fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 834
مشترکین
+224 ساعت
+77 روز
-3330 روز
آرشیو پست ها
یادته میگفتی کلمات بو دارن؟ میگفتی وقتی مینویسم دفترم بوی گوه میگیره. اره، حالا با وجود این فاصله و حس های تیره‌م نسبت به نبودت، وقتی مینویسم دفتر بوی گوه میگیره.

گاهی وقت ها انقدر ناچار و بیچاره میشم که حتی مرگ هم این حد از نفرت و تیرگی وجودم رو پاسخگو نیست. خداروشکر تریبونی برای نوشتن این خیالات پلشت، پوچ و پست دارم مگر نه توی هاله کثافت‌وارشون غرق میشدم.

اگر کلمات نبودن، انسانِ تنها با درد و مرض هایش چه میکرد؟ میتوانم حدس بزنم که زندگی چقدر بیخود میشد، انگاه میبایست به جای خالی کردن فکر هایت روی کاغذ، مغزت را با یک شات گان خالی میکردی و خون ریخته شده روی برگه های کاغذ هم میشد هنر ساخته دستت که به ان زودی از یاد نمیرفت.

اگر کلمات نبودن، انسانِ تنها با درد و مرض هایش چه میکرد؟ میتوانم حدس بزنم که زندگی چقدر بیخود میشد، انگاه میبایست به جای خالی کردن فکر هایت روی کاغذ، مغزت را با یک شات گان خالی میکردی و خونت روی برگه های کاغذ هم میشد هنر ساخته دستت که به ان زودی فراموش نمیشد.

اینکه در تیر برف ببارد یا اسفند هوا گرم باشد، همه‌اش به تو بستگی دارد؛ به تو و وجود تو.

اینکه در تیر برف ببارد و در اسفند هوا گرم باشد، همه‌اش به تو بستگی دارد؛ به تو و وجود تو.

photo content
+1

باد هم این هوای سرد را قبول ندارد. خورشید هم اینقدر نمیسوزاند و گریه کن مراسم ترحیم هم اینگونه اشک نمیریزد. کدام تناب دار و تبری به این اندازه بی رحم بود؟

