Conquered
رفتن به کانال در Telegram
7 524
مشترکین
-1324 ساعت
-657 روز
-31230 روز
آرشیو پست ها
7 524
صدای همهمه ی خشمناکی شنید. تقریبا هیچ جای شکی وجود نداشت که دیر یا زود این موجودات مالامال از خشم به اینجا می رسند اما با این آگاهی بازهم نمی توانست بر خودش مسلط باشد. به آنا، سوفیا و ناستازی که هرکدام بدون اینکه متوجه نوای مرگ باشند مشغول کاری بودند، خیره شد. خب، اشک را نمی شود در نطفه خفه کرد. مجبورا صبوری به خرج داد تا پس از سقوط قطره های اشک آنان را از صورتش محو کند. با دو انگشت زیر چشمانش را پایین کشید، بنظرش اینگونه می شد حالت طبیعی را به آنها بازگرداند. به دخترانش نزدیک شد و هرکدام را صمیمانه در آغوش کشید. بعد اسلحه ی قدیمی اش را برداشت و از خانه بیرون رفت. حالا دیگر می توانست سیاهی زجرآور ناشی از هجوم هم نوعانش را ببیند. به سمت خانه ی زادیونف دوید تا قرارشان را به او یادآوری کند. باهم قرار گذاشته بودند که به محض رسیدن طاعون تجاوز و غارت به دهکده، هرکدام مسئول کشتن دختران یکدیگر شوند تا تصویر آخر در چشمان دختران معصوم، پدری که رو به آنها اسلحه می کشد، نباشد. خانه ی زادیونف دور نبود اما حالا دور می نمود. در حال دویدن به عقب نگاه کرد تا مطمئن شود زمان کافی برای خواندن هم پیمان به خانه اش باقی مانده است. بالاخره زادیونف را دید که به سمت او می دود. از دور زادیونف بدون سلاح بنظر می رسید و هرچه نزدیک تر می شد، ترس مسلح نبودن وی بیشتر عذابش می داد تا آنکه مطمئن شد زادیونف مسلح نیست. زادیونف با نفس هایی که به وضوح برای حرف زدن کم بودند، اعلام کرد که دیروز دو دختر جوانش بدون اطلاع وی تمام فشنگ ها را شلیک کرده اند. به دو فشنگی که برای کشتن دختران زادیونف در دست داشت خیره شد. پس از لحظاتی نسبتا طولانی سرش را برگرداند و ورود مهاجمین به خانه اش را تماشا کرد. فشنگ را داخل اسلحه قرار داد و به محض دیدن دخترانش که جیغ های دلخراشی می کشیدند، اسلحه را در دهانش قرار داد. تقدیر بر این بود که آخرین تصویر دختران از پدرشان اینگونه باشد: بیچارگی.
7 524
قلم ها موظف به ارتباط خلق با ذهن من بودند. از سرمه چشم سیاه تر و از ابر باکره سپید تر یاد شیر سنگی سپیدی افتادم که در وسط شهر از دل یک سنگ بزرگ به بیرون آمد و همیشه در حال غرش بود.قلمی که اون شیر رو با من آشنا کرد، پر شده بود از خون یک یاغی به بند کشیده شده که شعار میداد به آزادی قلم های شهر شاخه ها! در حالی که در شهر شاخه ها قلم ها آزادی راتعیین میکردند. پس دروغی بزرگ به یاغی گفته بودند او در شهری زاده شد که شاخه ها از جنس حسد و کذب بودند و با رنگی از قلم ریمیاگر به شاخه ها مبدل میشدند.ماد: مدتی، زیر خاک مدفون و در حال نفس کشیدن از هوای غلیظ آتش بودم…ریه های سوخته به من خبر از وابسطه نبودن سینه به تنفس باد را داد.حالا دیگه این سوختگی به من بال رهانیدن داد، بالهای آزادی! -نگران بغض توی صداتم ماد: من با صدا با تو صحبت نکردم! -پس این صدا چی بود ماد: به گذشته ات برگرد و به روزی که دستت به آهن یخ زده چسبید نگاه کن -من دیگه به دست راستم نیازی ندارم ماد: اما گذشته ات به دست راست یخ زدت نیاز داشت! اون زمستون ترقی برف بر احساسات من بود اما مردی و دیدم که بدون نگرانی و با خونریزی شدید تمام برف هارا قرمز کرده بود! ازش پرسیدم چیشده؟گفت: دستم و با یخ، منجمد کردم و از بیخ بریدمش گفتم: چرا گفت: این دست جوهر قلم هارو پر میکرد!
#ذهن_سیاه
