fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 841
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
#part409 _نگران نباش از تو یکی متنفرم. الانم بیا تو یهو یه نفر نبینتمون کل نقشه‌ رو از ترس درزات خراب کنی. ارشیا_کی گفته میترسم؟ _خوبه پس اگر نمیترسی بشین سر جات و به اون در ابی نگاه کن مگه نه برنامه‌هامون خراب میشه و هردومون رو میکشن. پوفی کشید و بدون حرف وارد ماشین شد و در رو بست. درحالی که کاملا کلافه به نظر میرسید نگاهش رو از پنجره به بیرون دوخت. ارشیا_حالا حتما باید با نیسان میومدیم؟ _اینجا پایین شهره، انتظار که نداری دوج چلنجر برات بفرستن؟ نکنه فکر کردی جاسوس اف بی ایی؟ نهایتا مخبر دوتا ساقی مواد باشیم دیگه. درحالی که کمی جابه جا میشد گفت؛ _بخاریش کار نمیکنه؟ _نه قبلا نگاه کردم. سردته؟ ارشیا_اره. فکر کنم دارم سرما میخورم. درحالی که تلاش میکردم توی اون تاریکی حواسم به عبور رهگذر‌ها باشه پافرم رو از روی دورسم در اوردم و دادم دستش که با اخم نگاهم کرد. ارشیا_این الان یعنی چی؟ _پارچه گلدوزی واسه جهیزیه‌ت. لباسه، بپوشش. ارشیا_منظورم اینکه چرا لباستو در میاری تا من بپوشم؟ با کلافگی نگاهش کردم و تلاش کردم یکی نزنم توی دهنش. _وای خدایا خودت بهم صبر بده. احمق این رو دادم که بپوشی یخ نزنی. چون حتی اگر خودم از سرما بمیرم برام خیلی قابل تحمل تر از اینکه صدای نحس تو هی تو سرم باشه و غر غرات رو وسط پاسبانی دادنم تحمل کنم. درضمن من سرمایی نیستم. هیچ ربطی هم به گی بودنم نداره! چیزی نگفت و پافر رو از دستم کشید و روی هودی مشکی رنگش تنش کرد. موهام رو از توی صورتم زدم کنار و درحالی که شقیقه‌هام رو میمالیدم با اخم بهش خیره شدم. نگاهش رو بهم دوخت و درحالی که استین‌های هودیش رو پایین تر میکشید گفت؛ _چه مرگته؟ به چی نگاه میکنی؟ _هیچی! حواستو به کارت بده دیگه صدات هم در نیاد. ... غزل؛ در سکوت نشسته بودم و درحالی که بازوم رو از شدت سرما میمالدم به اهنگی که از ضبط پخش میشد گوش میکردم. حالم به قدری بد بود که نمیتونستم نسبت به کنار اراز بودن ذوق خاصی داشته باشم و از همه مهمتر وقتی به تعارف امشب پیشم بمونش نه گفته بودم دیگه اصرار نکرده بود! دوباره بازم سرگیجه های لعنتی میزنیم قید همدیگه رو آخه به چه قیمتی دوباره بازم ته این رابطه بن بسته من از این وضعیت خستم تو از این آدم خسته نمیریم از این خونه زنده بیرونو آتیش زدی یه شبه زندگیمونو هر دو مقصریم دیگه باید بریم از اینجا نمیریم از این خونه زنده بیرونو آتیش زدی یه شبه زندگیمونو هر دو مقصریم دیگه باید بریم از اینجا اراز درحالی که پشت چراغ قرمز می‌ایستاد نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و بخاری رو روشن کرد. پره‌هارو چرخوند و روی من زدشون و بعد صدای اهنگ رو کم کرد. اراز_پس قرار شد با ارشیا حرف بزنی دیگه، درسته؟ نگاهی به دختر گل فروشی که بین ماشین‌ها میچرخید انداختم و با کلافگی گفتم؛ _نمیخوام راجب اون موضوع صحبت کنم. اراز_اوکی.. چشمای سبزش رو بهم دوخت و گفت؛ _چرا یه جوری رفتار میکنی انگار مامان تو مرده نه من؟ اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _طور خاصی رفتار نمیکنم. اراز_چرا اتفاقا یه طور عجیبی رفتار میکنی. هیچوقت تاحالا اینجوری نبودی. حالا که مامانت نمرده پس قطعا ناراحتی که عشقت داره میره. با شنیدن این حرفش حس کردم که معدم پیچ و تاب خورد. پوزخندی زدم و بهش خیره شدم. _عشقم؟ منظورت خودتی؟ اراز_کس دیگه‌ای هم قراره بره؟ _اصلا حواسم به اینکه قراره برای همیشه بری نبود مگر نه الان انقدر ناراحت نبودم. خندید و با همون نگاه خیره براندازم کرد. ترافیک سنگینی بود و کم کم داشت میرفت روی اعصابم. صدای خوردن تقه‌ای به شیشه اومد که اراز پنجره رو پایین کشید. دختر گل فروش نیم نگاهی به دوتامون انداخت و گفت؛ _خاله برا دوستت گل بخر. با اینکه حالم خیلی بد بود به حرفش خندم گرفت. حتی این هم فهمیده بود که ما فقط دوستیم و اراز من رو گردن نمیگیره. اراز_دوستم نیست که. دشمنمه. دختر_خب گل بخر دوست شید. اراز_بیشتر چماغ لازم داره ولی خب یه شاخه بده. دختر گل رز قرمزی دست اراز داد. اراز_نه این زشته سفیدشو بده. دختر_سفیدش گرون تره. اراز_الان اگر قرمز میخواستم که میگفتی اون گرون تره. دختر_نه سفید گرون تره بهتره. مثل ادمای سفید که بهترن. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده. اراز_من سیاه بیشتر دوست دارم. دختر_خاله گل بخر دیگه. اراز از توی جیبش اسکناسی در اورد و به دختر داد و بعد از گرفتن شاخه رز سفیدی شیشه رو بالا کشید. اراز_این به مناسبت اینکه دیگه قرار نیست تحملت کنم و ریختتو ببینم. خندیدم و گل رو ازش گرفتم و با همون لبخند درحالی که داشتم از ناراحتی میمردم بهش خیره شدم. اگر موضوع رفتنش مطرح نمیشد، الان خوشحال ترین ادم روی زمین بودم. اگر میموند، اگر مال من میشد، اگر این لحظات قشنگ تا ابد ادامه داشتن چقدر خوب میشد..

#part408 نفس عمیقی کشید و کمی برگشت سمتم. فکر کنم به اون جایی زده بودم که نباید میزدم. البته سزای ادمی که بهت میگفت خرما همین بود که روی خواهرش دست بزاری. البته من حتی قبل از اینکه ارشیا پیداش بشه و بهم بگه هم رنگ خرمام روی خواهرش دست گذاشته بودم. ارشیا_چرا؟ _چرا از رنگ پوست خواهرت خوشم میاد؟ نگاهش روبه فرمون دوخت و کمی چهره‌ش رو جمع کرد. ارشیا_چرا همش دنبال مشکلات غزل با من و بابامی؟ چرا توی موضوعات مربوط بهش خودت رو قاطی میکنی و انقدر اصرار داری که.. _اصرار دارم که از وضعیت گوهی که به لطف پدرت چندساله توشه نجاتش بدم؟ قابل نداره، همه دوست‌ها اینکار رو برای هم میکنن. ارشیا_نه. مشکل تو دوست بودن باهاش نیست. نگاهم رو ازش گرفتم که یهو متوجه باز شدن در خونه صدرا شدم. ارشیا_تو بیشتر از اینا میخاری. _چرت و پرت نگو. ارشیا_چرا. کاملا از رفتارات مشخصه. در خونه بازتر از قبل شد و پسری با چهره‌ای اشنا ازش بیرون اومد. با اینکه از این فاصله درست نمیدیدمش اما کاملا یقین داشتم که میشناسمش و برام اشناست. ارشیا_اگر روزی چیزی که خوشم نمیاد رو بشنوم تیکه تیکه‌ت میکنم. درحالی که با کلافگی به پسر توی چهارچوب در نگاه میکردم غریدم؛ _قبل از تو دوست دختر وحشیش تیکه تیکه‌م میکنه. الانم خفه شو بیا این یارو رو ببین. نگاهش رو به جایی که بهش اشاره کرده بودم دوخت‌. _برات اشنا نیست؟ ارشیا_چرا. مگه همون یارو که برا صابر کار میکرد اسلحه گذاشته بود رو مغز من نیست؟ ابروهام بالا پرید و برای اولین بار از این موضوع که کلا مغز نداره صرف نظر کردم. _این اینجا چیکار میکنه؟ ارشیا_مشخصه دیگه. مثل ما چغولی میکنه. فکر کنم کلا این نفوذیه. چیزی نگفتم و در سکوت به سوار موتور شدن پسر نگاه کردم. طولی نکشید که بلاخره از زاویه دیدمون خارج شد. _الان میفهمیم داستان چیه. گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و به صابر پیام دادم. ارشیا_چرا بحث رو عوض کردی؟ نگاهم رو از صفحه گرفتم و به چشم‌های قهوه‌ایش دوختم. از این داستان که تا این اندازه شبیه غزل بود متنفر بودم. این باعث میشد وقتی میدیدمش حس عجیبی بهم دست بده. _اقا پسر. الان سر یه کار مهمم که کل ایندم بهش بستگی داره. تو که تموم عمرت غزل به هیچ جات نبوده، الانم فکر کن نیست. درحالی که با ابروهای توی هم رفته نگاهم میکرد غرید؛ _من میدونم تو یچیزیت هست. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. اصلا خوش نداشتم متوجه موضوع بین من و اراز و اون جریانات بشه چرا که اگر از داستان بین من و غزل بویی میبرد قطعا دوباره مثل دیشب قاطی میکرد و گند میزد به نقشه و استراتژی کاملا عالیم. اگر باهام لج میکرد قطعا خودم و تموم برنامه‌هام رو بگا میداد. _اگر هم چیزیم بود نمیتونستی درموردش هیچ غلطی کنی. حالا احساس میکردم که فقط چند ثانیه تا منفجر شدن فاصله داره. ارشیا_نفهمیدم؟ _من اصلا گیم. چند ثانیه با همون اخم لای ابروهاش نگاهم کرد. اولین باری بود که موهاش رو میبست و بنظرم واقعا بهش میومد. البته به این دلیل نبود که گی بودم، اما خب اگر از حق نمیگذشتیم چیز خوبی بود. ارشیا_شوخی میکنی‌؟ _نه کاملا جدیم. بنظر میرسید کاملا از حرفم شوکه شده و این یعنی باور کرده بود. ارشیا_پس دوست دخترت؟ _دوست دخترم نیست فقط گهگاهی باهم میپریم. اخماش که کم کم داشت از هم باز میشد دوباره توی هم فرو رفت و به در ماشین تکیه داد. ارشیا_اگر میفهمیدم از غزل خوشت میاد خوشحال‌تر میشدم تا اینکه بفهمم گی‌ای! خندم رو کنترل کردم و درحالی که موهام رو از توی صورتم میزدم کنار گفتم؛ _نگران نباش، پسرایی مثل تو رو نمیکنم. حالا کم کم داشت از این دروغ خوشم میومد. دست انداختنش خیلی جالب بنظر میرسید، از لاس زدن با دخترها خیلی بیشتر حال میداد. ارشیا_منم به پسرایی مثل تو.. ادامه حرفش رو خورد و درحالی که نوچی میکرد در ماشین رو باز کرد که زدم زیر خنده. _چی گفتی؟ نگاه چپی بهم انداخت. ارشیا_فقط خفه شو. _این یعنی فقط به من نمیدی به بقیه اوکیه؟ ارشیا_اهورا گفتم خفه شو چرت و پرت نگو. همینم کمه ملت فکر کنن گیم. نه که خیلی خوشم میاد. _خوشت نمیاد؟ ارشیا_نه! چرا باید خوشم بیاد!؟ چندش احمق. اگر زودتر میفهمیدم اصلا باهات همکاری نمیکردم. از اونجایی که واقعا گی نبودم و فقط برای ماستمالی کردن داستان خودم و غزل این رو گفته بودم بهم برنخورد. برام فرقی نمیکرد اگر فردا پسفردا میفهمید که چرت و پرت گفتم و از خواهرش خوشم میاد. بعد از انجام دادن کارمون دیگه هیچی برام مهم نبود. اما حالا، نمیخواستم با عصبی شدنای الکی و وحشی بازیاش بخواد چیزی که مدتها براش برنامه ریزی کرده بودم رو خراب کنه.