چنل فال تاروتم جوین شید🀄️ @itellou

#part138 انداختمش توی لیوان نوشیدنی روی میز و دوباره لبام رو روی لباش گذاشتم. میتونستم بوی صابون و شامپو رو ازش حس کنم. لباش نرم و خوش طعم بودن و انگار توی دهنم اب میشدن. اگر همین الان همینجا جون میدادم و هلاک میشدم  برام مهم نبود. من حقم رو از زندگی گرفته بودم و میخواستم توی بغل دایان بمیرم. هرچند تشنه، هرچند پر از نیاز. کمرش رو با دستام گرفتم و مالیدمش به خودم. نفسام تند شده بودم و میتونستم به خوبی با التم گرمای باسنش رو حس کنم. لبمو گاز گرفت و رفت سمت گردنم. دستم رو رسوندم به شلوارکش و خواستم بکشمش پایین که دستام رو گرفت. زیر گوشم رو لیس زد که چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. نفس عمیقی کشید و اروم کنار گوشم گفت؛ _حسش میکنی؟ سرم رو تکون دادم که با صدای خمار و خش دارش ادامه داد؛ _دیشب توی این حالت منو ول کردی. اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو باز کردم. دستامو ول کرد و کنار گردنم گفت؛ _پس ببین چه حسی داره. این رو گفت و خودشو کشید عقب. یه لحظه حس کردم که زیر پام خالی شد و از روی ابرا پرت شدم روی زمین. اب دهنم رو قورت دادم و با نگاهی که توش پر از التماس بود زل زدم بهش. لبخندی زد و تیشرتش رو پوشید. نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم و لباسامو کردم تنم. حس خیلی بدی داشتم، ذوقم کور شده بود. رفتم سمت دستشویی و واردش شدم. هرکی از صد متری میدیدم میفهمید که چه بلایی سرم اومده. از توی اینه به خودم خیره شدم، چشمام پر از حس نیاز بود. صورتمو چند بار با اب یخ شستم که حالم بهتر شد. باید میفهمیدم، دایان هیچوقت همچین کاری نمیکرد. برای یه لحظه فکر کردم میتونم بدنش رو تصاحب کنم. اگر اجازه میداد، الان باید توی وجودش ضربه میزدم. پوفی کشیدم و احساس حسرت وجودم رو پر کرد. حالا مطمئن شده بودم که دایان همیشه دنبال انتقام و تلافی کارای مردمه. از دستشویی رفتم بیرون و بهش نگاه کردم، نشسته بود روی تخت و لپتاپش رو گذاشته بود روی پاش. کنار تخت ایستادم و بهش خیره شدم، خودش هم بنظر نمیومد حال خوبی داشته باشه. این رو از برجستگی شلوارش میتونستم متوجه بشم. چطور اون حس ناب رو از هردومون دریغ میکرد؟ _من دیشب دلیل داشتم. بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _میخواستی منو بی ناموس کنی؟ _نه. نمیخواستم راهی که یک نفر دیگه ساخته رو ادامه بدم. سرش رو بلند کرد و با چشمای خمارش زل زد بهم. دایان_منظورتو نفهمیدم. _اون دختر به اون حال درت اورده بود نه من، پس نمیخواستم توش دخالتی کنم. اگر میدونستم به خاطر من اونطور شده قطعا اون ظلم رو در حقت نمیکردم. لبخندی زد و گفت؛ _سامیار. منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛ _شاید اون دختر به اون حال درم اورده بوده باشه، اما من به اون نیاز نداشتم، به تو نیاز داشتم. اگر میخواستم دستش رو میگرفتم میبردمش تو دستشویی کاری که میخواستم رو میکردم. فکر کردی اجازه نمیداد؟ در سکوت بهش خیره شدم. دایان_اما نخواستم. من تورو میخواستم.. با این حرفش حس کردم که دلم لرزید. حالا کمی احساس پشیمونی میکردم. چطور تونسته بودم اونکارو در حقش بکنم؟ من این پسر رو اذیت کرده بودم. خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛ _البته حق داری. گاهی وقتا ادم حوصله نداره. خواستم قسم بخورم که بفهمه چطور بهش نیاز داشتم اما غرور بیجام جلوم رو گرفت. دایان_الانم وقت نیست، باید بریم مهمونی. لپتاپش رو بست و از روی تخت بلند شد. _چه مهمونی ای؟ دایان_یکی از اشناهامون که اینجا زندگی میکنه دومین نمایشگاهشو راه انداخته، میریم اونجا. _من لباسی نیوردم که مناسب مهمونی های رسمی باشه. دایان_من برات اوردم. رفت سمت ساکش و یه پیرهن سفید از توش در‌ اورد و گذاشت روی تخت. خودش هم پیرهن مشکی ای پوشید. لباسامون رو که عوض کردیم گفت؛ _یه کراوات اوردم ولی خودم نمیبندم. بیا واسه تو. _بلد نیستم. اومد سمتم و انداختش دور گردنم. یقه لباسم رو زد بالا و مشغول بستن کراوات شد. به چشماش که حالا به گردنم نگاه میکردن خیره شدم. اخماش کمی توی هم بود و موهاش ریخته بود توی صورتش. نفس عمیقی کشیدم. یعنی میشد یه روز بدون ترس لمسش کنم؟ بدون خجالت و هیچ حس اضافه ای؟ چقدر اون روز دور بود. کرواتم رو بست و رفت سمت میز و ساعتش رو از روش برداشت. نگاهی از توی اینه به خودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم. بعد از اماده شدن از هتل خارج شدیم. از اونجایی که خیابونا ترافیک و شهر اکنده از ازدحام بود چهل دقیقه ای طول کشید تا برسیم. توی راه اهنگ‌های عربی ای که پخش میشدن رو گوش میدادم و ارزو میکردم که کاش راننده قطشون کنه. حس خوبی نداشتم، همه هزینه ها به عهده دایان بود و این منو یکم معذب میکرد. جلوی یه نمایشگاه بزرگ از ماشین پیاده شدیم. نگاهم رو به اطرافم دوختم، نزدیک اتوبان بودیم و خیابون حسابی شلوغ بود. میتونستم از پشت شیشه های نمایشگاه ماشین های مدل بالایی که توی سالن قرار داشتن رو ببینم.

