fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
نگاهت که میکردم ایران را میدیدم، ویرانی ای که قرار نبود حالا حالاها در دلم بمیرد. سرزمین زخم خورده ای که حالا وطن من بود..
نگاهت که میکردم ایران را میدیدم، ویرانی ای که قرار نبود حالا حالاها در دلم بمیرد. سرزمین زخم خورده ای که حالا وطن من بود..

پسری که لیتل مردی با میل جنسی زیاد میشه🔞❌ 🏳‍🌈⃠م⃠س⃠ا⃠ف⃠ر ⃠پ⃠و⃠ل⃠ک⃠ی🏳‍🌈 #h‌o‌t‌💦 #s‌e‌x‌y‌🔞 #d‌a‌d‌y‌👨🏻‍🍼 #l‌i‌t‌t‌l‌e‌🍼 _ ببین اینجا چی داریم پسر! یه #بیبی بوی سیری ناپذیر. میگم اون #کی.ر کوچولوی لا پات زیادی شیطون نشده؟ میخوای #ببرمش تا دیگه شیطونی نکنه؟🤤 با این حرف رادان خواست عقب عقب بره که جلوش رو گرفت! _ دِ نشد، فرار کردن در مقابل من اصلا فکر خوبی نیست میشای من!😈 هربار که رادان اون و به اسم پتش صدا میکرد غرق لذت میشد. ناخداگاه زبونش و بیرون آورد #پارس ریزی کرد.🐶 https://t.me/+rKuDC3WgWag3OGJk https://t.me/+rKuDC3WgWag3OGJk لیتل های هورنی بمالن روی لینک🤤💦

پسره به نامزد صاحب کارش میگه که اون گیه، اون هم برای تلافی باهاش سک. س می کنه🔞❗️ #ℍ𝕠𝕥💦 #𝔾𝕒𝕪💑 #𝕃𝕠𝕧𝕖𝕝𝕪❤️‍🔥 #𝕊𝕖𝕩𝕪📛 _ خب بریم سراغ اولیش! من #گی‌ ام! سگگ کمربندش رو باز کرد و جلو اومد. _ خب، میدونی جالبیِ این قصه کجاس؟ من یه مردِ #همجنسگرام که به تو، آره به تو علاقه مندم! مسخره نیست؟ قهقهه ی مستانه ای سر داد و بیشتر بهم نزدیک شد. این بار با تن صدای بیشتری، جوری که انگار داره #عربده میزنه ادامه داد. _ ببین! این عاشق دل‌ خسته رو ببین که اومده با عشقش خلوت کنه. ترسناک خندید مثل یک خون‌ آشام به سمت #گردنم حمله ور شد.😰 با بوی #الکلِ دهنش هم حالت تهوع گرفته بودم هم سرگیجه‌ ام بیشتر شده بود.😓 دستش در حال پیشروی به #ممنوعه ترین نقطه ی بدنم بود که به شدت خودم رو تکون دادم تا از دستش خلاص بشم. وزنش رو کامل روی تنم انداخت و لب هاش محکم روی #لب هام کشیده شد و دستش رو وارد #شلوارم کرد. دستش رو به #عضوم رسوند و شروع به بالا پایین کردن دستش رو عضوم شد. 💦 https://t.me/+rKuDC3WgWag3OGJk https://t.me/+rKuDC3WgWag3OGJk لینکش امشب منقضی میشه، سریع بمال روش🤫

