کانون شعر و ادب هیوا
رفتن به کانال در Telegram
هیوا دانشگاه علومپزشکی ایران فعال در حوزه ادبیات با ۱۲سال سابقه 🫔پاسخگوی هیوا @kaiums_admin 🫔انتقادات و پیشنهادات؛ دبیر کانون: @mtkd82 📱صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/hiva_iums?igsh=MWwwb2d2bzB5NjFpMA==
نمایش بیشتر1 678
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-1230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
مه '26
مه '260
در 0 کانالها
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+29
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+17
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+109
در 13 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+131
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+152
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+12
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+20
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+19
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+119
در 18 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+30
در 6 کانالها
Get PRO
مارس '25
+30
در 8 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+48
در 11 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+85
در 7 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+123
در 24 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+183
در 50 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+104
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+37
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+30
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+27
در 22 کانالها
Get PRO
مه '24
+29
در 14 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+74
در 74 کانالها
Get PRO
مارس '24
+26
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+30
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+25
در 5 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+89
در 13 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+46
در 11 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+236
در 14 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+37
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+48
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+32
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+33
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+72
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+123
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+104
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+32
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+107
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+340
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 26 مه | 0 | |||
| 25 مه | 0 | |||
| 24 مه | 0 | |||
| 23 مه | 0 | |||
| 22 مه | 0 | |||
| 21 مه | 0 | |||
| 20 مه | 0 | |||
| 19 مه | 0 | |||
| 18 مه | 0 | |||
| 17 مه | 0 | |||
| 16 مه | 0 | |||
| 15 مه | 0 | |||
| 14 مه | 0 | |||
| 13 مه | 0 | |||
| 12 مه | 0 | |||
| 11 مه | 0 | |||
| 10 مه | 0 | |||
| 09 مه | 0 | |||
| 08 مه | 0 | |||
| 07 مه | 0 | |||
| 06 مه | 0 | |||
| 05 مه | 0 | |||
| 04 مه | 0 | |||
| 03 مه | 0 | |||
| 02 مه | 0 | |||
| 01 مه | 0 |
پستهای کانال
+5
✨ بی نظیر بودید...
در شصت و سومین جلسهی کتابخوانی هیوا، با حضور استاد سید میثم میرتاجالدینی،
به بررسی "مبانی و کلیاتِ" کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی پرداختیم.
جلسهی دوم ، ذیلِ بررسی جزییات متنی این کتاب، پس از تعطیلات نوروز، برگزار خواهد شد.چند قاب از آخرین دیدار ما در سال ۱۴۰۴، بماند به یادگار... #کتابخوانی #نگارخانه_هیوا #همنوایی_شبانه_ارکستر_چوبها @kaiums | هیوا
| 2 | «سوگ چیزی شبیه دویدن است.»
◇قسمت چهارم
"- وقتی رقابت در ردهی جوانان و مسابقات کشوری دبیرستان را شروع کردم، پدر بزرگترین حامیام بود. تشویق های او، کنار زمین، از همه بلندتر بود. هنوز میتوانم او را ببینم که کنار زمین مسابقه ایستاده و، همینطور که با هیجان فریاد میزند، دستهایش را تکان میدهد.
او همیشه بود، برای تکتکمان، برای هرکاری که در سر داشتیم.
اما خود پدر، چنین کودکی ایدهآلی نداشت. وقتی ۱۳ ساله بود، همراه خواهر کوچکترش شاهد بود که پدرشان چمدانش را در ماشین گذاشته و رفته تا با یک زن دیگر و بچهاش زندگی کند. بعد از آن، فقط یکبار به آنها تلفن کرده و هرگز برنگشته بود.
این یکی از آنچیزهایی بود که همهی ما در خانواده از آن خبر داشتیم اما هرگز دربارهاش حرف نمیزدیم، حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم ما چقدر خوششانس بودیم. در جهان پدرم، همهچیز حول من و خواهرانم میگشت.
من که بیشتر سالهای کودکیام را در مسابقات دویده بودم سال آخر دبیرستان آنقدر عاصی بودم که تیم دوِ مدرسه را رها کردم. چندهفتهای بیآنکه خودم بدانم مونونوکلئوز گرفته بودم و بیمار بودم. وقتی فکر کردم دوباره آمادگی مسابقهدادن را دارم، مربیام من را به تیم سالاولی ها فرستاد. من از همان سال اول دبیرستان از دوندههای برتر مدرسه بودم اما، به جای آنکه تلاش کنم به آمادگی و تندرستی سابقم برگردم و جایم را در تیم پس بگیرم، ناامید شدم و تیم را ترک کردم.
