fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
#part21 رستا_یعنی میخوای بگی حرف من رو باور نمیکنی؟ _چرا.. باور میکنم. رستا_پس چی میگی؟ _نمیدونم، گیج شدم. حالا از کجا فهمیدی که من موش ندیدم؟ رستا_بابام بهم گفت. پوکر نگاهش کردم. _چی؟ رستا_اموج نه، اهیل. پسر ارسو. دیگه داشتم به عقلش شک میکردم. _میفهمی داری چی میگی؟ هردو باباهات سالهاست که مردن. رستا_یادته اون مرد سوخته رو که گفتم توی خواب میدیدمش؟ _نه زیاد. رستا_خب درواقع اون بابام بود دیگه، خودتم که میدونی. چیزی نگفتم. رستا ادمی نبود که بخواد برای جلب توجه دروغ بگه، اونم در رابطه با همچین چیزی. اما حرفاش واقعا منطقی نبود. رستا_اوایل روحش رو به صورت همون مرد سوخته میدیدم، اما از وقتی که جای دفنش رو پیدا کردیم چهرش حالت عادی گرفته. بهم خیره شد و ادامه داد؛ _میدونم باورش سخته اما خب حقیقت داره. و اگه بخوای میتونم بگم خودش رو بهت نشون بده. البته نمیدونم این کار رو میکنه یا نه. خیلی سریع گفتم؛ _نه خیلی ممنون، لازم نیست. رستا_اون بهم گفت که ارسو دست از سرت برنمیداره و احتمالا قراره به یکی از نزدیکانت اسیب بزنه. من اول فکر‌ میکردم اون ادم مسیحاست اما خب مثل اینکه اشتباه میکردم. _یعنی چی، یعنی میخواد به من اسیب بزنه؟ رستا_امیدوارم اینطور نباشه، اما خب تو جن میبینی. _من جن نمیبینم، فقط چون خیلی به ماریا فکر میکنم توهمش رو میزنم، یا خوابش رو میبینم. این موضوع رو علم ثابت کرده. رستا_امیدوارم همینطور باشه. _همینطوره. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. کلی سوال توی ذهنم بود که دوست داشتم ازش بپرسم اما خب چه فایده وقتی باورشون نمیکردم؟ یعنی نه تاییدشون میکردم و نه رد‌. احتمالا قرار بود بارها بهشون فکر کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم. بعد هم مثل باقی مسائل انتقالشون بدم به گوشه مغزم و فراموششون کنم. من زیاد ادم خشکی نبودم و امکان میدادم که همه چیز توی دنیا وجود داشته باشه و میدونستم هستن ادمایی که روح یا جن میبینن اما خب فکر نمیکردم یه روز رستا همچین حرفی بزنه. اونم رستایی که همیشه همه چیز رو به من میگفت و محال ممکن بود راجب همچین چیز مهمی باهام حرف نزنه. _از روح بابات نمیترسی؟ رستا_اون اوایل میترسیدم، اما الان دیگه نه زیاد. البته هرموقع میبینمش حس عجیبی بهم دست میده. یه حس نااشنا. انگار که ضربان قلبم میره بالا، استرس میگیرم. هرچی باشه بلاخره اون یه روحه. و من تاحالا از نزدیک ندیدمش. _میتونی ازش بپرسی اینده چی میشه؟ رستا_نه. زیاد حرف نمیزنه. خیلی کم. شاید از اولین باری که دیدمش تا الان سه کلمه حرف زده باشه. اکثرا توی کوچه یا خیابون میبینمش. یه گوشه وایمیسته و راه رفتن مردم رو نگاه میکنه. خیلی کم پیش میاد وقتی تنهام یا توی خونم ببینمش. میدونی، انگار نمیخواد‌ بهم نزدیک بشه تا من رو بترسونه یا احساس ارامشم رو ازم بگیره. بهش خیره شدم، وقتی حرف میزد صداش یکم میلرزید. رستا اصلا بازیگر یا دروغگوی خوبی نبود. اگه داشت نقش بازی میکرد تا حالا صدبار خندش گرفته بود. فندکم رو که تا الان توی دست چپم بود و حین حرف زدن مدام باهاش ور میرفتم گذاشتم توی جیبم. رستا_هنوز فکر میکنی دروغ میگم؟ _نه. رستا_باور کردی؟ _اره ولی نمیدونم. رستا_فراموشش کن. فقط خواستم بگم حواست به خودت بیشتر باشه. اگه کابوسات یا توهماتت بیشتر شدن بهم بگو. سرم رو تکون دادم که رفت سمت در و وارد خونه شد. یکم وقتم رو توی حیاط گذروندم و فکر کردم. رستا چه سختی هایی که نکشیده بود! طرفای ساعت شیش بود که همه بیدار شدن. تصمیم گرفتیم که بریم لب دریا و شام رو اونجا بخوریم. این بار دریا همراه من و دایان سوار ماشین شد. گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و گذاشتم روی داشبورد. دایان سوار ماشین شد و راه افتاد. شیشه رو کشیدم پایین و نفس عمیقی کشیدم که بوی چمن خیس رو حس کردم. دریا_یه اهنگ‌ بزار. دایان_من ضبطم چند وقته خرابه، اهنگ پلی نمیکنه. دریا_کاش نمیومدم اینور. دایان_مشکل داری میتونی پیاده بشی. دریا_مشکل که دارم ولی اونی که باید پیاده بشه من نیستم. دایان جوابش رو نداد. دریا_یچیزی بگو بخندیم. دایان_مگه من دلقکم؟ دریا_نگفتم دلقکی، گفتم یچیزی بگو بخندیم. دایان_حوصله ندارم. دریا_چرا؟ برگشتم و به دایان که رانندگی میکرد خیره شدم. موهاش هنوز پف داشت و ریخته بود توی صورتش. متوجه شده بودم که حرصش گرفته چون هرازگاهی دست میکرد توی موهاش و با حرص میزدشون کنار. دایان_بابا خیلی بد خوابیدم. این تخته فنراش همش تو کمرم بود. تازه سامیار هم هی منو هول میداد اونطرف. _من اصلا توی اتاق نخوابیدم. دایان_یعنی چی. _همون لحظه که خوابت برد بلند شدم رفتم بیرون. دریا_جنای رستا به شما هم سرایت کردن. دایان_رستا مگه جن داره؟ دریا_اره، یکیشونم منم. دایان_واقعنم جن ترسناکی هستی. با خودم فکر کردم که دریا با اون قد و هیکل ظریف اصلا بهش نمیخوره جن باشه. نه تنها هیکل بلکه چهرشم خیلی ظریف بود.