خواستن و نخواستن همانقدر برابر

#part27 به شکمش که اروم و عمیق بالا پایین میشد خیره شدم. _دریا. زبونشو کرد توی لپش و لباسش رو کشید بالا تر که تونستم نیم تنه سفید رنگش رو ببینم. لباس رو از تنش کند و انداختش روی زمین. برجستگی سینه هاش از زیر نیم تنش معلوم بودن و میتونستم خوب ببینمشون. ناخوداگاه چشمام خمار شده بود و ضربان قلبم رفته بود بالا. میدونستم وقتی مستیش بپره از این کارش پشیمون میشه و ممکنه حس بدی بهش دست بده اما نمیتونستم جلوش رو بگیرم. بی صبرانه منتظر این بودم که نیم تنش رو در بیاره تا بتونم ببینمش. با چشمای خمارش زل زده بود بهم و خیلی اروم نیم تنش رو میبرد بالا. بلاخره از تنش درش اورد و تونستم سینه های کوچیک و گردش رو ببینم. نفس عمیقی کشیدم. اومد سمتم و دستم رو گرفت و گذاشت روی سینش که حس کردم چیزی توی وجودم تکون خورد. حالا نفساش تند شده بود و میتونستم بالا پایین شدن سینه‌ش رو زیر دستم حس کنم. نوک پاهاش ایستاد و اومد بالا و دستشو دور گردنم حلقه کرد. سرش رو اورد جلو و اروم گفت؛ _دوست داری امتحانم کنی؟ گرمای نفساش به گردنم میخورد و حالم رو خراب تر میکرد. رفتم جلو و لبام رو روی لبای گرمش گذاشتم. لبش رو بوسیدم و شروع کردم به مالیدن جسم کروی نرم زیر دستم. نرم و لطیف بود و انگار زیر دستم اب میشد‌‌. لبم رو گاز گرفت و دستشو پشت کمرم کشید. صدای در زدن اومد و بعدش رستا گفت؛ _دریا؟ خوبی؟ درحالی که نفس نفس میزد ازم جدا شد و با صدایی گرفته و خش دار گفت؛ _اره خوبم. رستا_بیام تو؟ دریا_نه! نیا، دارم لباس عوض میکنم. در سکوت به دریا که به در نگاه میکرد خیره شدم. صدای بچه ها از توی پذیرایی میومد. اومد سمتم که گفتم؛ _الان وقتش نیست. میفهمن داریم چیکار میکنیم. دریا_خب بفهمن، برای کی مهمه؟ _من دوست ندارم. از اینکه مردم از روابطم خبر داشته باشن هیچ خوشم نمیومد. حتی دلم نمیخواست با دختر عموم رابطه داشته باشم. اما به هیچ عنوان نتونسته بودم جلوی خودم رو بگیرم. خیلی وقت بود که با کسی نبودم و همه وجودم نیاز رو فریاد میزد. دریا سرش رو انداخت پایین و گفت؛ _ولی پسرت اینو نمیگه. به جایی که نگاه میکرد خیره شدم. کمی شرمنده شدم. من داشتم چیکار میکردم؟ با کی؟ دختر عمو صادق! اگر میفهمید مطمئنا حتی دیگه نگامم نمیکرد. حتما از دستم خیلی ناراحت و عصبانی میشد. رفتم سمت در اتاق و بدون حرف ازش خارج شدم. با شنیدن صدای سرفه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو از زمین گرفتم. دایان داشت نگاهم میکرد. دایان_خوش گذشت؟ چیزی نگفتم و رفتم یه گوشه روی مبل نشستم. کاش به حرف دریا گوش نکرده بودم و نمیرفتم توی اتاق. رستا از اتاق اومد بیرون و گفت؛ _سامی باید یه خبریو بهت بدم. سیگاری روشن کردم تا کمی اروم بشم. هنوز هم بدنم داغ بود و قلبم تند تند میزد. تصویر بدن دریا یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیرفت. _چه خبری؟ رستا_داری پدر میشی. پوکر نگاهش کردم و گفتم؛ _اونطور که فکر میکنید نیست. دایان_یه نگاه به خشتکت بنداز بعد گناه خودتو بشور. با اخم نگاهش کردم. اونم داشت نگاهم میکرد. نمیدونم بهش چه ربطی داشت که دخالت میکرد. _تو چرا ناراحتی حالا؟ دایان_ناراحت؟ چرا باید ناراحت باشم؟ _نمیدونم، پس براچی جوش میزنی. دایان_جوش نزدم. دارم میگم ما بچه نیستیم که گولمون بزنی. _منم خوشم نمیاد توی چیزایی که بهتون مربوط نیست دخالت کنید. رستا_خب بابا. دو دقیقه با دریا گشتی عجوزه شدیا. دایان خندید و گفت؛ _دریا مثل یه ویروسه. تنش به تن هرکی بخوره الودش میکنه. رستا_دیگه اونطوریم نیست. دایان پوزخندی زد و چیزی نگفت. اصلا راحت نبودم به خاطر همین از روی مبل بلند شدم و رفتم توی اتاق. درو بستم و رفتم سمت بالکن. پک عمیقی به سیگارم زدم و خیره به درختی که ازش اب میچکید دودو فوت کردم بیرون. با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم. کمی با مامان حرف زدم و بعد از اتاق زدم بیرون. همه ساکت نشسته بودن یه گوشه و سرشون توی گوشیاشون بود. نیم نگاهی به دریا که کاملا اروم روی مبل نشسته بود انداختم. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد که نگاهم رو ازش گرفتم. از اونجایی که همه مبلا پر بودن رفتم و کنار دایان نشستم. مسیحا_نظرتون چیه بریم جنگل؟ _بارون گرفته. رستا_ولی خب فقط امشب اینجاییم. دایان پهن شد روی مبل که دستش خورد بهم. دایان_فردا بعد از ظهر راه میوفتیم، صبح میریم جنگل. تا ساعت ده شب وقتمون رو به حرف زدن گذروندیم. البته که دریا همش ساکت بود و هیچی نمیگفت. فکر کنم حالا که کمی هوشیار شده بود داشت متوجه اشتباهش میشد و ممکن بود پشیمون باشه. خداروشکر که رستا اومد در زد، مگه نه معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد. از رابطه با فامیل هیچ خوشم نمیومد، چون امکان فهمیدن بقیه بالا بود و اگه باهم کات میکردین تا همیشه مجبور بودی جلوی چشمات تحملش کنی.