شاید پدرم از من ناامید شد اما چیزی به زبان نیاورد. در بیستوچند سالگی ساکن کوهستان شدم، و به جای دویدن، لذت را در اسنوبورد سواری، کوله گردی و دوچرخه سواری در کوهستان یافته بودم. اما آنچیزی که بودم را دویدن شکل داده بود و حالا احساس میکردم تکهای از وجودم را گمکردهام. جدا از اینها، رابطهی عمیقم با پدر را هم از دست دادم.
از وقتی آلزایمر به سراغ پدر آمد، هرچه بیشتر ریشه میدواند، حواسپرتی پدر هم بیشتر میشد. اما دویدنش اتوماتیک بود. همچنان بند کفشهایش را محکم میکرد و به سمت در میرفت، حتی وقتی که دیگر کامپیوتر درونش کار نمیکرد.
یک بار پلیس به خانه رساندش. وحشتزده و درمانده شده بود. دیگر خیلی برای دویدن بیرون نمیرفت. وقتی به خودمان آمدیم دیدیم دیگر اصلا نمیدود. انگار دشتی از گلهای وحشی، درست در اوج زیبایی، به یکباره پژمرده شده باشد.
#سوگ_چیزی_شبیه_دویدن_است
#ناداستان
@kaiums | هیوا | 1 |
| 3 | ناداستان مارو میخونید؟
چطور هستند؟
خاستگاه متن هایی که بهشون میگیم ناداستان (non-fiction) , ادبیاتِ واقعگرایانهای هست که معمولا بر اساسِ تجربه ها و واقعیت های نویسنده،نوشته میشه .
به عنوان مثال اینجا یه روزنامه نگار جستاری درباره تجربه زندگی خودش از سوگ مینویسه.
اینطور متن های ترجمهای، معمولا بعضی هارو خیلی جذب میکنه و بعضی ها هم علاقه ای بهش ندارند.
اما خوش خوان و کوتاه و روان اند، و همیشه حاوی نکات مهمی هستند.
شما به من بگید، نظری، انتقادی، پیشنهادی... دوستش دارید یا نه؟👇
@donyaye_5_harfi | 312 |
| 4 | «سوگ چیزی شبیه دویدن است»
◇قسمت سوم
"- دویدن برای پدر فرصتی بود برای اینکه کمی به حالِ خودش باشد، تنها باشد و فکر کند.
دویدن، دلخوشیاش بود.
راهی بود که سالم و سرحال نگهش میداشت. دویدن تنها کاری بود که پدر برای خودش انجام میداد. گزارشِ نتایج مسابقات و رکوردهای شخصیاش را در یک زونکن مشکی نگه میداشت. آرزو داشت رکورد چهارساعتهاش را در ماراتن بشکند و آنقدر تمرین میکرد که دائم مجبور بود زیرهی کفشهای آسیکسش را با چسب بچسباند.
بعد از چند ساعت، پشت حصارها به صف شدیم و منتظر ماندیم تا دونده ها برگردند. وقتی بالاخره پدر را از دور دیدیم، بلند و با همهی وجود برایش هورا کشیدیم. وقتی بالاخره پدر را از دور دیدیم، بلند و با همهی وجود، برایش هورا کشیدیم. او دستش را بالا برد و همینطور که به سوی خط پایان میدوید برایمان دست تکان میداد. انگار به زور لبخند میزد اما به هرحال لبخندش افتخارآمیز بود.
اولین باری که پابهپای پدر دویدم شش سالم بود. پدر دونده بود پس من هم میخواستم دونده باشم. یک روز صبح زود که پدر داشت برای رفتن به مسابقه حاضر میشد، از بالای پله ها تماشایش کردم که قهوه درست میکرد و کفشهایش را میپوشید.
پدر گفت: "ای فسقلی! میخوای با من بیای بدوی؟" سری تکان دادم و با عجله لباس پوشیدم.
چهارم ژوئیهی ۱۹۸۵ بود. پدر هرسال در مسابقه دو ۵ کیلومتر روز استقلال که قبل از مراسم رژه انجام میشد، شرکت میکرد. اگر من با پدر میرفتم، خواهر بزرگترم، لارن هم میخواست با ما بیاید.
