fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 843
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
من عادت کرده بودم و مشکل چندانی با این موضوع نداشتم، اما یک قسمت از من امیدوار بود که این درد تمام بشود.

Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uef
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد🖤 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk زانوها روی فرش، دست‌ها پشت کمر گره خورد💘💦 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گپی مخصوص هورنی ها🔥👀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧

Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دست‌ها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "مامان چک می‌کنه چقدر خوب بودی"🥰👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk عکسای کلوزآپ از گره‌های ظریف💓💓✨ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk توله کوچولو آه می‌کشه، منتظر بوسه🩸🧨

Repost from N/a
💯دنبال بهترین چنل 🄱🄳🅂🄼 میگردی؟ ▪️اینجا برای کسایی هست که تازه با گرایششون آشنا شدن 🦮🍼 ▪️کسایی که بیشتر میخوان درباره اس ام و دنیای قشنگش بدونن🌈 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 ▪️چنل ما انواع چالش های 🔞رو داره البته که با جوایز قشنگش ...🤤🍆 ▪️ایده های توپ برای کنترل سابتون 😈 ▪️آموزش پت پلی 🐕‍🦺 ▪️انواع رمان های وانیلا و اس امی❗️🔞 اگه میخوای بیشتر آشنا بشی باهاش بزن رو لینک 👇🏻❗️ https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0

منو وسط مسیری تنها گذاشتی که به خاطر تو تحملش کرده بودم.

داستان فصل زمستان یا تابستان نیست، داستان این است که قلبت بلرزد و یخ بزند یا گرم بماند و بتپد.

این قانون جهان است که همیشه یکی برود و دیگری بماند تا تغییر کند و یاد بگیرد، مگر نه که خیری در ماندن ها و رفتن های دونفره نیست.

4_5963266678350415884.mp37.03 MB

من معتقدم چیزی که زمانی متعلق به تو بوده تا ابد متعلق به تو خواهد ماند. اینکه هنوز در کنار تو هست یا اینکه دیگر هیچوقت نخواهد بود مهم نیست، مهم این است که یک روزی، یک جایی عمیقا احساس کردی که دلت چقدر از داشتنش گرم است و این گرما تمام سرما و فاصله‌های جهان را حریف است. ما در گذشته همچنان با هم هستیم و هرچقدر زمان بگذرد این حقیقت تغییر نخواهد کرد.

Repost from N/a
💯دنبال بهترین چنل 🄱🄳🅂🄼 میگردی؟ ▪️اینجا برای کسایی هست که تازه با گرایششون آشنا شدن 🦮🍼 ▪️کسایی که بیشتر میخوان درباره اس ام و دنیای قشنگش بدونن🌈 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 ▪️چنل ما انواع چالش های 🔞رو داره البته که با جوایز قشنگش ...🤤🍆 ▪️ایده های توپ برای کنترل سابتون 😈 ▪️آموزش پت پلی 🐕‍🦺 ▪️انواع رمان های وانیلا و اس امی❗️🔞 اگه میخوای بیشتر آشنا بشی باهاش بزن رو لینک 👇🏻❗️ https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0 https://t.me/+vKqGjDLj3GY5Njc0

زندگی یک کار یکنفره‌ست و ادم میبایست احمق باشد تا فکر کند میتواند ان را با کسی شریک شود.

photo content

خودم رو گم کردم؛ انگار که یه کتاب کمونیستی باشم که خدا نوشته.

خودم رو گم کرده‌ام. شبیه کتاب کمونیستی‌ای شده‌م که خدا اون رو نوشته.

متاسفانه میدونم که از اینجور اتفاق‌ها زیاد میوفته و من اولین کسی نیستم که بعضی شب‌ها فقط دنبال دیواری میگرده تا سرش رو بهش بکوبه. متاسفانه میدونم همه شبی رو دارن که صبحش کردن، اما هیچوقت ازش زنده خارج نشدن. این تجربه مشترک غم رو بی ارزش و کم اهمیت میکنه، من دوست ندارم بابت چیزهای کوچیک گریه کنم. ای کاش احمقی بودم که فکر میکردم بیچاره ترین ادم دنیام، اونوقت برای سوگواری یکسری چیزها احساس عذاب وجدان نمیکردم.

Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دست‌ها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "مامان چک می‌کنه چقدر خوب بودی"🥰👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk عکسای کلوزآپ از گره‌های ظریف💓💓✨ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk توله کوچولو آه می‌کشه، منتظر بوسه🩸🧨

#part458 آراز؛ امروز وارد 7 دی شدیم و حالا 10 روز از گم شدن غزل میگذشت. با وجود اینکه هفته پیش رفتیم اداره پلیس و گفتیم که ممکنه بابای ارشیا غزل رو دزدیده باشه هنوز نتونسته بودیم هیچکدومشون رو پیدا کنیم. توی این مدت با ارشیا به چند تا بیمارستان سر زدیم اما هیچ خبری ازش نبود. انگار اب شده و رفته بود توی زمین. ارشیا حتی پیش عمش هم رفت و اون هم اظهار بی اطلاعی کرد. اوایل شماره باباش خاموش بود و الان دوسه روزی میشد که سیم‌کارتش رو سوزونده و یا عوض کرده بود. دروغ چرا، کم کم داشتم ناامید میشدم. غزل جوری غیب شده و از زندگیم رفته بود که انگار هیچوقت وجود نداشت. انگار هنوز هم مثل پارسال نمیشناختمش و حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. میترسیدم از اینکه فکر کنم شاید واقعا دست بابای ارشیا نبوده و توی اون محله حاشیه شهر بلایی سرش اومده باشه. اما اگر چیزی میشد حتما از طریق پلیس میفهمیدیم. نمیدونستم کدوم باید بیشتر نگرانم میکرد، اینکه دست اون مرتیکه مجاوز باشه یا یه مشت دزد حرومزاده. گوشیم رو سایلنت کردم تا مشتری‌هایی که بهشون نوبت داده بودم برای تتو زنگ نزنن و مزاحمم نشن. توی این مدت حتی باشگاه هم نرفته بودم و به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم. باید اعتراف میکردم که از دست دادن غزل بیشتر از مرگ مامانم من رو میترسوند. تقریبا اکثر شب‌ها خواب مهمونی‌ای که توش با غزل اشنا شده بودیم رو میدیدم. از همون اول برام جالب بود. با اینکه ازش بدم میومد و بنظرم دختر درستی به نظر نمیرسید. رفتارهاش باعث میشد فکر کنم احمقه، اما حالا میفهمم که همش به خاطر این بود که بیش از حد شجاع بود. حالا که از سرگذشتش خبر داشتم و میدونستم چقدر توی زندگیش سختی کشیده، حالا که متوجه میشدم دلیل اون خودزنی و زخم‌ها به خاطر این نبود که دوست پسرش ولش کرده یا باباش براش ماشین مورد علاقش رو نخریده متوجه میشدم که چقدر به نا حق قضاوتش میکردم. اوایل دلم میخواست بدونم اهورا توش چی دیده بود که انقدر ازش خوشش میومد. حالا متوجه شده بودم. غزل کسی نبود که به خاطر تیپ و استایل عجیب غریب و گرون یا چیزهایی که داشت جلب توجه کنه. ادم‌ها بهش جذب میشدن چون یه جورایی باهمه فرق داشت. حالا که فکر میکردم میدیدم در تمام طول زندگیم هیچ دختری که حتی ذره‌ای شبیهش باشه ندیده بودم. بلاخره از روی تخت بلند شدم و سر جام نشستم. سرم به شدت درد میکرد و انگار بسته‌ای تیغ توی مغزم شکونده بودن. دوسه روزی بود که بعد از سالها لب به الکل زده بودم. نه بخاطر اینکه مثل فیلم‌ها دوست دخترم گم شده باشه پس یه معتاد به الکل دائم الخمر بشم، نه. فقط تلاش میکردم خودم رو کمی از استرس رها کنم و حقیقتا به خاطر این بود که موقعیتش پیش اومده بود. از سمت دیگه ای عذاب وجدان خیلی زیادی نسبت به ناپدید شدنش داشتم، چرا که این موضوع یه جورایی تقصیر من بود و باید بیشتر مراقبش می‌بودم. پوفی کشیدم و تصمیم گرفتم بعد از مدت طولانی ای برم باشگاه. وسایلی که لازم داشتم رو توی ساک ریختم و بعد از گرفتن دوش و اماده شدن به سمت باشگاه حرکت کردم. حوصله سارینا رو نداشتم، اما مجبور بودم تحملش کنم. درواقع سارینا از فکر کردن به مشکلاتی که داشتم قابل تحمل تر بود. وارد باشگاه که شدم رفتم سمت رختکن تا لباس‌هام رو عوض کنم. سارینا یه گوشه ایستاده بود و داشت بند کفش‌هاش رو میبست. توجهی به من نکرد و طوری از کنارم رد شد که بهم برخورد کنه. خداروشکر مثل اینکه تصمیم داشت من رو نادیده بگیره.

#part457 اهورا؛ از در خونه که خارج شدم به سمت انتهای کوچه رفتم. به 206ای که یه گوشه پارک شده بود نزدیک شدم و بعد از باز کردن در توش نشستم. _سلام. به تینا که بدون حرف روی صندلی نشسته بود خیره شدم. برعکس همیشه خبری از اون رژ جیگری تیره نبود و میتونستم رنگ صورتی ملیح لب‌هاش رو ببینم. تینا_اون پسره رو توی ماشین ندیدم. _قبل از اینکه بیایم رسوندمش. تینا_کسی رو که میخوای ازش انتقام بگیری رسوندی؟ _نخواستم قبل از اینکه من بزنمش زمین کشته شه. سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت. تینا_تا کی میخوای بهم دروغ بگی؟ _چه دروغی بهت گفتم؟ تینا_امروز صبح از راز شنیدم اون دختره گم شده. رفته بودید اون رو پیدا کنید درسته؟ _اراز ازم خواهش کرد. ابروش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد. بی حس اما خشمگین بنظر میرسید. انگار که از قضیه غیب شدن غزل خوشحال بود. تینا_چون راز ازت خواهش کرد رفتی یا چون هنوز از غزل خوشت میاد؟ نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _من اگه از غزل خوشم میومد اجازه میدادم با راز بپره؟ تینا_نمیدونم. بعد از اینهمه سال باز هم نمیتونم بفهمم توی فکرت چی میگذره. میگی میخوای اذیتشون کنی ولی میری دنبالش میگردی؟ _اولا که من نگفتم میخوام غزل رو اذیت کنم، طرف حساب من داداششه که گند زد توی زندگیم. دوما چرا انقدر با غزل مشکل داری‌؟ چه هیزم تری بهت فروخته که از گم شدنش انقدر خوشحالی؟ تینا_چه هیزم تری به من فروخته؟ اون دختره‌ی مارمولک از روزی که اومد توی اکیپمون هممون رو به جون هم انداخت و از هم جدامون کرد. اخرین بار که هممون درست حسابی دور هم جمع شدیم رو یادت میاد!؟ اومد میونه هممون رو خراب کرد. تو و اراز افتادید به جون هم، بعدم با وجود اینکه میدونست من دوستت دارم اون‌شب باهات خوابید! حتی باعث شد بین سارینا و دوست پسرش به هم بخوره. اونشب توی تولد سارینا نشست روی پای پسری که اوا ازش خوشش میومد! پوفی کشیدم. اصلا حوصله شنیدن گند کاری‌های اون دختره رو نداشتم. تینا_اصلا معلوم نیست از کدوم گوری سر و کله‌ش پیدا شد. لعنت به اون روزی که من اوردمش توی اکیپ. فکر کردم ادمه. _من و راز که همون اول با وجودش مخالفت کردیم، خودت گیر داده بودی که همه جا بیاریش! تینا_مال قبل از این بود که بفهمم چه جونوریه! بعد از اون هم هرکاری کردم نتونستم ارتباطتون رو باهاش قط کنم. _نگران نباش. بعد از اینکه بفهمه با داداشش چیکار کردم خودش از هممون متنفر میشه. البته اگر زنده پیداش کنیم! تینا_ببینم.. بهم خیره شد و با جدیت پرسید؛ _نکنه این گم و گور شدنش هم تقصیر تو باشه؟ نکنه اینجوری میخوای از ارشیا انتقام بگیری؟ پوزخندی زدم و گفتم؛ _چرت و پرت نگو. تینا_اون روز تو دقیقا جایی بودی که غزل توش گم شد. وقتی راز داشت بهم میگفت چیشده فهمیدم. برام لایو لوکیشن فرستاده بودی چون عصرش قرار داشتیم میخواستی بیای جایی که واست فرستاده بودم. نیم ساعت قبل از اینکه بیای پیشم رفته بودی همون اطراف. یادت نمیاد؟ _چرت و پرت نگو. من چیکار اون دختره دارم؟ دزدیدنش چه دردی رو از من دوا میکنه؟ بعدم اون موضوع یه مشکل خانوادگیه ربطی به من نداره. تینا_امیدوارم همینطور باشه که میگی! این رو گفت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

#part456 اب دهنم رو قورت دادم و پوفی کشیدم. اهورا زیاد هم بی راه نمیگفت. همه چیز خیلی مشکوک و عجیب و غریب بود. انگار که واقعا توی یه فیلم ترسناک کمدی بودیم. همه چیز به طرز وحشتناکی مزحک بود. _بابات خونه دیگه‌ای جز اونی که توش زندگی میکنید نداره؟ نمیدونم خونه ای زمینی باغی. ارشیا_نه. فقط همون خونه‌ایه که با غزل توش زندگی میکردن. خونه من هم مال عممه که بهم اجاره داده. اهورا_این عمت که میگی شاید خبر داشته باشه که غزل کجاست. ارشیا_عمم حتی خبر نداره که من یه خواهر دارم. هیچکس به جز بابام و زن بابام از این موضوع خبر نداشت. اهورا_احتمالا میدونسته و به تو نمیگفته. دختره با بابات زندگی میکرد چطور ممکنه کسی از وجودش خبر نداشته باشه. مگه شناسنامه نداره، از خونه بیرون نمیزنه؟ قطعا درو همسایه میشناسنش. ارشیا_اره، ولی نه به عنوان خواهر من! کسی حتی نمیدونه که من پسر بابامم. فقط میدونن که بابام یه پسری داشت که تو سن چهارسالگی مرده و از اون به بعد دیگه کسی درموردم حرفی نزد. یعنی حتی نمیدونن که من وجود دارم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _باید بریم پیش عمت. شاید زمینی خونه‌ای چیزی داشته باشن که بابات اونجا قایمش کرده. نمیتونن اب شده باشن رفته باشن توی زمین. باید به پلیس خبر بدیم که بهش مضنونیم. اونوقت به هر طریقی که باشه پیداش میکنن و ازش بازجویی میکنن. چمیدونم اگر ماشینی چیزی داشته باشه استعلام پلاکش رو میگیرن. اهورا_منم موافقم. فردا برید اداره اگاهی و این‌هارو بگید. دست اونا از ما خیلی باز تره. چیزی نگفتم و تلاش کردم کمی چشم‌هام رو ببندم. از دیشب تاحالا یک ساعت هم چشم روی هم نزاشته بودم و به زور قهوه سرپا بودم. دیگه مغزم توانایی هندل کردن اینهمه مشکل و استرس رو بدون خواب و ریکاوری نداشت. برعکس انتظارم که خیال میکردم خوابم نبره چشم‌هام کم کم گرم شد. خونه تاریک بود و تنها نورهای قرمز و سبز و بنفشی که مدام در چرخش بودن باعث میشدن بتونم اطرافم رو تشخیص بدم. صدای اهنگ زیاد بود، اما گوش‌هام رو اذیت نمیکرد. چند نفری روبه روم قرار داشتن که یا میرقصیدن و یا درحال صحبت و خوردن نوشیدنی بودن. تینا یه گوشه با دوستش صحبت میکرد و دختری که اهورا میگفت تازگی‌ها باهاش دوست شده یه گوشه روی مبل نشسته بود و در سکوت اطرافش رو نگاه میکرد. بهش نزدیک شدم و سعی کردم توی اون نور بنفش رنگ به چهره‌ش دقت کنم. موهای تیره کوتاهی داشت که به زور تا گردنش میرسیدن و یه تاپ سفید به تن داشت. چشم‌هاش درشت بود و به لطف ابروهای پر پشتش زیادی به چشم میومدن. چهره و استایلش کاملا ساده بود. مثل دخترهای دیگه ارایش زیادی به چهره نداشت و شاید به همین دلیل بود که تا این حد ساده و معمولی بنظر میرسید. کنارش روی دسته مبل نشستم که برگشت و بهم نگاه کرد. میشناختمش، با اینکه انگار اولین باری بود که باهاش روبه رو میشدم. شاید توی جهان‌های موازی مدت‌ها بود که باهم وقت میگذروندیم. سر تا پام رو از نظر گذروند و گفت؛ _راز؟ _اسمم رو از کجا میدونی؟ همه چیز دیگه‌ای صدام میکنن. غزل_خودت بهم گفته بودی، یادت نمیاد؟ شونه‌م رو بالا انداختم و لیوان روی میز رو برداشتم. غزل_دلم برای این شب تنگ شده بود. اولین باری که هم‌دیگه رو دیدیم. میدونی، اخریش زیاد جالب نبود. نمیدونستم از چی صحبت میکنه. گیج شده بودم. غزل_اگر اون شب اینجا نمیومدم همه چیز فرق میکرد. اونوقت دیگه برای فرار کردن از مخمصه‌ای که توش گیر افتادم تلاشی نمیکردم. شاید قبول کردن همه‌چیز اونجوری راحت تر بود. سرم رو کج کردم و درحالی که تلاش میکردم طعم نوشیدنی توی دهنم رو حس کنم نگاهش کردم. طعمی حس نمیکردم. حتی صدای اهنگ بلند رو هم درست و حسابی نمیشنیدم. _توی چه مخمصه ای گیر کردی؟ غزل_گفتنش سخته. انقدر کسی حرفام رو باور نکرده که دیگه دلم نمیخواد برای فهموندنش به ادما تلاشی بکنم. _من میفهمم. غزل_پس چرا نمیای؟ چرا هنوز اونجام و به نظر میرسه هیچوقت نجات پیدا نکنم؟ _پیدات میکنم. یکم طول میکشه. غزل_امیدوارم تا روز مرگم طول نکشه.. _راز. رسیدیم. تصویر غزل کم کم محو شد و پشت پلک‌هام چیزی جز سیاهی دیده نشد. چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. بنظر میرسید دم در خونم باشیم. صندلی کمک راننده خالی بود و اهورا بدون حرف نگاهم میکرد. _رسیدیم؟ اهورا_اره. این پسره رو رسوندم خونشون. سرم رو تکون دادم و کمی جابه جا شدم. _خودت چیکار میکنی؟ اهورا_میرم خونه دوستم. همین نزدیکی هاست. _نمیای بالا؟ سرش رو به معنای نه تکون داد و ماشین رو روشن کرد و توی پارکینگ برد. اصراری نکردم، حقیقتا حوصله‌ش رو نداشتم. خوشم نمیومد راجب غزل باهاش صحبت کنم. اهورا_فردا صبح برید پیش پلیس و هرچیزی که بهش شک دارید رو بگید. پیدا کردنش کار ما نیست. سرم رو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. اهورا بعد از تحویل کلید‌ها از پارکینگ خارج شد و پشت سرش در رو بست.

#part455 اراز؛ همگی پشت سر ارشیا وارد خونه شدیم. همونطور که انتظار داشتم جای نسبتا متروک و درب و داغونی بود. زمین پر از مورچه و سوسک و حشره بود و بوی افتضاحی توی خونه میومد. مثل بوی جنازه یا گوشت فاسد شده. افتضاح بود! اخمام رو توی هم کشیدم و با شک و دودلی نگاهی به اهورا که به قدری بیخیال بود که انگار اخر هفته ها برای تفریح توی چنین لوکیشن‌هایی مهمونی میگیرفت انداختم. وقتی متوجهم شد خیلی سریع روم رو ازش برگردوندم. حوصله دیدی بهت گفتم نباید بیایم اینجور جاهای توی چشم‌هاش رو نداشتم‌. ارشیا که جلوتر از ما از راهرو گذشته بود نگاهش رو به چیزی دوخت و سر جاش خشک شد. دست از حرکت کشیدم و سر جام ایستادم. جرعت جلو رفتن و دیدن چیزی که باعث شده بود ارشیا انقدر تعجب کنه رو نداشتم. اگر جنازه غزل وسط خونه بود چی؟ اصلا دلم نمیخواست چنین صحنه‌ای رو ببینم. حتی از دیدن مامانم توی سرد خونه هم بدتر بود. اب دهنم رو به زور قورت دادم که اهورا از کنارم گذشت و جلو رفت. اهورا_این.. انگار نتونست جملش رو کامل کنه. اهورا_مامان بزرگته؟ با شنیدن این جمله خیلی سریع جلو رفتم. چیزی که روی زمین قرار داشت حتی از جنازه غزل هم ترسناک‌تر بود. روی حصیر کف زمین پر از سوسک و حشره های عجیب غریب بود و جسد کوچیکی وسط خونه افتاده بود که به دست کرم‌هایی که توی زخم های عمیقش میلولیدن داشت تجزیه میشد. از قد کوتاه و موهای سفید بلندش میشد کاملا مطمئن شد که غزل نیست! دستم رو جلوی دهنم رو گرفتم و خیلی سریع روم رو برگردوندم و عوق زدم. متاسفانه یا خوشبختانه از صبح چیز زیادی نخورده بودم و فقط اب بالا اوردم. ارشیا_این چرا ای.. انگار اون هم نتونست حرفش رو ادامه بده و حالش بد شد. اهورا_خیل خب بیشتر از این نگاه نکنید، برید بیرون. و دست من رو که روی زمین خم شده بودم و عوق میزدم رو گرفت و دنبال خودش کشید. به محض اینکه پامون رو از در بیرون گذاشتیم نفسم رو که تا اون لحظه حبس کرده بودم ازاد کردم. اهورا نگاهی به ارشیا انداخت و گفت؛ _چرا کسی نیومده ببرتش؟ _منظورت از کسی کیه؟ روستا خالیه! همه رفتن. تنها کسی هم که اینجا مونده این بلا سرش اومده. اهورا_اینجا محل فیلمبرداری یا تئاتری چیزی نیست؟ حتی اگه یه موجود زنده بیرون از خونه بمیره هم چنین بلایی سرش نمیاد. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _واقعا فکر میکنی چنین چیزی الکیه؟ اهورا_همچین فکری نمیکنم. ولی محض رضای خدا این چیزا از ‌نظرت منطقین؟ احتمال این اتفاقات چند در میلیونه؟ سرم رو تکون دادم و با صدای بلندتری گفتم؛ _منم از وقتی پامون رو توی این گوه دونی گذاشتیم دارم سعی میکنم‌ بهت بگم اینجا اصلا عادی نیست و یه جای کار میلنگه. تو بودی که همش سعی میکردی همه اتفاق احمقانه و ترسناکش رو با زلزه و رفتن برق و این جور چرت و پرت ها توجیح کنی. همش دلت میخواد نقش ادم باهوش هارو بازی کنی در صورتی که یه احمق خودخواه بیشتر نیستی و انقدر ترسیدی که میخوای فکر کنی همه چیز شوخیه. هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که صدای جیغ بلندی توی گوشم پیچید که باعث شد به معنای واقعی کلمه زهله ترک بشم. از شدت ترس سر جام خشک شدم که اهورا خیلی سریع گفت؛ _بشینید تو ماشین تا برگردیم اهواز. اینجا موندنمون اصلا کار درستی نیست. _شاید غزل با.. اهورا_غزل عمرا اینجا نیست. و دستم رو گرفت و به سمت ماشین بردم. در عقب رو باز کرد و تقریبا هولم داد توی ماشین و کمی بعد دوتاشون سوار شدن و در رو قفل کردن. حالم اصلا خوب نبود. از شدت ترس و نگرانی هر لحظه ممکن بود سکته کنم. همه راه ها بیراهه بودن و هرچی بیشتر میگشتیم گیج تر میشدیم. تمام این مدت غزل تلاش میکرد این‌هارو بهم حالی کنه و من نمیفهمیدم چی میگه. همش میخواستم مثل اهورا نقش ادم‌های منطقی رو بازی کنم. اب دهنم رو قورت دادم و بطری زیر پام رو برداشتم و کمی ازش خوردم. مزه‌ی زهرمار میداد. اهورا_مامانبزرگت بچه دیگه‌ای نداشت؟ ارشیا_یه عمه دارم که اونم خیلی سال بود ندیده بودتش. فقط بابام گاهی میومد اینجا که رابطه خوبی باهاش نداشت. اخه پسر ناتنیش بود. اهورا_خب این یعنی بابات خیلی وقته نیومده به دیدنش چون بنظر میاد مدت زیادیه مرده. ارشیا_یعنی ممکنه غزل توی یکی از خونه های روستا باشه؟ اهورا_نه. اینجا برای زندگی کردن خیلی ناامنه. بابات هر موجودیم که باشه نمیتونه تنها اینجا زندگی کنه اون هم با وجود این ظلمات. _چرا فقط خونه مامانبزرگت برق داشت؟ اهورا_من هم همین رو میگم. انگار یکی لامپ کل منطقه رو قط کرده و فقط لامپ اون خونه رو روشن گذاشته تا بریم و از منظره زیباش لذت ببریم.