fa
Feedback
فلسفه خوانی

فلسفه خوانی

رفتن به کانال در Telegram

تحلیل و بررسی مکاتب و اندیشه های فلسفی @Hichism0 برای تبلیغ به این آیدی پیام دهید کانالهای پیشنهادی @Philosophy3 فلسفه @Ingmar_Bergman_7 سینما @bookcity5 شهر کتاب @Philosophers2 ادبیات و فلسفه @audio_books4 کتاب صوتی @TvOnline7 سریال خارجی

نمایش بیشتر
فلسفهشبکه:فلسفهإيران31 830دسته بندی مشخص نشده است
9 770
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او 🔹 بخش 6 بعد از فلسفه #دکارت که معرفت را در شکاف بین ذهن (سوژه) و عین (ابژه) تبیین کرد، این نوع نگاه تکمیل تر وتغییر کرد، بنظر فیلسوفان ازجمله هگل ،(در فلسفه پدیدار شناسی نیز از دوگانه سوژه وابژه دور میشویم)، معرفت با قائل بودن شکاف بین ذهن و عین تحصیل نمی گردد، یعنی نمی‌توان عین (ابژه /موضوع شناخت) را چیزی جدا از متفکر و دربرابر او تلقی نمود، برای شناختن جهان انسان باید آن را جهان خویش سازد با آن یگانه شود. گوته که در این فقره همچون هگل فکر میکرد، مفهوم بار آوری انسان را تا نقطه مرکزی تفکر فلسفی تکامل بخشید، به نظر وی همه فرهنگ های زوال پذیر با گرایشی به ذهنیت محض مشخص می‌شوند، در حالی که همه فرهنگ های پیش رو می‌کوشند جهان را چنان که هست، به وسیله حالت ذهنی خویش ولی نه جدا از آن درک کنند. وی شاعر رامثال میزند: "مادام که وی (شاعر) تنها این چند جمله ذهنی را بیان می کند نمیتواند هنوز شاعرش خواند، ولی همین که فهمید چطور جهان را دنیایی خویش سازد و آن را بیان کند آن وقت شاعر است، آن هنگام فرسوده نشدنی است و میتواند همواره تازه و نو باشد، درحالی که طبیعت صرفاً ذهنی وی به زودی تهی می‌شود و چیزی برای گفتن ندارد." گوته می گوید " انسان تا آنجا خود را می‌شناسد که جهان را میشناسند؛ وی جهان را فقط در درون خود می شناسد و از خویش تنها در داخل جهان آگاه است. هر عین تازه ای که به راستی شناخته شود عضو تازه ای در درون؛ می زاید." گوته در کتابش به نام فاوست، شاعرانه ترین و قوی ترین توضیح را درباره مفهوم بارآوری انسانی می دهد .فاوست چنین می‌آموزد که نه مالکیت، نه قدرت ،و نه ارضای حسی ، هیچ یک نمی توانند مفهوم جوی انسان را در زندگی سیراب کنند. انسان می‌خواهد به زندگی‌اش مفهوم بخشد و این همه او را خرسند نمی سازد، در این همه او جدا از کل و از آن رو ناشاد می ماند. تنها هنگامی که انسان فعالیتی بارآور داشته باشد میتواند به زندگیش مفهوم بخشد و در حالی که وی به این ترتیب از زندگی بهره مند می شود آزمندانه به آن نچسبیده است؛ وی آزمندی برای "داشتن" را واگذاشته به "بودن "خرسند است، میخواهد پر شود چون تهی است، می‌خواهد بسیار باشد چون کم دارد جبران ناداری را در بسیاری بودن میجوید. هگل به قاعده ترین و عمیق ترین توضیح را در باره مفهوم انسان بارآور داده است: به نظر وی انسان بارآور کسی است که دریافت‌کننده ی فعل پذیر نبوده بلکه به طور فعال با جهان هم بسته باشد، کسی است که جهان را به طور بار آور درک می کند و از این راه آن را جهان خویش می سازد. او این مفهوم را بیان زیر خلاصه کرده: "کسی که می‌خواهد استعدادی را به فعلیت برساند؛ این کار را با برگرداندن خویش از شام امکان به بامداد تحقق به انجام می رساند" به نظرهگل به ظهور رسیدن همه نیروها استعدادها و قوا تنها با عمل پیوسته امکان پذیر است و نه با تفکر یا دریافت محض. اسپینوزا نیز اندیشه ای نزدیک به این دارد: به نظر اسپینوزا خوی ها به دو دسته تقسیم میشوند: خوبیهای فعل پذیر (انفعالات، واکنش ها) که به واسطه آنها انسان رنج می برد و برداشت مناسبی از واقعیت ندارد و خوی های فعل گذار (اعمال ،کنش ها) مانند سخاوت و بردباری که در آن ها انسان آزاد و بارور است برای #اسپینوزا، #گوته، #هگل و #مارکس انسان تا آنجا زنده است که بار آور باشد و جهان خارج از خویش را در کار تجلی قدرت‌های انسانی ویژه‌اش پذیرا شود، و آن را با این قدرت ها دریافت کند. اگر انسان بار آور نباشد اگر دریافت کننده فعل پذیر (واکنشگر) باشد هیچ است، مرده است. در این تعابیر و در این فرآیند بار آور انسان ذات خویش را به واقعیت می پیوندد، به ذات خویش باز می گردد که به زبان خداشناسی چیزی جز بازگشت وی به خدا نیست. به نظر مارکس انسان با اصل حرکت مشخص میشود و شایان یادآوری است که وی در این موضوع از عارف بزرگ (ژاکوب بوهم) نقل قول می کند؛ اصل حرکت را نه به‌طور افزار واره (مکانیکی) بلکه همچون یک انگیزش، یک حیاتِ خلاق و یک کار مایه ی ذاتی باید تلقی کرد؛ عاطفه انسانی برای او" قدرت ذاتی انسان" است، یعنی قدرتی است که پرتوان در راهش تلاش میکند . در همین رابطه، مطلبی از " دست خط های اقتصادی و فلسفی "مارکس می آورم : "بگذار انسان، انسان باشد رابطه اش با جهان رابطه‌ی انسانی به شمار آید. در این هنگام عشق را با عشق مبادله می کنیم و در برابر اعتماد، اعتماد