𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 832
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-4430 روز
آرشیو پست ها
2 832
#part302
از روی تخت بلند شدم و پستونکشو پیدا کردم و گذاشتم دهنش که به طرز عجیبی اروم گرفت.
به چشمای بدون اشک و صورت سرخ شدش خیره شدم.
دایان اومد سمتم و از دستم گرفتش که رفتم سمت رستا.
مسیحا چند تا ضربه اروم به صورتش زد که چشماش رو باز کرد.
حالا چشماش سرخ شده بود و بی حال و خمار با گیجی مارو نگاه میکرد.
مسیحا_خوبی؟
چیشد؟
رستا_خوبم.
فقط فشارم افتاد.
_اون حرفا چی بود زدی؟
با گیجی نگاهم کرد و به زور سر جاش نشست.
حالا چشماش کمی خیس بود و گیج و منگ بنظر میرسید.
از اون گذشته هنوز حالتهای مستیش همراهش بود.
رستا_چی گفتم مگه!؟
این رو با صدایی گرفته و خش دار و لحنی کش دار گفت.
دایان_راجب گندم حرف زدی.
اینکه ایندش سخته و چمیدونم جنا.
ابروهاش پرید بالا و سرشو تکون داد.
انگار که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده.
انگار که از این موضوع خبر داشت.
هنوز هم استرس حرفاش توی وجودم بود و زیر دلم از نگرانی قنج میرفت.
دوست نداشتم این حرفارو از کسی که اکثر حرفاش درمورد اینده راست در اومده بود بشنوم.
نیاز داشتم بگه چیزی نیست فقط زیادی مست بودم و داشتم چرت و پرت میگفتم.
حرفاش شوک بزرگی بهم وارد کرده بود..
مسیحا کمکش کرد که روی تخت بشینه و رفت تا براش اب قند بیاره.
دایان موفق شد گندم رو بخوابونه و بزارتش رو تخت.
حالا رستا بدون حرف و با یه اخم ریز گندم رو نگاه میکرد.
_رستا؟
نگاهم کرد که گفتم؛
_منظورت از حرفات چی بود؟
شونشو انداخت بالا که اخم کردم و گفتم؛
_بگو!
رستا_اونا حرفای من نبودن، از کجا بدونم منظورش چی بود.
با تعجب نگاهش کردم.
گاهی وقتا فکر میکردم رستا دیوونه شده.
البته اگه منم اینهمه اتفاق برام میوفتاد حال بهتری نداشتم.
_متوجه نمیشم..
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_چیز مهمی نیست.
فقط باید حواست به گندم باشه چون ممکنه جذب چیزای غیر طبیعی بشه و خودشو گیر بندازه.
باید تا میتونی از این چیزا دور نگهش داری.
نفس عمیقی کشیدم و به گندم خیره شدم.
اگه به من میرفت مطمئنا هیچوقت فکر این چیزا به سرش نمیزد.
احتمالا اخلاقاش بیشتر از من، به ماریا رفته بود و این واقعا من رو میترسوند.
رستا_نگران نباش.
فقط یه پیشگویی و خبر از اینده بود.
چیز جدی ای نیست.
اگه جلوشو بگیری هیچ اتفاقی نمیوفته.
سرمو تکون دادم و از روی تخت بلند شدم.
دایان بدون حرف کنار تخت ایستاده بود و ناخناشو میجوید.
مسیحا با یه لیوان اب قند وارد اتاق شد و دادش دست رستا.
حالش که بهتر شد دستشو گرفت و کمکش کرد از روی تخت بلند شه.
نیم نگاهی به دایان که اخماش توی هم بود انداخت و گفت؛
_بد موقع مزاحم شدیما.
دایان_برو بچه، برو حرف نزن.
پوفی کشیدم و پاکت سیگارم رو برداشتم و رفتم سمت بالکن.
درشو باز کردم و به محض خارج شدنم ازش نفس عمیقی کشیدم.
از اینجا میتونستم خونه های ویلایی کنار باغ رو ببینم.
چراغ همشون خاموش بود و صدای جیرجیرک و سگا سکوت اطراف رو میشکست.
باد خیلی سردی میومد و باعث میشد به خودم بلرزم.
درو پشت سرم بستم تا اتاق سرد نشه.
سیگاری اتیش زدم و کامی ازش گرفتم.
چون دودشو زیاد نگه داشتم زبونم و گلوم شروع کردن به سوختن.
دودشو فوت کردم بیرون و به این فکر کردم که اگه هیچوقت با دایان و ماریا اشنا نشده بودم الان زندگیم چطور بود.
لامپ اتاق خاموش شد و صدای باز شدن در و بعد قدمای کسی رو شنیدم.
دایان_توی این سرما اینطوری ایستادی اینجا؟
چیزی نگفتم و به فندک زرد رنگم خیره شدم.
دایان_پسر خوب، نترس.
پوزخندی زدم و اب دهنم رو قورت دادم.
دایان_اگه خدایی نکرده تو مردی، گندم یه پدر دیگه داره که مثل شیر بالا سرشه.
بهش خیره شدم و زدم زیر خنده.
دایان_به چی میخندی؟
_یه شیر شق کرده.
دایان_دخترت خوابید ولی پسرت هنوز بیداره.
خندیدم و به چهرش خیره شدم.
موهاش ریخته بود توی صورتش و پتوی نازکی دورش بود.
حالا با دیدن لبخندش ارامش میگرفتم و کمی از نگرانیم کم میشد.
دایان_اگه خواست کاری کنه یه دست کتک میخوره میشینه سر جاش.
_تو میخوای دختر منو بزنی؟
دایان_پدرشم میزنم.
سرمو کج کردم و موهاشو از توی صورتش زدم کنار.
دایان_من بازم بچه میخوام.
یه پسر که شبیه تو باشه..
لبخندی روی لبم نشست و اروم کنار گوشش گفتم؛
_میتونیم بسازیم.
کامی از سیگارم گرفتم و دودو دادم بیرون که کشیدش توی دهنش.
خیلی سریع چسبوندم به خودش که سیگار از دستم افتاد.
دایان_فقط مال خودمی پسر خوب.
_فقط برای پسر بد.
یقشو گرفتم و اروم کشیدمش سمت خودم و لبامو روی لباش گذاشتم.
مثل همیشه؛
همون طعم گرم.
همون بوی خنک.
تو که باشی پیش من خنده به دردا میزنم
حتی اون لحظه که از شکنجه ها جون میکَنم
تو دلیلِ سبزِ ریشه امی تو خاک این کویر
چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟
که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد
اگه فردایی باشه من با تو می سازم
برد من وقتیه که به تو می بازم
توی این روزای شوم، شده کل آرزوم
روز آزادی بیاد حبس بشم تو بغلت
بین دستات برسم به اوج پروازم
پایان.
2 832
#part301
چیزی نگفتم و دستمو توی موهاش فرو کردم.
نرم و کمی گرم بودن و انگشتام لای تاب هاش گم میشد.
نفسمو دادم بیرون که صداش ضمیمه لبخندی که زدم شد.
لبخند کوچیکی گوشه لباش بود و حالا چهرش مثل اولین باری شده بود که همدیگه رو دیدیم.
اونشب توی پارک با همین لبخند نگاهم میکرد.