چیز زیادی از مسابقه خاطرم نیست، جز اینکه خواهرم، روی خط پایان بالا آورد و من جایزهی گروه سنی خودم را بردم. از آن به بعد، من یک دونده شدم. لارن شناگر بود و اِوا، خواهر اولم، هم عضو گروه تشویقکنندگان بود. درحالی که آندو هرازگاهی در مسابقههای محلی شرکت میکردند، من و پدر دونده های متعهد خانواده بودیم.
دویدن وجه مشترک ما بود.
بعد از انجام تکالیفم و قبل از شام با هم میدویدیم. حین دویدن، گاهی حرف هم میزدیم، اما بیشتر اوقات فقط از همراهی هم لذت میبردیم.
#سوگ_چیزی_شبیه_دویدن_است
#ناداستان
@kaiums | هیوا | 519 |
| 5 | علی باباچاهی، شاعر، نویسنده، محقق و منتقد ایرانی، درگذشت. وی هنوز به سن بلوغ نرسیده بود که شروع به چاپ اشعارش در مجلههای ادبی مختلف نمود. این شاعر خوشفکر ایرانی تا دههی شصت به تدریس ادبیات در شهر بوشهر مشغول بود و در کنارش به فعالیت در عرصهی مطبوعات نیز میپرداخت.
.
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبحِ عید
پرستویی به ظهرِ بهار
🖤
- علی باباچاهی.
@kaiums | هیوا | 521 |
| 6 | 📣 یادآوری:
جلسه امروز، ساعت 16 در کلاس شهید صفاری واقع در دانشکده پزشکی برگزار می شود. منتظرتون هستیم.✨ | 541 |
| 7 | «سوگ چیزی شبیه دویدن است»
◇قسمت دوم
"- پدرم اول دوندهی دوِ بامانع بود، اما بهخاطر پرشهای زیاد از روی موانع، زانویش آسیب دید و در دبیرستان به سراغ دویِ نیمهاستقامت رفت. بعدها و بعد از تشکیل خانواده، در مسابقات محلی ۵ کیلومتر و ۱۰ کیلومتر شرکت میکرد، و بعد، تمرین برای یک شرکت در ماراتن را شروع کرد.
هرچه تمرین های ماراتن، جلوتر میرفت، زودتر و زودتر از خواب بیدار میشد. قبل از اینکه ما بیدار شویم آن اندازهای که میبایست را میدوید و بعد میرفت سرکار.
آخرهفته ها طولانیتر میدوید و کلی غذا میخورد؛ تا آن موقع ندیده بودم کسی بتواند اینهمه غذا بخورد.
بالاخره روز مسابقه از راه رسید و ما پنج نفر، سوار ماشین ونِ خانوادگیمان شدیم و به مرکز شهر لسآنجلس رفتیم. بهار سال ۱۹۹۰ بود، پنجمین ماراتن سالانهی لسآنجلس. وقتی رسیدیم هوا هنوز تاریک بود، بنابراین پدر کلی وقت داشت خودش را به ابتدای زمین مسابقه برساند.
هوا مرطوب و خنک بود، پدر میگفت هوا جان میدهد برای ماراتن. چشم دوخته بودیم به انبوه دونده هایی که لباسهای روشن پوشیده بودند و در امتداد خط شروع، مشغول دو آهسته بودند. خیلی از شرکت کننده ها، از جمله پدر من، قبل از شروع مسابقه بیشتر از یک مایل راه میرفتند.
بعد از اینکه پدر را با دعا برای موفقیتش بدرقه کردیم، مادر، خواهرها و من، خودمان را پیچیدیم لای پتو و در پارکی نزدیک به خط شروع، منتظر ماندیم تا دونده ها مسیر مسابقه را در سطح شهر دور بزنند.
مسافت ۲.۲۶ مایلی، خیلی درازتر از آن بود که در تصورِ من ده ساله، بگنجد.
پدرم، یک ابرقهرمان بود.
#سوگ_چیزی_شبیه_دویدن_است
#ناداستان
@kaiums | هیوا | 651 |
| 8 | «سوگ چیزی شبیه دویدن است»
◇قسمت یکم
"- درست وقتی من و خواهرانم داشتیم از در جلویی آسایشگاه در والنسیای کالیفرنیا میرفتیم تو، پدر درحالی که دو پرستار از پشتِ سر دنبالش بودند، دوید و از میز پذیرش گذشت. پدرم با شلوار جین آبی و پیراهن پشمی پیچازیاش، خیلی شبیه دونده ها به نظر نمیرسید، اما از گام های بلندش میشد دوندهبودنش را فهمید...
