fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 841
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
#part417 شونم رو بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم. _واقعا برام مهم نیست چه بلایی سر کی میاد. تا همینجا هم که تحمل کردم زیادی بود. اهورا_اگر بکشتش حکمش حبس ابد یا اعدامه. بدتر از اون اگر نکشتش میوفته بازداشتگاه. اونوقت توی اون مدت خوب بشین نگاه کن چه بلایی سر دوست دختر عزیزت میاد. _غزل دوست دخترم نیست. درضمن هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه. اهورا_اره. چون همه غلطایی که باید میکردن رو قبلا کردن. اخمام رو توی هم کشیدم و بهش زل زدم. اون هم مثل من کلافه و استرسی به نظر میرسید. _اون برای زمانی بود که من نبودم. الان دیگه کسی نمیتونه کاری کنه. درضمن تو چه مرگته انقدر سنگ اون پسره رو به سینه میزنی‌؟ به تو چه‌ربطی داره؟ هرغلطی میخواد بکنه هر بلایی هم سرش بیاد حقشه. باید زودتر از اینا به فکر میوفتاد که الان اینطوری کار از کار نگذره. سرش رو تکون داد و فیلتر سیگارش رو بین سنگ ها انداخت. اهورا_ترجیح میدم باهات بحث نکنم. _ممنون میشم! ... غزل؛ بغضم رو قورت دادم و به سقف خیره شدم. ضعف کرده بودم و به شدت سردم بود. احساس میکردم دست و پاهام بی حسن و به همین دلیل نمیتونستم جابه جا بشم تا پتو رو روی خودم بندازم. باید اعتراف میکردم که هیچوقت توی عمرم به این اندازه نترسیده بودم. از همه‌چیز وحشت داشتم. نمیدونستم اراز کجا رفته بود و نگران بودم که نکنه اینجا تنهام گذاشته باشه. اگر حرفام باعث شده بود ازم متنفر شده باشه چی؟ اگر حالش ازم به هم میخورد و دیگه نمیخواست من رو ببینه چی؟ درسته که هیچکدوم از این اتفاقات تقصیر من نبود، اما نمیتونستم طوری تظاهر کنم انگار ادم نرمال و قابل تحملی هستم. توی زندگیم همه تنهام گذاشته بودن و میترسیدم که نفر بعدی اون باشه. قید ارشیارو که خیلی وقت بود زده بودم. توی همین فکر ها بودم که صدای قدم‌های کسی رو شنیدم و کمی بعد تونستم اراز رو ببینم که وارد اتاق میشد. با دیدنش کمی احساس ارامش کردم. انگار که وسط بمباران و جنگ یه پناهگاه پیدا کرده باشم. با قدم‌هایی اروم بهم نزدیک شد و درحالی که دستاش رو توی جیبش فرو میبرد روبه روم ایستاد. نمیتونستم واضح ببینم اما چشماش کمی سرخ به‌نظر میرسید. _فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت. اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست. موهای مشکی رنگش رو پشت گوشش فرستاد و گفت؛ _چرا باید همچین فکری بکنی؟ شونم رو بالا انداختم و لب‌هام رو به‌هم فشردم تا بغضم نشکنه. _همه همیشه تنهام میزارن. نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که زمین رو نگاه میکرد گفت؛ _من اینکار رو نمیکنم. پوزخندی زدم و دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و اشکم روی گونم لیز خورد. _ولی تا چندماه دیگه این‌کار رو میکنی. نگاهش رو از زمین گرفت و بهم دوخت. اخماش رو توی هم کشید و بهم نزدیک شد. اراز_گریه میکنی؟ چیزی نگفتم و چشمام رو بستم که اومد سمتم و کشیدم توی بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اجازه دادم اشکام بریزن. دستش اروم توی موهام نشست و در همون حال گفت؛ _من که بهت گفته بودم اگر دوست داشته باشی میتونی باهام بیای. من میرم اما به این معنی نیست که تورو تنها میزارم.. لب هام رو به هم فشردم و با صدایی گرفته نالیدم؛ _چرا فکر کردی من شرایط اومدن رو دارم؟ اراز_ممکنه داشته باشی. ارشیا الان رفت تا.. با شنیدن حرفش ناخوداگاه کمی عقب رفتم. حرفش رو ادامه نداد و نگاهش رو ازم گرفت. _چی؟ ارشیا کجا رفت؟ به چشمای سبز رنگش که حالا برخلاف همیشه دورشون مشکی نبود زل زدم. اراز_هیچی یه سر رفت تا خونه یکم دیگه میا.. _بهم دروغ نگو. اعلام کردن اینکه یه سر رفته خونه هیچ ربطی به اینکه ممکنه بتونم باهات بیام نداشت! اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید. حالا چهره‌ش کاملا جدی بود و اخماش توی هم بودن. _اراز؟ درمورد چیزهایی که بهت گفتم که باهاش صحبت نکردی؟ جوابم رو نداد. ابروهام بالا پرید و استرس شدیدی به وجودم چنگ انداخت. درحالی که تموم تلاشم رو میکردم تا از شدت ترس دوباره گریم نگیره نالیدم؛ _اراز.. نگاهش رو به چشمام دوخت و کنارم روی تخت نشست. موهاش رو کنار زد و با جدیت گفت؛ _امشب تکلیفت مشخص میشه.. چشمام رو بستم و سرم رو توی دستم گرفتم. _وای. اراز_چه انتظاری داری؟ وایسم نگاه کنم ببینم اون مرتیکه چه بلاهایی سرت میاره؟ یا توی بیمارستانا دنبالت باشم که دوباره رگ خودت رو نزده باشی؟ احمقی؟ همه چیز رو بهش گفتم. _نه.. نه.. نباید اینکارو میکردی! اراز_کاری که باید رو کردم. حالا که فهمید دیگه نمیره. اون مرتیکه هم هیچکاری نمیتونه انجام بده. بغضم رو به زور قورت دادم. _میکشتش. اراز_چه بهتر! اخمام رو توی هم کشیدم و بهش خیره شدم. _میفهمی داری چی میگی؟ به خیال خودت منو نجات دادی ولی زندگی ارشیا رو نابود کردی. اراز_جدا؟ زندگی اون پسره دراز احمق به هیچ‌جام نیست.

#part416 از توی حیاط خارج شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. روبه روی بیمارستان یه پارکینگ بزرگ قرار داشت و سمت چپ محوطه به پل بزرگی منتهی میشد که از روی اب میگذشت و به سمت اونطرف شهر میرفت. حالا که ساعت طرف سه صبح بود همه جا تاریک و ساکت بود و نور لامپ و چراغ‌های پل روی اب میوفتاد. احتمال دادم زیر پل باشن. به سمت پارکینگ حرکت کردم و بعد از اینکه ازش گذشتم به سمت سر پایینی حرکت کردم و بعد بلاخره دیدمشون. هردو جایی کنار تپه سنگ‌های پشت ماشین‌ها ایستاده بودن. انگار اون‌ها هم متوجه من شدن چون اهورا رول توی دستش رو به کناری پرت کرد. وقتی به فاصله دومتریشون رسیدم اهورا گفت؛ _به هوش اومد؟ بی توجه به حرفش به سمت ارشیا رفتم و روبه روش ایستادم. _همش تقصیر توعه احمقه! انگار متوجه حرفم نشد چون ابروش رو کمی بالا انداخت و با صدایی خمار گفت؛ _چی؟ نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم با یه مشت فکش رو پایین نیارم. _این همه وقت کدوم گوری بودی؟ نمیدونستی خواهر داری؟ اهورا که انگار متوجه ماجرا شده بود کمی بهم نزدیک شد و گفت؛ _خیل خب دوست عزیزم الان وقت این صحبتا نیست. دستش رو محکم پس زدم و با اخم گفتم؛ _تو دخالت نکن! ارشیا_چیشده؟ غزل طوریش شده؟ _کاش طوریش میشد. کاش مشکلش فقط این بود که از سر لوس بازی خودکشی کرده. ارشیا_درست بنال ببینم چی میخوای بگی. _اون بابای عزیزت که انقدر بهش اعتماد داری، امشب به غزل گفته وقتی تورو فرستاد اونور اب میخواد صیغش کنه. ابروهاش بالا پرید و شوک زده گفت؛ _چی!؟ اهورا_عالی شد. _اونوقت تو با خیال راحت میخوای بری خواهرتو پیش اون مرتیکه حرومزاده تنها بزاری؟ هیچ میدونی تموم این سال‌ها چه بلاهایی سرش اورده؟ میدونی چندین بار بهش تجاوز کرده؟ اونوقت توی احمق هنوز اینجوری باهاش رفتار میکنی و بهش تهمت میزنی که عمدا با بابات رابطه داره؟ خیلی احمقی. ارشیا همچنان بدون حرف و شوک زده سر جاش ایستاده بود و تند تند نفس میکشید. این بهترین ری‌اکشنی بود که میتونست نشون بده، چون مطمئن بودم انقدر عصبی شده که هنوز خون به مغزش نرسیده بود و احتمالا تا چند ثانیه دیگه منفجر میشد. ارشیا_امکان نداره.. با اخم به اهورا نگاه کردم. _تو نمیخوای چیزی بگی؟ اهورا نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که دستاش رو توی جیبش فرو میبرد رو به ارشیا گفت؛ _میتونی بری از خود غزل بپرسی. کاری که تاحالا انجام ندادی. ارشیا نیم نگاهی بهم انداخت و روبه اهورا گفت؛ _کلید ماشین رو بده. اهورا_کجا میخوای بری؟ انگار همین کلمه کافی بود تا منفجر بشه چون با صدای بلند فریاد زد؛ _به تو ربطی نداره گفتم سوییچ ماشینو بده. اهورا بدون حرف دست توی جیبش کرد و کلیدی ازش در اورد که ارشیا خیلی محکم کلید رو از دستش گرفت و به سمت پارکینگ رفت. اهورا درحالی که در سکوت به ماشین‌ها نگاه میکرد گفت؛ _گند زدی اراز. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که استرس و حال بدم هنوز هیچ جوره درست نشده بود روی زمین نشستم. _برام مهم نیست. اهودا_برای تو نیست ولی برای من هست! گند زدی تو زندگی پسره بدبخت. فردا یه جنازه میمونه رو دستمون پلیسم میاد جمعش میکنه میبرتش. سرم رو توی دستم گرفتم و درحالی که تلاش میکردم اب دهنم رو با وجود بغضم قورت بدم نالیدم؛ _خایه اینکارارو نداره. اهورا_اتفاقا اون تنها کسیه که خایه اینکارارو داره.

