fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
#part61 البته سر جمع فقط ده نفر بودن. به اطرافم خیره شدم، حیاط پر از وسایل قدیمی و اهن های زنگ زده بود. شبیه فیلما میموند. رفتیم جلو که یاسر به چند نفر سلام کرد و باهاشون دست داد. همشون تیپ های خیلی ساده ای داشتن و لباس بعضیاشون پاره بود و مهمتر از همه یجوری من رو نگاه میکردن. شاید بخاطر این بود که جدید بودم و معمولا خلافکارا به ادمای جدید واکنش خوبی نشون نمیدادن. یاسر پشت در ایستاد و در زد. در باز شد و مرد کچلی توی چهارچوب نمایان شد. به یاسر سلام کرد و باهم دست دادن. همونطور که انتظار داشتم صدای کلفتی داشت و سیبیل پهنی روی صورتش خودنمایی میکرد. یاسر_داش ابی چندوقتی بود ندیده بودمت. ابی بی توجه به حرفش منو نگاه کرد و گفت؛ _این کیه. یاسر_پسردایی بابامه. _سلام. ابی اخم کرد و رو به یاسر گفت؛ _یعنی چه. مگه اینجا خونه خالست هرکیو خواستی برداری بیاری؟ یاسر_اینکارست بابا. ولی تازه کاره. ابی سرش رو تکون داد و از جلوی در رفت کنار. با یاسر وارد خونه شدیم. خونه ساده ای بود و وسایل انگار به سلیقه یه پیرزن چیده شده بودن. با اکراه نشستم روی مبل که یاسر نشست کنارم. ابی_چی میخوری؟ یاسر_هیچی. ابی_چی میزنی؟ یاسر_من تو ترکم. ابی سرش رو تکون داد و گفت؛ _داری ادم میشی. چی بیارم؟ یاسر_شیشه.. بعد از اینکه یاسر شیشه هاش رو گرفت گذاشتشون توی کیفی که همراهش بود و بلند شد. ابی نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛ _سری بعد اینو نیار. یاسر_از دیوار صدا دربیاد از این نمیاد. خیالت تخت. با اخم ابی رو نگاه کردم، همونطور که اون حس خوبی به من نداشت منم ازش خوشم نیومده بود. من رو یاد مازیار و بچه های محله قدیم مینداخت. بعد از خدافظی کردن از خونه زدیم بیرون. استرس بدی اومده بود سراغم. مثل احمقا یه کیف پر از مواد گرفته بود دستش و میخواست با موتور از اینجا تا اون سر شهر بره. واقعا یذره عقل توی کله این دوتا برادر‌ بود؟ اگه میگرفتنمون بیچاره بودیم، اونم با اینهمه شیشه. هر گرم چندماه حبس داشت! همش دورو برم رو نگاه میکردم، حس میکردم که الاناست یه نفر با تفنگ بایسته جلومون و بگه کیفتون رو باز کنید. پیچیدیم توی یه خیابون که صدای دادو بیداد شنیدیم. دقت که کردم دیدم دوتا مامور ایستادن در یه خونه. حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد. _یاسر؟ مامورا برگشتن سمتمون و بهمون خیره شدن. یاسر اروم گفت؛ _عادی رفتار کن. و خیلی اروم به حرکت کردنش ادامه داد. داشتم از استرس میمردم. انقدر ترسیده بودم که انگار قرار بود دنیا روی سرم خراب بشه. نفس عمیقی کشیدم و موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار. یکی از مامورا گفت؛ _شما اینجا زندگی میکنید؟ یاسر_نه ما اهل اینجا نیستیم. کنار یاسر ایستادم و به مردی که لباس سبز رنگ پاسگاه رو پوشیده بود خیره شدم. کم مونده بود پس بیوفتم. اما یاسر انگار سعی میکرد خودش رو نبازه. مامور_پس اینجا چیکار میکنید؟ و به من خیره شد. یاسر_ما اومدیم دیدن یکی از دوستا.. مامور_با تو نبودم، از ایشون پرسیدم. دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم اما نتونستم. عرق سرد روی کمرم نشسته بود و دستام میلرزید. مطمئن بودم که حالا رنگم پریده. یاسر_این؟ این بیچاره لال مادرزاده جناب سروان. از وقتی بدنیا اومده تا الان یه بابا نتونسته بگه. هرکی رد میشه یه لگد میزنه بهش، اصلا کسی ادم حسابش نمیکنه. پوکر یاسر رو نگاه کردم. مامور_صاحب این خونه رو میشناسید؟ یاسر_نه والا. اون یکی مامور اومد سمتمون که چیزی از بیسیم بهش گفتن که درست متوجه نشدم. مامور_کیفتو بده ببینم توش چی داری. یاسر_چیزه، توش چیزی نداریم. مامور_بده من. یاسر کیفش رو در اورد و گرفت جلوی خودش. حس میکردم که دارم پس میوفتم. داشتم فاتحه خودم رو میخوندم. کل وجودم از ترس میلرزید و کم مونده بود گریم بگیره. یاسر_بدو سامیار. انگار منتظر همین حرفش بودم تا مثل خر بدوم. مامور ها دادی زدن و افتادن دنبالمون. خداروشکر من و یاسر خیلی تند میدویدیم. ناخوداگاه یه تصویر از بچگیم به یاد اوردم. _سرهنگ یاسر بدو. یاسر درحالی که میدوید نگاهی بهم انداخت و با داد گفت؛ _به نام قانون بایستید! چقدر زندگی پارادوکس عجیبی بود. یه زمانی توی بازیا نقش پلیس رو داشتیم و میرفتیم سراغ ادم بدا. حالا خودمون همون ادم بدا بودیم! پیچیدیم توی یه کوچه. یاسر سریع رفت سمت یکی از خونه ها و از در رفت بالا. منم پشت سرش پامو گذاشتم روی در و پریدم توی حیاط. یه پیرزن توی حیاط ایستاده بود و درحالی که یه لباس گرفته بود دستش تا روی بند پهن کنه با تعجب نگاهمون میکرد. جیغی زد و گفت؛ _شما کی هستید، از خونه من برید بیرون. یاسر خیلی سریع رفت سمتش و یه چاقو گرفت جلوش. درحالی که نفس نفس میزد گفت؛ _ساکت شو مگه نه خونتو میریزم. پیرزن به گریه افتاد. رفتم سمت یاسر و گفتم؛ _گناه داره بیارش پایین میترسه. هنوزم صدام از ترس میلرزید و توی دلم غوغا بود. دستش رو برد بالا و با حالت تهدید گفت؛ _صدات در نیاد.

من ابر بودم و تو باران. ابری کبود و متورم که نمیخواست اخرین باران وجودش را ببارد. حیف بود که دنیا قوانین خودش را دارد و سرنوشت هر عشق جداییست.

با ادم ها غریبه بود خاک تنم و تو ادمی بودی دور از هر ویژگی زمینی.