#part407 چیزی نگفتم و بدون حرف به سمت نیمکتی رفتم و روش نشستم و زانوهام رو بغل کردم. هیچ ارزشی براش نداشتم. هیچ نقشی توی زندگیش نداشتم و به همین خاطر حالا میخواست بره و ولم کنه. اگر دوستم داشت هیچوقت تنهام نمیذاشت. مثل من بدون اون حتی بهشت هم نمیرفتم. تموم کارها و حرف‌هاش به‌خاطر عذاب وجدان بود. شاید هم من فقط دوستش بودم. نفس عمیقی کشیدم و برای بار هزارم توی زندگیم نسبت به خودم حس انزجار پیدا کردم. جلوتر اومد و اخماش رو توی هم کشید. اراز_چرا با خودت لج میکنی؟ _من با خودم لج نمیکنم. خیلی چیزها هست که تو ازشون خبر نداری. اراز_خب بگو تا خبر داشته باشم. نمیتونستم. اصلا چی باید میگفتم؟ میگفتم که با خودم لج میکنم تا تورو نگه دارم؟ که من بدون تو هیچی نیستم و اگر بری دیگه فرقی به حالم نمیکنه که بمیرم یا زنده بمونم‌؟ نمیتونستم. این حرف‌ها هیچ فایده ای نداشت و راه رو از پیش نمیبرد. فقط خودم رو مسخره میکردم. _نمیخوام راجبش صحبت کنم. تمام تلاشم رو میکردم تا بغضم رو قورت بدم و جلوش گریه نکنم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به گلدون‌های گوشه حیاط دوختم. از این بیمارستان متنفر بودم. بدترین اتفاقات زندگیم همین‌جا رقم خورده بود. پوفی کشید و اومد سمتم و کنارم روی صندلی نشست. دلم نمیخواست نگاهش کنم تا مبادا خیسی چشمام رو نبینه. طولی نکشید که دستش رو روی بازوم گذاشت. اراز_من احساس میکنم توی شرایط روحی مناسبی نباشی. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _و بنظرم باید در این باره با یه روانشناس حرف بزنی. چون میتونه کمکت کنه. وقتی من باهات حرف میزنم تو فقط گارد میگیری. _چرا باید به یه نفر پول بدم که فقط واسش بگم وقتی بچه بودم ننه بابام مردن و حالا من با معشوقه سابق مامانم مشکل دارم؟ اراز_اره اگر از این زاویه بهش نگاه کنی بی معنی بنظر میرسه. اما اگر انقدر که تو فکر میکنی چیز مسخره‌ای بود اینهمه ادم نمیرفتن تراپی. _روانشناس واسه ادم‌هاییه که جرعت ادامه دادن و غلط خاصی کردن رو ندارن، پس میرن پیش یه نفر تا چسناله کنن و اونم تایید کنه که اره حق با توعه اگر همچنان به درد لای جرز دیوار هم نمیخوری. و در اخر همشون با خیال راحت تری احمق میمونن. صدای خندش رو شنیدم و سعی کردم روی سگم رو که هرلحظه میخواست بالا بیاد کنترل کنم. اراز_واقعا عجیب غریبی. پوزخندی زدم و اب دهنم رو قورت دادم.. عجیب و غریب، چه کلمه اشنایی. ... اهورا؛ ارشیا نگاهش رو از شیشه به بیرون دوخت و درحالی که کاغذ توی دستش رو مچاله میکرد گفت؛ _اعصابم خورد شد. و اشغالش رو از پنجره به بیرون پرت کرد. درحالی که گوجه‌های توی ساندویچم رو در میوردم نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم. _مهمونی و دور همی که نیومدی، داری زاغ سیاه ملت رو چوب میزنی. باید صبر داشته باشی. ارشیا_نمیشد یه ادمی چیزی استخدام کنه اینکارارو انجام بده؟ من حوصله ندارم. پوزخندی زدم و نگاهم رو به چهره کلافه‌ش دوختم. _خب مارو استخدام کرده که این کار رو انجام بدیم دیگه. اگر کس دیگه‌ای رو میورد مطمئنا دیگه بهمون نیازی نداشت. پوفی کشید و نوشابه‌ش رو سر کشید و شیشه‌ش رو بیرون پرت کرد. گوجه هام رو توی پلاستیک ریختم و گازی به ساندویچم زدم. _چیزی اختراع شده به نام سطل زباله که ادم‌های بافرهنگ ازش استفاده میکنن. ارشیا_جدا؟ به عنوان یه ادم بافرهنگ زورم نمیرسه بلندت کنم بندازمت توش. پوزخندی زدم و روی ساندویچم‌ لیموناد خوردم. _یه باشگاه بری مشکلت حل میشه. البته کلا ادم عضله خوری به نظر نمیرسی. بنظرم یه اجر بزاری جیبت باد نبرتت کار ساز تر باشه. زیر چشمی نگاهم کرد و اب دهنش رو قورت داد. وقتی نگاهش میکردم همش منتظر بودم یه مشت بخوابونه توی صورتم. چرا که انگار واکنش غیر ارادیش به هر حرفی دعوا و زد و خورد بود. خیال میکردم یه بمب ساعتی کنارم نشسته و صد البته که من خودم سازنده بمب بودم و قطعا خنثی کردن هم بلد بودم. ارشیا_از این‌همه نفرت انگیز بودنت خسته نمیشی؟ _نفرت انگیز؟ همه عاشقمن. ارشیا_به خاطر قیافه‌ بوس کردنیته مگر نه واقعا جونور غیر قابل تحملی هستی. اون زید سفید خوشگلت واقعا بدسلیقه‌ست. بهتر بود یکی رو انتخاب میکرد که حداقل بشه از خرما تشخیصش داد. حرفش خنده دار بود، بنابراین جلوی خندم رو نگرفتم. نگاهم رو به چشماش که حالا توی اون افتاب قهوه‌ای روشن بنظر میرسیدن دوختم. حالت چشم‌ها و لباش مثل غزل بود و دقیقا مثل اون ابرو و مژه‌های پری داشت. تنها تفاوتشون جای ریش‌و سیبیل‌های صورتش بود که بنظر میرسید انقدر تلاش کرده بود از ته بزنتون که پوستش کمی خراش افتاده بود. حالا موهای فرش رو به حالت گوجه‌ گیلاسی بالای سرش بسته بود و بنظرم یه تتوی هلو کم داشت تا مرز های بچه خوشگل بودن رو جابه جا کنه. _اشکال نداره، بچمون هم‌رنگ غزل میشه. رنگ پوستش رو دوست دارم.