مافیای قدرتمندی که عاشق روانشناسش میشه و میدزدتش💦🔞🔥 با ترس نگاهش می‌کنم که روی بدنم خیمه می‌زنه. -نترس #عروسک‌کوچولو. بهت صدمه نمی‌زنم. از ترس سکسکه می‌کنم که انگشتش رو روی صورتم میکشه. -مگه میشه به دختر #خوشگلی مثل تو صدمه بزنم؟ -لطفا بذار برم. با خنده روی لب‌هام #بوسه میزنه. -بری؟ تازه پیدات کردم. قراره مال من بشی. صاحب‌دار بشی.🕯⛓ https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk

Repost from N/a
با خیاط شخصیش تو اتاقش س*کس می‌کنه🤤🍑💦 پسرک خیاط متر رو دور گردنش انداخت و سایز رو یادداشت کرد. -بدن خوبیه! همون طور که درحال تحسین کردن بدن مرد بود،بقیه سایز ها رو نوشت و سمتش برگشت. مرد با پوزخند معروفش،دستشو پشت کمر پسرک گذاشت و جلو کشیدش. +خوشت اومده. خندید و عینکشو رو میز گذاشت. -شاید.. مرد دستشو پایین تر برد و باسن نرم و گرد پسرک رو فشرد. +تفاهم خوبیه.. بدن لاغرش رو،بلند کرد و روی میز کنار چرخ‌خیاطی دراز کرد و با باز کردن دکمه پیرهنش،روش خم شد. https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0 https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0

Repost from N/a
#گی‌دام #فم‌دام #تحقیری😨 ال_تم وارد #س_وراخ_تن_گی شد🙊 اه و #ناله‌ی من از لذت و #ناله‌ی دردناک حسان باهم مخلوط شد.😧 حسان اروم اروم رو #ال_تم می‌نشست و رفته رفته حجم بیشتری از #ال_تمو داخلش جا میداد،کامل که نشست، #ناله‌ی عمیقی از ته گلوم بیرون اومد.🥵 بلند شد و تا نصفی از #ال_تم از #سو_راخش بیرون کشیده شد و دوباره روش نشست.🫣 https://t.me/+qVDkAfoUViMyYTlk https://t.me/+qVDkAfoUViMyYTlk پارت کاملا واقعی😱❌

#گی‌دام #فم_دام #تحقیری #دارای‌محدودیت🔞 سنگ بزرگی که به #تخ‌مای رضا بسته و عقب کشید. _اگه تا اون دیوار تو دو دیقه رسیدی که هیچ اگه نرسیدی حجم سنگ دوبرار میشه. لرزی کرد،تکون نخورده بود هنوز که به این حد #درد داشت. نگاه ملتمسی به حسان انداخت ولی اون چند لگد به #س‌وراخش که #پلاگ بزرگی در اون بود زد و عقب کشید. _برو #توله ببینم چیکار میکنی با این #تخ‌مات🥚. سخت بود حرکت کردن و کشیدن اون سنگ با #ت‌خماش ولی شروع کرد و ناگهان پلاگ شروع به لرزیدن کرد و #پرو_ستاتش رو به بازی گرفت❌ https://t.me/+qVDkAfoUViMyYTlk https://t.me/+qVDkAfoUViMyYTlk

