𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 853
مشترکین
-424 ساعت
-117 روز
-6630 روز
آرشیو پست ها
2 853
کلی حرف دارم که باهات بزنم، اگه نبودت بیشتر از این ادامه پیدا کنه میرم یه دفتر میخرم و خداروشکر که هیچوقت نخواهی خوندش.
2 853
درسته که نقطه گذاشتن و تموم کردن باعث میشه بتونی به خط و یا صفحه بعدی بری، اما من میخواستم جملمون تا صفحات اخر ادامه پیدا کنه.
2 853
یعنی توهم گاهی دلت برام تنگ میشه؟
حتی شده خیلی کوتاه، در حد یه شماره ناشناس که باهات تماس میگیره و بعد از پنج ثانیه قط میکنه و دیگه هیچوقت جواب نمیده.
یا حتی کمتر، تاحالا نشده از یه قسمت شهر که توش باهم خاطره داریم رد بشی و احساس کنی یه تیکه از قلبت فرو بریزه؟
تا حالا با دیدن نوشیدنی مورد علاقم توی کافهها دلتنگم نشدی؟
وقتی از خوابی که من رو توش دیدی میپری، تلاش نمیکنی هرجور شده دوباره خودت رو بخوابونی تا دوباره چندثانیه بیشتر من رو داشته باشی؟
باورم نمیشه که دلت برای تمام روزهای از دست رفتهای که احتمالا دیگه کنار هیچکس تجربشون نکنیم تنگ نشه.
2 853
#part491
در هرصورت اینکه به چی فکر میکرد برام اهمیتی نداشت.
بلکه مهم ترین مشکلی که باهاش دست و پنجه نرم میکردم این بود که شلوارک راحتم رو با خودم نیورده بودم تا موقع خواب بپوشم.
هیچوقت بدون اون نمیتونستم راحت بخوابم و قطعا امشب خوابم نمیبرد.
در اتاق رو با کلید باز کردم و واردش شدم.
اولین چیزی که بهش دقت کردم تا از وجودش اطمینان حاصل کنم چک کردن پنجره بود.
از اونجایی که سیگار میکشیدم اصلا خوشم نمیومد اتاق پر از دود بشه.
انگار طرز تفکر ارشیا بامن فرق داشت چون بلافاصله گفت؛
_تختش جدا نیست.
و نظرم رو به تخت گوشه اتاق جلب کرد.
_چرا دوتا تخت یک نفرست که به هم چسبوندنشون.
میتونیم از هم فاصلشون بدیم.
اما خودم هم میدونستم که انقدر خسته ایم که عمرا چنین کاری انجام نمیدیم.
ارشیا_چیزی داری بکشم؟
در اتاق رو بستم و بدون اینکه جوابش رو بدم پاکت سیگارم رو از جیبم در اوردم و روی تخت پرت کردم.
ارشیا_سیگار نمیخوام.
_سیگار نیست.
روی تخت نشست و در پاکت رو باز کرد و رولی که توش بود رو در اورد.
ارشیا_بوش عجیبه.
_کوشه.
گل نیست.
ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهش رو ازم گرفت.
بدون حرف به سمت تخت رفتم و روش افتادم.
ارشیا در پنجره رو باز کرد و هودیش رو از تنش در اورد و زیر در گذاشت تا بو و دود وارد راهرو نشه.
نیازی به انجام اینکار نبود اما انگار دلش میخواست انجامش بده.
چشمام رو بستم که صدای فندک اومد و بعد بوی نه چندان مطبوعی توی مشامم پیچید.
_لامپ رو خاموش کن میخوام یکم بخوابم.
صدای خاموش شدن لامپ و بعد سرفههای متعددش رو شنیدم.
چشمام رو باز کردم.
نور از پنجره به داخل اتاق میتابید و فضای اتاق چندان تاریک نبود.
چیزی نگفتم، چون میدونستم چه حال افتضاحی داره.
اگر این اتفاق برای منی که همه میگفتن غیرت ندارم میوفتاد، قطعا به همین اندازه داغون میشدم.
چه برسه به ارشیا که اخلاقش 180درجه با من فرق داشت و خیلی تعصبی تر بود.
قطعا وضعیت افتضاحی داشت که حتی با کشیدن شیشههم بهتر نمیشد.
ارشیا_اونموقع که غزل رو نمیشناختم زندگیم خیلی بهتر بود.
اونموقع که فکر میکردم مرده.
چشمام رو تنگ کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
ارشیا_ترجیح میدادم بمیره تا اینکه چنین اتفاقاتی براش بیوفته.
_اینکه بمیره برات راحت تره؟
ارشیا_برای خودش راحت تر بود.
_من که فکر نمیکنم خودش اینطور فکر کنه.
ارشیا_پس تو فکر میکنی تحمل تجاوز از مرگ راحت تره؟
قطعا درمورد غزل اینطور فکر میکردم.
غزل ادمی نبود که با تجاوز نابود بشه.
حداقل که با تجاوز من که اونطور نشد و ککش هم نگزید.
شاید هم بخاطر این بود که از من خوشش میومد یا دلش میخواست اونکار رو انجام بدم؟
نمیدونم.
هرچی که بود قطعا اینکه من بهش دست بزنم براش قابل تحمل تر از اون پیرمرد خرفت و چندش بوده.
اما من هم دست کمی از اون نداشتم.
این که جلوی برادرش و با وجود چنین اتفاقاتی هنوز هم بهش فکر میکردم..
من هم موجود کثیفی بودم!
این وسط تنها ادمی که بنظر میرسید هیچ تقصیری نداره اراز بود و این موضوع به شدت عصبیم میکرد.
_از این ناراحتی که اون اتفاق براش افتاده، یا این که بابات اونکارو کرده؟
اخماش رو توی هم کشید و درحالی که سرفه میکرد بهم خیره شد.
ارشیا_دوتاش..
حرفش رو قطع کرد، انگار میخواست کلمه ای رو به کار ببره که یادش نمیومد.
ارشیا_وحشتناکه.
_اون به این چیزها عادت داره..
انگار متوجه حرفم نشد چون با گیجی گفت؛
_چی!؟
و این درصورتی بود که جملم رو خیلی واضح گفته بودم و اگر توی حالت طبیعی بود قطعا یه مشت محکم نوش جان میکردم.
اما حالا کاملا بی ازار و منزوی به نظر میرسید.