#part415 یعنی هرچی که میشد باید قبل از مرخص شدنش با ارشیا صحبت میکردم. عجیب بنظر میرسید که چرا اون یارو اینجا نیومده بود. مگه غزل توی خونه‌ش خودکشی نکرده بود؟ هرچی نباشه باعث و بانی همه این اتفاقات خودش بود. فقط منتظر بودم تا غزل به هوش بیاد. احمقانه بود اگر به محض بیدار شدنش با این سوالات خسته‌ش میکردم، اما دیگه نمیتونستم دست روی دست بزارم و اجازه بدم زمان خودش همه‌چیز رو حل کنه. هرچی صبر کرده بودم بس بود. خودش عقل تشخیص اینکه چی خوبه و چی بد رو نداشت و من باید براش تصمیم میگرفتم. پرستاری از توی اتاق بیرون اومد که از روی صندلی بلند شدم. از اونجایی که اتاق فقط برای یک نفر نبود به سختی بقیه رو راه میدادن. وارد اتاق شدم و مستقیم به سمت تخت غزل رفتم. لباس بیمارستان تنش بود و رنگش خیلی سفید به نظر میرسید. نفس عمیقی کشیدم و روبه روش ایستادم که چشماش رو باز کرد. دیدنش ناراحتم کرد. چرا که مثل همیشه نگاهش خبیثانه و بی‌تفاوت نبود و ناراحت به نظر میرسید. عادت نداشتم اینطور ببینمش. از روز اولی که دیده بودمش همیشه طوری نگاهم میکرد که انگار اگر بخواد میتونه توی یه لحظه زندگیم رو نابود کنه. به همه همونطوری نگاه میکرد. اما حالا، این زندگی خودش بود که نابود شده بنظر میرسید.. توجهم به باند خونی دور دستش جلب شد و اب دهنم رو قورت دادم. _خوبی؟ غزل_اگر این زنیکه انقدر خروپف نکنه بهتر میشم. لبخندی زدم به لبه تخت تکیه دادم که تلاش کرد‌ بلند شه. _نمیخواد بلند شی، اذیت میشی. غزل_برا تو بلند نمیشم. چون اذیتم میخوام بشینم. چیزی نگفتم و دستش رو گرفتم تا بتونه راحت تر سر جاش بشینه. پوستش برعکس همیشه سرد بود. هیچوقت نشده بود وقتی لمسش میکنم دستم از حرارت تنش نسوزه. کمی جابه جا شد و دستش رو صاف روی لبه تخت گذاشت تا خونش وارد سرم نشه. نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته گفت؛ _تو از کجا فهمیدی؟ _اهورا بهم گفت. خودش و ارشیا بیرونن. سرش رو تکون داد و سکوت کرد که گفتم؛ _چرا اینکار رو کردی؟ غزل_نمیخوام راجبش صحبت کنم‌. اخمام رو توی هم کشیدم. _نمیخوام راجبش صحبت کنم برای قبل از اینکه اینکار رو بکنی بهونه خوبی بود. الان دیگه تاثیری نداره. به نفعته قبل از اینکه مرخص بشی دلیلش رو برام توضیح بدی مگه نه مجبور میشم طور دیگه‌ای عمل کنم. دسته مویی که توی صورتش افتاده بود رو کنار زد و بهم خیره شد. حالا دیگه مثل چند دقیقه پیش ناراحت و ضعیف به نظر نمیرسید و نگاهش کمی اخم الود بود. غزل_چون زنده بودنم دیگه فایده‌ای نداره. برعکس، خیلی هم احمقانست. _کی همچین حرفی زده؟ کمی مکث کرد و گفت؛ _نمیخواستم اینکار رو کنم. ولی واقعا دیگه چاره‌ای برام نمونده. _چرا!؟ غزل_دیشب که برگشتم خونه بابای ارشیا باهام حرف زد. _فقط حرف زد؟ غزل_اره. گفت که بعد از اینکه ارشیا رو فرستاد رفت قراره یه کاری کنه. با شنیدن حرفش کمی استرس گرفتم. _چه کاری؟ غزل_گفت که همسایه‌ها شنیدن وقتی توی کوچه دعوا میکردیم چی گفتیم. همون شبی که زن بابای ارشیا بهش گفته بود من و باباش رابطه داریم. _خب؟ غزل_و گفت.. گفت که برای اینکه حرف پشتش نباشه صیغم میکنه.. ابروهام بالا پرید و برای لحظه‌ای احساس کردم برقی از وجودم رد شد. _چی!!؟ غزل_و من هیچ کاری نمیتونم بکنم. چون اون اگر حرفی بزنه قطعا عملیش میکنه و هیچکس و هیچ چیزی جلو دارش نیست. احساس کردم مغزم درد گرفت و معدم پیچ خورد. انقدر عصبی شده بودم که کم کم دستام داشت میلرزید. نمیتونستم هیچ ری اکشنی نشون بدم. صرفا یه گوشه خشکم زده بود و حرفش مثل یه زنگ مدام توی سرم میچرخید و تکرار میشد. هربار انگار کلمات به زور از توی مغزم رد میشدن و یه قسمتش رو پاره میکردن و به خاطر همین بود که نمیتونستم درست فکر کنم. فقط میدونستم که هیچوقت توی زندگیم به این اندازه عصبی نبودم. به زور اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که بدون حرف بهش زل زده بودم نفس عمیقی کشیدم. غزل لب هاش رو به هم فشرد و درحالی که اخماش رو توی هم میکشید سرش رو پایین انداخت. غزل_چیز جدیدی نیست. خیلی وقت پیش بهم گفته بود قصد چنین کاری رو داره. دندونام رو به هم فشردم و نگاهم رو بهش دوختم. برای تجربه این اتفافات خیلی شکننده بنظر میرسید. نمیتونستم اجازه بدم چنین اتفاقی بیوفته. نمیتونستم تحمل کنم. نگاهم رو ازش گرفتم و دستام رو از روی لبه تخت برداشتم. غزل_اراز. به سمت خروجی اتاق رفتم و توجهی به اینکه مدام اسمم رو صدا میزد نکردم. نمیتونستم اجازه بدم این بازی احمقانه ادامه پیدا کنه. برام مهم نبود که ارشیا بعد از شنیدن این موضوع چه ری‌اکشنی نشون میداد. بلایی سر باباش میورد و میرفت زندان؟ اهمیتی نداشت. سزای ادم های کور احمق همین بود. حتی اگر هیچ غلطی نمیکرد هم خودم دست به کار میشدم. از سالن بیمارستان خارج شدم و به اطرافم نگاه کردم. بنظر نمیرسید که توی محوطه باشن.