می ستانیم. باید در دیگری شور وشوق بر انگیزی، تا او را به سوی خود جلب کنی. هر یک از روابط ما، با انسان ،و با طبیعت باید روشن کند که ما خواستار چه چیز هستیم و در زندگی فردی واقعی چه می جوییم. مصیبت بار و ملال‌آور است که عشق بورزی اما نتوانی در محبوب مهری برانگیزی و دوستی او را به خود جلب کنی." I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او 🔹 بخش 5 زیستن انسان خود هنری است ود حقیقت مهم ترین ودر عین حال مشکل ترین و پیچیده ترین هنری است که انسان تجربه می کند، هدف این هنر انجام کار بخصوصی نیست، بلکه هدف آن، زندگی شایان تحسین ، و پرورش استعدادهای ذاتی است، در پهنه ی هنر زیستن، انسان هم هنرمند است، هم محصول هنر، هم پیگر تراش است هم‌سنگ، هم پزشک است وهم بیمار، خلاصه خوب زیستن تصدیق زندگی و بروز وظهور نیرو های انسانی ،و در این معنا فضیلت یعنی احساس مسئولیت نسبت به هستی خویشتن. اسپینوزا اینگونه به کنش های انسانی می پردازد. او با توجه به هدف و کنش هر چیز در طبیعت آغاز کرده و پاسخ می دهد که "هر چیز تا جایی که به خودش مربوط است منتهای کوشش را برای حفظ وجود خود معمول می دارد" (از کتاب اخلاق اسپینوزا) انسان، کنش و هدفش نیز مانند همه ارگانیسم های دیگر است حفظ موجودیت و حیات خود ااسپینوزا به مفهومی از فضیلت می رسد که تنها کاربرد هنجار کلی در هستی آدمی است" کردار و عمل کردن کامل و مطابق فضیلت، چیزی نیست جز کار، زندگی و حفظ هستی خویش، طبق راهنمایی خرد، در جهت جستجو و دست یافتن به سود خودمان "(همان کتاب) از نظر اسپینوزا حفظ موجودیت یعنی فعال کردن استعدادهای بالقوه. این امر در هر چیزی مصداق دارد وی می گوید: " اگر اسبی تبدیل به انسان شود همان قدر که خاصیت ذاتی خود را از دست میدهد که تبدیل به حشره میشد" به استناد همین نظریه اگر انسان تبدیل به فرشته می شد به همان اندازه خاصیت ذاتی و سرشت خود را از دست می داد، که اگر تبدیل به اسب میشد ! فضیلت عبارت است از : آشکار کردن توانایی های ویژه هر ارگانیسم . از دید گاه آدمی فضیلت یعنی هرچه بیشتر انسان شدن . به نظر اسپینوزا خوب آن است که وسیله نزدیک شدن بیشتر و بیشتر ما به نمونه ی طبع آدمی باشد و بد چیزی است که از رسیدن ما به نمونه مذکور جلوگیری کند بنابراین فضیلت معادلِ به حقیقت پیوستن طبع آدمی است، از طریق به کار بردن فعال توانایی های خویشتن انسانی. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او 🔹 بخش 4 انسان در مکان زمان تصادفی پا به دنیا گذاشته به طور اتفاقی نیز از آن بیرون رانده شده است، به خود به ناتوانی ها و حدود زندگی خویش واقف است. پایان سرنوشت خود یعنی مرگ را در برابر چشم دارد. او از این دو عامل وجودی خویش خلاصی ندارد، نمی تواند از ضمیر و اندیشه ی خود آزاد شود، ولوبخواهد نمی‌تواند تا زنده است از جسم خود خلاص شود و جسم همواره از او می‌خواهد که زنده بماند . خرد که خود محبتی است، مسئله ای برای بشر است. خرد انسان را مجبور می‌کند که در حل مسئله ی لاینحل دوگانگی کوشش کند، انسان تنها حیوانی است که هستی خویش را مسئله می‌داند که باید حل کند، و نمی‌تواند از آن بگریزد. نمی‌تواند به درون" پیش انسانی" که با طبیعت هماهنگی داشت برگردد، بلکه باید شعور خود را آنقدر توسعه دهد که حاکم بر طبیعت و خودش گردد. انسانی که با هماهنگی کامل با طبیعت و بدون آگاهی از خویش در "فردوس برین" زندگی میکند با اولین اقدام خود در نیل به "آزادی" و سرپیچی از دستور، تاریخ خود را آغاز می نماید. همزمان با این اقدام به هستی خود به بی همتا بودن خود و به ناتوانی خود پی می برد از بهشت رانده شده و دو فرشته با شمشیر مانع بازگشتش هستند، تکامل تدریجی و اجتماعی بشر، بر این حقیقت مبتنی است که خانه اولیه و اصلی خود یعنی طبیعت را از دست داده است و هرگز نمی تواند به آن بازگردد و نمی تواند دوباره حیوان شود. انسان فقط یک راه در پیش پای خود دارد از خانه طبیعی خود به کلی بیرون آید و خانه تازه ای پیدا کند، و با انسانی کردن جهان و انسان حقیقی شدن خود، خانه‌ی جدیدی بسازد. انسان در حین تولد اعم از نوع بشر یا فرد، از یک موقعیت قطعی و معین (از بُعدغریزه) به یک موقعیت غیرقطعی رانده می‌شود که نامشخص و باز است. قدر مسلم و یقین فقط شامل گذشته و آینده، آن هم تا لحظه مرگ است . بنابراین مسئله هستی انسان در تمام طبیعت منحصر به فرد است؛ از طبیعت بیرون رانده شده ولی هنوز در داخل قلمرو طبیعت است ،نیمی آسمانی است و نیمی حیوان، نیمی محدود است و نیمی نامحدود لزوم یافتن راه حل های پایدار برای تعارض‌های هستی به منظور " پیدا کردن کاملترین فرم های یگانگی با طبیعت با همنوعان و با خودش " سرچشمه تمام نیروهای روانی است که برانگیزاننده ی کلیه انفعالات، کنش ها، اعمال و نگرانی‌های انسانی است. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