خوب نگاهشو به یاد داشتم، نگاهی که برام حکم مرگ رو داشت و اعصابمو خط خطی میکرد.
اما حالا چقدر محتاج لبخند و چشمای خیرهش بودم.
با صدایی گرفته گفتم؛
_اونشب توی ویلا، از همون شب دیگه نتونستم بهت فکر نکنم.
خندید و گفت؛
_میدونم چرا.
_چرا!؟
حالا منتظر یه دلیل غیر قابل تصور بودم.
یه دلیل جدید که به فکر خودمم نرسیده بود.
دایان_چون سایزشو دیدی.
لبخندم پررنگ تر شد و چشمام رو ریز کردم.
_اره، میتونه واسه اونم باشه.
گوشه لبش و کنار لپش به خاطر لبخند کجی که به چهره داشت چین خورده بود و چشماش حالت شیطنت انگیزی داشتن.
دایان_دل اونم برات تنگ شده.
حس عجیبم رو زدم کنار و دراز کشیدم.
_دخترم و چیکار کنم؟
دایان_اونو میدیم دست دریا.
خندیدم و ناخوداگاه گفتم؛
_من به دریا اعتماد ندارم.
دایان_حقیقتا منم.
خودمو کشیدم سمتش و دستامو گذاشتم دو طرف سرش و اروم گونشو بوسیدم.
حالا از این زاویه، وقتی زیرم خوابیده بود خیلی جذاب بنظر میرسید.
لبامو روی لبای گرمش کشیدم و بوسیدمشون که دستش رو گذاشت پشت کمرم و درحالی که لبامو میبوسید کمرمو نوازش کرد.
دستم رو روی گردن داغش گذاشتم و فشارش دادم.
ازش جدا شدم و اروم کنار گوشش گفتم؛
_خیلی میخوامت پسر بد.
درحالی که نفس نفس میزد با چشمای خمار نگاهم کرد و گفت؛
_منم میخوامت پسر خوب.
خواستم دوباره برم جلو که از بیرون صدا اومد.
انگار در یکی از اتاقا خیلی سریع باز شد و بعد پشتوانه اون صدای مسیحا که رستارو صدا میکرد شنیدم.
انگار داشتن میومدن سمت اتاق ما چون میتونستم صدای پاشونو بشنوم.
خودمو کشیدم عقب اما دیگه دیر شده بود چون در خیلی محکم و سریع باز شد و همون لحظه صدای جیغ و گریه گندم بلند شد.
خیلی سریع نشستم سر جام و گندم رو بلند کردم.
دایان_چیشده نصف شبی؟
لحنش شاکیانه بود.
به مسیحا و رستا خیره شدم.
مسیحا متعجب و هول شده بنظر میرسید و انگار گیج بود.
رستا با چشمایی قرمز درحالی که پلکاش به طرز عجیبی درشت شده بود سیخ ایستاده بود توی چهارچوب در و مارو نگاه میکرد.
تند تند نفس میکشید و میتونستم ببینم که حالا بدنش به شکل عجیبی درحال لرزشه.
گندم هنوزم بی وقفه جیغ میزد و توی بغلم بی قراری میکرد.
صدای باز شدن در و بعد صدای دریا اومد که با غر میگفت؛
_چخبرتونه نصف شب، عروسی گرفتین؟
مسیحا_رستا یهو بلند شد یچیزایی گفت دویید اینجا.
فکر کنم توهم زده.
رستا بدون حرف زل زده بود به گندم و اروم میلرزید.
گندم توی بغلم دست و پا میزد و هر لحظه حس میکردم که از شدت جیغ الانه که گلوش پاره شه.
جابه جاش کردم و بهش خیره شدم و اروم گفتم؛
_چیشده بابایی؟
چرا گریه میکنی؟
دایان از روی تخت بلند شد و رفت سمت مسیحا و رستا.
دایان_شاید داره تشنج میکنه.
مسیحا با نگرانی دست رستا رو تکون داد و گفت؛
_نمیدونم.
رستا، خوبی؟
رستا هنوز بدون حرف داشت من و گندم رو نگاه میکرد.
مسیحا دستشو گرفت که پسش زد و با صدای خش دار و غیر معمولی گفت؛
_به من دست نزن.
دایان_هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟
با ترس به رستا نگاه کردم که با همون صدای غیر طبیعی و با لحنی بد گفت؛
_دختر تو!
و دستشو به سمت گندم دراز کرد.
متعجب گفتم؛
_چی!؟
رستا_هیچ چیز به این اسونی نیست!
دایان به مسیحا گفت؛
_این چرت و پرتا چیه این میگه؟
مسیحا_فکر کنم جنی شده.
گندم رو توی دستم جابه جا کردم و گفتم؛
_چی میگی؟
رستا_بیشتر از اینا مواظبش باش.
اینده سختی در انتظارشه.
قراره چیزایی رو ببینه که ما نمیبینیم.
نباید بزاری سمت جنا و این چیزا بره.
حواستو جمع کن مگه نه ازت میگیرنش.
کاملا گیج شده بودم.
یچیزایی راجب رستا و اینکه جدیدا با جنا در ارتباطه شنیده بودم اما به هیچ عنوان باور نمیکردم.
حالا هم گیج شده بودم و با اینکه حدس میزدم این یه شوخی مسخره و اثر مستی باشه به شدت نگران شده بودم.
رستا_ماریانا به خاطر گندم نمرد، بخاطر جرمی که تو مرتکب شدی مرد.
دایان با داد و صدای بلند درحالی که رستارو تکون میداد گفت؛
_چی میگی تو!!
دیوونه شدی نصف شبی؟
چشمای رستا بسته شد و افتاد که مسیحا و دریا گرفتنش.
حالا مسیحا با نگرانی اسم رستارو صدا میزد.
دریا_چیزی نیست بیهوش شده فقط.
صدای جیغ و گریه گندم با صدای رعدو برق و بارون مخلوط میشد و کم کم از نظرم محو میشدن.
تنم داغ کرده بود، قلبم داشت تجزیه میشد و بدنم میلرزید.
درد بدی به سرم چنگ انداخته بود و من میدونستم که این رستا نیست.
اینا حرفای یه ادم تا خر خره مست نبودن و گندم من قرار نبود ارامش داشته باشه.
2 832
#part300
دایان_نه، اصلا چیز خوبی نیست.
رستا_مسیحا سرطان داره؟
میخواد بمیره؟
مسیحا_خیلی ممنون از اینهمه عشق و علاقه ای که بهم داری.
دایان با دقت به لیوان قهوه خیره شد و فنجون رو گرفت سمتم.
دایان_تو هم میبینیش سامیار؟
میبینی چقدر بده؟
با لبخند محوی به دایان که کنارم نشسته بود و فنجون رو نشونم میداد خیره شدم.
حالا موهاش ریخته بود توی صورتش و چهره غمگین و متعجبی به خودش گرفته بود.
به خودم اومدم و گفتم؛
_اره، اره میبینم.
خیلی بده.
رستا_چیشده؟
دایان_گفتنش یکم سخته..
رستا با پا زد به دایان و گفت؛
_زود باش بگو دیگه.
دایان_اینجا گفته اگه همین الان نری بخوابی و نزاری مسیح انگشت فاکشو بکنه توی دهنت موشای خونه بهت حمله میکنن و میبرنت شهر موشا.
اونوقت مجبوری به موش موشی خان خدمت کنی.
