باز کرد مرد حوله را کنار انداخته و سمت تخت می آمد - ببینمت! اسمت چی بود؟ یاس با خجالت خودش را از زیر دست مرد عقب کشید داغی دستش تنش را می سوزاند - ی...یاس... می تونم برم؟ نگاهش متعجب مرد سمت او کشیده شد یک طور عجیبی نگاهش میکرد و برعکس حرکاتش صدایش نرم بود - درد داری کجا بری با این وضع؟ من نمی‌دونستم بار اولت بود باید بهم میگفتی یاس خجالت زده سکوت کرد پول لازم داشت بار اولش بود که بود - ن...نه نه خوبم...چ...چیزی نیست من...من باید برم...آخ... باز هم نیم خیز شده بود دیرش می شد اما ناله اش اخم های مرد را در هم برد - کجا! باید دوش بگیری همینجوری که نمیتونی بری! نمی توانست هم برود تنش درد میکرد که دستان مرد زیر تنش رفت قدم های نامدار سمت حمام می رفت لعنت به مهراد گفته بود برای امشب یک نفر را پیدا کند و او این دخترک را برایش آورده بود! دخترک چشم زمردی که دیر فهمیده بود بار اولش بوده با آن حجم بزرگش مراعات دخترک و تن سفیدش را نکرده بود تنی که عمیقا او را تحریک میکرد آن هم بعد از سالها - برو بیرون دراز بکش برات مسکن میارم دختر سر به زیر از زیر دستش بیرون آمده و نامدار برای دومین بار دوش میگرفت دخترک داغش کرده بود دوباره.. باز هم میخواست سراغش برود اما یاس رفته بود لباس هایش را هولی پوشیده و با برداشتن پولی که برای امشب قرار کرده بودند بیرون رفت امشب اولین و آخرینش بود بخاطر مادربزرگش این کار را کرده بود تا فردا عمل شود و مطمئن بود این مرد را دیگر نمی بیند اما باز هم دید... آن هم در بیمارستان... این مرد دکتر بی بی اش بود... https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0 https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0 https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0

Repost from N/a
- شیرمو دادم بانک شیر اهدا کردم بی‌بی. لب حوض نشستم و آبی زدم به دست و صورتم. - بمیرم برات مادر، تصادف لعنتی هم شوهرتو ازت گرفت هم بچه‌ت! - تقدیر خدا بود بی‌بی، شیرمو بچه‌ای که نمیشناسم می‌خوره شاید ثواب باشه برای شوهرم. بی‌بی هم کنارم لب حوض نشست. - ای بی‌بی، چی بگم مادر، زهراخانمو می‌شناسی؟ پسرش از فرنگ برگشته با یه بچه، از صبح تا شب برای شیر گریه می‌کنه اونوقت تو شیر داری بچه نیست! - امید؟ از ایتالیا برگشته؟ - آره بیچاره، زنه ولش کرده مجبور شده بیاد بچه هم نه شیرخشک می‌خوره نه غذا! به فکر فرو رفتم، سروش بدعنق بود می‌دانستم، اصلا شاید زنش هم به‌خاطر همین ولش کرده بود. - چه‌طور یه مادر می‌تونه بچشو ول کنه؟ - همه که مثل تو نجیب نیستن دخترم. اشک گوشه‌ی چشمم را پاک کردم. - بی‌بی؟ چرخیدم سمتش که شاید بهتر رویش تاثیر بگذارم. - من که می‌خوام شیرمو برم اهدا کنم، می‌ری بچه‌ی امیدو بیاری؟ شاید سینه‌ی منو گرفت! نفهمیدم چه‌طور پیشانی‌ام را بوسید و بلند شد و شاید هم منتظر همین حرف من بود. - قربونت برم دختر، پریناز من فرشته‌ست... زود میارمش! ...................................... - می‌خوره؟ سرخ شده بودم از حضور امید اخمو که شخصا بچه را آورده بود. - آره مادر سینه‌شو گرفته شکر خدا من برم یه چایی بیارم. - اگه زحمتی نیست بهم شربت بدین چایی گرممه! بی‌بی با ذوق بلند شد و من به لپ‌های بچه که پر و خالی می‌شد نگاه می‌کردم. - قبلا خجالتی نبودی! - حواسم به شیر دادنمه، خجالت نکشیدم امی... یعنی آقا امید! نزدیک‌تر شد، من یک زن بیوه بودم و او یک مرد مطلقه نمی‌خواستم سوء‌تفاهم حتی برای بی‌بی به وجود بیاورم. - شنیدم هر روز می‌ری شیرتو اهدا می‌کنی؟ سرم را پایین انداختم. - اهدا نکن بده بچه‌ی من لازم باشه پولشو باهات حساب می‌کنم! - وا این چه حرفیه امیدجان؟ بی‌بی خم شد و شربت را گذاشت جلویش. - یا باید پولشو بگیره یا توی مدتی که به بچم شیر می‌ده محرم شیم! من و بی‌بی هر دو خشک شدیم، این دیگر چه پیشنهادی بود!؟ - ی... یعنی چی؟ - ببخشید بی‌بی از عروست اینو خواستم ولی... خودتون که از اعتقادای بابا و مامانم خبر دارین... - خبر دارم مادر، ما اهل پول و باج نیستیم همون محرمیت خوبه... - ولی آخه بی‌بی؟ - ثواب داره دخترم، من به امید اعتماد دارم مادر نترس خودم پشتتم. بی‌بی زبانم را لال کرد و امید با لبخند بلند شد. - برم با حاج‌آقا بیام خودش صیغه رو جاری کنه بهتره... https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 پریناز توی عمل انجام شده مجبور میشه صیغه‌ی پسر همسایه بشه امیدی که جلوی بقیه خیلی خیلی متشخصه و منتظر فرصت که پرینازو رو تنها گیر بندازه و شیطنت کنه... 😝😁

- شب بیام خونه‌ات سید؟ رد قرمز رژ‌ حنا روی صورت مردانه‌اش نقش بسته و در دل شیطان را لعنت می‌کند: - استغفرالله! حنا خانم بقیه رو گول می‌زنی منو که نمی‌تونی… همه‌چی صوریه! صووووری! - سید من برای هرکی جز تو انقدر غمزه اومده بودم الان دوقلو حامله بودم، وا بده بابا! زنتم دیگه… حالا صوری یا غیر صوری… محرمیم! چقدر میتوانست هورمون‌های مردانه‌اش را سرکوب کند؟! راست می‌گفت، محرمش بود، خودش هم راغب بود به آمدن! خفه و خش‌دار گفت: - خودت خواستی خانوم ادیب، پس تشریف بیار، شب در خدمتم! https://t.me/+7jb7CqTRdGAxODU0 عشق بین یه دنسر قرتی و سید مومن مذهبی🤭وزه خانم دمار از روزگار کیامهر طفلک درمیاره😂

- شب بیام خونه‌ات سید؟ رد قرمز رژ‌ حنا روی صورت مردانه‌اش نقش بسته و در دل شیطان را لعنت می‌کند: - استغفرالله! حنا خانم بقیه رو گول می‌زنی منو که نمی‌تونی… همه‌چی صوریه! صووووری! - سید من برای هرکی جز تو انقدر غمزه اومده بودم الان دوقلو حامله بودم، وا بده بابا! زنتم دیگه… حالا صوری یا غیر صوری… محرمیم! چقدر میتوانست هورمون‌های مردانه‌اش را سرکوب کند؟! راست می‌گفت، محرمش بود، خودش هم راغب بود به آمدن! خفه و خش‌دار گفت: - خودت خواستی خانوم ادیب، پس تشریف بیار، شب در خدمتم! https://t.me/+7jb7CqTRdGAxODU0 عشق بین یه دنسر قرتی و سید مومن مذهبی🤭وزه خانم دمار از روزگار کیامهر طفلک درمیاره😂

Repost from N/a
-پـاشـو بـیا خـانـمم، بـیا دورت بـگـردم، پانـشـم بیـام لهـت کـنم نفس کوروش! با بغض بینیمو بالا کشیدم و دستام و دور زانوهام حلقه کردم. -نمی‌خوام... نمیام من دیگه کاری با تو ندارم. پیشتم نمی‌خوابم. بغلت نمیکنم بغلم نمیکنی! کلافه روی تخت نشست و با چشم‌های باریک شده نگام کرد. با اون بالاتنه برهنه و نگاه خمار می‌تونست جذاب‌ترین مردی باشه که این دنیا به خودش دیده! -دورت بگردم من؟ بیا قبل از اینکه خودم بیام. من بیام برات بد میشه‌ها! بدو ببینم یه کار نکن پاشم بیام چپ و راستت کنم. حرصی بلند شدم و مقابلش ایستادم. تمام توجه مردزورگوم مثل همیشه به لباس‌خواب کوتاه‌ و پاهای برهنه‌ام بود. اما من اِنقدر عصبانی بودم که هیچ‌چیز نمی‌تونست آرومم کنه. -تو حق نداری به من دستور بدی فهمیدی؟ حداقل نه تا وقتی‌که خودت گناهکاری! انگشت اشاره‌ای که به نشانه‌ی تهدید جلوی صورتش بالا و پایین می‌شدو گرفت و بوسید. -چرا این‌قدر عصبانی ای بچه؟ دوتا دیوونه ارزش اعصاب خرد کنی دارن؟ سکوتم باعث شد که با سواستفاده‌گری سریع دستاشو دور کمرم بپیچه و تنمو جلو بکشه. -خوب نیست آدم انقدر ضعیف رفتار کنه و سر هر چیزی خودشو ناراحت می‌کنه. مگه من دیوونم وقتی زنی به این خوشگلی دارم، وقتی عاشق زنمم به کس دیگه‌ای نگاه کنم؟ با گفتن این جمله دوباره یاد آن دو تا دختر به‌شدت خوشگلی که حرف از تور کردنش می‌زدن افتادم و اشکام بارید. کوروش پوف کلافه ای کشید و همون‌طور که دراز می‌کشید تنمو روی خودش خواب بود. لب‌هاش به شقیقه‌ام چسبوند و تو آغوشش تابم داد. -عروسک من چرا با خودت این‌جوری می‌کنی؟ -چ..چرا هیچی بهشون نگفتی؟ -چون به خودم چیزی نگفتن. چون داشتن پیش خودشون پچ‌پچ می‌کردن و تو شنیدی. نمی‌تونم برم بزنم توی دهن مردم که! -دیگه حق نداری اون کت و شلوار و بپوشی! سرمو به گردنش چسبوند و خندشو خورد. -نمی‌پوشم! -اصن چه معنی داره انقدر مرتب بری اینور اون‌ور؟! -حق با تو...واقعاً معنی نداره! -حمومم نرو! اینبار دیگه نتونست تحمل کنه و صدای خنده‌ی بلندش تو اتاق پیچید! روی تنم خیمه سنگینی زد و قبل از اینکه به خودم بیام.... https://t.me/+VWg0jSJFdHc5ODc0 https://t.me/+VWg0jSJFdHc5ODc0 https://t.me/+VWg0jSJFdHc5ODc0

Repost from N/a
#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
تو قرار بود سه ماه زیر داداشم بخوابی زنیکه حالا گمشو از خونش! . الو الو نامدار بدبخت شدیم...آرین و از پله هل دادن افتادن زود خودتو برسون بیمارستان! نامدار اخم آلود گوشی در دستش خشک شد. - چی؟ یعنی چی؟ کی هل داده عاطفه چی میگی؟ عاطفه هرای کشان به سینه اش کوبید - یسنا... دختر این زنیکه هل داده بچه افتاده زمین.‌. گفتم این زنیکه و بچش نحس دارن تحویل بگیر! آرین از پله ها افتاده بود! یسنا هلش داده بود؟ پس یاس چه غلطی می کردند در آن خراب شده... با پیچیدن از پیچ راهرو اورژانس صدای داد مادرش را شنید. - دختره ی دو هزاری میگی بچه‌ن؟ تو زن پسرم نشدی که به خودت برسی بچم صیغه ت کرد که به خودش و بچش برسی! چجوری جلوی توله سگتو نگرفتی! مخاطب حرف های خاتون، یاس بود و یسنا از وحشت جیغ های خاتون گوشه ای کز کرده بود که با دیدن نامدار بدو سمتش دوید - بابایی! یسنا هم بابایی صدا می کرد نامدار را... دخترک پدر نداشت و نامدار خودش گفته بود بابای او هم هست اما امروز نه... یاس با گریه هق می زد و هنوز نامدار را ندیده بود - مادرجون به خدا من حواسم بود بهشون یه لحظه رفتم تو اتاق برگردم بچه ن... چیزیشون نشده که... نامدار کلافه از صدایشان و یسنایی که سمت ش می دوید غرید: - آرین کجاست! یاس با دیدن نامدار چشمانش درخشیده و سمتش چرخید. - نامدار! نترس دکتر پیششه تو اتاق، بخدا هیچیش نشد از دو تا پله افتاده پایین... یسنام ترسیده .... یذره پیشونیش آرین... صدای نامدار بالا رفت - کدوم گوری بودی که بچه‌ت همچین غلطی کرد! صدایش بی انعطاف بود اما یاس در آن قسمت بچه‌ات گیر کرده