◾️گروهی برای خردورزان و علاقمندان به فلسفه، منطق و مباحث عقلی https://t.me/kherade_mahz
◾️گروهی برای خردورزان و علاقمندان به فلسفه، منطق و مباحث عقلی https://t.me/kherade_mahz

▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او 🔹 بخش 3 اگر بخواهیم از تعابیری که مارکس بکار برده استفاده کنیم ،دو نوع انگیزه وخواهش انسانی را میتوانیم ،تشخیص دهیم: نوع پایدار یا ثابت مانند گرسنگی و میل جنسی که جزء لازم طبیعت اند و فقط به شکل وجهتی که در فر هنگ های مختلف می گیرند می توانند تغییر کرد و خواهش های نسبی (که اینجا اسمش را وسوسه گذاشتیم)که جزء لازم طبیعت انسان نیستند ولی "پیدایش شان را مرهون بعضی ساخت های اجتماعی و برخی شرایط تولید و ارتباط مباشند"("=اید ئولوژی آلمانی)وی برای نمونه نیاز هایی را ارئه می دهد که زاییده ی ساخت سر مایه داری جامعه هستند ،در دست خط های اقتصادی وفلسفی می نویسد :"نیاز به پول ، نیاز مخلوق اقتصاد نوین وتنها نیازی است که این اقتصاد میآفریند....."تاثیر این وضع را بر آدم نفسانی در آنجا می توان دید که گسترش "تولید باعث توسعه نیازها ی کاذب من‌میشود و آن نیز بنوبه خود به درگاه بوسی زیرکانه و همواره به دلیل تراشی ها برای بر آوردن خواهش های غیر ضروری وغیر انسانی که تباهی جویانه و غیرطبیعی است می انجامد"(اید ئولوژی آلمانی) اسپینوزا مسئله نقص فرهنگی از این دست را بسیار روشن توصیف کرده است " او می گوید مردم زیادی دچار نقص ای هستند که اثر آن مداوم و عمیق است کلیه حواس شخص مبتلا به آن نقص چنان تحت تأثیر موضوعی واقع می شود که همواره آن را حاضر و ناظر می داند گرچه وجود واقعی نداشته باشد اگر این طرز تفکر در عالم هوشیاری باشد مردم او را از سلامت عقل برخوردار نمی دانند ولی اگر یک شخص حریص فکرش فقط در پول و ثروت متمرکز باشد (وسوسه آزمندی) مزاحم تلقی می شود نه دارای عقل ناسالم ،زیرا حرص مال و ثروت معمولاً خوار شمرده می شوند. اما در حقیقت حرص و آزمندی و سایر عادات نظیر آن ها ناشی از عدم سلامت روانی و عقلی است ،گر چه بیماری نامیده نشوند" این نظریه چند سال پیش ابراز شده است ولی هنوز هم صادق است؛ گر چه معایب و نواقص ، شکل فرهنگی گرفته‌اند ،به حدی که دیگر آزاردهنده و خوار شمرده نمی شوند .امروز به فردی برخورد میکنیم که کردار و احساسش اراده و به اصطلاح مانند آدم کوکی است ، هرگز بر حسب ذات و ماهیت حقیقی خود رفتار نمی کند بلکه رفتار او مانند کسی است که فکر میکند باید مثل آن کس باشد، خنده ی اصیل او جای خود را به تبسم مصنوعی داده است ، به جای محاوره از دل برآمده به گفتگوی بی معنی می پردازد .جای زحمت و مشقت حقیقی اورا ناامیدی کسالت آور گرفته است.و.... به نظر مارکس قوه ی انسان (قوه در برابر فعل آنچه در انسان نهفته است و می‌تواند به فعلیت برسد) قوه ای تعریف پذیر است؛ انسان گویی ماده خام انسانی است که به خودی خود نمی‌تواند دگرگون شود، همانطور که ساختمان مغز از بامداد تاریخ تاکنون تغییر نکرده است، در عین حال انسان در مسیر تاریخ دگر گون میشود ، خود را به ظهور می رساند و خود را تغییر می دهد. وی محصول تاریخ است و چون او خود تاریخش را می‌سازد وی محصول خویشتن است. تاریخ، فرایندی است که در آن انسان قوای خود را به فعلیت می پیوندد ،خود را به ظهور می رساند. تاریخ چیزی نیست جز خود آفرینی انسان در فرآیند کار و تولید . "تاریخ جهان چیزی نیست جز آفرینش انسان توسط کار انسانی و به کنار رفتن پرده ابهام از چهره طبیعت در نظر وی. از این راه انسان بر برهان آشکار و انکار ناپذیری دست می یابد حاکی از اینکه خود، خویشتن را آفریده است و پیدایش را مرهون خویش است."( #سرمایه جلد اول) I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او 🔹 بخش 2 امروز جامعه ما نیز با توجه به شبکه های ارتباطی ،و ذیل مقوله جهانی شدن، ((که اندیشمندان از زوایای مختلفی، بر پایه تغییر تجربه بشري از مکان و زمان و بالا رفتن امکان عمل متقابل انسانها در عرض تقسیمات جغرافیایی و سیاسی، قابلیت جابجایی "سرمایه" و به طور خلاصه شتاب یافتن تاریخ در اثر فناوريهاي ارتباطی جدید، فشردگی یا نابودي مکان، حد و مرززدایی و ارتباط متقابل بهعنوان مولفه هاي اساسی جهانی شدن در نظریه هاي جدید ارتبـاطی وبه گونه هاي مختلفی به آن پرداخته اند؛ که به عنوان نمونه میتوان از مقالات : شبکهاي" کاستلز، "از جا کندگی" در نظریه جامعه شناختی گیدنز، " همجواري در نظریه فرهنگـی"؛ تامیلنسـون و " یکپـارچگی فرهنگی" در نظریه اجتماعی رابرتسون نام برد)) و معرفتی که معطوف به جهانی شدن و پیدایش هویتهاي مختلط، ترکیبـی، سـیال است ، دیر یا زود در پرتو نوع نگاه و زیست جهان انسان مدرن با چالش های دنیای امروز مواجه میشود. مثلا تز متداول امروز در باب مرگ متافیزیک ،یا تغییر دیدگاه فلسفی که به جای تفسیر جهان در پی تغییر آن است،یا تغییر کار کرد مباحث فلسفی همچون فرمی از گفتار دانشگاه ،(امری که مختص اساتید و دانشجویان در نهاد های متعارف ،است) به یک کنش ،بطوریکه دیگر هویت فلسفه را نه قواعد یک گفتار بلکه تکینگی یک کنش تعیین میکند ،همان کنشی که دشمنان سقراط آن را فاسد کردن جوانان نام نهادند ،و دلیل محکومیت مرگ سقراط ،فاسد کردنی که در اینجا به معنای آموزش امکان دست رد زدن به سینه اطاعت کور کورانه از باورهای تثبیت شده موجود است ، به فساد کشیدن به معنای آن که جوانان ابزارهای معین جهت تغییر عقایدشان در خصوص هنجارهای جامعه را بدست بیاورند ، ،و مباحثه و نقد عقلانی را به جای تقلید و موافقت کور کوانه قرار دهند. با توجه به این رویکرد ها (که نمونه هایی از آن آمد) ، و عنایت به زمانه و زمینه ای که در آن قرار داریم ، میخواهیم به سراغ "خود "برویم ، طبع آدمی را معلوم ومشخص سازیم ،ونیازهای ناشی از طبیعت او را ببینیم (نه نیازهایی بیمار گوته ای که به طور ذهنی برایمان میسازند وبخشی از وسوسه های ما شده،)و بررسی نقش اجتماع در تحول انسان و نقش تقویت کننده ی تکامل بشر و تعارض طبیعت انسان واجتماع و عواقب و مصائب این تعارض را تا آنجا که مربوط به جامعه ماست مورد مطالعه قرار دهیم. I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#وسوسه_های_انسان_و_مصائب_او بخش1 انسان امروز با اتکا به خرد خود یک جهان مادی به وجود آورده که واقعیت آن از رویاها و افسانه پریان و مدینه فاضله فراتر رفته است. نیروهای فیزیکی آن چنان مهار و در اختیار گرفته شده‌اند که نوع بشر قادر خواهد بود شرایط مادی لازم برای یک زندگی بارور و در خور انسان را تامین کند. اگرچه انسان هنوز به شمار زیادی از هدفهای خود نرسیده اما شکی نیست که این هدف ها در دسترس بوده وحال برای اولین بار در تاریخ انسان می توان تصور کرد که اتحاد نوع بشر و غلبه بر طبیعت به منظور رفاه دیگر خواب و خیال نبوده بلکه یک امکان واقعی است. با این همه انسان امروزی که در سایه عصر روشنگری آن پیشرفت سیاسی و اقتصادی را آغاز کرد وبه انسان نیرو و جرات داد تا شاهکارهایی را در چند قرن گذشته خلق کند . دیگر احساس آرامش نمی کند و بیشتر و بیشتر دچار سرگشتگی است!! کار و کوشش می کند امّا از فعالیت‌های خود احساس بیهودگی دارد در حالی که قدرت و تسلط او بر ماده گسترش می یابد در زندگی فردی و اجتماعی خود را ناتوان می بیند. با اینکه وسایل نوتر و بهتری برای استیلا به طبیعت میسازد ولی در توری که از همین ابزار و وسائل تنیده شده گرفتار گردیده و بصیرت خود را به منظور غایی "خود انسان" از دست داده است. در حالیکه فرمانروای طبیعت شده برده ماشینی است که به دست خود ساخته است و..... با تمام دانشی که درباره ماده دارد از مهمترین و اساسی ترین این مسائل "هستی انسانی "بی خبر است. بقول مولانا قیمت هر کاله می‌دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست در این میان بحران کنونی منجر شده به عقب نشینی امیدها و افکار حاصله در عصر روشنگری جای خود را به عقیده ای ضعف غائی و ناچیزی بشر داده است که آن به نوبه خود وضع ریشه‌های فرهنگ ما را به نابودی تهدید می کند افکار عصر روشنگری به انسان آموخت که چگونه می توان از خود به منزله رهنمونی برای ایجاد هنجارهای اخلاقی با ارزش استفاده کرده و بدون نیاز به الهام مقامات مذهبی، کلیسا ،کنیسه و..... به منظور تشخیص خیر و شر ها به خود متکی شود ،شعار روشنگری" جرات دانستن داشته باش "که تلویحاً به دانش خود اعتماد داشته باش را می رساند انگیزه کوشش ها و موفقیت های انسان مدرن گردیده است . اما امروز شک و تردید فزاینده در مختار بودن و خرد بشر و ... ، اخلاقی نابسامان پدید آورده و انسان را از رهبری الهام یا "خود "محروم کرده است. شاید سوالی که با آن روبرویم این است که: ▪️ انسان چیست؟! چگونه باید زندگی کند !؟و چگونه می توان نیروهای عظیمی را که در درون او است آزاد کرده و به کار بهره ور بگیرد!؟ در این ارائه ،میخواهیم حول وحوش این مسائل گفتگو کنیم. join us | کانال فلسفه @Philosophy3