#part406 نگاهی به اطرافم انداختم و نفس عمیقی کشیدم. انتظار این ری اکشن رو ازش نداشتم. انگار خودش هم متوجه بلند بودن صداش شد چون نوچی کرد و نگاهش رو ازم گرفت. _کجا فرار کنم؟ اراز_مگه داداشت تنها زندگی نمیکنه؟ خب برو پیش اون. حداقل مطمئنی که داداشته. پوزخندی زدم. _داداشم فکر میکنه من خرابم و با کل محله چه پسر چه دختر خوابیدم. اراز_چرا باید همچین فکری کنه؟ _باباش مغزشو شست و شو داده که از هم جدامون کنه تا کاراش لو نره. اول فرستادش ابادان الان هم که یهو فهمیدیم میخواد بره خارج. ابروهاش بالا پرید. اراز_خب چرا با ارشیا حرف نمیزنی حقیقت رو بگی؟ اونوقت قطعا از شر باباش نجاتت میده. تو مگه دنبال راه فرار نیستی؟ _به این راحتی ها هم نیست. ارشیا دیشب که اون موضوع رو شنید خواست من رو بزنه اهورا جلوش رو گرفت. اگر باباش نمیومد جمع کنه داستان رو هممون رو کشته بود. بعد فکرش رو بکن راجب اون ماجراها چیزی بشنوه. یه گندی درست میکنه میوفته زندان! بعد هم ابوهادی تهدیدم کرده. برای همین به اون داستان حتی فکر هم نمیکنم. اراز_تهدیدت کرده؟ با چی تهدیدت کرده؟ خواستم دهنم رو باز کنم و حرف بزنم که یهو متوجه شدم چیزی که میخوام راجبش صحبت کنم در مورد خود ارازه. دلم نمیخواست از این موضوع خبر دار بشه. اراز_غزل! گفتم با چی تهدیدت کرده؟ لب‌هام رو فشردم و با کلافگی موهام رو از توی صورتم کنار زدم. _تو. چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد ابروهاش بالا پرید. اراز_چی!؟ _فکر کردی چرا اومد تو رو تهدید کرد؟ خواست بیای به من بگی تا ازت زهر چشم بگیره. بهم گفته بود که اگر ارشیا چیزی بفهمه انتقامش رو ازم از طریق تو بگیره. اخماش توی هم فرو رفت‌. اراز_چه توهمی‌. و پوزخندی زد. _توهم نیست! تو هنوز نمیدونی اون چه ادم خطرناکیه. هیچکس نمیتونه باهاش در بیوفته. اراز_ادم خطرناک ندیدی. چیکار مثلا میخواد بکنه؟ جناش رو بفرسته من رو بترسونن؟ اخرین چیزی که ممکنه من رو بترسونه یه موجود با سر میمون و سم بزه! _به این راحتیا که فکر میکنی هم نیست. اراز_دقیقا به همین راحتی هاست. من شاید به اجنه و ارواح اعتقاد داشته باشم اما دعا و طلسم و خراب کردن زندگی مردم هرگز. اگر هم بخواد شخصا بیاد سراغم مطمئنم از پس خودم برمیام. با بد تر از اوناش هم در افتادم. دندونام رو به هم فشردم. _اراز. اراز_غزل یا خودت با داداشت صحبت میکنی یا من به جای تو زحمتش رو میکشم! _اینکار رو نمیکنی. اراز_چرا! دقیقا همین کار رو میکنم. _من خودم یه نقشه های دیگه دارم. اراز_چه جالب میشه دقیقا بگید چه نقشه‌ای دارید؟ پرستاری که تا اون لحظه توی بخش ایستاده بود بهمون نزدیک شد و گفت؛ _ببخشید اینجا محیط بیمارستانه! لطفا اگر میخواید بحث کنید تشریف ببرید توی حیاط. اراز نگاه چپی به پرستار انداخت و از روی صندلی بلند شد و دستم رو کشید. پرستار_فرمتون! اراز_برمیگردم پر میکنم. این رو گفت و دستم رو کشید و به سمت حیاط به راه افتاد. _خودم میتونم راه برم. اراز_شک ندارم. وقتی وارد حیاط شدیم باد سردی به صورتم برخورد کرد. بلاخره یه گوشه ایستادیم. اراز_من نهایتا تا اردیبهشت اینجا باشم. اگر توی این چندوقت این موضوع رو حل نکنی دیگه کاری از دستم ساخته نیست. با شنیدن این حرف برای لحظه‌ای احساس کردم که قلبم فرو ریخت و سوراخ شد. تصور نبود اراز برام فرقی با مرگ نداشت. اگر اون هم میرفت دیگه دلیلی برای زنده بودن نداشتم و مهم نبود که چه اتفاقی برام میوفته. دندونام رو به هم فشردم و بغضم رو قورت دادم. این بدترین خبری بود که توی کل زندگیم شنیده بودم. به مراتب حتی از فهمیدن حقیقت راجب زندگیم هم بدتر بود. خیلی بدتر. _من از تو کمک نخواستم. اراز_برام مهم نیست که خودت چی فکر میکنی. من نمیتونم توی این شرایط تنهات بزارم وقتی نمیدونم قراره چه بلایی سرت بیاد. _نه. به چشمای سبزش خیره شدم. باورم نمیشد روزی باید بیدار میشدم که دیگه این دوتا چشم رو نبینم. من میمردم. _هیچ فرقی نداره. همونطور که بخاطر رفتنت قید مامانت رو زدی، وضعیت من هم نباید برات مهم باشه. اراز_غزل خفه شو! چرت و پرت نگو. این دوتا داستان هیچ ربطی به هم ندارن. چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم. اراز_ببین.. اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم. کاش چیزی میگفت. کاش دوستم داشت. کاش میگفت ولت نمیکنم و قرار نیست هیچ جایی برم. اراز_همونطور که اعتقاد داری ذهن داداشت رو شست و شو داده، ممکنه با توهم همینکار رو کرده باشه. این موضوع که فکر کنی نمیتونی هرجایی غیر از پیش اون و زیر سلطه‌ش زنده باشی چرت و پرت محضه. تا به حال هیچکس اینطور نبوده. چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم. اگر قرار بود به ارشیا چیزی بگم دیگه نمیخواستم این کار رو کنم. اگر ارشیا کاری میکرد و من رو از ابوهادی نجات میداد، اراز با خیال راحت میرفت. و این هیچ فرقی با مردن برای من نداشت. نمیخواستم خیالش راحت شه و من رو تنها بزاره.

#part405 _میخوای بریم پارکی جایی؟ مشخصه از دیشب نخوابیدی. اراز_یکم فرم مونده پرشون کنم میریم. _گشنت نیست‌؟ اراز_میل ندارم. _تا تو بری فرما رو پر کنی یچیزی میگیرم. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت که لبخندی بهش زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. ای کاش با بیست هزارتومن توی جیبم انقدر گوز گوز الکی نکنم. با این پول نهایتا دوتا ادامس خرسی بهم بدن! از اونجایی که امکان پیچوندن چیزی از بوفه توی بیمارستان وجود نداشت تصمیم گرفتم به مغازه اونور خیابون برم و امیدوار باشم راهی پیدا کنم تا بتونم حداقل یه شیر کاکائو بلند کنم! درسته که عسل اگر اینجا بود میتونست کل مغازه رو بخره، اما ایا اونقدری اراز رو به اندازه من دوست داشت که بخاطرش دزدی کنه؟ نه. وارد سوپری شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. خداروشکر یه پسر جوون پشت دخل نشسته بود و زدن مخش چندان هم سخت به نظر نمیرسید. لبخند الکی ای بهش زدم و به سمت قفسه های انتهای راهرو رفتم و اطرافم رو نگاه کردم. دوربین نداشت. در یخچال رو خیلی اروم باز کردم و درحالی که حواسم بود نگاهش بهم نیوفته یه شیرکاکاعو برداشتم و توی جیبم گذاشتم. نمیدونم چرا اما واقعا عاشق دزدی کردن بودم. اینکه چیزی رو داشته باشی که بابتش پول ندی بهترین حس دنیاست. نیم نگاهی به قفسه کیک ها انداختم و سعی کردم گرون ترینش رو انتخاب کنم و بعد به طرف انتهای راه رو رفتم. _ببخشید. سرش رو که بلند کرد دستام رو روی میز گذاشتم و کمی خم شدم سمتش. _من خواهرم تازه بیمارستان روبه رو زایمان کرده. میشه کوچیکترین سایز پوشکی که دارید رو بهم بدید؟ خودم قدم نرسید. نیم نگاهی به هیکل نردبونم انداخت و درحالی که احتمالا با خودش میگفت زر زیادی نزن زنیکه لبخندی زد و بلند شد. وقتی به طرف انتهای راهرو میرفت خیلی سریع سه تا بایکیت برداشتم و توی جیبم گذاشتم. گوشیم رو از جیبم خارج کردم و طوری رفتار کردم انگار خواهرم زنگ زده و گفته شوهر عزیزش پوشک گرفته و لازم نیست من به زحمت بیوفتم. وقتی مکالمم تموم شد مرد با یه بسته پوشک زرد رنگ جلوم ایستاده بود. _ببخشید. خواهرم زنگ زد و گفت دیگه لازم نداره. به درد خودم هم نمیخوره هنوز بابای بچم رو پیدا نکردم. دوتا بایکیت دیگه برداشتم و گفتم؛ _به جاش این دوتا رو حساب کنید. و بعد از دادن بیست هزار تومن پولم بهش و برداشتن یه پلاستیک از مغازه خارج شدم و سعی کردم خندم رو تا رسیدن به بیمارستان کنترل کنم. از استرس داشتم سکته میکردم. وارد بیمارستان شدم و خوراکیارو توی پلاستیک ریختم. اراز روی یه صندلی نشسته بود و با خودکار روی کاغذ چیزی مینوشت. خوراکی هارو روی صندلی گذاشتم که نیم نگاهی بهم انداخت. اراز_مرسی. سرم رو تکون دادم و گفتم؛ _اهورا و ارشیا جدیدا باهم میپلکن. اراز_جدا؟ احتمالا شب تا صبح مواد میزنن. _خوش به حالشون. خیلی سریع سرش رو بلند کرد و نگاه چپی بهم انداخت. اراز_اینکه خودت رو بگا بدی و شبیه معتادای مفنگی باشی چیش خوبه؟ _بنظر من جالبه. اراز_چون مغز نداری. _اتفاقا یه بزرگش رو دارم. سرش رو پایین انداخت و گفت؛ _چیشد که یاد اونا افتادی حالا؟ _دیشب تو که رفتی اومدن سمت خونمون. اراز_با هم؟ _اره. اراز_برای چی‌؟ _چون زن بابای ارشیا بهش زنگ زده و گفته من روش چاقو کشیدم و من و شوهرش باهم رابطه داریم. دستش وسط نوشتن کد ملی خشک شد و سرش رو بلند کرد. اراز_چی؟ شونم رو بالا انداختم که اخماش رفت توی هم. اراز_این دیگه از کجا در اومد؟ از اونجایی که فرصت رو واسه ننه من غریبم بازی مناسب دیدم خیلی سریع گفتم؛ _من و شوهرش رو دید. اخماش بیشتر توی هم فرو رفت و چند ثانیه بدون حرف بهم خیره شد. اراز_که چی؟ یعنی. چیکار میکردید مگه؟ احساس میکردم حالا اعصابش کمی خورد شده. طوری نگاهم میکرد انگار من واقعا مقصر بودم. _سالگرد مامانم بود. اونم به یاد عشق قدیمیش مست کرده بود و فکر کنم من رو با مامانم اشتباه گرفت. ابروهاش بالا پرید و با تعجب و نگاهی نه چندان جالب بهم زل زد. اراز_یعنی چی؟ چی.. کمی مکث کرد و ادامه داد؛ _چیکارت کرد؟ _کار خاصی نکرد. یعنی.. به سرامیک های سفید رنگ خیره شدم و ادامه دادم؛ _فقط نزدیکم بود. نتونست کاری کنه. زنش اومد. نفس عمیقی کشید و درحالی که نگاهش رو ازم میگرفت برگه و خودکار رو روی صندلی خالی کنارش کوبید. احساس میکردم حالش بد شده. موهاش رو از توی صورتش کنار زد و غرید؛ _تو هیچ کاری نکردی؟ _چیکار میتونم بکنم؟ جیغ بزنم بگم منو نجات بدید؟ توی خونه ما این مسئله یچیز عادیه. اراز_برای تو نباید عادی باشه! واقعا وایمیستی یه گوشه تا.. نفس عمیقی کشید. اراز_تا هر گوهی که میخواد بخوره؟ _چیکار میتونم بکنم؟ از خونه فرار کنم؟ اراز_اره فرار کن! هر کاری غیر از اینکه وایسی نگاهش بکنی تا هر غلطی که میخواد بکنه و صدات در نیاد! حالا صداش کمی بالا رفته بود به صورتی چندتا پرستاری که توی بخش بودن برگشتن و نگاهمون کردن.