رستا_وایی.
نمیشه مسیحارو بدیم ببرن؟
زدم زیر خنده و دستمو گرفتم جلوی دهنم.
جوری ترسیده بود انگار که واقعا موش موشی خان رو میشناخت و ازش میترسید.
چطور میتونست بخاطر چند پیک نوشیدنی اینطور بشه؟
هیچکدوم از ما اینطور نشده بودیم.
البته اینکه هیچکدوممون انقدر زیاد نخورده بودیم هم بی تاثیر نبود.
رستا خیلی سریع از روی مبل بلند شد و دست مسیحارو گرفت و گفت؛
_به موش موشی خان بگید رستا رفت بخوابه.
و مسیحای بیچاره رو دنبال خودش کشید.
زدم زیر خنده و به دایان که با چهره خبیثی نگاهم میکرد خیره شدم.
_چرا دخترخالمو اذیت میکنی؟
دایان_خیلی حال میده.
دریا هنوز روی مبل نشسته بود و بدون حرف مارو نگاه میکرد.
دایان نیم نگاهی بهش انداخت و رفت سمت اتاق.
از روی مبل بلند شدم.
خیلی بد بود که اینطوری جلوی دریا میرفتیم توی یه اتاق درصورتی که از همه چیز خبر داشت.
واقعا احساس معذب بودن میکردم.
البته چرا باید راجب روابطی که خودم تصمیم گرفته بودم داشته باشمشون از کسی خجالت میکشیدم؟
شاید به خاطر این بود که در قبال دریا احساس مسئولیت داشتم.
مخصوصا حالا که کمی بیحال و مریض حال به نظر میومد.
موهاش از لای کشش ریخته بودن توی صورتش و زانوهاشو بغل کرده بود.
کمی غمگین بود انگار.
شاید به خاطر این بود که هممون با پارتنرمون بودیم و اون تنها بود.
حالا مجبور بود با این حال خراب بره و تنها توی اتاقی که روبه جنگل ویو داشت بخوابه.
منم بودم احساس بدی پیدا میکردم.
_اگه نصف شب ترسیدی برو پیش رستا و مسیحا.
خندید و گفت؛
_چرا خودتون دعوتم نمیکنید؟
رستا و مسیحا هم مثل شما کار دارن.
_اخه ما پسریم.
خودت راضیی توی یه اتاق با دوتا پسر بخوابی!؟
خندید و چیزی نگفت.
دستامو به هم گره زدم که گفت؛
_شوخی کردم.
هردومون سکوت کردیم.
انگار هردومون داشتیم به گذشته فکر میکردیم.
اون اتفاق کاملا اشتباهی که بینمون افتاده بود و رابطهمون رو به جاهای بدی کشیده بود.
دریا_به هرحال، کل امروز رو جدی نبودم و شوخی میکردم.
البته قصدم هم این بود که یکم ناراحتتون کنم و حالتون رو بگیرم اما واقعا مشکلی باهاتون ندارم.
از روی مبل بلند شد و درحالی که میرفت سمت اتاقش گفت؛
_خوب بخوابی.
_شب بخیر.
چند ثانیه ای به در بسته قهوه ای رنگ خیره شدم و رفتم سمت اتاق.
دایان بدون تیشرت و با شلوار مشکیش که تا شیار های زیر شکمش پایین کشیده بودش روی تخت دراز کشیده بود.
نگاهی خریدارانه به بدن لختش انداختم و لباس گرمم رو با یه تیشرت نازک عوض کردم.
شلوارم رو در اوردم که با نگاه خیرهش روبه رو شدم.
توی این نور کمی که از لامپ ضعیف گوشه اتاق بهمون میتابید هم میتونستم برق چشماش رو ببینم.
نیم نگاهی به گندم که گوشه تخت خوابیده بود انداختم.
اگه گندم اینجا نبود خیلی راحت تر میتونستیم بخوابیم چون هر لحظه امکان داشت قلط بزنیم و لهش کنیم.
نمیدونم چرا اما به طرز عجیبی به دایان اعتماد داشتم.
اونقدری که بزارم با گندم توی اتاق تنها باشه.
اگر کسی میبود قطعا به خاطر این موضوع سرزنشم میکرد.
اما میتونستم ببینم که دایان هم به اندازه من گندم رو دوست داره.
حتی شاید میتونست پدر دومش باشه.
البته این موضوع یکم رویایی و دور از ذهن بود.
اما چرا که نه وقتی الان هردومون همو دوست داشتیم و رابطمون به اون پختگی ای که باید رسیده بود.
البته که هنوز کاملا همدیگه رو نمیشناختیم، اما قصد هردومون جدی بود.
پتو رو کشید روی خودش و نگاهشو ازم گرفت.
دایان_دریا چی میگفت بیرون؟
_چیز خاصی نگفت.
یکم تیکه انداخت بعد گفت حرفای امروزم شوخی بود ناراحت نشین.
دایان_جدی هم بود من یکی که ناراحت نمیشم چون دریا هم بچست و هم اخلاقش اینجوریه و دست خودش نیست کاراش.
_دست خودشه.
دایان_ولی خب توی شرایط خوبی نیست.
احتمالا منم بودم همینکارارو میکردم و همین حرفارو میزدم.
شونمو انداختم بالا و رفتم کنارش دراز کشیدم.
نگاهی به گندم که خواب بود انداختم و گفتم؛
_نباید میوردمش.
حالا فردا میخوایم بریم جنگل یخ میزنه.
دایان_هوا شناسی گفته فردا هوا ابریه گرمتر میشه.
لباس گرم میکنی تنش اونجام اتیش روشن میکنیم.
2 832
#part299
کمی نزدیکش شدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیش تا مطمئن بشم تب نداره چون انگار عصری سرما خورده بود.
مسیحا رستارو روی پاش خوابوند و گفت؛
_مریضه ولی واسه اون نیست.
زیاد خورده بهش نساخته.
رستا درحالی که چشماش بسته بود با صدای خمار گفت؛
_زیاد حرف نزن تا جیگرامو روت نیوردم بالا.
مسیحا_شما دوتا خواهر کلا غذاهای باکلاس بهتون نمیسازه.
هردوتون جیگرارو اوردید بالا.
حالا اگه لوبیا و پیاز خورده بودین تا سه روز حتی نمیرفتین دستشویی.
دریا بی توجه به حرفای چندش مسیحا گفت؛
_ما خواهر نیستیم.
رستا خندید و گفت؛
_ولی هردومون کمبود سینه داریم و این باعث میشه شبیه خواهرا باشیم.
اخمای مسیحا رفت توی هم و دستشو گذاشت روی دهن رستا.
مسیحا_بسه دیگه خیلی حرف زدی.
_منم موافقم.
دایان اشاره ای بهم کرد و گفت؛
_خب دوستان من و برادرم میریم بخوابیم.
رستا خندید و گفت؛
_اگه پسر نبودید تاحالا یکیتون حامله شده بود بعد برادرید؟
دریا با پوزخند نگاهی بینمون رد و بدل کرد و گفت؛
_زیادم فرقی نمیکنه به هرحال..
منظورشو متوجه نشدم اما میدونستم که از این حرف به عنوان یه تیکه استفاده کرده.
دایان گفت؛
_منظورت چیه دریا خانم؟
حالا میدیدم که دریا با وجود اونهمه نوشیدنی که خورده بود کاملا سرحال بود.
