𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 834
مشترکین
-324 ساعت
-67 روز
-6630 روز
آرشیو پست ها
2 834
Repost from RAMÉ
اندام سست و و بیخوابی ام رنگ غم گرفتند
مرا که ناتوانم در گرفتن بازوان تو
چه کنم؟ میسپارم به خود حافظ تورا.
بگذار فاش کنم رازی که در سینه ام هست
که حسادت میکنم همیشه، به زمین و زمان
مریض یک مریض ست و گاهی فقط
مجبور میشود تظاهر کند اندام و ذهن سالم را
بغض میکنم از این غم و شکست،
میکشند اُزُن ازین رنج بی دَوا..
2 834
#part170
با اینکه کمی دودل بودم تا برداشت اشتباهی نکنه، اما دستش رو گرفتم و درحالی که تلاش میکردم دنبال خودم بکشمش گفتم؛
_منظورت رو متوجه نشدم.
با این حرفم بهش میفهموندم که ازش انتظار توضیح دارم.
نمیدونم صدای همهمه بیش از حد زیاد بود یا خودش تصمیم نداشت چیزی بگه چون سوالم کاملا بی جواب موند.
حالا میتونستم بازوی ظریف و گرمش رو زیر انگشتهام حس کنم.
پوستش لطیف بود و موهای کرکی شکل کمی داشت که بنظر میرسید با ژیلت زده باششون.
در هر صورت انگار خیلی کم اینکار رو انجام میداد چون طبق چیزهایی که دیده بودم موهاش بور و کم پشت بود و فقط میتونستم اصطکاک کمی رو به خاطر وجودشون حس کنم.
به محض اینکه از جمعیت خارج شدیم دستش رو ول کردم و وارد بیمارستان شدم.
حالا هوا داشت تاریک میشد و اسمون به رنگ ابی کاربنی در اومده بود.
چندتا دسته ابر کمرنگ به شکل اشکال ریز و خطی دور خورشید درحال غروب رو گرفته بودن و نارنجی و بنفش جلوه میکردن.
حالا دستام به خاطر اون حد از گرمای پوستش گز گز میکرد.
برام عجیب بود که چطور میتونست اونقدر گرم باشه.
غزل_جدی میخوای بهم پوست اهدا کنی؟
درحالی که هنوز به خاطر بی جواب گذاشتن سوالم کفری بودم بهش چشم دوختم.
با اینکه نگاهش بیخیال و خمار بود، چشماش هنوز درشت به نظر میرسیدن.
_نه.
واسه دستم اومدم.
انگار درست متوجه حرفم نشده باشه چون درحالی که دهنش نیمه باز بود و دندوناش رو به هم میفشرد به انگشتام نگاه کرد.
احساس میکردم ناراحت یا غمگینه، حتی فراتر از اون کاملا مُرده.
اما چهرهش سرحال بود و میخندید.
پس چه دلیلی وجود داشت که باعث میشد اینطور فکر کنم؟
غزل_دستت ایدز گرفته؟
لبخند کجی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_گربه اهورا گازم گرفت.
سرش رو تکون داد و درحالی که کنارم حرکت میکرد گفت؛
_چه به موقع، واقعا به واکسنش نیاز داشتی.
لبخندم رو جمع کردم.
از اینهمه رک بودنش خوشم نمیومد، چون خودم هم همینطوری بودم و اگر کسی توی این مورد شبیهم میبود ابم اصلا باهاش توی یه جوب نمیرفت.
_در هرصورت، واکسن زدن رو به توهم پیشنهاد میکنم.
غزل_چرا؟
من که زیادی خوش اخلاقم.
_دقیقا به همون دلیل باید واکسن بزنی.
خوش اخلاق بودن با ادما عاقبت خوبی نداره.
نگاه جدی ای بهم انداخت و گفت؛
_خوش اخلاق بودن با حیوانات هم همینطور..
زیاد طول نکشید تا نوبتم بشه.