#part404 ابوهادی_چرا؟ سعی کردم اوج نفرتم رو بهش کنترل کنم و طوری نگاهش کنم که انگار هیچ مشکلی باهاش ندارم. یه قدم نزدیکش شدم و سرتاپاش رو خیلی اروم از نظر گذروندم. دیگه اخراش بود. چیزی به تموم شدن نابودیش نمونده بود. باید حساب شده و با برنامه ریزی قدم برمیداشتم. باید کاری میکردم که فکر کنه سمتشم و بعد درست لحظه‌ای که انتظارش رو نداشت ضربه ای بهش میزدم که نفهمه از کجا خورده‌. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو کمی کج کردم و درحالی که تلاش میکردم کاملا با لطافت چشماش رو نگاه کنم گفتم؛ _چون من دشمنت نیستم. اب دهنم رو اروم قورت دادم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. متوجه شدم که رنگ نگاهش تغییر کرد و درحالی که همچنان اخماش توی هم بود نفس عمیقی کشید. لبخند محوی زدم و بعد از اینکه نگاهم رو ازش گرفتم به سمت در خونه رفتم و بعد از خارج شدنم اروم بستمش. داشتم به سمت خونه ارشیا حرکت میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. دستمو توی جیبم کردم و گوشیم رو در اوردم که نگاهم به اسم اراز خورد. با اینکه دیشب زیاد خوب پیش نرفته بود لبخندی روی لبم نشست و درحالی که تلاش میکردم عادی و خونسرد به نظر برسم تماس رو وصل کردم. _الو؟ چند ثانیه سکوت برقرار شد و جوابم رو نداد که یبار دیگه تکرار کردم؛ _الو؟ _سلام. سر جام ایستادم. _اراز؟ خوبی؟ صدات چرا انقدر گرفته؟ صدای نفسش رو شنیدم و طولی نکشید که گفت؛ _میتونی بیای سمتم؟ _چیشده؟ اراز_مامانم. اخمام توی هم فرو رفت و خودم رو کنترل کردم تا نپرسم مامانت مرد. _خیل خب. ادرس بده میام. تماس رو قط کردم و با ناراحتی به زمین خیره شدم. شنیدن صداش توی اون حالت خیلی برام ناراحت کننده بود. احتمال میدادم که مامانش مرده باشه. اما مگه اون دوسال پیش هم نمرده بود؟ نیم نگاهی به خیابونی که به خونه ارشیا منتهی میشد انداختم و راهم رو کج کردم. اون احمق فعلا میتونست بره به درک. اراز مهم تر بود. از اونجایی که اونقدرا که باید پول نداشتم تصمیم گرفتم سوار اتوبوس بشم و بدون پول دادن فرار کنم. بعدا که پولدار شدم همه این حساب هام رو تصفیه میکردم. البته اگر بخوام حساب جنس بلند کردن و فرار کردن هام و ندادن پول تاکسی و اتوبوس رو بدم احتمالا دوباره فقیر بشم. چه خوبه که خدا بزرگ و بخشنده‌ست. بلاخره بعد از کلی پیاده روی به بیمارستانی که اراز ادرسش رو داده بود رسیدم. از جلوی در گذشتم و خواستم شماره اراز رو بگیرم که صداش رو شنیدم. _غزل. به سمت صدا برگشتم که خیلی سریع اومد سمتم و بغلم کرد به طوری که جا خوردم. انقدر سفت بغلم کرده بود که احساس میکردم هر ان ممکنه استخون هام بشکنه. لب‌هام رو به هم فشردم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. تند تند نفس میکشید و خیلی ناراحت به نظر میرسید به طوری که با دیدن حال بدش من هم ناراحت شدم. اب دهنم رو به زور قورت دادم و درحالی که بیشتر به خودم میفشردمش و دستم رو لای موهاش میکشیدم گفتم؛ _چیشده؟ هرچند که خودم میدونستم. حقیقتا مردن مادرش برام مهم نبود، چرا که اصلا حسش رو درک نمیکردم و این ناراحتیش بود که حالم رو خراب میکرد. اروم کشید عقب و دستش رو به چشماش کشید. با دیدن برق چشم‌های خیسش احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. تا به حال گریه کردنش رو ندیده بودم. اب دهنش رو قورت داد و صداش رو صاف کرد. چشم‌های سبز رنگش زیر نور افتاب برق میزد و سر و وضعش کمی نامرتب بود. توی اون لباس های سرتا پا مشکی رنگش پریده و سفید تر بنظر میرسید. اراز_دیشب بعد از اینکه جدا شدیم رفتم پانسیون و کارهاشو انجام دادم و امروز صبح هم دستگاه رو جدا کردن.. _مرد؟ اراز_اره. کارهاش رو انجام دادم و الان سرد خونست. بقیه کارهای مراسم و اینجور چیزها رو بابام انجام میده. نگاهم رو به چهره غمگینش دوختم و کمی جلوتر رفتم و یکبار دیگه بغلش کردم. سرش رو توی گردنم کرد و اروم گفت؛ _فکر میکردم خیلی راحت تر از این‌ها باشه. حداقل قبلش میدونستم که نفس میکشه و من باعث شدم که دیگه نتونه. دستم رو لای موهاش کشیدم و درحالی که از این بابت که جای سارینا یا اهورا و عسل به من زنگ زده بود تا بیام و بغلش کنم خوشحال بودم گفتم؛ _راستش من هم بودم دلم نمیخواست درحالی که مردم نفس بکشم و روی یه تخت خواب باشم. صدای خنده کوتاهش رو شنیدم و محکم تر بغلش کردم. _اشکالی نداره. بهترین کار رو کردی. بلاتکلیفی خیلی بده. خیلی.. اراز_دلم برای خودم میسوزه. نفس عمیقی کشیدم که بوی عطرش مشامم رو پر کرد. _اشکال نداره. من پیشتم. خندید و درحالی که اروم میکشید عقب و اشکش رو پاک میکرد گفت؛ _بخاطر همین دلم برای خودم میسوزه. خندیدم و ضربه‌ای به دستش زدم. _با اینکه باید از خدات باشه حق داری. چیزی نگفت و نگاهش رو به زمین دوخت. باورم نمیشد دختری که جلوم ایستاده بود اراز باشه. خیلی شکننده به نظر میرسید. اصلا مثل کسی که روزهای اول دیده بودمش نبود.

#part403 اهورا_به حرفام فکر کردی؟ رول رو دستم داد و دودش رو بیرون فوت کرد. _کدوم حرفات؟ اهورا_راجب صدرا. _اره. سرش رو کج کرد که سه تا پک زدم و دودش رو بیرون فوت کردم. _نقشه‌ت چیه؟ میخوای مواد مخدر ازش بدزدی؟ فکرش رو کردی بعدش میخوای چطور بفروشیشون؟ اصلا چطور قراره طوری که گیر نیوفتی وارد خونش بشی؟ قطعا میفهمه کار ما بوده، اونوقت میفرسته در جا بکشنمون. اهورا_این چیزهایی که تو گفتی نقشه‌هاییه که یه ادم احمق برای دشمنش میکشه. _این تنها کاریه که میتونی انجام بدی. درواقع بهترین نقشه‌ست. اهورا_اون با از دست دادن چند گرم مواد نابود نمیشه. میخوام بفرستمش زندان. _چطوری؟ اهورا_یکی رو پیدا کردم که یکسری اطلاعات ازش داره و اگر کمکش کنیم بفرستتش بالای دار حدود سه چهار تومن پول میده بهمون. _سه چهار میلیارد؟ کدوم احمقی همچین پولی میده؟ اهورا_رقیبش. قاچاق مواد شوخی نیست، همشون خیلی خیلی پولدارن. _خب؟ چیکار قراره بکنی؟ ارشیا_هیچی. من و تو زحمتش رو میکشیم یه کیلو شیشه توی خونه‌ش جاساز میکنیم، من هم با اقایون محترم پلیس تماس میگیرم و میان اقای محترم قاچاقچی رو دستگیر میکنن. _اونقدر پارتی داره که با یه کیلو شیشه چیزیش نشه. اهورا_حکم 13 گرم شیشه اعدامه. _خب، چطور قراره جرمای دیگه‌ش رو ثابت کنی. اهورا_چندروز پیش صابر فرستاد من رو یکم گوش مالی بدن. پوزخندی زدم. _خب، کتکه رو خوردی؟ اهورا_اره‌، زیاد درد نداشت. ولی به جاش یه معامله ای باهاش کردم. اون دوتا یه زمانی باهم کار میکردن، صابر همه جیک و پوک صدرا رو میدونه. قرار شد بهمون کمک کنه و اگر رفت دادگاه یکسری مدرک در اختیارمون بزاره. اونوقته که صدرا اعدام میشه، ماهم پولمون رو میگیریم. توهم میتونی مهاجرتت رو بکنی، البته اگر تونستی بیخیال خواهرت بشی. _باید روش فکر کنم. اهورا_فکر کردن نداره. الان که نقشه رو میدونی یه نوع خطر محسوب میشی، اگر همکاری نکنی باید سر قبرت فاتحه‌ت رو بخونیم. نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم. _تو واقعا جونوری. لبخندی زد و چند ثانیه در سکوت بهم خیره شد که کمی جابه جا شدم. اهورا_زن بابای سابقم همیشه بهم میگه. فکر میکردم مشکل از اونه که اینطور فکر میکنه. _نه.. خندیدم و درحالی که کامی از رولم میگرفتم ادامه دادم؛ _مشکل واقعا از خودته. ... غزل؛ بعد از اون اتفاقات تا صبح از اتاق بیرون نزدم. در کمال تعجب صدای داد و بیداد و زد و خورد شنیده نمیشد و این موضوع ناراحتم میکرد چرا که بنظر میرسید ابوهادی به همون یک دونه سیلی رضایت داده باشه. البته که کتک همیشه برای نشون دادن زورش بود و طور دیگه‌ای قدرتش رو به همه اثبات میکرد. شاید انسه با همون یک دونه سیلی متوجه این داستان میشد، اما من همیشه تا کارم به کمربند و یک هفته دوره نقاحت نمیکشید متوجه ماجرا نمیشدم. نمیدونستم اوضاع بیرون چطوریه، اما باید با ارشیا صحبت میکردم. یچیزی در مورد ارشیا وجود داشت که من نمیدونستم. اون پسری که من دیشب دیدم کسی که یه مدت فکر میکردم داداشمه و واقعا هم بود، نبود. هیچوقت چنین نگاه سرد و پر از نفرتی بهم نداشت. احساس میکردم شاید واقعا کاری کرده باشم که تا این حد باهام بد شده اما واقعا چیز خاصی به ذهنم نمیرسید. چه چیزی میتونست وجود داشته باشه که بدتر از دزدیدن گوشیش و کش رفتن هندزفری از بازار و خوابیدنم با یه دختر باشه؟ شاید واقعا حرف‌های انسه رو باور کرده بود. البته که ارشیا از خیلی وقت پیش اینجوری شد. در اتاق رو باز کردم که متوجه شدم ابوهادی کنار اپن ایستاده و در سکوت از پارچ برای خودش اب میریزه. نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم. ابوهادی_کلاغا به گوشت نرسوندن که باید خیلی بیشتر از این‌ها حواست به رفتارت باشه؟ اب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع متوجه شدم از کی حرف میزنه. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش. _ای کاش کلاغا به توهم میگفتن که من دارم تمام تلاشم رو میکنم حواسم به رفتارم باشه. اگر نمیخواستم مراعات کنم خیلی بدتر از این‌ها انجام میدادم. پوزخندی زد و لیوان ابش رو یک نفس خورد. ابوهادی_من هم تموم تلاشم رو میکنم که حواسم به رفتارم باشه. اما همش خرابش میکنی. اخمام رو توی هم کشیدم. _من رو با چیزایی که میدونی برام مهمن تهدید نکن. کاری نکن اون پسر احمقت رو طوری بندازم به جونت که دیگه هیچ جوره نتونی مثل الان دهنش رو ببندی. ابوهادی_هیچ کاری نمیتونی بکنی. _خیلی کارها میتونم بکنم. چی میشه اگر بفهمه حرفای دیشب انسه واقعا حقیقت داشته؟ اخماش رو توی هم کشید که ادامه دادم؛ _زنت همچین بی راه هم نمیگفت. درست نمیگم؟ حالا احساس میکردم که به زور خودش رو کنترل میکنه تا خونسرد باشه. _فکر نکن چون الکی هیکل گنده کردی و ریش داری و زورت میرسه روم دست بلند کنی حریفم میشی. نابود کردنت کار یه لحظمه. فقط کافیه دهنم رو باز کنم. ابوهادی_پس چرا نمیکنی؟ _چون نمیخوام.

