fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
+124 ساعت
-167 روز
-6230 روز
آرشیو پست ها
#part93 دهنم تلخ بود و معدم از شدت گشنگی میسوخت. حالم اصلا خوب نبود و اگر چیزی نمیخوردم میمردم. نگاهی به پشت سرم انداختم تا مطمئن بشم دنبالم نیومده. کوچه خلوت بود و فقط یکی از سگ های دیشبی زیر یه ماشین سنگین دراز کشیده بود و نگاهم میکرد. نگاهی به چاقوی توی دستم انداختم و کردمش توی کیفم تا کسی نبینتش. حتی یه قرون پول هم باهام نبود و هیچ جایی نداشتم که برم. میتونستم برم پیش پلیس، اما چی میگفتم؟ ببخشید پدربزرگ ناتنیم میخواد من رو بده به یه جن تا حاملم کنه تا بتونه راحت تر جنگیریاش رو انجام بده؟ قطعا من رو میفرستادن تیمارستان و یا میفرستادنم پیش خودش. وارد فروشگاه شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. کاملا خلوت بود و اونقدر بزرگ نبود که بشه چیزی کش رفت. حتی هرجارو که نگاه میکردم پر از دوربین بود. رفتم سمت قفسه و دوتا کیک برداشتم‌. نگاهی به ته سوپری انداختم و فکری به سرم زد. یه اب البالو از توی یخچال در اوردم و رفتم سمت صندوق. کیک ها و ابمیوه رو گذاشتم روی میز و نگاهی به پشت سرش انداختم. _یه پاکت سیگارم بدید. نگاهی به چهرم انداخت و گفت؛ _چه مارکی؟ _فرقی نداره، یچیزی که همه میبرن. برگشت و از توی بوکس سفید و ابی یه پاکت در اورد و گذاشت جلوم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم استرسم رو کنترل کنم. وسایل رو گذاشت توی پلاستیک که گفتم؛ _یه فندک هم بده. نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که لباش رو به هم فشار میداد یه فندک سبز برداشت که گفتم؛ _نه، ابیش رو بده. نفس عمیقی کشیدم و به قفسه های ته فروشگاه خیره شدم. مطمئنا وضعیتم انقدر داغون بود که بهم اعتماد نکنه اما خب هیچ راه دیگه ای نداشتم. خرید هام رو گذاشت توی پلاستیک و گفت؛ _میشه 67 تومن. _ام ببخشید. سرش رو بلند کرد و زل زد توی چشمام. _میشه سه بسته نوار بهداشتی هم بدید، اون بالا بود دستم نرسید. اخماش باز شد و سرش رو تکون داد. _حتما. از پشت میز اومد بیرون و رفت ته مغازه. خیلی اروم پلاستیک رو برداشتم و صبر کردم برسه تا اخر و سریع رفتم سمت در و خارج شدم. نگاهی به اطرافم انداختم تا ببینم کجا میتونم برم. دوست نداشتم برم توی مغازه ای جایی تا خودم رو توی دردسر بندازم پس از سمت بازارچه رفتم تا توی جمعیت گم بشم. نگاهی به پشت سرم انداختم تا مطمئن بشم دنبالم نیومده. پوفی کشیدم و یکی از کیکارو باز کردم و همشو کردم توی دهنم. داشتم از گشنگی میمردم و اگر چیزی نمیدزدیدم واقعا بیهوش میشدم. مطمئنا اگر مجبور نمیشدم همچین کاری نمیکردم. داشتم بی توجه به تمام موقعیت هایی که دستم کج رفته بود خودم رو تبرئه میکردم. و تموم اون چیز های ریز و درشتی که از مغازه‌ها و فروشگاه ها دزدیده بودم نادیده میگرفتم. البته هرچی که بود حداقل از ادمای معمولی چیزی کش نرفته بودم. البته اگر هیوا و ابوهادی و انسه رو فاکتور بگیریم. اونیکی کیکم رو هم باز کردم و در عرض چندثانیه خوردمش. حتی گوشی ای نداشتم که ببینم ساعت چنده. نه دوستی داشتم، نه فامیلی. توی این دنیا هیچ جایی جز اون خونه نحس برای من نبود. هرچند که حاضر بودم توی خیابون‌ها بخوابم ولی اونجا برنگردم. کاش حداقل میتونستم به تینا زنگ بزنم، شاید یه شب میتونستم اونجا بمونم. یه لحظه فکری به سرم زد. درسته که گوشی و یا شمارش رو نداشتم اما ادرس خونش رو که بلد بودم. جلد کیک رو انداختم روی زمین و کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم. هرچند که دقیقا یادم نمیومد کجا بود، اما اسم خیابون رو بلد بودم و اگر میرفتم اونجا احتمالا با چشم میتونستم پیداش کنم. چند دقیقه ای توی ایستگاه نشستم تا متوجه شدم امروز جمعست و اتوبوس نمیاد. همش استرس داشتم ابوهادی این اطراف پیداش شه و به زور ببرتم خونه. مجبور بودم تاکسی بگیرم اما یک ریال هم نداشتم. مثل فروشگاهم که نبود بشه چیزی ازش دزدید. خواستم دوباره برگردم سمت ایستگاه که از دور ابوهادی رو دیدم. یه لحظه سر جام خشک شدم و هول کردم. داشت از کسی چیزی میپرسید. رفتم سمت جاده و دستم رو بلند کردم که یه ماشین جلوم ایستاد. به پسر جوون توی ماشین خیره شدم و ازش پرسیدم سمت خونه تینا میره یا نه. چشماش رو ریز کرد و سرتاپام رو از نظر گذروند. سرش رو تکون داد و به صندلی کناریش اشاره کرد. خیلی سریع در رو باز کردم و نشستم تو که راه افتاد. به ابوهادی که همچنان از لای جمعیت دنبالم میگشت خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. پسر نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _چندسالته؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛ _نوزده. لبخندی روی لبش نشست و سرتا پام رو از نظر گذروند. _اهل اینجایی‌؟ _اره. پسر_تاحالا ندیدمت، چیکاره ای؟ لبخند کجی روی لبم نشست و بهش خیره شدم. لاس زدن با یه راننده تاکسی اخرین چیزی بود که بخوام توی زندگیم امتحانش کنم، اما حالا که پول نداشتم و هیچ راهی نداشتم باهاش تسویه حساب کنم تنها گزینه بود. _میخوای چیکاره باشم؟