#part414 ارشیا_اگر میخوای چرت و پرتای اهورا رو برام ردیف کنی.. حرفش متعجبم کرد چون باعث شد راجب اینکه اهورا ممکنه راجب غزل چی بهش گفته باشه کنجکاو بشم. اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم و درحالی که تلاش میکردم خونسرد باشم و ری‌اکشن زیاد از حدی نشون ندم گفتم؛ _نه. نمیدونم چی بهت گفته ولی من با خود غزل صحبت.. هنوز جملم رو کامل نکرده بودم که کسی وسط حرفم پرید. اهورا_شرمنده مزاحم محفل گرم و سوزانتون شدم ولی حتما باید یه سر به صندوق بزنید و یه چندتا فرم و چرت و پرت برای تسویه پر کنید. ارشیا سرش رو تکون داد و درحالی که از روی صندلی بلند میشد گفت؛ _جایی نرو تا برگردم. سرم رو تکون دادم. کجا قرار بود برم دقیقا؟ اهورا نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛ _حواست هست داری چیکار میکنی؟ _چیکار میکنم مگه؟ اهورا_توی این شرایط میخوای باهاش صحبت کنی؟ نمیبینی حالش چقدر بده؟ پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _جدا؟ نمیره یه‌وقت از اینهمه حال خرابی. غزل حالش بد نبود؟ اهورا_منظورم این نیست. دارم میگم اگر توی این شرایط بخوای چیزی بهش بگی قاطی میکنه. اونوقت یه کاری میکنه که دیگه نشه جمعش کرد. سرم رو کج کردم و به چهره‌ش نگاه کردم. کاملا حق به جانب و مطمئن به نظر میرسید. _تو چی بهش گفتی‌؟ ازم پرسید منم میخوام حرفای تورو تحویلش بدم یا نه. اهورا_مستقیم چیزی نگفتم در قالب شک و شبهه بود. ولی خب یه‌چیزایی بهش فهموندم که بفهمه غزل رو با باباش ول نکنه بره خارج. _یعنی مستقیم بهش نگفتی که چیکار میکنه باهاش؟ اهورا_نه. بهتره از خودش بشنوه تا ما. بعدش هم الان وضعیتش زیاد خوب نیست. اگر اون موضوع هم بفهمه میزنه به سرش یه حرکتی میزنه. _خب ماهم همین رو میخوایم. اهورا_نه همچین چیزی رو نمیخوایم. تو نمیدونی ارشیا چجور ادمیه. خیلی بی مغزه همش دنبال دعوا و دردسره. میره باباش رو میکشه اونوقت میوفته زندان. یا چمیدونم در هر صورت مطمئنم یه گندی بالا میاره. ما همچین چیزی رو نمیخوایم. میخوایم؟ نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم. احساس میکردم خون به مغزم نمیرسه و هنوز حالم کاملا خوب نشده بود. اهورا درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود با اطمینان خاطر نگاهم میکرد. انگار کاملا میدونست که داره چی میگه و چیکار میکنه. اهورا_میدونم نمیتونی به من اعتماد کنی و در صلح نیستیم. ولی من هم مثل توهم، بد غزل رو نمیخوام. فقط طرز فکرم یکمقدار باهات فرق داره و به ارشیا هم فکر میکنم. نمیتونیم که بیایم ابرو رو درست کنیم بزنیم چشم رو هم کور کنیم. _ولی بلاخره باید بفهمه. من دیگه نمیزارم غزل یک لحظه هم توی اون خونه بمونه. اگر ارشیا نتونست کاری کنه میبرمش خونه خودم. بعد از اینجا عمرا پاش به اون خونه باز نمیشه. اهورا_خیل خب. قبوله. بزار وضعیتش پایدار بشه خیال هممون که راحت شد موقع مرخص شدنش راجب این موضوع حرف میزنیم. اوکیه؟ سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و هیچ کاری نکنم. نیاز داشتم این حمم از خشم و اضطرابم رو به کس دیگه‌ای منتقل کنم. نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم. میترسیدم اتفاق بدتری افتاده باشه. چرا که وقتی غزل از پیش من میرفت حالش انقدر بد نبود. یعنی اگر از همون اول فکر همچین کاری رو توی سرش میداشت قطعا راجبش باهام حرف میزد، یا اصلا یه طوری بروزش میداد. حالش بد بود ولی نه در این حد!! ارشیا نیم ساعت بعد به سمتمون اومد و کنارم نشست که از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم. همون لحظه دکتری از توی اتاق خارج شد. _ببخشید. حال بیمار چطوره؟ دکتر_خواهرش هستید؟ _دوستشم. اهورا و ارشیا اومدن سمتمون و کنارم ایستادن. دکتر_خداروشکر لازم به جراحی نبود چون رگ به طور کامل پاره نشده بود. زخمش رو بخیه زدن و خونی که از دست داده بود برگردوندیم. کسی از شما از اعضای خانوادش نیست؟ ارشیا_من برادرشم. دکتر_حتما باید به روانشناس یا روانپزشک ارجاعش بدین. نمیدونین چی باعث شده چنین کاری بکنه؟ ارشیا نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و شونش رو بالا انداخت. دکتر_در هرصورت امیدوارم سابقه بیماری روانی خاصی نداشته باشه و پیگیری کنید. ارشیا همچنان زیر چشمی من رو نگاه میکرد و چیزی نمیگفت که اهورا خیلی سریع گفت؛ _گفته بودید که ممکنه به اعصاب حسیش اسیب زده باشه. همچین چیزی که اتفاق نیوفتاده؟ دکتر_فکر نمیکنم چون بریدگی اونقدر عمیق نبوده. اما خب به هوش بیاد همه‌چیز مشخص میشه. نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف به سمت صندلی رفتم. ... حدود دوساعتی گذشته بود و ساعت دوازده شب بود. ارشیا و اهورا توی سالن نبودن و تا اونجایی که فهمیده بودم رفتن تا گل بکشن. البته که چه بهتر، به هیچ عنوان حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم. وجودشون باعث کلافگیم میشد. ترجیح میدادم خودم تنها باشم. چند دقیقه پیش غزل رو منتقل کردن بخش و گفتن که تا فردا میتونه مرخص بشه.

Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+3YQ
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻 قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقی‌ش همش فان و حال خوبه! https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘

#part413 روی صندلی نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم که صدای نزدیک شدن قدم‌های کسی رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سعی میکردم عادی بنظر برسم به اهورا نگاه کردم. _چیشد؟ اهورا_هنوز مشخص نیست باید چیکار کنیم ولی گفتن عمل لازم نداره و با بخیه زدن حل میشه. ولی خون زیادی ازش رفته و باید جبران بشه. گروه خونیت چیه؟ _نمیدونم. احتمالا A مثبت. چون مال مامانم هم همین بود. اهورا_ربطی نداره ولی خب به هرحال برو بهشون بگو. سرم رو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم. اهورا_راستی. برگشتم و نگاهش کردم. اون هم مثل من عصبی به نظر میرسید. و انگار دقیقا از خود من عصبانی بود چون اصلا جالب نگاهم نمیکرد. طوری با تنفر زل زده بود بهم که انگار من عمدا این کار رو باهاش کرده بودم. اهورا_فکر نکنم بتونی خون بدی‌. _چرا؟ اهورا_چون مواد مخدر مصرف میکنی. تتو هم که داری. در این باره خیلی سختگیری میکنن. دندونام رو به هم فشردم. _فاک. حالا چیکار کنیم؟ اهورا_مشکلی نیست. زنگ زده بودم راز، داره میاد. احتمال میدم بتونه خون بده. اگر هم نشد توی بیمارستان قطعا هست. سرم رو تکون دادم و دوباره روی صندلی نشستم. ... اراز؛ وارد بخش شدم و خواستم از منشی بپرسم که کجا باید برم که نگاهم به اهورا خورد. هنوز توی شوک بودم و از اونجایی که از صبح فقط یه تیکه کیک کرده بودم توی حلقم حالت ضعف عجیبی داشتم. شاید هم به خاطر گشنگی و نخوردن غذا نبود و دلیل جدی تری داشت. به قدری عصبی بودم که میتونستم اهورا و ارشیارو دقیقا همینجا طوری تیکه تیکه کنم که اگر همون ثانیه دکترها بالای سرشون میبودن نمیتونستن کاری براشون انجام بدن. راهم رو به سمت اهورا کج کردم و درحالی که بغضم رو کنترل میکردم اسمش رو صدا زدم. سرش رو از توی برگه‌ای که‌ توی دستش قرار داشت خارج کرد و بدون حرف بهم زل زد. _کجاست؟ اهورا_توی مراقبت‌های ویژست. گفتن ممکنه جراحی لازم بشه اما به احتمال زیاد میتونن با بخیه حلش کنن. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. _خب؟ چیز جدی ای که نیست؟ اهورا_نمیمیره. ولی خب هنوز مشخص نیست که ایا به تاندون ها یا اعصاب دستش هم اسیب زده یا نه. مگر نه ممکنه فلج بشه یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. با شنیدن این جمله احساس کردم که سرم تیر کشید. حتی تصورش هم برام سخت بود و به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا جلوی اشکم رو بگیرم. اب دهنم رو به زور قورت دادم و خیسی چشمام رو با پشت دستم پاک کردم. اهورا_خون لازم داره. من و ارشیا نمیتونیم بهش خون بدیم. به خاطر مصرف مواد و اینجور داستانا. گروه خونیت چیه؟ _فکر کنم O مثبت. اهورا_خوبه. میتونی خون بدی. باهام بیا. دنبالش راه افتادم و به ارشیا که روی صندلی نشسته بود و بدون حرف نگاهم میکرد خیره شدم. میدونستم که مقصر تموم این اتفاق ها خودشه. نمیدونستم اون پدر بی‌شرف حرومزادش چیکار کرده بود، اما مطمئنا اتفاق‌های جالبی نیوفتاده بود که غزل الان چنین وضعیتی داشت. و همه این‌ها غیر از اون مرد تقصیر ارشیا هم بود. واقعا موجودی به احمقی این پسره قرومساق ندیده بودم. نمیدونم چند ثانیه با اخم زل زدم بهش اما بلاخره پرستار به سمت اتاقی هدایتم کرد تا ازم خون بگیره. بعد از پرسیدن سوالات ایا مواد مخدر استعمال میکنم یا به تازگی الکل مصرف کردم و فهمیدن یکسری جزئیات بلاخره به سمتم اومد تا ‌کارش رو انجام بده. چشمام رو بستم و سعی کردم به کاری که میکنه نگاه نکنم تا دوباره مثل سری قبل حالم بد نشه. انرژیم رو برای جا اوردن حال ارشیا نیاز داشتم. بلاخره بعد از کارم و یه استراحت کوتاه از اتاق تزریقات خارج شدم و به سمت ارشیا رفتم. همچنان روی صندلی نشسته بود و حالش چندان خوب بنظر نمیرسید. _باید باهم صحبت کنیم. نگاه کلافه و حق به جانبی بهم انداخت. ارشیا_بزارش برای بعد. _راجب غزله. میدونی چرا اینکارو کرده؟ ارشیا_نه. _خوبه. چون میخوام راجب همین باهات صحبت کنم. یالا بلند شو.

#part412 نگاهش رو با کلافگی ازم گرفت و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدن ازش پشت بهم ایستاد. در بطری رو باز کردم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. اخمام رو توی هم کشیدم و برش داشتم تا رد تماس بزنم که برای لحظه‌ای به ذهنم رسید جواب بدم. انسه تا امروز سر جمع پنج بار هم به من زنگ نزده بود و هرموقع که تماس میگرفت قطعا کار واجبی داشت. تماس رو وصل کردم و غریدم؛ _چیشده باز؟ انسه_زود.‌‌. زود خودت رو برسون خونه. ی.. یه اتفاقی افتاده. _چی؟ چیشده؟ انسه_دختره رگ خودشو زده. با شنیدن حرفش برای ثانیه‌ای شوک زده شدم و خیلی سریع گفتم؛ _چی؟ کدوم دختره؟ انسه_غزل دیگه! زود خودت رو برسون بابات خونه نیست باید ببریمش بیمارستان. _باشه باشه. باشه الان میام. تماس رو قط کردم و با صدای بلند گفتم؛ _اهورا. زود باش سوار شو باید بریم. اهورا_چرا؟ چیشده؟ _غزل خودکشی کرده. کسی خونه نیست تا یچیزیش نشده باید ببریمش بیمارستان. ابروهاش بالا پرید و هول زده گفت؛ _چی؟ چرا زنگ نزدن امبولانس‌؟ اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای بلندتری گفتم؛ _نمیدونم! تن لشتو جمع کن بشین حرکت کن تا دیر نشده. سرش رو تکون داد و در رو باز کرد و خیلی سریع بعد از سوار شدن ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. خداروشکر زیاد از خونه خودمون فاصله نداشتیم و احتمالا خیلی دیر نمیرسیدیم. لازم نبود به اهورا گوشزد کنم که تند بره چون خودش داشت همینکار رو میکرد و دیگه از این سریع‌تر امکان پذیر نبود. استرسی گرفته بودم که حتی موقع مردن مادرم هم نداشتم و این معقوله واقعا برام تعجب اور بود. فقط میدونستم که اگر اتفاقی براش میوفتاد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. بلاخره اهورا جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت که خیلی سریع پیاده شدم و رفتم توی حیاط. انسه کنار غزل روی پله‌ها نشسته بود و پارچه مشکی رنگی رو به دستش فشار میداد و روی کاشی‌ها پر از خون بود. با دیدن وضعیتش تقریبا سر جام خشکم زد. انسه_به چی نگاه میکنی؟ خیلی خون ازش رفته زودتر باید برسونیش بیمارستان. خیلی سریع رفتم سمتش و درحالی که تموم تلاشم رو میکردم به خون های روی راهپله نگاه نکنم کنارش ایستادم و خم شدم تا بلندش کنم. انسه از جلوم کنار رفت و خیلی سریع گفت؛ _منم بیام؟ درحالی که حواسم بود پارچه مشکی رنگ از دور دستش باز نشه تا خون بیشتری ازش نره دست مخالفش رو دور گردنم انداختم و به سختی بلندش کردم. _لازم نکرده. حالا میتونستم لرزش محسوس بدنش رو حس کنم. رنگش مثل گچ سفید بود و بنظر میرسید هوشیاری پایینی داشته باشه چون اصلا چشماش رو باز نمیکرد. درحالی که از شدت استرس و ترس کم مونده بود بالا بیارم به سمت خروجی خونه رفتم. اهورا دم در کنار ماشین ایستاده بود. از حیاط خارج و به سمت ماشین رفتم که خیلی سریع در رو باز کرد. اهورا_میخوای منم بیام؟ توی ماشین گذاشتمش و با اخم گفتم _نه. اهورا_احمق داره ازش خون میره. باید زخمش رو با پارچه فشار بدی. تنهایی نمیتونی ببریش. چیزی نگفتم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. هول کرده بودم و مدام یاد مامانم میوفتادم وقتی مرده پیداش کرده بودم. اهورا_بشین کنارش. سعی کن دستت رو فشار بدی روی محل بریدگی. سرم رو تکون دادم و کاری که میگفت رو کردم. بلاخره بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم. حالم اصلا خوب نبود و صحبت کردن و فک زدن های اضافه و کنترل وضعیت رو به اهورا سپردم. اگر خودم میخواستم چیزی بگم احتمالا سالها طول میکشید تا توضیح بدم چه اتفاقی افتاده. همش به این فکر میکردم که چرا این‌کار رو کرده. اگر واقعا بابام کاری کرده بود که تحمل نکرده و به اون خاطر چنین حرکتی زده بود چی؟ اگر واقعا تموم حرف‌های اهورا درست بود و همه این‌ها تقصیر اون بود چی‌؟ به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم. میدونستم که وضعیت اونقدرا هم وخیم نیست و به احتمال زیاد زنده میموند. اما تصویری که دیده بودم به هیچ عنوان از جلوی چشمام کنار نمیرفت. از سمتی بیشتر از این اتفاق، از دلیلش وحشت داشتم. غزلی که من میشناختم واقعا دختر قوی‌ای بود. به طوری که بعضی وقت‌ها از شدت محکم بودنش تعجب میکردم. هیچوقت ادم انرژی منفی یا بی امید و ضعیفی بنظر نمیرسید و حالا که اینکار رو انجام داده بود حتما دلیل محکمی براش داشت. اون دلیل من رو به شدت میترسوند.

#part411 فشار دیگه ای به دستم وارد کردم که سوزش عمیقی توی پوستم پیچید. مشتم رو باز کردم که شاخه گل از لای انگشتام بیرون افتاد و تونستم رنگ قرمز خون رو ببینم. دستم رو کمی به خودم نزدیک کردم و دقیق تر به خون روی پوستم خیره شدم. همیشه دیدن خون حالم رو بد میکرد. انگار باعث میشد روی وجودم دقیق تر بشم و بتونم ارگان‌های توی بدنم رو بهتر حس کنم. اینکه قلبم چطور نبض میزد، صدای باد شدن ریه‌هام وقتی نفس میکشیدم، استخون‌های بدنم که تق تق صدا میدادن و خونی که به سرعت توی رگ‌هام میچرخید. از این حالت متنفر بودم. اینکه بتونم تمام این هارو حس کنم. اینکه چیزهایی رو بشنوم که ترجیح میدادم کر باشم و متوجهشون نشم. حالم از وجود مسخره‌م به هم میخورد. هرچی که بود تا الان متعلق به من بود و نمیزاشتم تغییری توی این حقیقت ایجاد شه. نمیتونستم حتی تصورش رو بکنم که بخوام صیغه اون موجود نفرت انگیز بشم. چطور تحمل میکردم؟ جواب سوال هام مشخص بود. اگر نمیخواستم وجودم رو حس کنم و بشنوم، باید کاری میکردم که دیگه زنده نمونم. و برای خفه کردن تمام این صدا ها و حس ها باید قلبم رو از حرکت باز میداشتم. بدون حرف گوشه پله ها نشستم و درحالی که به بغضم اجازه میدادم بشکنه به اطرافم نگاه کردم. بنظر میرسید خونه خالی باشه و فقط من اینجا باشم. دستم رو توی جیبم کردم و بسته رو از توش در اوردم و بعد از در اوردن یه تیغ مابقیش رو روی زمین پرت کردم. نگاهی به جلد کاغذی ابی و سفیدش انداختم و پارش کردم و تیغ رو از توش خارج کردم. زیر نور چراغ میدرخشید. انگشتم و بدون هیچ فشار خاصی روش کشیدم که تیزی و برندگیش رو حس کردم. انگار قسمت رویی پوستم رو خراش داد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به اراز فکر کردم. من هم روزی که مامانش مرده بود میمردم. ای کاش واقعا تموم افکارم درست بود و هیچ حسی بهم نداشت. نمیخواستم ناراحت شه. از دست دادن دونفر توی یک روز خیلی سخت به نظر میرسید. ای کاش ازم متنفر میبود. کاش مردنم هیچ فرقی به حالش نداشت. شاخه گل روی زمین رو برداشتم و به گلپرهای سفیدش خیره شدم. خم شدم و اروم بوسه ای بهش زدم. ای کاش میتونستم خودش رو ببوسم. اما چه فایده.. اگر تا ابد هم میبوسیدمش بازهم کافی نبود و هیچ فرقی به حالم نمیکرد. گل رو روی پله ها گذاشتم و دوباره به تیغ خیره شدم. لباسم رو در اوردم که باد سرد زیر تیشرتم دمید و باعث شد لرز کنم. نگاهی به دستم که پر از جای زخم و خراش بود انداختم. دلم برای هیچکس تنگ نمیشد. تیغ رو روی ساق دستم گذاشتم و هقی زدم. حالم از این زندگی کذایی به هم میخورد. حالم از همچیز به هم میخورد. به اندازه کافی خودم رو با زنده بودن عذاب داده بودم. دیگه نمیتونستم این درد بزرگ رو متحمل بشم. تا همینجا کافی بود. تا همینجا اجازه داده بودم به بدترین شکل ممکن بهم اسیب بزنن و نابودم کنن. اما دیگه این ظلم رو در حق خودم نمیکردم. دیگه نمیزاشتم اینطوری داغون بشم. باید زودتر از اینا خودم رو نجات میدادم. تیغ رو روی پوستم فشردم که سوزش عمیقی رو حس کردم. چشمام رو به هم فشردم که اشکم روی گونم سر خورد. صدای باز شدن در خونه اومد و بعد انسه رو دیدم که به محض اینکه متوجهم شد سر جاش خشکش زد. صدای بلندش رو شنیدم که اسمم رو صدا زد و خواست بیاد سمتم که خیلی محکم تیغ رو روی پوستم کشیدم و طولی نکشید که سوزش عمیقی رو توی دستم حس کردم و بلافاصله گرمای خون کل پوستم رو سوزوند. حجم خونی که از زخم چندسانتیم بیرون میریخت انقدر زیاد بود که به رنگ مشکی دیده میشد. قلبم طوری با سرعت میزد که انگار میخواست هرچه زودتر تموم خون توی بدنم رو خالی کنه. سرم با دیدن خون و حس کردن پاره شدن گوشتم سبک شده بود و چشمام رفته رفته سنگین میشد. انسه خیلی سریع کنارم نشست و درحالی که تند تند و با عجله چیزهایی میگفت که متوجهشون نبودم شالم رو از دور گردنم باز کرد و خیلی محکم دور دستم پیچید. _ولم کن. میخوام بمیرم. ... ارشیا؛ سیگاری روشن کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم. _شاشم میاد. اهورا_پشت ماشین یه بطری هست. توش بشاش. _مگه تو طویله بزرگ شدم؟ پوزخندی زد و در کمال خونسردی گفت؛ _نشدی؟ _حداقل طویله بهتر از کاباره‌ست. لبخند از روی لبش پاک شد که با رضایت در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم. بدون حرف به سمت انتهای ماشین رفتم و بطری ابی که میگفت رو از پشت وانت برداشتم و اب توش رو بیرون ریختم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. درحالی که به سمت در میرفتم گوشیم رو از توی جیبم در اوردم که با اسم انسه رو به رو شدم. این زنیکه دست از سر ما بر نمیداشت. رد تماس زدم و توی ماشین نشستم. _برو بیرون تا من بشاشم. اهورا_بیرون بشاش خب. این رو گفت و به بطری توی دستم نگاه کرد. _اونجا راحت نیستم. مردم میبینن. اینجا کسی نیست تازه گرم هم هست قندیل نمیبندم.

#part410 حالم خیلی بد بود. نیاز داشتم هرچه زودتر تنها شم و انقدر گریه کنم تا بمیرم. نزدیک خونه بودیم که کمی جابه جا شدم و گفتم؛ _نمیخواد بری توی کوچه. همینجا وایسا. اراز_چرا خب؟ میبرمت تا در خونه. _نه. هم ممکنه بابای ارشیا ببینتت و هم از سوپری باید یه‌چیزی بگیرم. سرش رو تکون داد و ماشین رو زد کنار و بهم خیره شد. اراز_میخوای فردا بیام دنبالت بریم یه تابی بخوریم بیرون شهر؟ سرم رو تکون دادم. _باشه. و توی دلم ادامه دادم؛ اگر زنده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای سبزش خیره شدم. _زیاد به مسئله مامانت فکر نکن، تقصیر تو نبود. سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو به هم فشرد. ارتباط چشمیمون برای چندثانیه ادامه پیدا کرد و در نهایت تصمیم گرفتم بغلش کنم. کمی رفتم جلو که متوجه شد و خم شد سمتم و بغلم کرد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بوی عطرش رو توی ذهنم هک کنم. اروم کنار گوشش گفتم؛ _خدافظ. اراز_خدافظ. کشیدم عقب و بعد از نگاهی طولانی از ماشین پیاده شدم و در رو بستم. وارد سوپری شدم و نگاهی به اطرافم انداختم و از توی قفسه یه بسته تیغ برداشتم. به فروشنده گفتم که خریدم رو به حساب ابوهادی بزنه و بعد از مغازه خارج شدم و به سمت خونه به راه افتادم. در حیاط رو با کلید باز کردم که با ابوهادی روبه رو شدم. توی حیاط کنار پراید درب و داغونش ایستاده بود و چندتا پلاستیک توی صندوق ماشین میزاشت. یه ساک بسته شده هم کنار پاهاش قرار داشت. ابوهادی_چه عجب تشریف فرما شدید. لحنش حالت تهاجمی و بازخواست کردن نداشت. بدتر از اون، کاملا عادی و دوستانه به نظر میرسید. در حیاط رو بستم و خیره به وسایل روی زمین گفتم؛ _کجا میری؟ ابوهادی_یه سر میرم دهاتمون. کار دارم. سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛ _باید کارهای رفتن ارشیارو درست کنم. و بعد از اون وقتی همه‌چیز درست شد یه کار مهم تر داریم که باید انجام بدیم. اخمام رو توی هم کشیدم. _چه کاری؟ ساک رو توی صندوق چپوند و درش رو بست و کمی بهم نزدیک شد که ناخوداگاه یک قدم رفتم عقب. ابوهادی_همسایه ها صدامون رو موقع دعوا کردن شنیدن. اخمام رو توی هم کشیدم و با خونسردی گفتم؛ _خب؟ مگه چیز جدیدیه؟ هرشب صدای دعواهامون رو میشنون. دیگه جزئی از امور روزمره‌شون محسوب میشه. دستی به ریش‌های جوگندومیش کشید و نگاه خونسردش رو بهم دوخت. ابوهادی_این موضوع فرق میکنه. پای ابروی من وسطه. _همیشه پای ابروت وسط بوده. ابوهادی_همه فکر کردن حرف های انسه و ارشیا درست بوده و واقعا چیزی هست. ابروهام بالا پرید و گلم رو که تا اون لحظه پشت خودم قایم کرده بودم توی دستم فشردم. ابوهادی_من توی این محله اسم و رسمی دارم. مردم سر اسمم قسم میخورن و نمیتونم اجازه بدم یه همچین سوء تفاهمی به ابرویی که تموم این سالها جمع کردم اسیب بزنه. حالا کم کم حرفاش داشتن من رو میترسوندن و خدا خدا میکردم چیزی که توی فکرم بود رو به زبون نیاره. نمیتونستم، واقعا تحمل شنیدن و هندل کردن این یه قلم رو نداشتم. نگاه متفکر و جدیش تغییر رنگ داد و با خیرگی از نظر گذروندم. ابوهادی_ارشیا که بره حتی اگر سالی یکبار هم بیاد اینجا قرار نیست متوجه چیزی بشه. دارم جایی میفرستمش که حداقل تا چهارسال دیگه که اقامت دائم بگیره نمیتونه از کشور بیرون بزنه و وقتی هم برگرده دیگه نمیتونه کاری درمورد این موضوع انجام بده. به زور نفسی کشیدم و اروم گفتم؛ _چه موضوعی؟ منظورت چیه؟ ابوهادی_صیغت میکنم. با شنیدن جملش احساس کردم خون توی رگ‌هام از حرکت ایستاد و خشک شدم. معدم پیچ و تاب خورد و حالت تهوع گرفتم به طوری که اگر پشت سر هم اب دهنم رو قورت نمیدادم و تند تند نفس نمیکشیدم بالا میوردم. ابوهادی_اونوقت دیگه حرف‌های پشت سرم میخوابه. چیزی نگفتم و درحالی که سر جام خشک شده بودم دندون‌هام رو به هم فشردم. تلاش کردم چیزی بگم اما مغزم قفل کرده بود و زبونم تاب نمیخورد. خیال میکردم قدرت تکلمم رو به طور کل از دست دادم. ابوهادی_تا فردا پسفردا برمیگردم و کارهای ارشیارو انجام میدم و همه‌چیز رو نهایتا تا ماه اینده حل میکنم. سنگینی و فشار چیزی رو توی قفسه سینم حس میکردم. انگار یه مشت کرم خاکی بین ریه‌ها و دنده‌هام جون میکندن. حالم به هیچ عنوان خوب نبود و نمیدونستم چطور هنوز سکته نکرده بودم. نگاهی به موهام انداخت و دسته ای که توی صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستاد و بدون حرف و با قدم‌هایی محکم و جدی به سمت ماشین رفت و سوارش شد. زانوهام تحمل وزنم رو نداشتن. با شنیدن صدای بوقش از جلوی راهش کنار رفتم و شاخه گل توی دستم رو بدون توجه به خارهاش توی مشتم فشردم. بلاخره از خونه خارج شد و اشاره کرد که در حیاط رو ببندم و بعد حرکت کرد و رفت. شاخه گل رو بیشتر توی مشتم فشردم که احساس کردم خارهاش توی پوستم فرو رفت. حتی اگر میمردم اجازه نمیدادم این اتفاق بیوفته. هیچوقت!

Repost from N/a
#part413 روی صندلی نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم که صدای نزدیک شدن قدم‌های کسی رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سعی میکردم عادی بنظر برسم به اهورا نگاه کردم. _چیشد؟ اهورا_هنوز مشخص نیست باید چیکار کنیم ولی گفتن عمل لازم نداره و با بخیه زدن حل میشه. ولی خون زیادی ازش رفته و باید جبران بشه. گروه خونیت چیه؟ _نمیدونم. احتمالا A مثبت. چون مال مامانم هم همین بود. اهورا_ربطی نداره ولی خب به هرحال برو بهشون بگو. سرم رو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم. اهورا_راستی. برگشتم و نگاهش کردم. اون هم مثل من عصبی به نظر میرسید. و انگار دقیقا از خود من عصبانی بود چون اصلا جالب نگاهم نمیکرد. طوری با تنفر زل زده بود بهم که انگار من عمدا این کار رو باهاش کرده بودم. اهورا_فکر نکنم بتونی خون بدی‌. _چرا؟ اهورا_چون مواد مخدر مصرف میکنی. تتو هم که داری. در این باره خیلی سختگیری میکنن. دندونام رو به هم فشردم. _فاک. حالا چیکار کنیم؟ اهورا_مشکلی نیست. زنگ زده بودم راز، داره میاد. احتمال میدم بتونه خون بده. اگر هم نشد توی بیمارستان قطعا هست. سرم رو تکون دادم و دوباره روی صندلی نشستم. ... اراز؛ وارد بخش شدم و خواستم از منشی بپرسم که کجا باید برم که نگاهم به اهورا خورد. هنوز توی شوک بودم و از اونجایی که از صبح فقط یه تیکه کیک کرده بودم توی حلقم حالت ضعف عجیبی داشتم. شاید هم به خاطر گشنگی و نخوردن غذا نبود و دلیل جدی تری داشت. به قدری عصبی بودم که میتونستم اهورا و ارشیارو دقیقا همینجا طوری تیکه تیکه کنم که اگر همون ثانیه دکترها بالای سرشون میبودن نمیتونستن کاری براشون انجام بدن. راهم رو به سمت اهورا کج کردم و درحالی که بغضم رو کنترل میکردم اسمش رو صدا زدم. سرش رو از توی برگه‌ای که‌ توی دستش قرار داشت خارج کرد و بدون حرف بهم زل زد. _کجاست؟ اهورا_توی مراقبت‌های ویژست. گفتن ممکنه جراحی لازم بشه اما به احتمال زیاد میتونن با بخیه حلش کنن. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. _خب؟ چیز جدی ای که نیست؟ اهورا_نمیمیره. ولی خب هنوز مشخص نیست که ایا به تاندون ها یا اعصاب دستش هم اسیب زده یا نه. مگر نه ممکنه فلج بشه یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. با شنیدن این جمله احساس کردم که سرم تیر کشید. حتی تصورش هم برام سخت بود و به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا جلوی اشکم رو بگیرم. اب دهنم رو به زور قورت دادم و خیسی چشمام رو با پشت دستم پاک کردم. اهورا_خون لازم داره. من و ارشیا نمیتونیم بهش خون بدیم. به خاطر مصرف مواد و اینجور داستانا. گروه خونیت چیه؟ _فکر کنم O مثبت. اهورا_خوبه. میتونی خون بدی. باهام بیا. دنبالش راه افتادم و به ارشیا که روی صندلی نشسته بود و بدون حرف نگاهم میکرد خیره شدم. میدونستم که مقصر تموم این اتفاق ها خودشه. نمیدونستم اون پدر بی‌شرف حرومزادش چیکار کرده بود، اما مطمئنا اتفاق‌های جالبی نیوفتاده بود که غزل الان چنین وضعیتی داشت. و همه این‌ها غیر از اون مرد تقصیر ارشیا هم بود. واقعا موجودی به احمقی این پسره قرومساق ندیده بودم. نمیدونم چند ثانیه با اخم زل زدم بهش اما بلاخره پرستار به سمت اتاقی هدایتم کرد تا ازم خون بگیره. بعد از پرسیدن سوالات ایا مواد مخدر استعمال میکنم یا به تازگی الکل مصرف کردم و فهمیدن یکسری جزئیات بلاخره به سمتم اومد تا ‌کارش رو انجام بده. چشمام رو بستم و سعی کردم به کاری که میکنه نگاه نکنم تا دوباره مثل سری قبل حالم بد نشه. انرژیم رو برای جا اوردن حال ارشیا نیاز داشتم. بلاخره بعد از کارم و یه استراحت کوتاه از اتاق تزریقات خارج شدم و به سمت ارشیا رفتم. همچنان روی صندلی نشسته بود و حالش چندان خوب بنظر نمیرسید. _باید باهم صحبت کنیم. نگاه کلافه و حق به جانبی بهم انداخت. ارشیا_بزارش برای بعد. _راجب غزله. میدونی چرا اینکارو کرده؟ ارشیا_نه. _خوبه. چون میخوام راجب همین باهات صحبت کنم. یالا بلند شو.

Repost from N/a
#part412 نگاهش رو با کلافگی ازم گرفت و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدن ازش پشت بهم ایستاد. در بطری رو باز کردم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. اخمام رو توی هم کشیدم و برش داشتم تا رد تماس بزنم که برای لحظه‌ای به ذهنم رسید جواب بدم. انسه تا امروز سر جمع پنج بار هم به من زنگ نزده بود و هرموقع که تماس میگرفت قطعا کار واجبی داشت. تماس رو وصل کردم و غریدم؛ _چیشده باز؟ انسه_زود.‌‌. زود خودت رو برسون خونه. ی.. یه اتفاقی افتاده. _چی؟ چیشده؟ انسه_دختره رگ خودشو زده. با شنیدن حرفش برای ثانیه‌ای شوک زده شدم و خیلی سریع گفتم؛ _چی؟ کدوم دختره؟ انسه_غزل دیگه! زود خودت رو برسون بابات خونه نیست باید ببریمش بیمارستان. _باشه باشه. باشه الان میام. تماس رو قط کردم و با صدای بلند گفتم؛ _اهورا. زود باش سوار شو باید بریم. اهورا_چرا؟ چیشده؟ _غزل خودکشی کرده. کسی خونه نیست تا یچیزیش نشده باید ببریمش بیمارستان. ابروهاش بالا پرید و هول زده گفت؛ _چی؟ چرا زنگ نزدن امبولانس‌؟ اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای بلندتری گفتم؛ _نمیدونم! تن لشتو جمع کن بشین حرکت کن تا دیر نشده. سرش رو تکون داد و در رو باز کرد و خیلی سریع بعد از سوار شدن ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. خداروشکر زیاد از خونه خودمون فاصله نداشتیم و احتمالا خیلی دیر نمیرسیدیم. لازم نبود به اهورا گوشزد کنم که تند بره چون خودش داشت همینکار رو میکرد و دیگه از این سریع‌تر امکان پذیر نبود. استرسی گرفته بودم که حتی موقع مردن مادرم هم نداشتم و این معقوله واقعا برام تعجب اور بود. فقط میدونستم که اگر اتفاقی براش میوفتاد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. بلاخره اهورا جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت که خیلی سریع پیاده شدم و رفتم توی حیاط. انسه کنار غزل روی پله‌ها نشسته بود و پارچه مشکی رنگی رو به دستش فشار میداد و روی کاشی‌ها پر از خون بود. با دیدن وضعیتش تقریبا سر جام خشکم زد. انسه_به چی نگاه میکنی؟ خیلی خون ازش رفته زودتر باید برسونیش بیمارستان. خیلی سریع رفتم سمتش و درحالی که تموم تلاشم رو میکردم به خون های روی راهپله نگاه نکنم کنارش ایستادم و خم شدم تا بلندش کنم. انسه از جلوم کنار رفت و خیلی سریع گفت؛ _منم بیام؟ درحالی که حواسم بود پارچه مشکی رنگ از دور دستش باز نشه تا خون بیشتری ازش نره دست مخالفش رو دور گردنم انداختم و به سختی بلندش کردم. _لازم نکرده. حالا میتونستم لرزش محسوس بدنش رو حس کنم. رنگش مثل گچ سفید بود و بنظر میرسید هوشیاری پایینی داشته باشه چون اصلا چشماش رو باز نمیکرد. درحالی که از شدت استرس و ترس کم مونده بود بالا بیارم به سمت خروجی خونه رفتم. اهورا دم در کنار ماشین ایستاده بود. از حیاط خارج و به سمت ماشین رفتم که خیلی سریع در رو باز کرد. اهورا_میخوای منم بیام؟ توی ماشین گذاشتمش و با اخم گفتم _نه. اهورا_احمق داره ازش خون میره. باید زخمش رو با پارچه فشار بدی. تنهایی نمیتونی ببریش. چیزی نگفتم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. هول کرده بودم و مدام یاد مامانم میوفتادم وقتی مرده پیداش کرده بودم. اهورا_بشین کنارش. سعی کن دستت رو فشار بدی روی محل بریدگی. سرم رو تکون دادم و کاری که میگفت رو کردم. بلاخره بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم. حالم اصلا خوب نبود و صحبت کردن و فک زدن های اضافه و کنترل وضعیت رو به اهورا سپردم. اگر خودم میخواستم چیزی بگم احتمالا سالها طول میکشید تا توضیح بدم چه اتفاقی افتاده. همش به این فکر میکردم که چرا این‌کار رو کرده. اگر واقعا بابام کاری کرده بود که تحمل نکرده و به اون خاطر چنین حرکتی زده بود چی؟ اگر واقعا تموم حرف‌های اهورا درست بود و همه این‌ها تقصیر اون بود چی‌؟ به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم. میدونستم که وضعیت اونقدرا هم وخیم نیست و به احتمال زیاد زنده میموند. اما تصویری که دیده بودم به هیچ عنوان از جلوی چشمام کنار نمیرفت. از سمتی بیشتر از این اتفاق، از دلیلش وحشت داشتم. غزلی که من میشناختم واقعا دختر قوی‌ای بود. به طوری که بعضی وقت‌ها از شدت محکم بودنش تعجب میکردم. هیچوقت ادم انرژی منفی یا بی امید و ضعیفی بنظر نمیرسید و حالا که اینکار رو انجام داده بود حتما دلیل محکمی براش داشت. اون دلیل من رو به شدت میترسوند.

Repost from N/a
#part411 فشار دیگه ای به دستم وارد کردم که سوزش عمیقی توی پوستم پیچید. مشتم رو باز کردم که شاخه گل از لای انگشتام بیرون افتاد و تونستم رنگ قرمز خون رو ببینم. دستم رو کمی به خودم نزدیک کردم و دقیق تر به خون روی پوستم خیره شدم. همیشه دیدن خون حالم رو بد میکرد. انگار باعث میشد روی وجودم دقیق تر بشم و بتونم ارگان‌های توی بدنم رو بهتر حس کنم. اینکه قلبم چطور نبض میزد، صدای باد شدن ریه‌هام وقتی نفس میکشیدم، استخون‌های بدنم که تق تق صدا میدادن و خونی که به سرعت توی رگ‌هام میچرخید. از این حالت متنفر بودم. اینکه بتونم تمام این هارو حس کنم. اینکه چیزهایی رو بشنوم که ترجیح میدادم کر باشم و متوجهشون نشم. حالم از وجود مسخره‌م به هم میخورد. هرچی که بود تا الان متعلق به من بود و نمیزاشتم تغییری توی این حقیقت ایجاد شه. نمیتونستم حتی تصورش رو بکنم که بخوام صیغه اون موجود نفرت انگیز بشم. چطور تحمل میکردم؟ جواب سوال هام مشخص بود. اگر نمیخواستم وجودم رو حس کنم و بشنوم، باید کاری میکردم که دیگه زنده نمونم. و برای خفه کردن تمام این صدا ها و حس ها باید قلبم رو از حرکت باز میداشتم. بدون حرف گوشه پله ها نشستم و درحالی که به بغضم اجازه میدادم بشکنه به اطرافم نگاه کردم. بنظر میرسید خونه خالی باشه و فقط من اینجا باشم. دستم رو توی جیبم کردم و بسته رو از توش در اوردم و بعد از در اوردن یه تیغ مابقیش رو روی زمین پرت کردم. نگاهی به جلد کاغذی ابی و سفیدش انداختم و پارش کردم و تیغ رو از توش خارج کردم. زیر نور چراغ میدرخشید. انگشتم و بدون هیچ فشار خاصی روش کشیدم که تیزی و برندگیش رو حس کردم. انگار قسمت رویی پوستم رو خراش داد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به اراز فکر کردم. من هم روزی که مامانش مرده بود میمردم. ای کاش واقعا تموم افکارم درست بود و هیچ حسی بهم نداشت. نمیخواستم ناراحت شه. از دست دادن دونفر توی یک روز خیلی سخت به نظر میرسید. ای کاش ازم متنفر میبود. کاش مردنم هیچ فرقی به حالش نداشت. شاخه گل روی زمین رو برداشتم و به گلپرهای سفیدش خیره شدم. خم شدم و اروم بوسه ای بهش زدم. ای کاش میتونستم خودش رو ببوسم. اما چه فایده.. اگر تا ابد هم میبوسیدمش بازهم کافی نبود و هیچ فرقی به حالم نمیکرد. گل رو روی پله ها گذاشتم و دوباره به تیغ خیره شدم. لباسم رو در اوردم که باد سرد زیر تیشرتم دمید و باعث شد لرز کنم. نگاهی به دستم که پر از جای زخم و خراش بود انداختم. دلم برای هیچکس تنگ نمیشد. تیغ رو روی ساق دستم گذاشتم و هقی زدم. حالم از این زندگی کذایی به هم میخورد. حالم از همچیز به هم میخورد. به اندازه کافی خودم رو با زنده بودن عذاب داده بودم. دیگه نمیتونستم این درد بزرگ رو متحمل بشم. تا همینجا کافی بود. تا همینجا اجازه داده بودم به بدترین شکل ممکن بهم اسیب بزنن و نابودم کنن. اما دیگه این ظلم رو در حق خودم نمیکردم. دیگه نمیزاشتم اینطوری داغون بشم. باید زودتر از اینا خودم رو نجات میدادم. تیغ رو روی پوستم فشردم که سوزش عمیقی رو حس کردم. چشمام رو به هم فشردم که اشکم روی گونم سر خورد. صدای باز شدن در خونه اومد و بعد انسه رو دیدم که به محض اینکه متوجهم شد سر جاش خشکش زد. صدای بلندش رو شنیدم که اسمم رو صدا زد و خواست بیاد سمتم که خیلی محکم تیغ رو روی پوستم کشیدم و طولی نکشید که سوزش عمیقی رو توی دستم حس کردم و بلافاصله گرمای خون کل پوستم رو سوزوند. حجم خونی که از زخم چندسانتیم بیرون میریخت انقدر زیاد بود که به رنگ مشکی دیده میشد. قلبم طوری با سرعت میزد که انگار میخواست هرچه زودتر تموم خون توی بدنم رو خالی کنه. سرم با دیدن خون و حس کردن پاره شدن گوشتم سبک شده بود و چشمام رفته رفته سنگین میشد. انسه خیلی سریع کنارم نشست و درحالی که تند تند و با عجله چیزهایی میگفت که متوجهشون نبودم شالم رو از دور گردنم باز کرد و خیلی محکم دور دستم پیچید. _ولم کن. میخوام بمیرم. ... ارشیا؛ سیگاری روشن کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم. _شاشم میاد. اهورا_پشت ماشین یه بطری هست. توش بشاش. _مگه تو طویله بزرگ شدم؟ پوزخندی زد و در کمال خونسردی گفت؛ _نشدی؟ _حداقل طویله بهتر از کاباره‌ست. لبخند از روی لبش پاک شد که با رضایت در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم. بدون حرف به سمت انتهای ماشین رفتم و بطری ابی که میگفت رو از پشت وانت برداشتم و اب توش رو بیرون ریختم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. درحالی که به سمت در میرفتم گوشیم رو از توی جیبم در اوردم که با اسم انسه رو به رو شدم. این زنیکه دست از سر ما بر نمیداشت. رد تماس زدم و توی ماشین نشستم. _برو بیرون تا من بشاشم. اهورا_بیرون بشاش خب. این رو گفت و به بطری توی دستم نگاه کرد. _اونجا راحت نیستم. مردم میبینن. اینجا کسی نیست تازه گرم هم هست قندیل نمیبندم.