photo content

اما اشتباه نکنید اگر فکر کردید من هنرمند یا بیش فعال و یا پر انرژی هستم. درواقع من فقط دنبال راهی هستم تا خودم رو سرگرم کنم. من فقط میترسم به مغزم فرصت فکر کردن بدهم. من نباید با افکارم تنها بمانم.

و اینکه رمان همچنان توی چنل پارتگذاری میشه به مرور‌‌. پس نگران اینکه نتونید بخونیدش توی این چنل نباشید‌.

دوستان رمان مونارک توی چنل vip تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه ورود
دوستان رمان مونارک توی چنل vip تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه ورود: 65t @OGeLlah

#part402 _جدی؟ خب من الان فکرای خوبی به ذهنم نرسید که تو از کجا جای کمربندا رو دیدی. اهورا_به هرحال مردم با چادر و عبا نمیرن مهمونی و پارتی اقا ارشیا. درضمن طرز فکرت واقعا خرابه. _غزل حقشه کتک بخوره. اهورا_جدی؟ مگه چیکار کرده؟ _خودت بهتر میدونی. اهورا_منظورت که با اراز چرخیدنش نیست؟ پوزخندی زدم و کامی از سیگارم گرفتم. _اون که بهترینشه. اگر فقط با اون دختره میچرخید که خوب بود. اهورا_من ندیدم تاحالا با کس دیگه ای بچرخه یا طوری رفتار کنه که تو بخوای به خودت اجازه بدی فکر کنی.‌. حرفش رو ادامه نداد که با تمسخر گفتم؛ _خرابه؟ شونش رو بالا انداخت و چیزی نگفت‌. _بابام و در و همسایه ها که اینطور نمیگن. اهورا_باز دوباره پای بابات رو کشیدی وسط؟ خیلی دوست دارم بدونم چی باعث شده که انقدر بهش اعتماد داشته باشی و اجازه بدی راجب خواهرت اینطور صحبت کنه. حرفای در و همسایه هارو هم شنیدم. ولی مگه پشت سر خودت هم حرف نیست؟ حاضرم شرط ببندم از اون بیشتر راجبت بد میگن. _من فرق میکنم. پسرم. اهورا_به تیپ و قیافت نمیخوره افکارت انقدر تعصبی و احمقانه باشن. قرن چندیم الان؟ همه دخترا همین کارایی که غزل میکنه رو انجام میدن و حتی شاید ده هزار برابر بدتر. یچیز خیلی عادیه. رابطه داشتن چیز عادی ای نیست؟ _این فرق میکنه. من برادرشم. انتظار که نداری تشویقش بکنم؟ اهورا_نه ولی انتظار اینهمه سر تو برف کردن هم ازت ندارم. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _موضوع خارج رفتنت چیه؟ _نمیدونم. بابام یهو گفت که میخواد بفرستتم اونطرف. ترکیه ای جایی. اهورا_چه جالب. به تریپ بابات نمیخوره از اونا باشه که تنها بچش رو بفرسته خارج. _فعلا که میخواد بفرسته. اهورا_همینشه که عجیبه. چیزی نگفتم. حرفاش حقیقت بود و همین موضوع من رو بیشتر عصبی میکرد. از اینکه فکر کنم بابام واقعا چنین ادمیه که حتی به خواهرم هم رحم نکنه. اصلا نمیدونستم چیشد که انقدر از غزل متنفر شدم. یه زمانی قبل از این اتفافات واقعا برام مهم بود و بهش اهمیت میدادم، به صورتی که بخاطرش بخوام توی روی بابام بایستم. چیز دیگه ای که بیش از حد من رو میترسوند شباهت بیش از اندازه غزل به مامانم بود. وقتی نگاهش میکردم گندم رو میدیدم. و اگر بابام هم همین دید رو بهش داشت چی؟ هرکی نمیدونست، من خوب میدونستم که یه زمانی حاضر بود بخاطر گندم حتی ادم بکشه. و چی میشد اگر فکر میکرد غزل گندمه؟ تموم این تایم سعی میکردم این صدارو توی مغزم خفه کنم و از بابام بت بسازم. فقط چون طوری که لیاقتم نبود هوام رو داشت. فقط چون همه گوه کاریام رو میدید و بازهم صداش درنمیومد. اب دهنم رو قورت دادم و راهمو کج کردم و روی سکو نشستم. نزدیک ساحلی بودیم و این قسمت به یه پارک بزرگ منتهی میشد که یه زمانی باغ وحش بود. جای متروک و تاریکی بود و این ساعت از شب هیچکس این اطراف نمیپلکید. اهورا رولی از توی جیبش در اورد و در حالی که اطرافش رو نگاه میکرد با فندک روشنش کرد. طولی نکشید که بوی گل توی کل کوچه پیچید. _تو با غزل حرف زدی؟ اهورا_کم و بیش. _خب؟ چی میگفت؟ اهورا_نمیدونم ولی خیلی ازش متنفر بود. همیشه میگفت میخواد ازش انتقام بگیره. به هرحال فکر کنم از دوست دخترش بپرسی جوابای بهتری بگیری. پوزخندی زدم و چیزی نگفتم که اونهم خندید. _اره، حتما. اهورا_ای بابا. همه که نباید مثل تو دوست پسر داشته باشن، بعضی‌هام دوست دختر دارن. نگاه چپی به چشمای مشکیش انداختم. _خفه شو.