مگر کشتی میگرفتیم که خاکم کردی؟

#part60 ده دقیقه ای به همین منوال سپری شد. یاسر و مازیار حرف میزدن و من و نیلوفر گوش میدادیم. البته نیلوفر هرازگاهی باهاشون همراهی میکرد.. طوطی ای که قفسش بالا سرم قرار داشت هی جیغ میزد و از خودش صدا درمیورد و حس بدم رو چند برابر میکرد. یاسر به بهونه مواد دادن به همسایه بلند شد و از خونه زد بیرون. مازیار اومد روی مبل نزدیکم نشست و بهم خیره شد. سعی کردم بهش توجه نکنم. مازیار_چه خبر؟ خیلی سریع گفتم؛ _هیچی. و به اشپزخونه خالی خیره شدم. نیلوفر کجا رفته بود؟ مازیار_چندسالی میشد ندیده بودمت، قبلا همش خونمون بودی. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای ریزش خیره شدم. _اشتباهم همین بود. پوزخندی زد و گفت؛ _نه که بهت بد گذشته بود. اب دهنم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. حالا تمام سلول های مغزم ازم خواهش میکردن خونه رو ترک کنم. دستش رو گذاشت روی پام که دستش رو پس زدم. _به من دست نزن. مازیار_مثلا میخوای چیکار کنی؟ _خیلی کارا میتونم بکنم. لبخند دندون نمایی زد. مازیار_چرا اونموقع کاری نکردی؟ همین حرفش کافی بود تا به چهار سال پیش برم. زمانی که انقدر حالم بد بود که میخواستم خودمو بکشم. موقعی که نمیتونستم از دردم برای کسی بگم. وقتی که مجبور شدم سرکوبش کنم. از روی مبل بلند شدم که دستمو گرفت. با اخم نگاهش کردم و با صدای بلند گفتم؛ _نکن. مازیار_دلت برام تنگ نشده؟ با نفرت نگاهش کردم. از این ادم متنفر بودم، دلیل تموم حال بدم توی این چند سال بود. دلیل فاصله گرفتنم از همه پسرا و ترسیدن ازشون. دلیل منزوی و گوشه گیر شدنم. در باز شد و یاسر اومد تو که دستم رو ول کرد. دوتامون برگشتیم سمتش. یاسر_دو دیقه رفتما میخواستین به هم بپرین؟ _نه داشتیم خدافظی میکردیم چون من دیگه دارم میرم. یاسر_چه عجله ایه حالا. رفتم سمت در خونه و گفتم؛ _من به پر طوطی حساسیت دارم نمیتونم بیشتر بمونم. کفش هام رو پوشیدم و درحالی که میرفتم پایین گفتم؛ _من پایین منتظرتم. پله هارو تند تند رفتم پایین و از ساختمون خارج شدم. نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو فرستادم توی ریه هام‌. اگه یکم دیگه اون بالا میموندم حالم بد میشد. سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و به مازیار فکر نکنم اما نمیتونستم. همش فکرم میرفت سمت اون روز و دردش توی تموم وجودم میپیچید. سیگاری روشن کردم و کام عمیقی ازش گرفتم. کاش میتونستم همراه با توتون بسوزم و خاکستر بشم. کاش دود میشدم و بعد از چند ثانیه طوری ناپدید میشدم که انگار هیچوقت وجود نداشتم. در باز شد و یاسر اومد بیرون. یاسر_بابا داشت خورشت سبزی درست میکرد. میزاشتی بخوریم بعد بریم. میدونی چندساله خورشت سبزی نخوردم؟ _اگه میخوای برو بخور، من خودم با اتوبوسی تاکسی ای چیزی میرم. یاسر_نه، بیخیال. یوخته کار دارم باید اونارو بوکونم. رفت سمت موتور و بعد از اینکه منم سوارش شدم راه افتاد. توی مسیر متوجه شدم که خونه نمیره و میره سمت پایین شهر. با صدای بلند گفتم؛ _کجا میریم؟ یاسر_گفتم که کار دارم. _چیکار داری؟ یاسر_میخوام برم جنس بگیرم. چشمام از تعجب گشاد شد. _مگه نداشتی؟ یاسر_شیشه میخوام بگیرم. _اخه با موتور؟ یاسر_دیگه مجبوریم، نمیدونستم کار پیش میاد. نوچی ‌کردم. یاد حرفای دایان راجب مواد و یاسر افتادم. اگه میرفتم اونجا و توی راه پلیس با موادا میگرفتمون چی؟ _منو پیاده کن میرم خونه. یاسر_ای بابا پسر تو چقدر بی تخمی. بیا بریم یه صفایی میکنیم اونجا بعد برمیگردیم. خدایا عجب گیری کردیم با این دوتا برادر. هرکدوم به نوبه خودشون اذیت میکنن. _گفتم که من نمیام، نگه دار همینجا پیاده میشم. یاسر_بشین اذیت نکن پسر. عه. نمیبرم سرتو بزنم که میرم چند گرم جنس بگیرم. نگران نباش کسی نمیگیرتمون. متوجه شدم که اصرار فایده نداره و یاسر جدی جدی میخواد من رو این کاره کنه. خدا روزهای دیگه رو بخیر کنه. اخر مجبور میشم واقعا کاراموزش بشم. چه گوهی خوردم اومدم خونش اصلا.. وارد کوچه های تنگ و خلوت یکی از محله های پایین شدیم. کوچه ها خیلی پیچ در پیچ بودن. ایستاد و موتور رو خاموش کرد. پیاده شدم و به اطرافم نگاه کردم، همه جا پر از خونه های ویلایی با در های زنگ زده بود. جلوتر از من حرکت کرد و منم پشت سرش راه افتادم. حدود پنج دقیقه همینطوری داشتیم راه میرفتیم. خیره به سگ های خیابونی که افتاده بودن به جون یه گربه و پوستش رو میکندن گفتم؛ _چرا با موتور نیومدیم؟ و سعی کردم ناراحتیم رو بخاطر گربه بخت برگشته سرکوب کنم. یاسر_اینجا خیلی دزدن موتور ببینن سریع میپیچوننش. رفیق به رفیق رحم نمیکنه. _خیلی خطرناکه. یاسر_جز دزدی و خفت گیری خطر دیگه ای نداره. منم همه میشناسن کاریمون ندارن. وارد یه کوچه بن بست شد و رفت سمت یه در بزرگ فلزی. چندبار در زد که کسی داد زد؛ _کیه؟ یاسر_یاس. در باز شد و پیرمردی ریشو پشتش نمایان شد. یاسر رفت تو و منم پشت سرش وارد خونه شدم. خونه یه حیاط خیلی بزرگ پر از ریگ داشت که توش پر از ادم بود.

