fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 838
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
حداقلش اینکه میدونی من رو داری و بعد از مرگ جسدت روی زمین نمیمونه.

+1
Bade_To_(Ft_Koorosh)_.mp33.90 MB

photo content

جنگ خوب نیست، رهایت میکنم پس.

Repost from N/a
اینجا پاتوق LGBTQ هاست ✨ پر از رمانای 🔞 و خفن همزمان چندتا رمان و داستان و بخون و لذت ببر🌱✨ https://t.me/confusedblue https://t.me/confusedblue جوین شو و پارت جدید و بخون تا از دستت نرفته✨🩷

فصل دوم رمان مسلخ.

,

#part181 چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیدم و با اخم نگاهش کردم. _تبریک میگم تو یه احمقی. چه ربطی داره، مگه مجبورم به خاطر اون یه نفر با هیچکس نباشم؟ اراز_از اون نظر که نگاه کنیم حق باتوعه، ولی اگر شکمت کبوده یعنی کسی توی زندگیته. و اگر کسی توی زندگیت هست چطور میتونی با من یا دیانا لاس بزنی و حتی بخوای لباستو توی مهمونی جلوی همه بکشی بالا؟ حالا دیگه واقعا داشت عصبیم میکرد. درست بود که حرفاش از نظر خودش و با اون دید منطقی به نظر میرسید، اما اگر شرایط من رو میدونست بازهم همون فکرو میکرد؟ اصلا چطور به خودش اجازه میداد با وجود اینکه هیچی نمیدونست قضاوتم کنه؟ سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم به همین دلیل با صدایی اروم گفتم؛ _کی گفته پوست فقط با مک زدن کبود میشه؟ درحالی که نوشابش رو میخورد نگاهم کرد. حالا دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم تا مبادا همه چیز رو لو بدم اما همچنان با اخمی غلیظ زل زده بودم بهش. حالت نگاهش تغییر کرد و لیوانش رو روی میز گذاشت. اراز_دیگه چی میتونه باشه؟ _شوخی میکنی؟ کبودی دستم و شونه‌هام رو ندیدی یا خودت رو میزنی به اون راه؟ چشماش رو تنگ کرد و به دستم خیره شد. حالا میتونستم بالا و پایین شدن گلوش بر اثر قورت دادن اب دهنش رو ببینم. احساس بدی نداشتم، من هیچوقت از اینکه کتک میخوردم خجالت نمیکشیدم. چرا چون زندگی کردن با یه ادم روانی همین نتایج رو هم به بار میورد و اصلا مگر ربطی به من داشت و تقصیر من بود‌؟ جدای از اون هیچوقت برام مهم نبود بقیه بفهمن چی توی زندگیم میگذره و چه شرایطی دارم. حالا فقط برای اینکه به خاطر چرت و پرتایی که از سر خوشی و تحت تاثیر جو قرار گرفتن گفته بودم انگ بهم عقده‌ای بودن نچسبونن داشتم همه‌چیز رو پنهان میکردم. که البته واقعا عقده‌ای بودم، اما دلم نمیخواست کسی این رو متوجه بشه. اراز_نمیخوام دخالت کنم یا حالا هرچی، اما اینا به اون شبی که رفته بودی بیمارستان ربط داره؟ با شنیدن این حرفش ابروهام بالا پرید. اب دهنم رو قورت دادم و اروم گفتم؛ _چی؟ کی این رو گفته؟ نمیدونم چرا اما برای یه لحظه فکر کردم که اهورا ممکنه بهش گفته باشه، اخه این هم جز رازهای همون شب بود. اما اونکه خبر نداشت. اراز_توی دفترچت دیدم. کسی اذیتت میکنه؟ به چشماش زل زدم. رنگ نگاهش با همیشه فرق داشت. شاید برای چند لحظه اون ادم خراب و سبک بنظر نمیرسیدم. فقط از اینکه کسی بهم احساس ترحم داشته باشه خوشم نمیومد. قطعا فهمیده اونشب چه بلایی سرم اومده. نگاهم رو ازش گرفتم و به ساندویچم دوختم. بدون اینکه ری اکشنی نشون بدم گفتم؛ _زود ساندویچتو بخور طرحو کامل کنیم، چون باید برم خونه. چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و سرش رو تکون داد. بلاخره بعد از غذا دراز کشیدم روی مبل که کنارم نشست. نگاهی به تیشرتم انداختم که دیدم استینش رنگی شده. _فاک. و توی دلم ادامه دادم که این تنها تیشرت درست حسابی ایه که دارم. نگاهی به استینم کرد که گفتم؛ _رنگش میره؟ درحالی که ظرف کوچیک روی میز رو پر از رنگ میکرد با بیخیالی گفت؛ _نه. نگاه بدی بهش انداختم و نشستم سر جام. درحالی که دستم رو به لبه‌های تیشرتم میرسوندم گفتم؛ _اگر فکر نمیکنی میخوام باهات بخوابم درش بیارم تا رنگی نشه. چیزی نگفت و لبخندی زد که از تنم خارجش کردم و دراز کشیدم روی مبل. احساس عجیبی گرفتم و بدنم گرم شد. شاید دلیلش این بود که قرار بود نگاهم کنه؟ بدون اینکه توجهی بهم داشته باشه سوزن رو توی رنگ کرد و کمی بهم نزدیک شد. نفس عمیقی کشیدم و به چشماش خیره شدم. برای یه لحظه نگاهش روم چرخید، اما قبل از اینکه بخواد متوجه چیزی بشه دستگاهش رو روشن کرد و روی دستم قفل شد. مثلا داشت تلاش میکرد بگه من چشمم پره و اصلا اینکه جلوم با سوتین نشستی برام مهم نیست؟ حالا داشتم پشیمون میشدم از اینکه اینکارو کردم، البته من فقط میخواستم تنها تیشرتم رو نجات بدم. مگر غیر از این بود که هرکی میخواست تتو بزنه لباسش رو درمیورد؟ سرش رو کج کرد و از دستم فاصله گرفت. حالا میتونستم نگاه خیرش رو حس کنم. چشماش روی شکمم چرخید و وقتی بالاتر رسید لبخندی زد. لبخندش کم کم به یه خنده دندون نما تبدیل شد و سرش رو انداخت پایین. کم کم دیگه داشت عصبانیم میکرد. _اگه چیز خنده داری هست بگو ماهم بخندیم. اراز_یه لحظه یاد ندا یاسی که توی سوتینش جوراب میزاشت افتادم. با اینکه خودمم خندم گرفته بود اما خیلی جدی گفتم؛‌ _خب چه ربطی داره؟ اراز_گفتم شاید توهم از اون کارا کردی، قبلا کوچیک تر به نظر میرسیدن. نگاه خیرش حالا روم بالا پایین میشد و بدنم رو داغ تر میکرد. این حرفش به این معنی بود که بهم دقت کرده بود؟ یا شاید هم به این خاطر بود که همیشه لباسای گشاد ابوهادی رو میپوشیدم؟ کمی جابه جا شدم و دستام رو دو طرفم روی مبل گذاشتم. _میتونی دست بزنی ببینی جورابه یا واقعیه.