بود. نامدار یسنا را می گفت! مگر همیشه نمی گفت یسنا هم بچه ی او بود! عاطفه به مهلکه اضافه شد - تو آشپزخونه بود داداش دختره گدا گشنه شکمشو آورده خونه تو همش اون تو داره می لمبونه. من اومدم از اونجا اومد بیرون اولم تخم حروم خودش و بغل کرد نه بچه ی یتیم تو رو... خوب آوری آدمش کردی زنیکه هرجایی رو! نگاه تیز نامدار دوباره سمت یاس رفته بود که دخترک به گریه افتاد. - بخدا نه... من فقط داشتم... دوباره صدای نامدار بی رحم شد. گفته بود آرین تمام دارایی اش است. سر تنها دارایی اش ریسک نمیکرد - تو غلط کردی یاس! وقتی پول ثانیه به ثانیه کارت تو اون خونه رو گرفتی و خودت و بچت تأمین شدین نمیتونی چشم ببندی روی بچه من حالیته! شکستن یاس را دیده بود اما مهم نبود که با باز شد در اتاق نامدار بی توجه به یسنای ترسیده که به پایش چسبیده بود پاتند کرده و حتی ندید افتادن یسنا را روی زمین... - حال پسرم چطوره دکتر؟ با این که دکتر با خنده اطمینان خاطر داده بود که آرین هیچ طوری اش نبود اما تا پسرش را نمی دید آرام نمی گرفت آرین همه چیز نامدار بود. تنها یادگارش از مریم... همان روز اول هم به یاس گفته بود خودش و بچه اش را تامین می کند به شرطی که برای آرین کم نگذارد... اما یاس حتی بیشتر از یک مادر بود برای آرین... برای همان نامدار داخل اتاق نشده آرین سمتش چرخید - بابایی، مامان یاسی کو؟ نامدار با اخم اما با احتیاط روی تخت نشست - خوبی بابا؟ درد داری؟ آرین نچ تخسی کرد. - نه خوبم بابایی. مامان یاسی کو؟ بگو با یسنا بیان پیش من... نامدار هنوز عصبانی بود. جای زخم روی پیشانی آرین کفری ترش میکرد که آرام پسرکش را بغل کرد. - بریم خونه بابایی بریم برات پیتزا سفارش بدم. با بهانه گرفتن آرین کلافه از روی تخت بلند شده و در را باز کرد. صدای گریه های یسنا می آمد. روی صندلی نشسته و زانویش خونی بود با دیدن دخترک اخم هایش عمیق تر شد - چیشده؟ چرا حواست به بچه ها نیست! یسنا؟ بابایی؟ دست دراز کرده بود برای گرفتن دخترک که یسنا ترسیده خودش را سمت یاس کشید. مادر و دختر چشمانشان گریان بود - ت...تو بابای من نیستی! من و انداختی زمین... نامدار مات شده چشم بست. در عصبانیتش حواسش به یسنا نبود! - تو دختر منی یسنا بیا بغلم... حرفش با بلند شدن یاس نصفه ماند. دست دخترکش را گرفته و بلند شده بود. تازه می دید چشمان خیس و متورم یاس را.. - نیستید آقا نامدار! شما بابای بچه ی یتیم من نیستین. حق با شماست من پول ثانیه به ثانیه رو تو خونه شما گرفتم...حتی زیادم خرج منو و بچم کردید... نامدار دندان قروچه کنان جلو رفت. لعنتی چه گفته بود در عصبانیتش که یاس آن طور می لرزید. با جلو آمدن دست یاس چشمانش تنگ تر شد. کارت بانکی در دست یاس بود. - ت...تو این کارت...هرچی پول داده بودید بمن هست من خرج نکردم... بردارید برای خورد و خوراک این چند ماه من و یسنا تو خونتون... سه ماه من تموم شد... بریم مامانی... گفته و با کشیدن دست یسنا پشت به نامدار برای همیشه آن مرد نامرد را ترک کرد. https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0 https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0 https://t.me/+pZSTRfmVC39kMDU0

Repost from N/a