#part137 _نه.. شاید سیگار. دایان_چیزی نبوده که بخاطر نبودش بدن درد بگیری و عذاب بکشی؟ _نه. در اون حد، نه. دایان_امیدوارم تجربش نکنی. _توهم همینطور. با خودم فکر کردم که ایا منظورش کوکائینه؟ اما تا جایی که من میدونستم دایان به کوکائین اعتیاد نداشت و فقط برای سرگرمی میکشید.. دستش رو بهم فشار داد و تکون خورد. سرشو از زیر دستم بلند کرد و پشت بهم خوابید. نفس عمیقی کشیدم و حسرت خوردم. ... از صبح دنبال کارای گرفتن ماشین و وارد کردنشون به ایران بودیم. خیلی پروسه طولانی و نفس گیری بود، از اینجا به اونجا، از اونجا به اینجا. گرمای هوا هم کار رو سخت تر میکرد و باعث میشد که طاقت فرسا تر بنظر برسه. در بطری رو باز کردم و اخرین قطره های ابم رو خوردم. اومده بودیم نمایندگی خودرو و خداروشکر زیر کولر بودیم. از روی صندلی بلند شدم و رفتم بطری رو از اب سرد کن پر کردم و برگشتم سر جام. به دایان که با چندتا برگه توی دستش کنار میز بزرگی که راس سالن قرار داشت ایستاده بود خیره شدم. موهاش رو داده بود عقب و با اخم و به فارسی چیزی به مرد جفتیش میگفت و اونم برای بقیه به عربی ترجمش میکرد. یه لحظه به این فکر کردم که چه جالب میشد اگر دایان بلد بود عربی صحبت کنه، اونوقت میتونستم ساعت ها بشینم و به حرفاش گوش بدم و حتی در صورت عدم درکشون ازشون لذت ببرم. کارمون که تموم شد ساعت حدودا چهار بود. ناهار رو بیرون خوردیم و خسته و کوفته برگشتیم هتل. خودمو انداختم روی تخت و با حالت غر گفتم؛ _چقدر هوا اینجا گرمه، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دایان_من که کم مونده بود بیوفتم بیهوش شم. این رو گفت و دکمه های پیرهنشو باز کرد. به شکمش که خیس بود خیره شدم و گفتم؛ _کارا تموم شدن؟ دایان_اره. این کارا معمولا دو سه روز طول میکشن اما من اشنا دارم راحت تر برام انجام میدن. سرم رو تکون دادم و از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حموم که دایان گفت؛ _من میخواستم برم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛ _خواستن همیشه توانستن نیست. لباسام رو در اوردم و اویزون کردم به چوب لباسی. دوش ابو باز کردم و رفتم زیرش. فضای حموم خیلی دلنشین و دلباز بود و حس خوبی رو به ادم القا میکرد. مخصوصا که دوشش با فشار اب رو میپاشید و باعث میشد خستگیم در بره. به پنجره کوچیکی که کنار سقف قرار داشت خیره شدم و موهامو زدم بالا. اب از روی پوستم لیز میخورد و میچکید روی زمین. بعد از حموم حولم رو از روی چوب لباسی برداشتم و رفتم بیرون. دایان بلافاصله بعد از من وارد حموم شد. خداروشکر کولر رو خاموش کرده بود مگه نه یخ میزدم. دراز کشیدم روی تخت و رفتم زیر پتو. چشمام رو بستم و به صدای اهنگی که از توی حموم پخش میشد گوش سپردم. بین خواب و بیداری بودم که تخت بالا پایین شد. چشمام رو باز کردم و به دایانی که خیس بود نگاه کردم. دایان_هنوز لباس نپوشیدی بچه؟ _چرا پوشیدم، اما لباسام نامرئین. دایان_سرما میخوری بانمک. _من جدیدا سرما خوردم، دیگه فکر نکنم بگیرم. نگاهی به بالا تنه خیس و سرخش انداختم. _توی حموم از با کسی جنگیدی که انقدر سرخی؟ نگاهم رو به چهرش دوختم. مژه هاش به هم چسبیده بود و موهاش رو زده بود بالا. دایان_من عادت دارم اب خیلی داغ باشه. واسه همین هروقت از حموم میام انگار جنا بهم تجاوز کردن. توی دلم گفتم؛ جن هم نشدیم. و نگاهم رو ازش گرفتم. بطری اب جو روی میز رو برداشت و از روی تخت رفت پایین. حولش رو انداخت روی مبل و شلوارکشو پوشید. نفس عمیقی کشیدم و سیگاری روشن کردم. چطور میتونستم ببینمش و نتونم لمسش کنم. چقدر ناتوان بودم. کی گفته بود انسان تواناست؟ اومد سمتم و گفت؛ _میخوام یه کاری کنم بری بالا. _منظورت چیه؟ دایان_حالا میفهمی. اومد سمت تخت و دستاشو گذاشت دو طرفم. حالا پاهاش هم دو طرف پاهام قرار داشتن. با چشمای خمارش زل زد بهم و فاصلمون رو کم کرد. کمرم رو گرفت و وادارم کرد کمی برم پایین تر. من بی حرکت و بدون هیچ واکنشی چسبیده بودم به تخت و لحظه شماری میکردم که برای بوسیدنم پیش قدم بشه. دستش رو گذاشت روی صورتم و سرمو بلند کرد. هم زمان دستش رفت سمت حوله و از دور کمرم بازش کرد. نفس عمیقی کشیدم و دستام رو کنترل کردم که مانعش نشن. نفسام عمیق شده بود و قلبم اروم و قرار نداشت. حوله رو که باز کرد سرش رو برد پایین و بهم خیره شد. اب دهنم رو قورت دادم و نگاه خمارم رو بهش دوختم. نشست روی التم که ابروهام از تعجب بالا پرید. سرش رو بلند کرد و با چشمای وحشیش بهم خیره شد. اومد نزدیک و لباش و چسبوند به لبام. خودشو روی التم تکون داد که نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو و لبامو روی لباش گذاشتم. لباشو میبوسیدم و مک میزدم اما اون همکاری نمیکرد و تنها باسنش بود که به التم مالیده میشد. حس میکردم که دارم منفجر میشم. نفسام تند شده بود و دلم میخواست همین الان بچسبونمش به تخت و کاری که دلم میخواست رو انجام بدم. با حس کردن گرمایی روی انگشتام متوجه شدم که سیگار به فیلتر رسیده.