پدرم، از وقتی که به یاد دارم دونده بود. بچه که بودم دویدن او را در مسابقه ها تماشا میکردم و بالاخره، بزرگتر که شدم، دوِ آهسته را با او شروع کردم.
میتوانستم قامت بلندش را از دور تشخیص بدهم که با قدمهای سنگین حرکت میکرد. پدرم از آن دوندههایی بود که روی پاشنهی پایشان میدوند و همیشه از بقیه جلوترند.
پرستارهایی که دنبال پدرم میدویدند انگار، بیش از آنکه نگران پدرم باشند، از اینکه اسباب زحمتشان شده بود ناراحت بودند.مسئول پذیرش از پشت میزش، برگهی ثبتنام را به طرفمان گرفت. نزدیک غروب بود و کارکنان آسایشگاه داشتند میز شام را میچیدند. آنسویِ راهرو، سالمندها برای نوشیدن پانچ در اتاق نشیمن جمع شده بودند. دورهمیِ آخر هفته بود و یک گروه موسیقی هم که به دیدن سالمندان آمده بود مشغول نواختن بود.
پدر در ۵۸ سالگی مریض شد؛ بیماریاش را آلزایمر زودرس تشخیص دادند. ۶۴ سالش که شد، زوال مغز به حدی رسید که دیگر به کمک دیگران نیاز داشت. در محلهای که سی سال در آن زندگی کرده بود گم میشد. شیر اجاق گاز را باز میگذاشت. دیگر نمیتوانست جملههای کامل بسازد و شبها، بی هدف، از خانه بیرون میزد. شده بود بلایِ جانِ خودش.
نگران بودیم یک وقت اتومبیلی به او بزند یا خانه را به آتش بکشد. من و خواهرانم نگران سلامتی مادر هم بودیم. اضطراب داشت مادرم را، که پرستار اصلی پدر بود، از پا درمیآورد. زیر چشم هایش سیاه شده بود و به طرزی غیرعادی وزن کم کرده بود. برای همین پدر را به آسایشگاه بردیم. آسایشگاه به خانه نزدیک بود، محوطهی سرسبز و زیبایی داشت و ما میتوانستیم تندتند و بیآنکه کسی مانعمان شود به او سر بزنیم. با همهی اینها، این سختترین تصمیم عمر همهمان بود. مثل این بود که دیگر تسلیم شده باشیم.
آنروز همانطور که میدوید، برگشت و مارا، سه دخترش را، نگاه کرد و لبخند زد. هیجانزده میخندید و همچنان میدوید. دو سالی به رفتنش مانده بود. بیماری داشت مغزش را ویران میکرد، اما در آن لحظه جوری در راهرو میدوید که انگار بچه شده و دارد دنبال بچه های دیگر میکند.
#سوگ_چیزی_شبیه_دویدن_است
#ناداستان | 668 |
| 9 | 📣 کانون ادبی هیوا برگزار میکند:
سلسله جلسات کتابخوانی هیوا | شصت و سومین جلسه
📜 جلسه یکم (۱ از ۲) بررسی کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" اثر "رضا قاسمی"
📚موضوع جلسهی اول؛
گفتگوی آزاد پیرامون مبانی
و سیر مطالعهی کتاب
+ بررسی فصل ابتدایی
🔻راهبر جلسه:
سید میثم میرتاجالدینی
🗓 دوشنبه ۴ اسفند
⏱ ساعت " ۱۶ "
🏫 دانشکدهی پزشکی
🌙به صرف افطاری در پایان جلسه
لینک ثبتنام :
https://survey.porsline.ir/s/B7k8FVRJ
منتظر حضور گرمتون هستیم!✨🤍
#کتابخوانی
#حلقهی_خوانش_کتاب
#همنوایی_شبانه_ارکستر_چوبها
@kaiums | هیوا | 3 860 |
| 10 | 📣 کانون ادبی هیوا برگزار میکند:
سلسله جلسات کتابخوانی هیوا | شصت و سومین جلسه
📜 جلسه یکم (۱ از ۲) بررسی کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" اثر "رضا قاسمی"
📚موضوع جلسهی اول؛
گفتگوی آزاد پیرامون مبانی
و سیر مطالعهی کتاب
+ بررسی فصل ابتدایی
🔻راهبر جلسه:
سید میثم میرتاجالدینی
🗓 دوشنبه ۴ اسفند
⏱ ساعت " ۱۶ "
🏫 دانشکدهی پزشکی
🌙به صرف افطاری در پایان جلسه
لینک ثبتنام :
https://survey.porsline.ir/s/B7k8FVRJ
منتظر حضور گرمتون هستیم!✨🤍
#کتابخوانی
#حلقهی_خوانش_کتاب
@kaiums | هیوا | 2 |
| 11 | «سوگ چیزی شبیه دویدن است»
" - من نه در گریز از سوگ که همراهِ سوگ دویدم.