.

احتمالا اینجا قراره چیزی که میخوای رو بهت بده :) اینجا یه خونه امن واسه لزبین هاست🏳‍🌈✨ جایی که همه‌چی ازشون گذاشته میشه 😈🫦 .࣭𓆩 ݁ ʚɞ ݁ 𓆪‌ https://t.me/my_heavenly_place .࣭𓆩 ݁ ʚɞ ݁ 𓆪‌ https://t.me/my_heavenly_place .࣭𓆩 ݁ ʚɞ ݁ 𓆪‌ https://t.me/my_heavenly_place

#part180 شونم رو انداختم بالا و چیزی نگفتم. به طرح روی دستم خیره شدم و به فکر فرو رفتم. نمیدونم چرا اما این حس عجیب و غریبم لحظه به لحظه بهش بیشتر میشد. تا حالا هیچوقت همچین کسی توی زندگیم نبود. کاملا مثل شخصی بود که همیشه توی رویاهام تصورش میکردم و برنامه فرار باهاش میچیدم. از 13 سالگی که چشمم به زندگی باز تر شد و فهمیدم اون خونه چقدر خطرناکه و بهم اسیب میزنه تا به الان هرشب توی ذهنم برنامه فرار میچیدم. اما اونقدری عزت نفس نداشتم که بخوام تنهایی اینکارو کنم، همیشه دلم میخواست کسی کنارم باشه. یه ادم قوی، کسی که توی بدترین شرایطم بتونم بهش تکیه کنم. کسی که باعث بشه از رفتن و دل کندن از تموم دردایی که به پاهام زنجیر شدن نترسم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو بهش دوختم. وقتی نگاهش میکردم متوجه میشدم که چقدر تموم عمرم رو تنها بودم. کسی نبود که از لحظه به لحظه کنارش بودن لذت ببرم. اما حالا، مگر غیر از این بود که پر از حس خوب بودم و از چیزی نمیترسیدم؟ به دستاش خیره شدم، خیلی اروم ساندویچ‌هارو پر از کالباس و گوجه و خیارشور میکرد. حرکت نرم و ظریف انگشت‌های کشیده‌ش روی مواد غذایی باعث میشد بدنم مور مور بشه و اون نوازش لطیف رو روی پوستم تصور کنم. میتونست توی همین لحظه بار‌ها فاصله بین چشم‌ها تا لبام رو طی کنه.. اما ترجیح میداد با نون باگت و خیارشور و سس ور بره. هرچقدر هم که زیبا بود، عقل درست حسابی نداشت. خیلی راحت میتونست من رو داشته باشه و نمیخواست. مثل همه.. بلاخره از اشپزخونه خارج شد و سینی حاوی ساندویچ و نوشابه قوطی رو گذاشت روی میز. یه خصوصیت راجبش بود که خیلی احساساتم رو انگولک میکرد. اینکه سفید و ظریف بود، کل اجزای صورتش لطیف بودن. لب‌هاش، چشماش، ابرو و بینیش و در کنار اون‌ها همیشه طوری بود که انگار کاملا سفته. اینکه درکنار اون بازوها و احتمالا سیکس پکی که داشت و اون چهره جدیش واقعا ظریف و شکننده بنظر میرسید. احساسات ضد و نقیضم بهش رو کنار زدم و ساندویچم رو برداشتم. بدون اینکه بپرسم جرعت یا حقیقت گفتم؛ _تاحالا توی روابطت مفعول بودی؟ لباش رو به نشونه نمیدونم برد بالا و سرش رو کج کرد. کمی نوشابه خورد. اراز_شاید. حرفش کمی باعث حسودیم شد، از سمتی هم باعث شد ناخوداگاه نگاهم خمار بشه و بره سمت پاهاش. دوست داشتم توی اون لحظه تصورش کنم. _هنوزم نفهمیدم چرا فکر میکنی من دنبال توجه مردمم و با کل شهر خوابیدم. نفس عمیقی کشید و گازی از ساندویچش زد و سس مایونزی که به لب‌هاش مالیده شده بود رو با انگشت پاک کرد. نگاهش رو به یخ‌های توی لیوان شیشه‌ای دوخت. اراز_گفتم که، بیخیال. زود ساندویچت رو بخور میخوام تتوتو کامل کنم. ساعت داره 9 میشه. با لحنی بیخیال گفتم؛ _خب بشه. و این به این معنی بود که طرز فکرش نسبت به من حتی از دیر رسیدن به خونه و کتک خوردن از ابوهادی هم مهم‌تر بود. همیشه برای نگرانی راجب مرگ، تجاوز و کتک وقت داشتم اما ایا اراز دوباره توی زندگیم تکرار میشد؟ ایا هیچوقت فرصتش میشد که بفهمم اونم مثل من ازم خوشش میاد؟ ایا میشد روزی باهاش فرار کرد‌؟ همه اینا خواب بود، به شیرینی و دروغی همون خیالاتی که شب تا صبح برای فرار از فکر جنا و زندگی نکبتیم توی رخت خواب سراغم میومدن. من تا ابد به اون خونه، به تک تک دیوار‌های توخالیش که هزاران موجود مرده و زنده توش نفس میکشیدن بسته شده بودم. به اون انباری که دیواراش رنگ و بوی ازادی میداد، اما انقدر تاریک بود که تک تک امید‌هام رو بکشه. مثل اون اتاق، متر به متر اون فرش قرمز و گل‌هاشو من با اشکام اب داده بودم. متوجه شدم که هردومون برای مدت طولانی به هم زل زدیم. دستش رو اروم اورد جلو و روی تیشرتم گذاشت که برای یه لحظه برق عجیبی از وجودم گذشت. اب دهنم رو قورت دادم و به دستش که روی شکمم قرار داشت خیره شدم. لبه‌های تیشرتم رو گرفت و درحالی که توی دستش میفشرد و مچالش میکرد زدش بالا که کبودی های کمرنگ روی پوستم نمایان شد. اراز_کسی که باهاش رابطه داشتی همونیه که اینکارو کرده؟ تمام بدنم گر گرفت، اما اینبار از حس بدی که وجودم رو احاطه میکرد. اب دهنم رو قورت دادم و با صدایی گرفته خیلی قاطع گفتم؛‌ _نه.