قله «قاف» «لبتو» میخوام.

تو، مثل اون سوزش یهویی و بی دلیل روی پوستم؛

#part136 از پنجره به بیرون خیره شدم. شهر حالا نسبت به چند ساعت قبل خلوت تر بود و بهتر میشد نما و زینتش رو دید. دم در هتل از ماشین پیاده شدیم. درو بستم و نفس عمیقی کشیدم، حالا هوا نسبت به صبح چند درجه خنک تر شده بود و باد خوبی میومد. صدای ابشاری که جلوی هتل قرار داشت به گوش میرسید و با هوهوی باد و همهمه مردمی که اطرافمون بودن قاطی میشد. حالا صدای قدم های من و دایان هم چاشنیش میشد. در اتاق رو باز کردم و واردش شدم. بدون هیچ حرفی رفتم سمت تخت و خودمو انداختم روش. میخواستم دایان فکر کنه من خوابیدم. هرچند که با تمام وجود نسخ و خمارش بودم، اما نمیخواستم یه وسیله برای رفع کردن نیاز های جنسیش باشم. هنوز به اون مرحله از خلوص نرسیده بودم که تن به هرچیزی از جانب دایان بدم. دایان_لباساتو عوض نمیکنی؟ _خیلی خوابم میاد. چیزی نگفت و رفت سمت دستشویی. از نبودش استفاده کردم و شلوارمو با شلوارک صبح تعویض کردم و رفتم زیر پتو. حس خوبی داشتم از اینکه قرار بود امشب رو کنار دایان بخوابم. میتونستم وقتی خوابه لمسش کنم، یا موهاشو نوازش کنم. میتونم تا صبح مژه ها و صدای نفس هاشو بشمرم. میتونستم به پلکای نرمش وقتی که روی هم خوابیده بودن خیره بشم. واقعا حس خوبی بهم میداد. از اون گذشته این حس که توی فاصله چند سانتی متریش قرار داشته باشم حس قشنگی که توی وجودم به اغماء رفته بود بیدار میکرد. در دستشویی باز شد و دایان اومد بیرون. چراغا خاموش شدن، کمی بعد از بالا پایین شدن تخت فهمیدم که دراز کشیده روش. پتو رو کشید روی خودش و پشتش رو کرد بهم. چشمام رو باز کردم که با کمر لختش روبه رو شدم. به پوست صاف و شفافش که چندتا خال قهوه ای روش خودنمایی میکردن خیره شدم. میتونستم دوتا از استخون های برجسته شونه هاشو ببینم. وسط کمرش یه فرورفتگی عمیق به صورت یه خط عمودی وجود داشت که دلم میخواست انگشتم رو بکشم لاش و لمسش کنم. پایین تر که میرفتی میرسیدی به گودی کمرش و بعد برجستگی باسنش که زیر پتو پنهان بود. کاش توی جایگاهی قرار داشتم که میتونستم دستمو بندازم روی پهلوش و از پشت بچسبم بهش. سرمو بکنم توی گردنش و موهای موج دارش رو بو کنم. نفس عمیقی کشیدم و با چشمای خمار بازوهای تو پرش رو از نظر گذروندم. رفتم توی فکر و به خودمون و رابطمون فکر کردم. حتی فکرم سمت دریا هم رفت. این تصمیم رو گرفتم که وقتی برگشتم رشت برم خونشون و باهاش صحبت کنم. از نفس های منظم و پشت سر هم دایان معلوم بود که خوابش برده. بنظر میرسید که شبا خیلی راحت بخوابه چون هرموقع دیدمش تا سرگذاشت رو بالشت بیهوش شد. برعکس من که تا دماغمو توی همه فکر های دنیا نمیکردم خوابم نمیبرد. تکونی خورد و برگشت سمتم. سرشو گذاشت روی بالشت که کمی از موهاش ریخت توی صورتش. لب هاش به هم چسبیده بودن و انگار به هم میفشردشون. میتونستم سینه های برجسته و نوک قهوه ای رنگشون رو ببینم. نفس عمیقی کشیدم که بوی عطر خنکش و الکل مشامم رو پر کرد. حالا که توی این فاصله کم ازم قرار داشت قلبم توی سینه بیقراری میکرد. کمی احساس گرما میکردم که با یه حس نو و اشتیاق همراه بود. به خودم جرعت دادم و دستمو بردم جلو و کشیدم روی موهاش. نرم بودن و انگار پوستم رو به نوازش میگرفتن. لبخندی گوشه لبم نشست. یکم استرس بیدار شدنش رو داشتم اما واقعا نمیتونستم از اون موهای موج دار و نرم قهوه ای رنگ بگذرم. موهاشو از جلوی صورتش زدم کنار که یهو چشماش باز شد. دستمو کشیدم عقب. با چشمای خمارش زل زد بهم و اب دهنش رو قورت داد که برجستگی گلوش بالا پایین شد. حس عجیبی توی وجودم پیچید. انگار که خونم داشت توی رگ هام میجوشید. لبخند محوی روی لبش نشست و گفت؛ _چرا وایسادی؟ _چی؟ دایان_داشتی با موهام بازی میکردی.. صداش خمار و خش دار بود و اهنگ قشنگ و ملایمی داشت. اهنگی که پشت گوش هامو داغ میکرد. حالا نمیدونستم چرا همچین حسی داشتم. _نه. یچیزی روی موهات بود، اونو برداشتم. دایان_خیل خب. پس شپشامو ول کن و با موهام بازی کن. این رو گفت و سرشو اورد جلو. بدون حرف بهش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم. دستمو که حالا کمی کرخت شده بود بلند کردم و بردم سمت موهاش. دستم که توی موهاش نشست تونستم نرمیشون رو حس کنم. حالا که تا این حد نزدیکم بود میتونستم بوی شامپوش رو حس کنم. دستم رو اروم حرکت دادم و موهاش رو نوازش کردم. حس خیلی خوبی بهم میداد، انگار که درحال لمس کردن گلبرگ های یه گل باشم. چسبید بهم و دستشو دور شکمم حلقه کرد. لبخندی روی لبم نشست. دایان_کل پوست گردنم نسخ نفس توعه. _چی؟ دایان_میگم تازه رفتم شاشیدم نمیدونم چرا انقدر شاشم میاد. _اما اینو نگفتی ها. صدای خنده‌ش رو شنیدم. با صدای اروم گفت؛ _سامیار. بی هوا گفتم؛ _جانم. دایان_جانت بی بلا.. این رو گفت و سکوت کرد. گردنش رو نوازش کردم و گفتم؛ _نمیگی؟ دایان_تا حالا به چیزی اعتیاد داشتی؟

سهم من از تن تو، زانوی غمت بود.

#part135 سرشو بلند کرد و گفت؛ _دریا؟ حرفشو با سر تایید کردم که گفت؛ _از اول هم معلوم بود. دخترا اینطورین، با کسی رابطه داشته باشن بهش وابسته میشن. _گفت که قبل از اون دوستم داشته. دایان_تو چی بهش گفتی؟ بنظر نمیومد از حرفت خوشش اومده باشه. _گفتم که از کس دیگه ای خوشم میاد. یه ابروش رفت بالا و گفت؛ _جدا؟ کی؟ شونمو انداختم بالا که خندید. به برجستگی گلوش خیره شدم و گفتم؛ _خیلی ناراحتم. دایان_واسه دریا؟ سرمو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم. دایان_اینکه پیشنهاد یه نفرو رد و یا قبول کنی کاملا یه چیز اختیاریه. دریا باید اینو یاد بگیره که همیشه جواب مثبت نمیگیره و همه توی زندگیش قرار نیست دوستش داشته باشن. تو کار بدی نکردی، فقط دوست نداشتی باهاش وارد رابطه بشی. همونطور که اون میتونه پارتنرش رو انتخاب بکنه، توهم این حق رو داری‌. باید اینو یاد بگیره. _درسته. یکم نگاهم کرد و بعد لیوان هارو برداشت و رفت سمت بار. بهش خیره شدم و خندیدم. توی این لباس واقعا دیدنی شده بود. موهامو از جلوی صورتم زدم کنار و به کاغذ روی میز خیره شدم. دایان نشست کنارم. اینبار دوتا بطری اب جو گرفته بود. دختری که لباس ابی پوشیده بود درحالی که میرقصید اومد سمت ما. خدایا همینو کم داشتیم. سرمو انداختم پایین که رفت سمت دایان و پشتش رو کرد بهش و شروع کرد به تکون دادن باسنش. چپ چپ نگاهش کردم و کمی از نوشیدنیم خوردم. دایان خندید و گفت؛ _امیدوارم بهم شماره بده. _فکر نکنم بخواد کار به اونجا بکشه. فقط میخواد کونشو بکنه تو حلقت. دایان خندید که دختر رفت سمتش و روی پاش نشست. نوچی کردم و یه لحظه کل وجودم پر از حس حسادت شد. دلم میخواست دختره رو از موهای بلندش بگیرم و پرتش کنم اونور. تا حالا به یه دختر حسودی نکرده بودم. دستمو زدم زیر سرم و با اخم بهشون خیره شدم. همه داشتن اینورو نگاه میکردن. دایان_الجون. نمیدونستم بخندم یا به حس حسادتم دامن بزنم. دختر شروع کرد به شیک زدن. دایان_احسنت علیکم. الماء امت حلالت باشه. دختر خندید و بلند شد و رفت سمت یه میز دیگه. دایان_باز خوبی این دشداشه ها اینه که معلوم نمیشه راست کردی. _بعد به من میگه سست عنصر. دایان_من واسه دول اینو اون راست نمیکنم. _کی گفته واسه دول تو راست کردم؟ شاید واسه کونت بود. اصلا خودتو دیده بودی؟ دایان_من که واسه تو نکردم. من شاش فتیشم. دیدم داری میشاشی اونطوری شدم. کمی از ابجوم خوردم و سرمو تکون دادم. دایان_بیا بریم برقصیم. _همینم کمه با این دشداشه بلند شم برقصم. مثل احمقا. دایان_میخوای لباساتو بدم برو توی دستشویی عوضش کن. _بده. پلاستیک لباسارو داد دستم که از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. دری که بنظر میومد دستشویی باشه رو باز کردم و رفتم تو. داخلش چندتا لامپ کوچیک ابی داشت که فضارو به حالت نیمه روشن در اورده بود. ناخوداگاه یاد اونشبی که با دریا بودم افتادم. اونجا زیر اون نور ابی.. فضای دستشویی خیلی عجیب بود، انقدر تمیز بود که میشد کفش نشست. یه قسمت صندلی چیده بودن و اینه هایی داشت که دور تا دورشون چراغ گذاشته شده بود و بنظر میومد که برای ارایش کردنه. کمی تعجب کردم. از اونجایی که نمیشد توی دستشویی لباس عوض کرد رفتم سمت یکی از صندلیا و روش نشستم. کفشامو در اوردم و شلوارمو پوشیدم‌. دشداشه رو در اوردم و کردم توی پلاستیک که در باز شد‌. سرمو بلند کردم که دایان رو دیدم. درو بست و اومد سمتم. _میشه این.. دستشو برد پشت گردنم و خیلی سریع لباش رو گذاشت روی لبام. حس کردم که یه برق خیلی قوی از تنم رد شد. دستمو گذاشتم پشت گردنش و به خودم فشارش دادم. خیلی نرم لب پایینم رو میبوسید و مک میزد و سهم من از این بوسه میشد شیرینی و گرمای لب بالاش. خیلی سریع حس کردم که روشن شدم و حسی توی وجودم بیدار شد. هردومون انقدر همو بوسیدیم که به نفس نفس افتادیم. دستش رو گذاشت لای پام و مالیدش که نفس عمیقی کشیدم. من هم دستم رو گذاشتم روی التش که از زیر لباسش به خوبی مشخص بود. حالم انقدر بد بود که میتونستم همینجا کارمو انجام بدم. دستش رو از لای پام برداشت و برد سمت سینم و مالیدش. لبمو مک زد و گازش گرفت‌. با صدای باز شدن در جفتمون کشیدیم عقب. مردی که لباس سفید به تن داشت نگاه عمیقی بهمون انداخت و رفت سمت دستشویی. امیدوار بودم که چیزی ندیده باشه، هرچند که از وضعیت نفس نفسمون معلوم بود که ماجرا از چه قراره. دایان خیلی سریع لباسشو در اورد و تیشرتش رو پوشید. نگاهم خورد به التش که از زیر شورت کاملا پیدا بود. التی که واسه اون دختر بلند شده بود.. نفس عمیقی کشیدم و سرمو انداختم پایین. بعد از اینکه دایانم لباسش رو پوشید از دستشویی خارج شدیم. بعد از برداشتن بطری نوشیدنی هامون از کلاب زدیم بیرون. خوب میدونستم دایان واسه چی عجله داره. اما من دلم نمیخواست. اون دختر تحریکش کرده بود و حالا میخواست به دست من نیازش رو برطرف کنه..

#part134 دایان_ولی سلیقت تو پسرا فرق داره. از پسرای بزرگ خوشت میاد. دخترا رو واسه ممه هاشون پسرا واسه چی؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _من از پسرا خوشم نمیاد. صدای قهقهش بلند شد. دایان_من و مازیار چی بودیم؟ _گفتم که اونموقع بچه بودم. بعدم کی گفته از تو خوشم میاد؟ لبخندش پررنگ تر شد. دایان_اصلا دروغگوی خوبی نیستی. نگاهم رو ازش گرفتم و به دخترایی که میرقصیدن دوختم. اصلا دلم نمیخواست بفهمه ازش خوشم میاد. البته تا الان صد درصد فهمیده بود. اگه بهش علاقه نداشتم پس چرا باهاش خوابیده بودم؟ اونم چندین بار. اونم قطعا همینو با خودش میگفت. دایان_چی میخوری؟ _هرچی واسه خودت گرفتی واسه منم بگیر. سرشو تکون داد و از روی صندلی بلند شد و رفت سمت بار. نگاهم رو از دخترای نیمه لخت گرفتم و به میز دوختم که کسی برگه ای گذاشت جلوم. سرمو بلند کردم که با پسر نسبتا جوونی روبه رو شدم. چیزی به عربی گفت و به دختری که اونطرف روی صندلی نشسته بود اشاره کرد. فکر کنم منظورش این بود که این شماره اونه یا یه همچین چیزی. دختره دستش رو برام تکون داد که لبخند الکی ای زدم. دایان با دوتا لیوان نوشیدنی اومد نشست کنارم و گفت؛ _دوست پیدا کردی؟ برگه رو برداشتم و گفتم؛ _فعلا یه شماره ازت جلو ام. دایان_کی اینو بهت داد؟ به دختری که اون گوشه نشسته بود اشاره کردم که با صدای بلند گفت؛ _البیناموس چرا به دوست پسر من شماره میدی. حس قشنگی توی تنم پیچید. زدم زیر خنده و کشیدمش سمت میز. _بشین الان فکر میکنن دیوونه ای‌. دایان_بزار نشونشون بدم قدرت اینجا دست کیه. اصلا روایت داریم سامیار بن دایان. لبخندم پررنگ تر شد و بهش خیره شدم. داشت چپ چپ دختره رو نگاه میکرد. نشست روی صندلی و لیوان نوشیدنیم رو گذاشت جلوم. سرمو کج کردم و زل زدم توی چشماش. موهاشو از توی صورتش زد کنار و چشم دوخت بهم. دوست داشتم یکم اذیتش کنم پس گفتم؛ _دیدیم کی از کی خوشش میاد. دایان_کی گفته من ازت خوشم میاد؟ _رفتارت. دایان_اها منظورت الان بود که دختره رو ادب کردم؟ اون واسه این نبود که ازت خوشم میاد از کونم میترسم. اگه شرطو ببازم دردم میگیره. _کوچیکه، نگران نباش. دایان_کاش بود. لبخندی زدم و از نوشیدنیم خوردم که گفت؛ _میبینی چقدر غلیظه. انگار خود انگورا بس نبوده، دیدن مست نمیکنه خودشونم پریدن تو دبه شراب. خندیدم و گفتم؛ _اگه مامانم بود توش اب میریخت. دایان_تو این؟ _اره. بابام دوغ کیلویی میخرید همیشه، ما فقط روز اول دوغ میخوردیم. روزای دیگه مامانم پرش میکرد اب. یهو میدیدی یه بطری میخری تا یک ماه دوغ داری. دیگه مزه دوغ نمیداد فقط رنگش سفید بود و یکم پونه داشت. دایان_ولی کاش میشد توت اب ریخت. _که چی بشه؟ دایان_هیچی دیگه اینور اونورت بزرگ میشد حال میکردیم. _اگه اینور اونور بزرگ دوست داری میتونی بری دنبال یه دختر. دایان_دخترا تو شهر شما دول دارن؟ خواستم چیزی بگم که تازه متوجه حرفش شدم. لبخندی زدم و پشت گردنم رو مالیدم. _بزرگ دوست داری؟ دایان_همه چیز بزرگش خوبه. میدونی ادم که داره پاره میشه، حداقل درست پاره شه. حرفاش داشت باعث میشد فکرم منحرف بشه. لیوانم رو برداشتم و کمی ازش خوردم. دایان_یه سوال بپرسم؟ _بپرس. دایان_بیخیال. نگاهش کردم، داشت با گردنبند توی گردنش بازی میکرد. _بپرس. دایان_سوال احمقانه ایه. _ما هم زیاد عاقل نیستیم. خیلی سریع گفت؛ _از دریا چخبر؟ _این بود سوالت؟ شونشو انداخت بالا و گفت؛ _حالا به جاهای خوبش هم میرسیم. _فکر کنم خیلی ازم ناراحته. دایان_بنظر من ازت عصبیه، اونروز اینطور به نظر میرسید. حتی من منتظر بودم یه دست کتک ازش بخوری. نفس عمیقی کشیدم و به یخ های توی لیوانم خیره شدم. _نمیدونم.. دایان_چیزی هست که بخوای بهم بگی؟ هیچوقت دوست نداشتم راجب مشکلاتم با دیگران حرف بزنم. اما بابت دریا، واقعا سردرگم بودم و به کمک نیاز داشتم. اما مطمئنا اگه دریا بفهمه راجب این موضوع با دایان حرف زدم ناراحت میشه.. _نه. بیخیال. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. همه نوشیدنیم رو سر کشیدم و به دختری که لباس بنفش به تن داشت خیره شدم. دوباره یاد دریا افتاده بودم. حالا توی زندگی اون، من یه ادم بد بودم. میدونستم این عادیه که توی زندگی همه ادم خوبی نباشی. اما دلم نمیخواست ازم ناراحت باشه. من حس خوبی به دریا داشتم. اون اوایل داشت ازش خوشم میومد. اما با وجود علاقم به دایان نمیتونستم باهاش باشم. مطمئنا اونم دیر یا زود میفهمید که دلم پیشش نیست. به دایان که ساکت بود خیره شدم. _چرا ساکتی؟ دایان_چی بگم؟ صداش کمی خش داشت و این باعث میشد که دلم بخواد توی گرفتگیش خونه کنم. _نمیدونم. صدای اهنگ بلند شد که هردومون مجبور شدیم بلند تر حرف بزنیم. _چخبر از ایدا؟ دایان_خبری ازش ندارم. سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. انگار ناراحت شده بود چون هیچی نمیگفت. ناچارا گفتم؛ _بهم گفت دوستم داره.

کاش میشد لااقل با خیال راحت مرد.

بابا همیشه میگه دخترم، داستان و نویسندگی و شعر واسه‌ت نون و اب نمیشه. تو یکی از متناتو ببر نونوایی بهت یه نون نمیدن، برای کسی که عاشقشی بخون هیچ اهمیتی بهت نمیده، حتی چاپشون کن، کی توی این دوره زمونه کتاب میخونه؟ نویسنده هارو ببین، همشون هشتشون گرو نهشونه. هیچکس با هنر به جایی نرسیده. فقط وقتت تلف میشه، فقط فکرت بیمار میشه. بابا راست میگفت، اما یه چیزو نمیدونست؛ اینکه عزرائیل هیچوقت نمیتونه با وجود اون نوشته ها جونمو بگیره و من همیشه جایی بین واژه ها و کلماتشون زنده خواهم بود.

بهار سر زمستان را برید، برف هایش را درون تابوت ریخت و انداخت ته دره. خودش هم شد یگانه فصل قشنگ سال. اما دره که هنوز هم پابرجاست. روزی بهار و بهاره درش خودکشی خواهند کرد.

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥' - آمار و تحلیل کانال تلگرام @eldread