fa
Feedback
خورشیـــــــد ༻صباترک

خورشیـــــــد ༻صباترک

کانال بسته

نویسنده: صباترک

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام خورشیـــــــد ༻صباترک

کانال خورشیـــــــد ༻صباترک در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 95 217 مشترک است و جایگاه 428 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 3 204 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 95 217 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 4 686 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -120 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.58% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 20.90% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 358 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 19 902 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, دخترک, نگاهش, تنم, دستم تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
نویسنده: صباترک

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کرده‌اند.

95 217
مشترکین
-12024 ساعت
+7777 روز
+4 68630 روز
آرشیو پست ها
فایل عیار سنج رمان سویل 🖊نویسنده: صباترک← نویسنده‌ی رمان‌های:قمصور، ترمیم، مهیل، ریسمان، ارکان، عمارت قلهک، خورشید قیمت دوجلد باهم: 50 تومن #پایان‌خوش ‼️توجه‼️ رمان سویل دارای دو جلده. یعنی مبلغی که واریز می‌کنید برای هر دو جلد رمانه.❤️ جهت دریافت فایل #کامل رمان سویل مبلغ 50 هزار تومن به شماره کارت: 5022291305608133 خدیجه مرادی زهرایی فیش واریزو به آیدی: @Risman_novel ارسال کنید و فایلو دریافت کنید.

جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 75 هزار تومن به شماره کارت: 5022291305608133 خدیجه مرادی زهرایی واریز کنید و فیش واریزو به آیدی: @add_gamsor

. - اونجا گوشت و مرغ دولتی میدن؟ چرا انقدر شلوغه؟ هاج‌‌وواج به جمعیتی که سمت نیسان هجوم می‌بردند، خیره شد. چندنفر تند تند گوشت و مرغ پخش می‌کردند و مردم، روی هوا می‌قاپیدند. زنی به شانه‌اش زد: - چرا وایستادی؟ مگه نگفتی می‌خوای واسه بچت نون خالی بخری؟ برو به جاش گوشت بخر... دو اسکناس ده تومانی را در مشتش مچاله کرد. یک چشمش به نیسان پر از گوشت بود و چشم دیگرش، به گودی چشم‌های فرنوش. دخترکش سوءتغذیه گرفته بود. از کم‌خونی زیر چشمانش سیاه شده بود. - من پول خریدشو ندارم خانوم. - تعاونیه. ارزونه! تهش کارت ملی و کارت یارانه‌تو میدی قبول میکنن... دو دل بود که برود یا نه. اصلا از بین آن همه جمعیت چیزی دستگیرش می‌شد؟ اگر پولش کم بود چه؟ فرنوش مانتوی کهنه‌اش را کشید و با مظلومیت گفت: - مامانی گوشت خوشمزس؟ آخه من تاحالا نخوردم. تروخدا بریم بخریمممم.... با بغض گفت: - می‌خرم مامان... بعدا می‌خرم. همان لحظه زنی با دو از کنارشان رد شد. چشمش که به سرووضع پینه بسته‌ی گلی افتاد، سریع گفت: - گوشت نذریه هااا.... شما نمی‌خواین؟ - مگه تعاونی نیست؟ - نه باباا... تعاونی کجا بود؟ نذر یکی از پولدارای همین منطقه‌ست. هرسال عید قربان یه گله گوسفند زمین میزنه. دست‌هایش را رو به آسمان برد و زیر لب گفت: - ایشالا که خدا گمشده‌شو بهش برگردونه. بدو خانوم... تموم میشه هاااا.... دست فرنوش را سفت گرفت و سمت نیسان پا تند کرد. بالاخره بعد از یک سال و نیم، لب به گوشت می‌زد. - بدو مامانی... امشب می‌خوام برات چلو گوشت درست کنم. دوست داری؟ فرنوش از خوشی جیغ کشید. حتی نمی‌دانست گوشت چه شکلی است. - آخ جون.... دیگه داشت حالم از نون و سیب زمینی بهم می‌خورد!!! خودش را لای جمعیت جا کرد. داد زد: - آقا یه ذره‌ام به من بدین... یه تیکه کوچیک هم بسمه... تا می‌آمد جلو برود، مردم هولش می‌دادند و مجبور میشد به عقب برود. - آقا یه تیکه گوشت.... بچه‌ی یتیم دارم. گرسنه‌ست. فرنوش از لای جمعیت جیغ کشید: - وای مامانی خفه شدمممم... دارم له میشممم با دست خالی مجبور شد که عقب بکشد. نیسان آخرهایش بود. گوشه‌ی خیابان فرنوش را گذاشت: - تو همینجا باش مامانی... تکون نخوریا... من قول میدم که گوشت بگیرم. ایندفعه بدون بچه به جمعیت زد. حالا راحتتر می‌توانست خودش را جلو بکشد. - هول نده خانوم.... - فقط یه تیکه... بچم گرسنه ست. تا خودش را به لبه‌ی نیسان رساند، مرد گفت: - تموم شد خانوم. دیر رسیدی کف نیسان خالیِ خالی بود. اما باورش نمی‌شد. - نمیشه که هیچی نباشه... بخدا بچه‌ی یتیم دارم. دوساله گوشت نخورده. - تموم شد خانوم. دارم خارجکی حرف می‌زنم؟ - یه کف دستم بسمه. منو جلوی بچم شرمنده نکن آقا. بهش قول دادم. - ای بابا... من میگم نره، شما میگی بدوش. آقایون خانوما... نذری تموم شد. یه صلوات بفرستین واسه جناب افشار.... در لای‌به‌لای صدای صلوات، صدای فرنوش را شنید. - مامااان... بیا این آقاعه بهم گوشت داد... بیااا قلبش آمد توی دهانش. سریع چشم چرخاند. یک مرد اتوکشیده کنار دخترش زانو زده بود. با سرعت سمت فرنوش دوید. فریاد زد: - مگه نگفتم از غریبه‌ها چیزی نگیری فرنوش؟ مرد، همانطور که موهای فرنوش را نوازش می‌کرد جواب داد: - نترس خانوم. من عطا افشارم، صاحب این نذر! یه تیکه برای خودم برداشته بودم، ولی شما و دخترت واجب‌تری... با افسوس به فرنوش نگاه کرد. شبیه همسر گمشده‌اش بود. - اگه گلنوش زن منم بود، شاید الان دخترم همسن دخترت بود... گلی با شنیدن اسمش، مثل مجسمه خشکش زد. یعنی این مرد... این مرد.... نه... فقط یک تشابه اسمی بود! نه بیشتر، و نه کمتر! عطا راست ایستاد. - واسه‌ گمشده‌ی منم... تا چشمش به گلی خورد، حرف در دهانش ماسید... - یا خدا... گلنوش....! این نذری‌....یا حسین... پارت بعدیش اینجاست😭👇👇👇👇👇 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 #پارت_رمان👆👆👆👆👆👆