Pov: تو عشق زندگیت رو پیدا کردی، اما حالا حالاها به کارما بدهکاری.

روزی میفهمی هیچکس جز خودت نباید برات اهمیت داشته باشه که تموم ادما با بی توجهیاشون کشتنت.

Lana Del Rey - Fishtail.mp33.74 MB

photo content
+1

حداقلش اینکه متوجه شدم خدا به اندازه من نویسنده رمانتیکی نیست.

#part179 نگاه چپی بهش انداختم. داشت به من میگفت گشاد؟ حداقل به اندازه دهنش نبودم که هرموقع بازش کرده بود ریده بود توی حس و حالمون. _یه نفر. اراز_از لحاظ توی رابطه بودن نگفتم. _اگر منظورت اون بود میگفتم هیچکس. دستگاهش رو روشن کرد و سرش رو تکون داد. اراز_مجازاتیم برای اونایی که دروغ میگن میتونیم در نظر بگیریم؟ خواستم چیزی بگم که سوزن رو روی پوستم فشرد. چشمام رو بستم و دندونام رو به هم فشردم. افرین غزل، یه کاری کردی همه فکر میکنن سوراخ فوری‌ای. همینطوری ادامه بدی تا دوروز دیگه تبعیدت میکنن تگزاس. البته اگر واقعا این اتفاق میوفتاد حتما همه‌کاری برای رسیدن بهش انجام میدادم. اما خب نهایتا من رو برای مرزبانی میفرستادن کابلی یونانی جایی. _چرا فکر کردی دروغ میگم؟ شونش رو انداخت بالا و اروم گفت؛ _شواهد و مدارک. _مثلا چی؟ دست از کشیدن طرح برداشت و دستگاه رو خاموش کرد و گذاشت یه گوشه. یه پد از توی پاکت در اورد و گذاشت جلوم. اراز_ولش کن. این رو گفت و از روی زمین بلند شد و رفت سمت اشپزخونه. هنوز برام عجیب بود. حدس میزدم اهورا یه چیزایی بهش گفته باشه اما کاملا مطمئن نبودم. از سمتی مگر به من قول نداده بود که با هیچکس راجب اون موضوع صحبت نمیکنه؟ من کاملا به اون حرفش اعتماد کرده بودم. اما هرکسی متوجه این رفتار عجیب اراز نمیشد واقعا احمق بود. قطعا همه چیز رو میدونست. رنگ های روی دستم رو پاک کردم و به طرح نصفه و نیمه خیره شدم. دوست نداشتم توشو برام رنگ بزنه، از طرح‌های پررنگ متنفر بودم. از سمتی هم یه چیزی نیاز داشتم که بتونم با چسب زخمی کرم پودری چیزی قایمش کنم. ابوهادی اگر میدیدش قطعا تیکه تیکم میکرد. اصلا من چرا خر شدم و قبول کردم؟ احتمالا به خاطر اون ترامادولی بود که صبح از حور کش رفته بودم. هرچند که وقتی میخواستم از خونه بزنم بیرون اثرش تقریبا از بین رفته بود، اما هنوز هم بیخیال و سرخوش به نظر میرسیدم. شاید به همین دلیل بود که وقتی دیدمش به خاطر حرفای دیشبش با خاک یکسانش نکردم. اراز_ساندویچ کالباس میخوری؟ به مبل تکیه دادم و درحالی که چشمام رو میبستم گفتم؛ _من گیاه‌خوارم. اراز_دیشب تو و اهورا نبودین که همه جوجه‌هارو خوردین؟ چشمام رو باز کردم و لبخندی زدم. حالا پوستش زیر اون لامپ نارنجی رنگ توی اشپزخونه برق میزد. کاش اهورا هم اینجا بود، اون همیشه چیزهای خوبی با خودش داشت. مواد مخدر، الکل. نیاز داشتم این تصویر وقتی مستم جلوم باشه. _من فقط گوشت اهو و خرچنگ و خوک نمیخورم. بقیشون اوکین. اراز_بقیه جز حبوبات حساب میشن؟

photo content
+1