fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 841
مشترکین
-224 ساعت
-277 روز
-7830 روز
آرشیو پست ها
Repost from چک
نکنه فکر کردین از جوکر‌ مورد علاقه‌م میگذرم؟؟؟؟؟
#video #war☆ @yinwar1

Repost from چک
•. YinWar💓
#video #yinwar☆ @yinwar1

Repost from N/a
جدی جدی؟؟ 🔞 ✋ هنوز ندیدی که با نگاهاشون همو یام یام میکنن و دست همو مثل اقاییا گرفتن چون یین حسودی میکنه؟؟ 🫦 یعنی چی که انق
جدی جدی؟؟ 🔞 ✋ هنوز ندیدی که با نگاهاشون همو یام یام میکنن و دست همو مثل اقاییا گرفتن چون یین حسودی میکنه؟؟ 🫦
یعنی چی که انقدر قشنگ همو کیص میکنن؟!...⛔️ تو ویدیو جدیدشون رسماااا لبای وار نوم نوم کرد💦
اومدن اینجا برابره با کل روز رو ضعف کردن به خاطر کیوتیشون! 🎀 زود تند سریع بیا که عقب موووندی ⭐ 🤩@yinwar1 🤩@yinwar1

#part344 پکی به گلم زدم و دودش رو بیرون فوت کردم که فندک رو عقب برد و با نگاهی خیره و زیر چشمی از نظر گذروندم. دود رو داخل ریه‌م دادم و سرفه کوتاهی کردم. انقدر سنگین بود که حس کردم کل گلوم سوخت. اهورا لبخند کجی زد و درحالی که دستش رو دراز میکرد تا رول رو ازم بگیره گفت؛ _ارزشش رو داشت. ابروهام رو بالا انداختم و به دیوار تکیه دادم. _اگر میمردم دیگه نمیتونستم بکشم تا بفهمم ارزشش رو داشت یا نه. دودش رو بیرون فوت کرد و درحالی که خودش رو کنترل میکرد تا سرفه نکنه با صدای گرفته گفت؛ _من میکشیدم و بهت میگفتم. البته در گوشت میگفتم تا مامانت از قبر بغلی نشنوه. نفسم رو با خنده‌ای نه چندان از سر شادی بیرون فرستادم و درحالی که اب دهنم رو قورت میدادم گفتم؛ _بابات چطور مرد؟ نفس عمیقی کشید و شونه‌ش رو بالا انداخت. اهورا_توی این فاز خوب میخوایم راجب پدر من حرف بزنیم؟ دودش رو بیرون فوت کرد و دستش رو گرفت جلوم که رول رو از لای انگشتاش خارج کردم و خیره بهش گفتم؛ _خب پس میتونیم راجب دوست دخترت صحبت کنیم. سرش رو تکون داد و درحالی که سنگ جلوی پاش رو شوت میکرد کنار گفت؛ _نه. حوصله ندارم بزنمت، اونم به خاطر چیزی که واقعا برام مهم نیست و مجبورم اینطوری نشون بدم. _برات مهم نیست؟ شونش رو بالا انداخت که سرم رو کمی کج کردم و بعد از سرفه کوتاهی گفتم؛ _غزل رو از کجا میشناسین؟ حالا دهنم کمی خشک شده و حرف زدن برام سخت بنظر میرسید. پکی به گلش زد و دودش رو که اروم به صورت بخاری ابر مانند به سمت بیرون لباش هدایت میشد داخل فرستاد و چشماش رو کمی تنگ کرد. اهورا_نمیدونم. یه روز با تینا رفته بودیم سمت ساحلی و غزل هم اومد. شونش رو بالا انداخت و ادامه داد؛ _چیز دیگه‌ای یادم نمیاد، ولی اولین بار اونجا دیدمش. سرم رو تکون دادم و به این فکر کردم که غزل چطور با وجود بابام تونسته بود یک همچین دوستایی پیدا کنه. یعنی من بابام رو خیلی خوب میشناختم، به شدت تعصبی و سختگیر بود و با وجود چیزهایی که از اینور اونور شنیده بودم میتونستم متوجه بشم که ممکن بوده حتی غزل هیچوقت اجازه بیرون رفتن نداشته باشه. _راحت باهاتون میومد بیرون؟ سرش رو کمی کج کرد. اهورا_منظورت چیه؟ _منظورم اینکه اگر میخواستین برین جایی میومد؟ از لحاظ محدودیت و اینجور چیزها.. اهورا_تو مگه برادرش نیستی؟ خودت نباید این چیزهارو بدونی؟ نفس عمیقی کشیدم و درحالی که اخمام رو توی هم میکشیدم گفتم؛ _من تازه یک ماهه فهمیدم. و درکش نمیکنم. هیچی ازش نمیدونم. مخصوصا از بعد اینکه بهم گفت دیگه نمیخوام ببینمت. اهورا_خب پس فکر نکنم حالا حالاهم بتونی بشناسیش. _چرا؟ اهورا_چون منم نمیشناسمش. _بنظرت بابام اذیتش میکنه؟ اهورا_نظری در این مورد ندارم. فقط میدونم توی شرایط خوبی بزرگ نشده. اخمام رو توی هم کشیدم. _باهم رابطه‌ای داشتین؟ نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواست جواب این سوال رو بدونم. هرچقدر هم که سعی میکردم اوپن مایند باشم وقتی به این موضوع فکر میکردم کمی عصبی میشدم. شاید اگر اون ادم شخص دیگه ای بود کمتر مشکل داشتم. اما اهورا. اصلا ادم درستی بنظر نمیرسید. خطرناک و غیر قابل اعتماد بود. و از سمتی نمیفهمیدم که اگر با اهورا بوده پس اون دختره این وسط.. با یاداوری اونشب توی ویلا حتی از این هم گیج تر میشدم. یعنی خب نمیشه که با دونفر.. نکنه سه تایی! سرم رو خیلی سریع بلند کردم و گفتم؛ _جواب منو بده! اهورا_نه. رابطه‌ای نداشتیم و فقط دوستیم. سرتاپام رو از نظر گذروند و ادامه داد؛ _مگه با اراز ندیدیش‌؟ _یعنی؟ شونش رو بالا انداخت که نفس عمیقی کشیدم. الان باید خوشحال میشدم؟ حداقل اینکه با یه دختر باشه خیلی بهتر نبود تا اینکه بخواد با یه دختر و یه پسر همزمان باشه؟ چی فکر میکردم راجبش؟ اخه همه نوع جرمی بهش میخورد. _پس از کجا انقدر میشناسیش و از همه چیز خبر داری؟ از کجا میدونی که داستانش چیه و یجوری صحبت میکنی انگار باهاش زندگی کردی؟ اهورا_چون مثل خودمه. اخمام رو کمی بیشتر توی هم کشیدم. _چی؟ اهورا_غزل هم مثل منه. برای همین میتونم بفهمم.