شنبه بود و بیمارستان خلوت به نظر میرسید.
مادرم همیشه میگفت هر اتفاقی که شنبه برات بیوفته تا اخر هفته ادامه دار میشه.
امیدوار بودم هرکی از راه رسید گازم نگیره.
به خاطر اوردم که قرار بود برم دیدنش اما غزل همراهم بود و علاقهای نداشتم ببرمش اونجا.
وارد اتاق تزریقات شدم.
از اونجایی که خودم نمیتونستم برم خونه قبل از اومدن به غزل گفته بودم دفترچه بیمش رو برام بیاره و حالا داروخونه بود تا داروهام رو بگیره.
دفترچهش رو باز کردم و نگاهی به اسم و فامیلش انداختم.
غزل اشراقی، متولد 10 دی 1383.
نمیدونم چرا اما خندم گرفت.
چقدر بچه بود.
عکس سه در چهار روی دفترچه موضوع رو از قبل هم خنده دار تر میکرد.
این وسط نکته عجیبی وجود داشت.
دفترچه مال دوسال پیش بود اما فقط یه برگه از سابقه پزشکیش پر شده بود.
چشمام رو تنگ کردم و به خودم نزدیکش کردم.
7 شهریور بستری دوروزه توی بیمارستان الزهرا.
نگاهی به نسخه انداختم.
یه برگه لای صفحه صورتی رنگ وجود داشت.
در رفتگی مچ دست، اسیب دیدن ناحیه شکم، اختلال در تنفس به خاطر خفگی!
شک داشتم که تموم این مشکلات برای خودش باشه اما ناخوداگاه کبودی بازوش رو به خاطر اوردم.
اگر دستش واقعا در رفته بود، پس اولین اتفاقی که براش میوفتاد کبودی و باد کردن بود که هنوز هم میشد اثارش رو روی دستش دید.
اما چرا همه این اتفاقات باهم واسش افتاده؟
از همه مهمتر چه دلیلی داره خفه بشه؟
با یاداوری چیزی تعجبم از قبل هم بیشتر شد.
7 شهریور روزی بود که باید شهریه پانسیون رو میدادم و با اهورا رفته بودیم اونجا.
همون روزی که بهم گفت شب قبلش با غزل سکس داشته..
و من تموم مدت تعجب کرده بودم که چطور وسط رابطه پنیک نکرده.
یعنی همه اینا واقعا کار اهورا بود؟
امکانش وجود داشت که چنین ادمی باشه؟
از اون گذشته بعد از اون اتفاق چطور غزل رابطش رو باهاش قط نکرده بود؟
انقدر توی فکر بودم که متوجه قدم برداشتن کسی توی اتاق نشدم و با شنیدن صدای غزل تقریبا از جا پریدم.
غزل_عاشق عکس پرسنلیم شدی؟
دستم به لبه میز برخورد کرد و دفترچه روی زمین افتاد.
صورتم رو کشیدم توی هم و درحالی که مچم رو لای انگشتام فشار میدادم غریدم؛
_خودت چیای که عکس با مقنعه چی باشه.
پوزخندی زد و پلاستیک حاوی امپول و سوزن رو پرت کرد توی بغلم.
موهاش رو از جلوی چشماش زد کنار و با لحنی جدی و صدایی خشک گفت؛
_کارما هستم.
نگاهی به پنج تا سوزن توی پلاستیک انداختم و کمی استرس گرفتم.
_نهایتا چوب ابلفضل باشی.
2 834
اگر یه رمان میخوای که توش فرق بین حقیقت و توهم و بیماری روانی و جن زدگی رو تشخیص ندی این و بخون=)
چون کرکتر اصلیش مشکوک به اسکیزوفرنیه📰
2 834
اگر به بچهها علاقه داری و نمیخوای ازشون متنفر بشی و فکر کنی زیر تختتن و پشماتو برای ادامه زندگیت نیاز داری این رمان رو نخون=)
چون ترسناک ترین رمانمه.🪦
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