#part401 ارشیا؛ در سکوت به بسته شدن در خونه نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم. حسابی گیج بودم و مغزم درست کار نمیکرد. سرم رو بلند کردم و گفتم؛ _اینجا چه خبره؟ احمد درحالی که تسبیح گلیش رو توی دستش میفشرد گفت؛ _چه خبره؟ شونم رو بالا انداختم. _حرفای زنت درست بود؟ همین حرفم کافی بود تا اخم‌هاش که تازه از هم باز شده بود دوباره توی هم فرو بره. بیشتر از من عصبی به‌نظر نمیرسید، اما کمتر هم نبود. احمد_خودت چی فکر میکنی؟ طوری صحبت میکرد انگار از همه‌چیز طوری مطمئنه که حتی نمیخواد زحمت توضیح به خودش بده. شونم رو بالا انداختم. _نمیدونم من که توی این خونه زندگی نمیکنم تا بدونم چه‌خبره. ابوهادی_پس حالا که نمیدونی چه‌خبره اجازه تهمت زدن به پدرت رو هم نداری. خجالت نمیکشی این سوال رو از من میپرسی؟ چیزی نگفتم. جوابی نداشتم که بدم. به قدری گیج بودم که مغزم به درستی کار نمیکرد. اهورا_ببخشید صحبت گرمتون رو به‌هم میزنم ولی برای من یه سوالی پیش اومده. هردو برگشتیم و بهش نگاه کردیم، برعکس ما کاملا خونسرد به نظر میرسید. اهورا_اونطوری که من متوجه شدم غزل خواهر ارشیاست اما دختر شما نیست، درسته؟ بابا در سکوت و کلافگی اهورا رو نگاه کرد. اهورا_پس یعنی مادر غزل دوبار ازدواج کرده. و اینجا یه سوالی پیش میاد. البته قصد فضولی ندارم، ولی شما چرا جای پسر خودتون دختر یکی دیگه رو بزرگ میکنید؟ سوالش به قدری عجیب بود که من رو هم به فکر فرو برد. هرچند که خودم جوابش رو کم و بیش میدونستم. بابا چشم‌هاش رو تنگ کرد و کمی به اهورا نزدیک شد. نگاهش اصلا جالب نبود. احمد_قصد فضولی نداری اما داری فضولی میکنی. اهورا_چیکار کنم! همیشه برام سوالاتی پیش میاد که ممکنه به ذهن یکسریا خطور نکنه. بابا نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد و بعد دستش رو روی شونه‌‌ی اهورا گذاشت. این حرکتش بیشتر انگار حالتی تهدید گونه داشت. ابوهادی_من تورو نمیشناسم؟ همین حرفش کافی بود تا اون چهره خونسرد و حق به جانب اهورا از بین بره و کمی دست و پاش رو گم کنه. اهورا_به هرحال شهر کوچیکیه. ما هم بچه پایینیم، تقریبا همه همدیگه رو میشناسن. ابوهادی_امیدوارم همینطور باشه که میگی! این رو گفت و نگاه بدی به هردومون انداخت و کمی به سمت در خونه متمایل شد. احمد_تا دیر نشده روی حرفام فکر کن. ممکنه پشیمون بشم. این رو گفت و در خونه رو باز کرد و بعد از وارد شدن محکم روی هم کوبید. وقتی به همراه اهورا از خونه خارج شدیم راهم رو کج کردم و به سمت انتهای کوچه قدم برداشتم. اهورا_انتظار داشتم بخوای دعوتم کنی یه چای باهم بخوریم. دندونام رو به هم فشردم. _اعصابم خورده، حوصله تو یکی رو ندارم. اهورا_ای کاش کمی هم در کنارش از مغزت استفاده میکردی! با اخم برگشتم سمتش و غریدم؛‌ _چه مرگته تو؟ اهورا_تاحالا از خودت پرسیدی بابات چرا بچه مادرت و یه مرد دیگه رو نگه میداره؟ _به تو ربطی نداره! توی چیزهایی که گوه خوریش بهت نیومده دخالت نکن. درضمن اگر بابای من غزل رو نگه نمیداشت و بزرگش نمیکرد توی خیابون ها میموند. هم مامانم و هم شوهرش خیلی ساله که مرده‌ن. اهورا_چه داستان قشنگ و فداکارانه ای. نمیدونم چرا تو کتم نمیره بابات بخواد چنین ادم خیر و نیکوکاری باشه. به نظر خودت بهش میاد!؟ نگاهم رو به چشم‌های مشکی جدیش دوختم و نفس عمیقی کشیدم. حرفاش واقعا میرفت روی اعصابم و باعث میشد به چیزهایی فکر کنم که حالم رو بد میکرد. _تو دنبال چی هستی؟ اهورا_دنبال چیزهایی که تو انقدر احمقی به فکر خودت نمیرسه. اینهمه حرف از غیرتت میزنی، بعد اجازه میدی خواهرت تو یه خونه کنار مردی زندگی کنه که هیچ نسبتی باهاش نداره و کل محله میدونن رفتار درستی باهاش نداره! _غزل اونجا تنها نیست! زن بابام هم هستش! اهورا_همون زن بابایی که داشت میگفت بابات با خواهرت رابطه داره؟ واقعا دلیلت جذابه. _میخوای بگی خواهر من با بابام.. نتونستم حرفم رو ادامه بدم و نگاهم رو ازش گرفتم و دندونام رو به هم فشردم. اهورا_این از طرز فکر خراب توعه که فکر میکنی تقصیر غزله. نمیدونم چندوقته میشناسیش اما مطمئنم اونقدری نیست که اینطوری قضاوتش میکنی. سیگاری روشن کردم و با اخم بهش خیره شدم. _خب؟ حالا باد سردی میوزید و باعث میشد انگشتام رو به خوبی احساس نکنم. کوچه خلوت بود و لامپ زرد رنگ بالای سرمون سو سو میزد. اهورا_چی میشه اگر یکبار برعکس فکر کنی؟ _یعنی چی؟ اهورا_یعنی شاید بابات از غزل سواستفاده میکنه. دستم رو بلند کردم تا بزنمش، اما جلوی خودم رو گرفتم. _چرت و پرت نگو. اهورا_تاحالا از غزل پرسیدی؟ _تو پرسیدی؟ اهورا_نه. ولی تا اونجایی که یادمه دستاش همیشه پر از خودزنیه و.. _و؟ اهورا_نمیخوام چیزی بگم که فکر بدی راجبمون بکنی. کاملا اتفاقی دیدم ولی اگر دقت کنی متوجه میشی که پر از جای زخم و کبودیه. بنظرت بابات حق داره طوری بزنتش که جاش اینطور بمونه؟ اونهم با کمربند؟

#part400 ابوهادی_بسه! به انسه نگاه کرد و گفت؛ _واقعا همچین حرفی زدی؟ انسه_ب‌.‌. به خدا دروغ میگه. ارشیا_زنیکه خیکی تو همین الان تو کوچه این حرفارو نزدی؟ چه مرگته تو مشکلت چیه؟ این رو گفت و خواست بره سمت انسه که اهورا مچ دستش رو گرفت و با خونسردی نگاهش کرد. ارشیا با اخم به اهورا غرید؛ _دستمو ول کن احمق. اهورا چیزی نگفت و اروم پلک زد. ابوهادی نگاهش رو از اون دوتا گرفت و دوباره به انسه که از ترس بندری میرفت دوخت. اخ که چقدر دلم میخواست صدای جیغش رو وقتی مثل سگ کتک میخوره بشنوم. میتونستم صداش رو ضبط کنم و بزارم الارم گوشیم. تموم این سالها کتک خوردن من رو میدید و صداش در نمیومد. ابوهادی_بنال! همچین حرفی زدی یا نزدی!؟ انقدر ترسناک بود که حتی من هم داشتم میترسیدم. انسه_نه. یعنی اره. به ارشیا اینطور گفتم. چ.. چون فکر کردم اونر.. ابوهادی_خفه شو زنیکه احمق. مرض داری از خودت حرف الکی درمیاری؟ انسه_ب.. به خدا. بیچاره نمیدونست چی بگه. یه جوری همه چیز رو انداخته بودم گردنش که هیچکس باور نمیکرد توی خونه اون حرف رو به من نزده. انسه_من.. شما.. ابوهادی محکم توی صورتش کوبید که حتی منم دردش رو حس کردم. ارشیا با خونسردی و اهورا با تعجب نگاهشون میکردن و من به زور خودم رو کنترل میکردم تا نخندم. لبخندم رو قورت دادم و به اهورا نگاه کردم که ارشیا متوجهمون شد و اخماش رو توی هم کشید. حالا همه سکوت کرده بودیم و بدون حرف به گریه کردن انسه نگاه میکردیم. حقیقتا دلم کمی براش میسوخت، اما وقتی یاد لحظاتی که کتک میخوردم و با خونسردی نگاهم میکرد میوفتادم دلم خنک میشد و حس عذاب وجدانم میخوابید. توی زندگی من اون هم به اندازه ابوهادی گناهکار بود. چه بسا بیشتر. ابوهادی_برو تو من میام تکلیفت رو مشخص میکنم. این رو گفت و نیم نگاهی به من و اهورا انداخت و گفت؛ _تو هم برو تو. _من کار دارم. ابوهادی_غزل رو اعصابم نرو نذار کاری کنم که نباید. گفتم برو تو. نیم نگاه کوتاهی به ارشیا که در سکوت و با اخم زل زده بود بهمون انداختم و رفتم توی خونه. دلم میخواست باهاش صحبت کنم، اما حیف که نمیتونستم..

#part399 تا به حال انقدر ارشیا رو عصبی ندیده بودم. هرلحظه احساس میکردم الانه که اهورا رو تیکه تیکه بکنه. باورم نمیشد حتی بتونه به خودش اجازه بده که راجب من چنین شکی بکنه. ارشیا_راجب پدر من درست صحبت کن بیشرف. این رو گفت و به اهورا حمله کرد که اهورا یه مشت محکم توی صورتش کوبید به طوری که صدای شکستن دماغش رو شنیدم و طولی نکشید که ارشیا خم شد و قطره های خون از دماغش روی زمین چکیدن. ابروهام پرید بالا و درحالی که از ترس و استرس نفس نفس میزدم اب دهنم رو قورت دادم. اهورا_این برای این بود که فاز برنداری فکر کنی میتونی واسه زمین و زمان خط و نشون بکشی و خیلی قلدری. _اینجا چه‌خبره!؟ با شنیدن صدای ابوهادی از ترس به خودم لرزیدم و ناخنام رو روی اسفالت کشیدم. فقط همین یکی رو کم داشتیم! کاش با اراز بحث نکرده بودم و همراهش میرفتم. اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم. ارشیا که تا این لحظه خم شده بود برگشت سمت ابوهادی و صاف ایستاد سرجاش. دستش رو بلند کرد و خون دماغش رو با استین هودی سفید رنگش پاک کرد. ای کاش لباسش سفید نبود تا ابوهادی متوجه خونریزی پسر عزیزش نمیشد. اما حتی اگر مشکی هم پوشیده بود، از قطرات ریخته شده روی زمین میشد متوجه شد که خونریزی کرده. ابوهادی_کوچه رو گذاشتید روی سرتون. صداتون تا ده خیابون اونور تر میاد. این رو گفت و نگاهش رو بین من و اهورا رد و بدل کرد. از وجود خودم خجالت میکشیدم، دلم میخواد از شدت معذب بودن و انزجار آب بشم و توی زمین فرو برم. تنها چیزی که از حجم استرسم کم میکرد نگاه های اروم و امیدوار کننده اهورا بودن که خیالم رو کمی راحت تر میکرد. انسه که تا چند دقیقه پیش جلوی در ایستاده بود و روی اتیشمون بنزین میریخت با دیدن ابوهادی کمی از جلوی در کنار رفت تا زیاد توی دید نباشه. ارشیا اب دهنش رو قورت داد و درحالی که مشخص بود صداش به دلیل شدت درد و عصبانیتش گرفته گفت؛ _انسه راست میگه!؟ ابوهادی خیلی سریع برگشت و به سمت در خونه نگاه کرد که انسه سر جاش خشک شد و با ترس روسریش رو سفت کرد. پوزخندی زدم. اگر ابوهادی میفهمید چنین حرفی به ارشیا زده سرش رو میبرید و میبرد میذاشت وسط میدون. ابوهادی_چی گفته؟! ارشیا_تو و غزل.. انگار نتونست حرفش رو ادامه بده چون خفه شد و تونستم ببینم که دستاش رو مشت کرده. ابوهادی که انگار فهمید داستان بیخ دار تر از این حرفاست اخماش رو کمی توی هم کشید و به من نگاه کرد. ابوهادی_من و غزل چی‌!؟ ارشیا نفس عمیقی کشید و نگاهش رو با اخم و کلافگی به زمین دوخت. بنظر میرسید حالش خوب نباشه. تابه حال هیچوقت انقدر عصبی و داغون ندیده بودمش. ارشیا_تو و غزل.. اب دهنش رو قورت داد و با اخم گفت؛ _با هم رابطه دارین؟ انگار حتی خودشم از به زبون اوردن این حرف خجالت میکشید. ابوهادی چندثانیه مکث کرد و ابروهاش رو بالا انداخت. ابوهادی_حرف دهنت رو بفهم پسره‌ی احمق. ارشیا_زنت پس چی میگه؟ میگه خودش دیدتون. ابوهادی_انسه گفته؟ لبخند کمرنگ و محوی گوشه لبم نشست که خیلی زود جمعش کردم. انسه اخ انسه. با این کارت گور خودتو کندی. خودت رو مرده فرض کن. ارشیا سرش رو با اخم تکون داد که ابوهادی با خونسردی ای بی سابقه گفت؛ _الان مشخص میشه. منتهی اینجا برای صحبت کردن راجب این چیزا جای مناسبی نیست. برید توی خونه. و نگاهش رو بین هرسه تامون چرخوند. ارشیا که انگار همچنان از شدت خشم و عصبانیت میلرزید نیم نگاهی به من و پدرش انداخت و به سمت در حیاط حرکت کرد. انسه با ترس و صورتی رنگ پریده سر جاش خشک شده بود و بنظر میرسید درحال خوندن اشهدشه. ابوهادی نگاهی به سمت من انداخت و بهم اشاره کرد که از روی زمین بلند شم. قبل از اینکه کاملا بتونم بلند شم دوباره صداش رو شنیدم. ابوهادی_من تورو میشناسم؟ اهورا_فکر نمیکنم. دندونام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. میشناسی. خوب هم میشناسی. فاتحت خوندست اهورا. ابوهادی_اها. شما اقا؟ اهورا_صدرا هستم. نفس عمیقی کشیدم و با قدم های اروم به سمت در حرکت کردم. ابوهادی_شما هم بفرما داخل. وقتی ابوهادی بعد از اهورا وارد حیاط شد نگاه جدیش رو به انسه انداخت. ابوهادی_چی گفتی همه رو انداختی به جون هم؟ انسه که حالا از ترس به خودش میلرزید با لکنت گفت؛ _ب.. به خدا هیچی. از فرصت استفاده کردم و به حرف اومدم؛ _چی‌؟ هیچی نگفتی؟ تو نبودی که تو کوچه بلند بلند داد زدی که مارو دیدی که باهم رابطه داریم و خواستی ارشیارو بندازی به جون من؟ حتی دوست ارشیا هم شاهده که چی گفتی. انسه_م.. من. _تو چی؟ چرا نگفتی توی خونه به چه دلیل روت چاقو کشیدم؟ انسه_چی؟ بیچاره کم مونده بود گریش بگیره. _بهم گفتی که منو دیدی که شب رفتم اتاق شوهرت. منم عصبانی شدم گفتم چرت و پرت نگو. گفتی زنگ میزنی به ارشیا و بهش اینطوری میگی تا من رو تهدید کنی و بعدش هم من روت چاقو کشیدم ولی تو به هرحال کار خودت رو کردی. نکردی؟