_ آقا متین ! شنیدم به پسرداییت میدی😂‼️🔞 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk متین سرخ شد و اروم گفت : نخیر ! 😞💢😠 _ نمیخواد مخفی کنی از اولم معلوم بود این‌کاره‌ میشی🤣 حالا کیرش چجوریاس ؟ کونتو پر میکنه؟💦🍑😉 ثامر که تا اون لحظه از دور نگاهشون میکرد داد زد : هووش به تو چه عوضی ⁉️ میخوای بذارم تو کونت ببینی پر میشه یا نه؟ 🤬👊‼️ _ عه؟ 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت75 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت ب
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت75 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید. @vipadmind

پسرعمه‌ی استریتشو تو خواب میماله تا تحریک شه با هم بکنن 🙊💦🔞 _ آههههه 😣🔥🔥 + بیدار شدی طلا ؟🙈👅 ترسیده از خواب پرید و سرجاش نشست : + ثامرررر ‼️🤬 بکش بیرون ازم من گی نیستم ! چرا نمیفهمی؟!😫 ثامر اما خودش را نباخت ، زمزمه کرد : _ تو فقط اوکی بده ... بخدا کاری میکنم فقط لذت ببری متین از حرفهای پسردایی لجبازش سر در نمی‌آورد ، با صدای بلندتر داد زد : دستتو از کیرم بردار وگرنه مادرتو به عزا مینشونم 😡👊‼️ 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk

#سرهنگ یه صندلی فلزی رو که وسط سالن ول کرده بود رو جلو آورد و روش نشست. و بعد بهم اشاره کرد و گفت : -حالا شروع کن آروم آروم در بیار میخوام بدنت و بررسی کنم یه وقت چیزی قائم نکرده باشی به هر حال تو یه #جنده هستی و هر کاری از دستت بر میاد همون طورکه زیپ شلوارکم رو پایین میکشیدم گفتم: -مثلا چی؟ -مثلا #مواد یا #مدارک مهم #زندان_زنان 💦 https://t.me/joinchat/Pg37kGNVnuMxNTU0

Repost from N/a
لیتلگرل کیوتی که جاش رو خیس کرده و ددیش اسپنکش میکنه و... 😢🔥 #ددی دیشب یادش رفت #پوشکم کنه ووقتی صبح بلند شدم زیرم #خیس شده بود و بوس بد میداد و وقتی ددی از #خواب بیدار شد #عصبی سرم #داد کشید و... با داد گفت: ای #پدرسگ برای چی #بیدارم نکردی؟! 🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

Repost from N/a
لیتلگرل کیوتی که جاش رو خیس کرده و ددیش اسپنکش میکنه و... 😢🔥 #ددی دیشب یادش رفت #پوشکم کنه ووقتی صبح بلند شدم زیرم #خیس شده بود و بوس بد میداد و وقتی ددی از #خواب بیدار شد #عصبی سرم #داد کشید و... با داد گفت: ای #پدرسگ برای چی #بیدارم نکردی؟! 🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

Repost from N/a
#زندان_زنان #پارت_۲۶ #فصل_۱ #سرهنگ #باتوم و بیرون کشید و گفت: -#مواد جا ساز کرده بودی؟ اصلا مگه میشد خودم ندونم چیزی توی #کو_
#زندان_زنان #پارت_۲۶ #فصل_۱ #سرهنگ #باتوم و بیرون کشید و گفت: -#مواد جا ساز کرده بودی؟ اصلا مگه میشد خودم ندونم چیزی توی #کو_نم پنهون شده؟ همه به چیزی که بین انگشتای #رئیس_زندان بود نگاه میکردن و من هنوز باورم نمیشد اون توی #سوراخ_کو_نم بوده. یه #مشمای کوچیک که توش #پودر_سفید ریخته بودن و من توی فیلما دیدم ‌و میدونستم که اون #مواد_مخدره. اما اینکه از توی سوراخ من دراومده بود امکان نداشت. یکی از سربازا گفت: -رییس این #هرزه به کشور ما #مواد آورده حقشه #اعدام بشه،مگه نه ؟ یکی دیگه گفت: -بذارید بقیه رو هم چک کنیم احتمالا به اسم #توریست قاچاق مواد میکردن شما می‌خواستید ما رو #معتاد کنید؟ همه ی دخترا از ترس التماس میکردن اما #سربازا توی #سوراخ دخترا انگشت میکردن و بعد از کلی دستمالی یه #مشمای کوچیک در میاوردن. #ژنرال دندون قروچه ای کرد و گفت: -ما اینجا به #زندانیای معمولی راحت میگیریم اما زندانیای #سیاسی اصلا وضعیت خوبی ندارن اما شما #جنده ها ،هم زندانی سیاسی هستید هم به جرم #قاچاق_مواد اینجایید یهو باتوم و... https://t.me/joinchat/Pg37kGNVnuMxNTU0

Repost from N/a
ددیش کلی کار کرده و خسته هست اما با شیطنت از خواب بیدارش میکنه و... 😱❌ با #جیغی #پریدم روی بدن خوابیده ددی که با وحشت از خواب پرید و تا #چشمش بهم افتاد #اخمی عمیق و #ترسناک کرد که حس کردم که قلب کوچولوم لرزید و خواستم #فرار کنم که دستش رو دراز کرد و از #بازوم گرفت و پرتم کرد روی #تخت و از پشت روم #خیمه زد که جیغی کشیدم و گفتم: #غلط کلدم #ددی جونم... #چنگی از #باسنم گرفت و #دست هام رو بالای سرم قفل کرد و دم گوشم لب زد: #توله_خرگوشم #هوس پریدن کرده اونم وقتی ددیش #خوابه؟! ♥🐰🔥🐰🔞🐰♥🐰🔥🐰🔞🐰♥🐰 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

پسربچه‌ی راهنمایی عاشق مرد ۴۰ ساله شده؟⁉️😡🔥 بچهای مدرسه بهم متلک میپروندن و معلما رفتارشون حسابی تغییر کرده بود .😭‼️🔥 زمزمه‌ی رابطه‌ی من و ساتیار همه جا پیچید و دیگه نمیتونستم هیچ‌جا سر بلند کنم 😖💥😱 شب که برگشتم خونه با صدای بلند گریه کردم و رو به مادرم گفتم : 😭😭 من که گرایشم اینه ... یعنی حق ندارم عاشق شم؟😪⁉️💔 🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞 https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh

داشتن همدیگه رو میبوسیدن که یکی در کلاسو باز کرد و...🍑💦 #هلش دادم توی #کلاس و لبم و روی #لبش گذاشتم. همزمان دستم و توی #شلوارش بردم و #دیکشو ماساژ دادم که #آهی کشید. سرشو توی #گردنم برد و محکم مکی به #گردنم زد. از شدت نیاز دلم میخواست کل #بدنشو #کبود کنم. دستم و تند تر تکون داد که #دستگیره در بالا پایین شد و... https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx

من گی نیستم ! شغلم سرویس دادنه بفهم ... 🔞💦🖕 https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh _ عه؟؟ پس چرا دیشب آبت اومد ؟ 😏🔥 خودمو جمع کردم و گفتم : یهویی شد ... برای رضایت مشتری که شما باشی😑💢 _ که اینطور ... پس امشب میرم یکی دیگه رو میکنم تا توام اذیت نشی 😂 اینو که گفت بادم خالی شد 😪 دلم میخواست فقط یک بار دیگه لذت دخولشو تجربه کنم پس سریع از جا بلند شدم و زمزمه کردم : _ چه فرقی میکنه ؟ من میخوام بدم ! 😡🥺🙏 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦 https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh

دستم و گرفت و #محکم پرتم کرد روی تخت از شدت #درد آخی گفتم #باسنم و توی #مشتش گرفت آخی گفتم که محکم زد روی #باسنم یه جوری میزد که حتی #نفسم نمیتونستم بکشم. با #گریه لب زدم. _ددی #تروخدا نکن درد داره بخدا اتاقتونو بهم نمیریزم #غلط کردم تروخدا #ددی نزن خم شد و گازی از #باسنم گرفت که #دادی کشیدم. _ساکت #توله بهت نگفتم منو #اذیت نکن هاننننن؟! نگفتم امروز کار دارم؟! باید #جرت بدم حتما که بفهمی؟! اومدم چیزی بگم که با #دردی که توی #مق‌عدم پیچید چشمام گرد شد و... #ددی_لیتل‌بوی👼🏻🎈 #گی_دام🔞💦 #خشن🔥🍑 https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx

photo content
+1

درونم انقدر پر از تو شده که دیگر جا ندارم، از چشمانم بیرون میریزی.
درونم انقدر پر از تو شده که دیگر جا ندارم، از چشمانم بیرون میریزی.

خدا لطف کرد جان داد؛ و برای تلافی هزاران درد.

⚠️#سکس_خشن_مدل_و_سرآشپز🔞💦 به نوک ســ🍑ـینه‌هام وزنه‌ آویزون کرد🔥 از درد به خودم پیچیدم داد زدم: - آیــے درش بیار لعنــٺـے🔞💦 + هیــش بیبے‌گــرل وقتی ازم پول مـےگرفتی باید فکر اینجاشو می‌کردے. توپک دهــ👅ـن بندو تو دهنم قفل کرد موهامو کشید و به زور قمبــ🍑ـلم کرد. با تسمہ‌ے که تو دست داشت روی تپـل‌های سفیدم ڪـوبید، ڪلاهـ⛔️ـڪــ سالارش رو به سوراخم کشید و خشک داخلم ڪـرد📛 درحالی که تند و وحشیانه داخلم می‌کوبید فلــ🌶ـفل سرخی رو روی بهشت خیـ💦ـسم کشید.... ⃟💦🔞hανѕممنـوعــ🍑 https://t.me/+wfbAkhRs2BE5MDBk در عوض پــ💰ـول دخٺـره رو به روش‌های خشنے می‌گـ🔥ـاد⚠️بچه مـچه جویــن نده⚠️

Repost from N/a
زندگی ی پسری که قراره دنیای سادش به دنیایی عجیب و غریب تبدیل بشه🔞🔥 #ددی #لیتل_بوی #پارت_آینده وارد آشپزخونه لوکسشون شدم #دهنم از این همه زیباییش #باز و بسته میشد _واووو #پولداریه دیگه همین آشپزخونه اینا به اندازه حال خونه ی ماعه💵👑 خدمتکاری که پشتم ایستاده بود منو به جلو #هل داد و با #اعصبانیت لب زد :به جای اینکه اینجا واستادی عین ندید بدیدا به دیوار های این خونه زل زدی برو کارتو انجام بده #اقا بیاد بفهمه #دسر مخصوصش درست نکردی #زندت نمیزاره🔥🥺 به سمتش رفتم :همچین آدم #وحشتناکی بنظر نمیرسه ی تای ابروش رو بالا برد : آدم #وحشتناکی نیس ؟؟؟؟؟🤔 اگه بدونی با #لیتلاش چیکار کرده #اینجوری نمیگی یکیشون رو از بسی #شکنجه داده که جان به جان تسلیم شدش زیر خاکای همین باغ دفن شد جسدش⚰⛓ هینیییی کشیدم از ترس به سمت پنجره آشپزخونه رفتم که دیدم ی مرد😱😬 https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5 https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5

#پارت‌واقعی🔞 Daddy & little boy🤤💦 دستی به #باسنم کشید و گفت : بیبی های بی ادب و باید #تنبیه کرد نه ؟ قبل از اینکه چیزی بگم #پلاگی که برداشته بود و به #ضرب واردم کرد که جیغ #دلخراشی کشیدم .🍑🍆 بدون توجه به من و #دردم شروع کرد به #اسپنک کردنم. صدای باز شدن در اومد و.....😨🚫 https://t.me/+Xig6vJRw4qplOTU0

😱🔥💦تاحالا فیلم هری پاتر و دیدی؟ بیا و ببین که این نویسنده حالا اومده به سبک بی دی اس امی ازش استفاده کرده🔥💦😱 💥مدرسه‌ای پر از گرایش‌های مختلف زود باش تا لینک باطل نشده💥 https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0 https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0