𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 827
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
2 828
با دیدن اون تخته چوبی روح از تنم جدا شد نزدیکم اومد تخته رو از قسمت نوک پونز ها روش شکمم گذاشت و روش ایستاد💦🔞
نفسم رفت و فقط تونستم جیغ کوتاهی بزنم
_آخخخخخ...ار...ب...اب🥺🔥
نفسم بند اومده بود و نمیتونستم صحبت کنم
ارباب کمی روی تخته این پا و اون پا کردو بعد پایین اومد⛓🙈
پوزخندی زد چونمو تو مشتش گرفتی
_لیاقتت فقط همینه سگ بی ارزش🔞🍆
تخته رو از روی شکمم برداشت
سرم رو کمی بالا آوردم تا بتونم رد پونز ها رو ببینم نقطه نقطه روی شکمم قرمز شده بود 🍑
ارباب این بار تخته رو روی سینه هام گذاشت و با یه پا بهش فشار وارد کرد که...💦😱
⁂~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh ⛓🔥
⁂~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh ⛓🔥
⁂~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh ⛓🔥
2 828
Repost from N/a
مذهبــــــــــــــی گــــــــــــــــــــی
_چه معنا داره یه مرد تو #بغل همجنس خودش باشه اون هم با لباس #تنگ و #بدن_نما⁉️
با لحن #اغواگری گفت:
_حاجی #دوست داری فقط تو #بغل خودت باشم⁉️
_لعنت بر شیطون🤬
خنده ای کرد روی پاهاش نشست و #خمار لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید
#زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد
نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند چنگی به #بی*ضه هاش زد از درد چشم هاش #سیاهی رفت کاندوم رو روی #عضوش کشید یه ضرب وارد #سوراخش کرد💦
https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx
https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx
https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
الوین پسری که بین اشراف زادهها مستر یخی معروفه ولی کی میدونه که پشت نقاب سردش چه چیزی خوابیده😈
💦🔥💦🔥💦🔥💦🔥💦
💦👅💦
❌🔥- نچ نچ پسری که بین اشراف مستر یخی شناخته شده الان توی پوشت دستشویی کرده🔥❌
👅🔥صورتم سرخ شد:
- مامی نگو دیگه👅💦
پودر بچه رو بین پاهام پخش کرد:🔥
⁉️❌- چرا نگم الوین غیره اینه که با اون همه ابهت توی پوشک دستشویی میکنی؟ ❌⁉️
🔥💦 جانا خندهای کرد:
- اذیتش نکن عزیزم💦💧
👅🔥الوین با دیدن جانان خنده بزرگی کرد:
- مامانی ببین مامی اذیتم میکنه🔥👅
💦💦
https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
دوتا #لیتلایی👫 که باهم #سک✓س میکنن مامیشون از پشت در میبینه ج*ق 🔞
دستمو رو #مردونگی🍆😈 هوران کشیدم که سیخ شدنش زیر دستم حس کردم جلو پاهاش زانو زدم #شلوار و #شورتشو🔥 در اوردم که #مردونگی🍆 گنده سیخ شدش بیرون افتادم لبامو
نزدیک #کلاهکش💦 کردم تو چشاش خیره شدم #بوسه ای👅💧روش زدم وارد دهنم کردم که هوران ناله ای کرد موهامو تو مشتش گرفت محکم تو دهنم #تلمبه🌊 زد از دهنم بیرون کشید پرتم کرد رو تخت #مردونگیش🚫 رو #بهشتم🍑🔞 تنظییم کرد با یه ضرب داخلم کرد #تلمبه های عمیقی زد که در باز شد مامی اومد داخل و ...
عفففف بزن رو لینک بیا جق زدن خانوادگیشون رو بخون( شورت اضافه یادت نره)
https://t.me/+H_V9J4kqKiw2OTE8
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
❌الوین #اشرافزادهای که پشت #معروفیتش کلی لیتل #میفروشه و مستر یخی شناخته میشه
وای از روزی که یکی #خودشو طلب کنه❌
https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0
🔥- چ...یکار میکنید!🔥
💦ضربهای روی سینم زد و روی تخت افتادم. تا اومدم تکون بخورم دوتا محافظ دست و پاها و دهنم رو بستن:💦
🔥- هیس کوچولو قراره موقعیت خودتو بفهمی🔥
💦جلو اومد و با حوصله لباسم رو درآورد، روی تخت دراز کشید و بغلم کرد:💦
🔥- دیدی بالاخره مال من شدی؟ عزیزدلم تو که خودتم میخوای پس چرا مقاومت میکنی بیبی؟🔥
💦همه حسهای بد رو کنار گذاشتم و بغضدار سرم رو توی گردن جانان بردم:💦
🔥- من من چطور اعتماد کنم🔥
❌رئیسی که لیتل میفروشه ولی یدفعه ورقه برمیگرده و یکی از مشتریها خودش رو انتخاب میکنه
https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0
2 828
#مامی_لیتل_گرل.💦 #تریسام🌈
#پارت_واقعی🔞🦄
مامی همینطور به تنم بوسه میزد من زیر بدنش #وول میخوردم #بهشتم خیس شده بود تموم #سلول های تنم نیاز فریاد میزد مامی دستشو پایین پام برد #انگشتشو لای #بهشت #خیسم کشید💦❌
دستشو بالا اورد پوزخندی به #خیسی لای #بهشتم زد🍑☔️
_میبینم این بیبی گرل برای مامیش #خیس کرده اره؟🔥🐙
نگاهی به مامی انداختم که دوباره #انگشتشو لای #شیار #بهشتم کشید که ناله ریزی کردم کمرمو از روی تخت #فاصله دادم⛓🔥
مامی #انگشت فاکشو وارد سوراخ #کوچیک کرد که جیغی زدم تنمو رو #تخت کوبوندم
_اخخخخخخ مامی.......لطفا...🥺🔞
_تا من نخواستم حق #ارضا شدن نداری بیبی گرل💦🍫
•°•https://t.me/+H_V9J4kqKiw2OTE8 🔞💦
•°•https://t.me/+H_V9J4kqKiw2OTE8 🔞💦
2 828
#maslakh
#part252
با حرکت کردن ماشین نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی.
همه وجودم از ترس میلرزید و بغضم هرلحظه امکان داشت شکسته بشه.
اب دهنمو قورت دادم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.
خبری ازش نبود.
دریا یه شکلات گرفت سمتم.
شکلاتو ازش گرفتم و تشکری کردم.
داشت مشکوکانه نگاهم میکرد.
توی این چندروز متوجه شده بودم که خیلی تیزه.
مطمئن بودم تا حالا فهمیده که این رفتارام به خاطر گشنگی نیست.
بعد از خوردن بستنی برگشتیم خونه.
مامان بیدار شده بود و توی اشپزخونه کار میکرد.
هنوز روسری به سر داشت.
زن چندساعت دیگه عقد میکنی، روسریتو دربیار.
مامان بهمون سلام کرد و گفت؛
_کجا بودین.
بدون حرف رفتم توی اتاقم و درو بستم.
این اتاق یه حالت خاکستری متمایل به سفید داشت و یه پنجره بزرگ دقیقا بالای تختم بود.
پرده هارو هنوز وصل نکرده بودیم پس نور از پنجره به داخل میتابید و اتاق رو روشن میکرد.
لباسامو عوض کردم و روی تخت نشستم.
خیلی ترسیده بودم و نیاز داشتم با مسیحا حرف بزنم.
شمارش رو گرفتم و منتظر موندم جواب بده.
مسیحا_بله.
_سلام.
مسیحا_نه اینو نزار اونجا ببر بزارش توی صندوق.
_الو.
مسیحا_رستا فعلا سر کارم، بعدا حرف بزنیم؟
_باشه، خدافظ.
بدون خدافظی تماس رو قط کرد.
پوفی کشیدم و اشکام چشمام رو خیس کرد.
چرا هیچکسو ندارم که بهش تکیه کنم.
چرا این بلاها سرم میاد.
چرا باید هرروز تا حد مرگ بترسم و نتونم خودم رو نجات بدم!؟
باید میرفتم به اون روستا تا ببینم موضوع از چه قراره.
باید یه کاری میکردم.
دیگه اصلا تحمل این اتفاقات رو نداشتم.
سرمو کردم توی بالشت و دادی زدم.
با صدای باز شدن در سرمو بلند کردم و به در خیره شدم.
دریا لامپ رو روشن کرد و بهم خیره شد.
دریا_داری گریه میکنی؟
_نه یچیزی رفته تو چشمم.
یه پشه گنده، خدا لعنتش کنه.
دریا_باور نمیکنم چون خرم، باور میکنم چون میدونم ادم گاهی دوست نداره کسی بفهمه گریه میکنه.
ولی خب اگر خواستی با کسی درد و دل کنی ایم هیر.
ما دیگه خواهریم.
سرشو تکون داد و گفت؛
_مثلا خواهریم.
_باشه، مرسی.
دریا_اومده بودم برای ناهار صدات کنم.
_الان میام.
بعد از عوض کردن لباسام رفتم توی اشپزخونه.
اشپزخونشون خیلی قشنگ بود و همه وسایل سفید بودن.
مخصوصا که یه پنجره هم داشت که ازش بوی خاک نم خورده وارد خونه میشد.
بعد از خوردن خورشت سبزی و دوغ شل شدم و خوابم برد.
ساعت چهار بود که بیدار شدیم تا اماده بشیم و بریم محضر.
یه پیرهن لی ابی با شلوار همرنگش پوشیدم و به اصرار مامان یکم ریمل زدم.
حس بدی داشت، انگار مژه هام به هم چسبیده بود.
توی مسیر همش به فکر مسیحا بودم.
بیچاره خیلی کار میکرد، مطمئن بودم کمردردش هنوز خوب نشده.
از طرفی چطور میخواست مرخصی بگیره و با من بیاد به روستا؟
شایدم فقط یه حرف همینطوری زده بود..
من تنهایی برم اونجا چیکار کنم اخه.
از ماشین پیاده شدم و پشت سر بقیه رفتم توی دفتر ازدواج.
کمی بعد سامیار به همراه خاله و عمو اومد.
رفتم سمتش و سریع بغلش کردم.
الان فقط وجود سامیار میتونست حال خرابمو خوب کنه.
سامیار_خوبی؟
_نه.
سامیار_چیشده؟
_نمیدونم..
انگار زیاد توی بغلم راحت نبود چون خودشو کشید عقب.
وقتی از جلوم رفت کنار تازه متوجه شدم چرا نمیخواست بیشتر از این توی بغلم بمونه.
عمو و خاله وایساده بودن یه گوشه و داشتن نگاهمون میکردن.
خدایا این چه بدبختی ای بود سرمون اومد.
بعد از عقد و خوردن شیرینی از دفتر خارج شدیم.
قرار شد شام بگیریم و بریم خونه دریااینا.
البته حالا دیگه خونه ماهم بود.
چون عمو صادق میخواست بره غذا بگیره مامان و دریا با ماشین خاله اینا رفتن و منو پرت کردن توی ماشین دایی.
توی دورترین نقطه از سپهر نشستم و به بیرون خیره شدم.
زن دایی_رستا حالا مادرت چه عجله ای داشت میزاشت سال پدربزرگت بگذره بعد ازدواج کنه.
نظر تو چیه محسن.
قبل از اینکه دایی بخواد چیزی بگه گفتم؛
_نظر منو شما که مهم نیست، دوتا ادم عاقل تصمیم خودشونو راجب ایندشون گرفتن.
دیگه جایز نبود الکی عقب بندازنش.
در ضمن جشنیم که نگرفتن فقط عقد کردن.
زن دایی_اها یعنی من عاقل نیستم؟
اینو میخوای بگی رستا جان؟
سپهر_مامان چه ربطی داره اونکه همچین حرفی نزد.
زن دایی_نه من منظورشو خیلی خوب متوجه شدم، اصلا دیگه حرف نمیزنم.
خدایا از دست این زنیکه.
دایی_لیلا جان بچست دیگه، نمیفهمه چی میگه.
چقدر پرروعن اینا.
اصلا نیاین خونه ما، برین عن بخورین.
2 828
#maslakh
#part251
سرمو از اب بردم بیرون و به اطرافم خیره شدم.
کل استخر سر جاشون ایستاده بودن و هیچکس تکون نمیخورد، انگار که درحال نگاه کردن به یه عکس باشم و یا زمان ایستاده باشه..
غافلگیر شده بودم و داشتم میترسیدم.
چه اتفاقی درحال افتادن بود؟
سرمو بردم زیر اب و در اوردم.
حالا دیگه ادما بی حرکت و ثابت نبودن و همشون با چشمای از حدقه بیرون زده داشتن میومدن سمتم.
رفتم عقب و چسبیدم به دیوار.
قلبم داشت از قفسه سینم درمیومد.
خدایا چه اتفاقی داره میوفته.
چندبار پلک زدم که همه چیز به حالت عادیش برگشت.
مردم بی توجه به وجود من داشتن شنا میکردن و برای خودشون اینور اونور میرفتن.
نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم.
چقدر ترسیده بودم..
با چشم دنبال دریا گشتم، انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین.
از استخر زدم بیرون و نشستم لبه سکو.
کمی سرد بود و باعث شده بود لرز کنم.
من به سرما خیلی حساس بودم و تحملش برام سخت بود.
نگاهم به توی اب خورد.
همون زن چادری توی اب بود و داشت میومد طرفم.
با چشمای کاملا باز توی اب راه میرفت.
از لای مردم رد میشد و خیلی سریع میومد سمتم.
سریع از سرجام بلند شدم و از استخر زدم بیرون.
حالا از اب خارج شده بود و میتونستم صدای تق تق سم هاش رو روی سرامیک های سفید رنگ بشنوم.
رفتم سمت دوش ها و وارد یکی از اتاقک ها شدم و درشو بستم.
خداروشکر در چندتا دیگه از اتاقک ها هم بسته بود و نمیتونست منو از بینشون تشخیص بده.
البته اون جن بود!
شاید حتی از اینکه کجام هم اگاه باشه.
از ترس قلبم تند تند میزد و داشت گریم میگرفت.
کم مونده بود سکته کنم.
زیر لب تند تند صلوات میفرستادم.
صدای تق تق پاهاش هنوز هم میومد.
نشستم زیر زمین و از زیر در به بیرون خیره شدم.
انگار متوجه من نشده بود چون داشت از سالن خارج میشد.
نفس عمیقی کشیدم و از روی زمین بلند شدم که برخورد کردم به چیزی.
با ترس برگشتم عقب.
با دیدن مردی که به یه طناب دار اویزون شده بود و لبخند شرمگینی به لب داشت جیغ زدم و رفتم عقب.
داشت جون میکند.
عقب عقب رفتم که پام لیز خورد و افتادم زمین.
از حرکت ایستاد.
هنوز با چشمای باز و لبخند داشت نگاهم میکرد.
اب دهنمو قورت دادم و اشکم از چشمام لیز خورد پایین.
بابام بود.
دقیقا با همون کت و شلوار و لبخندی که توی اون عکس داشت.
دستامو گذاشتم جلوی دهنم.
شلوارش خیس شد و مایع زرد رنگی از گوشش ریخت پایین.
نمیدونم چرا اما حالت تهوع گرفتم.
با پیچیدن بوی ادرار توی دماغم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اوردم بالا.
چون که هیچی نخورده بودم فقط اب اومد بیرون.
زنی که داشت موهای روی زمین رو جارو میکرد اومد سمتم و گفت؛
_خانم حالت خوبه؟
به اتاقکی که بابا ازش اویزون بود خیره شدم، خبری ازش نبود.
اما اون مایع زرد رنگ همچنان روی زمین بود و داشت میومد سمتم.
با صدایی لرزون گفتم؛
_خوبم.
از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت خروجی سالن و وارد قسمت رختکن شدم.
لباسامو برداشتم و رفتم یه گوشه پوشیدمشون.
هنوز بدنم از ترس میلرزید و یه بغض خیلی غلیظ توی گلوم بود.
از اتاقک خارج شدم و رفتم سمت صندلی ای که اون گوشه بود و روش نشستم.
با شنیدن صدای سوت متوجه شدم که سانس تموم شده.
از دور دریا رو دیدم که سرشو انداخته بود پایین و داشت میومد سمتم.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرفش.
با تعجب نگاهم کرد.
دریا_چرا انقدر زود اومدی بیرون؟
_خسته شدم.
مشکوکانه نگاهم کرد و رفت سمت رختکن.
بعد از اینکه لباساش رو عوض کرد با هم از ساختمون زدیم بیرون.
سوار ماشین شدم و سلام کردم.
به ساختمون استخر خیره شدم، مردم یکی پس از دیگری ازش خارج میشدن و میومدن سمت ما.
تونستم اون زن چادری رو از بینشون تشخیص بدم.
همچنان داشت با قدم هایی اروم میومد سمتمون.
یه لحظه قلبم ریخت.
حتی با وجود اینهمه ادم باز هم ازش میترسیدم.
اونا نمیتونستن ببیننش، اگه اینطوری اسیبی بهم میزد چی؟
باید چیکار میکردم؟
دریا و عمو صادق داشتن باهم حرف میزدن و انگار حالا حالاها قصد حرکت نداشتن.
درو قفل کردم و چسبیدم به دریا.
دریا_چیزی شده؟
به مژه های خیسش خیره شدم و گفتم؛
_نه چیزی نشده.
به قفس شدو که روی صندلی کمک راننده بود زل زدم.
داشت با چشمای سبز ترسناکش نگاهم میکرد.
اب دهنمو قورت دادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
نزدیک تر شده بود و حالا داشت میومد سمت ماشین.
_میشه حرکت کنید؟
عمو از توی اینه نگاهم کرد و گفت؛
_چیزی شده؟
_چیزه، راستش حالت تهوع دارم.
فکر کنم گشنمه.
ده قدم بیشتر با ماشین فاصله نداشت..
عمو_چرا؟
صبحانه نخوردی؟
_نه..
هشت قدم.
عمو_دریا هم این شکلیه، وقتی صبحونه نمیخوره ضعف میکنه.
میخواید بریم بستنی بخوریم؟
سه قدم..
میتونستم چشمای از حدقه بیرون زده و سم های خیسش رو که محکم به زمین میکوبید ببینم.
با صدایی که از ترس میلرزید گفتم؛
_اره، حرکت کن.
بریم خیلی خوبه.
و رسید به در.
عمو_دریا توهم موافقی؟
برگشتم و گفتم؛
_حالم خیلی بده خواهش میکنم حرکت کن..
2 828
#maslakh
#part250
داشتم خواب خیلی ترسناک و بدی میدیدم و حسابی گرمم شده بود.
نفس کشیدن برام سخت بود و صدام توی خواب در نمیومد.
با شنیدن صدای رعدو برقی که زد چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید رنگ بالای سرم بود.
اب دهنمو قورت دادم و لبمو تر کردم.
برگشتم که دیدم دریا روی صندلی نشسته و داره نگاهم میکنه.
زانوهاشو بغل کرده بود و بنظر میومد که توی فکر باشه.
_سلام.
بی توجه به حرفم گفت؛
_کابوس میدیدی؟
_اره..
دریا_ادم کابوسی ای هستی؟
_ادم کابوسی دیگه چیه؟
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_کسی که زیاد حرف میزنه رو میگن پرحرف.
کسی که زیاد غذا میخوره رو میگن شکمو.
کسی هم که خیلی خواب بد میبینه رو میگن کابوسی.
_جدیدا اینطور شدم.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
دریا_منتظر بودم بیدار بشی.
_چرا؟
دریا_بلیط استخر گرفته بودم امروز که با دوستم بریم ولی زنگ زدم گفت نمیاد، بیا باهم بریم.
_من از استخر خوشم نمیاد.
دریا_چرا؟
_نمیدونم.
از لباسش خوشم نمیاد. تازه مایو هم ندارم.
دریا_من دوتا دارم.
و رفت سمت کمدش و ادامه داد؛
_صبر کن ببینم پیداش میکنم یا نه.
در کمدشو باز کرد و ازش رفت بالا.
بهش خیره شدم، یه شلوار چهارخونه پوشیده بود با یه تیشرت خیلی گشاد که بنظر میرسید مال باباش باشه.
کلا انگار به لباس های گشاد خیلی علاقه داشت.
موهاشو بسته بود بالای سرش و جوراب پاش بود.
_توی خونه جوراب میپوشی؟
برگشت سمتم و گفت؛
_ایف یو وانت د تروث، ای ریلی لایک جوراب.
عاشق جورابای مختلف و رنگی ام.
و اره اکثر وقتا جوراب پامه.
چیزی نگفتم و به پنجره اتاق که با پرده های ابی پوشیده شده بود خیره شدم.
صدای بارون و رعدوبرق میومد و کمی هم شرجی بود.
اینو حتی الان که تو خونه بودم هم میتونستم حس کنم.
کل تنم خیس شده بود.
پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم.
رفتم کنار پنجره و به بیرون خیره شدم.
خیابون خیس خیس بود و بارون داشت نم نم میبارید.
امروز مامان و عمو صادق قرار بود عقد کنن.
یه عقد محضری ساده بود که فقط فامیلای درجه یک دعوت بودن.
بعدش هم قرار بود چهارتایی بریم ناهار بخوریم.
مامان خونه رو با وسایل توش اجاره داده بود و تنها چیزی که با خودمون اوردیم لباسامون و وسایل اتاق من بودن.
از اونجایی که مامان و عمو صادق هنوز عقد نکرده بودن من دیشب توی اتاق دریا خوابیدم و مامان توی اتاق من.
دریا_اها پیداش کردم.
با پلاستیک توی دستش از کمد پرید پایین که حس کردم تمام استخوناش خورد شد.
بلاخره دریا تونست راضیم کنه که باهم بریم استخر.
از اونجایی که مامان توی اتاق من خواب بود و هنوز لباسام رو باز نکرده بودم یکی از پیرهنا و شلوارای دریا رو پوشیدم.
یه پیرهن چهارخونه ابی صورتی به همراه یه شلوار مام استایل گشاد.
دریا_بیا این جورابارو بپوش خیلی بهت میان.
نگاهمو به جورابای صورتی ساق بلندش دوختم.
_شبیه بچه کوچولوها میشم.
دریا_نه بابا.
بشین رو تخت تا شلوارتو تا بزنم.
کاری که میگفت رو کردم.
شلوارمو تا زد و جورابارو داد بهم تا بپوشمشون.
از توی اینه به خودم خیره شدم، حالا تیپم کاملا شبیه دریا شده بود.
بابای دریا مثل اینکه از قبل خبر داشت داریم میریم استخر چون حاضر و اماده توی ماشینش نشسته بود.
سوار ماشین شدم و بهش سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد.
دریا هم نشست تو و گفت؛
_صادق شدو رو ببر دامپزشکی بهش بگو ناخناشو کوتاه کنه.
عمو صادق_همین؟
دریا_یه چندتا عکس برات فرستادم اونا هم روی کاغذ چاپ کن.
فقط حواست باشه همشون روی A5 باشن.
عمو_رستا تو چیزی لازم نداری؟
_نه مرسی.
دم استخر پیاده شدیم و از بابای دریا خدافظی کردیم.
وارد سالن استخر شدیم، چون سانس صبح بود زیاد کسی توی سالن دیده نمیشد.
رفتیم سمت کمد ها و لباسامونو عوض کردیم.
روبه روی اینه ای که توی سالن بود ایستادم و به خودم خیره شدم.
اگه مسیحا اینطوری ببینتم احتمالا خیلی خوشحال بشه.
با یاداوریش خندم گرفت.
کوچولوی هیز هورنی.
رفتیم سمت دوش ها و یه دوش گرفتیم و وارد فضای استخر شدیم.
من از بچگی شنا رو خودم یاد گرفته بودم پس رفتم سمت دو متری و پریدم توی اب.
دریا هم پشت سرم وارد اب شد.
برعکس من که با کلاه شبیه دیوانه ها میشدم کلاه استخر خیلی بهش میومد.
نمیدونم چرا توی اب همش مسیحا و روز سیزده به در بهم یاداوری میشد.
مخصوصا اون اتفاقی که توی ماشین افتاده بود.
با یاداوری تجاوزی که بهش شده بود قلبم مچاله شد.
این موضوع واقعا ناراحت و عصبیم میکرد و باعث میشد که از همه ادما متنفر بشم.
ادمایی که شاید یه روزی به یه بیچاره تجاوز کرده باشن و یا حتی بهش فکر کردن.
امیدوارم همشون مجازات بشن و به جزای کارشون برسن.
مخصوصا اونی که به خودش جرعت داده بود و اینکارو با مسیحا کرده بود.
کاش میتونستم کمکش کنم اون اتفاق رو فراموش کنه اما میدونستم که دردش همیشه توی سینش میمونه.
2 828
Repost from N/a
♥️✨ یه کانال پر از داستانک و فانتزی های bdsm بهشتی برای لیتلا 🙇🏻♀🙇🏻♂ با کلی فیلم های هات 🔥 bdsm 😈💦 کلی گیف برای اسلیو ها🧎🏻♀🧎🏻♂و پت ها 🦊🐶 کلی ایده های خلاقانه با وسایل ساده برای مسترا🤴🏻 و میسترسا👸🏻 کلی آموزشی که راجب bdsm باید بدونی همه و همه تو این چنل وجود داره ✨♥️
🔞 قراره فیلمی که رو بنر هس کامل و با سرعت کم تو کانال گذاشته شه❤️🔥
https://t.me/+oSdRshIxQUo1Zjk0
2 828
Repost from N/a
دوتا پسر گی تو آبدارخونهی مدرسه رو هم میریزن و ... 🙈💦🔞
آلتم رو طوری بیرون کشید که انگار نحیفترین چیزیه تا بحال لمس کرده ... 🥺🍆
+ این مال کیه ؟ 🤤
خمار نجوا کردم : مال تو ... 😪
+ دوس داری بخورمش ؟😎
_ آره !🤩
+ اگه ناله کنی میخورم ... 😏
سرش رو به عقب هل دادم و شروع به جق زدن کردم که بلند خندید و دستم رو پس زد ... 🔥🔞
🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞
https://t.me/+wZ19Xp3GcbpkOGNk
https://t.me/+wZ19Xp3GcbpkOGNk
https://t.me/+wZ19Xp3GcbpkOGNk
2 828
Repost from N/a
الفایی که امگایی رو تو قمار میبره و...😱🥺
#امـــــــــگـــــــــــاورس 🔞🔥
#فصل2پارت38
*اگر ازم ببری، این هلو🍑 رو میدمش به تو. تازه خریدمش. کلی براش پول💰 دادم. میدونی پیدا کردن یه امگای چقدر سخته؟ متاسفانه وقت نکردم باهاش بخوابم، یعنی با* کره است. قیمت همچین چیزی خیلی بالاست. اگر ازم ببری، مال تو میشه.
وقتی این حرف رو میزد نگاهم، روی اون امگا بود. لبش رو گاز گرفته بود و چونش میلرزید.🥺 بی صدا قطره اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت. چقدر از ادم لجنی مثل این مردتیکه حرصم میگرفت.
https://t.me/+BJrFOHZo3hg2ZTg8
2 828
#maslakh
#part251
سرمو از اب بردم بیرون و به اطرافم خیره شدم.
کل استخر سر جاشون ایستاده بودن و هیچکس تکون نمیخورد، انگار که درحال نگاه کردن به یه عکس باشم و یا زمان ایستاده باشه..
غافلگیر شده بودم و داشتم میترسیدم.
چه اتفاقی درحال افتادن بود؟
سرمو بردم زیر اب و در اوردم.
حالا دیگه ادما بی حرکت و ثابت نبودن و همشون با چشمای از حدقه بیرون زده داشتن میومدن سمتم.
رفتم عقب و چسبیدم به دیوار.
قلبم داشت از قفسه سینم درمیومد.
خدایا چه اتفاقی داره میوفته.
چندبار پلک زدم که همه چیز به حالت عادیش برگشت.
مردم بی توجه به وجود من داشتن شنا میکردن و برای خودشون اینور اونور میرفتن.
نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم.
چقدر ترسیده بودم..
با چشم دنبال دریا گشتم، انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین.
از استخر زدم بیرون و نشستم لبه سکو.
کمی سرد بود و باعث شده بود لرز کنم.
من به سرما خیلی حساس بودم و تحملش برام سخت بود.
نگاهم به توی اب خورد.
همون زن چادری توی اب بود و داشت میومد طرفم.
با چشمای کاملا باز توی اب راه میرفت.
از لای مردم رد میشد و خیلی سریع میومد سمتم.
سریع از سرجام بلند شدم و از استخر زدم بیرون.
حالا از اب خارج شده بود و میتونستم صدای تق تق سم هاش رو روی سرامیک های سفید رنگ بشنوم.
رفتم سمت دوش ها و وارد یکی از اتاقک ها شدم و درشو بستم.
خداروشکر در چندتا دیگه از اتاقک ها هم بسته بود و نمیتونست منو از بینشون تشخیص بده.
البته اون جن بود!
شاید حتی از اینکه کجام هم اگاه باشه.
از ترس قلبم تند تند میزد و داشت گریم میگرفت.
کم مونده بود سکته کنم.
زیر لب تند تند صلوات میفرستادم.
صدای تق تق پاهاش هنوز هم میومد.
نشستم زیر زمین و از زیر در به بیرون خیره شدم.
انگار متوجه من نشده بود چون داشت از سالن خارج میشد.
نفس عمیقی کشیدم و از روی زمین بلند شدم که برخورد کردم به چیزی.
با ترس برگشتم عقب.
با دیدن مردی که به یه طناب دار اویزون شده بود و لبخند شرمگینی به لب داشت جیغ زدم و رفتم عقب.
داشت جون میکند.
عقب عقب رفتم که پام لیز خورد و افتادم زمین.
از حرکت ایستاد.
هنوز با چشمای باز و لبخند داشت نگاهم میکرد.
اب دهنمو قورت دادم و اشکم از چشمام لیز خورد پایین.
بابام بود.
دقیقا با همون کت و شلوار و لبخندی که توی اون عکس داشت.
دستامو گذاشتم جلوی دهنم.
شلوارش خیس شد و مایع زرد رنگی از گوشش ریخت پایین.
نمیدونم چرا اما حالت تهوع گرفتم.
با پیچیدن بوی ادرار توی دماغم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اوردم بالا.
چون که هیچی نخورده بودم فقط اب اومد بیرون.
زنی که داشت موهای روی زمین رو جارو میکرد اومد سمتم و گفت؛
_خانم حالت خوبه؟
به اتاقکی که بابا ازش اویزون بود خیره شدم، خبری ازش نبود.
اما اون مایع زرد رنگ همچنان روی زمین بود و داشت میومد سمتم.
با صدایی لرزون گفتم؛
_خوبم.
از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت خروجی سالن و وارد قسمت رختکن شدم.
لباسامو برداشتم و رفتم یه گوشه پوشیدمشون.
هنوز بدنم از ترس میلرزید و یه بغض خیلی غلیظ توی گلوم بود.
از اتاقک خارج شدم و رفتم سمت صندلی ای که اون گوشه بود و روش نشستم.
با شنیدن صدای سوت متوجه شدم که سانس تموم شده.
از دور دریا رو دیدم که سرشو انداخته بود پایین و داشت میومد سمتم.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرفش.
با تعجب نگاهم کرد.
دریا_چرا انقدر زود اومدی بیرون؟
_خسته شدم.
مشکوکانه نگاهم کرد و رفت سمت رختکن.
بعد از اینکه لباساش رو عوض کرد با هم از ساختمون زدیم بیرون.
سوار ماشین شدم و سلام کردم.
به ساختمون استخر خیره شدم، مردم یکی پس از دیگری ازش خارج میشدن و میومدن سمت ما.
تونستم اون زن چادری رو از بینشون تشخیص بدم.
همچنان داشت با قدم هایی اروم میومد سمتمون.
یه لحظه قلبم ریخت.
حتی با وجود اینهمه ادم باز هم ازش میترسیدم.
اونا نمیتونستن ببیننش، اگه اینطوری اسیبی بهم میزد چی؟
باید چیکار میکردم؟
دریا و عمو صادق داشتن باهم حرف میزدن و انگار حالا حالاها قصد حرکت نداشتن.
درو قفل کردم و چسبیدم به دریا.
دریا_چیزی شده؟
به مژه های خیسش خیره شدم و گفتم؛
_نه چیزی نشده.
به قفس شدو که روی صندلی کمک راننده بود زل زدم.
داشت با چشمای سبز ترسناکش نگاهم میکرد.
اب دهنمو قورت دادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
نزدیک تر شده بود و حالا داشت میومد سمت ماشین.
_میشه حرکت کنید؟
عمو از توی اینه نگاهم کرد و گفت؛
_چیزی شده؟
_چیزه، راستش حالت تهوع دارم.
فکر کنم گشنمه.
ده قدم بیشتر با ماشین فاصله نداشت..
عمو_چرا؟
صبحانه نخوردی؟
_نه..
هشت قدم.
عمو_دریا هم این شکلیه، وقتی صبحونه نمیخوره ضعف میکنه.
میخواید بریم بستنی بخوریم؟
سه قدم..
میتونستم چشمای از حدقه بیرون زده و سم های خیسش رو که محکم به زمین میکوبید ببینم.
با صدایی که از ترس میلرزید گفتم؛
_اره، حرکت کن.
بریم خیلی خوبه.
و رسید به در.
عمو_دریا توهم موافقی؟
برگشتم و گفتم؛
_حالم خیلی بده خواهش میکنم حرکت کن..
2 828
#maslakh
#part250
داشتم خواب خیلی ترسناک و بدی میدیدم و حسابی گرمم شده بود.
نفس کشیدن برام سخت بود و صدام توی خواب در نمیومد.
با شنیدن صدای رعدو برقی که زد چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید رنگ بالای سرم بود.
اب دهنمو قورت دادم و لبمو تر کردم.
برگشتم که دیدم دریا روی صندلی نشسته و داره نگاهم میکنه.
زانوهاشو بغل کرده بود و بنظر میومد که توی فکر باشه.
_سلام.
بی توجه به حرفم گفت؛
_کابوس میدیدی؟
_اره..
دریا_ادم کابوسی ای هستی؟
_ادم کابوسی دیگه چیه؟
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_کسی که زیاد حرف میزنه رو میگن پرحرف.
کسی که زیاد غذا میخوره رو میگن شکمو.
کسی هم که خیلی خواب بد میبینه رو میگن کابوسی.
_جدیدا اینطور شدم.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
دریا_منتظر بودم بیدار بشی.
_چرا؟
دریا_بلیط استخر گرفته بودم امروز که با دوستم بریم ولی زنگ زدم گفت نمیاد، بیا باهم بریم.
_من از استخر خوشم نمیاد.
دریا_چرا؟
_نمیدونم.
از لباسش خوشم نمیاد. تازه مایو هم ندارم.
دریا_من دوتا دارم.
و رفت سمت کمدش و ادامه داد؛
_صبر کن ببینم پیداش میکنم یا نه.
در کمدشو باز کرد و ازش رفت بالا.
بهش خیره شدم، یه شلوار چهارخونه پوشیده بود با یه تیشرت خیلی گشاد که بنظر میرسید مال باباش باشه.
کلا انگار به لباس های گشاد خیلی علاقه داشت.
موهاشو بسته بود بالای سرش و جوراب پاش بود.
_توی خونه جوراب میپوشی؟
برگشت سمتم و گفت؛
_ایف یو وانت د تروث، ای ریلی لایک جوراب.
عاشق جورابای مختلف و رنگی ام.
و اره اکثر وقتا جوراب پامه.
چیزی نگفتم و به پنجره اتاق که با پرده های ابی پوشیده شده بود خیره شدم.
صدای بارون و رعدوبرق میومد و کمی هم شرجی بود.
اینو حتی الان که تو خونه بودم هم میتونستم حس کنم.
کل تنم خیس شده بود.
پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم.
رفتم کنار پنجره و به بیرون خیره شدم.
خیابون خیس خیس بود و بارون داشت نم نم میبارید.
امروز مامان و عمو صادق قرار بود عقد کنن.
یه عقد محضری ساده بود که فقط فامیلای درجه یک دعوت بودن.
بعدش هم قرار بود چهارتایی بریم ناهار بخوریم.
مامان خونه رو با وسایل توش اجاره داده بود و تنها چیزی که با خودمون اوردیم لباسامون و وسایل اتاق من بودن.
از اونجایی که مامان و عمو صادق هنوز عقد نکرده بودن من دیشب توی اتاق دریا خوابیدم و مامان توی اتاق من.
دریا_اها پیداش کردم.
با پلاستیک توی دستش از کمد پرید پایین که حس کردم تمام استخوناش خورد شد.
بلاخره دریا تونست راضیم کنه که باهم بریم استخر.
از اونجایی که مامان توی اتاق من خواب بود و هنوز لباسام رو باز نکرده بودم یکی از پیرهنا و شلوارای دریا رو پوشیدم.
یه پیرهن چهارخونه ابی صورتی به همراه یه شلوار مام استایل گشاد.
دریا_بیا این جورابارو بپوش خیلی بهت میان.
نگاهمو به جورابای صورتی ساق بلندش دوختم.
_شبیه بچه کوچولوها میشم.
دریا_نه بابا.
بشین رو تخت تا شلوارتو تا بزنم.
کاری که میگفت رو کردم.
شلوارمو تا زد و جورابارو داد بهم تا بپوشمشون.
از توی اینه به خودم خیره شدم، حالا تیپم کاملا شبیه دریا شده بود.
بابای دریا مثل اینکه از قبل خبر داشت داریم میریم استخر چون حاضر و اماده توی ماشینش نشسته بود.
سوار ماشین شدم و بهش سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد.
دریا هم نشست تو و گفت؛
_صادق شدو رو ببر دامپزشکی بهش بگو ناخناشو کوتاه کنه.
عمو صادق_همین؟
دریا_یه چندتا عکس برات فرستادم اونا هم روی کاغذ چاپ کن.
فقط حواست باشه همشون روی A5 باشن.
عمو_رستا تو چیزی لازم نداری؟
_نه مرسی.
دم استخر پیاده شدیم و از بابای دریا خدافظی کردیم.
وارد سالن استخر شدیم، چون سانس صبح بود زیاد کسی توی سالن دیده نمیشد.
رفتیم سمت کمد ها و لباسامونو عوض کردیم.
روبه روی اینه ای که توی سالن بود ایستادم و به خودم خیره شدم.
اگه مسیحا اینطوری ببینتم احتمالا خیلی خوشحال بشه.
با یاداوریش خندم گرفت.
کوچولوی هیز هورنی.
رفتیم سمت دوش ها و یه دوش گرفتیم و وارد فضای استخر شدیم.
من از بچگی شنا رو خودم یاد گرفته بودم پس رفتم سمت دو متری و پریدم توی اب.
دریا هم پشت سرم وارد اب شد.
برعکس من که با کلاه شبیه دیوانه ها میشدم کلاه استخر خیلی بهش میومد.
نمیدونم چرا توی اب همش مسیحا و روز سیزده به در بهم یاداوری میشد.
مخصوصا اون اتفاقی که توی ماشین افتاده بود.
با یاداوری تجاوزی که بهش شده بود قلبم مچاله شد.
این موضوع واقعا ناراحت و عصبیم میکرد و باعث میشد که از همه ادما متنفر بشم.
ادمایی که شاید یه روزی به یه بیچاره تجاوز کرده باشن و یا حتی بهش فکر کردن.
امیدوارم همشون مجازات بشن و به جزای کارشون برسن.
مخصوصا اونی که به خودش جرعت داده بود و اینکارو با مسیحا کرده بود.
کاش میتونستم کمکش کنم اون اتفاق رو فراموش کنه اما میدونستم که دردش همیشه توی سینش میمونه.
2 828
#maslakh
#part250
داشتم خواب خیلی ترسناک و بدی میدیدم و حسابی گرمم شده بود.
نفس کشیدن برام سخت بود و صدام توی خواب در نمیومد.
با شنیدن صدای رعدو برقی که زد چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید رنگ بالای سرم بود.
اب دهنمو قورت دادم و لبمو تر کردم.
برگشتم که دیدم دریا روی صندلی نشسته و داره نگاهم میکنه.
زانوهاشو بغل کرده بود و بنظر میومد که توی فکر باشه.
_سلام.
بی توجه به حرفم گفت؛
_کابوس میدیدی؟
_اره..
دریا_ادم کابوسی ای هستی؟
_ادم کابوسی دیگه چیه؟
از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_کسی که زیاد حرف میزنه رو میگن پرحرف.
کسی که زیاد غذا میخوره رو میگن شکمو.
کسی هم که خیلی خواب بد میبینه رو میگن کابوسی.
_جدیدا اینطور شدم.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
دریا_منتظر بودم بیدار بشی.
_چرا؟
دریا_بلیط استخر گرفته بودم امروز که با دوستم بریم ولی زنگ زدم گفت نمیاد، بیا باهم بریم.
_من از استخر خوشم نمیاد.
دریا_چرا؟
_نمیدونم.
از لباسش خوشم نمیاد. تازه مایو هم ندارم.
دریا_من دوتا دارم.
و رفت سمت کمدش و ادامه داد؛
_صبر کن ببینم پیداش میکنم یا نه.
در کمدشو باز کرد و ازش رفت بالا.
بهش خیره شدم، یه شلوار چهارخونه پوشیده بود با یه تیشرت خیلی گشاد که بنظر میرسید مال باباش باشه.
کلا انگار به لباس های گشاد خیلی علاقه داشت.
موهاشو بسته بود بالای سرش و جوراب پاش بود.
_توی خونه جوراب میپوشی؟
برگشت سمتم و گفت؛
_ایف یو وانت د تروث، ای ریلی لایک جوراب.
عاشق جورابای مختلف و رنگی ام.
و اره اکثر وقتا جوراب پامه.
چیزی نگفتم و به پنجره اتاق که با پرده های ابی پوشیده شده بود خیره شدم.
صدای بارون و رعدوبرق میومد و کمی هم شرجی بود.
اینو حتی الان که تو خونه بودم هم میتونستم حس کنم.
کل تنم خیس شده بود.
پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم.
رفتم کنار پنجره و به بیرون خیره شدم.
خیابون خیس خیس بود و بارون داشت نم نم میبارید.
امروز مامان و عمو صادق قرار بود عقد کنن.
یه عقد محضری ساده بود که فقط فامیلای درجه یک دعوت بودن.
بعدش هم قرار بود چهارتایی بریم ناهار بخوریم.
مامان خونه رو با وسایل توش اجاره داده بود و تنها چیزی که با خودمون اوردیم لباسامون و وسایل اتاق من بودن.
از اونجایی که مامان و عمو صادق هنوز عقد نکرده بودن من دیشب توی اتاق دریا خوابیدم و مامان توی اتاق من.
دریا_اها پیداش کردم.
با پلاستیک توی دستش از کمد پرید پایین که حس کردم تمام استخوناش خورد شد.
بلاخره دریا تونست راضیم کنه که باهم بریم استخر.
از اونجایی که مامان توی اتاق من خواب بود و هنوز لباسام رو باز نکرده بودم یکی از پیرهنا و شلوارای دریا رو پوشیدم.
یه پیرهن چهارخونه ابی صورتی به همراه یه شلوار مام استایل گشاد.
دریا_بیا این جورابارو بپوش خیلی بهت میان.
نگاهمو به جورابای صورتی ساق بلندش دوختم.
_شبیه بچه کوچولوها میشم.
دریا_نه بابا.
بشین رو تخت تا شلوارتو تا بزنم.
کاری که میگفت رو کردم.
شلوارمو تا زد و جورابارو داد بهم تا بپوشمشون.
از توی اینه به خودم خیره شدم، حالا تیپم کاملا شبیه دریا شده بود.
بابای دریا مثل اینکه از قبل خبر داشت داریم میریم استخر چون حاضر و اماده توی ماشینش نشسته بود.
سوار ماشین شدم و بهش سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد.
دریا هم نشست تو و گفت؛
_صادق شدو رو ببر دامپزشکی بهش بگو ناخناشو کوتاه کنه.
عمو صادق_همین؟
دریا_یه چندتا عکس برات فرستادم اونا هم روی کاغذ چاپ کن.
فقط حواست باشه همشون روی A5 باشن.
عمو_رستا تو چیزی لازم نداری؟
_نه مرسی.
دم استخر پیاده شدیم و از بابای دریا خدافظی کردیم.
وارد سالن استخر شدیم، چون سانس صبح بود زیاد کسی توی سالن دیده نمیشد.
رفتیم سمت کمد ها و لباسامونو عوض کردیم.
روبه روی اینه ای که توی سالن بود ایستادم و به خودم خیره شدم.
اگه مسیحا اینطوری ببینتم احتمالا خیلی خوشحال بشه.
با یاداوریش خندم گرفت.
کوچولوی هیز هورنی.
رفتیم سمت دوش ها و یه دوش گرفتیم و وارد فضای استخر شدیم.
من از بچگی شنا رو خودم یاد گرفته بودم پس رفتم سمت دو متری و پریدم توی اب.
دریا هم پشت سرم وارد اب شد.
برعکس من که با کلاه شبیه دیوانه ها میشدم کلاه استخر خیلی بهش میومد.
نمیدونم چرا توی اب همش مسیحا و روز سیزده به در بهم یاداوری میشد.
مخصوصا اون اتفاقی که توی ماشین افتاده بود.
با یاداوری تجاوزی که بهش شده بود قلبم مچاله شد.
این موضوع واقعا ناراحت و عصبیم میکرد و باعث میشد که از همه ادما متنفر بشم.
ادمایی که شاید یه روزی به یه بیچاره تجاوز کرده باشن و یا حتی بهش فکر کردن.
امیدوارم همشون مجازات بشن و به جزای کارشون برسن.
مخصوصا اونی که به خودش جرعت داده بود و اینکارو با مسیحا کرده بود.
کاش میتونستم کمکش کنم اون اتفاق رو فراموش کنه اما میدونستم که دردش همیشه توی سینش میمونه.
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
لیتلی که باید آمپول بزنه اما میترسه از بیمارستان فرار میکنه و ددیش تو خونه گیرش میندازه...🔞🔥
#ددی_لیتلبوی
با صدای #گرفته ای گفتم: ددی ، #ددی قول میدم دیگه #مریض نشم!😭🚫
بهم نزدیک تر شد و #دستشو گذاشت رو #پیشونیم: ببین چقدر #داغی! بازم #لجبازی میکنی با من؟ از بیمارستان #فرار میکنی ؟
تا دو دقیقه دیگه روی #تخت نباشی به جای سه تا یه #تقویتی هم #اضافه میشه!
https://t.me/+DonJqmLkyx44MzI8
https://t.me/+DonJqmLkyx44MzI8
2 828
Repost from N/a
پسر مافیای بزرگی که به زور با یه الفای خشن ازدواج💍 کرده و حالا میخواد طلاق بگیره. اما الفاش نمیخواد طلاقش بده و میخواد فقط پسره رو عذاب بده🥺؛ ولی وقتی بابای پسره میفهمه...😨
#امـــــــــگـــــــــــاورس 🔥
#خـــــــــــــشـــــــــــــن ❌
#فصل2پارت23
https://t.me/+BJrFOHZo3hg2ZTg8
-ولم کن کثافت. فکر کردی اون پسر هر*زهت رو طلاق میدم؟ قسم میخورم تو و اون پسر اشغ....
قبل از این که جمله اش کامل بشه، با مشت کوبیدم تو دهنش. با داد گفتم
+یه بار دیگه جرئت کنی، اسم پسرم رو به دهن نجست بیاری، دندونات رو تو دهنت خرد میکنم.
کیان با اون چشمای وحشیش بهم نگاه کرد و تفی تو صورتم انداخت. به خاطر مشتی که به دهنش زده بودم، دهنش پر خون شده بود و بیشتر از اب دهنش، خون بود که به صورتم پاشید. رو به افرادم گفتم
+جوری بزنیدش که حرف زدن یادش بره.😱
باباش به زور طلاقش رو میگیره، اما الفاش بعد از طلاق، ولش نمیکنه و به زور با پسره میخوابه، بدون این که بدونه پسره #حامله است و...😱🥺
https://t.me/+BJrFOHZo3hg2ZTg8
2 828
#گـــــــی🔞🔥 #هاااااات🤤 #ددی_لیتلبوی♨️💦
لیتلی که دلش یه رابطه هات با ددیشو میخواد و...🤫💯
پامو #کوبیدم زمین و #سرتق گفتم: ددی بیا منو #بکن دیگه.
- بچه بیا برو بشین مگه همین دیشب #تنبیه نشدی تو؟
- خب اینو به عنوان #افترکرم انجام بدیم.
- پس #دیشب شوهر عمه من بود گفت منو ببر دور دور؟ اون همه آبمیوه خورد؟ بغل و #لوس بازی های بعدشم که هیچ.🤨
- خب الان نظرم #عوض شدش.
جلوی پاش #زانو زدم و کمربند شلوار #مجلسی که تنش کرده بود بره خونه باباش رو باز کردم و شلوار و #شورتشو باهم کشیدم #پایین.
- من ددیو #میخوام❗️
و بلافاصله بعد از حرفم #عضوشو کردم توی #دهنم و...
•https://t.me/+DonJqmLkyx44MzI8
•https://t.me/+DonJqmLkyx44MzI8
2 828
ادریس مردی خشن و هات که عاشق پسری مذهبی و فقیر میشه و برای به دست آوردنش معتادش میکنه و بهش تجاوز میکنه...❌🏳🌈🍑
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
#نیپلش و به دهن گرفتم و #مکیدم که بیجون آهی کشید ؛ به چشمای #خمارش نگاه کردم و دستمو رسوندم به #سوراخش یهو واردش کردم که فریادی مردونه کشید و هوشیار تر شد ؛
+ن..نک..نکن.
هیسی گفتم و #لباش و به دهن گرفتم و #انگشتم و تو #مقعدش تکون میدادم تا جا باز کنه ؛ بعد از چند دقیقه تلمبه زدن توش انگشتم و بیرون کشیدم و #مردونگیم و رو #سوراخش تنظیم کردم و آهسته واردش کردم که آهی #غلیظ کشید و باعث شد جری تر بشم و شدت ضربه هام و زیاد کنم؛🔞🔞🍑💦
-اوف عشقم...ببین سوراخ صورتیت ک*یرم و بلعیده..فاککککک...💦🍆
با پیدا کردن نقطه لذتش خودمو بیشتر بهش کوبیدم که از شدت #شهوت به نفس نفس افتاده بود و سوراخش دور #آلتم نبض میزد ؛💦🍑
-زیر کی داری جر میخوری حافظ ؟ زیر خواب کی ؟
+آههه....تو...زیر...خواب...توام.
با فریادی بلند ارضا شدم و آبم و داخل دهنش خالی کردم و مجبورش کردم همشو ببلعه...🔞🍑
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
https://t.me/+opdD5bbUfldhMmY0
گیلاو🏳🌈💜 عاشقانه ❤️ انتقامی ❌🏳🌈 تجاوز🔞🍑