رول رو از دستش کشیدم و چهارتا کام عمیق ازش گرفتم و برای اینکه بیشتر اثر بزاره چندبار پشت سر هم سرفه کردم.
_نکته بد ماجرا اینجاست که خواهرت از دخترا خوشش میاد.
و توی دلم به حرف خودم خندیدم.
قطعا هرچقدر که از دخترا خوشش میومد از پسراهم خوشش میومد.
ارشیا_دیگه نمیخوام راجب این موضوع حرف بزنم.
به زحمت حرف میزد، انگار کلماتش رو فراموش میکرد و فکرش مشغول چیزهای دیگه بود.
من هم کم کم داشتم از حالت عادیم خارج میشدم.
فضای اتاق کوچیک بود و نفس کشیدن دود حالمون رو بدتر میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛
_چرا اونشب من رو بوسیدی؟
ارشیا_یادم نمیاد چنین کاری کرده باشم.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید.
مطمئن بودم اگر بهش نزدیک میشدم دوباره همون کار رو تکرار میکرد.
حقیقت اینکه چندان هم بدم نمیومد.
من ادم خیر خواهی بودم و فقط میخواستم اتفاقات بد و ناگواری که براش افتاده بود رو فراموش کنه.
نمیدونم چرا اما فکر کردن به غزل توی اون حالت به شدت حالم رو بد میکرد.
منظورم از اون حالت اتفاق صبح بود و قطعا بد شدن حالم به معنی ناراحتی نبود.
من یکبار تقریبا داشتم بهش تجاوز میکردم و توی اون لحظه واقعا جذاب بنظر میرسید.
حس میکردم موجود خیلی کثیفی هستم.
ارشیا_به کی تجاوز میکردی؟
_چی؟
ارشیا_خودت الان گفتی.
2 853
#part490
لبخندی روی لبم نشست که خداروشکر قرار نبود به خاطر تاریکی بیش از حد هوا متوجهش بشه.
اما اگر کمی دقت میکرد، احتمالا میتونست برق توی چشمام رو به خوبی ببینه.
احساس کردم به اهورا حسادت میکنه، یا حداقل خوشش نمیاد که من باهاش صحبت کنم.
یادمه قبلا هیچ ری اکشنی نسبت به ارتباط من و اهورا نشون نمیداد، حتی تلاش میکرد ما دوتا رو یه جوری به هم ربط بده.
اما حالا انگار اصلا خوشش نمیومد که من ازش صحبت کنم.
غیر از این کاملا متوجه بودم که رابطه اراز و اون تاحدودی به خاطر من به هم ریخت.
چرا زودتر به این موضوع فکر نکرده بودم؟
دوست نداشتم چیزی بگم که حرفش رو تایید و یا تکذیب کنم.
_اره توی زمینه انجام دادن کارهای احمقانه واقعا ادم جالبیه.
اراز_پس ملاک تو برای اینکه از یه ادم خوشت بیاد اینکه کارهای احمقانه انجام بده؟
پوزخندی زدم.
_البته از ادمهای زودباور هم خوشم میاد.
میخواستم بهش بفهمونم که منظورم از گفتن کلمه زودباور دقیقا شخص خودشه.
نمیدونم متوجه منظورم شد یا نه، اما گفت؛
_تا دروغات رو راحت تر باور کنن؟
دلخور شدم.
انقدر زیاد که اگر درصدی هرچند خیلی کم امکان داشت راجب حسم باهاش صحبت کنم قیدش رو بزنم.
چرا همچین حرفی میزد؟
ایا فکر میکرد وقتی بهش گفتم ابوهادی بهم تجاوز کرد برای جلب توجه دروغ گفتم؟
اما خودش اون لحظه رسید و تقریبا خیلی از چیزهایی که باید میدید رو دید.
ایا فکر میکرد من اهورا رو دوست دارم؟
در اون صورت چرا باید جای اینکه کنار اون باشم اینجا پیش خودش بودم؟
کدوم یکی از حرفهای من دروغ بود؟
هرچند که من در کل ادم دروغ گویی بودم و از همون بچگی و حتی اوایل اشناییم با تارا و اهورا و خودش دروغ زیاد میگفتم.
اما حالا چرا برای خطاب من از چنین لفظی استفاده میکرد؟
چیزی نگفتم.
انقدر غمگین و داغون بودم که حداقل توی این شرایط تلاشی برای ثابت کردن خودم بهش نداشتم.
ایا از من بدش میومد و واقعا چنین فکری درموردم میکرد؟
که من یه ادم دروغ گو و دنبال توجه هستم؟
البته که این صفات درست بودن، اما من نسبت به خودش چنین ادمی نبودم.
حتی اگر واقعا طرز فکرش اینطوری بود، چرا حالا اینهارو مطرح میکرد؟
چرا هیچوقت راجع بهشون صحبت نکرده بود؟
الان وقت مناسبی برای مطرح کردن این قضایا بود؟
اونهم وقتی هنوز یک روز هم از اون اتفاقاتی که برام افتاد نگذشته بود؟
تا قبل از همه اینها فکر میکردم گفتن احساساتم بهش اونقدرها هم خیال احمقانهای نیست، اما حالا مطمئن شده بودم که دقیقا همونطوره.
اینطور که پیدا بود کاملا از من نفرت داشت که توی چنین شرایطی این حرفهارو بهم میزد.
ارازی که من میشناختم خیلی وقت شناس تر از این حرفها بود.
نگاهم رو ازش گرفتم و روم رو برگردوندم.
دیگه دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم.
انگار اونهم علاقه چندانی به صحبت کردن باهام نداشت چون اعتراضی نکرد.
اما جابه جا شدنش روی تخت رو حس نکردم، انگار تصمیم داشت رو به من بخوابه.
...
اهورا؛
تصمیم داشتم دوتا اتاق جدا بگیرم اما از ارشیا که پرسیدم گفت هیچ پولی نداره و توی این مدتی که باباش ناپدید شده با همین وضعیت کنار اومده و کاری نکرده.
اونقدر احمق و بچه ننه بود که هنوز باباش خرجش رو میداد؟
چنین چیزی ازش بعید بود.
البته که با وجود موقعیتی که جدیدا براش پیش اومده بود و اون داستان های خانوادگی درب و داغون، چندان هم خارج از توقع نبود و هرکسی بود هرکاری انجام میداد غیر از کار کردن و در اوردن پول.
من حتی توی حالت عادی هم زیاد به پول فکر نمیکنم و این همون چیزی بود که تینا همیشه ازش شکایت داشت چون نمیتونستم باهاش به رستوران های گرون برم یا تفریحات مورد علاقش رو براش محیا کنم.
هرچند که خانوادهش اونقدراهم پولدار نبودن، اما اونقدری برای لوس کردنش تلاش کرده بودن که انتظارات زیادی از خودشون و پارتنر ایندش داشته باشه.
به همین دلیل از غزل خوشم میومد، چون ترجیج میداد روی یه تپه بیرون شهر باهام گل بکشه، تا اینکه انتظار پاستا الفردو توی کافه های باکلاس رو داشته باشه.
من ادم خسیسی نبودم و حاضر بودم کل پولی که داشتم رو خرج حیوانات یا این و اون کنم و صرفا فقط با تینا به خاطر عدم علاقه به سرگرمیهاش مخالف بودم.
بعد از دادن کارت شناسایی و گرفتن یه اتاق با دوتا تخت جدا، راهی راهپله مسافرخونه شدیم.
رعدوبرقی زد و بارون شروع شد.
راهروی طولانی ای بود که با موکتی سفید با خط هایی قرمز دوطرفش پوشیده شده بود سرتا سر پر از در های قهوه ای رنگ بود.
لامپ نارنجی رنگ اویزون به سقف سوسو زد و خاموش روشن شد.
ارشیا ساکت بود و حرف خاصی نمیزد، انگار که به خاطر نداشتن پول به غرورش برخورده بود و داشت فکر میکرد چطور کتکم بزنه تا حرصش رو سرم خالی کنه.
با اینکه نمیتونستم فکرش رو بخونم میدونستم اونقدر احمقه که تنها دغدغهش همین باشه، هرچند که ته وجودم مطلع بودم که اصلا اینطور نیست و اگر بخواد بزنتم قطعا به این خاطره که وقتی نئشه بوده من رو بوسیده.
2 853
#part489
احساس کردم اخماش کمی از هم باز شد و اون حس بد توی نگاهش تا حدودی از بین رفت.
نگاهم رو ازش گرفتم.
احساس میکردم که هیچی ندارم.
وضعیتم افتضاح بود.
نه خانواده درست و حسابی داشتم، نه شرایطم تعریفی داشت و ادم جالبی بودم.
حالا هم که صاف توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم که بخاطر جلب توجهش حاضر بودم چه کارهایی بکنم.
خجالت میکشیدم.
احساس کسی رو داشتم که لخت توی یه خیابون خیلی شلوغ راه میره.
انگار اون هم از جوابم غافلگیر شده بود و نمیدونست باید چی بگه چون همچنان سکوت کرده بود و سنگینی نگاهش رو حس نمیکردم.
اراز_بریم تو.
هوا خیلی سرده.
سرم رو تکون دادم و از روی زمین بلند شدم.
کنار در ایستاد و بعد از اینکه وارد خونه شدم بستش و به همون شکل قبلی قفلش کرد.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گفت؛
_خیلی دیره.
اگر سیر شدی جمع کنم تا بخوابیم.
سرم رو تکون دادم و وسایل روی میز رو جمع کردم.
از حرف زدن خجالت میکشیدم.
نمیدونستم که تونستم قانعش کنم یا نه، لحنش تغییر چندانی نکرده بود.
بلاخره وارد تنها اتاق خونه شدیم.
یه تخت دونفره به همراه یه کمد و یه عسلی داشت و کف زمین از موکت پوشیده شده بود.
پرده کنار پنجره مدام تکون میخورد و نشون میداد که در پنجره بازه.
اراز وسایل رو گوشه اتاق گذاشت و از تخت بالا رفت، پرده رو کنار کشید و بعد از انداختن نگاه کوتاهی به بیرون پنجره رو بست و دوباره پرده رو کشید.
با اینکه توی اتاق بخاری نبود اما سرمارو احساس نمیکردم.
اراز_بیرون خیلی ترسناکه.
_چرا؟
اراز_تاریک و بزرگه.
ادم دوست نداره زیاد نگاه کنه.
این رو گفت و لباس استین بلندی روی تیشرتش پوشید و گفت؛
_اگر میدونی سردت میشه یچیزی بدم بپوشی.
_نه.
اراز_خیل خب.
من کنار پنجره میخوابم.
این رو گفت و در اتاق رو با کلید قفل کرد.
لامپ رو خاموش کرد و کمی بعد تکون خوردن تشک رو حس کردم.
حدود 15 دقیقه گذشته بود و هیچکدوممون چیزی نمیگفتیم.
عجیب بود اما احساس ارامش میکردم.
این اولین شبی بود که میتونستم بدون ترس از ابوهادی چشم روی هم بزارم.
خوشحال و اروم نبودم، اما احساس ازادی میکردم.
عجیب بود اما هیچ استرسی نسبت به قاتل بودنم نداشتم.
انگار کشتن اون مرد از خوردن اب هم اسون تر بود.
اراز_بیداری؟
شنیدن صداش خوشحالم کرد.
دلم نمیخواست اینطور بدون هیچکاری کنارش دراز بکشم و طوری رفتار کنه انگار وجود ندارم.
_اره.
برگشت سمتم و روی کمر دراز کشید و به سقف خیره شد.
حالا چشمهام به نور کم عادت کرده بود و میتونستم تا حدودی ببینم.
اراز_ببخشید اون حرفارو زدم.
اعصابم خورد شد.
مثل دلایل تو دلیل خوبی نیست، اما اشتباهی از دستم در رفت.
_اشکال نداره.
عادت دارم.
اراز_الان چه حسی داری؟
_نمیدونم.
خوشحال نیستم، اما به اندازه قبلا از فردام نمیترسم.
اراز_خوبه.
سکوت کرد.
فرصت کردم بهش دقت کنم.
دوست داشتم بغلش کنم.
به محبت فیزیکی احتیاج داشتم.
میتونست حالم رو خیلی بهتر کنه، میتونست کاری کنه از هیچ چیزی نترسم و از این حالت در بیام.
اما چرا اینکار رو نمیکرد؟
از من بدش میومد؟
هنوز هم فکر میکرد من حسی به اهورا دارم؟
اگر میگفتم ازش بدم میاد دروغ گفته بودم.
واقعا به عنوان یه ادم عادی ازش خوشم میومد، اما چیز بیشتری نبود.
هیچ حس عاطفی ای نسبت بهش نداشتم، فکر کردن بهش ارومم نمیکرد.
اراز_یه سوال بپرسم؟
_بپرس.
اراز_اصلا به دخترا حسی داری؟
انتظار هرچیزی رو داشتم غیر از این سوال.
_اره، فکر کنم.
دوست داشتم بگم نه، چون تا قبل از تو هیچکسی رو دوست نداشتم و نمیدونم این بخاطر توعه یا واقعا از دخرا خوشم میاد.
اراز_ولی از پسراهم خوشت میاد.
_اره، شاید.
خودت از پسرا خوشت میاد؟
اگر میگفت اره گریه میکردم.
اراز_نه، فکر نکنم.
تاحالا نیومده.
جالب نیستن.
_چرا بعضیاشون جالبن.
تکونی خورد و بعد از کمی مکث گفت؛
_مثلا اهورا؟
2 853
#part488
اراز_مطمئنی واقعا به خاطر اون داستان بوده و خودت حسی نداشتی؟
_من از اهورا به عنوان یه دوست خوشم میومد.
حس دیگه ای بهش نداشتم.
اراز_تو از هرکسی که به عنوان یه دوست خوشت بیاد باهاش سکس میکنی؟
حرفاش داشت دلم رو میشکست.
اب دهنم رو قورت دادم و به فرش خیره شدم.
_نه.
اراز_اون شب توی خونه عسل.
اهورا واقعا به زور میخواست بهت دست بزنه یا خودت خواستی؟
_اولش خودم خواستم.
جواب دادن به سوالهاش اذیتم میکرد.
چون مجبور بودم بهش ثابت کنم که چه موجود مزخرف و حال به هم زنی هستم.
اراز_چرا بعدش دیگه نخواستی؟
چیزی نگفتم.
سوالاتی رو ازم میپرسید که اگر جواب میدادم مجبور بودم راجب حسم بهش بگم و اگر جواب نمیدادم گناهکار میشدم.
نمیدونستم باید چیکار کنم، اصلا توی وضعیت مناسبی نبودم.
حالا دوباره مثل چندساعت پیش حالم داشت از خودم به هم میخورد.
اراز_اولش خودت میخواستی باهاش بخوابی، بعد دیدی اونطوری دیگه توجه من رو نداری پس تصمیم گرفتی طوری رفتار کنی انگار اهورا خواسته بهت تجاوز کنه؟
بعد هم که به خواستت رسیدی شب..
حرفش رو ادامه نداد.
_نه.
اینطور نیست.
اراز_پس چطوره؟
لحنش اصلا قشنگ نبود.
انگار توی دادگاه نشسته بودیم و داشت بازخواستم میکرد تا تصمیم بگیره که اعدامم بکنه یا نه.
_میشه راجبش صحبت نکنیم؟
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد از روی مبل بلند شد.
_اراز.
مقصر چی بودم؟
نمیدونستم.
فقط دلم نمیخواست اینطور راجبم فکر کنه، یا انقدر سرد رفتار کنه.
شاید فکر میکرد ازش سو استفاده کردم.
ولی مگه من کاری باهاش کرده بودم؟
مگه به زور بهش دست زده بودم؟
از سر جام بلند شدم و دنبالش رفتم.
از خونه خارج شده بود.
نمیدونستم قرار بود چطور از خودم دفاع کنم، اما نمیتونستم اجازه بدم اینطور بمونه.
روی یه سکو نشسته بود و بازوهاش رو بغل کرده بود.
هوا بیش از حد سرد بود.
نیم نگاهی به موهای خیسم انداخت و با لحنی سرد گفت؛
_برو تو سرما میخوری.
چیزی نگفتم و کنارش روی سکو نشستم.
از سرما میلرزیدم.
وقتی اینطور میدیدمش قلبم تیکه تیکه میشد.
حسش حتی از امروز صبح هم بدتر بود.
_نمیدونم چی بگم..
ولی اونجوری که فکر میکنی نیست.
اراز_مطمئنی صبح از اونکارش ناراحت شدی؟
احساس کردم بغضم گرفت.
انقدر درد داشت که حتی نمیتونستم حرف بزنم.
_چی!؟
اراز_اونکاری که کرد..
حرفهاش رو طوری میزد که انگار خودش هم از بیان کردنشون خجالت میکشید.
باورم نمیشد بخواد به خاطر اون موضوع مقصرم کنه.
باورم نمیشد که بحث رو به اینجا بکشونه یا اینطوری قضاوتم کنه.
_چی داری میگی؟
من..
من اینطوریم؟
اراز_انگار هستی.
_مجبور نیستم چیزی رو بهت توضیح بدم.
ولی نمیخوام راجبم اینجوری فکر کنی.
اراز_باید چجوری فکر کنم؟
تابه حال هیچوقت اراز رو انقدر بی ملاحظه ندیده بودم.
اراز_خودت میگی اینکه کسی بهت دست میزد اذیتت نمیکرد.
_من این رو نگفتم.
اراز_پس چی گفتی؟
_گفتم که..
نمیدونستم چی بگم.
حتی خودم هم باورم شده بود که همچیز چنین بود.
_هیچ دختری روی زمین نیست که مشکلی نداشته باشه کسی بهش دست بزنه.
یک سریا خط قرمزن و اون هم اینطور بود.
اراز_اما من یا اوا یا اهورا یا خیلیای دیگه خط قرمز نیستیم؟
لیست داری؟
_اراز..
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بغضم شکست.
_داری اذیتم میکنی.
اراز_من فقط جواب میخوام!
صداش حالا کمی بالاتر رفته بود.
انگار دیدن اشکهام باعث شده بود عصبی تر بشه.
هیچی به تن نداشتم، اما از گرما احساس سوزش میکردم.
سرم رو پایین انداختم و اشکام رو پاک کردم.
_اره.
میخواستم توجهت رو جلب کنم.
ولی فرق داشت.
اونشب که من و با اهورا دیدی.
اونجا حرفای تو و عسل رو راجب سارینا شنیده بودم و فکر کردم راجب من حرف میزنی.
همون شب هم بهت گفتم که ناراحت شدم ولی فکر کنم نمیدونستی کارم با اهورا به همون ربط داشت.
اراز_چه ربطی داشت؟
_خواستم حرصتو دربیارم.
اراز_چی!؟
انگار حرفم خیلی براش عجیب و غریب بود.
_فکر کردم ازم متنفری، من هم خواستم اونکارو کنم تا حرصم رو خالی کنم.
اصلا برنامش رو نداشتم، وقتی دیدم داری میای تصمیم گرفتم.
خیلی یهویی شد، حالمم خوب نبود نمیتونستم درست فکر کنم.
وسطشم فهمیدم که کارم اشتباهه نتونستم ادامه بدم.
به همون دلیلی بود که فکر میکنی، اما یکم فرق داشت.
چیزی نگفت و نگاهش رو ازم گرفت.
اون هم انگار مثل من سردش بود چون کمی میلرزید.
سر تا پاش رو از نظر گذروندم.
تیشرت سادهای به همراه یه شلوار مشکی به تن داشت و خبری از اکسسوریهای همیشگیش نبود.
فقط یه زنجیر ساده دور گردنش بسته بود که زیر موها و تیشرتش پنهان شده بود.
لبش رو با زبونش تر کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
_زیاد هم با چیزی که من گفتم فرقی نداشت حرفت.
فقط برای چیزی که هردومون میدونستیم دلیل اوردی.
_حق داری درک نکنی.
شاید اون اوایل دنبال جلب توجه همه بودم، اما این اخرا اینطور نبود.
اراز_چرا؟
_شاید چون توجه تو برام کافی بود.
2 853
بله، راستش رو بخوای من میدونم که تو ارزش نوشته شدن رو نداری. اکثر معشوقههایی که توی کتابها به صورت معبودهایی بی همتا توصیف میشن هیچکدوم خاص نیستن.
من میدونم که واژهها برای تو حیف هستن و وقتی به تو ربط داده میشن زیر دستم جیغ میکشن.
هیچکس در تموم عمر انشالله کوتاهت، اینطور برای نبود تو زانوهاش رو بغل نمیگیره و زار نمیزنه.
من هم کودنی بیش نیستم که هنوز به تو فکر میکنم.
راستش رو بخوای تمام اینها رو میدونم و همچنان هرازگاهی کوتاه متن چندشی از تو مینویسم که مطمئنم خودم هم از تک به تکشون متنفرم.
شاید مشکل از پاییزی که گذشت بود، فکر کنم ابرها و زمین و زمان و صورت فلکی خراب شدن و از اسمان و زمین فلاکت و بدبختی بر سر مردم میبارد و من هم چیزی جز یک قربانی نیستم.
گمان کنم اصلا زوال عقل گرفتم که به تو اهمیت میدم.
اشکالی نداره، همه اینهارو تحمل میکنم به جز وجههای که از نظر تو دارم.
نه اینکه طرز فکر تو مهم باشه، من فقط انقدر خودشیفتهام که تحمل نمیکنم با کلمات زشت و بی ریختی که از دهنت بیرون میاد توصیف بشم.
معشوقه توی کتابها و غصهها میباید من باشم.
چه میشه کرد، میدونم که بد سلیقهام و احتمالا هیچکس کسی را پیدا نمیکنم که بتواند من رو درست و حسابی توصیف کند و به تصویر بکشد.
باورم نمیشه که تو با تمام حقارتت من رو داشتی.
2 853
Repost from N/a
💫🌈 قلمروی آزاد و بدون مرز 🌈💫
اینجا هیچ تفاوتی نداره کی هستی یا چی دوست داری 💘
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
لیتلای رنگی، ددیهای شیطون و میسترسهای مرموز همه اینجان 🕷️
ما با احترام، اعتماد و کلی فان پیش میریم 🖤
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
بیا… بذار رنگهاتو با تاریکی قاطی کنیم ⚡🦇
2 853
عزیز بر باد رفتهی من، باور کن اینکه خودت رو گول بزنی اصلا کار راحتی نیست.
من بارها توی فکرم دنبال دلیل و منطق گشتم، بارها همهچیز رو از عزل تا عجل مرور کردم فقط برای اینکه بفهمم چی باعث شد اخرین سلول از مغزت که من رو به خاطر میورد بمیره؟
اه، باور کن موجود یا اتفاقی در جهان وجود نداره که یکبار مقصر فاصله بین من و تو نشده باشه.
اوایل فکر میکردم که شاید من بد بودم، بعد خیال کردم که احتمالا ستارهای دنبال اون یکی کرده و استرولوژی همه چیز رو به هم ریخته.
اما غیر ممکنه دلیلیش این یکی باشه، اگر کسی دیگری رو بخواد براش اسمان رو به زمین گره میزنه.
این اواخر خیال میکردم شاید سرطان داری و امروز فردا میمیری و نمیخواستی من خبر مرگت رو بشنوم، بعد به خاطر اوردم که تو ضعیف و ترسو تر از اونی که قدرت توی تنهایی مردن رو داشته باشی.
گاهی به این فکر میکنم که شاید از اول دوستم نداشتی، اما بعد روزهایی رو به خاطر میارم که من رو مثل یک خدا میپرستیدی.
اما حتی مسلمان ترین ادم شهر هم میتواند روزی خدا ناباور شود.
عزیز من، از دیدنت خوشحال شدم و دیگر تلاش نمیکنم دنبال دلیل بگردم.
گاهی وقتها نبودن خودش بزرگ ترین دلیل ممکن است.
سفرت سلامت، داروهایت را بخور و اگر روزی مردی حتما ذکر کن که مرا هم خبر کنن.
2 853
#part487
_حق داشتید.
ادم جالبی نیستم و اکثر مواقع کارهای احمقانهای انجام میدم.
اراز_الان که بیشتر شناختمت میدونم اصلا اونطوری نیستی.
پس چرا.
چرا اون کارهارو انجام میدادی؟
_نمیدونم.
شاید چون توی جو بودم.
اراز_اینکه توی جو بودی باعث میشد اجازه بدی هرکسی بهت دست بزنه؟
اب دهنم رو قورت دادم و ساندویچم رو کنار گذاشتم.
انگار از حرفش پشیمون شد چون سرش رو پایین انداخت و گفت؛
_ببخشید.
نباید دخالت میکردم.
ناراحت نشو، غذات رو بخور.
نمیخواستم بازخواستت کنم.
چیزی نگفتم و سعی کردم بغض نکنم.
حرفهاش ناراحت کننده نبود.
حقیقتهایی رو میگفت که خودم هم ازشون خبر داشتم.
بلکه این فکر کردن به وضعیت خودم بود که ازارم میداد و باعث میشد دلم بخواد به حال خودم گریه کنم.
_من هم خیلی دوست داشتم مثل دخترهای عادی دیگه باشم.
با پول بابام هرچی که دلم خواست بخرم، دوستهای زیادی داشته باشم، بیرون برم.
میدونستی من تا قبل از اشنا شدن با شما کافه نرفته بودم؟
احمقانست ولی حتی به زور اجازه داشتم یه اشغال ببرم بزارم دم در.
نمیتونستم لباسایی که دلم میخواد رو بپوشم.
نمیتونستم لباس هایی که دلم میخواست رو داشته باشم.
یادم نمیاد دقیقا کی بود اما بخاطر یکی از مهمونی هایی که اومدم باهاتون مجبور شدم دزدی کنم تا لباس بگیرم!
هیچوقت نمیتونستم لباس مهمونی داشته باشم.
اصلا تاحالا مهمونی نرفته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و به زمین خیره شدم.
همه اینها باعث میشد عقدهای و خراب بنظر برسم.
درصورتی که من صرفا دلم میخواست تجربه کنم.
دلم میخواست ازاد باشم و کارهایی انجام بدم که باعث بشه محدودیت هام کمتر بهم فشار بیارن.
من هیچوقت دوستی نداشتم.
خونه دوستام نمیرفتم، تفریح خاصی نداشتم.
حتی پول توجیبیم هم در حد کرایه بود.
اگر پول کم میوردم و مجبور بودم جایی برم یا چیزی بگیرم یا باید میدزدیدمش یا طور دیگهای بهش میرسیدم..
البته نگران نباش تاحالا برای خرید چیز مهمی با کسی نخوابیدم.
اراز_نگران نبودم!
نمیدونم این رو گفت تا بفهمونه براش مهم نیستم یا منظورش این بود که میدونم دیگه در اون حد هم دم دستی و خراب نیستی که البته اشتباه میکرد در همون حد دم دستی بودم.
_من بدون هیچ محبتی بزرگ شدم و همیشه توی خونه یا اذیتم میکردن یا تحقیرم میکردن و بهم فحش میدادن.
طوری که من برای اینکه خودم رو راضی کنم که اونقدرها هم ناقص و افتضاح نیستم و مثل بقیه نرمالم مجبور شدم کارهایی انجام بدم تا بقیه اون حس رو بهم بدن.
اگر کسی بهم میگفت موهام یا چشمام قشنگه برای گرفتن توجه و رضایت بیشترش حاضر بودم هرکاری بکنم!
برای همین دم دستی یا بدون حد و مرز بنظر میرسیدم.
لازم نیست اینارو بگم، خودت بهتر میدونی.
همچنان اخمهاش توی هم بود و اصلا نگاهمم نمیکرد.
انگار سخت بود کسی بخواد مجبور بشه توی غمم شریک بشه و حرفی برای گفتن داشته باشه.
راجب زندگی من هیچ چیزی نمیشد گفت.
من باید ساکت و بی انتظار میموندم.
اب دهنش رو به زور قورت داد و نفس عمیقی کشید.
_اوایل دنبال اون توجه توی اهورا میگشتم.
و بعد هم تو.
و کارهای جالبی هم برای رسیدن بهش انجام ندادم.
جمله اخرم باعث شد خیلی سریع سرش رو بلند کنه.
وقتی چشماش رو دیدم حس کردم قلبم ایستاد.
رنگ چشمهاش حالا روشن تر از باقی وقت ها بنظر میرسید و بخاطر خیسی رد اشک برق میزد.
این شاید دومین یا سومین باری بود که اشکش رو میدیدم.
واقعا فاجعه بود.
نمیدونستم چی بگم.
هول شده بودم و مجبور بودم جلوی میل زیادم به بغل کردنش و بوسیدن چشماش رو بگیرم و کلامی هندلش کنم.
_اینارو نگفتم که ترحم بخرم.
توجهی به حرفم نکرد و گفت؛
_جمله اخرت..
گیج نگاهش کردم.
_چی؟
اراز_اونجا که گفتی اول دنبال توجه اهورا بودم و بعد تو.
یعنی همه حرفها و کارات برای جلب توجه بوده؟
_کدوم کارهام.
اراز_تمام کارهایی که کردیم.
حرفهایی که زدیم.
حالا کم کم داشتم از حرفم پشیمون میشدم.
اراز همچیز رو بیش از حد جدی میگرفت.
سکوت کردم.
شاید برای اهورا جلب توجه بود، اما برای اراز..
من دوستش داشتم.
برای جلب توجه نه، برای محبت اونکارهارو میکردم.
فقط میخواستم کسی رو دوست داشته باشم و کسی دوستم داشته باشه، لطفی که تابه حال هیچکس در حقم نکرده بود.
نمیتونستم صحبت کنم.
نمیتونستم بگم که چقدر عاشقشم و دلیل همه رفتارهام اینه.
نمیتونستم.
جرعتش رو نداشتم.
اگر از دستش میدادم چی؟
نگاهم رو از چشمهاش گرفتم.
_شاید.
اما خب یکم فرق میکنه.
نگاهش اصلا جالب نبود.
همونطوری که روز اول نگاهم میکرد.
همون حس رو داشت.
حس نفرت.
اراز_چه فرقی میکنه؟
به خاطر گرفتن توجه با اهورا و من خوابیدی؟
حس خیلی بدی گرفتم.
من طور دیگه ای همه اون ماجراهارو میدیدم و اینکه بفهمم یک نفر از بیرون چطور راجبشون فکر میکنه باعث میشد از خودم متنفر بشم.
اینطور بنظر میرسیدم؟
_نمیدونم.
من برای چیز دیگه ای اونکار رو کردم.
ولی اونقدر هم برام سخت نبود که بعدش عذاب وجدان بگیرم.
2 853
#part486
اگر از پیشم میرفت و دیگه هیچوقت نمیدیدمش، اونوقت دیگه زندگی برام هیچ مفهمومی نداشت.
قضیهش هیچ فرقی با ابوهادی نمیکرد.
هردو موضوع درمورد جون من بود.
تا دیروز صبح که اون مرد زنده بود باید برای جونم میجنگیدم و حالا که مرده بود و اراز میخواست بره باز هم باید برای جونم میجنگیدم.
باید تلاش میکردم نگهش دارم، مگر نه میمردم.
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد که همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد.
گوشیش رو از توی جیبش در اورد و بلافاصله بعد از دیدن اسم شخص پشت خط دستاش رو شست و درحالی که تماس رو وصل میکرد به سمت اتاق رفت.
چشمهام رو تنگ کردم و به مسیری که ازش گذشت چشم دوختم.
خونه کوچیک و خالی بود و صدای قدمها به خوبی شنیده میشد.
از سمتی اصلا توی شرایطی نبودم که بخوام فال گوش بایستم.
بیخیال فضولی شدم و در و دیوار رو از نظر گذروندم.
نمیدونستم حالا که ازادم باید چیکار کنم.
انگار زندگی کردن رو بلد نبودم و هیچ قصد و هدفی توی زندگیم نداشتم.
همیشه میدونستم که تا زمان مرگم باید توی اون خونه بمونم و هیچوقت جز فرار کردن هیچ ارزوی دیگهای نداشتم.
حتی وقتی بچه بودم نمیدونستم وقتی بزرگ شم دوست دارم چه کاره بشم.
همسن هام میخواستن پلیس و نقاش و یا دکتر بشن و من هیچوقت نمیتونستم تصوری از شغل ایندم داشته باشم.
حالا هرچقدر فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید.
ابوهادی من رو طوری بزرگ کرده بود که جز دزدی و دروغ و دورویی و ادم فروشی بلد نبودم.
توی همین فکرها بودم که اراز از اتاق خارج شد و بعد از اینکه نگاه نسبتا بلندی بهم انداخت دوباره توی اشپزخونه رفت.
طولی نکشید که با یه سینی از اشپزخونه خارج شد.
روی مبل نشست و غذاهارو روی میز جلومون گذاشت.
نگاهی به ساندویچ های کالباس که بنظر میرسید کاملا با دقت گرفته شدن انداختن.
اشتها نداشتم اما دلم ضعف میرفت.
اراز_منم دلم چیز بهتری میخواست.
اگر دوست داشتی میتونیم فردا بریم بیرون کبابی جوجهای چیزی بخوریم.
_باشه.
با اینکه میل نداشتم اما دلم خواست.
حدود یک ماهی میشد که رنگ اینجور غذاهارو ندیده بودم.
ساندویچم رو برداشتم و گازی بهش زدم.
هنوز لقمم رو کامل نجویده بودم که ناخوداگاه پرسیدم؛
_مامانت چیشد؟
اراز_هیچی.
خاکش کردن.
چندروز پیش چهلمش بود.
نرفتم.
_چرا؟
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
حالا دیگه مثل همیشه خبری از اون خط مشکی دور چشمهاش نبود و کاملا ساده به نظر میرسید.
موهاش به حالت نامرتب دور صورتش ریخته بود و چهرهش جدی بنظر میرسید.
اراز_فکرم درگیر تو بود.
چیزی توی وجودم تکون خورد.
شنیدن این کلمه از اراز اون هم توی چنین شرایطی حس عجیبی داشت.
احساس اینکه براش مهم بوده باشم، احساس اینکه به من فکر کرده باشه..
همیشه فکر میکردم براش فقط یه تفریح سادم که وقتهایی که حوصلش سر میره وقتش رو باهام میگذرونه.
اما مثل اینکه گم شدنم اونقدری براش مهم بوده که حتی به چهلم مادرش هم نرسه.
مکث طولانی و نگاه خیرم رو که دید اخماش رو کمی توی هم کشید و درحالی که سرش رو پایین مینداخت گفت؛
_یه جورایی مسئولیت من محسوب میشد.
من بردمت اونجا و گمت کردم.
نمیخواستم بخاطر من بلایی سرت بیاد و مجبور باشم به داداشت جواب پس بدم.
حرفش زد توی ذوقم.
انگار قشنگی جمله قبلش رو کمی از بین برد.
انگار میخواست بگه برام مهم نیستی و من صرفا به خاطر مسئولیت پذیری دنبالت میگشتم و بهت اهمیت دادم.
به نقطهی اول رسیده بودیم.
به احساساتی که وجود نداشتن و من مدتها بود که دست و پا میزدم تا قسمتی ازشون رو ببینم.
غذا به معنای واقعی کلمه کوفتم شد و سعی میکردم لقمه هام رو به زور مقدار زیادی نوشابه پایین بدم.
مدتی گذشته بود و که سکوت رو شکست و گفت؛
_یه معذرت خواهی خیلی بزرگ بهت بدهکارم.
سرم رو کج کردم و ابروهام رو کمی توی هم فرو بردم.
_برای چی؟
اراز_خیلی قضاوتت کردم.
_یعنی چی؟
متوجه نمیشم.
اراز_اون اوایل که تینا بهمون معرفیت کرده بود.
زیاد ازت خوشم نمیومد.
_الان خوشت میاد؟
انگار از سوالم جا خورد.
اراز_زیاد با اهورا چیزهای خوبی راجبت نمیگفتیم.
از اینکه سوالم رو جواب نداده بود ناراحت شده بودم.
انگار حرفهام اهمیت خاصی براش نداشت.
انگار اصلا اهمیتی خاصی به من نمیداد، فقط میخواست شنیده بشه.
انگار از جایی پر بود و میخواست خودش رو خالی کنه.
اما چرا اینطور و با چنین حرفهایی؟
_چرا این حرفهارو الان میزنی؟
اراز_چون هیچوقت فرصتش نشد.
من و تو هیچوقت درست و حسابی باهم صحبت نکردیم.
الان هم که تنهاییم و باید وقتمون رو بگذرونیم.
سرم رو تکون دادم و الارغم دلخوریم سعی کردم بحث رو ادامه بدم.
_راجبم چی میگفتید؟
اراز_وارد جزئیات نشیم بهتره.
اما حرکتات زیادی روی مخم بود.
اینکه اولش سمت تینا بودی، بعد اهورا و بعدش من.
اگر ادم دیگه ای هم میدیدی..
_احتمالا از کلمههای ج دار برای خطابم استفاده نمیکردید؟
اراز_نه.
ولی طور دیگهای هم راجبت فکر نمیکردم.
2 853
#part485
بعد از اینکه لباسام رو توی اتاق عوض کردم رفتم توی اشپزخونه و تن ماهی هارو توی یه قابلمه پر شده از اب گذاشتم تا بجوشن.
غزل همچنان با کاپشن روی مبل نشسته بود و بدون حرف اطرافش رو نگاه میکرد.
انگار هنوز کامل از خواب بیدار نشده و کمی گیج بود.
_تن ماهی دوست داری؟
بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد؛
_تا قبل از اینکه اونجا هرروز بهم تن ماهی بده دوست داشتم.
ابروهام رو بالا انداختم و از انتخابم پشیمون شدم.
_کالباس هم گرفتم، میخوری؟
غزل_فرقی نداره.
سرم رو تکون دادم و پلاستیک خرید هارو روی اپن گذاشتم.
دوست داشتم غذای بهتری بخوریم اما فرصتش نبود.
خیلی وقت بود که خودم هم چیز درست حسابی ای نخورده بودم.
...
غزل؛
مشغول ور رفتن با زیپ لباسم بودم که نگاهم به در انتهای راهرو خورد.
چندروزی میشد که حموم نرفته بودم و حسابی خاکی و خونی بودم.
از روی مبل بلند شدم و به سمت انتهای راهرو رفتم و در حمام رو باز کردم.
مستقیم به سمت شیر اب رفتم و بازش کردم تا مطمئن بشم درسته.
وقتی اب با فشار از شیر خارج شد و تنظیمش کردم در حمام رو بستم و لباسام رو از تنم در اوردم.
از توی اینه نه چندان تمیز به خودم خیره شدم.
فرقی با یه مرده نداشتم.
بدنم رو از نظر گذروندم و نفس عمیقی کشیدم.
تمام حسم نسبت به اون اتفاق فقط انزجار و نفرت بود و ابدا حس نمیکردم که چیزی رو از دست دادم.
از خیلی سال قبل اون لحظه رو پیشبینی میکردم و حالا که ازش رد شده بودم فقط نسبت به بدنم حس بد و چندشناکی داشتم و روحم چیزی رو حس نمیکرد.
زیر اب رفتم و چشمام رو بستم.
اب داغ روی سر و بدنم میریخت و لیز میخورد.
برای لحظهای احساس ارامش کردم.
طولی نکشید که فضای حمام پر از بخار اب شد.
چشمام رو بستم و دستم رو توی موهام فرو بردم.
نمیدونم به چی فکر میکردم، اما تصاویر گنگ و نامفهومی پشت پلکم در حرکت بود.
برای لحظهای سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم.
چشمام رو که باز کردم قلبم فرو ریخت و یک قدم به عقب برداشتم.
ام سحور روبه روم ایستاده بود و بدون حرف نگاهم میکرد.
ازش نمیترسیدم، اما یک دفعه دیدنش وقتی که انتظارش رو نداشتم باعث شده بود کمی هول بشم.
ام سحور_بلاخره کار خودت رو کردی.
چیزی نگفتم.
ام سحور_اینجام تا چیز مهمی بهت بگم.
دوست نداشتم اراز فکر کنه روانی شدم و با خودم حرف میزدم پس به جای جواب دادن فقط سرم رو کج کردم.
ام سحور_تو ازادی تا زندگی کنی.
_چی!؟
نتونستم جلوی تعجب و حرف زدنم رو بگیرم، اما خداروشکر صدام به حدی ضعیف بود که احتمالا تا توی اشپزخونه نمیرفت.
ام سحور_تمام طلسمهای احمد باطل شده و قرار نیست بمیری.
بعد از مردنش موکلهاش ازاد شدن و از اونجایی که به خواستشون نرسیدن دیگه ازش فرمانبرداری نمیکنن.
ازادی که تا لحظه مرگ طبیعیت زندگی کنی.
فقط کار اشتباهی نکن.
_یعنی دیگه قرار نیست بمیرم؟
پلک زدم و اون پیرزن دیگه جلوی چشمهام نبود.
نگاهم رو به اب خونی روی زمین دوختم و نفس عمیقی کشیدم.
اگر یک ادم با یه زندگی معمولی بودم، شاید با برنده شدن یه بنز توی قرعه کشی انقدر خوشحال میشدم و حالا فقط با شنیدن خبر زنده موندنم چنین حسی داشتم.
احساس عجیبی داشتم.
حس ازاد بودن.
بعد از این میتونستم هرکاری که دلم خواست انجام بدم.
میتونستم کار کنم، هرجایی که دلم خواست برم.
از شهر خارج بشم و یا اصلا فرار کنم یه جای دیگه.
میتونستم بدون اینکه از کسی یا چیزی بترسم زندگی کنم.
و فقط یه مشکل داشتم.
اون جسد که حالا احتمالا دفن شده بود و من کشته بودمش!
نسبت به سختیهایی که کشیده بودم و چیزهایی که تجربه کرده بودم هیچی نبود!
حالا فقط باید خودم رو از اون داستان خلاص میکردم.
بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ لکه خون و ردی از اون موجود کثیف روی بدنم نمونده اب رو بستم و اراز رو صدا کردم تا بهم لباس بده.
خودم لباسی نداشتم و فقط وقت کرده بودیم تا خونه اون بریم و یکسری وسیله برداریم و قطعا توشون حوله هم بود.
سایش رو از پشت شیشه های در دیدم.
اراز_گذاشتمشون پشت در.
این رو گفت و سایهش از جلوی در ناپدید شد.
در رو باز کردم و وسایل رو برداشتم.
بعد از خشک کردن خودم و پوشیدن لباسهام از حمام خارج شدم.
حالا رنگها بنظرم شفاف تر و فضای اطرافم واقعی تر بنظر میرسید.
دیگه زندگیم مثل یه کابوس ترسناک نبود.
برام مهم نبود که امروز یا روزها و سالهای قبل چه اتفاقی برام افتاده بود.
برام اهمیتی نداشت که اون مرد چه بلاهایی سرم اورده بود.
من کشته بودمش و انتقامش رو گرفته بودم.
هرچند که سزاوار مرگ بدتر و زجر بیشتری بود، اما دیگه وجود نداشت تا زندگیم رو خراب کنه و اجازه نمیدادم احساسات احمقانم به این شروع جدید گند بزنن.
به اراز نگاه کردم که سرش رو پایین انداخت و مشغول انجام دادن کارش شد.
با دیدنش حس کردم قسمتی از وجودم تحلیل رفت.
حالا که از بند ازاد شده بودم میفهمیدم که همچنان بدون اون زندگیم پوچه.
اگر اون نمیبود نمیتونستم دوباره همه چیز رو شروع کنم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