sticker.webp0.20 KB

شماره کارت میدم پول بزنید برام یکم اینجارو از خشکی دربیاریم.

احساس میکنم فضای اینجا یکم خشکه

به فاک رفته‌را حرف مفتیست کار.

photo content

2_5393473240003774930.mp34.46 MB

photo content
+1

اخرین باری که فریادم گوشای خودمو هم کر میکرد تو توی اعماق قلبم در ارامش خوابیده بودی.

انتزاعی؛ مثل اسمان.

افکارشان را با جامه پر زرق و برق و دروغین به وجودت تحمیل میکنند.

؟!

کاش میتوانستم انگشتم را توی حلقم بندازم و تورا بالا بیارم.

بوی مرگ را داری.

مثل حال عقاب، بی پرواز‌.

این پارت حداقل ده هزار تا نظر میخواد.

#part92 چیزی توی گوشش گفت که دوتاشون خندیدن. دندونام رو روی هم فشردم و دستام مشت شد. ابوهادی_تا سه روز دیگه این خراب بازیاش تموم میشه. انسه_چطوری؟ چشمام رو ریز کردم و لبامو به هم فشار دادم. معدم داشت تاب میخورد و کم مونده بود بیارم بالا. از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم و خشمی که حرفاشون بهم میداد باعث میشد ضعف کنم. انسه_میکشیش؟ با شنیدن این حرف حس کردم برق از سرم پرید و موهای بدنم سیخ شد. حالا انقدر عرق کرده بودم که زخمام بیشتر میسوختن. حس میکردم که از شدت ترس و استرس لب‌هام میلرزن و هرچند ثانیه یکبار بدنم تیک میزد. حتی قدرت بلند شدن از پشت در هم نداشتم. انسه لباساش رو چنگ زد و شلوارش رو کرد پاش. ابوهادی_نه. قبل از اینکه بخوام یه نفس راحت بکشم گفت؛ _شوهرش میدی؟ ابوهادی_یه چیزی توی اون مایه ها. چشمام رو بستم و چندبار پشت سر هم نفس کشیدم. حس میکردم که دارم خفه میشم. موهام ریخته بود توی صورتم و کلافم میکرد. انسه_پس اونوقت جنگیریا چی؟ ابوهادی_میدمش به یه جن. انسه_چی!؟ حس کردم که محتویات معدم اومد بالا و عوق زدم. خیلی سریع قبل از اینکه متوجه بشن دستم رو گذاشتم جلوی دهنم. حالا نفس کم اورده بودم و به خاطر بغضی که داشتم نمیتونستم به خوبی از دماغ نفس بکشم. اما اگر دستم رو از جلوی دهنم برمیداشتم ممکن بود دوباره عوق بزنم و بیارم بالا. مطمئنا اگر صدای کولر نبود چند دقیقه پیش متوجه حضورم میشدن. ابوهادی_همزاد گیر داره. اگر از اون حامله بشه دیگه به خودش نیاز ندارم. یه ذره از خون اون بچه میتونه باعث بشه بتونم هرکاری بکنم. تمام عمرم منتظر این لحظه بودم! دستم رو بیشتر به دهنم فشردم تا نیارم بالا. حالا به خاطر کمبود اکسیژن چشمام سیاهی میرفت و حس میکردم بدنم داره تیکه تیکه میشه. اب دهنم رو قورت دادم و تند تند پشت سر هم نفس کشیدم. چشمام به خاطر جوشش اشک درد میکردن و میسوختن و گلوم انگار میخواست بشکافه. احتمالا بغضم باعث میشد همشون رو اب ببره. ابوهادی_از وقتی از ننه‌ش گرفتمش منتظر بودم به این سن برسه. چقدر خودمو کنترل کردم، چقدر حواسم بود نزدیک کسی نشه! کل تنم میلرزید و درد میکرد. انقدر حالم بد بود که حتی نمیتونستم بلند شم و فرار کنم. ابوهادی_فقط سه روز دیگه مونده. همه چیز رو اماده کردم. انسه_ولی اگه باکره نباشه چی؟ اونوقت نمیشه؟ ابوهادی_هست. انسه_من خیال نمیکنم. ابوهادی_خودم تیکه تیکش میکنم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و حس کردم که کل محتویات معدم اومد بالا. عوقی زدم و هرچیزی که دیشب خورده بودم رو به علاوه کلی اب بالا اوردم. چندبار پشت سر هم سرفه کردم که صدای تخت و بعد باز شدن در اومد. افتادم روی زمین و به چهره خشمگین ابوهادی خیره شدم. دستم رو گرفت و به زور از روی زمین بلندم کرد. ابوهادی_اینجا چه گوهی میخوری؟ نگاه بی حالی بهش انداختم و با حرص گفتم؛ _مادرتو گاییدم‌. دندوناش رو روی هم فشار داد و گردنم رو گرفت که چشمام رو بستم. انسه_ترو خدا ولش کن الان میکشیش. سرش رو اورد جلو و با صدای بلند کنار گوشم گفت؛ _حرفتو یه بار دیگه تکرار کن احمق! درحالی که داشتم زیر دستش خفه میشدم و انقدر ضعف داشتم که حتی درست نمیدیدمش محکم تر از قبل و به زور گفتم؛ _ما‌..درتو گاییدم. کشیده ای توی صورتم زد و هولم داد عقب که افتادم روی زمین کنار مبل. خواست بیاد سمتم که خیلی سریع چاقوی روی میز رو برداشتم و به زور از جام بلند شدم. _بیای نزدیک خونتو همینجا میریزم! دوتاشون سر جاشون خشک شدن. به چهره سرخش خیره شدم و گفتم؛ _میخوای من رو بدی دست جنا، اره؟ اب دهنش رو قورت داد و به چاقوی توی دستم نگاه کرد. رفتم جلوتر و داد زدم؛ _اره مرتیکه تخم حروم؟ جونمو از سر راه پیدا کردی؟ حالا بخاطر کثافت کاریات میخوای برینی تو زندگیم؟ ابوهادی_غزل! _فکر کردی اجازه میدم؟ صدام گرفته بود و به شدت میلرزید. معدم هنوز پیچ میخورد و حس میکردم دارم میمیرم. رفتم جلو تر که انسه سریع پرید عقب. با پوزخند بهش نگاه کردم و کیفم رو برداشتم. ابوهادی_چاقو رو بیار پایین. پوزخندی زدم و به صورت چندشش خیره شدم. _خیلی حال به هم زن و تخمی ای! چند قدم رفتم عقب، اما همچنان چاقو رو سمتشون گرفته بودم. در رو باز کردم و گفتم؛ _اگه بیای دنبالم میرم پیش پلیس، یا جلوی همه تو خیابون خون کثیفت رو میریزم. دست و پام میلرزید و حس میکردم دارم سکته میکنم. کفشام رو کردم پام و رفتم عقب تر. بلاخره وقتی مطمئن شدم قرار نیست دنبالم بیاد در خونه رو باز کردم و شروع کردم به دویدن. چاقو توی دستم بود و با وجود تموم ضعف و حال بدم طوری میدویدم که حتی ماشین هم بهم نمیرسید. همش برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم ‌تا مطمئن بشم دنبالم نمیاد. بلاخره نفس کم اوردم و یه گوشه کنار درخت ایستادم. دستم رو گذاشتم روی شکمم و عوق زدم که باقی مونده نون خشک دیشب رو اوردم بالا‌.