ناشناس و بکنید 700 تا دوتا پارت دیگه هم بزارم. @nashnaselahe

#part26 این رو گفت و کل محتویات لیوان رو سر کشید. دایان_یواش بابا. صورتش جمع شد و زد زیر سرفه. مسیحا_از حلقومت میکشمش بیرون. این رو گفت و دریایی رو که سرفه میکرد چسبوند به دیوار استخر. با اخم مسیحارو نگاه کردم و گفتم؛ _یکم اروم تر. دریا خندید و گفت؛ _عیب نداره، من نامیرام. مسیحا_خیلی رو مخمی امروزا. رستا_مسیحا بچه شدی؟ ولش کن. مسیحا_داریم شوخی میکنیم. مگه نه؟ دریا_حواست باشه یه وقت با شوخی نکنمت. دایان_میدونید شبیه چی اید؟ مسیحا_دوتا پورن استار. دایان_دقیقا، کاش میتونستم فیلمتون رو ببینم. رستا_نه بابا؟ مسیحا کشید عقب و گفت؛ _تا پاره نشدم این بحث رو تموم کنید. دریا با لبخند نگاهم کرد و یه چیپس از توی ظرف کنارم برداشت. ظرف رو‌ بردم نزدیکش تا راحت تر باشه و دیگه اینهمه دستش رو دراز نکنه. دایان_ما هم میخواستیم بخوریما. خندیدم و چیزی نگفتم. دریا سیگارم رو از لای دستم کشید و پکی بهش زد. همش نگران این بودم که نکنه حالش بد بشه. سیگار رو داد دستم و رفت زیر اب. فیلترش کمی خیس شده بود. دایان_این اخر حالش بد میشه، اگه ندیدی. چیزی نگفتم. دریا از استخر اومد بیرون و کنارمون نشست. از سر و صورت و موهاش اب چکه میکرد. نگاهم خورد به سینه هاش که نوکشون از زیر لباسش یکم مشخص بود و متوجه شدم که دایان هم دقیقا همونارو نگاه میکنه. اخمام کمی رفت توی هم و گفتم؛ _میخوای بری لباست رو عوض کنی؟ بهم نگاه کرد و گفت؛ _خودش خشک میشه. این رو گفت و سرش رو گذاشت روی پاهام و دراز کشید روی زمین. میتونستم لرزش ریز بدنش رو حس کنم. حالا دیگه هرچی که داشت از زیر لباس کاملا مشخص بود. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. کاش دایان اینجا نبود. دریا_به چی نگاه میکنی تو؟ دایان_من؟ دارم روح معنویت رو میبینم. دریا_روح معنویم روی ممه هامه؟ دایان_خیلی مشکل داری میتونی پاشی خودت رو جمع کنی. دراز کشیده جلومون با این وضع انتظار داره نگاه نکنیم. با اخم به دایان خیره شدم. دریا_تو باید جلو خودتو بگیری، من هرطور که دلم میخواد میخوابم. در ضمن چرا سامیار نگاه نمیکنه؟ دایان خندید و گفت؛ _اونم داشت نگاه میکردا. _لا الاه الا لله. دریا خندید و گفت؛ _دیگه فایده نداره، لو رفتی. _من فقط چشمم خورد. دریا_عیب نداره، یه نگاه حلاله. دایان_خار دارم من کلا. دریا خندید و چیزی نگفت. حالا پاهام به خاطر اینکه دریا خیس بود کمی مرطوب شده بود. دریا یهو از روی پام بلند شد و بدو بدو رفت توی خونه. با تعجب رفتنش رو نگاه کردم و گفتم؛ _چیشد؟ دایان_تگری زد. نوچی کردم و از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت خونه. صدای سرفه از توی دستشویی میومد. در زدم و گفتم؛ _دریا؟ خوبی؟ با صدای گرفته ای گفت؛ _نه. _چرا وقتی میدونی نمیتونی انقدر زیاد میخوری؟ دریا_نمیدونستم نمیتونم. صدای شیر اب اومد و در باز شد. نگاهم رو بهش دوختم. موهاش به شکل نامرتبی ریخته بود دورش و صورتش سفید بود. با چشمای خمار و بی فروغش داشت بهم نگاه میکرد. خواست بره سمت اتاقش که سرش گیج رفت. رفتم سمتش و گرفتمش. _خوبی؟ دریا_اره. بریم تا اتاقم، بعدش شرمو کم میکنم. _اونجا چرا؟ دریا_لباسام رو عوض کنم. سرم رو تکون دادم و کمکش کردم بره توی اتاقش. دم در ایستادم که گفت؛ _بیا تو. _چرا؟ دریا_نمیخورمت پسر. بیا گفتم. پشت سرش وارد اتاق شدم که درو بست و تکیه داد بهش. به فضای اطرافم خیره شدم، این اتاق از بقیه اتاق ها کوچیکتر بود و هیچ پنجره ای نداشت. دریا_چرا نگاه میکردی؟ _به چی؟ دریا_به من. حس بدی بهم دست داد. من اصلا منظوری نداشتم و تا نگاهم خورد رومو کردم اونور تا ناراحت نشه. حالا اومده بود پاچه منو میگرفت. پس دایان چی که کم مونده بود بخورتش؟ _گفتم که نگاهم خورد و اصلا منظور بدی نداشتم. خندید و گفت؛ _نظرت چی بود؟ با تعجب بهش خیره شدم. دریا_خوشت اومد؟ بدون حرف زل زدم بهش. قصد داشت به چی برسه؟ دریا_چقدر خجالتی ای تو. حرف بزن دیگه. _من.. سرشو بلند کرد و زل زد بهم. دستش رو کشید روی شکمش و لبه های لباسش رو زد بالا.

#part25 دریا بحث رو ادامه نداد و همه ساکت شدن. بعد از صبحونه رفتیم و توی الاچیقی که کنار استخر قرار داشت نشستیم. دریا کنارم نشست و بهم خیره شد‌. بهش نگاه کردم، موهاش رو بالای سرش بسته بود و یه تاپ کراپ سفید رنگ پوشیده بود. میتونستم جای سوختگی گوشه بازوش رو ببینم. _دستت چی شده؟ نگاهی به بازوش انداخت و گفت؛ _بچه بودم سوخت. _هنوز خوب نشده؟ دریا_باید پماد بزنم، که حوصلش رو ندارم. مسیحا_امیدوارم بقیه جاهات هم بسوزن. _چرا خب؟ مسیحا_چون حقشه. پوکر نگاهش کردم‌. _چقدر راحت همدیگه رو نفرین میکنید. دریا_به دعای سگ سیاه بارون نمیباره. مسیحا_دعا نکردم بارون بباره، دستور دادم اتیش بیاد. دایان وسط مسیحا و دریا نشست و گفت؛ _ببینید چه قلیونی درست کردم. مسیحا_داداش چرا با کون اومدی وسط دعوامون نشستی، مثلا داشتیم بحث میکردیم. دایان_کی گفته الان نمیتونید بحث کنید، هی به هم چیز پرت کنید و پشت کون من مخفی بشید. دریا_ماشالله انقدر بزرگه که میتونم کل خاندانمو توش جا بدم. دایان_خاندان تو خیلی کوچیکن. مثلا همین سامیار رو ببین، دو وجب بیشتر نیست. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _فقط سه سانت کوتاه ترم. دایان_ولی سی سانت کوچیکتری. رستا خندید و گفت؛ _تو اونو از کجا دیدی؟ با اخم رستارو نگاه کردم. _همینمون کم بود تو شروع ‌کنی. دایان_خودش مجبورم کرد دکتر بازی کنیم. دیشب خواستم بخوابم یهو با گریه گفت اقای دکتر یه امپول تقویتی بزن به دول من یکم رشد کنه. سرش توعه همش. با اینکه خندم گرفته بود کنترلش کردم‌. _مال خودت خیلی بزرگه مثلا؟ دایان_هرچی باشه اندازه مال تو کوچیک نیست. دریا قلیون رو از دایان گرفت و گفت؛ _کم حرف بزن. از هر ده کلمش نه تاش راجب اون هسته خرمای زشتشه. مسیحا_اینو بده من واسه سنت مناسب نیست. این رو گفت و شیلنگ قلیون رو برداشت. رستا_تو لازم نکرده بکشی، حالا میوفتی میمیری. مسیحا_نخیر چیزیم نمیشه. دایان قلیونو از کجا اوردی؟ مال کیه؟ دایان_نمیدونم تو انبار بود. مسیحا صورتش رو جمع کرد و گفت؛ _اه خاک تو سرت. شیلنگ رو داد به دریا و گفت؛ _برا خودت. دایان از وسط بچه ها بلند شد و اومد کنارم نشست. انگار متوجه شد دارم نگاهش میکنم چون سرش رو بلند کرد و‌ بهم خیره شد. نمیدونم چرا اما نگاهم رو ازش نگرفتم. همیشه از تماس چشمی طولانی متنفر بودم و حالا دوست نداشتم این ارتباط قطع بشه. نگاهش رو ازم گرفت و یکی از پفک