𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 825
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
2 825
پسر جذاب و خشنی که بین پاهاش یه تپل خوشمزه و صورتی داره اما کسی خبر نداره تازه غیر این نمیدونن شوهر داره و حاملس ...🙈🔥
#Mperg💦
#Hot🔞
با ضربه عمیقی که #داخلم زد #ناله_ای کردم و چشمام رو بستم.
+برای چی اومدی اینجا؟
_خانوادت که اینجا نیستن تو هم که خیلی وقته نیومدی خونه خودمون پیش من خب دلم برا تو و نینیت تنگ میشه.
#سرخوش خنده ای کرد و خیره تو چشماش گفتم:
+پس توم ارضا شو🩸🚫💧
لبخندی #خبیثی زد و خم شد #ببوستم اما #یهو تقه ای به در اتاقم خورد.
_آونگ داری اونجا چیکار میکنی!؟
وای صدای #مامان بود❗️
#ترسیده خواستم پاشم #اما در...
https://t.me/+CwSw-2fOgqk2Njg0
https://t.me/+CwSw-2fOgqk2Njg0
#جدید_ترین_ژانر_دمان_تلگرام
❌خیس شدنتون با خودتون😈😁❌
2 825
Repost from N/a
#ترنسی و دنبال اینی زودتر کام اوت کنی⁉️
#صدات دوس داری بم شه⁉️
نمیدونی پیش کدوم #روان_پزشک بری⁉️
تو انتخاب #جراح تطبیق جنسیت موندی⁉️
پس بیا این کانال تا زودتر بتونی مشکلاتتو رفع کنی🤩👇🏿👇🏿
https://t.me/+Qt4Y0CcZWPaesTbE
https://t.me/+Qt4Y0CcZWPaesTbE
2 825
بهشت دانش آموزشو لیس میزنه و آبشو میاره👙👅🤤💦
سرشو بین پاهام برد و #بهشتم و بو کشید.
- اووم چه #خوبی میدی جنده کوچولو!
سرشو به بهشتم #چسبوندم و با شهوت گفتم.
- بخورش کص #خیسمو بلیس👅💦
#زبونشو روی بهشتم کشید که نالهای کردم.
- آهه بیشتر #لیس بزن اووم #همشو بخور آهه لعنتی #آبمو بیار🤤
خیس شدنت تضمینه شورت یادت نره👙💦
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
2 825
Repost from N/a
_نظرت چیه یه فیلم از #بگا رفتنت پخش کنم بازیگر معروف⁉️
دست روی #بدنش می کشید زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد
نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند چنگی به #بی*ضه هاش زد از درد چشم هاش #سیاهی رفت کاندوم رو روی #عضوش کشید یه ضرب وارد #سوراخش کرد💦
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
2 825
دختری که زیر خواب رئیس مافیا میشه و هر شب زیرش جون میده🔥💦
با خشونت #پاهامو باز کرد و یه #ضرب آل*تشو واردم کرد که از درد نالهای کردم.
همون طوری که #وحشیانه داخل بهشتم #تلمبه میزد عصبی گفت.
- امشب طوری #جرت میدم که دیگه #هرزه بازی درنیاری!🍑🍆
- آخ من...
سیلی بهم زد و دو تا از #انگشتاشو وارد #دهنم کرد و عقب و جلو کرد.
#خفه شو جنده الان #کارت به جایی رسیده که میری به #رانندم میدی و بهم #خیانت میکنی!
به دختره تجاوز میکنه و حاملش میکنه😱💦
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
2 825
Repost from N/a
بازیگری که با طرفداراش عکس میگیره #پارتنرش عصبانی میشه و...💦
-کی به تو #اجازه داد با طرفدارات عکس بگیری‼️
-خب #مجبور شدم🥺
خنده ای کرد روی پاهاش نشست و #خمار لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید
#زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد
نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند چنگی به #بی*ضه هاش زد از درد چشم هاش #سیاهی رفت کاندوم رو روی #عضوش کشید یه ضرب وارد #سوراخش کرد💦
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
2 825
Repost from N/a
🍭یه لیتل و دوتا ددی🍭
_ #ددی ثامر، #ددی تایماااز
ثامر مثل همیشه گفت #جانم.
تایمازم مثل همیشه گفت بله
یه نگاه #شیطونی به دوتاشون کردم که متوجه #منظورم شدن به سمتم اومدن.
😈💦💦💦💦💦💦💦💦😈
#ددی ثامر زیرم #خوابیده بود و #آلت بلند شدمو #میمالوند.
با دست دیگش #نوک سینمو بین انگشتاش له میکرد.
ددی تایمازم #آلت کلفتشو تو سوراخم فرو کرد و وحشیانه تلمبه میزد.
_ وای،اه،ددی دارم میام
_ بیا #توله سگ، واسه #ددیات بیا
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
2 825
Repost from N/a
📛🚫 ددی که هم لیتل داری هم مستر 🚫📛
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
دستی به #کپلام کشید و #چک محکم روشون زد که صدای #نالم بلند شد.
#آلتم تو اون شرت تنگ در حال انفجار بود ولی اجازه نمیداد درش بیارم.
بند پشت #شورتم و کنار زد.
#خیسی روان کننده و بعد سردی #پلاگ باعث شد به خودم #بلرزم.
_ ددی ددی..#ددیا کجایین؟
یک آن با #ترس خواستم از جام بلند شم که #تایماز محکم نگهم داشت.
_ بزارم بیاد ببینه #ددیش در چه حاله؟
که زیر من داره له له #میزنه!
با #عجز سرمو به طرفش گرفتم.
_ نه...نه خواهش میکنم #ارباب...اینکارو نکنید...#التماستون میکنم.
#پارت_واقعی⚡️😌
بیاید ببینید چجوری اسلیوشو تحقیر میکنه🔞❌
چه کارا که جلو لیتلشون باهاش نمیکنه😱🤤
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
#ددی_لیتل_بوی🍑
#مستر_اسلیو_بوی🍆
#تریسام💦
2 825
لزبین❌🍓 اسمات🍓❌
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
_ بخوام زن خودمو #حامله کنم کی میخواد جلومو بگیره؟
روی تخت به عقب هلش دادم.
_ خفه شو چجوری میخوای #حاملم کنی؟
روم خیمه زد و دستامو قفل کرد، زانوش میون #پاهام بود و دوباره داشتم #استرس میگرفتم...
_ کار سختی نیست.
دستش که روی #سینه هام اومد ترسیده زیرش تکون خوردم...
- پریودم الما، #پریودم
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 825
#maslakh
#part245
خواستم برم روی تختش بخوابم اما یاد اون حرفش افتادم که میگفت مامان بابام بهمون شک کردن..
پس رفتم سمت اتاق عمو و خاله و یه پتو مسافرتی به همراه بالشت برداشتم و برگشتم توی پذیرایی.
دراز کشیدم روی مبل و پتورو انداختم روی خودم.
روی کمر خوابیدم و به سقف خیره شدم.
از عمو و خاله بعید بود که به منو سامیار شک کنن.
یعنی همیشه فکر میکردم به سامیار خیلی اعتماد دارن..
شاید هم مامان من بهشون گفته حواسشون باشه.
اما خب اگه اینطور بود به منم یچیزایی میگفت.
باورم نمیشه، راجب منو سامیار چی فکر کردن..
انقدر به این موضوع فکر کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد.
نمیدونم چقدر خوابیده بودم اما با صدای شکستن چیزی چشمام رو باز کردم.
سامیار_لعنتی..
نشستم سر جام و به سامیار که توی اشپزخونه بود خیره شدم.
_چیشد؟
سامیار_لیوان از دستم افتاد.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه.
_بزار من جمع کنم.
سامیار_نه نمیخواد.
دستتو میبری.
چیزی نگفتم و تکیه دادم به اپن.
به سامیاری که داشت شیشه هارو جمع میکرد خیره شدم و گفتم؛
_بنظرم بابات زیاد بد رفتار نکرد.
فقط یه کشیده خوردی.
سامیار_اینهمه بهم چیز گفت، باهام بد رفتار نکرد؟
_خب اون چیز گفتنا به خاطر موضوع سربازی نرفتنته.
حقم داره بنظر من، پای ایندت وسطه.
سامیار_ایندم اصلا برام مهم نیست.
_دلیل نمیشه برای خانوادت هم مهم نباشه.
داری با اینده خودت بازی میکنی.
میدونم سربازی رفتن واقعا زوره و دوسال از عمرت هدر میره اما خب مجبوری اینکارو بکنی.
سامیار_مجبور نیستم.
پوفی کشیدم و دست به سینه ایستادم.
_سامیار تو چندوقتیه یه چیزیت شده ها، تو خیلی منطقی و عاقل بودی.
سامیار_من..
سرشو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
سامیار_بحثو ادامه نده، اصلا خوشحالم نمیکنه.
یه تیکه بزرگ شیشه برداشت که دستش برید.
چند قطره خون روی سرامیک های سفید ریخت.
خندیدم و گفتم؛
_انگار پریود شدی.
چپ چپ نگاهم کرد و از جاش بلند شد.
رفت سمت سینک و شیر ابو باز کرد و انگشتشو گرفت زیر اب.
اخماش توی هم بود و داشت به انگشتش نگاه میکرد.
درکش میکردم، توی بحران روحی بدی بود.
مطمئن بودم یه سال بگذره از خر شیطون میاد پایین و دست از پا دراز تر میره سربازی.
رفتم سمت یخچال و یه چسب زخم از توش در اوردم و زدم به زخمش.
رفتم توی پذیرایی و نشستم روی مبل و گوشیمو برداشتم.
ساعت شیش بود.
_سامیار.
سامیار_بله.
_میای بریم بیرون؟
سامیار_فردا امتحان دارم باید درس بخونم، یه چندتا طرحم دارم باید اونارو تموم کنم.
_اه خاک تو سرت.
سامیار_با مسیحا برو بیرون.
_راست میگیا.
شماره مسیحا رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده.
بعد چندتا بوق صداش توی گوشم پیچید.
مسیحا_الو.
_سلام، چطوری؟
مسیحا_نمیدونم یکم اعصابم خورده.
تو چطوری؟
ای بابا چرا امروز اعصاب همه خورده.
_خوبم، چیکار میکنی کجایی؟
_...
_الو؟
مسیحا_شرمنده من یکم حالم خوب نیست، چی میگفتی؟
_اتفاقی افتاده؟
مسیحا_نه چیزی نیست.
_خواستم بگم میای بریم بیرون؟
مسیحا_حقیقتا حتی نمیتونم از تخت بیام بیرون.
میشه بزاریش واسه یه وقت دیگه؟
_باشه..
مسیحا_مرسی، کاری نداری؟
_نه.
مسیحا_خدافظ.
حس کردم که دکم کرد.
باشه قبول حالت خوب نیست نمیخوای بیای بیرون ولی چرا وسط حرف خدافظی میکنی؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکیه دادم به دستم.
یعنی چش شده..
...
رفتم زیر اب و به سقف حموم خیره شدم.
اطرافم پر از بخار بود و صدای برخورد اب با کف حموم بهم ارامش میداد.
از توی اینه به خودم خیره شدم، قطرات اب از صورت و موهام روی بدنم میریختن و رد کبودی کمی روی دستم و گردنم خودنمایی میکرد.
سه روزی میشد که نه مسیحارو دیده بودم و نه زیاد باهاش حرف زده بودم.
البته یک ساعت پیش بهم زنگ زده بود و دعوتم کرده بود رستوران.
البته بدبختانه تنها نبودیم و ملیکا و دایان هم قرار بود باهامون بیان.
مامان و عموی سامیار باهم رفته بودن بیرون تا حلقه بخرن.
هفته دیگه قرار بود عقد کنن و باید اثباب کشی میکردیم به خونه دریا.
نفس عمیقی کشیدم، زندگی این چندوقت مثل یه توهم گذشته بود.
همه چیز خیلی سریع رخ داده بود و من نتونسته بودم به خوبی هضمشون کنم.
2 825
#maslakh
#part244
کاپشنو برداشت و دستشو کرد توی جیباش.
انگار چیزی پیدا نکرد چون اومد سمت سامیار که سامیار پسش زد و گفت؛
_چیکار میکنی!؟
عمو بدون حرف دستشو کرد توی جیب پشتی سامیار و یه پاکت سیگار از توش در اورد.
خیلی وضعیت بدی بود، طوری استرس گرفته بودم انگار که از توی جیب من سیگار پیدا کردن.
عمو اخماش رفت توی هم و با داد گفت؛
_این چیه!؟
سامیار_سیگار.
عمو_میدونم سیگاره، تو جیب تو چیکار میکنه؟
سامیار_خریدمش.
عمو دستشو برد بالا و یکی خوابوند تو گوش سامیار.
با تعجب بهشون خیره شدم، تاحالا ندیده بودم عمو دست روی سامیار بلند کنه.
البته اینکه ندیده بودم دلیل بر اینکه تاحالا اینکارو نکرده باشه نبود.
سامیار دستشو گرفت جلوی صورتش و با اخم به عمو خیره شد.
عمو_تا وقتی توی این خونه ای نباید دخانیات مصرف کنی.
سامیار_کی همچین حرفی زده؟
عمو با داد گفت؛
_من!
پدرت.
این خونه یه قوانینی داره و هیچکس حق نداره بشکنشون.
سامیار_اگه اینطوره من از این خونه میرم.
عمو_پول داری؟
کسی بهت خونه میده؟
بدبخت تو حتی سربازی هم نمیخوای بری یکم ادم شی.
ادامه زندگیتو چطور میخوای بگذرونی؟
هنوز پول تو جیبیتو از من میگیری!
سامیار_کار میکنم.
صدای سامیار هم رفته بود بالا و حالا منی که تماشاگر دعواشون بودم یکم ترسیده بودم.
از اونجایی که من خودم پدر نداشتم نمیدونستم اینکه یه نفر با پدرش دعوا کنه چه حسی داره و تا حالا عصبانیت یه مرد رو از نزدیک ندیده بودم.
اگر هم دیده بودم از اشناهامون نبود و توی کوچه خیابون بوده.
انتظار هر ری اکشنی رو داشتم، حتی اینکه دست بندازن دور گردن هم و همدیگه رو خفه کنن.
عمو_کسی تورو جایی راه میده؟
دارم میگم تا نری سربازی شغل بهت نمیدن، حتی نمیتونی خونه بخری بدبخت.
اینده خودتو اینطوری خراب میکنی.
فردا پسفردا زن و بچتو کجا میخوای ببری، خرجشونو چطور میخوای بدی؟
سامیار_اگه اینطوریه من زن نمیگیرم.
در ضمن میتونم برم توی مغازه ای رستورانی چیزی کار کنم.
اونجا که استخدامم میکنن.
عمو_با دو سه تومن چیکار میتونی بکنی بدبخت؟
اونم توی این وضعیت گرونی مملکت.
سامیار_به تو ربطی نداره خودم یه کاری میکنم.
عمو درحالی که رنگش از خشم قرمز شده بود با اخم به سامیار خیره شد.
چند ثانیه مکث کرد و رفت سمت در اتاق و بعد از خارج شدنش بستش.
سامیار با اخم به در زل زد و کنارم روی تخت نشست.
_خوبی؟
سامیار_نه.
_عصبانی ای؟
سامیار_اره.
_اعصاب خودتو خورد نکن، هرکسی بود همینکارو میکرد.
اون پدرته.
سامیار_ولی یه کشیده خوابوند توی گوشم.
_خب بابا بچه سوسول، من انقدر از مامانم کتک خوردم.
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
صدای بسته شدن در خونه خبر از رفتن عمو میداد.
خداروشکر، اگه نمیرفت خیلی معذب میشدم.
تماشا کردن کتک خوردن یکی درد اون ادمو بهت القا میکنه..
البته هرکسی غیر از سامیار بود بهش میخندیدم.
سامیار_میدونی چرا همینطوری اومد تو اتاق؟
_تا سیگارتو بگیره.
سامیار_نه، اون از کجا میدونست من سیگار دارم.
_پس چی؟
سامیار_مامان بابام اعتقاد دارن که ما دیگه بچه نیستیم و بزرگ شدیم و نباید مثل قبل باهم اونقدر صمیمی باشیم.
واسه همین وقتی تنها میشیم فکرای بد میکنن.
_واقعا؟
سامیار_اره.
مامان تو چیزی بهت نمیگه؟
_نه مامانم خیلی بهت اعتماد داره.
سامیار_خوشبحالت پس، مامان بابای من خیلی بهم شک دارن.
البته این توی جامعه ما عادیه ولی خب..
_واسه همینه که چندوقته رابطمون اینطوری شده و تو سرد شدی؟
سامیار_ای بگی نگی.
البته فقط به خاطر این نیست.
واسه اینکه این چندوقت خیلی وضعیت روحی بدی داشتم نه حوصله ادمارو دارم دیگه و نه بیرون رفتن.
_الان بهتری؟
سامیار_ای، یجورایی.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
میدونستم که سامیار هنوز هم یه حسایی به ماریا داره.
یهویی که نمیشه ادم عشقشو فراموش کنه..
مخصوصا سامیاری که اونقدر ماریارو دوست داشت و یه جورایی میپرستیدش.
سامیار_رابطت با مسیحا چطوره..
با شنیدن اسم مسیحا همه ناراحتیام دود شد و رفت هوا.
_خوبه، خیلی خوبه.
سامیار_خداروشکر.
چیزی نگفتم و دراز کشیدم روی تخت.
نفس عمیقی کشیدم که بوی سیگار زیر دماغم پیچید.
عمو حق داشت اینجا واقعا بوی سیگار میداد.
ناهارمونو توی پذیرایی خوردیم و بعد برگشتیم توی اتاق.
سامیار مثل همیشه که عصبی میشد وسایل نقاشیش رو از توی کمد در اورد و شروع کرد به کشیدن نقاشی.
بهش خیره شدم، اخماش توی هم بود و خیلی تند کار میکرد.
همیشه دوست داشتم نقاشی های قشنگی بکشم اما نقاشیم از بچگی افتضاح بود.
2 825
#maslakh
#part243
داشتیم از خیابون رد میشدیم که یهو یه ماشین از توی فرعی پیچید جلومون.
سامیار زد رو ترمز که چون کمربند نزده بودم تا کمر رفتم تو شیشه.
سامیار سرشو از شیشه برد بیرون و داد زد؛
_بی ناموس اشغال.
با اینکه سرم درد گرفته بود زدم زیر خنده و گفتم؛
_تو هم بلدی فوحش بدی؟
سامیار_اعصابم خیلی خورده.
_چرا چیشده؟
سامیار_با مامان بابام بحثم شده.
گیر دادن باید بری سربازی.
_خب برو.
سامیار_من از جایی که توش کلی پسر باشه متنفرم.
در ضمن به کجای من میخوره که برم سربازی؟
_میخوای من جات برم؟
چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت.
دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم؛
_تو چندوقته یه جوریت شده.
سامیار_نه چیزیم نشده.
_چرا، قبلا هفته ای سه چهاربار همو میدیدیم به هم کلی پیام میدادیم باهم حرف میزدیم، الان ماه هاست که باهام مثل قبل نیستی.
سامیار_من چند سالمه؟
_بیست و سه.
سامیار_من بیست و سه سالمه و نشستم نقاشی میکشم.
به معنای واقعی کلمه هیچی توی زندگیم ندارم.
اگه برم سربازی دوسال کامل از زندگیم میره و اونوقت بازم هیچی ندارم.
متوجه شدم که بحث رو عوض میکنه.
شاید نمیخواست راجب دلیل خراب شدن رابطمون حرف بزنه.
_حداقل بعدا یه جایی استخدامت میکنن، تا نری سربازی که کسی استخدامت نمیکنه.
سامیار_کلی کار توی دنیا ریخته که نیازی به سربازی رفتن نداره.
میرم توی فست فودی سر کوچمون کار میکنم.
_پسر سینا امیدبخش بره توی فست فودی کار کنه؟
سامیار_مگه چیه.
کار که عار نیست.
اصلا میرم تو کار مواد.
خندیدم که با اخم نگاهم کرد.
سامیار_رستا به من نخندا.
_خب چرت و پرت میگی.
تورو چه به مواد.
سامیار_مگه چمه؟
_توی کوچولوی کیوت که شبیه خرگوش میمونی رو چه به کار مواد.
سامیار_رستا!
خندیدم و گفتم؛
_باشه بابا شوخی میکنم.
حالا عصبی نباش یه طوری حلش میکنیم.
تو که بلاخره مجبوری بری نمیدونم برای چی تقلا میکنی.
سامیار_گفتم که من نمیرم.
چیزی نگفتم.
حق داشت، سربازی رفتن واقعا زور بود.
چقدر جنگ بده، حتی خطر وجودش باعث از بین رفتن کلی زندگی میشه..
کاش هیچ جنگی توی جهان وجود نداشت.
دم در خونه ایستادیم و پیاده شدیم.
سامیار کلیدو داد دستم و گفت؛
_تو برو بالا.
_تو چی؟
سامیار_منم یه سیگاری بکشم میام.
بابام خواست بیاد پایین بهم پیام بده.
_خونست مگه؟
سامیار_اره، امروز مرخصی گرفته.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اسانسور.
در خونه رو باز کردم و رفتم تو.
عمو سینا روی مبل نشسته بود و اخبار میدید.
_سلام.
سینا_سلام، چطوری رستا جان.
مامانت چطوره.
_خوبم ممنون، سلام میرسونه.
سینا_سلامت باشه.
رفتم سمت اتاق و پیرهنمو از تنم در اوردم و اویزون کردم به چوب لباسی.
به اطرافم خیره شدم تا شاید نقاشی جدیدی پیدا کنم که تا حالا ندیده باشمش اما چیزی نبود.
پرده هارو کشیدم کنار تا اتاق روشن تر بشه.
گوشیمو در اوردم و واتساپمو چک کردم.
هیچ پیامی نداشتم.
حتی مسیحاهم چیزی نگفته بود.
یکی از اخلاقای بد مسیحا این بود که اصلا اهل چت کردن نبود.
فقط دوست داشت حضوری ادمو ببینه.
در اتاق باز شد و سامیار اومد تو.
کاپشنشو در اورد و اویزون کرد به چوب لباسی.
اخماش توی هم بود.
سامیار_چقدر امروز روز مسخره ایه.
پهن شدم روی تخت و گفتم؛
_خوبه که.
سامیار_افتضاحه.
رفت سمت پنجره و درشو باز کرد.
نگاهمو به تیشرت خاکی رنگش دوختم.
این تیشرت رو واسه تولد پارسالش براش خریده بودم.
هروقت که میپوشیدش ذوق میکردم.
سامیار_دلم میخواد مستقل شم.
_چرا نمیشی؟
سامیار_پول ندارم، اجازشم ندارم.
اگه به بابام بگم زنده زنده خاکم میکنه.
خیلی به زندگی با خانواده حساسه.
عمرا اگه بزاره مستقل شم.
بهش خیره شدم، اخماش توی هم بود و موهاش ریخته بود توی صورتش.
دست به سینه تکیه داده بود به دیوار کنار پنجره و به زمین نگاه میکرد.
_چرا میخوای مستقل شی؟
سامیار_این چندوقت خیلی تغییر کردم.
از وقتی که سعی کردم علاقمو به ماریا سرکوب کنم روحیاتم عوض شده.
نمیتونم جو خونه رو تحمل کنم، دلم تنهایی و ارامش میخواد.
مخصوصا این روزا که مامان بابام خیلی باهم دعوا میکنن.
سرمو انداختم پایین.
عمو و خاله خیلی باهم خوب بودن، یعنی چه اتفاقی افتاده بود که دعوا میکردن؟
در اتاق باز شد و عمو توی چهارچوب در نمایان شد.
عمو_چرا بوی سیگار میاد؟
سامیار_از پنجرهست.
نگاه کن بازه.
عمو_حالا میفهمیم.
رفت سمت کاپشن سامیار و بوش کرد.
همینمون کم بود.
الان جنگ جهانی راه میوفته.
2 825
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#لیتل #مامی🔞
یه لیتل خوب با اون جوراباش🔥 باید اینجوری منتظر اربابش باشه تا بیاد و بازی رو شروع کنه💦
از این متنا دوس داری؟🤤👆
این چنل همه این متنارو با عکساشون میزاره
😍💦💋
𝓳𝓸𝓲𝓷 ⇝ https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8
https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8
2 825
#گی🔞🚫 #خشن🔞🚫
_ #پاهاتو باز کن
#سرخ شده کاری که میگفت رو انجام داد.
_ ژ... #ژل روان کننده اونجاست
_ نیازی بهش نداریم
وحشت زده #زیرش تکون خورد که ضربه آرومی به صورتش خورد...
- یعنی اونقدر #تنگی که بدون روان کننده دردت بگیره؟
چشم هاشو بست نبینه #اشک هایی رو که حلقه زده بودند.
چرا باور نمیکرد اولین بارشه؟
- شاهین من... من #باکره هستم...
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 825
#گرایشت بی دی اس امه؟🥲🔞
دنبال یه چنل میگردی تورو بیشتر با گرایشت اشنا کنه؟🤤❤️🩹
یا به #بی_دی_اس_ام علاقه دادی دوست داری بیشتر در موردشون بدونی؟🔞
چنل بی دی اس ام فمیلی منبع عکساعو فیلما از ددیاعو لیتلای جذابه💦😈👇🏼
https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8
https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8
https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8
2 825
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
آتریسا دختره شرو شیطونی که هر روز آتیش میسوزه🥴🔥
آتریسا با شدت #ع*ضو ناصرو کشید-- ددیییییییی..
این آقا #قورباغههه نذاشت بیام تو..
تازشم منو زد...
بــایــد #تنبیهش کنی #وگنه به مهرسا جونی میگم ۱۰ ضربه نه ۲۰ ضربه #شلاقت بزنه
و اگه #تنبیهش کــردی اون وقت ۱۰۰ تا #بوست میکنم...
تازه این پسر #شپشو هم باید بندازیش تو #ماشین_لباسشویی تا خوب #ترو_تمیز بشه..
https://t.me/+2pEinc_SEmAxNGMx
#پارت_رمان🙄❤️🔥
2 825
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
مغموم و حرصی لب زدم:
_برای چی؟ می دونی تا الان #پلیس هم خبردار شده، بالاخره که دنبالم میان!
با پایان حرفم، #قهقه اش به هوا رفت! با ترس آب دهانم را قورت دادم که #ناگهانی سرم را چرخاند و #چانه ام را محکم فشار داد، از شدت درد #ناله ای کردم! صدای خوف ناکش بلند شد:
-#بیبی! فکر کردی تا الان قبلی هایی که اینجا شکار میشدن پیدا شدن؟ 😏
تو هم یه بره کوچولویی ولی...! ادامه نداد و بینی اش را به پوست #گردنم کشید، ناگهانی پوست گردنم بین دندان های #تیزش اسیر شد و محکم #فشرد! دادی کشیدم که با صدای بشاشی ادامه داد:
-تو بره کوچولویی هستی که زیر دستام #تیکه تیکه میشی!🔪🤤
گوشتت بین دندون هام پاره و گسیخته میشه! 🩸ولی قراره زنده بمونی!
و به #اربابت خدمت کنی!😈....
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
2 825
Repost from N/a
اسلیوبوی شیطونی که برای اربابش دلبری میکنه تا ج*رش بده😵💫🍑⚡️
#دلخور پاشودم و پشتمو حدش کردم که #اسپنکی #حوالم کرد-- #توله_لوس.. #داگیشو که میخام #جرت بدم..
#باسنمو بالا دادم و بهش #قر دادم-- نمیخام..
#اسپنک دیگه به باسنم زد که #نالهای کردم-- ولی انگار میخای...
و بعد سریع #لباساشو در اورد و #عضوشو تو دستش عقب جلو کرد-- باسنتو بده #بالا..
اوم #کشداری گفتم و #باسنمو بالاتر دادم که #عضوشو لای #شیار_باسنم گذاشت..
https://t.me/+2pEinc_SEmAxNGMx