نظر بدید تا پارتای بعدی‌هم بزارم. @elahenashenas

#part91 شالم رو انداختم دور گردنم و کیفم رو برداشتم و یکی دو دست لباس چپوندم توش. ممکن بود بخوام اونجا توی مرکز یا پاسگاهی جایی بمونم. البته که قصدم جدی نبود و فقط میخواستم ابوهادی رو بترسونم. حتی نمیدونم یهویی این فکر از کجا به ذهنم رسید و چرا اونکارو کردم. فقط اولین باری بود که انقدر جونم به لبم میرسید. قبلا حداقل یه گوشی داشتم که دلم رو بهش خوش کنم، اما الان حتی اونم نبود. از اون گذشته وقتی حرفای هیوا رو شنیدم خیلی عصبانی شدم. اینهمه سال مارو تنبیه کرده بود، حالا نوبت خودش بود که تنبیه بشه. هرچند که میدونستم فکرام فقط خیالات بچه‌گونن و اینجا ایرانه. نهایتا چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟ چندتا مشاوره که ابوهادی هیچکدوم رو قرار نبود شرکت کنه؟ حتی دستگیرش هم نمیکردن، اصلا بعید میدونستم قرار باشه کاری کنن. قراره بود به خاطر کتک زدن من بیوفته زندان یا بازداشت بشه؟ یا اصلا پولی داشت که برای جریمه بده؟ نهایتا میگفت موضوع ناموسیه و اونا حتی حق میدادن اگر سرم رو ببره. حالا کمی از رفتن پشیمون شده بودم. اگر میفهمید قطعا من رو تیکه تیکه میکرد. اما الان فقط نیاز داشتم یه جوری از خونه برم بیرون و این موضوع بهونه خوبی بود. باعث میشد به خودم جرعت بدم تا برای چندساعت که شده توی خیابو‌ن‌ها قدم بزنم. مگه چیز زیادی بود که اجازش رو نداشتم؟ دست از فکر کردن برداشتم و درو باز کردم و فضای خونه رو از نظر گذروندم. همه جا همچنان ساکت بود و خبری از هیچکدومشون نبود. برای یه لحظه شک کردم که اصلا خونه باشن. اخه امکان نداشت بیشتر از ده دقیقه یه جا بمونن و دعواشون نشه و صدای فریاد ابوهادی توی کل کوچه نپیچه. اب دهنم رو قورت دادم و با قدم هایی اروم رفتم سمت در اتاق. حالا استرس گرفته بودم و یه حسی وادارم میکرد برگردم عقب و زودتر فرار کنم. اما اگه ابوهادی من رو توی کوچه میدید چی؟ مطمئنا از موهام میگرفتم و مثل سگ دوباره میوردم خونه. اما لازم بود که مطمئن شم، همه چیز زیادی مشکوک بنظر میرسید. با اینکه خونه سرد بود، میتونستم گرمای عرق رو که روی کمر و شکمم لیز میخورد حس کنم. دیشب به خاطر قرص درد زخما و جای کمربند رو حس نمیکردم. اما حالا که اثرش رفته بود کل تنم دوباره تیر میکشید. البته باسنم هم کمی درد میکرد و به سختی راه میرفتم. اب دهنم رو قورت دادم و پشت در