اگر سوالات فلسفی داری و علاقه مند به گفت و گو هستی عضو گروه فلسفه برای زیستن شو❤️ https://t.me/Philosophyforlife
اگر سوالات فلسفی داری و علاقه مند به گفت و گو هستی عضو گروه فلسفه برای زیستن شو❤️ https://t.me/Philosophyforlife

▪️از نظر #توماس_هابز کلیسا هیچ گونه قدرت دنیایی نداشته، پیشوایان دین مسیح در جهان فعلی حق حکمرانی ندارند زیرا مملکت مسیح در این جهان نیست، بدین ترتیب هابز حق امور سیاسی را برای کلیسا مردود می شمارد، به ویژه اول از همه اِعمال قدرت پاپ بر شاهان مسیحی را رد می کند. 📚 #دین_و_سیاست_در_اندیشه_مدرن 👤 #موریس_باربیه ▪️توماس هابز «تفسیر به رأی کتاب مقدس» توسط اصحاب کلیسا را "ظلمات روحانی" می نامد؛ هابز با تأکید بر اینکه پادشاهی الهی تا ظهور عیسی مسیح برقرار نخواهد شد، ادعای پاپ به خلافتِ عیسی مسیح را "فاقد وجه شرعی" و"حکومت عرفی" (پادشاهی زمان خود) را یگانه نظام مشروع می داند ... هابز در کتابش "لویاتان" می نویسد:«ارباب کلیسا افسانه های نادرست بسیاری را درباره سوانح و زندگی قدیسان، بهشت و دوزخ و ارواح جعل کرده اند که مبنایی در عقل و کتاب مقدس ندارند و شگفت اینکه این افسانه ها را که چیزی جز افسانه های عجوزه ها نیستند، "کلام نانوشته الهی"! می نامند.» 📚 #جدال_قدیم_و_جدید 👤 #جواد_طباطبایی ▪️توماس هابز علی رغم داشتن شخصیتی خوش مشرب ،مانند ماکیاولی دیدگاه خاصی در مورد انسان داشت،از نظر او انسان اصولا خود خواه است و تنها انگیزه هایش ترس از مرگ و امید به موفقیت های فردی ست. او معتقد بود همه ی ما ذاتا خود خواهیم وتنها حاکمیت قانون و ترس از مجازات است که مهارمان میکند. ▪️هابز فیلسوفی ماده گرا بود و معتقد بود انسان ازجسمی فیزیکی و مادی تشکیل شده است،او روح را قبول نمیکرد و میگفت انسان جسم و درنهایت دستگاه پیچیده ایست. ▪️هابز به مردم سالاری اعتقادی نداشت او خواهان اعطای قدرت عظیم به شاه یا ملکه یا مجلس بود و حکومتی را که او توصیف میکند امروز انرا "اقتدار طلب" می نامیم. ▪️قوانین طبیعی تغییرناپذیر و ابدی هستند؛ زیرا بی‌عدالتی، ناسپاسی، تکبر، نخوت، بی‌انصافی، تبعیض و غیره را هرگز نمی‌توان قانونی و مشروع ساخت. زیرا هرگز چنین نخواهد شد که جنگ حافظ زندگی و صلح ویرانگر آن باشد. 📚 #لویاتان 👤 #توماس_هابز 🔃 ترجمه حسین بشیریه I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️#هابز به پیروی از #بیکن این گونه استدلال می کند: اگر کل شناخت بشر از طریق حواس حاصل می آید, پس مفاهیم و اندیشه ها فقط اشباح
▪️#هابز به پیروی از #بیکن این گونه استدلال می کند: اگر کل شناخت بشر از طریق حواس حاصل می آید, پس مفاهیم و اندیشه ها فقط اشباحی از جهان واقعی هستند که از شکل حسی خود جدا گشته اند. فلسفه تنها می تواند این اشباح را نام گذاری کند. جدا کردن اندیشه از ماده ای که می اندیشد محال است. بستر تمام تغییراتی که در جهان روی می دهد همین ماده است هابز اضافه می کند: فقط چیزهای مادی برای ما قابل درک هستند. ما نمی توانیم دربارۀ وجود خداوند هیچ چیز بدانیم. تنها وجود خود من مسلم است. 👤 #فردریش_انگلس 📚 #تاریخ_ماتریالیسم 🔃 ترجمه #محمدرضا_قنبری