هارو برداشت. ناهار رو توی همون الاچیق خوردیم. تا اونموقع زمین هم کاملا خشک شد و تونستیم بریم کنار استخر بشینیم‌. مسیحا و رستا رفتن توی اب و دریا از بینمون غیب شد. دایان کنارم نشست و سیگاری روشن کرد. با چشم دنبال دریا میگشتم اما پیداش نمیکردم. نمیدونم چرا اما کنجکاو شده بودم بدونم کجا رفته. دایان_دنبال چی میگردی؟ _دریا. دایان_اون پشت داشت گل میکشید. نمیدونم چرا اما اصلا حس خوبی بهم دست نداد، هیچ دوست نداشتم اطرافیانم از مواد مخدر استفاده کنن. حدود چند دقیقه بعد دریا اومد سمتمون. بهش خیره شدم، موهاش رو بالای سرش بسته بود و چندتا دونه از تار موهاش از کش افتاده بودن بیرون و توی صورتش بودن. خیلی اروم راه میرفت و با اینکه لبخند کوچیکی گوشه لبش بود رنگش پریده بود. از کنار من رد شد و رفت توی اب. انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد چون برگشت و بهم خیره شد. چشم ازش برداشتم و به دایان گفتم؛ _میشه یه سیگار به من بدی. یه نخ گرفت جلوم و با فندک برام روشنش کرد. دریا اومد لبه استخر و گفت؛ _هی تو. برگشتم سمتش، داشت دایان رو نگاه میکرد. چشماش خمار بودن و میتونستم ببینم که موهای نازک و بور بدنش سیخ شدن. دایان_بگو. دریا_مشروبی، عرقی چیزی داری؟ دایان_دارم. دریا_برو بیار. دایان_چی بهم میرسه؟ اخمای دریا رفت توی هم و گفت؛ _انقدر منفعت طلب نباش بگو چشم برو کوفتاتو بردار بیار بخوریم. دایان_چقدر شما خسیسید، اه. این رو گفت و بلند شد رفت سمت خونه. به دریا نگاه کردم و گفتم؛ _حالت بد نشه. دریا_کی حالم بد شده که این دومین بارم باشه؟ _نمیدونم، گفتم شاید گل و مشروب باهم نسازن. زد زیر خنده و گفت؛ _اتفاقا ترکیبشون خیلی چیز هاتیه. ترای ایت. چیزی نگفتم. با خودم عهد کرده بودم که هیچوقت لب به مواد مخدر نزنم. از اونایی هم که مواد میکشیدن زیاد خوشم نمیومد. البته نه اینکه بدم بیاد نه، فقط حس خوبی بهشون نداشتم. دایان با یه لیوان توی دستش از خونه خارج شد. مسیحا_اون‌ چیه دستت؟ دایان_ودکا. مسیحا_پس ما ادم نبودیم؟ دایان_میخوامش واسه شب. مسیحا_اینو بده من. دریا_برو بابا مال منه. مسیحا_دایان دادی به این ندادیا. لیوان رو داد دست دریا و گفت؛ _شرمنده من نمیخوام با این دختره در بیوفتم. مسیحا_اوکی دیگه، دارم برات. به دریا خیره شدم، داشت محتویات لیوان رو نگاه میکرد. دایان_این یکم زیاده، نصفشو بده مسیح. دریا_بشین تا بهش بدم.