مونیکا پرل | نسیم حسینی
میگویند سوگ شبیه اقیانوس است، موج موج به سراغت میآید.
یا شبیه رودخانه است، گاهی اوج میگیرد و گاه فرو مینشیند. اما شاید به «دویدن» هم بی شباهت نباشد.
دویدنی نه در گریز از سوگ، که همراهِ آن.
این دوِ طولانی، مسابقه نیست. هیچکس در آن برنده نمیشود. هیچ خط پایان درستی ندارد، اصلا هیچ پایانی ندارد، اما از جایی به بعد رنج تهنشین میشود و خاطرات خوش، جوانه میزنند.
مونیکا پرل، پس از آنکه پدرش را بر اثر آلزایمر از دست داد، به کندوکاو ارتباطش با سوگ و دویدن، و پیوند این دو با هم، روی آورد.
◇درآمد
#سوگ_چیزی_شبیه_دویدن_است
#ناداستان
این مطلب در تاریخ ۲۰ ژوئن ۲۰۲۱ با عنوان «The Long Run»، در وبسایت اوتساید منتشر شده است و برای نخستین بار با عنوان «سوگ چیزی شبیه دویدن است» در بیستویکمین شمارهی فصلنامهی ترجمان علوم انسانی، ترجمه و منتشر شده است. | 837 |
| 12 | سیلِ آشوب، روان گشت به کاشانهی ما
سوخت از آتشِ بیدادگری، خانهی ما
آه از آن سودپرستان که ز بیانصافی
طلبِ گنج نمایند ز ویرانهی ما
نارفیقان، عوضِ مزد به ما زجر دهند
گرچه خم گشت ز بارِ رفقا، شانهی ما
دوست، خونِ دلِ ما خورد بهجایِ میِ ناب
در عوض، زهرِ بلا ریخت به پیمانهی ما
در رهِ عشقِ وطن، از سر و جان خاستهایم
تا در این ره چه کند همّتِ مردانهی ما
شرف خانهی خود گر تو و من حفظ کنیم
نشود خانهی بیگانه شرفخانهی ما
✍️رهی معیری
@kaiums | هیوا | 1 518 |
| 13 | 📚دوشنبهای از جنس شعر
۱۵ دیماه ۱۴۰۴
چهلوهفتمین کارگاه شعرخوانی هیوا،
در میانهی زمستان،
با واژههایی که گرم ماندند و شعرهایی که شنیده شدند، برگزار شد. ❄️🖋️
در این جلسه، با همراهی و راهبری جناب آقای داوود جمالی،
از خوانش و واکاوی آثار شاعران برجسته گذشتیم
و به شعرهای تازه و صمیمیِ دوستانِ هیوا رسیدیم؛
جایی که کلمه، مجالِ مکث و شنیدهشدن پیدا کرد. 📖✨
بماند به یادگار... 🌱
@kaiums | هیوا | 819 |
| 14 | تا حالا شده از چتبات استفاده کنی فقط برای اینکه «جواب سؤالو بده و خلاص»؟ 🤔
در عمل، بیشتر ما چتباتها رو عمدتا برای این کارا استفاده میکنیم:
📚 فهمیدن درس و گرفتن توضیح سادهتر
📝 برای خلاصهکردن، جدولکشیدن، مقایسه کردن
😵💫 وقتی گیجیم، خستهایم یا عقب افتادیم و میخوایم یه جوری قضیه رو جمعوجورش کنیم
هدف ما طراحی یه رویداد آموزشیه که چتبات رو از «ماشین جوابدهی» به یه «ابزار آموزشی واقعی» تبدیل کنه.
اما قبلش باید بدونیم:
👉 شما بیشتر به چه موضوعاتی نیاز دارین؟
⏱️ برای همین یه پرسشنامهی کوتاه آماده کردیم تا نیاز واقعی شما رو پیدا کنیم که کلا 4 تا 6 دقیقه از وقت شما رو میگیره.
اگه دانشجوی علوم پزشکی هستی و حس میکنی «میشه خیلی بهتر از این از چت باتها استفاده کرد» این پرسشنامه دقیقاً برای توئه.
منتظرتون هستیم. ✨
📍تلگرام | بله | سایت | 196 |
| 15 | 📎بهرام صادقی (۱۵ دی ۱۳۱۵، نجفآباد اصفهان – ۱۲ آذر ۱۳۶۳) از شاخصترین نویسندگان داستان کوتاه معاصر ایران است؛ نویسندهای با نگاهی تلخ، طنزی سیاه و ذهنی ناآرام که انسان معاصر را در موقعیتهای بحرانی و گاه هذیانی به تصویر میکشد. او تحصیلکردهی پزشکی بود، اما ادبیات برایش راهی بود تا اضطراب، تنهایی و فروپاشی روانی انسان را روایت کند.
صادقی بیشتر با مجموعهداستان «سنگر و قمقمههای خالی» شناخته میشود؛ اثری که در آن مرز میان واقعیت و وهم مدام فرو میریزد. شخصیتهای او اغلب گرفتار ترس، سوءظن و بیمعناییاند و جهان داستانیاش فضایی بسته، خفه و بیرحم دارد؛ جهانی که طنز در آن نه برای خنداندن، بلکه برای عمیقتر کردن تلخی به کار میرود.
بهرام صادقی عمر کوتاهی داشت، اما تأثیرش بر داستاننویسی مدرن فارسی ماندگار شد. او از آن نویسندگانیست که کم نوشت، اما هر سطرش نشانی از اضطراب عمیق انسانِ تنها در جهان مدرن دارد.
✍🏻نگارش: سر کار خانم آیدا عامری (کارگروه رسانه هیوا)
@kaiums | هیوا | 673 |
| 16 | دوستان عزیز، سلام؛
در کلاس شهید قاضی در طبقهی دوم دانشکده پزشکی
میزبان شما هستیم. ✨ | 283 |
| 17 | گلها نمیدانند اما میرسانم
پیغام رنج باغبانها را به آنها
فاضل نظری
روز پدر مبارک❤️
یاد پدران سفر کرده گرامی باد…
@kaiums | هیوا | 684 |
| 18 | 📣 کانون شعر و ادب هیوا برگزار میکند:
کارگاههای شعرخوانی هیوا | چهل و هفتمین جلسه
🔻 راهبر جلسه:
استاد داوود جمالی
🗓 دوشنبه 15 دی
⏱ ساعت ۱۵:۱۵ الی ۱۷:۰۰
🏫 دانشگاه علوم پزشکی ایران، دانشکده علوم پزشکی
لینک ثبت نام:
https://survey.porsline.ir/s/Ihs1k2BY
عزیزانی که قصد شعرخوانی دارند، لطفاً اشعار مد نظر خود را به آیدی زیر بفرستند:
@Little_Flowerrr
منتظر حضور گرمتون هستیم!✨🤍
📷 کارگروه رسانه هیوا، آقای علیرضا جعفری و سرکار خانم غزاله بیگدلو.
@kaiums | هیوا | 2 393 |
| 19 | 📣کانون ادبی هیوا برگزار می کند:
سلسله جلسات کتابخوانی هیوا |
شصت و سومین جلسه
📜در جلسه شصت و سوم کتابخوانی هیوا، کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" اثر "رضا قاسمی" رو در کنار هم نقد و بررسی خواهیم کرد! 🌸
🗓 سهشنبه، ۳۰ دیماه ۱۴۰۴
🏫 دانشکدهی پزشکی
❤️🔥 این کتاب رو میتونید از همین امروز از ما دریافت کنید!
📌جهت هماهنگی: @donyaye_5_harfi
#حلقهی_خوانش_کتاب
#کتابخوانی
@kaiums I هیوا | 683 |
| 20 | «کسی به فکرِ گلها نیست
کسی به فکرِ ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند
که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
که ذهن باغچه دارد آرام آرام،
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیدهست
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهی ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست
من از زمانی که قلب خود را گم کردهاست میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانشآموزی
که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم…
و فکر میکنم…
و فکر میکنم…
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
و ذهن باغچه دارد آرامآرام
از خاطرات سبز تهی میشود.»
🌿-فروغ فرخزاد|
" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" | 646 |