حزن ناگهانی حالتی است که گریه می‌آورد و به‌واسطه‌ی حوادثی ایجاد می‌شود که به‌طور ناگهانی امیدها و یا پشتوانه‌ی قدرت آدمیان را از میان برمی‌دارند: و کسانی بیشتر دچار آن می‌گردند که اصولاً به حمایت دیگران متکی باشند، مثل زنان و کودکان. بنابراین برخی به‌خاطر فقدان دوستان و برخی دیگر به‌خاطر بی‌مهری آنان می‌گریند؛ برخی دیگر به‌واسطه‌ی وقفه‌ی ناگهانی در اندیشه‌های انتقام‌جویانه‌شان در نتیجه‌ی صلح و سازش گریه می‌کنند. اما در همه‌ی موارد، هم خنده و هم گریه حرکاتی ناگهانی هستند؛ ولی گذشت زمان هر دو را تضعیف می‌کند زیرا هیچ‌کس به شوخی‌های کهنه نمی‌خندد و یا برای مصیبتی قدیمی نمی‌گرید. 📚 #توماس_هابز 👤 #لویاتان 🔃 ترجمه‌: حسین بشیریه ▪️#توماس_هابز در کتاب لویاتان گفت که خیر آن چیزی است که مورد تمنا است و شرّ آن چیزی که مورد بیزاری است، و مهم‌ترین تمناها آز و جاه است که یکی در پی ثروت و دیگری در پی قدرت است، و بر این نکته انگشت نهاد که خوشی و ناخوشی حرکاتی درونی هستند که ناشی از تحول احوال جسم است وقتی به سمت چیزی حرکت می‌کنیم که فکر می‌کنیم سودمند است و از قِبَلِ آن به ما حال خوشی دست می‌دهد؛ و بر عکس، وقتی از چیزی دوری می‌کنیم که فکر می‌کنیم مضر است و از رهگذر آن دچار ناخوشی می‌شویم. و نهایتاً فارغ از میل ما، خیری و شری و اخلاقی در کار نیست. 👤 #جان_استیوارت_میل 📚 #فایده_گرایی 🔃 ترجمه‌: مرتضی مردیها I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

▪️تعریفی که #توماس_هابز از فلسفه می کند این است: شناخت معلول ها به علت و شناخت علت ها به معلولشان به وسیله ی "استدلالِ" درست ؛ استدلال و فکر درست یعنی جمع کردن معلومات با هم یا جدا کردن آنها از یکدیگر، به عبارت دیگر فلسفه یعنی "تجزیه و ترکیب" و تجزیه و ترکیب تنها به "اجسام" تعلق می گیرد و غیر از جسم هرچه هست موضوع فلسفه و علم نمی تواند شد و مربوط به دین و ایمان است، بنابر این از دیدگاه هابز، اجسام چه جسمِ طبیعی شامل جماد و نبات (علوم ریاضی و طبیعی) و چه جسمِ اجتماعی و مدنی (اخلاق و سیاست) بر مدار علم و فلسفه و تجربه که بنیادشان بر عقل است، هستند و دین نمی تواند مصدر چنین اموری قرار گیرد ... هابز میزان اخلاق را بر سود و زیان می داند و نیک و بد را اموری نسبی می انگارد، انسان هر آنچه می کند جز گراییدن به خوشی و پرهیز از ناخوشی نیست پس مایه ی کارهای انسان، "خودخواهی" است و دین داریش از ترس کیفر است و شفقت و دلسوزیش بر بیچارگان از ترس ناشی از تصوری است که ممکن است روزی خودش بدان حال بیفتند ... می توان گفت عقایدی را که بسیاری از اشخاص در دل دارند و به زبان نمی گویند یا عمل می کنند و خلافش را مدعی هستند، هابز صادقانه بیان کرده و "تحت قواعد و اصول" آورده است. 📚 #سیر_حکمت_در_اروپا 👤 #محمدعلی_فروغی I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