#part343 اب دهنش رو قورت داد که برجستگی گلوش بالا پایین شد. کیف سبز رنگ رو روی شونش جاله جا کرد و نگاهش چرخید سمتم که اخمام رو توی هم کشیدم و سرم رو پایین انداختم. اهورا_حداقلش زنده‌ای! طوری این جمله رو بیان کرد انگار قرار بود بمیرم و یا واقعا به این قصد وارد گیم نیت شدیم. اب دهنم رو قورت دادم و موهام رو بالا زدم. _از کجا میدونستی اسلحه مشقیه؟ سرش رو کمی کج کرد و درحالی که دستش رو بالا میورد و توجهم رو به تتوهای روی انگشت‌هاش جلب میکرد گفت؛ _نمیدونستم. حالا کاملا توی نور قرار گرفته بود و میتونستم پوست سبزه و صافش رو که چند دونه مو تراشیده شده روش خودنمایی میکردن به خوبی ببینم. موهای ریز نه چندان تیره رنگ تا خط زاویه فک و زیر گردنش ادامه داشتن. _نمیدونستی!؟ شونش رو بالا انداخت و درحالی که بسته کوچیکی از بوته گل رو از توی کیف خارج میکرد گفت؛ _نه. حدس زدم مشقی باشه. _حدس زدی؟ اگر نبود چی!؟ اونوقت انقدر راحت میتونستیم فرار کنیم؟ تو فکر کردی من جونم رو از سر راه اوردم؟ اهورا_خودت گفتی میای. _من نمیدونستم قراره از صابر دزدی کنیم! میدونی چه بلایی سرمون میاره؟ اصلا تو از کجا میدونستی من میشناسمش؟ اهورا_من همه چیزو میدونم. با اخم بهش زل زدم که نگاهش رو از بسته‌های سبز رنگ گرفت. اهورا_اولا صابر تحت تعقیبه و هیچوقت نمیاد توی چنین شرایطی وقتی وضعیتش امن و امانه و دشمنی‌ای نداره با کسی اسلحه حمل کنه که جرمش سنگین تر بشه. دوما که قطعا من و تو رو نمیکشتن چون براشون شر میشدیم. البته اگر هنوز یه ذره عقل توی کله کچلش مونده بود همینطور که من فکر میکردم فکر میکرد. سرش رو کج کرد و ادامه داد؛ _بهش امیدوار شدم. _دخل هردومون رو میاره. اهورا_نمیتونه هیچ غلطی بکنه. من با صدرا کار میکنم. تا وقتی اون توی زمین منه کسی جرعت نداره حرکتی بزنه. نگاهم رو ازش گرفتم و پوزخندی زدم. دقیقا نمیدونستم چه اتفاقی توی زندگیم درحال افتادن بود. اهورا_خیلی دوست دارم ببرمت پاتوقم ولی دیگه حوصله ندارم. اینجا هم زیاد بد نیست. نگاهی به اجر ها انداخت و با فاصله‌ای چند سانتی کنارم نشست که تونستم بوی عطر خنکش رو که با سیگار و نم قاطی شده بود حس کنم. اخمام رو توی هم کشیدم و سعی کردم به پوست بدون مو و پر از طرح دست‌های گندمی رنگش نگاه نکنم. بنظر میرسید ورزش میکنه چون میتونستم رگ‌های ظریف زیر پوستش رو ببینم. اهورا_غزل از تو خیلی شجاع تره. _کل کاسبای مواد طرف صابر اونو نمیشناسن و امارش رو ندارن. و از همه مهمتر نمیدونه تو چه جونوری هستی. لباش کج شد و بعد لبخندش به خنده‌ای بزرگ تبدیل شد. اهورا_اتفاقا میدونه. ولی خب از یه نوع دیگش. با اخم و گیج نگاهش کردم که یه رول نسبتا کلفت و کوتاه گرفت سمتم. بنظر میرسید حالا خورشید پشت ابرها فرو رفته باشه چون دیگه خبری از پرتوهای خورشید نبود. نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم و رول رو ازش گرفتم که دستش رو توی جیبش فرو برد و فندک مشکی رنگی ازش خارج کرد. فندک رو روشنش کرد و کمی بالا اوردش که اخمام رفت توی هم. نگاهم رو به چشم‌های خیرش دوختم و درحالی که تلاش میکردم اروم پک بزنم تا کل پیپر نازک نسوزه و اونهمه علف از توش بیرون نریزه لحظه شماری میکردم تا بره عقب‌. از این نگاه خیره‌ش خوشم نمیومد، احساس جالبی بهم نمیداد.