Repost from N/a
لیتلگرل کیوتی که جاش رو خیس کرده و ددیش اسپنکش میکنه و... 😢🔥 #ددی دیشب یادش رفت #پوشکم کنه ووقتی صبح بلند شدم زیرم #خیس شده بود و بوس بد میداد و وقتی ددی از #خواب بیدار شد #عصبی سرم #داد کشید و... با داد گفت: ای #پدرسگ برای چی #بیدارم نکردی؟! 🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

Repost from N/a
لیتلگرلش توی ماشین اونقدر خودش رو میماله تا راست میکنه 🔥💦💦♨️ دستم اروم پیشروی کرد و #بین پاشون رفت واقعا #مست شده بودم 🔞🔥 اروم اروم بین پاشون دست کشیدم... ددی با عصبانیت منو از خیال بیرون اورد و دستمو بشدت به عقب پرت کرد 🍆 مهراد: بس کن کوچولوی هورنی من👅💦 دستمو دوباره روش گذاشتم اومدم حرکتش بدم که دستش رو محکم روی دستم گذاشت و فشار داد مهراد: باشه پس خودت خواستی... https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk لینک تا دو ساعت دیگه باطله🙊🤤

#اگه_عاشق_رمان_گی_هستی_جوین_شو❗️ #پارت_امشب_چنلشه🙈♨️ با #گیجی و #منگی به اطراف خیره شدم، این اتاق اصلا برام آشنا نیست من کجام؟! با #ترس به سمت در اتاق رفتم که در #باز شد و قامت #ترسناکش توی در قرار گرفت♨️🐾 با #پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:« - کجا #سگ #کوچولو؟! 🐕‍🦺🔞هنوز که #سرویــ🔞س ندادی! با چشمای اشکی بهش نگاه کردم ولی قبل از زدن حرفی من رو روی تخت انداخت و کل آل*تشو... 😮❌... ____ پسری که توسط #پدرش برای یک #شراکت #معامله میشه و #زیر*خواب #پسر ارشد خانواده ای #مغرور میشه! 🥺🏳‍🌈⛓ https://t.me/+YSmAaifA0oJiNWY0 https://t.me/+YSmAaifA0oJiNWY0

photo content
+1

همه چیز از پایان تو شروع شد؛ انگاه که برای اخرین بار به رویم لبخند زدی، هنگامی که تن به رنگ برفت را برای اخرین بار دیدم. مرگ حالا از ان پایان دل انگیز با من است و من مرده ای که هر لحظه بیشتر تورا میپرستد. به امید اینکه تو پایان این اغاز باشی.

همه‌چیز از پایان تو شروع شد..

#گـــــــی 🏳‍🌈 #دارک 🚬⛓ #مستر_اسلیو_بوی #پسره_زیر_اربابش_جر_می_خوره 👀💉 #انگشت دومش رو بدون #ملایمت وارد #کو*نم کرد که از درد #آخ بلندی گفتم 🥺🐾 #پوزخندی زد و با #شلاق ضربه ی بعدی رو وری #بی*ضه هام زد.🔞♨️ با لحن ترسناکی گفت:« - نظرت چیه #کرم لای #پاتو ببرم؟! 🔪 به خودم #لرزیدم و چیزی نگفتم. به سمت #چاقوی روی میز رفت و بعد از برداشتنش به سمتم اومد و یکی از دست هاشو روی #شکمم گذاشت. 🤭🚫 چاقو رو روی آل*تم کشید که نفسم بند اومد. تک خنده ای کرد و دوباره کارش رو انجام داد. با تکونی که خوردم چاقو زخم عمیقی روی آلتم ایجاد کرد که ارباب شوکه بهم خیره شد. چشمام داشت سیاهی می رفت که ارباب سریع... ~ پارت واقعیه چنله اصکی نرو👀🔞 زود جوین شو تا لینکو باطل نکردم! 🐾🖤 https://t.me/+YSmAaifA0oJiNWY0 https://t.me/+YSmAaifA0oJiNWY0

شب عروسی پسرخالش بهش تجاوز میکنه 😱🔞💦 تو اگه دوسش داشتی بهش ابراز وجود میکردی‼️‼️ مراقبش میبودی ! بهش پناه میدادی ! ولی چیکاااار کردی ؟ به نیم وجب بچه تجاوز کردی .🤬‼️💢 اینجوری عاشقی میکنن ؟ تو روانی‌ای ثامر میفهمی؟ روااااانی ! جات پشت میله‌های زندانه ...🔥 ثامر هیچ چیز نمیفهمید فقط خوشحال بود که پسر مورد علاقش حالا کاملا مال خودش شده و دیگه قرار نیست کسی نزدیکش بشه ....😳‼️ 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk https://t.me/+KPms8kiiT_dkNDVk