پدر هابز کشیش کم‌سواد و تنگدستی بود که بیش از کتاب مقدس، به میخوارگی و قمار پناه می‌برد و بعدها خانواده را ترک کرد و در گمنامی درگذشت. به این ترتیب، سرپرستی توماس به عموی ثروتمندش واگذار شد که وی را برای آموزش به مدرسه‌ای خصوصی سپرد. توماس در سن چهارده سالگی به دانشگاه آکسفورد فرستاده شد و در سال ۱۶۰۷ یعنی هنگامی که فقط نوزده سال داشت، فارغ التحصیل شد و اجازه‌ی تدریس در رشته‌ی منطق در آکسفورد را به دست آورد. در آن ایام هنوز فلسفه‌ی مدرسی (اسکولاستیک) و اندیشه‌های ارسطو بر فضای فکری آکسفورد حاکم بود. هابز از زمان سلطنت الیزابت اول تا دوران چارلز دوم زندگی کرد.در طول عمر او انگلستان بر اثر نهضت اصلاح دینی و جنگ داخلی شاهد چالشهای زیادی بود. تامس هابز معلم ریاضیات چارلز دوم بود. هابز را باید نخستین ماده گرای جدید بعد از مکتب اپیکوریان دانست.هابز این اندیشه را پیشنهاد کرد که چیزی جز ماده فیزیکی وجود ندارد و هر چیز را می توان بر حسب ماده در حرکت توضیح داد. در تاریخ ۵ آوریل ۱۵۸۸ هنگامی که کشتی‌های جنگی اسپانیا در حال نزدیک شدن به سواحل انگلستان بودند و این کشور در بیم درگیری نظامی به سر می‌برد، در روستایی نزدیک مالمزبری زاده شد. او بعدها گفته بود که مادر من دوقلو زایید و ترس همزاد من بوده است. هابز شناسان از تأثیر روانی این ترس در شخصیت وی یاد کرده و این پدیده را حتا در فلسفه‌ی سیاسی او برجسته یافته‌اند. هابز بارها به فرانسه و ایتالیا سفر کرد و با شخصیت‌های علمی پرآوازه‌ دکارت ، گاسندی و گالیله که در واقع بنیادگذاران علوم طبیعی دوران جدید و سازندگان تصویر تازه از جهان بودند، دیدار و دوستی داشت. در انگلستان نیز پای او به محافل فلسفی پیرامون فرانسیس بیکن باز شد و حتا نقل کرده‌اند که هابز در اواخر عمر بیکن، مدت کوتاهی منشی ویژه‌ی او بوده است. آن دو علیرغم اختلاف نظر در روش و نظریه‌ی علم، پیکار مشترکی را علیه اندیشه‌های اسکولاستیک پیش می‌بردند. با آغاز ناآرامی‌های جمهوریخواهانه علیه پادشاه انگلستان چارلز اول و افزایش خطر جنگ داخلی، اشراف طرفدار سلطنت از توماس هابز خواستند تا طرحی از فلسفه‌ی سیاسی خود را در دفاع از حقانیت سلطنت منتشر کند.. اما گرایش زمانه علیه او بود و از همین رو پس از پیروزی پارلمان «طولانی» در مقابل پادشاه و هوادارانش در پاییز ۱۶۴۰، به ناچار از بیم بازداشت به پاریس گریخت. هابز کمی بیش از ده سال در تبعید فرانسه بسر برد. مهم‌ترین اثر او «لویاتان» یا «سرشت، صورت و قدرت یک دولت کلیسایی و مدنی» در سال ۱۶۵۱ در لندن منتشر گردید. ( جدایی کلیسا از سیاست و روی کار آمدن افرادی جز روحانیت ) پس از استقرار دوباره‌ی سلطنت در سال ۱۶۶۰، پادشاه جدید انگلستان چارلز دوم نیز که در جوانی نزد هابس ریاضیات آموخته بود، وی را در سایه‌ی حمایت خود گرفت. حملاتی که در این ایام متوجه هابز بود، بیشتر از ناحیه‌ی کلیسا و محافل نزدیک آن صورت می‌گرفت که به وی انگ ملحد می‌زدند. هابز در سال ۱۶۶۸ به چاپ مجموعه‌ی کاملی از نوشته‌های فلسفی خود در آمستردام مبادرت ورزید. این مجموعه از جمله دربرگیرنده‌ی روایتی لاتینی از «لویاتان» نیز بود که با روایت انگلیسی آن در بعضی قسمت‌ها دارای تفاوت‌هایی بود. هابز علاوه بر آثار فلسفی و سیاسی، دارای نوشته‌های دیگری نیز در زمینه‌های علمی و تاریخی بود که برخی از آنها پس از مرگ وی انتشار یافت. افزون بر آن، هابس مترجم زبردستی نیز بود و یکی دیگر از فعالیت‌های نگارشی او، برگردان برخی آثار از یونانی و از جمله «ایلیاد و اودیسه»‌ی هومر بود که نخستین بار در سال ۱۶۶۷ در لندن منتشر گردید توماس هابز در تاریخ ۴ دسامبر سال ۱۶۷۹ یعنی حدود ۹ سال پیش از «انقلاب شکوهمند» انگلستان، در سن ۹۱ سالگی چشم از جهان فروبست. این انقلاب، نظام مشروطه‌ی سلطنتی را برای انگلستان به همراه آورد و سلطنت مطلقه‌ را ـ که از جمله زمانی مورد پشتیبانی هابز بود ـ در آن کشور برای همیشه به خاک سپرد. اکنون خود را برای اخرین سفر طولانی خویش اماده میسازم .... جهشی به میان تاریکی ! توماس هابز در بستر مرگ I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

تصویر اول کتاب "لویاتان" توماس هابز یکی از معدود بازنمایی های تصویری به یادماندنی از اندیشه ای فلسفی است: انسانی غول پیکر، که بدن او از هزاران انسان کوچک تر تشکیل شده است و یک سر و گردن از شهر نیک سامانی که مادون او قرار دارد بالاتر ایستاده است. سر مناره ی کلیسا در مقابل این انسان عظیم الجثه جلوه ی حقیری دارد، انسانی ک تاجی بر سر، شمشیری در یک دست، و عصای سلطنت در دست دیگر دارد. این همان لویاتان غول پیکر است، همان که هابز او را "خدای فانی" توصیف می کند. لویاتان، که در عهد عتیق به هیئت هیولایی دریایی ظاهر می شود، تمثال هابز در توصیف حاکم مطلق قدرتمند است، حاکمی که نماینده ی مردم است و به اعتباری تجسم آن هاست: انبوه خلق که در هیئت غولی ساختگی یکپارچه شده اند. هابز در "لویاتان" اسباب و علل عام نازعه و کشمکش را تشخیص می دهد و علاجی برای آن شناسایی می کند. استدلال های اصلی کتاب ناظر بر این مسئله اند که چرا برای افراد آدمی معقول است رضا دهند که حاکم مطلق قدرتمندی بر ایشان حکومت کند (حاکم مطلقی که یا ممکن است یک فرد واحد باشد یا مجمعی از افراد). صلح و آرامش تنها در صورتی حاصل می شود که همگان قراردادی اجتماعی را بپذیرند. بحث هابز در خصوص این موضوعات جانمایه ی "لویاتان" را تشکیل می دهد، ولی کتاب علاوه بر این، به موضوعات پر شمار دیگری، از روانشناسی گرفته تا دین، می پردازد. در واقع، بالغ بر نیمی از "لویاتان" به بحثی مفصل در خصوص دین و کتاب مقدس مسیحیان اختصاص یافته است: نیمه ای که امروزه به ندرت خوانده می شود. 👤 #نایجل_واربرتون 📚 #آثار_کلاسیک_فلسفه I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

📚 #لویاتان ✍ نویسنده #توماس_هابز
📚 #لویاتان ✍ نویسنده #توماس_هابز

🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هن
🟧 کتاب اوجا ▪️ فروش کتب نایاب ▪️خرید و فروش کتب دست دوم ▪️کتاب‌یابی 🔸داستان، ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی، سینما و هنر، کودک و نوجوان، زبان اصلیِ اصل [اورجینال] 🔺@ouja_rarebook 🔻انقلاب-روبه‌روی سینما بهمن-نبش منیرجاوید-تالار بزرگ کتاب-طبقه اول-واحد ۶

میل به دانستن چرایی و چگونگی [امور] کنجکاوی است، که در هیچ موجود زنده‌ای جز انسان وجود ندارد؛ به نحوی که انسان نه‌تنها به‌واس
میل به دانستن چرایی و چگونگی [امور] کنجکاوی است، که در هیچ موجود زنده‌ای جز انسان وجود ندارد؛ به نحوی که انسان نه‌تنها به‌واسطه‌ی عقل خود بلکه به‌واسطه‌ی این میل انحصاری نیز از جانداران دیگر ممتاز می‌گردد زیرا در بقیه‌ی جانداران میل به خوراک و دیگر لذات حسی مسلط بوده و توجه آن‌ها را از شناخت علل امور سلب می‌کند؛ همین میل به کنجکاوی، شور و شهوتی روحی و ذهنی است که چون از کوشش مداوم و خستگی‌ناپذیر در تولید دانش و معرفت لذت می‌برد از حد هر لذت جسمانی کوتاه‌مدتی بسی فراتر می‌رود. 📚 #توماس_هابز 👤 #لویاتان 🔃 ترجمه‌: حسین بشیریه I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking

لِویاتان (به لاتین: Leviathan) اثر فلسفی تامس هابزفیلسوف انگلیسی است که در ۱۶۵۱ به زبان انگلیسی درلندن انتشار یافت. محتوی لِویاتان، اولین شرح جامع دربارهٔ دولت جدید و ویژگی‌ها و کارکردهای آن است. این کتاب دارای چهار بخش است: «انسان»، «دولت»، «دولتِ مسیحی»، و «قلمروِ ظلمات» به عنوان ضد دولت مسیحی. هابز در کتاب خود نشان می‌دهد که چگونه ترس از مرگ باعث بوجود آمدن یک قرارداد اجتماعی بین انسان‌ها می‌شود. لِویاتان تأثیر بسیار مهمی در فلسفهٔ غرب گذاشته و بسیاری از نظریه‌های قرارداد اجتماعی را در رشتهٔ فلسفهٔ سیاسی به وجود آورده است. لِویاتان اشاره به یک هیولا و غول عظیم‌الجثه‌ای است که از دریا سَرک می‌کِشد و مثل و مانند ندارد. این نام از باب چهل و یکم کتاب ایوّب، در تورات گرفته شده است. تامس هابز در این کتاب می‌گوید انسان در وضعیت طبیعی با خشونت، همسو و همراه است و دست از جنگ و ستیز برنمی‌دارد و به همین دلیل به سرور و رهبری که به او امر و نهی کند (به لِوْایِتان) نیاز دارد و برای پایان دادن به جنگ و خشونت، چاره کار این است که به «دولت قدرتمند» تن دهد و الزاماتش را بپذیرد تامس هابز در کتاب لِویاتان اشاره می‌کند انسان به طبع خودخواه و تنها متوجه به شخص خود و در جنگ دائمی با دیگران است. انسانها از لحاظ خودبینی طبیعی مثل همدیگر هستند. او سه عامل را برای جدال میان انسانها در وضعیت طبیعی ذکر می‌کند: ۱) جدال بر سر منابع ۲) عدم اعتماد به یکدیگر ۳)میل به جلال و شکوه وضعیت طبیعی، وضعیتی است که در آن هیچ قدرت حاکمی و قاعده و قانونی حکمفرما نیست و هر کسی نسبت به هر چیزی محق است. در این «وضعیت ترس دائم و خطر مرگ خشونت بار وجود دارد و زندگی انسانها قرین انزوا و فقر، نامطبوع، خشن و کوتاه است» (فصل ۱۳) او وضعیت طبیعی را جنگ همه علیه هم می‌داند و بنابراین تصور می‌کند، از آنجایی که انسان‌ها توانایی‌های تقریباً مشابهی دارند به نحوی که یکی نمی‌تواند بر بقیه غلبه مطلق پیدا کند و اینکه همه به یک اندازه مصلحت‌اندیش هستند، ترس از مرگ آنها را بر آن می‌دارد که با قراردادی دسته‌جمعی متقابلاً از حقوق طبیعی خود دست بشویند و دولت تشکیل دهند. در این صورت حقوق طبیعی خود را به یک فرمانروا که در اساس برخاسته از افراد ملت است، واگذار می‌کنند. این فرمانروا الزاماً پادشاه نیست، بلکه می‌تواند گروهی از مردم یا هر صورت دیگری هم داشته باشد، نکته مهم این است که حاکمیت مطلق طی قرارداد اجتماعی به آنها واگذار می‌شود.