#part342 دروغ چرا، با اینکه حتی توی خیابون چاقو هم خورده بودم اما تجربه این یه فقره که با اسلحه کنارم بایستن رو نداشتم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم نشون ندم که ترسیدم. مخصوصا جلوی اهورا که حالا روبه روم ایستاده بود و مطمئنا با خودش به ترسو بودنم میخندید. البته میتونست هرطوری که میخواد فکر کنه چرا که حالا قرار بود به خاطر کار احمقانش هردومون بمیریم. با این حال لبخندی زد و شونه‌ش رو بالا انداخت. حالا صابر با ضربات کوتاه اما محکم به در میکوبید و تهدیدمون میکرد که در رو باز کنیم. اهورا_بزنش. حالا که فکر میکنم به کارم نمیاد، خیلی وقتم هست کسی جلوم فوت نشده احساس خفقان میکنم. اصلا اگه دوست داری بده من بزنمش. ابروهام بالا پرید و دندونام رو روی هم فشردم. لبش خیلی کوتاه و محو کج شد و نگاه خونسردی بهم انداخت که باعث شد اخمم کمرنگ‌تر بشه. خیال کردم که میدونه داره چیکار میکنه. نگاهم رو از چشم‌های مشکی و صورتش که حالا نور سبز رنگ لامپ روش افتاده بود گرفتم که پسر پشت سرم ماشه رو کشید. اهورا_چه جالب، یاید یکی از اینا واسه برادر زاده‌م بخرم. نمیدونستم اسلحه های فیک اینقدر طبیعی شدن. ابروهام بالا پرید و کمی برگشتم که پسره محکم تر اون تیکه فلز سرد رو به سرم فشار داد. نگاهم رو بین چشماش چرخوندم. حالا پوست صورتش کمی برق میزد و از چهره‌ش مشخص بود که اون هم مثل من استرس داشته. انگار دقیقا مطمئن نبود که اسلحه فیک باشه اما حالا که ارامش خاطر بیشتری رو توی چشماش میدیدم متوجه شدم واقعی نیست. فشاری به بازوی سمت چپم وارد کردم تا دستم رو از لای انگشتاش بیرون بکشم که اهورا قدمی به جلو برداشت و بلافاصله بعد از اون اسلحه محکم به کنار سرم کوبیده شد. درد غیر قابل تحملی توی شقیقم پیچید و برای لحظه‌ای چشمام تار شد اما خیلی سریع برگشتم عقب و دستم رو بلند کردم و مشتی توی صورتش کوبیدم. به خاطر نقطه دید نا واضحی که داشتم دستم به جای دماغ به چشمش کوبیده شد و حس کردم که حدقه چشمش زیر مشتم ترکید. داد زدی زد که قبل از اینکه فرصت کنه دوباره بهمون حمله کنه اهورا هولش داد عقب و بلافاصله در رو باز کرد. صابر پشت در ایستاده بود و پسر دیگه‌ای کنارش قرار داشت. تیزبرم رو گرفتم بالا و پشت سر اهورا که خیلی سریع از اتاق خارج شد شروع به دویدن کردم. سرم همچنان در عین حال که تیر میکشید گیج میرفت و کمی تعادلم رو از دست داده بودم. انگار که به جای مهمی که اسمش رو نمیدونستم ضربه زده و باعث شده بود که گیج بشم. از سمتی هم لیز خوردن و گرمای خون رو روی پوست کنار گوشم حس میکردم. خیلی سریع از در شیشه‌ای گذشتیم و خیلی بلافاصله پله هارو بالا رفتیم. پسر توی اتاق و کسی که اون بیرون کنار صابر ایستاده بود پشت سرمون بودن و دنبالمون میکردن. درحالی که تلاش میکردم اهورا رو تشخیص بدم با صدای بلند داد زدم؛‌ _احمق روانی. این چه حرکتی بود زدی؟ خون کنار شقیقم رو پاک کردم و بهش خیره شدم که نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که نفس نفس میزد گفت؛ _به جای اینکه از اول کتک بخوریم بهشون یه دستی زدم. چیزی نگفتم و وقتی صدای دادشون رو شنیدم به سرعتم افزودم. حالا از کوچه های فرعی خارج و به خیابون اصلی رسیده بودیم. خیلی سریع همراه هم از جلوی چراغ قرمز گذشتیم و برای ثانیه‌ای فرصت کردم به ماشین‌هایی که پشت خط عابر ایستاده بودن نگاه کنم. لحظه‌ای خیال کردم مامانم رو روی صندلی کمک راننده یکی از ماشین ها دیدم اما احتمالا یا توهم میزدم و یا خطای دید بود. خوشبختانه چراغ بلافاصله بعد از عبورمون سبز شد و همه ماشینا شروع به حرکت کردن و از چپ و راست کل خیابون به دستشون اشغال شد. خیلی سریع توی یکی از کوچه ها پیچیدیم و بعد از اون وارد یه فرعی و بعد یه راه باریکه تنگ شدیم که به بن بست سراسر پیچکی منتهی میشد. هردو درحالی که نفس نفس میزدیم به دیوار تکیه دادیم و من روی زمین نشستم تا تعادلم رو از دست ندم و نیوفتم. تنها چیزی که شنیده میشد صدای نفس‌های پی در پی، بوق و گاز ماشین‌های خیابون اصلی و پرنده‌هایی بود که بالای درخت‌ توی بن بست جا خشک کرده بودن. تازه فرصت کردم اطرافم رو از نظر بگذرونم. انگار بین دوتا ساختمون خیلی بزرگ چندین واحدی بودیم. نور خورشید از لای کولر و جاکولری‌ها به صورت خط‌های تیز نورانی روی زمین و دیوار ها میوفتاد و خاک و غبارگرد‌هایی که بخاطر کوبیده شدن پاهامون روی زمین معلق شده بودن به خوبی دیده میشد. به اهورا که نفس نفس میزد و سرش پایین بود نگاه کردم. اگر موهاش مثل قبل بلند بود حالا با یه پیچ و تاب کوتاه توی صورتش میریختن اما اینطور نبود و به همین دلیل میتونستم رگ برجسته و واضح گردنش و ابروهای توی هم فرو رفته‌ش رو به خوبی ببینم. پرتوی نازکی به موهای بلوندش میتابید و تارهای کوتاهش توی نور میدرخشید.

#part341 پسره در شیشه ای مشکی رو هول داد و اول خودش وارد شد و من هم بعد از اهورا توی اتاق رفتم. فضای اینجا کمی نسبت به سالن بیرون روشن تر بنظر میرسید و این به دلیل سبز بودن لامپ‌های ال‌ای دی بود. نگاهم رو توی اتاق چرخوندم و بعد به شخصی که روی مبل لم داده بود و به تخم چشمام نگاه میکرد زل زدم که ابروهام کمی بالا پرید. صابر_ارشیا! خیلی سریع به اهورا که با خونسردی نگاهش رو بین ما میچرخوند نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که صدای صابر رو شنیدم؛ _پارسال دوست امسال اشنا. بعد از اون چغولیت دیگه ندیدمت، حالت چطوره؟ نگاهم رو به چشم‌های سبزش دوختم. نسبت به اخرین باری که دیده بودمش تو پر تر شده بود و داشتم حساب میکردم اگر بخوام بزنمش موفق میشم فرار کنم یا نه. البته کمک اهورا رو هم داشتم. اهورا_خب. حالا که من خوشحالت کردم تو هم خوشحالم کن و اون کیف سبز خوشگلت رو بهم بده. منم میزارم این بچه خوشگل پیشت بمونه. با ناباوری اهورا رو نگاه کردم که لبخند خونسردی تحویلم داد. میدونستم که ادم تخم حروم و غیر قابل اعتمادیه ولی نه تا این حد! من که از این پسره احمق توهمی نمیترسیدم، اما ارشیا نبودم اگر این حرکت اهورا رو تلافی نمیکردم. دندونام رو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. احساس میکردم از فرط عصبانیت از کله‌م دود بلند میشه. صابر نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که بنظر میرسید از حرص خوردنم لذت میبره گفت؛ _از کجا بهت اعتماد کنم؟ تو قابل اعتماد نیستی، خیلی هفت خط تر از این حرفایی. پوزخندی زدم و خیلی اروم دستم رو به جیبم فشردم تا مطمئن بشم تیزبرم سر جاشه. اهورا_گفتی اعتمادم رو جلب کن، منم جلب کردم. اگر میخواستم میتونستم طور دیگه ای ازت بگیرمشون، ولی ترجیح دادم کدورت‌هارو دور بریزیم. به هرحال تو بدون من نمیتونی دهن صدرا رو سرویس کنی، اینم که خیلی چیزها ازش میدونه. اخمام توی هم رفت و نفسم رو با حرص فوت کردم بیرون. دلم میتواست همین الان تیزبرم رو از جیبم در بیارم و زبونش رو براش ببرم تا انقدر روی اعصابم نره. به قدری عصبی بودم که واقعا بدون فکر اینکار رو انجام بدم. نمیدونستم این پسره چطوری از همه چیز خبر داشت و اصلا از کجا میدونست که من صدرا رو میشناسم و یبار زیر اب صابر رو پیشش زدم. صابر سرش رو تکون داد و درحالی که میرفت عقب گفت؛ _ببینیم و تعریف کنیم. و بعد از نگاه کوتاهی به من در کمد mdf زیر اکواریوم رو باز کرد و همون پسر قد بلند کنارش و رو به من ایستاد تا مطمئن بشه حرکتی نمیزنم. بدون حرف برگشتم و اهورا رو که حالا نور سبز توی صورتش و لای موهای بلوندش افتاده بود و پوستش رو تیره تر نشون میداد انداختم. اون هم بدون حرف و با خونسردی به من نگاه میکرد و نگلهش به قدری خنثی بود که نمیتونستم از توش متوجه چیزی بشم. اروم اما پشت سر هم و فشرده نفس میکشید و با وجود اون همه لباسی که پوشیده بود کمی عرق کرده بود و این رو میتونستم از برق پوست گردنش متوجه بشم. پس اتفاقی من رو توی قبرستون ندیده بود. با برنامه ریزی قبلی و برای خایمالی صابر اونجا اومده بود. حتی ممکن بود حرفایی که راجب غزل و بابام زده بود دروغ باسه تا اعتمادم رو جلب کنه و بکشونتم اینجا. اب دهنش رو قورت داد که گلوش بالا پایین شد و نگاهش رو ازم گرفت و به صابر که حالا بلند سده بود دوخت. من همچنان بهش زل زده بودم و توی ذهنم نقشه قتلش رو میچیدم. چشماش رو از کاسه در میوردم و به عنوان تزئین دور عرق سگی استفاده میکردم. صابر_همون قدریه که قرارش رو گذاشته بودیم. این رو گفت و کیف کوچیک سبزی رو که توی اون تاریکی به سیاهی میزد جلوی اهورا گرفت. اهورا نیم نگاهی بهش انداخت و کیف رو گرفت و خیلی سریع زیپش رو باز کرد. توی کیف پر از بسته بندی های کوچیک علف بود. اهورا_خوبه، پس من دیگه مزاحم نمیشم. صابر_تا دم در باهات میام. این رو که گفت پسر قد بلندی که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود دستم رو گرفت و قبل از اینکه بخوام ممانعتی کنم تفنگی رو کنار گوشم گرفت که ابروهام بالا پرید. باورم نمیشد اهورا خیلی جدی من رو به صابر تحویل داده باشه. دندونام رو به هم فشردم و سعی کردم سردی فلزی رو که به شقیقم فشرده میشد نادیده بگیرم. اهورا نگاه کوتاهی بهم کرد و کیف رو روی شونش انداخت و گفت؛ _در رو برات باز میکنم. این رو گفت و در مشکی رنگ رو هول داد که صابر برگشت سمتم و وقتی از گیر بودنم مطمئن شد به جلو حرکت کرد. _میگامت. اهورا نگاه کوتاهی بهم انداخت و بلافاصله لحظه‌ای که صابر داشت از در خارج میشد با پا به شکمش زد و دقیقا وقتی چند قدم عقب رفت در رو بست و خیلی سریق قفل رو توی در چرخوند که برای لحظه ای دهنم از تعجب باز موند. پسری که حالا پشتم ایستاده بود خیلی سریع گفت؛ _یه قدم از جات تکون بخوری میزنمش!

#part340 چهره خونسردش رو از نظر گذروندم. چشماش خمار بود و طوری نگاهم میکرد انگار قرار بود تسخیرم کنه. لب‌های بی رنگش رو کمی به هم میفشرد، به صورتی که کنارشون چین خورده بود و دستاش تلاشی برای خارج کردن یقش از لای مشتم نمیکردن. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو ازش جدا کردم. چه انتظاری داشتم؟ اینکه غزل با هیچ پسری نپلکیده باشه؟ احمقانه بود. اونم در صورتی که خودم با سیصد نفر خوابیده بودم. _چی دیدی؟ اهورا_چیزای خوبی ندیدم. در همین حد بدونی کافیه. منم از چیزی خبر ندارم. اینا همه شکای خودمه. فقط میدونم که باید یه فکری به حال خواهرت بکنی. توی اون خونه جاش امن نیست. نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم صدای جیرجیکی که بنظر میرسید همین اطراف اتراق کرده باشه گوشام رو پر کنه. باد خنکی میومد و خبری از نور خورشید نبود. به خاطر وجود ابرهای خاکستری که تمام اسمون رو اشغال کرده بودن خیال میکردم که چشم انداز اطرافم کمی هاله ابی رنگ داره. البته که وجود ریزگردهای توی اسمون هم بی تاثیر نبود. نیم نگاهی به قبر مادرم انداختم و گفتم؛ _غزل رو خیلی وقته میشناسی؟ اهورا_زیاد نیست، شاید 6 یا 7 ماه. سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم؛ _منم فقط یک ماه. اهورا_خیلی دوست داشتم بمونم و توی محفل گرم تو و مامانت شرکت کنم اما باید برم حسابم رو با یه نفر صاف کنم. با اینکه اصلا برام مهم نبود نگاهش کردم. _چه حسابی؟ با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت؛ _یه نفر همین اطراف هست که چند بوته کوش ازم مالیده. باید برم امانتمو بگیرم. ابروهام بالا پرید و با لبخند کجی گفتم؛ _جدا؟ سرش رو تکون داد و درحالی که کلاه بافتنی مشکیش رو سرش میزاشت گفت؛ _اگر چندتا بچه کمکم کتک بزنی اجازه میدم یکمش مال تو باشه. نگاهی به قبر مامانم که اگر زنده بود احتمالا حالا نفرینم میکرد انداختم و با همون لبخند کج گفتم؛ _قبوله. سرش رو تکون داد و درحالی که جلوتر از من حرکت میکرد گفت؛ _البته اگر کتک خوردی به من ربطی نداره. _هیچکس نمیتونه من رو بزنه. اهورا_اره چون برای دعوای فیزیکی زیادی بچه خوشگلی. پوزخندی زدم و با فاصله کمی ازش حرکت کردم. یکشنبه بود و قبرستون کاملا خلوت به نظر میرسید. برعکس من که بی توجه به قبرا روشون راه میرفتم اهورا تلاش میکرد از کناره ها حرکت کنه و پاش رو روی سنگ ها نزاره. داشتم به این فکر میکردم که ترجیح میدادم کارمون به دعوا بکشه و انقدری هم رو بزنیم که مامور قبرستون بیاد از هم جدامون کنه تا اینکه بخوایم باهم از بقیه کتک بخوریم. از قبرستون که خارج شدیم گفتم؛ _من ماشین اوردم. اهورا_لازم نیست. پلاکت رو برمیدارن برات شر میشه. _اینکه قیافه هامون رو ببینن شر نمیشه؟ اهورا_نه، چون در اون صورت کاری با تو ندارن. کون من رو پاره میکنن که اون هم مشکلی نیست. ترسی ندارم. ابروهام رو بالا انداختم و چیزی نگفتم. شاید این یه تله بود که یجوری بخواد تلافی چیزی رو سرم در بیاره. البته درست نمیدونم چی، چرا که جز چندتا بحث کوچیک دیگه مشکلی باهم نداشتیم و اگر کسی میخواست چیزی رو تلافی کنه اون من بودم و دلیل برای اینکار کم نداشتم. به هرحال که از کسی نمیترسیدم. بلاخره از منطقه درحال ساخت و ساز گذر کردیم و به چندتا کافه کنار هم رسیدیم. یه در مشکی رنگ بین دوتا کافه قرار داشت که فلز گاز دورش با پیچک پوشیده شده بود. اهورا نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که اروم در مشکی رو هول میداد نگاهم کرد و گفت؛ _ارشیا. به چشماش زل زدم که ادامه داد؛ _من ادم فروشی نمیکنم. این رو گفت و بعد از لبخند کج نصفه نیمه‌ای که تحویلم داد در رو کامل باز کرد. اخمام توی هم فرو رفت و دقیقا متوجه منظورش نشدم. پشت سرش از پله ها پایین رفتم و به راهروی اطرافم که پر عکس‌های چارلی چاپلین بود نگاه کردم. انتهای راهرو سمت چپ یه در شیشه‌ای مشکی وجود داشت که بعد از رد شدن ازش با یه گیم نت نسبتا بزرگ با فضای خاکستری و بنفش روبه رو شدیم که بین هر کنسولش یه ستون چسبیده به دیوار قرار داشت که از از بالا تا پایینش رو از همون تابلوهایی که بیرون توی راهرو دیدیم چسبونده بودن. سقف، کف زمین و گوشه دیوار ها و دور هر ستون شلنگ ال‌ای‌دی با لامپ های بنفش وجود داشت و یه اهنگ ترپ درحال پخش بود. کم کم داشت از اینجا خوشم میومد، هرچند که نمیدونستم چه ربطی به گل افغانی داشت! اهورا نیم نگاهی بهم کرد و به پسر قد بلندی که یه گوشه ایستاده بود نزدیک شد و چیزی گفت که من درست نشنیدم. پسر سرش رو تکون داد و اشاره کرد که دنبالش بریم. کم کم داشتم کنجکاو میشدم به اینکه دقیقا اینجا چی میخواستیم و قرار بود چیکار کنیم. با وجود اینکه جای خطرناکی به نظر نمیرسید و مشتریا اکثرا پسرای 17, 18 ساله‌ای بودن که میومدن گیم بزنن و دور از چشم ننه باباشون سیگار بکشن حس خوبی نداشتم. فضا انگار کمی سنگین بود.

#part339 اهورا_تاحالا نگفته بود که مامان داره. چرا شبیهش نیستید؟ یکم سفید ترید. به قبر بدون عکس و سیاه رنگ خیره شدم و اخمام بیشتر توی هم فرو رفت. _تو کلا میخاری اره؟ سرش رو کج کرد و شونه هاش رو بالا انداخت و با صدای خش دار گفت؛ _نمیدونم. چرا؟ من که خودم رو نخاروندم. نوچی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. _ببین پسره. اهورا_اقا اهورا! یه قدم نزدیکش شدم و ادامه دادم؛‌ _ببین پسره‌ی احمق حوصله ندارم فکتو بیارم پایین برام شر شی. خودت راهتو بکش برو. افرین پسر خوب. خندید و درحالی که کنار قبر مینشست سرش رو تکون داد. اهورا_پسر خوب رو که خوب اومدی. دیگه کم کم داشت اون روی سگم بالا میومد. _از کنار قبر مادرم بلند شو. اهورا_میخوام فاتحه بفرستم. بسم ال.. دستش رو که روی سنگ قبر گذاشته بود گرفتم و کشیدمش که بلند شد و جدی بهم نگاه کرد. _مشکلت چیه؟ اهورا_چرا فکر کردی با توی بچه خوشگل مشکلی دارم؟ _چرا اونروز اومدید در خونم گفتید دنبال غزل میگردید؟ اهورا_اگر اشتباه نکنم ادما دنبال کسی میگردن که گم شده باشه. واسه همین دنبالش میگشتیم. _غزل گم نشده بود! اهورا_جدا؟ اما تا اونجایی که من یادمه گم شده بود. _نه. گفت پیش دوستم بودم. چشماش رو تنگ کرد و سرش کمی به سمت چپ متمایل شد. اهورا_کدوم دوستش؟ _احتمالا همون دختره که.. خواستم بگم همون دختره که اونشب درو روشون باز کردم اما ادامه حرفم رو خوردم. چرا باید چنین چیزی رو برای این پسره اسکل تعریف میکردم؟ اهورا_همون دختره که مچشونو باهم گرفتی؟ اخمام توی هم فرو رفت و سرم رو کج کردم. من تاحالا خواهر نداشتم و نمیدونستم که الان باید به خاطر این حد از پررو بودنش یکی بخوابونم توی دهنش یا نه. اهورا_تا جایی که یادمه اون دختره خودش اومد به من گفت که غزل گم شده و داشت با من دنبالش میگشت تا مطمئن بشه تو و پدرت بلایی سرش نیوردید. ابروهام بالا پرید. _چرا باید بلایی سرش بیاریم؟ اهورا_نمیدونم. بعد از چیزی که دیدی منطقی بنظر میرسید. نگاهم رو ازش گرفتم و به ورودی خلوت قبرستون دوختم. اگر غزل پیششون نبود پس چرا به من بابت این موضوع دروغ گفته بود؟ چه اتفاقی اینجا داشت میوفتاد؟ چرا همه انقدر دروغگو و دو رو بودن؟ اهورا_کی بهت گفته که غزل پیش اراز بوده؟ نگاهم رو به چشمای مشکیش دوختم و گیج لب زدم؛ _خودش. چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و لبخند کمرنگی بین لب‌های درشتش نشست. اهورا_خودش گفت که پیش اراز بوده؟ _نمیدونم. اهورا_اون مرتیکه.. خیلی سریع اخمام رفت توی هم و خواستم چیزی بگم که خندید و گفت؛ _ببخشید، پدر گرامی و محترمتون هم اونجا بود وقتی داشت این حرف رو میزد؟ _چه ربطی داره؟ به چشماش نگاه کردم. همه چیز به طرز عجیبی به هم گره خورده بود و حالا حرفای احمقانش کمی داشت غیر طبیعی میشد. _اره بابام هم اونجا بود. خندید و سرش رو تکون داد. اهورا_بهت نمیخورد انقدر احمق باشی. غزل بهت دروغ گفته. با اراز نبوده. _پس چرا اینطور گفت؟ اهورا_باید بری از بابات بپرسی. که چرا مجبورش کرده بهت بگه پیش دوستش بوده. دندونام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم. چرا این پسر باید بیشتر از من از همه چیز خبر میداشت؟ چرا غزل و بابام باید راجب این موضوع بهم دروغ میگفتن؟ توی اون خونه لعنتی چه خبر بود؟ حرفش انچنان هم غیر قابل باور بنظر نمیرسید. پدرم و غزل هردو از همون شب مهمونی گم و گور شدن و دقیقا سرو کلشون توی یه روز پیدا شد. _ولی غزل وقتی برگشت خونه بابام خونه بود. اهورا_صبح برگشت؟ _اره. اهورا_دیشب پیش اراز بوده، ولی قبل از اون واقعا گم شده بود. _این چیزا رو از کجا میدونی؟ اهورا_من از همه چیز خبر دارم. تو هم بهتره کمتر خودت رو بزنی به اون راه. چطور اجازه دادی خواهرت با مردی که هیچ نسبتی باهاش نداره توی یه خونه باشه؟ _منظورت چیه؟ اون پدر منه! اهورا_پدرت باشه یا نباشه، خودت هم خوب میدونی که ادم درستی نیست. تاحالا بدن خواهرتو دیدی؟ پر از.. ابروهام بالا پرید و خیلی سریع گفتم؛ _چی!؟ نمیدونستم مردم به خاطر این موضوع عصبانی میشدن یا نه، اما من حالا شده بودم. انگار متوجه حرفش شد چون دهنش رو خیلی سریع بست که بهش نزدیک تر شدم و گفتم؛ _تو از کجا دیدی؟ خنده مسخره ای روی لبش نشست و گفت؛ _اینکه من از کجا دیدم مهم نیست. این که پدرت چرا اونکارو کرده مهمه. یقش رو گرفتم و دستم رو بلند کردم که بزنمش. انگار اصلا اهمیتی به اینکه قرار بود دندوناش رو توی دهنش خورد کنم نمیداد چون گفت؛ _بس کن ادای برادرای تعصبی رو در نیار. تو اگر برات مهم بود الان پیِش رو میگرفتی که ببینی درمورد چی صحبت میکردم و بابات چیکار کرده. نه اینکه بخوای شاخ بازی دربیاری و طوری رفتار کنی که انگار خیلی لاتی.

#part338 هیوا_دوستش دارم. _نه نداری. فقط چون میخوان ازت بگیرنش بهت فشار اومده مگر نه اصلا برات مهم نیست. هیچوقت بهش اهمیت نمیدی، وقتی پیشته همش گشنست و چون حوصلش رو نداری با قرص و شربت میخوابونیش. خیلی زودتر از اینا باید میدادنش به باباش. جاش بیش شوهرت خیلی بهتره. هیوا_همیشه همه چیز رو ازم گرفتن. _چیزهایی رو ازت گرفتن که برات مهم نبوده پس برای نگه داشتنشون نجنگیدی. بدون حرف نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید. هیوا_ابوهادی زندگیت رو ازت گرفته، پس حتما خودت نخواستیش و براش نجنگیدی. دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که کل تنم تیر کشید. از دیشب تاحالا بدنم کوفته بود و درد میکرد. خیال کردم به خاطر اینکه خیس بودم بدنم سرما خورده و کوفته شده که نگاهم به جای سرنگ روی دستم افتاد. چشمام رو تنگ کردم و پاکت خالی سیگار رو کنار گذاشتم. _هیوا؟ سرش رو بلند کرد و بدون حرف زل زد بهم. _ادم بعد از چندبار مصرف هروئین معتاد میشه؟ هیوا_نمیدونم. من از همون بار اول. اب دهنم رو قورت دادم. _من معتاد شدم؟ هیوا_هروئین تزریق کردی؟ _ابوهادی بهم تزریق کرد. الان بدنم درد میکنه. ابروهاش رو بالا انداخت و با بیخیالی گفت؛ _قبلش چیزی کشیده بودی؟ _اره چندباری گل کشیدم، یبار مادرش بهم مواد داد. چندباریم ترامادول خوردم. هیوا_افرین تبریک میگم. نگاه بدی بهش انداختم‌ که گفت؛ _خماری الان؟ _نه. بدنم درد میکنه یکم. هیوا_اشکال نداره. فقط دیگه چیزی نکش، هیچی. مگه نه بیچاره میشی. سرم رو با اخم تکون دادم و چیزی نگفتم. ... ارشیا؛ نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از سنگ قبر پر از خاک گرفتم. اخرین باری که اینجا اومده بودم رو یادم نمیومد. بطری ابم رو باز کردم و روی سنگ اب ریختم، اما به خودم زحمت ندادم که روشو با دست پاک کنم. با اینکه همیشه احترام زیادی براش قائل بودم حالا احساس چندان خوبی بهش نداشتم. بطری رو روی زمین گذاشتم و نگاهم رو به اسم هک شده روی قبر دوختم. گندم. _چرا هیچوقت بهم نگفتی که خواهرم زندست؟ طوری به اسمش نگاه میکردم انگار که انتظار داشتم دهن باز کنه و حرف بزنه. _میدونم که میدونستی. خودت دادیش به بابام. درکش برام سخت بود که چرا باید نوزاد شیرخواره خودش رو بده مردی که اصلا پدرش نبود. و دقیقا همین قسمت از داستان برام عجیب بود. بابام مامانم رو خیلی دوست داشت و با این حال بچه‌ش رو از یه مرد دیگه قبول کرد و به جای من اون رو بزرگ کرد؟ اگر قرار بود بخواد بچه ای داشته باشه چرا من رو به اون خونه نبرد و با پرستار و فامیل و دوست و اشنا سرگرم کرد؟ این داستان هیچ جوره توی کتم نمیرفت و بنظرم کاسه ای زیر نیم کاسه بود. و مهمتر از همه این بود که به من هم دروغ گفتن که غزل مرده. مگر ما چه ضرری برای هم داشتیم که باید بی خبر از هم بزرگ میشدیم؟ اصلا چطور من هیچوقت به ذهنم نرسید که کسی که پیش پدرم زندگی میکنه کیه و از کجا اومده؟ واقعا احمقانه بود. هیچوقت به خاطر این دروغ بزرگ نمیبخشیدمشون. تموم بچگیم رو با حسرت خواهر کوچیکتر مرده‌م گذروندم و حالا که پیداش کرده بودم باید طوری رفتار میکردم که انگار از چیزی خبر ندارم؟ با این وجود که مقصر چیزی نیستم و کسی که باید جواب پس میداد اونا بودن! نه. این درست نبود. غزل ولی اصلا اونطوری که همیشه فکرش رو میکردم نبود. تصورم از خواهر کوچیکتر یه موجود معصوم و مهربون بود. نه اون دختره عنتر که بخاطر چیزی که مقصرش من نبودم بهم گفت که دیگه نمیخواد ببینتم! انگار خودش مرض داشت! _عه، چه اتفاقی! با شنیدن صدای اشنایی سرم رو بلند کردم که با دوست غزل و اون دختره که اسمش رو یادم نمیومد روبه رو شدم. اهورا_قبر دوست دخترته؟ دستاش رو توی جیبش فرو برد و با خونسردی سر تا پام رو برانداز کرد. یه پافر مشکی روی دورس ابیش به تن داشت و حالا میدیدم که موهاش خیلی نسبت به اون دوباری که دیده بودمش کوتاه تر شده. درواقع به قدری که دیگه نمیشد متوجه شد فرن. و همچنین یه رنگ روشن احمقانه هم بهشون زده بود. از روی زمین بلند شدم و بهش زل زدم. _تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هوا سرد بود و باد خنکی میومد که باعث میشد به خودم لعنت بفرستم که چرا لباس گرم تری نپوشیدم. شونه‌ش رو بالا انداخت و با خونسردی گفت؛ _با زنت دعوام شد. منم گفتم بیام یه سر به قبر بابام بزنم و بهش فحش بدم که چرا ننه‌م رو حامله کرد. پوزخندی زدم که سرش رو تکون داد و یکبار دیگه به قبر اشاره کرد. اهورا_دوست دخترته؟ _نه، مادرمه. من به زنم خیانت نمیکنم. بی توجه به حرفی که راجب دوست دخترش زده بودم سرش رو تکون داد. اهورا_خوبه، یعنی مامان غزل هم هست. با شنیدن اسم اون دختره روانی اخمام کمی توی هم فرو رفت. اصلا حوصله این پسره رو نداشتم، خیلی میرفت روی اعصابم.

#part337 ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که لب‌هام رو اروم بین دندونام میفشردم تا نیشم باز نشه گفتم؛ _اهورا قبلا خیلی غیرقابل پیشبینی تر بودی. این رو که خودم میدونم، یه حرف جدید بزن. سرش رو تکون داد و سرخوشانه خندید. نیشش اونقدری باز بود که بتونم دندونای سفید خیس و درخشانش رو به خوبی ببینم. شبیه یه موش قهوه‌ای با یه لبخند بزرگ بود. اهورا_تو همیشه من رو میخندونی راز. دوست دارم همیشه رابطمون همینقدر خوب بمونه. خندیدم و سرم رو تکون دادم. _اره، اگر غزل همین امروز بمیره بهتر هم میشه. سرش رو تکون داد و با دست زد روی شونم. رفته رفته لبخندش کمرنگ تر شد و با چشمای قرمز خمار بهم زل زد و با صدای گرفته و خش دار گفت؛‌ _رفیق قدیمی عزیز من. سرش رو کج کرد. اهورا_رفیق قدیمی عزیز من که تمام دخترهایی که ازشون خوشم میاد رو بر میزنی. _من برشون نمیزنم. عسل خودش تورو نمیخواست. و از قرار معلوم غزل هم خودش تورو نمیخواد. چشماش رو تنگ کرد و سرش روبه مبل تکیه داد و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت؛ _نه نه. تو هنوز منو نشناختی راز. نمیدونی که نمیخوام کسی من رو بخواد. من توی زندگی همه هستم و همه به من گره خوردن بدون اینکه خواسته‌ی خودشون باشه. پدرم، زن پدرم، تینا، تو، غزل.. من نمیخوام که اون منو بخواد. میخوام نتونه از شرم راحت شه. لب‌هام رو به هم فشردم و سرم رو تکون دادم. _پس موفق هم بودی. چون همین الانم نمیدونه چطوری باید از شرت خلاص شه. سرش رو کج کرد و نفس عمیقی کشید. اهورا_اون یه جور اهنگه و تو گند میزنی به نوت هاش. _من گند میزنم به نوت هاش؟ اهورا_اوهوم. یه مدت باهاش میخوابی و اون صدای قشنگ هیجان انگیز رو از بین میبری. اون بی پروایی و هیجانی که میتونه در نبود تو داشته باشه. تو باعث میشی نقطه اوج اهنگ صدای خروس پر کنده بده. من درستش میکنم. باعث میشم توی هر نوت یه حرف جدید و یه کار جالب برای کردن داشته باشه. ما دقیقا مثل موسیقی ای هستیم که وسط یه دزدی بزرگ از یه تاجر زعفرون و فرش پلی میشه. _نه اهورا. ترکیب تو و غزل دقیقا مثل کشیدن ناخن روی منقل تریاکه. اهورا_نه باهات موافق نیستم. _بیشتر شبیه یه تتو یا نقاشیه که تو با جای سرنگ و سوختگی و زخم گند میزنی توش. اهورا_به هرحال هر نقاشی‌ای به یه امضا نیاز داره.. ... ابوهادی توی اتاقش بود و خونه در سکوت کامل فرو رفته و فقط صدای ظرف شستن انسه میومد. انگار ارشیا بعد از شنیدن اون حرف واقعا رفته بود چون هیچ اثری از وجودش توی خونه حس نمیشد. بابت حرفی که زده بودم متاسف بودم. اون فقط نگرانم شده بود و این چیز بدی نبود. حالا میفهمیدم که من واقعا جنبه خانواده رو نداشتم. همیشه دوست داشتم ارشیا مثل برادرم باهام رفتار کنه و حالا که اینکارو کرده بود گند زدم به همچیز. پوفی کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا برای هزارمین بار روشنش کنم. اراز بهم زنگ نزده بود تا بپرسه کی رفتم. از روی تخت بلند شدم و بعد از باز کردن در از اتاق بیرون رفتم. عجیب بود که ابوهادی نیومده بود تا سین جیمم کنه که شب کجا بودم. رفتم سمت در خونه که صدای انسه رو از پشت سرم شنیدم. _هی دختره‌ی چشم سفید. برگشتم سمتش و حق به جانب نگاهش کردم که گفت؛ _کجا به سلامتی؟ _میرم یه سیگاری بکشم، توهم میخوای؟ اخماش رفت توی هم و گفت؛ _میدونی اگه ابوهادی بفهمه چیکارت میکنه؟ از کی تاحالا تو سیگاری شدی؟ خندیدم و استین لباسم رو بالا کشیدم و جای سرنگ روی دستم رو نشونش دادم. _از وقتی که بهم هروئین تزریق میکنه. دهنش باز شد و با تعجب نگاهم کرد اما قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه روم رو برگردوندم و رفتم سمت در. هوا ابری بود و چند دقیقه پیش چند قطره بارون زده بود، اما از افتاب پشت ابر ها مشخص بود که قصد شدید شدن نداره. دمپایی هام رو پوشیدم و از پله ها بالا رفتم و در رو باز کردم. حور این موقع از روز توی کوچه فوتبال بازی میکرد و ماوا به خاطر قندش بیمارستان بستری بود. وارد خونه که شدم هیوا به دیوار تکیه داده بود و بدون حرف به زمین نگاه میکرد. _باز کی پولتو نداده؟ سرش رو بلند کرد و به محض دیدنم نم گوشه چشمش رو پاک کرد. هیوا_تو مگه هنوز زنده‌ای؟ شونم رو بالا انداختم. _متاسفانه. چته ابغوره گرفتی؟ برو یه دو سه تا راننده تریلی پیدا کن با اون ست قرمزت بچاپشون. هیوا_میخواد حسام رو ازم بگیره. _حسام کیه دیگه؟ هیوا_پسرم. _عه. اسمش اینه؟ من فکر میکردم اسم نداره. چقدر بد سلیقه ای. پاکت سیگار روی اپن رو برداشتم و درش رو باز کردم اما خالی بود. هیوا_خودم رو میکشم. نوچی کردم و برگشتم سمتش. _اصلا مگه اون بچه برا تو مهمه؟ همش افتاده یه گوشه وق میزنه یا پیش شوهرته. اصلا تا حالا شیرش دادی؟ هیوا_ولی پسر منه. _چیزی عوض نشده. مثل همیشه قراره پیش باباش باشه فقط اینبار چون گفته ازت میگیرمش فشاری شدی. دوبار لنگاتو بدی بالا یادت میره.