#part59 بعد از ناهار که البته یکمم نپخته و کم مزه بود رفتم توی اتاقم و درو بستم. دراز کشیدم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. دوست داشتم پیج اینستاگرام دایان رو پیدا کنم و یه نگاهی به عکساش بندازم. سعی کردم فامیلیش رو به یاد بیارم اما یادم نبود. اصلا تاحالا فامیلیش رو شنیده بودم؟ رفتم توی پیج ماریا و وارد فالور هاش شدم. دونه دونه میرفتم پایین و دنبال عکسی از دایان میگشتم. بلاخره پیداش کردم. وارد پیجش که شدم حس کردم که به یه معدن طلا دسترسی پیدا کردم. اخرین عکسش رو باز کردم، توی یه کافه بود و نشسته بود روی صندلی. یه لیوان اسموتی گرفته بود دستش و با لبخند به دوربین نگاه میکرد. ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست. هرچی بیشتر عکسارو میدیدم بیشتر به جذابیتش پی میبردم. توی همشون به طرز عجیبی قشنگ افتاده بود و هرکدومشون حس و حال خوبی بهم میداد. به خودم که اومدم دیدم دارم از عکسای قشنگش اسکیرین شات میگیرم. چت شده سامیار؟ چه بلایی داره سرت میاد؟ گوشی رو خاموش کردم و به سقف خیره شدم. تصویر چهره‌ش افتاده بود روی سقف و میتونستم به خوبی ببینمش. نفس عمیقی کشیدم و به پهلو خوابیدم. فضای اتاق یکم گرم بود و فکر و خیال نمیزاشت بخوابم. نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد. یاسر_تو هنوز اماده نشدی؟ بهش خیره شدم، یه حوله نارنجی دور کمرش بود و ازش اب میچکید. میتونستم تتوهای بدنش رو که به مرور زمان رنگشون رفته بود و سبز شده بودن رو ببینم. _گفتم که من نمیام.. رفت سمت کمد لباسام و درشو باز کرد. به کمر لختش خیره شدم. چرا یاسر برام هیچ جذابیتی نداشت اما دلم میخواست ساعتها به کمر لخت دایان زل بزنم؟ یکی از زشت ترین تیشرتامو که عکس جوکر روش بود و دوستم برای تولدم اورده بود در اورد و گفت؛ _این چه خوبه. _برای خودت. پوشیدش و رفت سمت اینه. یاسر_بهم میاد؟ _اگه شلوار بپوشی بهتر میشه. یاسر_الان میپوشم. تو هم تن لشتو جمع کن اماده شو ده دیقه دیگه حرکته. زود باش انگوری. _گفتم که من نمیام. بلاخره بعد از کلی بحث و پافشاری تونست راضیم کنه. پوفی کشیدم و نشستم روی تخت. به ساعت نگاه کردم، 5 و ربع بود. یه شلوار پوشیدم و یکم ادکلن زدم به خودم و از اتاق رفتم بیرون. انگار یاسر چندان اعتقادی به ماشین نداشت چون رفت سمت موتور و روشنش کرد. نشستم پشتش و کمرش رو گرفتم که حرکت کرد. باد گرم میخورد توی صورتم و موهام رو بهم میکوبید. حس خیلی بدی داشتم و صدای موتور روی مخم بود. متاسفانه من ادم شلی بودم و زیاد لجبازی نمیکردم. یعنی اتفاقاتی که اطرافم میوفتاد زیاد برام فرقی نداشت و این همیشه باعث میشد کاری که دیگران میخوان رو انجام بدم. با این وجود نه گفتن رو خوب بلد بودم اما روش پافشاری نمیکردم. البته یاسر هم زیادی گیر بود مگه نه اگر کس دیگه ای جای اون قرار داشت نمیتونست من رو راضی کنه. جلوی یه اپارتمان چهار طبقه ایستاد و موتور رو خاموش کرد. باهم وارد خونه شدیم. ساختمون اسانسور نداشت و مجبور شدیم سه طبقه رو با پله بریم بالا. یاسر خیلی فرز تر از من بود و زودتر رسید. جلوی در که رسیدم بوی برنج دم کشیده توی دماغم پیچید. حس بدی بهم دست داد و ارزو کردم که کاش نیومده بودم. کفشام رو در اوردم و رفتم تو. صدای زودپز میومد و خونه پر از بوی غذا بود. وسایل خونه همه نو بودن و با سلیقه چیده شده بودن. مازیار و یاسر ایستاده بودن و داشتن حرف میزدن. گلوم رو صاف کردم. _سلام. هردوشون برگشتن سمتم. مازیار با لبخند نگاهم کرد و گفت؛ _به سامیار، اقا پسر گل. بیا اینجا ببینم. با اخم رفتم سمتش که دستشو گرفت‌ جلوم. ناچارا باهاش دست دادم. مازیار_فکر نمیکردم ببینمت. تو کلا چند ساله با ما سرسنگینی. لبخند الکی ای زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. روی مبل کناریم نشست و گفت؛ _شنیدم با یاسر زندگی میکنی؟ _با اجازه. مازیار_اجازه ما دست شوماست. ولی جای من خیلی خالیه. مگه نه یاسی؟ یاسر_نه بابا از وقتی رفتی دیگه خونه بو سگ مرده نمیده. زن مازیار از اتاق خارج شد و بهمون سلام کرد. دختر خوب و مهربونی به نظر میرسید. دختر_ولی به جاش خونه ما بوی سگ مرده میده. یاسر_باید قبل از عروسی فکر اینجاشو میکردی نیلوفر خانوم. نیلوفر خندید و خیره به من گفت؛ _اصلا حموم نمیره. حتما باید از بوی گندش خفه شیم تا راضی بشه خودشو بشوره. لبخندی زدم و گفتم؛ _اونموقع هم مامانش با کتک میفرستادش حموم. مازیار بهم خیره شد و با کنایه گفت؛ _ولی تو از همون موقع پسر تمیزی بودی. همین الانم هستی، کلا برق میزنی. ادم هوس میکنه. چیزی نگفتم و سعی کردم حس بدم رو کنترل کنم. اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو انداختم پایین. خیلی معذب بودم و اصلا حس خوبی نداشتم. نیلوفر بهم چای تعارف کرد که برنداشتم. حالا کمی گرمم شده بود و چای خوردن دمای بدنم رو میبرد بالا. به گل های رنگی فرش نگاه میکردم و به این فکر میکردم که چقدر دیگه باید اینجا بودن رو تحمل کنم.