دریا_منظورم اینکه از ابزار ضد بشریت میتونین استفاده کنین.
نیم نگاهی به دایان انداختم و برای اینکه به این بحث مسخره پایان بدم و نزارم بقیه توی رابطمون دخالت کنن گفتم؛
_شب بخیر بچه ها.
و بعد روبه مسیحا ادامه دادم؛
_زیاد بیرون نمونید هوا سرده.
رستا هم که سرما خورده.
رستا_نه من اخرین چیزی که خوردم انگشت فاک مسیحا و جیگر بود، سرما رو یادم نمیاد خورده باشم.
مسیحا زد زیر خنده و یدونه اروم زد روی شونش گفت؛
_پاشو بریم تا بیشتر از این ابرومونو نبردی.
نشست سر جاش و دستشو پس زد.
حالا چشماش خمار شده بود و موهاش خیلی نامرتب و شلخته ریخته بود توی صورتش.
توی اون هودی بنفش گشادش غرق شده بود و دستاش از زیر استیناش پیدا نبود.
کلاهشو گذاشت روی سرش و گفت؛
_به من دست نزن.
تو دخترونگیم رو ازم گرفتی.
مسیحا با تعجب نگاهش کرد که هممون زدیم زیر خنده.
اومد سمتم و دستشو گذاشت روی شونم.
رستا_پسرخاله عزیزم.
تو هم با دایان قهر کن.
پسرونگیتو ازت گرفت.
بیا باهم بریم یه جای دور.
بی توجه به پوزخند دریا لبخندی زدم و به رستا کمک کردم تا کفشاشو بپوشه.
_اره دخترخاله عزیزم وقت خوابه.
رستا_نمیخوام من پیش این نمیخوابم.
هی انگشتاشو میکنه تو دهنم.
پاهاش بو میده نمیخوام.
مسیحا با نق گفت؛
_وای رستا خفه شو.
دایان خندید و گفت؛
_دیگه کجاهاشو میکنه دهنت؟
مسیحا پرید رو دایان و جلوی دهنشو گرفت.
مسیحا_بابا بهونه نده دستش.
الان ابرومونو میبره.
خداروشکر کردم که حالا گیر داده به مسیحا و قرار نیست ابروی منو با خاک یکسان کنه.
اگه دایان هم مثل رستا میشد موقع مستی اونوقت باید چه خاکی به سرم میکردم.
البته هیچکس نمیتونست مثل رستا باشه چون رستا حتی با دوغ هم مست میشد.
وسایل رو جمع کردیم و رفتیم سمت خونه.
مسیحا خیلی سریع رفت توی اشپزخونه تا قهوه درست کنه.
کنار رستا نشستم روی مبل که دایان به اتاق اشاره کرد.
ابروهامو انداختم بالا که رستا متوجه شد و گفت؛
_دایان مثل اینکه عجله داره.
دایان_نه بابا چه عجله ای، بچه گناه داره تنهاست.
رستا_اها یعنی میخواین براش خواهر برادر درست کنید؟
دریا روی مبل کنارم نشست و با لبخند فوحش داری گفت؛
_حالا کدومتون حامله میشه؟
رستا_هیچکدوم، ولی تو میتونی بهشون کمک کنی و رحمتو اجاره بدی.
اگه نه که لطفا اظهار نظر نکن راجب رابطه پسرخاله عزیزم.
لبخند کجی روی لبم نشست.
مسیحا با یه لیوان قهوه از اشپزخونه اومد بیرون.
مسیحا_بیا اینو بخور از سرت بپره.
دایان_چیکارش داری دیگه، وقت خوابه.
مسیحا_نمیزاره بخوابم اینطوری.
رستا با پا زد به مسیحا و گفت؛
_تو اتاق من نخواب.
مسیحا_پس برم تو خیابون با سگا بخوابم؟
خندیدم و گفتم؛
_میتونی بین من و دایان بخوابی.
رستا_فکر خوبیه، تا فردا هیچی ازت نمیمونه.
خندیدم که رستا لیوان خالیشو گرفت سمتم و گفت؛
_فالمو بگیر سامیار.
_توی فالت میگه وقت خوابته.
دایان اومد سمتمون و لیوان رو ازش گرفت و گفت؛
_من میگیرم برات.
رستا_پسر پولدار نیوفتاده برام؟
دایان_نه فقط انگشت پا واست افتاده.
رستا دوباره زد به مسیحا و غرید؛
_پاهاتو کردی تو زندگیم نمیکشی بیرون.
زندگیم بو جوراب میده دیگه.
مسیحا_پاها من بو میده؟
دایان خدایی تاحالا دیدی پاها من بو بده؟
دایان_او خیلی زیاد.
رستا زد به دایان و گفت؛
_دیگه چی افتاده؟
دایان_اوه اوه رستا.
رستا_ها.
شوگر ددی دیدی؟
2 832
#part298
_اگه دردت اومد چرا تو هم منو نزدی؟
دایان_چون از ته دلم قبول داشتم که کارم اشتباه بوده و میدونستم سزاوار بیشتر از اینام.
خودمم به هیچ عنوان نمیخواستم اون کارو بکنم اما ادمیزاده دیگه، خیلی جاها اشتباه میکنه و نمیتونه خودشو کنترل کنه.
به چشمام خیره شد و به یکباره اون غم توی نگاهش ناپدید شد.
لبخندی روی لبش نشست و ادامه داد؛
_در ضمن تو هم خیلی اونموقع جذاب شده بودی.
با تعجب گفتم؛
_موقع عصبانیت و گریه جذاب شده بودم!؟
سرشو تکون داد.
دایان_وقتی هولم میدادی و با مشت میزدیم.
صدات وقتی سرم داد میزدی و فوحشم میدادی.
با اینکه ناراحت بودم اما اونجا خیلی ازت خوشم اومد.
میگفتم این پسر خوبو ببین چه وحشی بازی درمیاره.
چپ چپ نگاهش کردم.
_بیمزه.
دایان_خیلی حالت عجیبی بود.
انقدر داد زده بودی صدات گرفته بود.
داشتم فکر میکردم که چه خوب میشه بخاطر زیر من بودن صدات بگیره.
حرفش با اینکه تحریک کننده بود اما اصلا ازش خوشم نیومد و ناراحتم کرد.
من اونجا داشتم خودمو پاره میکردم و دیوونه میشدم، دایان تازه بعد از اینکه با دوست دخترم خوابیده بود به این چیزا فکر میکرد؟
_من اونقدر حالم بد بود و داشتم از ته دلم باهات دعوا میکردم و تو به این چیزا فکر میکردی!؟
خیلی بیشعوری واقعا.
لبخندش محو شد و گفت؛
_خب چه انتظاری داری ازم؟
روی مواد و الکل بودم حتی خودمم نمیشناختم اون لحظه.
یکی پیدا شده بود کتکم میزد منم سعی میکردم دستم بهش نخوره تا دردسر نشه.
به من چه تو موقع گریه و عصبانیت خیلی خوب میشی.
نگاه بدی بهش انداختم که خندید و ادامه داد؛
_تازه اگه من میخواستم بزنمت که سیاه و کبود و خونی میرفتی خونه.
_اها منظورت اینکه زور تو از من بیشتره.
دایان_شک نکن پسر خوب.
تورو توی یه لحظه میتونم بخورمت.
_شاید یکم از من گولاخ تر باشی ولی عمرا زورت از من بیشتر نیست.
دایان_میتونی منو بلند کنی تو؟
_نه.
دایان_ولی من میتونم تورو بلند کنم.
کلافه گفتم؛
_تو خودتم نمیتونی خودتو بلند کنی.
لبخند محوی روی لبای خوشرنگش نشستو با چشمای خمارش مشتاقانه بهم خیره شد.
حالا میدیدم که قفسه سینش اروم بالا پایین میشه.
دست به سینه ایستاده بود و درحالی که به نرده ها تکیه داده بود نگاهم میکرد.
هر لحظه نگران بودم نرده از زمین جدا بشه و بیوفته پایین.
نگاهم رفت پایین و روی برجستگی شلوارش خشک شد اما سعی کردم ضایع نباشم و سرمو بلند کردم که خیلی سریع اومد سمتم.
یکی از دستامو گرفت و کشید سمت سینش و دست دیگشو دور کمرم حلقه کرد و به سختی از روی زمین بلندم کرد.
_هی نکن.
حالا برعکس شده بودم و سرم سمت کمرش بود.
انگار که انداخته باشتم روی شونش.
حس خوبی داشت و هیجان زده شده بودم اما دلم نمیخواست بقیه اینطور ببیننمون.
البته علاوه بر اون یکم استرس گرفته بودم چون نزدیک پرتگاه بودیم و اگه تعادلش رو از دست میداد دوتامون پرت میشدیم پایین.
حالا توی مغزم احساس گرما و سنگینی میکردم.
احتمالا هرچی نوشیدنی خورده بودم برگشته بود سمت مغزم.
درحالی که سعی میکردم خودمو جابه جا کنم تا استخون شونش نره تو شکمم زدم روی کمرش و گفتم؛
_دایان نکن ابرومو بردی.
بزارم زمین.
شروع کرد به حرکت کردن و رفت سمت بچه ها.
_دااایان.
دایان_چقدر سبکی پسر خوب.
میتونستم چمن هایی که روشون پا میگذاشت و زیر پاش رو ببینم.
علاوه بر اون اگه یکم سرمو کج میکردم بچه ها که با تعجب نگاهمون میکردن مشخص میشدن.
میتونستم لبخند مسیحا و تعجب رستا رو ببینم اما قیافه دریا مشخص نبود.
جلوشون ایستاد و گفت؛
_ما تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم و از اونجایی که سامیار پارسال دریا رو درمان کرده و دریا یه جورایی بهش مدیونه هم قراره ساقدوشمون باشه.
دریا_من شما دوتا رو گردن نمیگیرم.
دایان_این یه چیز متقابله.
دستشو گذاشت روی کمرم که تکونی خوردم و به زور خودمو ازاد کردم.
حالا سرم درد گرفته بود و یکم حس گیجی میکردم.
خودمو انداختم روی زیر انداز و دراز کشیدم روش.
حالا میتونستم دایان رو ببینم که بالای سرم ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد.
لبخندی روی لبم نشست که مسیحا با لحنی کش دار گفت؛
_رستا تو چرا منو اینجوری بلند نمیکنی؟
رستا_تا بلندت کنم سه دور ریدم.
دایان خندید و به مسیحا گفت؛
_بیا بلندت کنم.
مسیحا_تو الان با من لجی میبریم پرتم میکنی تو دره.
دایان_ای بابا دوباره ذهنم و خوندی.
اینو که گفت نشست کنارم و مشغول تخمه خوردن شد که رستا خیلی سریع از چاش پرید و رفت کنار یه درخت اورد بالا.
مسیحا_او شروع شد.
چند دقیقه ای به همون منوال سپری شد و حالش خوب که نشد هیچ تازه رو به بدتر شدن میرفت.
بعد از اینکه هرچی خورده بود رو اورد بالا همراه مسیحا با قدم هایی سست و رنگ پریده اومد نشست کنارمون.
رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود و گیج و منگ بنظر میرسید.
اگه خیلی بهش دقت میکردی میتونستی لرزش خفیف بدنش رو هم ببینی.
2 832
#part297
_نمیدونم.
پکی به سیگارش زد و دودشو فوت کرد توی صورتم اما باد با خودش دود رو برد.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر نگاهش کردم.
میخواستم بدونم هنوزم به خاطر حرف دریا ناراحته یا نه اما نمیشد چیزی رو از چهرش خوند.
دایان_یکسری ادما هستن که توی بیابونا بدون اب و غذا و جای خواب زندگی میکنن.
باید فقط عبادت کنن و برای غذا چیزایی بخورن که خون جهنده ندارن و گرم نیستن..
چشمام رو ریز کردم که ادامه داد؛
_باید ریاضت بکشن.
_خب، چرا؟
فیلتر سیگارش رو پرت کرد پایین.
کم کم انقدر دور شد که چیزی از شعله سرخ رنگش نموند.
صداشو صاف کرد و ادامه داد؛
_اینجوری یه درجه از بقیه مردم میرن بالا تر.
یه فرشته ای بهشون نازل میشه و بهشون میگه هرچی بخوای بهت میدم.
و توانایی کنترل کردن اجنه رو پیدا میکنن.
تمام بادم برای گوش دادن به ادامه حرفاش با شنیدن کلمه جن خالی شد.
اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم.
یه فرشته بهت نازل بشه؟
اره حتما.
_چقدر بیمزه.
شونشو انداخت بالا و گفت؛
_از نظر منم عجیبه، ولی بابابزرگم اینو میگفت..
بابابزرگم حرفای خیلی درستی میزد و هرچی میگفت حقیقت بود.
کل فامیل حرفاشو گوش میدادن..
_پولدار بود؟
دایان_اره، ارثش رسیده به بابام.
خندیدم و گفتم؛
_پس واسه همون به حرفاش گوش میدادن.
با خنده نگاهم کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد.
به نیمرخش خیره شدم.
موهاشو باز کرده بود و با اینکه نمیتونستم دستش رو از زیر استین دورسش ببینم مطمئن بودم که کش قهوه ای رنگش دور مچشه.
حالا موهاش جلوی صورت رنگ پریدش بودن و نوک دماغش کمی به خاطر سرما سرخ شده بود.
_از حرف دریا ناراحت شدی؟
چند ثانیه ای سکوت بینمون برقرار شد و هردومون به صدای باد گوش سپردیم.
انگار صدامو نشنیده بود.
داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که گفت؛
_نه.
_پس چرا بلند شدی اومدی ایجا؟
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
دایان_چون حسودیم شد.
خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حالا هردومون در سکوت داشتیم نوری که از کوه روبه رو میومد رو نگاه میکردیم.
اونقدری بزرگ بود که از این فاصله دیده بشه.
سوسو میزد و انگار توی باد میرقصید.
احتمالا یه اتیش بزرگ درست کرده بودن.
شایدم یکی داشت خودشو تو اتیش میسوزوند، کی میدونه؟
انگار یه صدای داد قاطی باد میشد.
شایدم ناله کفتار ها و یه توهم شنیداری بود.
کی میدونه؟
به دست دایان که روی نرده های حصار فلزی بود خیره شدم.
سیگار توی دستش یه نور قرمز خیلی محو مینداخت روی پوستش.
دستای سردمو اروم بلند کردم و گذاشتم روی دستش که پایین رو نگاه کرد.
لبخندی زد و اروم گفت؛
_سام..
_جان سام.
به چشمای براق و خمارش خیره شدم.
بدنش گرم بود و حالت سستی داشت.
انتظار یه حرف رمانتیک یا عاشقانه داشتم اما یهو گفت؛
_اولین باری که منو دیدی چه حسی بهت دست داد؟
چه فکری با خودت کردی؟
سعی کردم به یاد بیارم اولین بار کی بود.
احتمالا همون روز توی دانشگاه بود که راجبش با هم حرف زده بودیم.
_اولین بار توی دانشگاه بود.
سرشو تکون داد و به سیگارش نگاه کرد.
_اونموقع من متوجهت نشدم و یادم نمیاد.
اگرم دیده باشمت فکری درموردت نکرده بودم..
ولی خب دومین باری که دیدمت احتمالا اون شبی بود که رفته بودیم پارک و همه بودن.
لبای برجسته و نرمشو کشید توی دهنش و با چشمای خمار و منتظرش نگاهم کرد.
_ازت خوشم نمیومد.
لبش به علامت لبخند کج شد و گفت؛
_چرا؟
نمیدونستم بگم یا نه.
ممکن بود با بردن اسم ماریا ناراحت بشه اما خودش وقتی این سوال رو میپرسید باید انتظار یه همچین جوابی رو هم میداشت.
_چون دوست پسر سابق دوست دخترم بودی و خیلی به هم میچسبیدین.
درضمن از منم خیلی بهتر بودی و حسودیم میشد.
تک خنده ای کرد و سرشو برد پایین که موهای قهوه ایش ریختن توی صورتش.
صورتش از شدت سرما سرخ شده بود و لبای کبودش با سفیدی دندونای منظمش تضاد قشنگی ایجاد میکرد.
با صدای گرفتهش که دلم میخواست خش هاشو ببوسم گفت؛
_من فکر میکردم از همون اول عاشقم شدی.
_اگه عاشقت بودم اونشب که با ماریا دیدمت اونقدر دعوات میکردم و میزدمت؟
سعی کردم حواسم به چال کوچیک روی گونش پرت نشه.
البته چال که نه، بیشتر شبیه خط خنده بود.
دایان_خب شاید عاشقم بودی، دیدی با ماریام دلت شکست و دعوام کردی.
پوزخندی زدم و به نور اونطرف کوه خیره شدم که یه صدایی مثل صدای ترقه یا شلیک شدن گلوله شنیدم.
چون دور و ورمون همش کوه و جنگل بود صدا چندبار خیلی محو تکرار شد و پارس سگ ها و زوزه گرگ و شغال واسه چند ثانیه اروم گرفت و بعد از سر گرفته شد.
چقدر همیشه از شکارچیا بدم میومد.
به خاطر سرگرمی خودشون موجودات بیچاره رو اینطور شکار میکنن و بقیه جونورا از ترس صدای گلوله زهره ترک میشن.
دایان_ولی لامصب چقدر دستت سنگینه.
تا یه هفته همه جام کبود بود و درد میکرد.
_حقت بود.
دستشو از زیر دستم کشید بیرون و پاشو گذاشت روی سوسک روی زمین و لهش کرد که صدای له شدنشو شنیدم.
2 832
#part296
خواستم چیزی بگم که دایان زودتر از من گفت؛
_دوست دختر تو چرا مریض میشده که دوست پسر نیکوکار من مجبور بشه براش امپول بزنه؟
رو کرد به رستا و گفت؛
_تو از عمد مریض میشدی، اره؟
رستا خندید و نیم نگاهی به من انداخت.
حالا موهاش ریخته بودن توی صورتش و حرکاتش سست شده بود.
چشمای خمارشو دوخت به دایان و با صدای گرفته گفت؛
_اره، نه که سوراخام کم بود میخواستم بهشون اضافه بشه.
مسیحا ضربه ای به پهلوش زد که خیلی سریع گفت؛
_خب امپول میزنی سوراخ میشی دیگه.
نمیشی؟
دایان بی توجه به حرف رستا رو به من گفت؛
_بهت نمیخوره از اون بچه ها بوده باشی.
به چشمای سرخش خیره شدم و پاکت سیگارمو از توی جیبم خارج کردم.
درحالی که سعی میکردم به بچگی مسخرم فکر نکنم گفتم؛
_کدوم بچه ها؟
دایان_بچه هایی که با دخترا دکتر بازی میکنن.
خندیدم و سیگارو گذاشتم لای لبام و دستامو دو طرفش گرفتم تا باد شعله فندک رو خاموش نکنه.
روشنش کردم و دوتا کام ازش گرفتم و بعد از لبام دورش کردم.
باد خیلی سردی میومد و اتیش منقل رو به خاموشی بود.
نفس که میکشیدی بوی چوب سوخته شده و سیگار توی ریه هات میپیچید.
همه جام به خاطر وجود حشرات توی هوا و روی زمین میخارید.
کلا یکی از بدی های شمال این بود که هرجارو نگاه میکردی یه جک و جونور داشت ازت بالا میرفت و گازت میگرفت.
البته توی شهر و حومه اینطور نبود، فقط خونه های جنگلی و ساحلی و بیرون از شهر..
حالا میتونستم صدای جیرجیرک ها و روباه هارو بشنوم.
یه صدایی هم میومد که انگار صدای مار بود، اما احتمالا حشره ای بود که من نمیشناختمش.
_خیلی بچه بودیم اونموقع.
اینطور نبود که از روی قصد خاصی اونکارو کنیم.
فقط کنجکاوی و یه چیز غریضی بود.
مسیحا خیلی جدی گفت؛
_خوشحال میشم راجب دکتر بازی با دوست دختر من حرف نزنید.
رستا_با دریا هم دکتر بازی کرده، میتونید راجب اون حرف بزنید.
دایان با تعجب نگاهمون کرد.
دایان_واقعا؟
ناچارا سرمو تکون دادم و نگاه بدی به رستا انداختم.
درسته که این چیزا به بچگیامون مربوط بود و زیاد ناجور نبود اما خب بهتر بود توی گذشته باقی بمونن و گفته شدنشون توی جمع اونم جلوی پارتنرامون درست نبود.
دایان_چند سالتون بود؟
دریا با کنایه گفت؛
_زیاد کوچیک نبودیم.
من 18 سالم بود سامیار 21.
هممون خفه شدیم و هیچکدوممون چیزی نگفت.
تنها کسی که داشت میخندید رستا بود و مسیحا هم یه لبخند بدجنسانه به لب داشت.
متوجه شده بودم که پارسالو میگه.
وقتی که باهم سکس داشتیم..
دایان نگاه بدی به من و دریا انداخت و از روی زمین بلند شد.
داشت کفشاشو میپوشید که گفتم؛
_کجا؟
دایان_میرم یکم قدم بزنم..
نفس عمیقی کشیدم و نگاه بدی به دریا انداختم.
_خیلی بی ادبی دریا!
خندید و با لحنی کش دار گفت؛
_تو موقع انجام اونکار بی ادب نبودی، من موقع حرف زدن درموردش بی ادب میشم؟
حرصی نگاهش کردم و دندونامو روی هم فشار دادم.
خواستم بلند سرش داد بزنم.
دلم میخواست بهش بگم که من یه گوهی خوردم به تو نزدیک شدم و تا همین الانم دارم تقاصشو پس میدم.
دوست داشتم بگم که گفتن این حرف جلوی دایان چیز درستی نیست و باید یکم شعور داشته باشی اما نگفتم.
چون ازش معلوم بود مسته و حال خوبی نداره.
از روی زمین بلند شدم و با چشم دنبال دایان گشتم.
از اینجا تا پنجاه متر اونور تر از شدت تاریکی با چشم دیده نمیشد.
چون زیر درخت و کنار خونه نشسته بودیم سرما زیاد حس نمیشد اما حالا که بلند شده بودم سوز سردی بدنم رو میلرزوند.
صدای پارس سگ ها و زوزه روباه ها بیشتر شده بود و حتی لحظه ای که ساکت میشدن پژواک صداشون شنیده میشد.
لامپ کنار خونه سوسو میزد و صدای جریان برقش به زور شنیده میشد.
باد درختای بلند و پربار انار و سیب رو میرقصوند و نجوای به هم خوردن برگاشون گوشم رو پر میکرد.
زمین صاف نبود و حالت شیب دار داشت.
قسمت پشتی باغ به یه پرتگاه منتهی میشد که پشت کوه قرار داشت و نرده خورده بود تا کسی نیوفته پایین.
دایان رو زیر یه درخت انجیر بی ثمر ایستاده بود و میتونستم دود سیگارش رو ببینم که توی هوا پخش و بعد ناپدید میشد.
با حرکاتی اهسته رفتم سمتش و کنارش ایستادم که نیم نگاهی بهم انداخت و کامی از سیگارش گرفت.
فیلتر سیگار با کامی که میگرفت قرمز و روشن میشد و تنها نوری بود که میدیدم.
به پرتگاه خیره شدم.
چون تاریک بود خوب نمیشد چیزیو دید اما پایین پامون سرازیری ای با شیب خیلی تندی بود که به یه جنگل تاریک منتهی میشد و از اون پایین ناله گرگ ها به گوش میرسید.
روبه رومون یه کوه خیلی بزرگ قرار داشت که میتونستم برفی رو که روش نشسته بود ببینم اما نمیشد فهمید قابل سکونته یا نه چون پر از درخت بود و تنها یه نور کوچیک میدیدم که بنظر میرسید نور اتیش باشه..
دایان_میدونی اون اتیش مال چیه؟
صداش خش دار بود و بنظر میومد که باید سرفه کنه تا صاف بشه.
اروم حرف میزد و شنیدن صداش باعث میشد حس کنم گوشام داغ میشه.
2 832
#part295
دایان دستای مسیحارو گرفت و برد پشت سرش و ادامه داد؛
_مسی هی میگفت منو نمیگیره منو نمیگیره.
چمیدونم جنبه من بالاست و هیچوقت مست نمیشم.
منم از عرق سگیام ریختم تو شرابش.
هی میخورد میگفت چرا مزش اینطوریه انگار عرقه منم میگفتم شراب چند سالست واسه همین اینطوریه.
اونم میخواست به من ثابت کنه مست نمیشه همشو خورد.
هممون داشتیم مشتاقانه حرفاشو گوش میکردیم و مسیحا همش تقلا میکرد دستاش رو از دستای دایان بکشه بیرون و از گفتن منصرفش کنه اما زورش بهش نمیرسید و هیچ جوره موفق نمیشد.
با اینکه میتونستم حدس بزنم الان چه حس بدی داره اما دلم میخواست دایان همه چیزو بگه و ابروش رو ببره چون واقعا حرفش عصبانیم کرده بود و نیاز داشتم یجوری این حس بدم رو تخلیه کنم و چی بهتر از خندیدن بهش؟
دریا میگفت که ضایع کردن و ناراحت کردن مسیحا خیلی حال میده چون ادم پررو و رکیه و طوری به نظر میرسه انگار که هیچ نقطه ضعفی نداره و من توی این مورد باهاش موافق بودم.
مسیحا تکونی خورد و به زور برگشت و دایان رو نگاه کرد.
موهای کوتاه خرماییش ریخته بود توی صورتش و انقدر داد زده بود که رنگش به سرخی میزد.
اب دهنش رو قورت داد و گفت؛
_باشه، تو بگو منم بلدم چطور ابروت رو ببرم.
دایان خندید و بی توجه به تهدید پوچ مسیحا گفت؛
_تگری زد رو کل فرشم اورد بالا.
قبلشم کلی خورشت سبزی خورده بودیم کل فرشام سبز شد.
اونموقع تازه فرشامو خریده بودم روشون حساس بودم واسه همین از ترسش خوابید رو استفراغش.
من و دریا صورتمون از تصور اون صحنه جمع شد و به جاش رستا و دایان هردوتاشون زدن زیر خنده.
مسیحا با حالتی عجیب میخندید و نق میزد و سعی میکرد دستاش رو از حصار دستای دایان بکشه بیرون.
رستا_یعنی دراز کشید رو هرچی اورده بود بالا؟
دریا صورتشو جمع کرد و نگاه چپی به مسیحا انداخت.
من از این چیزا حالم به هم نمیخورد و بیشتر به فکر اون فرشی بودم که این بلا سرش اومده بود.
دایان_اره.
حتی سرشم گذاشته بود روشون.
من از اتاق اومدم بیرون دیدم رنگش پریده افتاده همونجا و یجوری نگاهم میکنه انگار میترسه دعواش کنم.
اون وسط گوشیش زنگ میخورد و منتظر یه تلفن مهم بود مجبور شد از جاش بلند شه.
کلی برنج و سبزی به همه جاش چسبیده بود.
خودش که خودشو دید یه دور دیگه اورد بالا.
حالا تنها کسی که میخندید رستا بود و هممون حالمون از این توصیفات دایان بد شده بود.
خود مسیحا ساکت و خجالت زده و با اخم دایان رو نگاه میکرد و مطمئنا توی ذهنش داشت براش نقشه میکشید.
رستا وسط خنده هاش گفت؛
_ظهر یه لوبیا تو موهاش دیدما، نگو واسه این بود.
زدم زیر خنده که مسیحا گفت؛
_خفه شید.
دستاشو از دستای دایان کشید بیرون و نشست سر جاش.
تا چند دقیقه دایان و مسیحا بحث میکردن و این بین ما وقت کردیم یکم نوشیدنی بخوریم.
مسیحا نگاه خبیثی به دایان انداخت و گفت؛
_اقای ابکی یادته اومده بودم خونتون مامانت چی بهم گفت؟
دایان_نخیر یادم نمیاد.
مسیحا_بله.
بهم گفت که تا پونزده سالگی تو خواب میشاشیدی به خودت.
دایان سعی کرد طوری رفتار کنه انگار لو رفتن این موضوع اصلا براش اهمیتی نداره.
لبخند کجی گوشه لبم نشست که دایان زیر چشمی نگاهم کرد.
انگار منتظر بود ببینه من چه واکنشی نشون میدم تا با توجه به اون با مسیحا برخورد کنه.
دوست داشتم بهش بگم نگران نباش با وجود شاشو بودنت هنوزم دوستت دارم اما جلوی خودمو گرفتم.
مسیحا نوشیدنیش رو خورد و گفت؛
_تازه معدت اونموقع خراب بود هی اسهال بودی.
خندم بیشتر شد و گفتم؛
_فامیلیت واقعا برازندته.
دایان خندید و گفت؛
_فامیلی مسیح براش مناسب تره واقعا..
رستا اروم زیر لب فامیلی مسیحارو تکرار کرد و بعد با گیجی پرسید؛
_سروش زاده مگه چشه؟
خیلی عادیه که.
دایان_بابا تو تهران به سروش زاده ها زن نمیدن.
انقدر که غربتین.
خود مسیحارو نمیبینی، انگار از قوم تاتاره.
همش همه جاش زخم و زیلیه همیشه.
هرجا میره مردم فکر میکنن کولی ای چیزیه فرار میکنن.
خندم گرفته بود اما سعی میکردم نخندم.
چون به رستایی که چیزی تا مست شدنش باقی نمونده بود هیچ اعتمادی نبود.
ممکن بود بپره وسط و از خاطرات وحشتناک و خجالت اور من بگه.
ترجیح میدادم مسیحا و دایان تا صبح همدیگه رو ضایع کنن.
انگار اونقدر خوش شانس نبودم چون رستا نوشیدنیش رو کامل سر کشید و گفت؛
_منم یچیزی بگم.
دریا_نه خواهشا تو یکی خفه شو و فقط گوش بده.
مسیحا که میخواست از شر دایان راحت شه خیلی هیجان زده گفت؛
_اره بگو.
رستا هم که اشتیاق مسیحارو دید به من نگاه کرد و گفت؛
_من و سامیارم بچه بودیم دکتر بازی میکردیم.
مسیحا با لبخند بدجنسی نگاهم کرد که خودمو زدم به اون راه.
رستا_دکتر خیلی بی رحمیم بود همش میخواست امپول بزنه.
این رو گفت و خودش زد زیر خنده.
حالا که حالتاش بنظر عادی نمومد خدا خدا میکردم یهو یه خاطره ضایع تر یادش نیاد تعریف کنه.
مسیحا استینا هودیشو زد بالا و گفت؛
_که امپول میزدی، اره؟
2 832
#part294
مسیحا کباباش رو از توی سیخ خارج کرد و سرشو اورد بالا.
برام جالب بود که حالت چشماش همیشه خمار بودن و هیچوقت نمیشد ازشون فهمید که سرحاله یا خسته.
درواقع همیشه به نظر میرسید که به خواب احتیاج داره.
پوستش حالا توی تاریکی و با وجود هودی کرمیش تیره تر از همیشه بنظر میومد.
حرکاتش سبک و سریع بودن و سردرگم بنظر میرسید.
شونشو انداخت بالا و با اون صدایی که هیچ ظرافتی نداشت و همیشه گرفته بود گفت؛
_چرا، فکر کنم قصد داشتم.
اما الان یادم نمیاد که واقعا قصد داشتم یا نه..
با سردرگمی به لیوان نوشابهش خیره شد.
رستا_اره، قرار بود عوض کنی.
سرفه ای کرد و گفت؛
_اره.
چون رستا قراره با من زندگی کنه.
و احتمالا اون خونه برای من و شیش تا بچمون یکم کوچیکه..
دریا_خب رویای شیش تا بچه هم به رویای عوض کردن خونه اضافه شد..
هیچکدوممون به حرف دریا اهمیتی ندادیم و من به رستا که در تلاش بود در پلاستیک سبزی رو باز کنه خیره شدم.
_مامانت اجازه میده واقعا؟
انتظار داشتم بعد از زندگی کردنم با یاسر و اتفاقی که واسم افتاد یکم مادرش سختگیر شده باشه.
مخصوصا اینکه بابای دریا عموی من بود و قطعا خیلی راجب این موضوع با بابام صحبت کرده بودن.
رستا_مامانم مخالف بود اما خب با حرف زدن میشه راضیش کرد.
البته عمو صادق با این موضوع مخالفه.
چون اصلا از مسیحا خوشش نمیاد.
مسیحا روبه دریا گفت؛
_چرا بابات از من متنفره؟
دریا که انگار منتظر یه فرصت بود عوضی بودنش رو ثابت کنه گفت؛
_چون هیچ شباهتی به دخترا نداری و ازت معلومه که معتادی چیزی هستی..
دایان خندید و گفت؛
_ببخشید دریا خانم ولی شما بیشتر شبیه معتادایین.
درضمن مسیحا یک سال و نیمه که ترک کرده.
دریا شونشو انداخت بالا و گفت؛
_به هرحال بابام از من به اندازه مسیحا بدش نمیاد.
مسیحا با همون صدای خمار گفت؛
_رستا تو هم که استایلت مثل منه.
پس چرا از تو خوشش میاد؟
دریا_از رستا هم خوشش نمیاد.
فقط چون دختر زنشه روش نمیشه از خونه بندازتش بیرون.
رستا_بابات من و از تو بیشتر دوست داره چون کمتر رو مخشم و یه روز درمیون یه خط گنده رو ماشینش نمیندازم.
درضمن مامان من به اندازه مامان تو بدجنس نیست.
خندیدم و گفتم؛
_خودتم به اندازه دریا بدجنس نیستی..
دریا خندید و مشغول ور رفتن با گوشتاش شد.
بعد از شام هرکی یه لباس به لباساش اضافه کرد و رفت زیر پتو.
یه اتیش بزرگ توی منقل درست کردیم و گذاشتیم کنارمون تا از سرما یخ نزنیم و من هر چند دقیقه یکبار میرفتم و به گندم سر میزدم تا مطمئن بشم خوابه و بیدار نشده.
در اتاق گندم رو بستم که با مسیحا که دوتا شیشه توی دستش بود روبه رو شدم.
نیم نگاهی بهم انداخت و رفت سمت خروجی خونه.
پشت سرش از خونه خارج شدم و رفتم پیش بچه ها نشستم.
مسیحا شیشه های نوشیدنی رو گذاشت وسط و گفت؛
_من از الان بگم مسئولیت دریا و رستارو به عهده نمیگیرم.
یکیشون تا صبح میخواد بیاره بالا اون یکیشونم قراره انقدر بخنده و چرت و پرت بگه نزاره بخوابیم.
دایان_مسی نزار بگم اون بار که خیلی خورده بودی چیشد.
مسیحا نگاه بدی به دایان انداخت و گفت؛
_دایان خفه شو.
رستا با کنجکاوی دایان رو نگاه کرد و گفت؛
_چیشد؟
مسیحا با صدای بلند گفت؛
_نه دایان به ولله بگی ابروتو جلو سامیار میبرم.
میگم چه ادم گوزویی هستی.
دایان خندید و گفت؛
_خودش میدونه.
درضمن تو هم گفتیش دیگه.
لیوانشو برداشت و کمی از محتویاط توش خورد.
مشتاقانه نگاهش کردم.
دلم برای وقتایی که مست میشد تنگ شده بود.
اون روشو خیلی دوست داشتم.
خیلی صادق و مهربون میشد و حرکات خمارش خیلی بهش میومد.
دایان_یه شب عرق ریختم تو شرابش..
مسیحا از جاش بلند شد و اومد سمتمون و دستشو گذاشت جلو دهن دایان.
مسیحا_دایان میگم خفه شو.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