𖠇Thamepo𖠇 -Bora #Thamepo
𖠇Thamepo𖠇 -Bora #Thamepo

🚫 برای هر فوجوشی‌ای داشتن این چنل از واجباته!!! 🏳‍🌈 🀄️ چون کلی استیکرهای بی‌ال و جی‌ال خیس و‌ مود از کاپلای مورد علاقت داره>>> 🚩

ᰔᩚThe Heart Killersᰔᩚ -Allen #TheHeartkillers
ᰔᩚThe Heart Killersᰔᩚ -Allen #TheHeartkillers

Repost from N/a
🏳️‍🌈 تنها منبع استیکر‌های سکسی و خیس از کاپل‌های 🩸🅱️🩸🩸 قطعا همینجاست! 💋 ❣️ استیکرهای اینجا خوراک چت‌کردن با دوست فوجوش
🏳️‍🌈 تنها منبع استیکر‌های سکسی و خیس از کاپل‌های 🩸🅱️🩸🩸 قطعا همینجاست! 💋 ❣️ استیکرهای اینجا خوراک چت‌کردن با دوست فوجوشیته>> ❤️
🔥 استیکر‌های خیس از هارت کیلرز نمیخوای؟🚩
🔥   مومنت‌های تمپو رو چی؟❤️
🔥   مصاحبه، برنامه و لایو‌های کاپلای بی‌ال؟!❤️
🔥   اگه لزبینی.. پس ملکه‌های تایلند؟!👅
🪱 زودتر بزن رو لینک و کلی استیکر های خیس و مود سیو کن چون بعدا به کارت میادددد 🩸 💋 ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ 💋 ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ

♟衙 #𝗜𝗺𝗮𝗴𝗶𝗻𝗲⭑ࣶࣸ از زمانی که به لایو اومده بودن، جونگ‌کوک حتی یک لحظه هم نگاهش رو از تهیونگ نگرفته بود. هربار هم که تهیو
♟衙 #𝗜𝗺𝗮𝗴𝗶𝗻𝗲⭑ࣶࣸ از زمانی که به لایو اومده بودن، جونگ‌کوک حتی یک لحظه هم نگاهش رو از تهیونگ نگرفته بود. هربار هم که تهیونگ به جونگ‌کوک اشاره می‌کرد که تمومش کنه و به رانش سیخونک می‌زد، اون بیشتر بهش نزدیک می‌شد. وقتی که جونگ‌کوک دستش رو، روی کمر تهیونگ گذاشت و صورتش رو نزدیکش کرد، تهیونگ ابروهاش بالا داد و به آرومی گفت: _جونگ‌کوک.. -جانم. _یکم مراعات کن... -مراعات چی‌رو بکنم؟ _برو عقب... -می‌خوام به همه نشون بدم مال منی! تهیونگ چشم‌هاش رو گرد کرد و دستش رو روی بازوی جونگ‌کوک گذاشت؛ اما وقتی ابروهای بالا رفته جونگ‌کوک رو دید، دست از زور زدن برداشت. به‌قدری به‌ هم نزدیک بودن که نفس‌هاشون رو روی لب‌های هم احساس می‌کردن. و در آخر، جونگ‌کوک سرش رو کج کرد و کاملا جلو برد و لب‌های تهیونگ رو آروم بوسید و اهمیتی به فردایی که قرار بود بازخواست و تنبیه بشن نداد! ─ ̶ #Sana ፧ #Kookv ༉ ╭────────── • ╰─➛ ˗ˏˋᏉᏦᎧᎧᏦʟᴏᴠᴇ ׂׂׂ་༘࿐

Repost from N/a
🚫 VKOOK FANART +21
💋🔞یه جای خلوت بزن رو لینک تا ورژن بدون سانسورشو ببینی⤵️ 🍑https://t.me/+YXRasSgqOgo4ZDE0سناریـو های فـول اسمـات و ورس🍌 ➿ با صحنـه های سکسـی و ممنوعـه🔞 ➿ مومنـت های جدیـد و +۱۸ از تهکـوک❌ 💕اینجا هیچ محدودیتی واسه تهکوکرا نیست🔞 جوین شو حالشو ببر😈💦 《 https://t.me/+YXRasSgqOgo4ZDE0 https://t.me/+YXRasSgqOgo4ZDE0