fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 829
مشترکین
+424 ساعت
-97 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
تقویم رو نگاه کن؛ تک تک روزامون سالهاست که مرده‌ان.

ضعفم را به در گفتم تا دیوار بشنود، غافل از اینکه تو پشت همان در ایستاده بودی.

#part55 بغضم شکست و خواستم برم سمت حوله و برش دارم که مچ دستم رو گرفت و همونطور خیس خیس از حموم کشیدم بیرون. انسه با صدای بلند خودش رو نفرین کرد و سریع رفت سمت حموم تا ابش رو ببنده. به محض اینکه پام روی فرش خونه گذاشته شد سرمای بدی به بدنم لرز انداخت. درحالی که گریه میکردم و سعی داشتم یه جوری خودم رو بپوشونم به زور گفتم؛ _غلط کردم، به خدا دیگه تکرار نمیشه. سر جاش ایستاد و ضربه خیلی محکمی به صورت خیس از اشک و ابم کوبید که صداش توی اتاق پیچید. یه طرف صورتم داغ شد و شروع به سوزش کرد و حس کردم که گوشم کر شد. حتی نمیتونستم از شدت درد و بی حالی سرم رو بلند کنم. حس میکردم که چندین نفر دارن با خنده نگاهم میکنن و نقطه به نقطه بدنم توسطشون مسخره میشه. اما نگاه خشمگین و خیره ابوهادی از همشون سنگین تر بود. درحالی که با صدای بلند فوحشم میداد و هرزه و جنده خطابم میکرد کشیدم سمت راهروی اتاقش. انسه پشت سرمون میومد و التماسش میکرد که لااقل بزاره لباس بپوشم و مدام زیر لب کفر میگفت. ابوهادی درو باز کرد و پرتم کرد توی اتاق که افتادم روز زمین و زخم و سوختگی های پوستم که در اثر وایتکس پدیدار شده بودن به پرزهای فرش مالید و دردم بیشتر شد. آنسه با جیغ گفت؛ _خاک بر سرم میخوای چیکارش کنی؟ جان هرکی میپرستی لباس تنش کن زشته. ابوهادی با صدای بلند گفت؛ _گمشو بیرون. حساب تورو هم بعدا میرسم. صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم و بعد از اون تونستم نزدیک تر شدن قدم‌هاش رو حس کنم. انسه_اقا توروخدا کاری باهاش نداشته باش. این هنوز بچست. حداقل شوهرش میدیم بره. کاری باهاش نداشته باش. لک تو دامنش ننداز. ابوهادی چوب گوشه اتاق رو برداشت و اومد سمتم. بدون صدا هق میزدم و حتی جرعت نداشتم تکون بخورم یا چیزی بگم. فقط سعی میکردم خودم رو بپوشونم تا بیشتر از این همه جام رو نبینه. ابوهادی_از پسرا جدات کردیم که خراب بازیاتو با دخترا شروع کنی؟ اره تخم حروم؟ چوب رو محکم به کمرم کوبید که صدای جیغم بلند شد. برم گردوند و دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت. خواستم رومو بکنم اونور که دستم رو گرفت و سرجام ثابتم کرد. با گریه و هق هق گفتم؛ _غلط کردم. به خدا دیگه تکرار نمیشه. دیگه به هیچکس نزدیک نمیشم. توروخدا.. بی توجه به التماس هام چوب رو برداشت و محکم روی شکمم کوبید. سوزشش باعث میشد به خودم بپیچم و کل بدنم تیک بزنه و بلرزه. درد، توی مغز و استخونم میچرخید و در نهایت به شکل اشک و ناله از چشما و دهنم خارج میشد. حالم خیلی بد بود. به خاطر لخت بودنم خجالت میکشیدم، خیس بودم و فضای اطراف خیلی برام سرد بود. از سمت دیگه تموم زخمام میسوخت و از استرس و ترس نمیتونستم تکون بخورم. با چشمای روشنی که پر از رگه های سرخ بود بدنم رو از نظر گذروند و با حرص گفت؛ _خودم کاری میکنم دیگه هیچوقت شهوت سراغت نیاد. صدای شکافته شدن هوا توسط چوب و برخوردش با کمر خیسم توی گوشم پیچید و دردش رو حس کردم. درحالی که نفس نفس میزدم و حسابی عرق کرده بودم از خواب پریدم. خیلی سریع اطرافم رو از نظر گذروندم و پتو رو زدم کنار. لباسام تنم بود و لخت نبودم. خداروشکر هیچ خبریم از ابوهادی نبود. سرمو توی دستام گرفتم و نفس لرزونم رو دادم بیرون. هر لحظه یاداوری اون روزا برام مثل کابوس میموند. هیچوقت این خاطرات مسخره و دردناک دست از سرم برنمیداشتن، حتی توی خواب. تاپم رو از تنم در اوردم و درحالی که از بسته بودن در اتاق مطمئن میشدم نیم تنم رو پوشیدم و لباسم رو پوشیدم روش. نگاهی به پرده های کنار رفته نارنجی و نور خورشید که به حریر های براقش میتابید انداختم و از روی تخت بلند شدم. میتونستم از بیرون اتاق صدای ابوهادی و انسه رو بشنوم. دیشب با موهای خیس خوابیده بودم و الان پف و شلخته بودن و احساس گلودرد میکردم. زحمت شونه کردنشون رو به خودم ندادم و فقط با کش بالای سرم بستمشون. پیرهن داغون چروکم رو روی لباسم پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. ابوهادی روی زمین نشسته بود و با قاشق چایش رو هم میزد. بدون حرف رفتم و روی مبل نشستم که گفت؛ _علیک سلام! خیلی اروم و بی میل جوابش رو دادم که سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. بوی تخم مرغ سرخ شده توی فضا پراکنده بود و میتونستم از بیرون صدای خروس بشنوم. انسه با ماهیتابه تخم مرغ از اشپزخونه خارج شد و گذاشتش روی نون های تازه. روبه روی ابوهادی نشست و درحالی که روسریش رو سفت میکرد گفت؛ _اینبار تخم مرغ ها خیلی کوچیک بودن. پنج تا درست کردم. ابوهادی استکانش رو برد سمت دهنش و کمی چای هورت کشید. همچنان داشت با نگاه خیرش من رو نگاه میکرد. اب دهنم رو قورت دادم که گفت؛ _چرا انقدر شلخته ای؟ با صدای گرفته گفتم؛ _دیشب موهامو خشک نکردم همونجوری خوابیدم. سرشو تکون داد و تکه نون گنده ای برداشت و انداخت روی تخم مرغا.

#part54 یچیزی این وسط خیلی عجیب بود. ابوهادی همیشه از همه کارهای من باخبر میشد. همیشه میگفت هر غلط اضافه و یا کار اشتباهی بکنی من فورا میفهمم. علاوه بر اون، همیشه واقعا حس میکردم کسی کنارمه. کسی که به همراه سایم قدم برمیداره، وقتی خوابم تماشام میکنه و حواسش به همه‌چیز هست. حتی گاهی وقتا خودش رو نشون داده بود. حسش میکردم، خوابش رو میدیدم.. وقتایی که مریض بودم، از خواب بیدار میشدم بین هذیون گفتنام ازش حرف میزدم. و میتونستم واضح تر از قبل حسش کنم. اگر یکی از جنای ابوهادی نبود که راپورت منو بهش میداد، پس چی بود؟ اما الان چرا اینکارو نمیکرد؟ نکنه یه چیز بزرگتر در انتظارمه؟ نکنه همه اینارو به ابوهادی گفته و اون دنبال یه فرصت مناسبه تا سرم رو ببره و خونمو برای کل جنگیریاش استفاده بکنه؟ نفس عمیقی کشیدم و شقیقه هام رو مالیدم. حالا حس ازادی که داشتم داشت به کابوس و سردرد تبدیل میشد و حس میکردم کرمی توی معدم دور خودش میپیچه و سم اسیدیش دلم رو مثل سیر و سرکه میجوشونه. حالا که از اون فضای مفرح و شاد خارج شده بودم، حالا که ادمای همسن خودم رو اطرافم نمیدیدم، حالا که اون دختر پولدار نبودم ترس از ابوهادی دوباره سراغم اومده بود. خوب یادمه که ارزو میکردم به جای شکنجه های روحی و روانی ای که بهم تحمیل میکرد، تهدید ها و فوحش ها و تحقیر هایی که با بی رحمی توی صورتم میکوبید و تموم اون کابوس هایی که باعثشون میشد، کتک بخورم. حاضر بودم زیر تموم تنبیه هاش بمیرم اما انقدر کنترل روح و روانم رو دستش نگیره. از ماشین که پیاده شدم سرم همچنان گیج میرفت. اخرین باقی مونده های پول این ماهم رو دادم به راننده و با قدم هایی سست رفتم توی خونه. نیاز داشتم برم حموم. نیاز داشتم اثر الکل رو از توی رگام بیرون بکشم و اگر لازم بود اب بی بو رو به جای خونم جایگزین کنم. لازم بود اثر بدن اوا رو از روی تنم پاک کنم. میترسیدم، میترسیدم بو بکشه. لمس کنه، بچشه و همه چیز رو بفهمه. انسه خداروشکر روی مبل خوابش برده بود و این واقعا عجیب به نظر میرسید. معمولا ادم تنبلی بود اما مگه تازه چندساعت پیش بیدار نشده بود؟ خودمو انداختم توی حموم و اب سرد رو باز کردم که موهای تنم سیخ شد. میتونستم از این فاصله دور صدای تیک تیک تمام ساعت های دنیارو بشنوم. ... 6 سال قبل؛ قلبم تند تند میزد. خون توی رگ هام به جوش اومده بود و به طرز باور نکردنی ای توی تموم قسمت‌های تنم میپیچید. میتونستم جوشش و داغیش رو پشت پلکا و شقیقه‌م حس کنم. قلبم هنوز هم تند میزد و نقش بدن هیوا یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیرفت. اگر ماوا نرسیده بود، احتمالا بیشتر میتونستم لمسش کنم. با اینکه ادم خطرناکی نبود و میدونستم اصلا براش مهم نیست من و هیوا چیکار میکنیم اما بازم استرس داشتم. اون چوب، کاش هیوا اون رو اتیش بزنه. انقدر همیشه از ابوهادی میترسیدم که حتی جرعت نکردم هیوارو با دست لمس کنم. اگر اون جن میفهمید چی؟ اگر ابوهادی مطلع میشد؟ اگر منو میکشت؟ همیشه بهم میگفت، میگفت اگر ابروش رو ببرم و کاری کنم که از نظرش اشتباه باشه تیکه تیکم میکنه و هر قسمتم رو میندازه جلوی سگا. لیف نخ کش شده رو خیلی محکم روی پوستم کشیدم تا تموم اثار جرم رو از روی تنم پاک کنم. با شنیدن صدای داد و بیداد بیرون در حموم به خودم لرزیدم. میدونستم که یه اتفاقی افتاده. میدونستم که یه چیزی سر جاش نیست. نگاهی به وایتکس گوشه حموم انداختم و اب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع حمله کردم طرفش. کمی ازش رو روی لیف کفی ریختم و شروع کردم به مالیدنش به شکم و سینه‌هام. باید هیچ اثری از هیچکسی نمیموند. نباید میفهمید. انقدر اینکار رو تکرار کردم که کل تنم بوی وایتکس گرفت و بدنم سرخ سرخ شد. پوستم میسوخت و به طرز وحشتناکی میخارید اما همچنان با دست هایی بی جون لیف رو به بدنم میکشیدم. زیر دوش اب که همیشه خدا ابش سرد بود، دست‌ها و اشک جاری چشمام رو حس نمیکردم و بدون مکث اسم مامانم رو میوردم. مادری که هیچ تصویری ازش به خاطر نداشتم. با شنیدن صدای ابوهادی از پشت در حموم به خودم لرزیدم و سرجام خشک شدم. ابوهادی_خودم این دختره هرزه رو زنده زنده اتیشش میزنم. چسبیدم به دیوار سرامیکی سرد حموم و خداروشکر کردم که همیشه از ترس در رو قفل میکردم. دستگیره چندبار بالا و پایین شد و ابوهادی چند ضربه به در زد و با صدای بلند گفت؛ _این در خراب شده رو باز کن تا نشکوندمش و با تیکه هاش سوراخ سوراخت نکردم. از شدت استرس دست و پاهام سر شده بودن و سوزش پوستم تا مغز و استخونم نفوذ میکرد. به خاطر ترس و استشمام بوی گند وایتکس به سرفه افتادم و محکم تر به دیوار سرد چسبیدم. بی صدا گریه میکردم و کل تنم میلرزید و سرد شده بود. دیگه هیچ خبری از اون گرما و احساس جوشش نبود. بلاخره قفل در حموم شکسته شد و تونستم ابوهادی رو توی چهارچوب در ببینم.

Or_Nah_(Wiz_Khalifa___The_Weekend)___Ty_Dolla_$ign.mp35.33 MB

من تماشاگر بسته شدن تمام این درها بودم.
+1
من تماشاگر بسته شدن تمام این درها بودم.

با فرستادن متنا واسه اون عوضی ای که هنوز دوستش دارین خوشحالم کنید.

حداقل میتونم امیدوار باشم که یه روز زیر همین خاک، پایین همین اسمون باهم میخوابیم. قبرستون پر از صدای قهقهه من و توعه و باد باید اون رو به گوش زنده ها برسونه. عزیزم؛ آسمون مال ماست.

11 - rises the moon - maruwhat (320).mp36.61 MB

من نمردم. این فقط یه بختکه که نفسمو برای همیشه گرفته.

Mom, I'm not a genius.

زیر سایه خورشید‌.

مثل نفس باد، زیر سایه تاریکی و نگاه مرده ماه پشت ابرها.
مثل نفس باد، زیر سایه تاریکی و نگاه مرده ماه پشت ابرها.

مثل نفس باد، زیر سایه تاریکی و نگاه مرده ماه پشت ابرها.
مثل نفس باد، زیر سایه تاریکی و نگاه مرده ماه پشت ابرها.

part53 با صدای زنگ گوشیم لیوان نوشابه و ساندویچم رو گذاشتم روی میز و از توی جیبم درش اوردم. انسه بود که داشت بهم زنگ میزد و چندتا پیام هم ازش داشتم. نگاهی به ساعت که ده شب رو نشون میداد انداختم و استرس گرفتم. از روی مبل بلند شدم و از بچه ها دور شدم. اصلا دلم نمیخواست شنونده بحثم با انسه باشن، مخصوصا حالا که انگار داشتن نگاهم میکردن. لقمم رو قورت دادم و تماس رو وصل کردم. تهدیدم کرد که زود برم خونه مگر نه به ابوهادی میگه که بیرونم‌. میدونستم که اینکارو نمیکنه چون شر ابوهادی خودش رو هم میگیرفت که جلوی من رو واسه بیرون رفتن نگرفته بود. ولی واقعا هرلحظه امکان داشت برگرده خونه و متوجه نبود من بشه. تاحالا پیش نیومده بود این ساعت بیرون بمونم و اگر هم شده بود حتما تاوانش رو پس داده بودم. نیم نگاهی به اهورا که زل زده بود بهم و سعی میکرد کالباسای ساندویچ تینارو در بیاره و بزاره توی مال خودش انداختم و رومو کردم اونور. _خیل خب چرت و پرت نگو الان برمیگردم. اگه اون شوهرتم پرسید کجام بگو رفته مغازه الان میاد. قبل از اینکه جوابش رو بشنوم تماس رو قط کردم. اصلا دلم نمیخواست برگردم خونه و علاوه بر اون حالم زیاد مساعد نبود. موقع حرف زدن با تلفن چندبار نزدیک بود سوتی بدم اما خداروشکر کنترلم رو از دست ندادم‌. نفس عمیقی کشیدم و به جای اینکه برم سمت بقیه مستقیم رفتم توی اتاقی که کیفم توش بود. پسری وسط اتاق نه چندان بزرگ ایستاده بود و کیفم توی دستش بود. با صدای در برگشت سمتم و بهم خیره شد. نگاهی به کیف توی دستش انداختم که گفت؛ _این مال شماست؟ _با اجازه اره. سرشو تکون داد و با لبخند گفت؛ _من داشتم اینجارو مرتب میکردم دیدم این گوشه افتاده. چرا توی اونیکی اتاق نزاشتیش؟ نگاهی به سرتا پاش انداختم. تیپش اصلا جالب توجه نبود واسه همین گفتم؛ _شما مستخدمین؟ نمیدونم چرا اما از بس فیلم نگاه کرده بودم فکر میکردم هر خونه ای که ادمای توش یکم پولدارن قطعا مستخدمی خدمتکاری چیزی دارن. خندید که دندون های سفید کامپوزیت شدش نمایان شد. با شک نگاهش کردم که گفت؛ _نخیر بنده میزبان مهمونی هستم. سرتا پاشو از نظر گذروندم و سعی کردم نخندم. اخه به کجای قیافه تو میخوره میزبان باشی. _اها. ببخشید. رفتم سمتش و دستم رو دراز کردم که کیف رو داد دستم. هنوز هم داشت با لبخند نگاهم میکرد. فکر کنم داشت با خودش میگفت تو هم بهت نمیخوره یه مهمون باکلاس باشی. شاید هم میخواست پولشو بدم. تازه یادم افتاد که چهارصد تومن رو ندادم. البته که واقعا هیچ علاقه ای به انجام اینکار نداشتم اما خب گفتم؛ _باید پول رو به شما بدم؟ پسر_بله. نگاه چپی بهش انداختم و دستمو کردم توی جیبی که پولای هیوا رو توش گذاشته بودم. موقع دادنشون حس کردم که قلبم تیکه تیکه شد. امیدوارم با همین پول مجبور بشی اخرین غذای عمرت رو بخوری. شالم رو انداختم دور گردنم و از اتاق زدم بیرون. با اوا و تینا دست دادم و از اهورا و دوست بیچاره خیانت دیدش خدافظی کردم. نمیدونستم حالا باید چیکار کنم و چطور‌ برم خونه. پول زیادی نداشتم که بشه باهاش کرایه تاکسی داد پس ناچارا مجبور بودم قسمتی از مسیر رو پیاده برم و بقیش رو تاکسی ای چیزی بگیرم. سعی کردم خیلی تند و سریع قدم بردارم و خودم رو به جایی برسونم که احتمال داشت اتوبوس یا ون داشته باشه. داشتم به اوا و کار امشبم فکر میکردم. بنظر میرسید که عاشقم شده باشه. از رفتاراش معلوم بود که اگه اون اتفاق نمیوفتاد پایه هرکار دیگه ای غیر از شیک زدن بود. اگر دچار حمله عصبی و حالت تهوع مسخرم نمیشدم، ایا به خودم جرعت انجام چنین کاری رو میدادم؟ جوابم کاملا واضح و قاطع بود؛ نه! چرا باید به خاطر کسی که هیچ حسی بهش ندارم و یه کار نیم ساعته ریسک میکردم؟ اگر ابوهادی از طریق جناش میفهمید چی‌؟ مطمئنا من رو تیکه تیکه میکرد و همین ازادی کم و محدودی که داشتم رو هم از دست میدادم. کل زندگیم با ترس از ابوهادی سپری شده بود و حالا حتی نمیتونستم از ترسش کاری بکنم. بلاخره تاکسی ای گرفتم و ادرس خونه رو بهش دادم. خوشبختانه انسه نه زنگ زده بود و نه پیام داده بود و این نشون میداد که ابوهادی هنوز نرسیده خونه. به پنجره تکیه دادم و به خیابون ها چشم دوختم. امشب احساس عجیبی داشتم. برای اولین بار توی عمرم بود که توی همچین مراسماتی شرکت میکردم. هیچوقت به یه مهمونی دوستانه نرفته بودم، اصلا هیچوقت دوستی نداشتم. چشمام رو بستم و به امشب فکر کردم. اوا که اروم خودش رو میمالید بهم و روم بالا پایین میشد. اهورایی که زل زده بود بهم و طوری نگاهم میکرد که انگار توی دلش بهم میخنده و مسخرم میکنه اما موقع حرف زدن کاملا نگاهاش رو نقض میکرد و رفتارش خوب بود. تینا که زیاد توجهی بهم نکرد و دوست اهورا که اونروز هم توی خیابون دیده بودمش.

photo content
+1

Mahjoor.mp310.20 MB

تورا به نماز صبح میخوانمت. شاید روزی برایم خانه ای شدی در بهشت.

03. Heartless.mp38.08 MB

Repost from N/a
دوره گستردمو دارم شروع میکنم چنلای ال‌جی‌بی‌تی و بی‌ال و انیمه و مرتبط دورم دوهفته‌ایه و اینکه جذب خوب میدم بهت تضمینی برای اطلاعات بیشتر پی‌وی تگ بده @Sendmesomemusic 👾🏳‍🌈