#part398 _به، چه عجب. اقای برادر. شنیدم دارید مهاجرت میکنید، خیلی خوشحال شدم. اهورا که تا اون لحظه کاملا بیخیال و خونسرد بود با تعجب به ارشیا نگاه کرد. ارشیا_شوخی ندارم غزل. لحن صحبت کردنش دلم رو میشکست. احساس میکردم که دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم و من رو کلا فراموش کرده. توی این دو هفته مگه چه اتفاقی افتاده بود؟ البته که تعجبی نداشت. ابوهادی میتونست مغز ادم رو شست و شو بده. احتمالا با ارشیا هم همینکارو کرده و باعث شده بود ازم متنفر بشه. _خبرا پیش شماست. والا ما از صبح داریم واسه شما سگ حمالی میکنیم. دیگ جابه جا کن، سبزی خورد کن، برو بیرون پیاز و کشک بگیر. اقازاده اید دیگه. ارشیا_رو انسه چاقو کشیدی؟ اهورا با شنیدن این جمله لب‌هاش رو به هم فشرد و نگاهش رو ازمون گرفت تا نخنده. بنظر میرسید از هیچی خبر نداره. اما حالا اینجا کنار ارشیا چی میخواست؟ این دوتا باهم چیکار داشتن‌؟ نکنه اون بهش چیزی گفته بود که حالا تا این اندازه با من بد رفتار میکرد؟ طوری باهام حرف میرد انگار دشمنشم. نفس عمیقی کشیدم. _خبرا چقدر زود میپیچه. پس چرا تو هنوز از دنیا عقبی؟ ارشیا_چه مرگته تو‌؟ ادم رو زن به اون سن و سال چاقو میکشه؟ تو یاغی ای مگه؟ یه قدم بهم نزدیک شد که اخمام رو توی هم کشیدم؛ _بابات اینجوری بزرگم کرده. مثل تو تو ناز و نعمت و پر قو بزرگ نشدم همه در خدمتم باشن. چاقو میکشم، لازم باشه قمه هم میکشم. حالا کم کم صدامون داشت میرفت بالا و الانا بود که همسایه ها پیداشون بشه. کمی بهم نزدیک تر شد و توی فاصله یک قدمیم ایستاد. ارشیا_معلوم هست چه مرگته؟ اگر سکته میکرد چی؟ نمیترسی یهو بزنی بهش بکشیش. نگاهم رو ازش گرفتم. دلم نمیخواست به چشماش نگاه کنم. حالم ازش به هم میخورد. حالا دیگه داداش من نبود، پسر ابوهادی بود. _نمیخواستم کاری بکنم. خواستم از زیر زبونش حرف بکشم ببینم چه خبره. ارشیا_حالا فهمیدی خیالت راحت شد؟ اخمام رو توی هم کشیدم که صدای قدم های کسی اومد و بعد انسه توی چهارچوب در ایستاد. دندونام رو به هم فشردم و قدمی به سمتش برداشتم که صداش بلند شد. ارشیا دستم رو گرفت و کشیدم عقب که داد زدم؛ _زنیکه حمال شوهرت کم بود حالا چغولی من رو پیش تخم سگش میکنی؟ ارشیا_خفه شو غزل مثل ادم رفتار کن. چه مرگته انقدر هاری؟ _چه مرگمه انقدر هارم‌؟ بدبخت تو اگه میفهمیدی من چه مرگمه که باید خودت رو از همین درخت دار میزدی. انسه_خدا لعنتت کنه دختره‌ی وحشی چشم سفید. شوهرم رو از راه به در کردی بس نبود، حالا میخوای منم بکشی‌!؟ سر جام خشک شدم و ابروهام بالا پرید. اصلا یه درصد فکرش رو نمیکردم انقدر سریع بخواد تهدیدم رو بر علیه خودم استفاده کنه. کاش زبونم لال میشد و اونجوری تهدیدش نمیکردم. ارشیا بازوم رو بیشتر توی دستش فشرد و با اخم گفت؛ _این چی میگه؟ یعنی چی شوهرم رو از راه به در کردی؟ نیم نگاه کوتاهی به اهورا که بنظر میرسید تموم سعیش رو میکنه توی کارامون دخالت نکنه انداختم. _چرت و پرت میگه. انسه_من چرت و پرت میگم؟ خودم دیدم با شوهرم‌‌.. حرفش رو ادامه نداد و دستش رو جلوی دهنش گرفت. انقدر عصبی شده بودم که اگر یه چاقو میدادن دستم سرش رو تا خر خره میبریدم و رو جنازه‌ش میشاشیدم. ارشیا_چی!؟ حالا از شدت انزجار و استرس بغضم گرفته بود. اب دهنم رو قورت دادم و به ارشیا خیره شدم. دقیقا میتونستم حدس بزنم چه فکری راجبم میکنه. میدونستم که اونقدرا براش دور از ذهن نیست که من با باباش بریزم رو هم. ارشیا_چی داره میگه!؟ اون هم به اندازه من توی شوک بود و انگار صداش میلرزید. کاملا مشخص بود که این ارامش قبل از توفانه. _دروغ میگه.. ارشیا_تو با بابای من! خواست بیاد سمتم که یه قدم رفتم عقب. بهم نزدیک شد و هولم داد عقب که پام لیز خورد و روی زمین افتادم. احساس کردم استخونای لگنم خورد شدن. قبل از اینکه بخواد دوباره بهم نزدیک بشه اهورا گرفتش و هولش داد عقب. اهورا_خجالت بکش احمق بی مغز. ادم دست رو خواهرش بلند میکنه؟ بیشعور. ارشیا_تو دخالت نکن. فکر کردی من مثل توعه بی غیرتم؟ اهورا_نکشیمون با این غیرتت. این غیرتی‌ که تو داری رو باید شاشید روش. خودت مغز نداری حالیت نمیشه زنیکه داره دروغ میگه؟ اخه کی خوشش میاد با اون پدر بیشرف تو بخوابه؟ اون به دختره تجاوز نکنه خودش خیلیه.