#part58 باهم از کافه خارج شدیم. جلوی در ایستادیم. دایان_میخوای برسونمت؟ _نه با ماشین اومدم. سرش رو تکون داد. دستم رو بردم جلو که گرفت و فشردش. کشیدم سمت خودش و همدیگه رو بغل کردیم. یه لحظه انگار یه برق چندین ولتی از وجودم رد شد. قبل از اینکه بخوام بفهمم چیشده کشید عقب و گفت؛ _فعلا. _خدافظ. رفتنش رو تماشا کردم، توی جمعیت ناپدید شد.. نفس عمیقی کشیدم، اون بغل کوتاه حالم رو دگرگون کرده بود. یکم برام عجیب بود. چرا بغلم کرد؟ یعنی معمولا پسرا همدیگه رو بغل نمیکنن. اونم کسانی که هیچ صمیمیتی باهم ندارن. یعنی اونم مثل من همچین چیزهایی رو حس کرده؟ ایا اونم همش اونشب رو به یاد میاره و حسرت میخوره که چرا نتونستیم ادامه بدیم؟ رفتم سمت ماشین و سوارش شدم. توی راه همش داشتم به دایان فکر میکردم. کاش اون بغل یکم طولانی تر میشد. تا بخوام بفهمم چیشده و به خودم بیام تموم شد. دم در ماشین عمو صادق رو دیدم. یکم هول شدم، این یعنی احتمالا دریا هم اومده بود. ماشین رو توی حیاط پارک کردم و رفتم سمت در. میتونستم دو جفت کفش جدید ببینم. احتمالا رستا و دریا اومده بودن. صدام رو صاف کردم و رفتم تو. دریا و رستا برگشتن سمتم و بهم خیره شدن. _سلام. هردو جوابم رو دادن. در رو بستم و زیر چشمی دریا رو نگاه کردم. لم داده بود روی مبل و داشت نگاهم میکرد. یه لبخند کوچیکم گوشه لباش بود. ناخوداگاه دیشب بهم یاداوری شد. لبم کمی کج شد و رفتم سمت اتاق. شلوارمو با یه شلوار راحتی عوض کردم و برگشتم بیرون. سوییچ رو گذاشتم روی اپن و از یاسر تشکر کردم. به اپن تکیه دادم و روبه رستا گفتم؛ _کی اومدین؟ رستا_همین ده دقیقه پیش. _ادرسو از کجا پیدا کردین؟ رستا_دریا از یاسر پرسید. سرمو تکون دادم و تازه به یاد اوردم که مگه دریا و یاسر باهم حرف میزنن؟ البته چندان هم مهم نبود.. نشستم روی یکی از مبلا و به دریا خیره شدم. _چطوری؟ بهم خیره شد. تیشرت بنفشش به پوست سفیدش خیلی میومد. اولین بار بود که میدیدم شال بزنه، همیشه کلاه سرش بود. دریا_خوبم، تو چطوری؟ _منم خوبم. سرش رو تکون داد و اروم گفت؛ _تو توانایی بکن دررو شدن داری.. خندیدم و گفتم؛ _چرا؟ دریا_نه پیامی، نه حالت چطوره ای. اصلا شاید حامله شده باشم. رستا_ولی من کاندوم رو توی سطل زبالت دیدما، محاله حامله شده باشی. با تعجب دریا رو نگاه کردم. _ننداختیش؟ دریا_انداختم دیگه.. _اگه بابات یا مامان رستا ببینن چی؟ خندید و گفت؛ _بابام که نمیاد توی سطل زباله من رو بگرده مامان رستام حق نداره دخالت کنه. رستا_وقتی رفت به بابات گفت میفهمی حق داره دخالت کنه یا نه. _بنظر من بندازش دور هرچه زودتر. زل زد بهم و گفت؛ _میخوام بزارمش لای دفتر خاطراتم. رستا_خاک تو سرت. خندیدم و رومو ازش گرفتم، حالا کمی خجالت کشیده بودم. یاسر با یه سینی چای از اشپزخونه خارج شد. سینی رو گرفت جلوم که گفتم؛ _من تازه قهوه خوردم. رستا_راستی کجا بودی؟ _با یکی از دوستا رفته بودم کافه. رستا چشماش رو ریز کرد و گفت؛ _کدوم دوستت؟ _تو نمیشناسی. ابروش رو انداخت بالا. موهای قرمز رنگش به پوست سفیدش خیلی میومد. هرچند که من رنگ مو رو نه برای دخترا و نه پسرا ترجیح نمیدادم. رستا_دریا سامیار داره بهت خیانت میکنه. دریا_جرعت نداره.. لبخندی زدم و به فرش خیره شدم. کاش کسی چیزی از رابطه من و دریا نمیفهمید. حتی رستا. حالا نمیدونستم که ایا قصد دارم رابطم رو با دریا جدی کنم یا نه. من ادمی نبودم که بدون احساس قاطع برم توی رابطه و ترجیح میدادم تا قبل از جدی شدن همه چیز سکس نداشته باشم اما خب پیش اومده بود.. از سمتی هم هنوز احساسات مشخصی به دریا نداشتم و صرفا فقط ازش خوشم میومد. دریا و رستا یکم نشستن و بعد به بهونه یه کار مهم رفتن. لیوان هارو گذاشتم توی سینی و بردم توی اشپزخونه که یاسر گفت؛ _امشب میخوام برم خونه مازیار، باهام میای؟ نفس عمیقی کشیدم و اب رو باز کردم تا لیوان هارو بشورم. اصلا دلم نمیخواست با مازیار روبه رو بشم. حالا بلند میشدم و به عنوان مهمون میرفتم خونش؟ اونم بعد از اونهمه اتفاق؟ _نه. یاسر_چرا؟ خوش میگذره.. اتفاقا بهم گفت سامیار هم بیار. اخمام رفت توی هم. میدونستم که این کار هارو از عمد میکنه. مگه نه چه نیازی هست من برم خونش مهمونی؟ میخواد چیو بکوبه تو سرم؟ اینکه من به یه جایی رسیدم و تو نه؟ _یکم کار دارم. یاسر_حرف اضافه نزن. ساعت پنج راه میوفتم تو هم تا اونموقع اماده باش. الانم یه لوبیا بزار بخوریم تا من برم ببینم این موتورم دوباره چه مرگش شده. اخرین لیوان رو اب کشیدم و بهش خیره شدم. داشت چای میخورد. وقتی لیوان رو میبرد سمت دهنش هورت میکشید و صدای ناهنجاری تولید میکرد. دقت کردم و دیدم از اول تا اخر چایش 10 تا قند خورد! داشتم فکر میکردم که چطوری یاسر رو بپیچونم که منو نبره سگدونی مازیار. هیچ جوره حریفش نبودم و اگه یه بهونه خوب پیدا نمیکردم مجبور میشدم باهاش برم.