ایستادم. متاسفانه یا خوشبختانه روی هم بود. حالا روبه روی کولر قرار داشتم و باد سرد به بدن خیس از عرقم میخورد. کمی خم شدم و از گوشه در داخل رو نگاه کردم. هیچ صدایی نمیومد و فقط بوی دود سیگار بود که باعث میشد حس کنم کسی توی اتاقه. انسه هیچوقت به خودش اجازه نمیداد تنهایی اینجا سیگار بکشه، پس قطعا اون هم اون تو بود. نفسمو فوت کردم بیرون و کیفم رو گذاشتم کنار دیوار. دستام رو روی کاشی های سرد گذاشتم و دراز کشیدم روی زمین. خدا خدا میکردم که متوجه سایم نشن. با دیدن پاهای تو پر و لخت انسه یقین پیدا کردم که یه خبرایی شده. بنظر میرسید که سرپا ایستاده و سیگار میکشه. کمی چشمام رو تنگ کردم و سرم رو بردم پایین تر که تونستم ابوهادی رو که روی تخت نشسته بود ببینم. با دیدن هیکل نحس و کریهش لبام رو به هم فشردم تا عوق نزنم. واقعا این بدن حال به هم زن برای یه زن جذاب بود؟ نگاهم رو ازش گرفتم و خواستم برم عقب که صدای انسه رو شنیدم. انسه_دیشب بالا خوابید. ابوهادی_میدونم. سر جام خشک شدم. زنیکه عوضی مثل کلاغ خبر میبرد. همیشه میدونستم که ابوهادی فقط به خاطر اینکه جاسوسی بکنه توی خونه نگهش داشته. مگر نه چندسال پیش که با مرد همسایه دیدش سه طلاقش میکرد. انسه_نمیخوای چیزی بهش بگی؟ طبقه بالا پسر دارن! نفس عمیقی کشیدم و دوباره برگشتم سر جام. حالا انسه اروم سمت تخت قدم برمیداشت. بنظر میرسید که خیلی خوشحاله چون میتونستم لاک ابیم رو روی ناخن های پاش ببینم. کاری که هیچوقت اصلا و ابدا نمیکرد! قطعا با خوابیدن باهاش خرش میکرد تا درمورد من خبر ببره. ابوهادی_میدونم. صداش مثل همیشه خونسرد بود. سیگار رو از دست انسه گرفت و پکی بهش زد. اولین بار بود که میدیدم سیگار بکشه. ابوهادی_بچست. انسه_غزلم بچست. و توی این سن هورموناش زیادن. پاهاش خم شدن و این نشون میداد که انگار سرش رو برده پایین. سیگار رو گرفت و به عربی گفت؛ _چه پسر، چه دختر، چه بچه، چه بزرگ براش مهم نیست. روی تخت نشست و دستش رو روی پاش گذاشت. حالم داشت از دیدن این صحنه ها به هم میخورد اما نمیتونستم عقب بکشم. میخواستم ببینم نتیجه حرفاشون به کجا میرسه. انسه_حتی شاید بخواد به خودت نزدیک بشه. حس کردم که از شدت خشم و عصبانیت معدم به هم خورد و بدنم لرزید. باورم نمیشد که راجب من همچین فکری میکردن! من با تمام وجودم، تک تک سلول ها و اتم های بدنم از دوتاشون بیزار بودم و باز هم اینطوری درموردم حرف میزدن!