#part397 اراز_اینطوری نمیمونه. یه فکری براش میکنیم. و از دست این مرتیکه خلاص میشیم. حرفاش قشنگ و شیرین بودن. اینکه با وجود اون تهدیدها همچنان میخواست کنارم بمونه و از اینده صحبت میکرد. اما حیف که همش امید واهی بود. _اراز.. نگاه اخم الودش رو به چشمام دوخت که گفتم؛ _نمیتونیم هیچ کاری بکنیم. من تا ابد همینجا گیر کردم. تا روزی که بمیرم. اراز_چرا خودت رو گول میزنی؟ تو هرکاری بخوای میتونی بکنی! چون توی زندگیت این رو کردن توی مغزت دلیل نمیشه حقیقت داشته باشه. _نه. چیزی نیست که کرده باشن تو مغزم، حقیقتیه که واقعا وجود داره. اراز_نمیفهمم چی میگی. اب دهنم رو قورت دادم و به اطرافم نگاهی انداختم. نمیدونستم که ایا گفتن همه این‌ها برام هزینه بر بود یا نه. ممکن بود اگر به کسی بگمشون برام بد بشه، اما اراز هرکسی نبود. _ببین قبل از اینکه من به دنیا بیام طی یکسری مراسم خاص که من نمیدونم دقیقا چی بودن من رو یه جورایی زنجیر کردن. اخماش بیشتر توی هم فرو رفت که ناامیدانه ادامه دادم؛ _نمیدونم چطور برات توضیح بدم. اما کل زندگی من دست ابوهادیه. همه چیز رو میتونه کنترل کنه. و من رو برای یه هدف خاص بزرگ کرده. مگه نه عاشق چشم و ابروم نیست که توی خونش نگهم داره و خرجم رو بده درحالی که من بچه عشقش و یه مرد دیگه‌م. ابروهاش بالا پرید و با تعجب گفت؛ _چی؟ توجهی به حرفش نکردم و ادامه دادم؛ _گزینه پلیس و شکایت پزشکی قانونی رو که قبلا بهت گفتم نمیشه انجام داد. قبلا توی این فکر بودم که فرار کنم. اما اون هم نمیشه انجام داد. اراز_چرا؟ من ممکنه بخوام مهاجرت کنم ترکیه. اگر بتونیم کارات رو انجام بدیم شاید بتونی باهام بیای. پول زیادی هم نیاز نداره. _نمیتونم. نه پاسپورت دارم نه پول. اراز_گفتم که پول زیادی لازم نداره. بعدم قراره قاچاقی بریم. پاسپورتتم مثل اب خوردن میشه گرفت. به اینهمه ساده بودنش خندم میگرفت. _بهت که گفتم. من قفل شدم. اگر ازش دور برم و نخواد زنده بمونم خیلی راحت حتی از اونور دنیا هم میتونه کاری کنه من بمیرم. اراز_مزخرفه! پوزخندی زدم و نگاهم رو به پنجره دوختم. _این بود حرفاتو باور کردمات؟ تو چیزایی که از اون شنیدی رو باور کردی، نه حرفای من رو. چیزی نگفت و دستاش رو به فرمون ماشین فشرد. اب دهنم رو قورت دادم و خواستم حرفی بزنم اما پشیمون شدم. دلم میخواست راجب حسم باهاش صحبت کنم. دوست داشتم بگم که چقدر دوستش دارم اما نمیتونستم. انگار همه چیز به هم گره خورده و قفل شده بود. _کی میخوای از اینجا بری؟ اراز_نمیدونم، هنوز درست مشخص نیست. باید کارای مامانم و انحصار وراثتش رو انجام بدم و تا همه چیزم رو نقد کنم و شرایطش پیش بیاد یه یکسالی طول میکشه. لب‌هام رو به هم فشردم و سرم رو تکون دادم. _یعنی دیگه نمیبینمت؟ حالا به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم تا از ته دل زار نزنم. چند ثانیه سکوت کرد و با اخم به منظره غروب روبه روش چشم دوخت. باورم نمیشد. میدونستم دیر یا زود به هر دلیلی از دستش میدم، اما فکرش رو نمیکردم انقدر سریع اتفاق بیوفته. بغضم رو قورت دادم که سرش رو پایین انداخت. اراز_مشخص نیست. ممکنه بتونم بیام سر بزنم. اما اونم طول میکشه چون نمیخوام ترکیه بمونم. یعنی تا کارهام رو اوکی کنم و بتونم رفت و امد کنم به ایران یه دوسه سالی طول میکشه. سرم رو تکون دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا بغضم نشکنه. دلم نمیخواست بدونه که احتمالا بعد از رفتنش دیگه زنده نخواهم بود. مسخره به نظر میرسید اما من هیچ دلیلی جز اون برای ادامه دادن نداشتم. حالا ارشیاهم داشت میرفت و من اینجا با ابوهادی تنها میموندم. احتمالا فقط دو هفته دووم میوردم و بعد جنازم از در خونه بیرون میرفت. اراز_البته میتونی به حرفم فکر کنی. چیزی نگفتم و نگاهم رو به پاهام دوختم. _باشه. اگر کاری نداری من برم.. اراز_نه. مراقب خودت باش. چیزی نگفتم و بدون بغل و دست یا خدافظی از ماشین خارج شدم و در رو بستم. باید میرفتم پیش ارشیا. باید یه زهر چشم از ابوهادی میگرفتم. اگر لحظه‌های اخر عمرم داشت میرسید نباید به این راحتی تسلیم میشدم. من تموم عمرم رو با رویای انتقام زندگی نکردم که حالا اجازه بدم انقدر راحت هر بلایی میخوان سرم بیارن. بلافاصله بعد از خارج شدن اراز از کوچه ارشیا رو دیدم. داشت بهم نزدیک میشد و در کمال تعجب کسی هم کنارش بود. اخمام رو توی هم کشیدم و تلاش کردم حس عجیبم رو کنترل کنم. یکی دوهفته ای از اخرین باری که دیده بودمش میگذشت و توی این مدت به اندازه سالها باهاش غریبه شدم. خیال کردم کسی کنارشه و وقتی بیشتر دقت کردم متوجه اهورا شدم. چه اتفاق لعنتی ای داشت میوفتاد؟ چند ثانیه گذشت و حالا ارشیا دقیقه توی فاصله چند متریم ایستاده بود. ارشیا_اینجا چه خبره؟ پوزخندی زدم و سرتا پاش رو از نظر گذروندم. مثل روز اولی که دیده بودمش به نظر میرسید. حق به جانب و نا ملایم.

#part397 ابروهاش بالا پرید و چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد. اراز_وضعیت خانوادگیتون واقعا نرماله. _تازه کجاش رو دیدی. لبخند کجی گوشه لبش نشست و بعد از چندثانیه کمرنگ شد. اراز_اومدم اینجا خواستم یه چیزی بگم. منتظر نگاهش کردم که سرش رو پایین انداخت و بعد از کمی مکث گفت؛ _من حرفات رو باور میکنم. _اینکه روی زن بابای ارشیا چاقو کشیدم رو؟ کار شاخی نکردی، به هرکدوم از همسایه هامون بگی باور میکنن. اراز_حرفات راجب جنگیری ها و اینجور چیزها.. ابروهام بالا پرید و حیرت زده بهش خیره شدم. من میدونستم که بلاخره یه روز همه چیز بهش ثابت میشه و میفهمه که من دیوانه و دروغگو نیستم و به روانشناس احتیاج ندارم. اما چرا حالا؟ مگه چه اتفاقی افتاده بود؟ به چشمای سبز رنگ جدیش نگاه کردم و با شک پرسیدم؛ _چرا؟ چیزی شده؟ حالا باد‌ شدیدی می‌وزید و شاخه های درخت رو به شیشه می‌کوبید. هوا حتی توی ماشین هم سرد بود و بوی عطر خنک اراز مشامم رو پر میکرد خیال میکردم تا لحظات بعدی کاملا یخ میبندم. اب دهنم رو قورت دادم و دسته مویی رو که توی صورتم افتاده بود پشت گوشم فرستادم. اراز_نمیخواستم بهت بگم اما امروز بابای ارشیا رو دیدم. کاملا غیر ارادی اخمام توی هم کشیده شد و بعد از ثانیه ای ابروهام بالا پرید. _چی!؟ داشتم از حیرت شاخ درمیوردم. _ابوهادی!؟ اراز_سمت پلیس به علاوه ده بودم که در رو یهو باز کرد و اومد تو ماشین. _اذیتت که نکرد؟ و سعی کردم خودم رو اروم کنم که امکان نداره بتونه کارهایی که بامن میکنه رو با اون هم انجام بده. اراز_نه. جرعتشو نداره کاری کنه. ولی حرفای عجیبی زد.. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو توی دستام گرفتم. به شدت ترسیده بودم. فکرشو نمیکردم بتونه انقدر راحت پیداش کنه. و این برای من یه تهدید بزرگ بود. احتمالا میخواست بهم بفهمونه که نقطه ضعفم توی مشتشه و هرموقع دلش بخواد میتونه ازش استفاده کنه. حالا سرم از ترس تیر میکشید. شقیقه هام رو مالیدم و اروم گفتم؛ _چی بهت گفت؟ حالا نگاه خیره‌ش کمی معذبم میکرد. وضعیتم اصلا درست و حسابی نبود و احتمالا بوی گشنیز و جعفری اش اقا ارشیا رو میدادم. البته اون که دیگه رفتنی بود، شاید بهتر بود مایکلی جکی چیزی صداش میزدیم. انگار متوجه‌ اینکه خیلی جدی زل زده بهم شد چون نگاهش رو دزدید و ادامه داد؛ _گفت که باید ازت فاصله بگیرم و فکرای الکی نندازم توی سرت چون اگر یه روز کار اشتباهی بکنی سرت رو میبره. ابروهاش رو بالا انداخت و با لحنی پرتمسخر گفت؛ _و بهم‌ گفت میدونه به چه دلیل همجنسبازی میکنم. با اینکه خندم گرفته بود اما ترسی که حرفاش بهم میداد شدت بیشتری داشت. حالم واقعا بد بود. میدونستم که برای ترسوندن اراز از من اینکار رو نکرده. درواقع برای ترسوندن من انجامش داده! میخواست راجب ارشیا بهم هشدار بده. شاید میدونست اگر از خارج رفتنش سر در بیارم دخالت میکنم و اجازه نمیدم بره. شاید هم میخواست ازم زهر چشم بگیره تا کارهایی که ازشون میترسیدم رو انجام بده. میخواست از طریق نقطه ضعفم ساکت نگهم داره. اگر واقعا قصدی داشت چی؟ داشت دورم رو خلوت میکرد تا یه غلطی بکنه. البته که برام مهم نبود اگر به من اسیبی میرسوند، فقط نمیخواستم اتفاقی برای اراز بیوفته. من که به هرحال زندگیم تباه شده بود. _دیگه چیزی بهت نگفت؟ توجهی به سوالم نکرد. اراز_این چیزهارو از کجا فهمیده؟ این ادم واقعا جن داره؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از چشمای جدی و خیره‌ش گرفتم. _اره. فهمیدنشون براش سخت نیست. جدا از اون، یه جندباری کبودی‌های من رو دیده و احتمالا فهمیده کار تو بودن. اراز_من که هیچوقت جای مشخصی رو کبود نکردم! پوزخندی زدم و لب‌هام رو به هم فشردم که صداش کمی از حالت عادی بلندتر شد. اراز_غزل مگه هنوز کاری باهات میکنه!؟ لحنش حالت تهجمی داشت و وقتی نگاهش کردم اخماش توی هم بود. این توجهش رو دوست داشتم. من تشنه‌ی این بودم که بفهمم بهم اهمیت میده و براش مهمم. میخواستم توجهش رو داشته باشم، حالا به هر قیمتی. حقیقت این بود که ابوهادی تابه حال از یه حدی فراتر نرفته بود. اما من برای اراز مشخص نمیکردم که دقیقا تا کجا پیش رفته. شاید اینجوری بیشتر دوستم میداشت و بهم اهمیت میداد. _چیزایی که برات تعریف کردم مربوط به گذشته نبودن. همشون همون تایم اتفاق می‌افتاد. چیزی نیست که هیچوقت تموم بشه. دندوناش رو هم فشرد و نگاهش رو ازم گرفت. _فکر نمیکردم بخواد پیدات کنه. اما حالا که کرده داستان یکم فرق میکنه.. اراز_چه فرقی!؟ اب دهنم رو قورت دادم و با اینکه میدونستم اگر تعارفم واقعا میگرفت رسما میمردم گفتم؛ _باید ازم فاصله بگیری. اراز_چرت و پرت نگو. به چشمای سبز رنگش زل زدم. دلم نمیخواست از دستش بدم. اما خیلی میترسیدم. اگر ابوهادی ازم میگرفتش چی؟ اگر بهش اسیبی میرسوند؟ _شوخی نمیکنم. میدونی که توی وضعیت خطرناکیم و نمیخوام تو هم درگیر شی.

photo content

جاده‌ها اونقدری معرفت دارن که اگر توی یکیشون به فجیع ترین شکل ممکن کشته شدی نزارن حس کنی مردی و اجازه بدن توی خیالت ازشون بگذری و تا ابد زندگی کنی.