Repost from N/a
#part410 حالم خیلی بد بود. نیاز داشتم هرچه زودتر تنها شم و انقدر گریه کنم تا بمیرم. نزدیک خونه بودیم که کمی جابه جا شدم و گفتم؛ _نمیخواد بری توی کوچه. همینجا وایسا. اراز_چرا خب؟ میبرمت تا در خونه. _نه. هم ممکنه بابای ارشیا ببینتت و هم از سوپری باید یه‌چیزی بگیرم. سرش رو تکون داد و ماشین رو زد کنار و بهم خیره شد. اراز_میخوای فردا بیام دنبالت بریم یه تابی بخوریم بیرون شهر؟ سرم رو تکون دادم. _باشه. و توی دلم ادامه دادم؛ اگر زنده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای سبزش خیره شدم. _زیاد به مسئله مامانت فکر نکن، تقصیر تو نبود. سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو به هم فشرد. ارتباط چشمیمون برای چندثانیه ادامه پیدا کرد و در نهایت تصمیم گرفتم بغلش کنم. کمی رفتم جلو که متوجه شد و خم شد سمتم و بغلم کرد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بوی عطرش رو توی ذهنم هک کنم. اروم کنار گوشش گفتم؛ _خدافظ. اراز_خدافظ. کشیدم عقب و بعد از نگاهی طولانی از ماشین پیاده شدم و در رو بستم. وارد سوپری شدم و نگاهی به اطرافم انداختم و از توی قفسه یه بسته تیغ برداشتم. به فروشنده گفتم که خریدم رو به حساب ابوهادی بزنه و بعد از مغازه خارج شدم و به سمت خونه به راه افتادم. در حیاط رو با کلید باز کردم که با ابوهادی روبه رو شدم. توی حیاط کنار پراید درب و داغونش ایستاده بود و چندتا پلاستیک توی صندوق ماشین میزاشت. یه ساک بسته شده هم کنار پاهاش قرار داشت. ابوهادی_چه عجب تشریف فرما شدید. لحنش حالت تهاجمی و بازخواست کردن نداشت. بدتر از اون، کاملا عادی و دوستانه به نظر میرسید. در حیاط رو بستم و خیره به وسایل روی زمین گفتم؛ _کجا میری؟ ابوهادی_یه سر میرم دهاتمون. کار دارم. سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛ _باید کارهای رفتن ارشیارو درست کنم. و بعد از اون وقتی همه‌چیز درست شد یه کار مهم تر داریم که باید انجام بدیم. اخمام رو توی هم کشیدم. _چه کاری؟ ساک رو توی صندوق چپوند و درش رو بست و کمی بهم نزدیک شد که ناخوداگاه یک قدم رفتم عقب. ابوهادی_همسایه ها صدامون رو موقع دعوا کردن شنیدن. اخمام رو توی هم کشیدم و با خونسردی گفتم؛ _خب؟ مگه چیز جدیدیه؟ هرشب صدای دعواهامون رو میشنون. دیگه جزئی از امور روزمره‌شون محسوب میشه. دستی به ریش‌های جوگندومیش کشید و نگاه خونسردش رو بهم دوخت. ابوهادی_این موضوع فرق میکنه. پای ابروی من وسطه. _همیشه پای ابروت وسط بوده. ابوهادی_همه فکر کردن حرف های انسه و ارشیا درست بوده و واقعا چیزی هست. ابروهام بالا پرید و گلم رو که تا اون لحظه پشت خودم قایم کرده بودم توی دستم فشردم. ابوهادی_من توی این محله اسم و رسمی دارم. مردم سر اسمم قسم میخورن و نمیتونم اجازه بدم یه همچین سوء تفاهمی به ابرویی که تموم این سالها جمع کردم اسیب بزنه. حالا کم کم حرفاش داشتن من رو میترسوندن و خدا خدا میکردم چیزی که توی فکرم بود رو به زبون نیاره. نمیتونستم، واقعا تحمل شنیدن و هندل کردن این یه قلم رو نداشتم. نگاه متفکر و جدیش تغییر رنگ داد و با خیرگی از نظر گذروندم. ابوهادی_ارشیا که بره حتی اگر سالی یکبار هم بیاد اینجا قرار نیست متوجه چیزی بشه. دارم جایی میفرستمش که حداقل تا چهارسال دیگه که اقامت دائم بگیره نمیتونه از کشور بیرون بزنه و وقتی هم برگرده دیگه نمیتونه کاری درمورد این موضوع انجام بده. به زور نفسی کشیدم و اروم گفتم؛ _چه موضوعی؟ منظورت چیه؟ ابوهادی_صیغت میکنم. با شنیدن جملش احساس کردم خون توی رگ‌هام از حرکت ایستاد و خشک شدم. معدم پیچ و تاب خورد و حالت تهوع گرفتم به طوری که اگر پشت سر هم اب دهنم رو قورت نمیدادم و تند تند نفس نمیکشیدم بالا میوردم. ابوهادی_اونوقت دیگه حرف‌های پشت سرم میخوابه. چیزی نگفتم و درحالی که سر جام خشک شده بودم دندون‌هام رو به هم فشردم. تلاش کردم چیزی بگم اما مغزم قفل کرده بود و زبونم تاب نمیخورد. خیال میکردم قدرت تکلمم رو به طور کل از دست دادم. ابوهادی_تا فردا پسفردا برمیگردم و کارهای ارشیارو انجام میدم و همه‌چیز رو نهایتا تا ماه اینده حل میکنم. سنگینی و فشار چیزی رو توی قفسه سینم حس میکردم. انگار یه مشت کرم خاکی بین ریه‌ها و دنده‌هام جون میکندن. حالم به هیچ عنوان خوب نبود و نمیدونستم چطور هنوز سکته نکرده بودم. نگاهی به موهام انداخت و دسته ای که توی صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستاد و بدون حرف و با قدم‌هایی محکم و جدی به سمت ماشین رفت و سوارش شد. زانوهام تحمل وزنم رو نداشتن. با شنیدن صدای بوقش از جلوی راهش کنار رفتم و شاخه گل توی دستم رو بدون توجه به خارهاش توی مشتم فشردم. بلاخره از خونه خارج شد و اشاره کرد که در حیاط رو ببندم و بعد حرکت کرد و رفت. شاخه گل رو بیشتر توی مشتم فشردم که احساس کردم خارهاش توی پوستم فرو رفت. حتی اگر میمردم اجازه نمیدادم این اتفاق بیوفته. هیچوقت!

Repost from N/a
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷 اینجا برای همه‌ست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗، مستر و ددی‌های جدی 😏، مامی و میسترس‌های شیری
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷 اینجا برای همه‌ست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗، مستر و ددی‌های جدی 😏، مامی و میسترس‌های شیرین 👠✨ https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx با ورودت، لیتلا میان به استقبال و بغل گرمت می‌کنن 🧸💕 یه قدم بردار… قراره بختت همینجا باز بشه 😜👁👅 https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx

اگر به دیدن ویدیوهای فال علاقه دارید پست جدیدم که راجب اکساتون فال گرفتم رو ببینید https://www.instagram.com/reel/DPgBhECDDeX/?igsh=eDF2M2dvZDRqcnA3

Repost from N/a
این پیام مخصوص داف ها هستش🫵🏼🧸 یه گپ داریم منتخب لیتل ها برا انتخاب ددی😈 اگه همیشه شورتت خیس نیست نیا👙💦 جایی برای لیتل بوی ها برا انتخاب مامی😻 میخوای لیتله ممه گنده داشته باشی!؟👙🔥 ꒱میخوای اسلیو مطیع و کوبص داشته باشی꒰؟💦 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk بمال لینکوو تا باطل نشده💞๛🧸 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk پیام رسان بنرزن حرفه ای: @black_moonn_bot

Repost from N/a
همه توجه کنن🔥 گپ داریم مخصوص کوبص های ناب 𝔰𝔪🎀
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
لیتل های هورنی ددی های جذاب و کار بلد🧸 اسلیو های مطیع و سکسی مستر های خشن😈
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
اسلیو بوی هستی دلت تنبیه میخواد توسط یه میسترس هات؟😺 پس سریع بزن رو لینک بیا تو دنیای بزرگ خانواده 𝔟𝔡𝔰𝔪 ༆💞
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
ایدی ربات خدمات مجازی: @CreskBot

Repost from N/a
چندوقته گرایشتو فهمیدی کیوتی؟؟ 👅💦 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 رابطه گرم کاپل هارو میبینی حسودیت میشه؟ 💜 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 میخوای ددی/مامی مهربون خودتو داشته باشی کلی رول پلی وخاطره هایی قشنگ تجربه کنی؟ 🥸⚫️ https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 پس بیا برو این گپ کلی خوش بگذرون پارتنر پیدا کن دوست های کیوت🚫🚹 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 مثل خودت پیدا کن ویس چت هم 24ساعته فعاله دیگه چی بهتر از این؟؟🍆🍌

Repost from N/a
🔍یه گپ برات اوردم اصلا اوففففف🙀 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🫵محبت ددی ها به لیتل هارو میبینی حصرت میخوری؟ 💋 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 👅دوس داری توم بابایی تو پیدا کنی؟ 💍 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🦊پس بیا این گپ ددی های خوشتیپ همه اینجان 🤪 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🐭لیتل های کیوت و مظلوم🐥 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 👍بدو برو تا از دست نرفته💔

Repost from N/a
🫧اوه اوه دیدی همه دارن از سینگلی در میان؟ 🧐🫀 🫧میخوای بدونی از کجا فرد مناسب شون رو پیدا میکنن ولی بهت نمیگن؟ 😔🦢 🫧پس بیا تو این گپ تا بفهمی چطور باید دلبری کنی🤭🍓 🫧یه عالمه دوست لیتل کیوت و مستر های خشن هستن 👼🏻🙇🏻‍♀ 🫧منتظرت هستیماا😘
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk