𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 825
مشترکین
-224 ساعت
-177 روز
-6830 روز
آرشیو پست ها
2 825
امروز از اون روزاییه که دنبال ساعت لورکس برای سوغاتی به جهان کائنات میگردم و به هیچ جام نیست که نمیدونم دکلمه بداهه یعنی چی.
2 825
شمارو نمیدونم ولی من به عنوان entp گاهی توی خیالاتم با خدا و جهان هفتم قرار شام دارم، گاهی انقدر از خودم متنفرم که نیاز دارم برم تو فاضلاب با موشها دکلمه های بداهه تمرین کنم.
2 825
#part117
نفس عمیقی کشیدم و به میز کنار تخت خیره شدم که پرده ها کشیده شدن.
قبل از اینکه متوجه وجود پرستار بشم فکر کردم ابوهادیه و استرس گرفتم.
با دیدن دختر سفید پوشی که کنار تخت ایستاد خیالم راحت شد.
نگاهی به دستم انداخت و بلندش کرد.
حالا کبود تر و سیاه تر از قبل شده بود.
پرستار_درد میکنه؟
سرم رو تکون دادم.
_نمیتونم تکونش بدم.
پرستار_فکر نکنم شکسته باشه، ولی دکتر برات یه عکسبرداری نوشته که اگر در رفته باشه جاش بندازن.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که به صورتم زل زد.
درحالی که میرفت سمت پلاستیک داروهام گفت؛
_کسی کتکت زده؟
دوست نداشتم راجبش حرف بزنم.
نه اینکه خجالت بکشم، فقط با این وضعیت و درد و خستگیم حوصلش رو نداشتم.
قطعا کل محله و بیمارستان تا الان فهمیده بودن.
چشمام رو بستم و خیلی بی میل گفتم؛
_اره.
انگار متوجه شد علاقه و حال حرف زدن رو ندارم چون سرش رو تکون داد و نگاه معنی داری بهم انداخت.
سرنگی برداشت و سرش سوزن نصب کرد و از مواد بی رنگ توی شیشه پرش کرد.
بعد از اینکه امپولام رو زد و داروهام رو بهم داد پرده رو کشید و رفت و زیاد طول نکشید که دوباره گیج شدم و خوابم برد.
حالا صدای همهمه خیلی بیشتر شده بود و اجازه نمیداد بخوابم.
با شنیدن صدای اشنایی به زور چشمام رو باز کردم که ابوهادی رو دیدم.
داشت با پرستاری که کنار تخت ایستاده بود حرف میزد.
دوست داشتم خودم رو دوباره به خواب بزنم اما حوصله نقش بازی کردن نداشتم.
از سمتی هم پرستار داشت میگفت تا نیم ساعت دیگه که سرمم تموم بشه میتونم مرخص بشم.
از شلوغی توی سالن و سرحال بودن همه بیمارا و مراجعین و نوری که از پنجره ته سالن میتابید مشخص بود که صبح شده.
دیشب خیلی برام شب سختی بود، تا صبح هی جون کندم تا خوابم ببره.
حتی با وجود اونهمه ارامبخش و قرص و امپول.
کل تنم کوفته بود و درد میکرد و نیمه شب یهو روی دست چپم میخوابیدم و از شدت درد از خواب میپریدم.
قیافه اهورا موقع حرفا و کارای دیشبم همش جلوی چشمم بود و حالی که اون لحظه داشتم دست از سرم برنمیداشت.
نگران و ترسیده بودم و استرس داشتم.
همش فکر میکردم دیگه قرار نیست صبح بشه و من همونجا هی میخوابم و بیدار میشم و قرص و دارو میخورم.
خواب ترسناک میبینم، صدای پچ پچ میشنوم و از شدت درد جون میدم.
ابوهادی برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت.
یه پیرهن نسبتا کهنه مشکی رنگ تنش بود و از پف و سرخی چشماش مشخص بود تا صبح نخوابیده.
نگاهم رو ازش گرفتم و به پتوی کرکی ابی رنگ دوختم.
حالا بعد از اتفاق دیشب، نگاه کردن بهش جرعت خاصی میخواست و حس خیلی بدی بهم منتقل میکرد.
چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد رفت بیرون و پرده رو کشید.
نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم.
این روزا کی قرار بود بگذره؟
اگر همیشه توی این وضعیت میموندم چی؟
اگر هیچوقت دیگه نمیتونستم خوشحال باشم.
اگر هرگز نمیتونستم با خیال راحت توی خونه ای که متعلق به من بود زندگی کنم چی..
واقعا تحمل اینهمه حس ترس و استرس و بلاتکلیفی رو نداشتم.
بعد از انجام کارهای ترخیص بدون حرف باهاش از بیمارستان خارج شدم.
حسابی گرسنه بودم و فقط میخواستم برسم خونه تا یچیزی بخورم.
از سمتی لباس های دیشب و گرمای هوا واقعا اذیتم میکرد.
در باز شد و توی ماشین نشست و در رو بست.
هوای توی ماشین گرم و دم بود و خوشبختانه چیزی به نام کولر جوک حساب میشد.
نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که کمربندش رو میبست گفت؛
_دستت درد میکنه؟
صدای کریه و جدی و خونسردش اونم بعد از اتفاق دیشب واقعا ازارم میداد.
چطور میتونست انقدر خونسرد و بیخیال باشه وقتی من اینجا داشتم اتیش میگرفتم؟
قسم خورده بودم که انتقام تک تک زخم های روحی و جسمی ای که به لطفش داشتم رو ازش بگیرم.
قطعا یه روز اینکارو میکردم، هرچند که واقعا نمیدونستم هیچوقت شرایطش پیش میاد یا نه.
اگر قبل از همه این اتفاقات من رو میکشت چی؟
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم و اب دهنم رو قورت دادم.
_اگر خبر سرطان گرفتنت بهم برسه دردش اروم میشه.
سرم رو تکیه دادم به صندلی و بهش خیره شدم.
زدن این حرف واقعا انرژیم رو برد چون به زور به خودم جرعت دادم تا به زبونش بیارم.
تموم چیزهایی که میگفتم با به جون خریدن ریسک خطرات بعدش بود.
تک تک حرفایی که میزدم همیشه به قیمت جونم تموم میشدن.
چشماش رو ریز کرده بود و بدون حرف نگاهم میکرد.
انگار که به فکر فرو رفته باشه..
طولی نکشید که به خودش اومد و استارت زد.
ابوهادی_فعلا تا چندروز باید تحملش کنی.
کمربندتم ببند.
چیزی نگفتم و چشمام رو بستم.
نمیدونم چرا اما حداقل انتظار داشتم توی راه جلوی یه سوپری وایسه کیکی بسکوییتی چیزی برام بگیره بخورم.
اما این انتظار از کسی که دیشب قصد داشت من رو بکشه واقعا بی معنی بود.
همین خونسردی و سکوتش هم نشونه این بود که توی ذهنش فکرای خوبی برام نداره.
کنجکاو شدم بدونم حور کجاست، دیشب که بودش..
2 825
زمین پر از نویسندههاییه که هیچوقت حرفاشون توی جمعا مورد توجه واقع نشده و مجبور شدن روی کاغذ بنویسنشون.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