- شیرمو دادم بانک شیر اهدا کردم بی‌بی. لب حوض نشستم و آبی زدم به دست و صورتم. - بمیرم برات مادر، تصادف لعنتی هم شوهرتو ازت گرفت هم بچه‌ت! - تقدیر خدا بود بی‌بی، شیرمو بچه‌ای که نمیشناسم می‌خوره شاید ثواب باشه برای شوهرم. بی‌بی هم کنارم لب حوض نشست. - ای بی‌بی، چی بگم مادر، زهراخانمو می‌شناسی؟ پسرش از فرنگ برگشته با یه بچه، از صبح تا شب برای شیر گریه می‌کنه اونوقت تو شیر داری بچه نیست! - امید؟ از ایتالیا برگشته؟ - آره بیچاره، زنه ولش کرده مجبور شده بیاد بچه هم نه شیرخشک می‌خوره نه غذا! به فکر فرو رفتم، سروش بدعنق بود می‌دانستم، اصلا شاید زنش هم به‌خاطر همین ولش کرده بود. - چه‌طور یه مادر می‌تونه بچشو ول کنه؟ - همه که مثل تو نجیب نیستن دخترم. اشک گوشه‌ی چشمم را پاک کردم. - بی‌بی؟ چرخیدم سمتش که شاید بهتر رویش تاثیر بگذارم. - من که می‌خوام شیرمو برم اهدا کنم، می‌ری بچه‌ی امیدو بیاری؟ شاید سینه‌ی منو گرفت! نفهمیدم چه‌طور پیشانی‌ام را بوسید و بلند شد و شاید هم منتظر همین حرف من بود. - قربونت برم دختر، پریناز من فرشته‌ست... زود میارمش! ...................................... - می‌خوره؟ سرخ شده بودم از حضور امید اخمو که شخصا بچه را آورده بود. - آره مادر سینه‌شو گرفته شکر خدا من برم یه چایی بیارم. - اگه زحمتی نیست بهم شربت بدین چایی گرممه! بی‌بی با ذوق بلند شد و من به لپ‌های بچه که پر و خالی می‌شد نگاه می‌کردم. - قبلا خجالتی نبودی! - حواسم به شیر دادنمه، خجالت نکشیدم امی... یعنی آقا امید! نزدیک‌تر شد، من یک زن بیوه بودم و او یک مرد مطلقه نمی‌خواستم سوء‌تفاهم حتی برای بی‌بی به وجود بیاورم. - شنیدم هر روز می‌ری شیرتو اهدا می‌کنی؟ سرم را پایین انداختم. - اهدا نکن بده بچه‌ی من لازم باشه پولشو باهات حساب می‌کنم! - وا این چه حرفیه امیدجان؟ بی‌بی خم شد و شربت را گذاشت جلویش. - یا باید پولشو بگیره یا توی مدتی که به بچم شیر می‌ده محرم شیم! من و بی‌بی هر دو خشک شدیم، این دیگر چه پیشنهادی بود!؟ - ی... یعنی چی؟ - ببخشید بی‌بی از عروست اینو خواستم ولی... خودتون که از اعتقادای بابا و مامانم خبر دارین... - خبر دارم مادر، ما اهل پول و باج نیستیم همون محرمیت خوبه... - ولی آخه بی‌بی؟ - ثواب داره دخترم، من به امید اعتماد دارم مادر نترس خودم پشتتم. بی‌بی زبانم را لال کرد و امید با لبخند بلند شد. - برم با حاج‌آقا بیام خودش صیغه رو جاری کنه بهتره... https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0 پریناز توی عمل انجام شده مجبور میشه صیغه‌ی پسر همسایه بشه امیدی که جلوی بقیه خیلی خیلی متشخصه و منتظر فرصت که پرینازو رو تنها گیر بندازه و شیطنت کنه... 😝😁

- جوری مثه سگ بکنمت، اسمِ نیواد اومد به پارس کردن بیوفتی! نگاه وحشتزده‌ام از روی رگ‌های برجسته‌ی ساعدش تا نوک‌انگشتانش لغزید.. با خونسردی کمربندش را باز می‌کرد و چهره‌ی کبود و حرف هایش، با حرکات آرامش هیچ همخوانی نداشت. - آقا نیواد من... من خیانت نکردم... به‌جون مامانم..فقط باهاش حرف می‌زد.... - ببند دهنتو تخمِ سگ.. واسه اون زبون درازت کارایِ بهتر از دروغ گفتن سراغ دارم! پس گردنم را چنگ زد،مرا دنبال خودش کشید و بعد لبه‌ی تخت نشست و وادارم کرد میان پاهایش زانو بزنم... - می‌خوام کارکرد جدید دهنتو یادت بدم .... زیپ شلوارش را پایین کشید و .... https://t.me/+OQn8ienrieBiZTE0