دکتر دستگاه سونوگرافی و یه بار دیگه رو شکمم چرخوند و رنگ پریده گفت: -نه این یه چیزیش‌ هست. یه مشکلی داره! انگار.. انگار دندون داره.. دندوناشو‌ می‌بینی چه‌قدر بلنده؟ فشارم از ترس پایین افتاد و به مانیتور نگاه کردم. راست می‌گفت‌! حتی منم می‌تونستم تو مانیتور دوتا نیش بلند و ببینم. چشمام پر از اشک شد و دستامو‌ رو شکمم گذاشتم. پس الکی نبود. اون موجود شیطانی، اون شب که لخت از خواب بیدار شدم واقعا یه کاری کرده بود. هقی از ترس زدم که خانوم دکتر هول زده دستش و رو دستم گذاشت و گفت: -نمی‌دونم چه بلایی سرت اومده و اینی که تو شکمته چه موجودیه. ولی هرچی سریع تر باید سقطش‌ کنیم. این بمونه تو بدنت بهت آسیب می‌زنه دخترم. دلم نمی‌اومد سقطش کنم.. حداقل الان که جنسیتش‌و می‌دونستم و فکر می‌کردم می‌تونم باهاش یه زندگی بسازم دلم نمی‌خواست بمیره اما ممکن بود بچه یه موجود عجیب غریب یا حتی یه هیولا باشه! اگر بلایی سرم می‌آورد چی؟ اون وقت می‌خواستم چه خاکی تو سرم بریزم؟ با هق هق سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: -باشه سقطش‌ کنید. فقط خیلی درد داره؟ قبل از اینکه خانوم دکتر چیزی بگه دود سیاهی اتاق و پر کرد و صدای خورد شدن شیشه ها باعث شد دکتر یه پای دیگه‌شو قرض کنه و فرار و به قرار ترجيح بده. مرد قد بلندی با چشمای یخی پا تو اتاق گذاشت و خیره به شکمم که لباسم و از روش بالا داده بودم گفت: -بچه منه! اون موجودی‌ام که تو خوابات‌ اسمشو‌ صدا می‌زنی منم. حق نداری دست به وارث من بزنی پدسگ! https://t.me/+O0YM4VYn89BhOWQ0 https://t.me/+O0YM4VYn89BhOWQ0 https://t.me/+O0YM4VYn89BhOWQ0 https://t.me/+O0YM4VYn89BhOWQ0 پسری از نسل اژدها‌ که عاشق یه دختر انسان می‌شه و برخلاف قوانین‌شون بهش دل می‌بازه. با حامله شدن دنا این حس شدید تر می‌شه‌و یه روز که دنا میره بچه‌رو سقط کنه..❌🔞 اگر یه رمان تخیلی و فول عاشقانه می‌خوای این رمان جذااابو‌ از دست نده😈👇

برای من بلیط نگرفتی بابا؟ من چمدونم و کدوم ماشین بذارم بچها؟ ترانه اخم آلود عینکش را گذاشت - چمدون چی؟ آیه متعجب جلوتر رفت - برای مسافرت دیگه... دیرمیشه بابا دعوا می‌کنه ترانه بذار چمدونم و بذارم ترانه و دخترها خندیدند - احمق بابا اصلا برای تو بلیط نگرفته که حالا دعوات کنه. امسال هم نمیای میمونی خونه. بریم بچها نه...نه...نه آیه باورش نمیشد بعد هجده سال فکر میکرد پدرش دیگر از او متنفر نباشد اما... - الو بابا؟ مثل ترانه برایش جان بابا نگفت سرد غرید - چی میخوای؟ آیه بغض کرد - برای من بلیط نگرفتی؟ ترانه نذاشت سوار ماشین بشم توروخدا نرو منم بیام. هنوز امید داشت ترانه اذیتش کرده باشد اما جواب پدرش مثل همیشه بود - تو نمیای مثل هرسال تعطیلات عید خونه میمونی بغضش بی صدا ترکید او عادت کرده بود پدرش دوستش نداشته باشد عادت کرده بود چون با دنیا آمدن او مادرش فوت شده و پدرش عاشق مادرش بود... - کاش منو دوست داشتی بابا... لحنش پر حسرت بود. پر درد از هجده سال تنهایی اش.. سال تحویل نیمه شب بو‌د و او در تختش تنها در عمارت بود او اصلا چیزی از عید نمیدانست همیشه این موقع ها تنها بود با صدایی از پایین وحشت زده از جا پرید سروصدا می آمد دو سایه را آیه میدید در طبقه ی پایین وحشت زده شماره ی پدرش را گرفت میدانست جواب نمی‌دهد اما میترسید میترسید و میخواست پدرش کنارش باشد و نبود جواب نداد نمی داد هم هیچوقت صدای قدم هایی روی پله ها می آمد - به چیز اضافی دست نزنین معید خان گفته فقط مدارک و ببریم براش معید؟ همان رقیب کاری پدرش؟ او آدم فرستاده بود برای دزدی! عقب عقب می رفت و حواسش به گلدان نبود که با افتادنش دو مرد متوجه اش شدند - مگه خونه خالی نبود؟ نور روی صورت او چرخیده و آیه از ترس نفس نمی کشید - تو کیی دختر؟ زنگ بزن آقا بگو یه دختر تو خونه ست! با توام دختر اسمت چیه؟ آیه با ترس از جلو رفتن مرد لب باز کرد - م...من آیه م... خونمونه اینجا خونمونه... مرد ایستاد. گوشی دم گوشش بود - معید خان ببخشی یه مشکلی هست دختره رسولی خونه ست. مارو دیده چیکارش کنیم؟ آیه به هق هق افتاد - آقا توروخدا من به کسی چیزی نمیگم به بابام نمیگم اومدید توروخدا کاری باهام نداشته باشید نمی‌گفت به پدرش نمیگفت چون دیگر از دوست نداشته شدن خسته بود اما.. - بیاریمش آقا؟ دختر رسولیه ها! معید خان گفته بودند او را ببرد؟ آیه میخواست جیغ بزند اما در آنی دستمالی جلوی صورتش گرفته شده و وقتی چشم باز کرد در عمارت معیدخان بود. دختره بعد پنج سال برمیگرده خونه ی پدرش اما اینبار اونم دنبال دوست داشته شدن نیست آیه برای انتقام دوست نداشته شدنش برگشته و تنها نیست اینبار معید خان پشتشه! https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk

-خون پریودیتون بیرون زده ارغوان خانم! با شنیدن صدای منشی وسط جلسه‌ی شرکت نفسم حبس شد. وحشت زده برگشتم و نگاهی به مانتوی سفیدم انداختم. با دیدن نگاه پر تمسخر بقیه اشک در چشم‌هایم جمع شد. معاون شرکت وحیدی پوزخندی زد و گفت: _شنیده بودم وضع مالیتون خوب نیست ولی نه انقدر که دیگه پول نوار بهداشتی هم نداشته باشید ارغوان خانوم! با شنیدن حرفش خجالت زده سرم را پایین انداختم و با بغض زمزمه کردم: _ببخشید. در سالن جلسه را باز کردم و با اشک‌هایی که روی صورتم روان شده بود بیرون دویدم که ناگهان با صورت در سینه‌ی محکم و ستبر مردی فرو رفتم. _حواست کجاست خانوم دریامنش! وحشت زده سرم را بلند کردم و با دیدن رئیس بداخلاق و همیشه بی‌اعصاب شرکتمان با لکنت گفتم: _ب...ببخشید رییس من... میرم لباسمو... عوض کنم... کار ... ضروری پیش... اومده. صورتش را درهم کشید و نگاهی به دیوار شیشه‌ای اتاق جلسه انداخت. همه دور میز جمع شده بودند و با تمسخر نگاهم می‌کردند. _برگرد پشتت رو ببینم! نفسم حبس شد. _چی؟ نه ريیس توروخدا بذارید برم. عصبی بازویم را گرفت و مجبورم کرد به عقب برگردم. با دیدن خون روی مانتوی سفیدم صورتش در لحظه سرخ شد و فکش منقبض شد. دلم میخواست از خجالت بمیرم! اشک‌هایم دوباره به راه افتاده بود. بی‌توجه کتش را از تنش درآورد و دور کمرم پیچید. _برو توی دفترم تا واسه‌ت نوار بهداشتی بخرم. بهت زده و ناباور به‌صورت جدی و جذابش خیره شدم. _و... ولی شما جلسه دارید! لب‌هایش را به‌هم فشرد و با اخم‌هایی درهم گفت: _گور بابای جلسه... تو مهم‌تری! ناگهان دستش را دور کمر و پاهایم حلقه کرد همانطور که مرا در آغوش می‌کشید و به‌سوی دفترش می‌رفت داد زد: _قربانی هرکی تو اون اتاق جلسه فاکی نشسته رو از شرکت اخراج کن! تا وقتی هم نگفتم کسی حق نداره وارد دفترم بشه! https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 https://t.me/+hBqco3JbIsA4ODY0 (جدیدترین اثر #سحرنصیری نویسنده رمان عصیانگر، داروغه، ناخدا، یاکان، بردلم حکمی راند، آنائل رانده شده، وقتی خدا چشمانش را بوسید، آخرین عاشق تو بودی و...😍❤️🔥)

جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 75 هزار تومن به شماره کارت: 5022291305608133 خدیجه مرادی زهرایی واریز کنید و فیش واریزو به آیدی: @add_gamsor

" کاش من جای اون حوله بودم می‌پیچیدم دور تنت! " احساس می‌کنم گوش‌هایم داغ می‌شود. آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود! و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید: " داری چیکار می‌کنی؟ " برایش نوشته بودم: " تازه از حمام اومدم. چطور؟ " و حالا او می‌خواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد! با شرم می‌خندم. دکمه‌ی ضبط را می‌زنم و صدا پر می‌کنم. می‌خندم و آرام می‌گویم: - سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقت‌و نمی‌دونی! حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم. نباید جوابش را می‌دادم! مطمئن بودم اگر صدای بم و رگ‌دارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی می‌شوم. هوایی تنش... بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبه‌ی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم... و آن شب، تن‌هایمان بی‌پوشش یک‌دیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیده‌ی محکمش و آن هم‌آغوشی... نفسم را صداداربیرون می‌فرستم. ویسش را باز می‌کنم و صدایش درون اتاق می پیچد: - قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده! داشت تکه می‌انداخت. چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمی‌گشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم! می‌دانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش می‌شوند، یک بار بیشتر روی او را نمی‌بینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم! آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود! سلطان دل شکستن! سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه... و من نمی‌خواستم رها شوم! برایش ویس می‌فرستم: - رفیقا باهم لاس نمی‌زنن! احساس می‌کردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت: - رفیقا باهم نمی‌خوابن پاییز! جوابش را نمی‌دهم. راست می‌گفت. ولی من باید چه کار می‌کردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟ نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم! تلفنم زنگ می‌خورد. آریامهر بود. مردد تماس را وصل می‌کنم و صدایش خش‌دارتر از همیشه در تلفن می‌پیچد. مردانه و در گلو می‌خندد: - حتی دیگه جوابمم نمی‌دی! - قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد... - تو فراموش کردی؟ سکوت می‌کنم. و او خبری می‌گوید: - نکردی! البته که فراموش نکرده بودم! هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و هم‌آغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا می‌رفت. او دوباره خش‌دار می خندد. - قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم می‌آوردی پاییز! حرف نمی‌زنم که او نسخ لب می‌زند: - شش ماهه. گیج می‌پرسم: - شش ماهه چی؟ رک می‌گوید: - شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران... جا می‌خورم. یادم بود یک‌بار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن‌ هم به قدری بد اخلاق و وحشی می‌شود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود. و حالا او می‌گفت شش ماه است با کسی نخوابیده! می‌دانستم راست می‌گفت. پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمی‌گفت! و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود! مات لب می‌زنم: - چرا؟ - چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه می‌رم توی تخت، تو رو تصور کنم! قلبم یک ضربان جا می‌اندازد و خفه صدایش می‌زنم: - آریامهر... این حجم از رک گویی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. گیج نگاهم را به سالن می‌دوزم‌ ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم. استرس به جانم می‌افتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانه‌مان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب می‌زند: - پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم من‌و می‌خوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری می‌رم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر! https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0

. -امشب نمیتونم بیام پیشت پدرسوخته انقد کرم نریز. زنم شک میکنه...! داداش به دوست خوشگلم سلام برسون. زنتم خواستی خودم میپیچونم بری پیش عشقت... صدای جیغ شادی سپیده از آن طرف خط بلند بود که بهزاد دستپاچه تلفن را قطع کرد‌. -نمیگی میاد میشنوه؟ عطیه بی توجه میخندید. -ول کن اون مشنگ و ...میگم اگه با دوستم خوابیدی برو یه تست زگیل تناسلی بده ولی خان داداش...! گلی سبزی به دست پشت در اتاق خشک شد. درست میشنید؟ بهزاد غرید. -خفه شو عطی! میگم یه وقت میاد میشنوه . حوصله ی زرزرش و ندارم. عطیه ریز ریز خندید. -رفته سبزی بخره بیاد واسه مامان آش مریض بپزه. بابا زنت تو باقالیاست. عشق حمالی کشتتش... احساس می‌کرد قلبش فاصله ای تا توقف کامل نداشته باشد. سر و تنش را بیشتر به در نزدیک کرد. حتما اشتباه میشنید. -بیشرف پدر سوخته انقد عرق ریخت تو خیکم سیاه مست شدم نفهمیدم چی شد دیگه‌ . چشم باز کردم دیدم لخت خوابیده تو بغلم... عطیه رسما قهقهه میزد. -اون پدر سوخته کارش و بلده ...خیلی وقته عاشقت شده بابا. فقط می‌ترسید چون زن داری پا ندی بهش. صدای ناله نفرینی از دورتر به گوشش رسید. -تو خیر نمیبینی عطیه به امام حسین . واسه داداشت دوستت و جور کردی؟ واسه داداش زن و بچه دارت... عطیه صدایش را بالا کشید. -بچه رو کی زایید...؟ داداش خودت زاییدی نکنه... صدا نزدیک تر شد. -داره دوا درمون میکنه بی مادر... بهزاد عصبی نعره کشید. -ولم کن حاج خانم سر جدت. دختره رو به زور کردی به لنگ ما. زنه اون؟ از زن بودن فقط بلده پیاز داغ بگیره ... عطیه غرغر میکرد‌ -والا به خدا. هزار دفعه بهش گفتم زن داداش بیا بریم باشگاه ما...یکم به خودت برس. آرایش کن لباس خوب بپوش...اگه این کارارو نمی‌کرد که یکی مثل سپیده قاپ داداشم و نمیدزدید. بسته ی سبزی را روی جاکفشی گذاشت و بی اختیار نگاهی به خودش انداخت. لباس های قدیمش هیچ کدام به اندازه اش نبود. وقتی عزم خرید داشت از ناچاری یکی از لباس های مادر شوهرش را پوشیده بود. -حالا آنقدر نعره بکشید تا بیاد بشنوه مثل مته بره رو اعصاب من... مادرش ناله کرد. -چقدرم که تو واست مهمه بی مادر... -نه نیست. مهم نیست. اصلا به تخمم..نمیخوامش بابا نمیخوامش. شبا که بغلم میخوابه بوی گه پیاز داغ میزنه زیر بینیم اصلا رغبت نمیکنم دست بهش بزنم. -داداش طلاقش و بده همین سپیده رو بگیرم واست اصلا. هم به شکمت میرسه هم به زیر شکمت... مادرش جیغ کشید -خفه شو بی حیا ...! از گیس سفید من شرمت نمیشه از داداشت حیا کنه. -داداشم با دوستم خوابیده مامان. از چیش حیا کنم. سپیده زنگ زد آمارش و داد. داداش به این بگو میخوای طلاقش بدی ولی... بهزاد غر میزد. -ببند دهنت و دیگه. طلاقش بدم واسه چی؟ اون که سرش تو کتاب آشپزی و قرمه و قیمه شه...تو دهنت و باز نکنی از کجا میخواد بفهمه اصلا... صدا به در نزدیک می‌شد. می‌فهمید که بهزاد به در نزدیک شده است‌ . خم شد و بسته ی سبزی را از روی جاکفشی برداشت. باید وانمود می‌کرد تازه رسیده است . باید فرصتی می‌داشت تا وسایلش را جمع کند و بعد شوهرش را برای همیشه برای دوست خواهر شوهرش بگذارد. -داداش سپیده پیام داده میگه داداشت قرمز دوست داره یا زرد؟ فک کنم امشب میخواد برات بپوشه... به جای جواب در با شتاب باز شد و بهزاد با دیدنش پشت در سر جا خشکید. -سلام عزیزم. تو کی اومدی؟ https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 #پارت👆

#پارت405 - شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟ عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید - آیه کجاست مائده؟ مائده لاقید شانه بالا انداخت - خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟ ناباور اخم هایش در هم رفته بود - یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید... عمه خانوم بین حرفش رفت - خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟ خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما... - باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم آیه رو چرا نیاوردید؟ لعنتی... عصبانی بود‌ باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند... - چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟ کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما... من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه! تک خند معید عصبی بود - زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟ مادرش به صحرای کربلا زد‌ - معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟ کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟ بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست. مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود... که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد. با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت - کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل... معید غرید: - بابای حرومیش قاتله نه خودش! مادرش به سینه اش کوبید - دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود... نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود کمی بعد همه دور سفره ی‌ هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد دخترک بود - سلام خوبی؟ عیدت مبارک! صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید: - نمی دونستم نیاوردنت فردا برمی‌گردم خودم خونه! دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت - معید، عزیزم عیدت مبارک... صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک... - م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی... آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت... #پارت‌واقعی https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk

#پارت_725 - نمیخوای زن بگیری داداش؟ ۳۷ سالته این سالار واست نمیمونه ها. پشت دیوار پناه گرفتم. - این چرندیات چیه میگی؟ بذار کارمومو بکنیم. - فراز باید نیازتو تخلیه کنی، میدونی اگه رابطه نداشته باشی سرطان میگیری؟ با شنیدن این حرفش هینی کشیدم، توی کلاس علوم درموردش خونده بودیم، که نیاز برطرف نشه بدن آسیب میبینه بغض کردم... طفلکیا تخم مرغای فراز جونم. صدای نفس کلافش اومد همونی که وقتی اذیتش میکردم انجامش میداد. - نمیخوام سامان. هیچ نیازی ندارم. - داداش میدونم احساس مسئولیت به ماهور داری ولی توام انسانی. باید برسی به خودت. حالا زن نه. یه زید سکسی بیار دیگه. اتفاقا سراغ دارم. نمیدونم چرا با این حرفش احساس کردم قلبم خالی شد. یه دوست دختر برای فراز جونم. - نه. ماهور کوچیکه سامان، سال دیگه که بره دانشگاه شهر دیگه میفرستمش بعدش با خیال راحت زن میگیرم. اونم میره تو همون شهر. خونه میخرم براش... من برم؟ میخواست از دست من خلاص بشه. اشکام دونه دونه روی گونم چکید همش به خاطر نیازش بود. - چه بچه ای، بزرگه از دوست دختر من ممه هاش بزرگ تره و.. با صدای فریاد بلندش وسط گریه هینی کشیدم. - گل بگیر دهنتو سامان. گمشو برو بیرون نمیخوام دکور صورتتو بیارم پایین، گشموو یکم بعدش صدای کوبیده شدن در اومد، دستمو روی سینه هام گذاشتم. راست میگفت، من ۱۸ سالم بود و بالغ. پس... چرا منو نمیخواست؟ آروم رفتم توی اتاقش که دیدم روی میز خم شده و نفس های بلند میکشه. - فراز جونم، منو میخوای بفرستی کدوم شهر؟ - شمال، همون جایی که دوس داشتی. - ولی من...میخوام پیش خودت بمونم. سمتش رفتم و بغلش کردم از جلو، احساس سفتی کردم ولی اهمیت ندادم. - تو باید بری ماهور پیش من نباید بمونی. - چرا برم ها؟ توضیح بده. میخوای منو از سرت باز کنی زید بیازی اینجا نیازتو رفع کنه. خب برو تو دست شویی نیازتو برطرف کن. عصبی بازوهامو گرفت و منو از خودش جدا کرد، با خشم تکونی به تنم داد. - این چیه؟ نگاهش کن ماهور. نگاهمو بردم پایین و با دیدن خشتک باد کردش هینی کشیدم. این برای من بود؟ برای من تحریک شده؟ - میفهمی دارم مریض میشم؟ نمیتونم راحت بخوابم. هی بغلم میکنی تا شبش درد میکشم. تو باید بری ماهور. باید بری که منم به زندگیم برسم. ولم کرد ولی این بار من بازوشو گرفتم... - بذار خودم راحتت کنم فراز، من بالغ شدم... https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که با خبر تجاوز ناموفق پسر ناپدریم به من دیوونه شده و برگشته نمیتونه ولم کنه منو به خونه اش میبره و 💦... https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk #مناسب‌بزرگسال❌

جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 75 هزار تومن به شماره کارت: 5022291305608133 خدیجه مرادی زهرایی واریز کنید و فیش واریزو به آیدی: @add_gamsor

- میتونم تا‌ نوک سینتو ببینم و تا لای پات یه دور برم و بیام، این که سر و وضعیه؟ با دیدن دانا تو اتاق جیغی کشیدم و لباسو کشیدم روی خودم. لخت بودم و این مرد منو دیده بود. - تو خونه ی من چه غلطی میکنی؟ اشپزجدیدی؟ واسه چی لخت میگردی؟ آب دهنمو قورت دادم چقدر ترسناک و وحشت ناک بود، این همون نامزد من بود. دانا اژگان... پسر معروف دانشگاه. بازومو گرفت و تکونم داد. - هوی کری مگه؟ یا نکنه داشتی لاس و لوس میزدی با خودت که مچتو گرفتم. با این حرفش دستشو پس زدم و رفتم عقب، من فقط لباس خوابی که بهم گفته بودن تنم بود. من قرار بود امشب هم خوابش بشم... هم خواب مردی که قبل نامزدی باید طعم منو میچشید تا قبولم میکرد. اینم از رسوماتی بود که باید تحمل میکردم. برای عمل بابام. آب دهنمو قورت دادم که نگاه وحشی و جسورشو دقیق تر دوخت بهم. - لالی؟ قیافت اشناست تو دانشگاه دیدمت نه؟ اروم سرمو واسش تکون دادم. - هم کلاسی بودیم. - هم کلاسیم چرا باید لخت تو اتاق من باشه با یه لا تور؟ چیه اشانتیون ذاشتنت؟ گمشو بیرون. بازومو گرفت و هلم داد بیرون که همون موقع مامانش اومد داخل. با دیدنمون گل از گلش شکفت. - ماشاالله دیدین همو؟ چه قدر میاین به هم. دانا خسته لب زد: - مامان ایدا کو؟ نامزد من کوش ها؟ مگه قرار نبود امشب اینجا باشه. یکم با غصه نگاهش کردم. ایدا قرار بود زنش بشه ولی رفت، من موندم. قبول کردم بشم زنش. مامانش یهم گفت اگه یه بچه عین خودم بیارم یه عالمه پول میده بهم. یه بچه ی چشم خاکستری و موی فر. - قربون قد و بالات، ایدا نشد. یه قشنگشو اوردم. - چیه که بیاری ننه؟ عروسک جنسیه؟ اشکمو پس زدم و اروم لباسمو چنگ زدم که برم، فکر میکردم عروسی سنتی خوبس باشه. مامانش نگران شد. الکی که نبود، تموم نوه هاشون زشت میشدن، ژن غریبه ها قالب بود. من قشنگ بودم. عین عروسکا. منو میخواست. - نه پسرم، مردم چی میگن. که نوه هام زشتن، همینو باید بگیری. این دختر عالیه خوشکله. - مادر مگه خرید فروشه؟ ما محرم نیستیم ولی این دختره تا ته لاپاشو دیدم من. چیه؟ از کجا جمعش کردی. بغضم سنگین تر شد ایدا گفته بود، گفته بود بیشعورخ و چون توی کما بود مردونگی نداره به خاطر همین ردم میکرد میدونم. من خر نبودم که. نتونتسم جلوی دهنمو بگیرم. - مردونگی نداشتتو گردنم ننداز اقای اژگان. شنیدم رفتی کما اونجات کلا خراب شده‌ بگو نمیتونم. نگو نمیخوام. تنه ای بهش زدم که دو طرف باسنمو گرفت و منو چسبوند به بین پاش. با احساس سفتیش هوش اژ سرم پرید. - بچه جون، این مردونگی نیست؟ فشارش داد که از درشتیش هینی کشیدم. - زیرم میمیری امشب، مامان برو. ۹ ماه دیگه یه ۳ قولو میدم، چشم خاکستری. مامانش با لبخند رفت و.... https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0