#part57 سیگارم رو توی زیر سیگاری خاموش کردم. به دایان چه ربطی داشت که الان من رو نصیحت میکرد؟ البته از این موضوع ناراحت نبودم و از حرفاشم بدم نیومده بود. فقط دوست داشتم بدونم چرا این کارو میکنه. ایا نگرانمه؟ دایان_قصد داری کار کنی؟ _اره. و توی ذهنم اضافه کردم اونقدر پولدار نیستم که بدون کار کردن بتونم زندگی کنم. دایان_جایی هم برای استخدام یا مصاحبه رفتی؟ _نه هنوز. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. وقتی نگاهم میکرد حس عجیبی بهم دست میداد. انگار دلم قیلی ویلی میرفت و حس خوبی پیدا میکردم. البته یاداوری اینکه من همه این احساسات رو نسبت به یه پسر داشتم باعث میشد تموم حس خوبم پر بکشه. دایان_کامپیوتر بلدی؟ _نه در حد حرفه ای. سرش رو تکون داد و گفت؛ _ما یه نفرو توی نمایشگاه میخوایم. به این دقت کردم که صدای دایان اصلا به چهرش نمیخوره. بهش میومد یه صدای ملایم تر داشته باشه اما خب اینطور نبود. اهنگ صداش کاملا جدی بود و با اون شخصیت شوخش در تضاد بود. دایان از اون ادما بود که وقتی شوخی میکرد همه به حرفاش میخندیدن الا خودش.. دایان_حواست کجاست؟ از فکر در اومدم. _ببخشید من یکم فکرم مشغوله. میگفتی. دایان_کارشناس خودرو. با خودم فکر کردم که چه باکلاس.. _چی هست؟ دایان_کسی که ماشین هارو معرفی میکنه. _من زیاد توی برقراری ارتباط خوب نیستم. دایان_لازم نیست با کسی ارتباط برقرار کنی، فقط باید توضیح بدی. البته این کار برعکس تصور بقیه هیچ کار اسونی نیست. باید بتونی اعتماد مردم رو جلب کنی و توجهشون رو به دست بیاری. یه جورایی باید مخشون رو بزنی.. _من نمیتونم، بدتر مشتریا رو فراری میدم. و دوباره همون لبخند جذاب‌. دایان_اتفاقا از اون چهره هایی هستی که اعتماد کردن بهش راحته. مردم بخوان نخوان جذبت میشن و بنظرم خیلیم واسه این کار مناسبی. نمیدونستم چی بگم.. پیشنهاد کاری خیلی خوبی بود. الان هیچکس با این شرایط من رو همچین کار خوبی استخدام نمیکرد. ولی دوست نداشتم پیش دایان کار کنم. نکنه حسم بهش از اینی که هست فراتر بره؟ البته من احساس خاصی بهش ندارم، فقط ازش خوشم میاد. اما همین هم خطرناکه چون نگاه من بهش یه نگاه دوستانه نیست. از سمتی هم سابقه من توی عشق و عاشقی خیلی خرابه. نمیتونم جذب یه ادم نامناسب دیگه بشم. دایان_چندروز بهش فکر کن،‌ البته تا قبل از دوشنبه خبرش رو بهم بده چون مسیحا تهدیدم کرده که اگه تا اونموقع نتونم کاری کنم خودش دست به کار میشه. سرم رو تکون دادم. _مرسی واسه پیشنهادت. لبخندی زد و به میز خیره شد. دایان_میدونی چرا بهت میگم با یاسر کار نکن؟ با خودم فکر کردم که جوابش معلومه، هرکسی میدونه که نباید سمت خلاف بره. _بفرمایید. تکیه داد به صندلیش و دستاش رو گذاشت روی میز. دایان_من خیلی وقته کوک مصرف میکنم. خیلی از کسایی که ازشون جنس میگرفتم الان توی زندان دارن اب خنک میخورن. خیلیاشونو میشناسم، میبینم خانوادشون چی دارن میکشن. خودشون توی زندان وضعیتی خیلی بدی دارن. میدونی سامیار. جمهوری اسلامی حتی بهشتشم خطرناکه، چه برسه به زنداناش. جو خیلی بدی داره، اونم واسه پسر جوون و کم سنی مثل تو. _من همه اینارو میدونم. دایان_میدونم که میدونی، تو از من خیلی عاقل تری. از منم بیشتر میفهمی و بهتر میتونی برای خودت تصمیم بگیری. فقط وظیفه انسانی من ایجاد میکرد که باهات حرف بزنم. اونشب که با یاسر دیدمت خیلی ناراحت شدم. کمی اخم کردم و سرم رو تکون دادم. سرش رو تکون داد و سیگاری روشن کرد. یاد بوی عطر تنش و ادکلن خنکش افتادم. عطر دلنشینی که بوی توتون سوخته شده چاشنیش میشد. تیشرت خیسی که تنش بود و بعد افتاده بود روی صورتم. لبای نرم و زبون داغش.. برجستگی التش از زیر شلوار که با دستام لمسش کرده بودم.. چشمام خمار شد و زل زدم بهش. دود رو میفرستاد توی ریه هاش و بعد از کمی مکث با ارامش میدادش بیرون. لب های خوشرنگش فیلتر سیگار رو لمس میکرد. نفس عمیقی کشیدم. کاملا محوش شده بودم. موهای فر خوشرنگش ریخته بود توی صورتش و چشماش خمار بود. تیشرت خاکستری رنگش به پوستش خیلی میومد و چندتا زنجیر زینت بخش گردنش بودن. حس عجیبی بهم دست میداد وقتی نگاهش میکردم، انگار داشتم به یکی از زیباترین نقاشی هایی که کشیدم نگاه میکردم. نقاشی ای که تا چندین میلیارد فروخته میشد و برای من بود.. جلوی افکار خجالت اورم رو راجب دایان گرفتم و قبل از اینکه فکرم به جاهای بدتری کشیده بشه از روی صندلی بلند شدم. دایان_کجا؟ _من یسری کار دارم باید برم خونه. سرش رو تکون داد و گفت؛ _منم دیگه باید میرفتم. سیگارش رو خاموش کرد. همراه هم از پله ها رفتیم پایین. خیلی سریع رفتم سمت صندوق و کارتم رو گذاشتم روی میز. دایان_من از تعارف متنفرم ولی مرسی. جبران میکنم. لبخندی زدم و خیلی بی اختیار گفتم؛ _کی جبران میکنی؟ لبش کج شد و گفت؛ _هرموقع که بخوای.. _رمزتون؟ نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم؛ _هزارو نهصد و پنجاه و یک.

#part56 دایان_سامیار؟ از فکر در اومدم و گفتم؛ _اره.. چیزه، دارم میشنوم. سرشو کج کرد و با چشمای ریز شده نگاهم کرد. صدام رو صاف کردم و موهامو از توی صورتم زدم کنار. _داشتی میگفتی؟ دایان_میخوام راجب.. _ببخشید. هردومون برگشتیم و به دختری که جلومون ایستاده بود نگاه کردیم. قد کوتاهی داشت و موهاش چتری بود. دماغ کوچیکش زیر عینک گردش دیده نمیشد و موهای نارنجی بافته شدش دورش بودن. دایان_بفرمایید. دختر_میتونم شمارتون رو داشته باشم؟ برای دوستم میخوام. و به دختری که روی صندلی اونوری نشسته بود اشاره کرد. نمیدونم چرا اما حس بدی بهم دست داد. هیچ دوست نداشتم شمارش رو بده بهش. احتمالا دختره از دایان خوشش اومده بود و توی فکرش براش برنامه داشت. با اخم ریزی به دایان خیره شدم. دایان_گوشیتو بده سیو کنم. دختر گوشی دوستش رو گرفت و داد به دایان و گفت؛ _اسمتون چیه؟ دایان_مجید. با اینکه خندم گرفت اما چیزی از حس بدم کم نشد. دختر خندید و گفت؛ _واقعا؟ دایان_اسمم خنده داره؟ دختر_نه، هیچ بهت نمیخوره همچین اسمی داشته باشی. ارتایی ارشامی، ارادی. دایان_اتفاقا همه اوس مجید صدام میکنن. انقدر که تبحر دارم. دختر_کارت چیه مگه؟ دایان_من شورت میدوزم. سرم رو انداختم پایین و خندیدم. دختر_واقعا؟ دایان_دروغم کجا بود. اتفاقا شورتایی که میدوزم هم از ادما ایده میگیرم. الان با دیدن شما میتونم شورت های بهتری بدوزم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده. دختره که انگار باورش نشده بود گفت؛ _باشه اقا مجید خوشحال شدم باهاتون حرف زدم. دایان_من نوکر شمام. هرموقع خواستید شورت تهیه کنید یه سر به من بزنید. جمعه بازار مغازه دارم. دختره خندید و فلنگ رو بست. سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. _چرا پروندیش؟ دایان_ازش خوشم نیومد. _خوب بود که. دایان_خودش خوب بود ولی دوستش زیاد به دلم ننشست.. درضمن من الان از یکی دیگه خوشم میاد. دوباره اون حس بد اومد سراغم. از یکی دیگه خوشش میاد؟ دوست داشتم بدونم راجب کی حرف میزنه. ایا من میشناسمش‌؟ حتما دختر خوشگلیه.. نفس عمیقی کشیدم. نمیدونم چرا باید این حرفش حس بدی بهم بده. _اگه خوشت نیومد چرا شماره بهش دادی؟ دایان_شماره خودمو ندادم شماره ماهان رو دادم. _ماهان کیه؟ دایان_راستی تو نمیشناسیش. یکی از رفیقامه. سرم رو تکون دادم. سفارشامون رو که اوردن مشغول خوردن شدم. چرا من باید به اون دختری که از دایان شماره گرفت و کسی که ازش خوشش میاد حسودی کنم؟ این چه احساس مسخره ایه که یه مدته به دایان دارم؟ نکنه داره ازش خوشم میاد!! یه لحظه از احساسات خودم ترسیدم. سیخ نشستم سر جام و متوقف شدم. نکنه حسی به دایان پیدا کنم‌؟ اما نمیشه! اون یه پسره! چطور میتونم به یه پسر حس داشته باشم‌؟ اونم دایان؟ کیکم رو به زور قورت دادم و برای پایین رفتنش کلی نسکافه روش خوردم. حالا تموم وجودم پر از حس بد شده بود. دیگه میلی به خوردن چیزی نداشتم، فقط نسکافم رو سر کشیدم و سیگاری روشن کردم. _راستی، میخواستی یچیزی بهم بگی. دایان_بیخیال. _بگو. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. دایان_شنیدم از خانوادت جدا شدی. سرم رو تکون دادم. دایان_با یاسر زندگی میکنی؟ _تو از کجا میدونی؟ دایان_اونش مهم نیست، جواب منو بده. _با اجازتون. دایان_دیگه درس نمیخونی؟ _نه. دایان_چرا؟ نفس عمیقی کشیدم و خاکستر سیگارم رو توی جاسیگاری تکوندم. _چون بابام بهم پولشو نمیده. درضمن با مدرک نقاشی به من هیچ کاری نمیدن. پس نخونم بهتره. دایان_هرکاری بهت بدن بهتر از اینه که مواد بفروشی! به چشماش زل زدم و گفتم؛ _من مواد نمیفروشم! دایان_پس یاسر چی میگفت؟ چرا اونشب باهاش اومدی؟ _یاسر چرت و پرت زیاد میگه، اونشبم اومدم که ببینم چه شکلیه. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _مواد فروختن دیدن داره؟ _شاید مواد خریدن تو داشته باشه! حس کردم که حرفم کمی ناراحتش کرد. سرش رو تکون داد و گفت؛ _ببین پسر خوب، حیف ایندت نیست که اینطور خرابش کنی؟ لبم رو با زبونم تر کردم و دستم رو زدم زیر چونم. زل زدم به چشماش. حالا از قبل بهش نزدیک تر شده بودم و میتونستم روزنه های پوستش رو ببینم. خال کوچیکی مثل یه ستاره مشکی رنگ توی اسمون سفید گردنش جا خوش کرده بود. _من قرار نیست ایندم رو خراب کنم. فقط یه بار باهاش رفتم، دیگه هم تکرار نمیشه. دایان_سامیار.. خیلی سریع گفتم؛ _بله. دایان_تو یه ادم با استعدادی. تو مثل یاسر و بقیه نیستی. تو خیلی هنرمندی، نباید تن به این کار ها بدی. نباید توی دامشون بیوفتی. _ببین دایان میفهمم چی میگی اما من قرار نیست کاری بکنم. همون یه بار بود. سرش رو تکون داد. دایان_خوبه.