🔹این عکس یکی از مهم‌ترین عکس‌های تاریخی است که در دوران منتهی به امضای فرمان مشروطه ثبت شد.🔹 موسیو نوژ، مستشار بلژیکی بود ک
🔹این عکس یکی از مهم‌ترین عکس‌های تاریخی است که در دوران منتهی به امضای فرمان مشروطه ثبت شد.🔹 موسیو نوژ، مستشار بلژیکی بود که آمده بود تا نظام مالیاتی رو سامان بدهد. اما در عمل داشت کمر تاجران ایرانی را خرد می‌کرد و به تاجران روس بها می‌داد. روس‌ها هم از او حمایت می‌کردند و شاه جرات بازخواست او را نداشت. 🔺این عکس، مربوط به مهمانی بالماسکه‌ای است که در ایران و با حضور خارجی‌های ساکن ایران ترتیب داده شد. نوژ را می‌بینیم که عبا و عمامه به تن کرده، ژست آخوندها را گرفته، به مثال آن‌ها قلیان را هم به‌راه انداخته. چقدر هم خوب ژست آخوندهای زمانه را درآورده! این عکس مثل بمب صدا کرد. آیت‌الله بهبهانی گفت او کمر اسلام را خم کرده. 🔻 یکی از اولین اقدامات مجلس اول مشروطه هم زدودن او از سازمان مالیاتی کشور بود. اپیزود هفتم تاریخ دراما با نام 🎧«بازگشت شاه»🎧 بزودی منتشر می‌شود. اپیزودی که داستان‌ها، وقایع و موضوعاتی را بررسی می‌کند که منجر به «شکست مشروطه» شدند. اپیزودی مهم از #پادکست_تاریخ_دراما 🎙 تاریخ دراما را در کست باکس تاریخ دراما را در تلگرام تاریخ دراما را در شنوتو تاریخ دراما در اینستاگرام @tarikhdrama

سلطنت به هیچ‌وجه با قدرت مذهبی محدود نمی‌شود، زیرا که قلمرو امور دنیوی و مذهبی یگانه‌اند؛ حاکم را نمی‌توان با قدرت مذهبی طرد و تکفیر کرد، زیرا که شهریار نمی‌تواند خود را تکفیر کند. تکفیر رعیتی که به پادشاه وفادار باشد فاقد هرگونه اثر است. کشیشان وظیفهٔ خود را به نام و تحت اقتدار حاکم مدنی یا «قانون عرفی» انجام می‌دهند. اما پادشاه، یا هر حاکم دیگری، وظیفهٔ عالیه دینی خود را با تکیه بر اقتدار بلافصل ناشی از خدا یا «قانون شرعی» انجام می‌دهد؛ بنابراین، هرکس که به اطاعت از پادشاه گردن نهد و به خدا بودن مسیح اعتراف کند، مسیحی خوبی است. بدین‌سان، قدرت مطلقه دولت که بر شالودهٔ دریافتی کاملاً مادی و سودجویانه از دولت استوار است، عالی‌ترین بیان خود را در لِوْیْاتان پیدا کرده‌است و این بیان تا جایی پیش می‌رود که آنگاه که پادشاه یا دولت نتوانند از شهروندان دفاع کنند، وفاداری مردم نسبت به آنان نفی می‌شود، زیرا که تنها دلیل اطاعت از آنان تأمین امنیت شهروند است. توماس هابز، در پژوهش‌های علمی قرن هفدهم نقشی فعالانه داشت. وی با ریاضیدانان هم عصر خویش از جمله دکارت در تعامل بود، ولی به نتایجی کاملاً متفاوت دست یافت. مخالفت او با تفکیک ذهن و جسم در ثنویت دکارتی، باعث شد خود را یک ماتریالیست تمام عیار بخواند، و مفهوم ذات یا جوهر غیر مادی را به عنوان عبارتی متناقض رد کند (ادعایی جسورانه در زمانه ای که خدا باوری همچنان حاکم بود) هر آنچه در کائنات است فیزیکی یا مادی است، و هیچ چیز خارج از آن وجود ندارد. هابز متأثر از نجوم کوپرنیک و گالیله، چشم‌اندازی مکانیکی از هستی ارائه داد، و این بحث را پیش کشید که با در نظر گرفتن قوانین فیزیکی، حتی انسان می‌تواند همچون یک ماشین قلمداد شود. نظریهٔ حرکت و نیروی جنبشی گالیله الهام بخش هابز بود، به طوری که به باور او این نظریه نه تنها عملکرد بدن، که فعالیت‌های ذهنی ما را نیز تبیین می‌کند. از دید هابز، ذهن ما یک ماشین فیزیکی است، و ابعاد روانشناختی انسان مثل هر چیز دیگری در کائنات از قوانین فیزیکی پیروی می‌کند. ▪️انسان، گرگ انسان است هومو هومینی لوپوس (به لاتین: Homo homini lupus)، به معنی انسان، گرگِ انسان است، جمله‌ای است که با کمی تغییردر نمایش‌نامه آسیناریا نوشته پلوتس آمده و تامس هابز از آن برای بیان دیدگاه خود نسبت به انسان استفاده کرده‌است. هابز، این جمله را در کتاب شهروند(اولین انتشار در ۱۶۴۲ میلادی) آورده‌است. جملهٔ اصلی در سطر شمارهٔ ۴۹۵ نمایش‌نامه آسیناریا نوشتهٔ پلوتس (در سدهٔ سوم پیش از میلاد) چنین است: lupus est homo homini, non homo, quom qualis sit non novit هابز، انسان را موجودی اجتماعی نمی‌پنداشت و معتقد بود که انسان برای تأمین امنیت و فرار از مشکلات زندگی فردی به زندگی اجتماعی روی آورده و بدون وجود حکومتی که با قدرت جامعه را کنترل کند امنیتی وجود نخواهد داشت. هابز معتقد بود که در انسان، «خواستی سیری‌ناپذیر و همیشگی برای رسیدن به قدرت بیشتر و بیشتر وجود دارد که تا مرگ ارضا نخواهد شد.» و جملهٔانسان، گرگِ انسان است نیز به این معناست که با زندگی اجتماعی، انسان‌ها بر سر ارضای امیال خود دچار نزاع می‌شوند و در این نزاع تنها آن‌کس که قدرت بیشتری دارد پیروز می‌شود، اما با این حال این پیروزی نیز دوام چندانی نخواهد داشت. هابز بر این عقیده بود که انسان در طبیعت خویش، برای انسان‌های دیگر همچون گرگ است اما با کنترل او می‌توان کاری کرد که انسان برای دیگر انسان‌ها همچون خدا باشد. (به لاتین: homo homini deus) باشد زیگموند فروید در کتاب تمدن و ملالت‌های آن، پس از بیان این عبارت لاتین چنین آورده که «چه کسی جرئت دارد پس از همهٔ تجربه‌های زندگی و تاریخ، این جمله را نفی کند؟» و سپس گفته که هیچ چیز به اندازهٔ فرمان آرمانیِ «همنوع خود را همچون خویش دوست بدار» با طبیعت اصلی نوع بشر مغایرت ندارد ادامه دارد I 👇 فلسفه خوانی 👇 l @Philosophicalthinking