#پارت_451 - با لباس مجلسی شورت گلگلی؟ خطش پیداست. با حرفی که بهم زد لبمو گاز گرفتم. - واقعا؟ اخه شورت کرمی پام کردم معلوم نشه. خیلی معلومه؟ دختر خاله ی ارس چرخی دورم زد و‌‌ نوچ نوچی کرد. - کرمی پات کردی و گل دار، گل های روی شورتت قشنگ چشمک میزنن. برو عوضش کن. ساکت توی اتاقه‌. ارس بدش نمید از اینا پات میکنی؟ یکم زنونگی داشته باش. نگاه مات زدم روش بالا اومد که دستمو گرفت و فشرد. - من نگرانتم عین خواهری برام. یکم زنونه باش. سکسی باش...عطر تحریک کننده بزن. اصلا خودم میخرم برات دوست ندارم زندگیت بپاشه. شوهر منو بیین، تا روزی سه دور باهام نخوابه ولش نمیکنم شیرشو مکیدم. بی توجه به سمت اتاق مشترکم با ارس رفتم. توی دلم به حرفش پوزخند زدم، اخه اون اصلا میدید؟ درو با حرص باز کردم و بی توجه به اطراف یا حرص لباس کوتاه سفیدمو رو دراوردم. زیر لب با خودم حرف زدم: - به من میگه زنونگی کن. برای کی؟ شورتمو پایین اوردم و لخت لخت ایستادم، درحالی که سمت چمدون میرفتم غرغر کردم: - روزی سه راند؟ هه. آقا فکر کنم از پس یکی بر نیاد، انگار خاجه اس. عطر سکسی بزنم؟ اون تو فاصله ی صد متری من می ایسته. دستمو رو پام گذاشتم. - اینقدر سرده منم سرد کرده، حتی دیگه با خودم ور نمیرم. شورت توری سفیدمو چنگ زدم و پام کردم. چرخیدم تا پیراهنمو بردارم که با دیدن ارس لم داده روی تخت هینی کشیدم. با دیدنم نگاهش سرتاپام چرخید. سریع دستمو رو ناحیه های خصوصیم گذاشتم که نیشخندی بهم زد. - که من خاجه ام درسته و زنم جلوی خودم اعتراف میکنه خودشو میماله؟ نکنه فکر کردی دختر شاه و پری؟ زوری گرفتمت. ناراحت و بغض کرده عقب رفتم. - نکنه ب اون فضول خانم گفتی نمیکنمت؟ اشکال نداره. میکنمت تا اگه ازت پرسید واقعیتو بگی. سمتم یورش اورد و پیراهنو پرت کرد، انگشتاش لای پارچه ی توری لباس زیرم رفتن و با یه حرکت جرش داد که... https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk اسمش اَرس تهرانیه ‌، مالک کلی ملک و املاک تو بهترین نقطه از تهرانِ ... اما نمیدونم چطور وقتی یک روز به کمک نیاز داشتم خدا اونو سر راهم قرار میده ، اون مرد قصدش فقط کمک به من بود اما من نتونستم افسار دل نامردم رو به دست بگیرم عاشقش شدم ...میگه بهم حسی نداره اما همش روم غیرتی میشه و یقه جر میده برام ،،،  منم نامردی نمیکنم و از هر راهی که شده دیوونش میکنم تا از غیرتی شدنش لذت ببرم اما یک شب وقتی که مردونگیش رو زیر سوال میبرم ارس خان جذاب دیوونه میشه و ... #عاشقانه_ای_نفس_گیر 😱❤️‍🔥😭

_کی موقع خودکشی سیب زمینی کبابی میخوره؟ دو ساعته میخوای بپری صدای نیشخند در گلوی کسی دخترک با هیع ترسیده‌ای به عقب چرخید با دیدن هیکل پهنی که در تاریکی روی سنگ بزرگی نشسته بود.. _کـ..ی هستین؟ ندیدمتون یک سیب زمینی دیگر را برداشت. از کنار آتش _نمی‌خورین؟ اگر ببرنم جهنم که بهم غذا نمی‌دن تکه موی طلایی‌اش را با بغض پشت گوشش داد _از آدمای خان فرار کردم. همین صبـ..ح خانُم جان قاشق داغ گذاشت رو دستم تا فرار نکنم چشم ریز کرد که با نور آتش توانست تصویر محوی از مرد ببیند شاید حدود 38 تا 40 سال حتی نشسته‌اش هم قد بلند بود روی لبه‌ی صخره بودند چانه لرزاند _چون حرف میزنـ..م نمی‌خورین؟ کلی جون کندم تا آتیش درست کنم مرد بی‌حرف تکیه زد به سنگ بزرگ پشتش دخترک وراج شاید 16 سال سن داشت دوباره صدای دخترک.. اما اینبار پر ذوق _میخواین پیپتون و با آتیش روشن کنم؟ قبل از اینکه چیزی بگوید خودش پیپ را قاپید _شبیه پیپِ خانِ بینی بالا کشید _اگر مثل بی‌خونه ها روی صخره نَشِسته بودین میگفتم خانین. خبر دارین؟ آبجی ته تغاری خان از اون مریضی بدا گرفته. خان خیلی زمین و کاشونه داره. بردتش فرنگ. شفا گرفته اما خاله رقیه میگه کله‌ش تاس و کچل شده تیز به زمردی های دخترک نگاه کرد اما دخترک بی‌خبر، با لبخند پیپ روشن را دستش داد _روشنش کردم. قبل از پریدن از صخره حداقل یه ثواب بردم قبل از اینکه به پیپ پک بزند.. غرش در گلویش _بپر تا زبونت سرت و به باد نداده دخترک با چشمان اشکی‌ خندید _سیب زمینی‌مو بخورم می‌پرم بی‌تفاوت به وراجی های دخترک دود پیپ را از دهانش بیرون داد آمده بود تا آرام شود گردنش نبض گرفت. پر غیض پک محکم دیگری باید همان فرنگ می‌ماندند اینجا حالیشان نمی‌شد چرا باز درد دارد.. ماهرخ 15 ساله‌اش بازهم صدای پر ذوق دخترک وراج _اهل شهرین؟ لباساتون خیلی نو نواره. شرمم میشه از بدبختیام بگم براتون. اما میگم. چند روزه نامه هایی که به یکی میدادم به دستش نمی‌رسه دخترک خودش را جلو کشید سرش را از پایین کج کرد تا واضح تر صورت خشک مرد را ببیند نگاه تیره‌‌ی مرد که در سکوت سمت صورتش چرخید دوباره لبانش کش آمد _نمیاین باهم از صخره بپریم؟ کل سیب زمینی را به یکباره در دهان کوچکش جا کرد _شما گنده‌این ترسم کم میشه. فکر کنم اون کسی‌ام که بهش نامه میدادم مثل شما گنده بود. یه بار از پشت دیدمش. اگر اینجا بود خودکشی نمی‌کردم با دهان پر سیب زمینی دیگری برداشت ایلیا کام محکمی از پیپ گرفت بی‌توجه به او نصف حرف های دخترک را نمی‌شنید _میخوان موهام و بِبرن برای ماهرخ چشمان ایلیا تیز به سمت نیم رخ دخترک پایین رفت پربغض داشت پوست سیب زمینی را می‌کَند پس.. این دختر همان سلیطه‌ی ریز معروف بود همان دختری که.. ماهرخ با دیدن موهای طلاییِ تا زانویش، پرحسرت تا دو روز لب به غذا نزده بود _موهام تنها چیزیه که شبیه مامان خورشیدمه نگاهش سمت موهای دخترک رفت خود او گفته بود موهای آن دختر را برای ماهرخ... قطره اشک دخترک: _دیروز زنای روستا به زور نشوندنم توی دیگ آب جوش. خیلی قُل میزد با همان سر پایین هق زد: _هرچـ..ی جیغ زدم نذاشتن بیام بیرون. میگفتن چون دست نامحر..م به اونجـ.ام خورده باید تمیز شه هق هقش اوج گرفت: _اگر بپرم دیگه نیستم که اگر آقا برگشت روستا بهش بگم چیکارم کردن. 14 تا نامه بهش دا..دم. جواب هیچکدوم و نداد. اما وقتی تو یکیش بهش گفتم کس و کار ندارم و تو روستا بهم تجاوز کردن، فردا صبحش جنازه‌ی اون مردی که بهم تجا..وز کرده بود و وسط میدون روستا آویزون دیدیم. میدونم که اون گفت بکشنش دود پیپ از بینی و دهان ایلیا بیرون جهید نگاهش خیره مانده بود به موهای دخترک به جای حرف های دخترک صدای گریه های ماهرخ در گوشش می‌پیچید وقتی اولین بار سر بی‌مویش را در آینه.. بدون آنکه نگاه تاریکش از دخترک بگیرد.. پیپش را پرت کرد. در آتش _برگرد. موهات و ببافم به آتیش نگیره دخترک مطیع و با ذوق تنش را برگرداند: _آخرین بار مامان خورشیدم موهام و بافت موهای نرم دخترک را در دست بزرگش جمع کرد _اون آقاعه که بهش نامه میدم میدونین کیه؟ همیشه کلی التماس نوچه هاش می‌کنم تا غذایی که براش درست می‌کنم و ببرن براش ایلیا چاقوی جیبی‌اش را از جیب پالتوی بلندش بیرون کشید _از 9 سالگی صیغه‌شم اما هم و ندیدیم. نوچه هاش و برای مراقبتم میفرسته. برگرده روستا میگم بهتون تحفه بده بدون آنکه ذره‌ای نگاهش نرم شود چاقو را زیر موهای دخترک گذاشت و.. لحن پرذوق دخترک: _نمیدونه موهای منو برای خواهرش میخوان. خان و میگم ایلیا.. خشکش زد این دختر.. صیغه‌ی او بود؟ _اون فقط باهام مهربونـ... آخ آخ پردرد دخترک ایلیا سریع سر خم کرد نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد همراه موهای دخترک رگ گردن دخترک را هم با چاقو.. ادامه‌👇 https://t.me/+w-knZlcOAMhiMzdk ❌پارت رمان❌

- وقتی باهاش سک*س داشتی چیزای خوبم دم گوشت میگفت؟ موهای آبیم رو روی شونه ام ول دادم و رو به خواهرم با لوندی لب زدم: - او تا دلت بخواد، قربون تک تک موهای سرم رفت و تا ناخن کوچیکه ی پامو پرستید. ابرویی بالا انداخت و نزدیکم شد، از پشت بندهای لباس سلطنتیم رو کشید که سینه هام از یقه اش زیادی بیرون زدن. - ولی ایلا من شنیدم خیلی خشنه، از اوناس که غرور داره ناز نمیکشه. حرفش عصبیم کرد،‌ باهوش بود قطعا میفهمید درمورد رابطه با پسرعموی جذابم که قرار بود پادشاه بشه دروغ میگفتم. این دروغمم فقط برای این بود که اون پخش کرده بود من جایی توی قصر ندارم و نحسم. - هنوزم باورم نمیشه، داشتی بعد سال ها میومدی گفت از جلوی چشمش دورت کنیم وگرنه موهاتو میسوزونه و حالا تو یک هفته اینجایی و باهاش خوابیدی؟ به لکنت افتادم،‌ موهام رو بسوزونه؟ اینقدر از من متنفر بود؟ نکنه توی انتقام گرفتن ازش زیاده روی کرده باشم. خواهرم شونه ای به موهام زد و گفت: - ولی حالا که خوبید مشکلی نیست، الانم برو بیرون همه میخوان ببیننت. بی توجه به حرفش فقط از اتاق بیرون زدم که یهو جمعیت زیادی توی صورتم اومدن. مادرم با صورت گلگون دم گوشم گفت: - مادر بکارتت رو دادی به ولی عهد؟ حرکتت خوب نبود. نفسم قطع شد که چندتا ندیمه گفتن: - پس این سوگولی ولی عهده، خوشکله ولی اخه موهاش... لبخندم جمع شد و غرورم پر کشید ولی لحظه ی اخر دستی دور کمرم حلقه شد،یه دست بزرگ و سنگین.. صدای پچ پچ مردونه و خش دار کنار گوشم نفس تو سینم حبس کرد. - اخم نکن، بخند. سوگولی پادشاه...دختری که انگشتمم بهش نخورده. به خاطر دروغت امشب تنبیه می شی و خبری از قربون صدقه نیست،جیغت رو درمیارم...مو آبی! نفس های داغش روی گوشم پخش میشه و لحن خشنش بدنم رو می لرزونه. - بهت نگفتن سوگولی من نباید سینه هاش اینقدر تو چشم باشه؟می ریم تو اتاق، لباستو درست می کنی و بعدش... خودم توی تنت پارش می کنم! نفسم با حرکت بعدیش رفت که.... https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8 https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8 https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8 https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8 https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8

🥀خورشیـــــــد #پارت482

" کاش من جای اون حوله بودم می‌پیچیدم دور تنت! " احساس می‌کنم گوش‌هایم داغ می‌شود. آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود! و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید: " داری چیکار می‌کنی؟ " برایش نوشته بودم: " تازه از حمام اومدم. چطور؟ " و حالا او می‌خواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد! با شرم می‌خندم. دکمه‌ی ضبط را می‌زنم و صدا پر می‌کنم. می‌خندم و آرام می‌گویم: - سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقت‌و نمی‌دونی! حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم. نباید جوابش را می‌دادم! مطمئن بودم اگر صدای بم و رگ‌دارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی می‌شوم. هوایی تنش... بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبه‌ی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم... و آن شب، تن‌هایمان بی‌پوشش یک‌دیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیده‌ی محکمش و آن هم‌آغوشی... نفسم را صداداربیرون می‌فرستم. ویسش را باز می‌کنم و صدایش درون اتاق می پیچد: - قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده! داشت تکه می‌انداخت. چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمی‌گشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم! می‌دانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش می‌شوند، یک بار بیشتر روی او را نمی‌بینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم! آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود! سلطان دل شکستن! سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه... و من نمی‌خواستم رها شوم! برایش ویس می‌فرستم: - رفیقا باهم لاس نمی‌زنن! احساس می‌کردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت: - رفیقا باهم نمی‌خوابن پاییز! جوابش را نمی‌دهم. راست می‌گفت. ولی من باید چه کار می‌کردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟ نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم! تلفنم زنگ می‌خورد. آریامهر بود. مردد تماس را وصل می‌کنم و صدایش خش‌دارتر از همیشه در تلفن می‌پیچد. مردانه و در گلو می‌خندد: - حتی دیگه جوابمم نمی‌دی! - قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد... - تو فراموش کردی؟ سکوت می‌کنم. و او خبری می‌گوید: - نکردی! البته که فراموش نکرده بودم! هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و هم‌آغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا می‌رفت. او دوباره خش‌دار می خندد. - قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم می‌آوردی پاییز! حرف نمی‌زنم که او نسخ لب می‌زند: - شش ماهه. گیج می‌پرسم: - شش ماهه چی؟ رک می‌گوید: - شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران... جا می‌خورم. یادم بود یک‌بار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن‌ هم به قدری بد اخلاق و وحشی می‌شود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود. و حالا او می‌گفت شش ماه است با کسی نخوابیده! می‌دانستم راست می‌گفت. پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمی‌گفت! و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود! مات لب می‌زنم: - چرا؟ - چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه می‌رم توی تخت، تو رو تصور کنم! قلبم یک ضربان جا می‌اندازد و خفه صدایش می‌زنم: - آریامهر... این حجم از رک گویی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. گیج نگاهم را به سالن می‌دوزم‌ ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم. استرس به جانم می‌افتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانه‌مان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب می‌زند: - پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم من‌و می‌خوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری می‌رم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر! https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0

. -امشب نمیتونم بیام پیشت پدرسوخته انقد کرم نریز. زنم شک میکنه...! داداش به دوست خوشگلم سلام برسون. زنتم خواستی خودم میپیچونم بری پیش عشقت... صدای جیغ شادی سپیده از آن طرف خط بلند بود که بهزاد دستپاچه تلفن را قطع کرد‌. -نمیگی میاد میشنوه؟ عطیه بی توجه میخندید. -ول کن اون مشنگ و ...میگم اگه با دوستم خوابیدی برو یه تست زگیل تناسلی بده ولی خان داداش...! گلی سبزی به دست پشت در اتاق خشک شد. درست میشنید؟ بهزاد غرید. -خفه شو عطی! میگم یه وقت میاد میشنوه . حوصله ی زرزرش و ندارم. عطیه ریز ریز خندید. -رفته سبزی بخره بیاد واسه مامان آش مریض بپزه. بابا زنت تو باقالیاست. عشق حمالی کشتتش... احساس می‌کرد قلبش فاصله ای تا توقف کامل نداشته باشد. سر و تنش را بیشتر به در نزدیک کرد. حتما اشتباه میشنید. -بیشرف پدر سوخته انقد عرق ریخت تو خیکم سیاه مست شدم نفهمیدم چی شد دیگه‌ . چشم باز کردم دیدم لخت خوابیده تو بغلم... عطیه رسما قهقهه میزد. -اون پدر سوخته کارش و بلده ...خیلی وقته عاشقت شده بابا. فقط می‌ترسید چون زن داری پا ندی بهش. صدای ناله نفرینی از دورتر به گوشش رسید. -تو خیر نمیبینی عطیه به امام حسین . واسه داداشت دوستت و جور کردی؟ واسه داداش زن و بچه دارت... عطیه صدایش را بالا کشید. -بچه رو کی زایید...؟ داداش خودت زاییدی نکنه... صدا نزدیک تر شد. -داره دوا درمون میکنه بی مادر... بهزاد عصبی نعره کشید. -ولم کن حاج خانم سر جدت. دختره رو به زور کردی به لنگ ما. زنه اون؟ از زن بودن فقط بلده پیاز داغ بگیره ... عطیه غرغر میکرد‌ -والا به خدا. هزار دفعه بهش گفتم زن داداش بیا بریم باشگاه ما...یکم به خودت برس. آرایش کن لباس خوب بپوش...اگه این کارارو نمی‌کرد که یکی مثل سپیده قاپ داداشم و نمیدزدید. بسته ی سبزی را روی جاکفشی گذاشت و بی اختیار نگاهی به خودش انداخت. لباس های قدیمش هیچ کدام به اندازه اش نبود. وقتی عزم خرید داشت از ناچاری یکی از لباس های مادر شوهرش را پوشیده بود. -حالا آنقدر نعره بکشید تا بیاد بشنوه مثل مته بره رو اعصاب من... مادرش ناله کرد. -چقدرم که تو واست مهمه بی مادر... -نه نیست. مهم نیست. اصلا به تخمم..نمیخوامش بابا نمیخوامش. شبا که بغلم میخوابه بوی گه پیاز داغ میزنه زیر بینیم اصلا رغبت نمیکنم دست بهش بزنم. -داداش طلاقش و بده همین سپیده رو بگیرم واست اصلا. هم به شکمت میرسه هم به زیر شکمت... مادرش جیغ کشید -خفه شو بی حیا ...! از گیس سفید من شرمت نمیشه از داداشت حیا کنه. -داداشم با دوستم خوابیده مامان. از چیش حیا کنم. سپیده زنگ زد آمارش و داد. داداش به این بگو میخوای طلاقش بدی ولی... بهزاد غر میزد. -ببند دهنت و دیگه. طلاقش بدم واسه چی؟ اون که سرش تو کتاب آشپزی و قرمه و قیمه شه...تو دهنت و باز نکنی از کجا میخواد بفهمه اصلا... صدا به در نزدیک می‌شد. می‌فهمید که بهزاد به در نزدیک شده است‌ . خم شد و بسته ی سبزی را از روی جاکفشی برداشت. باید وانمود می‌کرد تازه رسیده است . باید فرصتی می‌داشت تا وسایلش را جمع کند و بعد شوهرش را برای همیشه برای دوست خواهر شوهرش بگذارد. -داداش سپیده پیام داده میگه داداشت قرمز دوست داره یا زرد؟ فک کنم امشب میخواد برات بپوشه... به جای جواب در با شتاب باز شد و بهزاد با دیدنش پشت در سر جا خشکید. -سلام عزیزم. تو کی اومدی؟ https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0 #پارت👆

#پارت405 - شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟ عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید - آیه کجاست مائده؟ مائده لاقید شانه بالا انداخت - خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟ ناباور اخم هایش در هم رفته بود - یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید... عمه خانوم بین حرفش رفت - خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟ خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما... - باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم آیه رو چرا نیاوردید؟ لعنتی... عصبانی بود‌ باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند... - چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟ کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما... من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه! تک خند معید عصبی بود - زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟ مادرش به صحرای کربلا زد‌ - معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟ کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟ بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست. مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود... که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد. با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت - کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل... معید غرید: - بابای حرومیش قاتله نه خودش! مادرش به سینه اش کوبید - دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود... نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود کمی بعد همه دور سفره ی‌ هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد دخترک بود - سلام خوبی؟ عیدت مبارک! صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید: - نمی دونستم نیاوردنت فردا برمی‌گردم خودم خونه! دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت - معید، عزیزم عیدت مبارک... صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک... - م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی... آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت... #پارت‌واقعی https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk