𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 837
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
2 837
سلام عزیز دل
✅ آی دیشو برات میذارم حتما سیوش کن
امیدوارم بتونه کمکت کنه👇👇👇
اینم آی دیش:
https://t.me/+7DPjNat0rJI0NGQx
2 837
سلام رفیق
امیدوارم خوب باشی
من ترنس هستم.
من یه چنل ترنس داشتم خیلی خفن بود. همه چی راجب ترنسا میذاشت و خیلی هم به روز بود...
مامانمو میخام آشنا کنم با ترنس و اینا ولی تنها جایی که بهش اطمینان دارم و میدونم میشه داد به والدین همونه.
الان گمش کردم! تو نداری آی دیشو؟
اسمش اینفو سنتر همچین چیزی بود :)))
2 837
سلام داداش
چند وقت پیش دوست دخترم آیدی یه کانالیو برام فرستاد که پر از فیلمای ال جی بی تی نابی بود که توی هیچ سایتی پیدا نمیشن
الان چند روزه گمش کردم آیدیشو نداری؟؟؟
2 837
#part178
نیاز داشتم حرف بزنم یا کاری کنم تا سرگرم بشم و حواسم نباشه اما واقعا نمیدونستم چی باید بگم.
با اینکه یه حسی همش وادارم میکرد نگاهش کنم اما دلم نمیخواست اینکارو بکنم.
بنابر این ترجیح دادم چشمام رو ببندم و به چیزهای خوب فکر کنم.
مثلا پول و یه غذای خوشمزه.
اخرین باری که یه غذای خوشمزه خورده بودم کی بود؟
مثلا پیتزایی، لازانیایی چیزی.
حتی یادم هم نمیومد.
هیچوقت اونقدری پول نداشتم که بخوام بیرون از خونه غذای درست حسابی بخورم و از دستپخت انسه هم هیچ خوشم نمیومد.
اراز_جرعت حقیقت بازی کنیم؟
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
همچنان اخماش توی هم بود و با دقت کارش رو انجام میداد.
با اینکه موافق بودم گفتم؛
_من این زیر چطور قراره جرعت انجام بدم؟
اراز_حالا یه راهی پیدا میکنیم، میتونیم بیشتر حقیقت رو انتخاب کنیم.
_حواست پرت نشه برینی توی دستم.
لبخند کجی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبش نشست و سوزن رو بیشتر به دستم فشار داد.
_آی یواش.
اراز_جرعت یا حقیقت؟
_حقیقیت.
بدون لحظهای مکث گفت؛
_یه حقیقت راجب خودت بگو که کسی نمیدونه.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
برای یه ثانیه یادم اومد که اسم مونارک رو کجا شنیدم.
اون پیرزن جادوگر که من رو برد طبقه بالای خونش تا برام دعا بنویسه.
اونجا توی راهپله درمورد این پروانه صحبت کردیم، اما اصلا یادم نمیومد که چی گفتیم.
اراز همچنان با دقت دستم رو گرفته بود و افسوس که دستکش های لاتکسی توی دستش نمیزاشتن گرمای پوستش رو حس کنم.
حالا توی اون تاپ مشکی واقعا جذاب شده بود.
بازوهاش پر بود، اما نه اونقدری که زیر دل بزنه.
درکنار اون ورزیده بودن ظرافت خودش رو هم داشت.
دستهاش سفید بودن و پوستش شفاف و بدون مو بود.
سفیدیش به زردی میزد و از اون بورهای سرخ نبود.
رنگ های روی دستم رو با پد پنبه ای پاک کرد و درحالی که زبونش رو به لپش فشار میداد نگاهم کرد.
چشمهاش درشت اما خمار بودن، به عبارتی حالت پلکش به پایین متمایل بود و دوطرف صورتش دوتا فرو رفتگی جالب داشت.
چشماش با وجود موها و ابروهای سیاهش و سرمه زیر چشمش واقعا قشنگ جلوه میکردن.
صداش رو صاف کرد و لباش رو به هم فشرد که تازه متوجه شدم بیش از حد نگاهش کردم و یادم رفته سوالش رو جواب بدم.
_خیلی چیزا هست.
کدومش رو بگم؟
شونش رو بالا انداخت و دستگاهش رو روشن کرد.
پوست لبم رو با دندون کندم و کمی رفتم بالا.
_یه جن عاشق منه.
حالا انقدر بهش نزدیک بودم که نفسای گرمش به پوستم برخورد میکرد.
این حس رو دوست داشتم.
نگاه سبز رنگش بین چشمام چرخید و بعد لبخندی روی لبش نشست و رفته رفته بزرگتر شد.
دستام رو به مبل تکیه دادم و رفتم پایین.
اراز_خیلی جالبه.
پوزخندی زدم و درحالی که تلاش میکردم نگاهم به لباش نخوره گفتم؛
_میتونی باور نکنی.
حالا میتونستم حس کنم که نفسهای عمیق و داغم به صورتش میخوره.
این حس رو هم دوست داشتم.
اراز_خیلی خوب شد که بهم اجازه دادی باورش نکنم.
نگاهم رو به سقف دوختم و چیزی نگفتم که بالا پایین شدن سوزن رو توی گوشتم حس کردم.
نفسمو با درد فوت کردم بیرون.
_جرعت یا حقیقت؟
اراز_جرعت.
_اسممو همین الان تتو بزن رو دستت.
اراز_منو با جناتون اشتباه گرفتی؟
پوزخندی زدم، در اون صورت که روزی سی بار از زندگی با ابوهادی خداروشکر میکردم.
حالا دستم تقریبا سر شده بود، اما همچنان از درد درحال منفجر شدن بودم.
درحالی که چشمام رو بسته بودم و لبمو با دندونم فشار میدادم تلاش میکردم اشکم از چشمم پایین نیاد.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و اروم گفتم؛
_جرعتتو انجام ندادی.
درد بدی توی بدنم پیچید که دندونام رو به هم فشردم.
_پس حقیقت میپرسم.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
_سارینارو دوست داری؟
ابروهاش پرید بالا.
لباش رو کمی به هم فشرد و اروم گفت؛
_این چرت و پرت رو از کجات اوردی؟
_اهورا گفت.
نگاهش خیلی سریع چرخید روی صورتم و کشید عقب.
حالا میتونستم دستم که تقریبا خواب رفته بود رو تکون بدم.
نگاهی بهش انداختم، کمی رنگ روی طرح پخش شده بود و میتونستم زیرش قرمزی خون رو ببینم.
جدا از اون، خطهایی که کشیده بود واقعا صاف، ظریف و قشنگ بودن.
لبخندی روی لبم نشست که رنگ و خون رو با یه پد دیگه پاک کرد و سوزن روی دستگاه رو در اورد و یه دونه جدیدش رو باز کرد.
اراز_اون نئشه میشه چرت و پرت میگه.
اگر دوستش داشتم الان با من بود نه اون پسره.
ابرومو انداختم بالا و به دستم خیره شدم که چسبوندش به مبل و درحالی که با چشمهای تنگ شده بررسیش میکرد گفت؛
_تاحالا با چند نفر بودی؟
_پسر، انقدر زیادن که یادم نمیاد.
موهاشو از توی صورتش زد کنار و درحالی که پوستم رو با پد پاک میکرد گفت؛
_من یه تیم فوتبال میشناسم دروازه نیاز دارن، میتونی بری براشون وایسی؟
2 837
#part177
طرح خیلی قشنگی بود و لوس به نظر نمیومد.
تازه وقتی ابوهادی برام اون قسمت از پوستم رو با چاقو میبرید خفن تر هم میشد.
اراز_اوکیه؟
_اره، دوستش دارم.
بعد از اینکه اندازه طرحم رو انتخاب کردم و وسایلش رو روی میز چید طرح رو روی کاربن کشید و بعد از زدن چیز چربی به دستم طرح رو بهش چسبوند.
درحالی که وسایل جالب تتوش رو نگاه میکردم به این فکر کردم که خداروشکر هیچوقت پول این مسخره بازیارو ندارم مگه نه روی دستم اهنگ خوشگلا باید برقصن رو تتو میزدم.
نمیدونم چرا اما از بچگی علاقه خیلی شدیدی به این اهنگ داشتم، فکر کنم چون همیشه جزء اون دستهای بودم که نباید میرقصیدن.
و به همون دلیل فقط مینشستم و از ریتمش لذت میبردم.
به اراز که با دقت طرح رو روی بازوم فشار میداد خیره شدم.
حالا که روی دستم خم شده بود و تلاش میکرد طرح رو دربیاره میتونستم بهتر بوی عطرش رو حس کنم.
واسم خیلی عجیب بود که با وجود تمام لاسهایی که به شوخی سعی کرده بودم باهاش بزنم چطور حتی فاز نگرفته بود تا بخواد کاری کنیم.
هرکس دیگهای بود قطعا حرکتی میزد یا یه چراغ سبز نشون میداد.
یعنی اگر خود من بودم خیلی زودتر از اینها خر میشدم اما خودش انگار نه انگار.
شاید اهورا راست میگفت و هنوز سارینارو دوست داشت؟
نگاهم به لبهای نسبتا باریکش که به هم فشرده میشدن خورد که خیلی سریع متوجه شد و نگاهش رو بالا اورد.
اب دهنم رو قورت دادم و به این فکر کردم که چی میشه اگر فقط برای یه لحظه ببوسمش؟
فکرم واقعا مسخره بود.
من تمام عمرم رو دور از این چیزها گذرونده بودم و حالا همچین فکری واقعا به ذهنم خطور میکرد؟
واقعا نمیتونستم این میل عجیبم رو سرکوب کنم.
شاید فقط به این دلیل بود که تمام مدت توی محدودیت بودم و حالا دوست داشتم یه جوری هرچیزی که ازش دور بودم رو تجربه کنم.
منطقی نبود، اما دلیل خوبی برای قانع کردن خودم به نظر میرسید.
نگاهش رو ازم گرفت و گفت؛
_یادم رفت برات سر کننده بزنم، البته برای بقیه هم نمیزنم اما گفتم شاید چون اولین تتوته عادت نداشته باشی و نتونی تحمل کنی.
اب دهنم رو قورت دادم.
_نه.
نه، من تحمل دردم بالاست.
اراز_میدونم.
حرفش متعجبم نکرد و سعی نکردم ازش بپرسم چرا این رو گفته.
کاغذ رو از روی دستم برداشت که نگاهم به طرح بنفش چاپ شده روی پوستم خورد.
همه خطهای روی دستم کاملا زیرش قرار داشتن.
اراز_خوبه؟
_اوهوم.
سرش رو تکون داد و دستکشهای مشکی رنگ روی میز رو پوشید که خندم گرفت.
انگار میخواد بچه بزائونه.
البته بد هم نمیشد حالا که اماده شده یه سر به اون پایین مایینا بزنه.
برای یه لحظه اخمام رفت توی هم و از خودم بدم اومد.
واقعا داشتم شورش رو درمیوردم، حتی فکر کردن راجبش هم مسخره بود.
هرکسی میتونست افکارم رو بخونه حالش ازم به هم میخورد، فرقی با یه فاحشه نداشتم.
دستگاه تتوش رو برداشت و دورش یه چیز چسب مانند کاغذی پیچید.
اراز_بخواب رو مبل.
کاری که میگفت رو کردم.
پارچه نسبتا بزرگی زیر دستم گذاشت و بعد از اینکه پدی از پلاستیک خارج کرد کنارم نشست.
دستگاهش رو روشن کرد و کردش توی رنگ.
صدای وز وز پشه مانندش بهم استرس میداد.
باعث میشد اون اتاق مسخره و منفور رو به یاد بیارم.
اراز_مطمئنی دردت نمیاد؟
بعدش دیگه نمیتونم بی حسی بزنم.
_نه اوکیه.
سرش رو تکون داد و استین تیشرتم رو زد بالا.
_اگر اذیتت میکنه درش بیارم.
منظوری نداشتم اما نگاه خاصی بهم انداخت و بعد ابروهاش رو انداخت بالا.
خم شد روی دستم و سوزن رو روی پوستم کشید که دادم رفت هوا.
_فااااک.
خواستم دستم رو بکشم عقب که گرفتش و خیلی جدی گفت؛
_تکونش نده یهو کشیده میشه روش رنگ میگیره.
درحالی که نگاهی به نقطه مشکی روی زخمم مینداختم گفتم؛
_چرا انقدر درد داره.
پوزخندی زد و رنگ روی دستم رو با پد پاک کرد.
اراز_سوزنه دیگه، میره تو پوستت.
اگر سر کننده بزنم رنگ پخش میشه قشنگ درنمیاد.
این رو گفت و سوزن رو به پوستم فشار داد که چشمام رو بستم و دندونم رو روی لبم فشردم.
دردش انگار تا پوست و استخون ادم میرفت.
بیشتر یه احساس ازار دهنده داشت تا درد خالص، انگار پوستم کشیده میشد.
درحالی که تمام تلاشم رو میکردم تا داد نزنم گفتم؛
_مردم چطور تحمل میکنن؟
اراز_اهورا معمولا نئشه میکنه بعد تتو میزنه، اونجوری زیاد حس نمیکنه.
دندونامو به هم فشردم.
_عالیه.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
اخماش توی هم بود و با دقت سعی میکرد طرح روی دستم رو رنگ کنه.
چون کاملا روم خم شده بود نمیتونستم ببینم داره چیکار میکنه.
حس میکردم که دارن با میخ روی استخونم کنده کاری میکنن.
البته اونقدرها درد نداشت، اما کلافه کننده بود و حس بدی به ادم القا میکرد.
مثل صدای کشیده شدن ناخن روی دیوار.
2 837
شدیدا نیاز به یه ارامش دو نفره دارم.
اون لحظهای که پنجره یکم بازه و باد ملایمی داخل اتاق میوزه.
کنار کسی که دوستش داری دراز کشیدی و بدون حرف همدیگه رو نگاه میکنید و هرکدومتون توی ذهنتون سناریوهایی باهم میچینین که غرورتون اجازه عملی کردنش رو نمیده.
اما هردوتون خوب میدونید که یه روزی بدون هم میمیرید.
2 837
#part176
با چشمهای نه چندان قشنگش سر تا پام رو بررسی کرد که سرم رو به معنای چته کج کردم.
اراز_میدونی به چه دلیل میخوام برات پروانه بزنم؟
_نه.
اراز_چون قراره زخمای خودزنیت رو کاور کنه و برای اینکار پروانه بهترین طرحه.
نگاهی به زخمام انداختم، اصلا شبیه پروانه نبودن، بیشتر مثل یه کون بزرگ میموندن.
اراز_اگر تازه با دوست پسر قبلیت کات کرده بودی اونوقت کفتر طرح مناسبی بود.
لبخند کجی روی لبم نشست.
_چرا اونوقت؟
شونش رو انداخت بالا و درحالی که برگههای توی دستش رو دونه دونه نگاه میکرد گفت؛
_چون ربطشون به هم کاملا مشخصه از سلیقهای که داری.
نفسمو با خنده فوت کردم بیرون.
حرفش باعث نشد بهم بر بخوره چون سلیقه من خودش بود.
_باشه.
تو درست میگی.
ولی پروانه چه ربطی به زخمام داره؟
به مبل تکیه داد و موهاش رو از توی صورتش زد کنار.
پوستش زیر نور برق میزد، چون مثل بقیه سه کیلو کرم پودر مات روش وجود نداشت.
ساده، اما به قدری پررنگ و قدرتمند به نظر میرسید انگار نه انگار که کل خونش فقط هفتاد متر بود.
لبش رو با زبون تر کرد که فکرم منحرف شد.
نمیدونم چرا مدام ذهنم سمت چیزهای دیگه میرفت.
باید یه شورت ازش میدزدیدم و به ابوهادی میدادم تا براش دعا بنویسه و شهوتش رو بهم ببنده اما قطعا دوتامون رو با همون شورت خفه میکرد.
صدای گرم و گرفتهش از فکر درم اورد.
اراز_پروانه به معنی تکامله.
شروع جدید، زیبا شدن.
موفقیت.
چون بعد از یه مدت طولانی تنهایی، گاییده شدن توی تاریکی و بدبختی از نو شروع میکنه و یه پروانه قشنگ میشه.
چیزی که خودش دوست داره..
لبخند الکی ای زدم و سرم رو تکون دادم.
من هنوزم یه کفتر میخواستم.
اراز_اگر کتاب بخونی، که مطمئنم نمیخونی چون به قیافت نمیاد، توی کتاب سکوت برهها یه قاتل وجود داشت که میخواست تغییر جنسیت بده.
_و شورت پروانهای پوشید؟
نگاه بدی بهم انداخت و ادامه داد؛
_نه.
دخترارو میدزدید و از پوست و مو و اعضای بدنشون برای خودش یه لباس دخترونه میساخت، چون هیچجا براش عمل تطبیق جنسیت انجام نمیدادن.
اخرین قطرات کاپوچینوم رو سر کشیدم و با لحنی متفکر گفتم؛
_چه عالی.
افرین بهش.
حالا ربطش به پروانه چیه؟
اراز_توی دهن مقتولینش پیله یه پروانه خاص میزاشت و اون پروانه همونجا رشد میکرد و بعد یه جوری بیرون میومد.
ابروهام رو انداختم بالا.
از کی تاحالا کتابها انقدر جالب شده بودن؟
زمان ما که فقط زندگی نامه اخوندا رو مینوشتن.
_جالبه.
یادم باشه بخونمش.
البته بعد از اینکه یکم پول از اینور اونور دزدیدم.
خداروشکر جمله اخر رو توی ذهنم گفتم و متوجهش نشد.
اراز_اره جالبه.
سرش رو انداخت پایین و ادامه داد؛
_واسه همین میگم روی زخمت بزنش، چون معنی خوبی داره.
_اره ولی کی گفته من دیگه قرار نیست خودزنی کنم؟
اونطوری که دیگه راجب من صدق نمیکنه این پروانه عزیزی که میگی.
سرش رو کج کرد.
انتظار داشتم اخم کنه، یا تیکه بندازه و یا حتی نگاهش رو بدزده اما اینکار رو نکرد.
اب دهنش رو قورت داد، مردمک براق چشمهای سبزش رو بهم دوخت و روی صورتم بالا پایینشون کرد.
طولی نکشید که گرمای انگشتاش رو روی ساق دستم، دقیقا جای تیغها احساس کردم.
نگاهم رو ازش گرفتم و به انگشتش که اروم زخمهام رو لمس میکرد خیره شدم.
داغ نکردم، ضربان قلبم تند نشد، خوشحال نشدم.
فقط و فقط احساس کردم چشمام خیس شد و سوخت.
شاید کسی توی دنیا وجود داشت که مثل بقیه فقط چند تیکه استخون و گوشت نبود.
کسی که چشماش واقعا میدید، اما ترجیح میداد با انگشتاش دستخط زخمی روی تنم رو بخونه و لهجه رنج دیدش رو گوش بده.
لبخند کجی روی لبش نشست.
کمی نزدیکم شد که نفس گرمش به پوست گردنم برخورد کرد و باعث شد بدنم مور مور بشه.
اراز_این پروانه، مثل یه قول میمونه که هیچوقت نباید با شکستنش پراشو بچینی.
اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو بستم که حس کردم اشکم مژهها و قسمتی از پلکم رو تر کرد.
احساس عجیبی داشتم، یه خلسه.
خلسهای که من رو به اغماءی دلنشین فرو میبرد.
فشار انگشتاش کم شد و بعد حس کردم که دستش رو کشید عقب.
خیلی سریع سرم رو خم کردم و به بهونه درست کردن موهام دستم رو روی چشمم کشیدم و موهام رو دادم بالا.
لبخند الکیای زدم و نفس عمیقی کشیدم.
حالا کل بدنم داغ کرده بود و اتمهای تنم به گز گز افتاده بودن.
تاحالا هیچوقت توی عمرم همچین حسی نداشتم، حتی از تصور سکس کردن باهاش هم دلنشین تر و لذتبخش تر بود.
نگاه سبز رنگش رو ازم گرفت و گفت؛
_پیداش کردم.
برگه ای رو جلوم گرفت که خیلی سریع گرفتمش.
راست میگفت، من هم پیداش کرده بودم.
اراز_این پروانه مونارکه.
اخمام رفت توی هم.
این کلمه رو کجا شنیده بودم؟
مونارک؟
روی برگه، تصویر یه پروانه ظریف و زیبا چاپ شده بود که روی بدنش یه جمجمه کوچیک قرار داشت و قسمتی از موازات دوتا بالش دوتا چشم گرد یک اندازه هک شده بود.
2 837
#part175
شالم رو از دور گردنم کشیدم بیرون و گذاشتمش روی مبل.
این تنها شالی بود که داشتم، چون نه پول خریدن چندتا جدیدش رو داشتم و نه علاقش رو.
ترجیح میدادم برم با همون پول تاپاله عن بخرم تا یه پارچه مسخره که مثل طناب دار دور گردنم گره میخورد.
اراز که حالا کاملا فراموش کرده بودم یه زمانی توی ذهنم راز صداش میزدم رفت توی اشپزخونه و گفت؛
_نسکافه یا کاپوچینو؟
ابروهام رو کمی به هم نزدیک کردم.
_مگه فرقیم میکنن؟
درحالی که چای ساز رو پر از اب میکرد نگاهم کرد.
موهای پوج دارش رو از جلوی چشمش زد کنار و گفت؛
_خب، نه.
اسمشون فرق میکنه که مردم رو بچاپن.
مگه نه قهوه قهوست.
_خب من کاپوچینو میخورم.
چای ساز رو روی المنت مخصوصش گذاشت و درحالی که لبخند کمرنگی روی لب های ظریفش مینشست گفت؛
_پس چای نبات و تریاک میارم.
سرم رو تکون دادم و درحالی که به فرش سفید نگاه میکردم به این نتیجه رسیدم که واقعا به اون بیشتر نیاز دارم.
برای چند دقیقه توی پذیرایی تنها موندم و بعد دیدمش که با یه کیف از اتاقش اومد بیرون.
لباساش رو با یه تاپ و شلوارک سبز پاستیلی عوض کرده بود و میتونستم ساق پاهای شفاف و ظریف و بازوهای نسبتا عضله ایش رو ببینم.
درحالی که سعی میکردم خودم رو مشغول ور رفتن با شالم نشون بدم زیر چشمی نگاهش کردم.
واقعا از بین کسانی که تاحالا دیده بودم قشنگ ترین هیکل رو داشت.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
نمیدونم چطوری باید چیزی که میخواستم بگم رو مطرح میکردم.
ببخشید خانم یزدانی میتونم لیستون بزنم؟
واقعا عالی میشد چون بعدش با اردنگی پرت میشدم بیرون.
میل سیری ناپذیرم به فکر کردن به بدن لختش رو سرکوب کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
کیف رو کنار میز گذاشت و رفت توی اشپزخونه و کمی بعد با دوتا ماگ توی دستش اومد بیرون و یکیش رو گذاشت جلوم.
لبخند گشادی زدم و مال خودم رو از دستش گرفتم.
حوصله تشکر کردن نداشتم، ذهنم درگیر فکر کردن به جاهای دیگش بود.
دلم میخواست همین الان بپرم روش اما نمیشد.
نیاز به یه بهونه داشتم، مثلا مواد مخدر یا الکل؟
چیزهایی که احتمالا ازشون متنفر بود؟
پس من چطور میتونستم خودم رو ناچار به لمس کردنش نشون بدم؟
علاقه خاصی بهش نداشتم فقط باعث میشد دلم بخواد صبح توی تختش بیدار شم.
چیزی که احتمالا سارینا بارها تجربش کرده بود.
_تبریک میگم، تو واقعا سلیقت افتضاحه.
نگاهش رو از بخار نوشیدنیش گرفت.
اراز_چی؟
تازه متوجه شدم که فکرم رو بلند بیان کردم.
درحالی که ماگم رو جابه جا میکردم تا پوست ابریشمی درب و داغونم نسوزه گفتم؛
_چی؟
هیچی.
داشتم به اکست فکر میکردم.
چند ثانیه بدون حرف بهم خیره شد و بعد سرش رو تکون داد.
کمی از کاپوچینوش خورد و لیوانش رو پایین برد.
میتونستم ببینم که انگشتاش رو از توی دسته رد کرده و بدنه لیوان رو گرفته بود.
اراز_بد سلیقه اکسهای تو بودن.
از چهرش مشخص نبود که از حرفم ناراحت شده یا نه، اما این حرفش نشون میداد از حقیقتی که توی صورتش کوبیده بودم اصلا راضی نیست.
دوست داشتم بگم اره خب، بدسلیقه بودن که من رو ترک کردن و رفتن با نفر بعدی اما به جاش ناخوداگاه و خیلی سریع گفتم؛
_من اکس ندارم.
دروغ هم نمیگفتم.
تاحالا اصلا با کسی نبودم که بعدها بخوام ازش جدا شم.
هنوز موفقیت اول نصیبم نشده بود چه برسه به دومی.
از حالت چهرش مشخص بود که حرفم رو باور نکرده.
البته حق هم داشت.
هرکی رفتار من رو با اطرافیانم و ادمهای مزخرف دور و برم میدید خیال میکرد ده بیست تا فیلم پورن بازی کردم.
همه اینا دلیلهای دیگهای داشت که اگر دست خودم بود همشون رو از بین میبردم تا بقیه اینطوری راجبم فکر نکنن.
نوشیدنیش رو سر کشید و بعد با چشمهای تنگ شده نگاهم کرد.
انگار میخواست چیزی بگه اما جلوی خودش رو میگرفت.
بلاخره لبهاش رو گشود و گفت؛
_بخورش، سرد شد.
سرم رو تکون دادم و ماگم رو به دهنم نزدیک کردم.
خیلی سریع کاپوچینوش رو سر کشید و بعد از اینکه لیوانش رو روی دسته مبل گذاشت خم شد سمت کیفش و یکی از زیپهاش رو باز کرد.
حدود چندصدتا برگه توش بود.
درحالی که برگههارو یکی یکی نگاه میکرد و چندتاشون رو جدا میکرد گفت؛
_من طرح پروانه زیاد دارم.
اگر یه چیز دخترونه و ساده میخوای از این چندتا پروانه کوچولو کوچولو پیشنهاد میکنم که دور بازو میپیچن.
برگه ای نشونم داد که از روی مبل بلند شدم و کنارش نشستم.
درحالی که از نوشیدنیم میخوردم ابروهام رو به نشونه نه بالا انداختم.
حتی اوا هم موقع اسهال از این طرحهای لوس نمیزد.
_اصلا چرا پروانه؟
من کفتر میخوام.
توجهی به حرفم نکرد و برگه دیگه ای نشونم داد.
اراز_این پروانه و ماهه.
لبم رو کج کردم و بعد از اینکه نوشیدنیم رو قورت دادم گفتم؛
_خوب شد گفتی، فکر کردم املت خرماست.
نفس عمیقی کشید و نگاه بدی بهم انداخت که خندم گرفت.
میتونستم چندین هزارتا فحش عالی و ناموسی توی حالت نگاهش ببینم.
2 837
گاهی خودتم میدونی اشتباهت کجا بوده، اما پیامد مرگبارش اونقدر خسته و نابودت کرده که حتی توان برگشتن به عقب و درست کردنش رو نداری.
2 837
از یه جا به بعد دیگه تلاش بیخودی فایده نداره و دست و پا زدن، بیشتر از این غرقت میکنه.
منو ببخش، چرا که نمیخوام بیشتر از این نفسمو بگیری.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