https://t.me/+9t95KPe60_1hZGU0 چنل پارت های ارسالی شما.

زبانم هلال است بر نوک سینه‌ات و من خمیده بر آن در محراب سپیدی نماز می‌خوانم. - جمال جمعه

photo content

#part55 سلوا_سلام. _سلام. نگاهم رو ازش گرفتم و به زمین دوختم. گوشیم رو برداشتم تا چکش کنم که دیدم یه پیام از دایان دادم. یه لحظه یه حس هیجان بهم دست داد، انگار که شارژ شده باشم. خیلی سریع پیام رو باز کردم. گفته بود که اگه وقت دارم ساعت 12 برم کافه کالدین. اگر اشتباه نکنم همون کافه ای بود که اونروز با بچه ها رفته بودیم و یه بالکن بزرگ داشت. همونی که توی گلسار بود. یه باشه براش تایپ کردم و خیلی سریع از روی مبل بلند شدم. رفتم زیر کتری رو خاموش کردم و اب جوشو ریختم توی فلاسک. بعد از خوردن چای رفتم توی اتاق تا اماده شم. از صداهایی که از بیرون میومد میشد فهمید که یاسر بیدار شده. در کمد رو باز کردم. یه دست لباس روشن و ساده پوشیدم. رفتم جلوی اینه تا موهام رو درست کنم که دیدم گوشه لباس صورتی رنگم کمی لک شده. نوچی کردم و از اونجایی که دستشویی پر بود رفتم توی اشپزخونه تا بشورمش. اب رو باز کردم و مشغول پاک کردن لکه شدم که یاسر گفت؛ _کجا میری؟ _با یکی از دوستام میرم بیرون. یاسر_با چی میری؟ _تاکسی یا اتوبوس. یاسر_با موتور من برو. _بلد نیستم‌. یاسر_پس با ماشین برو. اب رو بستم و برگشتم سمتش که دستم خورد به شیشه مربا که پرت شد روی زمین. تیکه تیکه شد و همه مربای البالو ریخت روی زمین. هول شدم و گفتم؛ _وای. خم شدم تا جمعش کنم که سلوا گفت؛ _عیب نداره من جمع میکنم. _زحمت میشه. یاسر_بیا بیرون، تو ضرر نزن لازم نیست جمع کنی. لبخند خجالت زده ای زدم و از اشپزخونه خارج شدم. سوییچ ماشین رو داد بهم که تشکر کردم. بعد از خدافظی و برداشتن وسایلم از خونه رفتم بیرون. توی ماشین یکم گرم بود و نفس کشیدن رو برام سخت میکرد. شیشه رو کشیدم پایین و ماشین رو روشن کردم. توی راه همش به این فکر میکردم که چرا دارم میرم اونجا. اصلا دایان چرا بهم گفت. شاید حرفی داره، شاید هم فقط یه قرار دوستانست. ماشین رو توی یکی از کوچه های نزدیک کافه پارک کردم و رفتم داخل. توی کافه به نسبت بیرون خنک تر بود. از اونجایی که طبقه پایین پیداش نکردم رفتم بالا. تونستم ببینمش، روی یکی از میز های کنار پنجره نشسته بود. با دیدنش حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد و ضربان قلبم تند شد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتش. اروم باش سامیار، شخص خاصی نیست که، دایانه. _سلام. دایان_علیک سلام. صندلی رو کشیدم عقب و روبه روش نشستم. بهش خیره شدم، یه تیشرت خاکستری گشاد پوشیده بود که خیلی بهش میومد. اونم داشت نگاهم میکرد. نمیدونم چرا اما زیر نگاهش معذب بودم. روشو ازم گرفت و به میز خیره شد. منم از‌ شیشه بیرون رو نگاه کردم. خیابون نسبتا شلوغ بود و کمی ترافیک شده بود. _چیزی شده؟ دایان_نه، چیزی نشده. _پس چرا گفتی بیام؟ دایان_که صبحونه بخوریم. _تو خونه هم میتونستیم صبحونه بخوریم. لبخند قشنگی زد، از اونایی که هیچکس نمیتونست مثلش رو داشته باشه. دایان_ولی توی خونمون نمیتونستم با تو صبحونه بخورم. نمیدونم چرا اما حرفش خیلی حس خوبی بهم داد. لبخندی زدم و به چشمای قهوه ای رنگش خیره شدم. دایان_یه سوال خیلی مهم هم ازت داشتم البته. _چه سوالی؟ دستشو کرد توی موهاش و سرش رو خاروند. کاش من هم میتونستم دست کنم توی موهاش.. خیلی نرم و خوش بو بنظر میرسیدن. دایان_نمیدونم چطور بگم. کنجکاوانه نگاهش کردم. نمیدونم چرا اما حس میکردم که قراره چیز خیلی غیر منتظرانه ای بگه. دایان_پریود شدی؟ با تعجب گفتم؛ _چی؟ دایان_شلوارت قرمزه اخه. از روی صندلی بلند شدم و به شلوارم خیره شدم، پایینش یکم قرمز بود. به دایان که داشت میخندید نگاه کردم. _این مرباست. تنشستم سر جام و سعی کردم نخندم. دایان_نه لازم نیست خجالت بکشی، من خودم فمنیستم و بنظرم پریود شدن اصلا خجالت نداره. اتفاقا باید به خودت افتخار کنی چون این نشون میده یه دختر خانم سالمی و میتونی بچه های خوبی بیاری. زل زدم به چشماش. خیلی جدی داشت حرف میزد. انگار که من واقعا یه دختر باشم که از پریود شدنش خجالت میکشه. درحالی که سعی میکردم نخندم گفتم؛ _چطور میتونی انقدر جدی چرت و پرت بگی؟ دایان_نمیدونم، یه استعداد ذاتیه. البته خداروشکر همیشه اینطور نیستم و گاهی جدی میشم. _گاهی خیلی بد میشی.. دایان_تو از کجا میدونی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _دیدم. دایان_هیچی ندیدی.. پسری اومد سمتمون و ازمون سفارش گرفت. بعد از رفتنش دایان گفت؛ _جدا از اینا، میخواستم باهات حرف بزنم. _حتما ایندفعه میخوای بهم بگی اشکالی نداره اگه بدنت مو در میاره لازم نیست ازشون خجالت بکشی یا بزنیشون. دایان_اتفاقا با این یه مورد مشکل دارم چون هیچ از پشم و پیل خوشم نمیاد. ولی نه میخوام یچیز دیگه بگم. خیلی جدی داشت نگاهم میکرد. نمیدونم چرا اما چهرش خیلی به دلم مینشست. جز محدود چهره هایی بود که واقعا زیبا بود. دلم میخواست ازش یه نقاشی بکشم، وقتی که داره میخنده. لب هاشو صورتی میکنم و دندون هاشو سفید. برای موهاش هم از رنگ قهوه ای فندقی استفاده میکنم.

#part54 تلویزیون رو روشن کردم و به صفحش خیره شدم. توی دوران بچگیم سیر میکردم. اون موقع ای که با عمو حجت همسایه بودیم. چقدر مازیار اذیتمون میکرد و چقدر همیشه میبخشیدیمش. همیشه ازش حرف شنوی داشتیم و برامون مثل یه برادر بزرگ تر میموند. همیشه یه جور خاصی ازش حساب میبردم و هرچقدر هم که اذیتم میکرد بازم ازش خوشم میومد. اما خب یاسر بهتر بود. دروغ چرا، توی کل زندگیم یاسر بهترین دوستم بود. البته دروغ نگم رستا هم همیشه توی هر شرایطی کنارم بود اما خب اون رفیقم نبود بیشتر حکم خواهرم رو داشت. یاسر نسبت به من پسر اروم تری بود اما خب با من که میگشت خیلی شیطون میشد. یادمه یه بار با سنگ شیشه خونه عمو حجت رو شکوندیم و اون دوتامونو کتک زد و کلی من رو دعوا کرد که تو این کار هارو یاد پسرم میدی. چقدر دوران خوبی بود، چقدر ازاد و رها بودیم. تنها درد هامون جای زخم زانو هامون بود و هر از گاهی با چشم کبود برمیگشتیم خونه. خیالمون از گردش جهان راحت بود و دغدغه فکری ای نداشتیم. پرخاش بود ولی مزه داشت توی کوچه بچگی سنگ خوردن.. کاش الان هم مثل اونموقع ها ازاد و رها بودم. یادم نمیاد بعد از سن بلوغ خودم رو راحت گذاشته باشم. همیشه جلوی خودم رو میگرفتم، همیشه سعی میکردم منطقی و عاقل باشم. دیگه خبری از اون پسربچه شیطون و بازیگوش نبود و جاش رو داده بود به یه ادم خوددار و ساکت. توی روانشناسی و فلسفه یه کلمه داریم به نام reticence که معنی کم گویی و خاموشی رو میده. یعنی موجودیتی که با سکوت خو گرفته و عجین شده و هیچ صدایی ازش تولید نمیشه. ارامش محض.. اگه روزی میگفتن خودت رو با یه کلمه توصیف کن این کلمه رو به کار میبردم. خیلی دوست داشتم مثل قبل بشم اما از دستم خارج بود.. کاش میتونستم باعث و بانیش رو یه روز ببخشم. چیزهایی وجود داشت که حتی رستا هم نمیدونست! از کودکی رفتم بیرون و وارد سن بلوغ و دوران نوجوونی شدم. اونموقع ای که شخصیتم تازه داشت شکل میگرفت و تازه معنی عشق رو میفهمیدم. اولین عشق کودکیم.. البته عشق برای من همیشه با یه معنا و مفهوم گنگ همراه بوده. حسی که هیچوقت نتونستم براش یه اسم درست بزارم. از نظر من عشق یعنی گناه، یعنی عادی نبودن، یعنی عبث بودن توی نامگذاری حس کذایی ای که داری. حسی که نمیدونی چرا باید یه فلان شخص داشته باشی.. بعد از اون هرکی اومد توی زندگیم فقط دوستش داشتم. همه دختر های زندگیم رو! یاسر شب نیومد خونه. درارو قفل کردم و رفتم توی رخت خوابم. نمیدونم چرا اما اصلا احساس خوبی به تخت مازیار نداشتم. حس میکردم که بوی اون رو میده. مازیار همیشه بوی عجیبی میداد. یه بوی مردونه که احتمالا بخاطر ادکلن بلک افغان بود. یه زمانی خیلی این ادکلن بهم میساخت اما الان هرجا بوش به مشامم میرسید حالت تهوع میگرفتم. تا سر گذاشتم روی بالشت خوابم برد. ... مازیار_سام! مگه نگفتم تو دنبالم نیا؟ برو با یاسر بازی کن. _یاسر اوریون گرفته، مامانم گفت بهش نزدیک نشو. میخوام با تو بیام. مازیار_لازم نکرده. برگرد خونه. _نه. اون نه قاطع ترین نه ای بود که توی زندگیم گفته بودم. هرچند کاش به یه جواب مثبت افاقه میکردم. زیاد جلو نرفته بودیم که همون گروه همیشگی پیداش شد. گروهی که همیشه مازیار رو اذیت میکردن. فاصله اون صورت صاف تا تبدیل شدنش به یه چهره خونی چند ثانیه بیشتر زمان نبرد.‌ دادی زدم و رفتم سمتشون و با پا زدم به یکیشون که برگشت سمتم. از ترس چند قدم رفتم عقب. پسر با خنده نگاهم کرد و راهشو کشید رفت. به زور مازیار رو از روی زمین بلند کردم. دادی زد سرم و گفت؛ _مگه نگفتم تو نیا؟ و کشیده محکمی توی صورتم خوابوند.. صداش توی گوشم پیچید و توپی که دستم بود از دستم افتاد. دستم رو گذاشتم روی صورتم که لگدی بهم زد و با داد گفت؛ _برو جلو. خمیازه ای کشیدم و چشمام رو باز ‌کردم. نور افتاب از پنجره میتابید به چشمام. صدایی مثل صدای کشیده توی گوشم میپیچید. به پرده های کنار رفته خیره شدم، صدای گنجشکا سکوت اتاق رو میشکست. از روی تخت بلند شدم و از اتاق زدم بیرون. دست و صورتم رو شستم و نگاهی به ساعت که یازده ظهر رو نشون میداد انداختم. چقدر خوابیده بودم. کل دیشب رو خواب های عجیب دیدم، هرچند که زیاد جالب نبودن اما ارامش خاصی داشتن. رنگ و بویی از گذشته همراهشون بود و بوی کهنگی میدادن. زیر کتری رو روشن کردم و مشغول چای ریختن توی فلاسک شدم. رفتم سمت میز و یه سیگار از توی پاکت برداشتم و روشنش کردم. صدای باز شدن در اتاق اومد. به ته راهرو خیره شدم. دختری با یه تاپ و شلوارک قرمز اومد سمت پذیرایی. کمی بهش دقت کردم، دوست دختر یاسر بود. اسمش چی بود؟ اها، سلوا..

شاید در خیابان خیالت ساعت ها دویده ام که اینگونه نفس نفس میزنم. شاید به یاد شکوفه لب‌هایت گریسته‌ام که اینگونه بارانی‌ام. شاید همان هنرمندی باشم که طرح گیسویت را روی کاغذ فکرش کشیده. احتمالا تو ازادی هستی که اینگونه به یادت پر میزنم. امکان دارد تو اخرین اشهدم باشی که پیش از مرگ میخوانمت..

بچه ها یه چالش داریم؛ چالش اینطوریه که شما پارت سکس دریا و سامیار رو از زبون دریا تایپ میکنید و میفرستید به ناشناس من. نویسنده دو پارت برنده به طور رایگان لینک چنل vip رو دریافت میکنن. چنل ناشناس؛ @nashnaselahe

جای موهات، رویاتو میبافم.

فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت119 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت
+1
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت119 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید. @vipadmind

#part53 سامیار؛ با شنیدن صدای رستا کشیدم عقب. خیلی سریع رفتم سمت در و بستمش. دریا_شت. برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم. نشسته بود روی تخت و در بسته رو نگاه میکرد. بدن سفیدش زیر نور ابی رنگ برق میزد و حالا نوک یکی از سینه هاش یکم کبود بود. دوست نداشتم ردی روی تنش بزارم اما نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. تیشرتم رو از روی زمین برداشتم و پوشیدمش. نفس عمیقی کشیدم و موهام رو مرتب کردم. رفتم سمت در و بعد از خارج شدنم از اتاق بستمش. برگشتم که با رستا، مسیحا و دایان مواجه شدم‌. هرسه شون زل زده بودن بهم. هول شدم‌. _سلام. همشون غیر از دایان جوابم رو دادن. دایان_مثل اینکه بد موقع مزاحم شدیم. بهش خیره شدم،‌ خیلی جدی داشت نگاهم میکرد. انگار که توی نگاهش سرزنش وجود داشت. _نه.. منم دیگه داشتم میرفتم. رستا_حالا لازم نیست انقدر سریع فلنگ رو ببندی. چیزی نگفتم و بدون حرف نگاهش کردم. در باز شد و دریا اومد بیرون. بی توجه به بقیه رفت سمت مبل. توی راه نزدیک بود بیوفته زمین اما جلوی خودش رو گرفت. نشست روی مبل. همه داشتن نگاهش میکردن. خداروشکر توی وضعیت اون نبودم مگه نه از خجالت اب میشدم. دریا_یه جوری نگاهم میکنید انگار به باباهاتون دادم. رستا زد زیر خنده و مسیحا گفت؛ _خداروشکر بابای من مرده. رستا_بابای منم. هرسه به دایان نگاه کردیم. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _من میخوام برم، مسیح تو نمیای؟ مسیحا_ولی برقا رفتن.. دایان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _میان بلاخره. اومدیم اینجا مزاحم کارشون شدیم الانم معذبن. پشت گردنم رو مالیدم و نفس عمیقی کشیدم. مسیحا و دایان بلند شدن و بعد از خدافظی رفتن. حس میکردم که دایان یه جوری نگاهم میکرد و این باعث میشد حس بدم دو چندان بشه. نمیدونم این نگاهش به خاطر امشب بود یا واسه اینکه با یاسر رفته بودیم بهش مواد بدیم.. کم ازش خجالت میکشیدم حالا این اتفاق افتاد و همه چیز رو بدتر کرد. رستا در خونه رو بست و رو به دریا گفت؛ _دو دقیقه تنهات گذاشتما، سریع همه جارو اباد کردی. دریا_مگه تو اون دوست دخترتو هرروز میاری خونه در‌ گوش من هی اه و ناله میکنید من چیزی بهتون میگم؟ به زور جلوی خندم رو گرفتم. رستا_من حداقل به پسر خاله کسی ندادم. دریا_پسر عموی خودمه دلم خواست. با اینکه خندم میومد اما کمی هم خجالت کشیدم. انگار هیچ چیز توی دنیا نبود که دریا رو خجالت زده کنه. بیشتر موندن رو جایز ندونستم و کیفم رو انداختم روی شونم. _من دیگه برم. بعد از خدافظی ازشون از خونه خارج شدم. نفس عمیقی کشیدم و هوای ازاد رو فرستادم توی ریه هام. بدنم هنوز داغ بود و کمی گرمم شده بود. حالا بعد از مدت زیادی احساس ارامش میکردم، انگار که تموم عقده ها و کمبود هام همراه با اون ارگاسم بیرون ریخته بود. دیگه اون همه نیاز درونم وجود نداشت و خلقم رو تنگ نمیکرد. اما این وسط هی دایان بهم یاداوری میشد. چرا حس کردم از اینکه منو با دریا دید عصبی شد؟ اخه خیلی بد نگاه میکرد و انگار میخواست سریع فرار کنه. شاید هم این چند وقت یکم اعصاب نداره چون هروقت دیدمش یکم گرفته بود. اون دایانی که من قبلا میشناختم خیلی شوخ تر از این حرفا بود. شاید اتفاقی براش افتاده که باعث شده به هم بریزه. توی ایستگاه اتوبوس نشستم و به خیابون خیره شدم. ماشین ها یکی بعد از دیگری رد میشدن و صدای بوقاشون همه جارو برداشته بود. نمیدونم چرا به جای مرور خاطرات امروز داشتم به دایان فکر میکردم. با اینکه معذب شده بودم و کمی خجالت میکشیدم اما کاش اونقدر زود نمیرفت. وقتی رسیدم خونه یاسر هنوز برنگشته بود. لباسام رو عوض کردم و رفتم نشستم روی مبل. خاطرات امشب توی ذهنم تداعی شد. اگر میخواستم با خودم روراست باشم، حالا یه حس هایی به دریا داشتم. نه اینکه دوستش داشته باشم یا بخوام باهاش وارد رابطه بشم، فقط ازش خوشم میومد و یه حس کشش بهش داشتم. من از رابطه با فامیل زیاد خوشم نمیومد اما دریا انگار جزء فامیل حساب نمیشد. شاید چون سالها بود ندیده بودمش. یادمه یبار رفته بودیم شیراز خونشون. دریا 13 سالش بود و من 16. خواهر کوچیکترشم اونموقع 9 سال داشت. دریا از همون اول اخلاقش همین شکلی بود. تنها تفاوتی که داشت این بود که کوچولو تر بود. البته اونموقع من خیلی کوچیکتر بودم، توی این دو سه سال اخیر قد کشیدم.. اونموقع ها مامانم فکر میکرد قرار نیست قدم بلند بشه و من رو یه دور پیش تمام دکترهای غدد رشت برده بود. خوب یادمه که کل فامیل ازم اسی بودن. پسر بچه خیلی شیطونی بودم و اتفاقا اونموقع هم از دریا خوشم اومده بود. دختر بچه‌ خیلی تمیز و شیکی بود و دلم میخواست باهاش د‌کتر بازی کنم. البته اونموقع مامان دریا اومد تو و کلی دعوامون کرد. مادرش زن بد اخلاق و تیزی بود و هیچ از من خوشش نمیومد. تا یکم فوضولی میکردم دعوام میکرد و مامان همیشه ازش شاکی بود و شکایتش رو به بابا میکرد. دریا هم احتمالا به مامانش رفته چون عمو صادق خیلی ادم خوش اخلاقیه.