𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 837
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-7330 روز
آرشیو پست ها
2 836
Repost from N/a
میخوام روی انگشت فاکم یه ستاره تتو کنم و بعدها به دوست دخترم بگم دلت میخواد زیر شکمت رو ستارهای کنم؟
2 836
انسانها ابدا برای ماندن وارد زندگی یکدیگر نمیشنوند.
تو میتوانی پاره جان کسی باشی و بعد روزی به راحتی تمام تارو پود اورا با تیغ از وجود خود جدا کنی و اورا با تمام قسمتهایی که هیچ گاه بخیه نخواهند شد تنها بگذاری.
ادمیزاد کلا موجود ماندن نیست، حتی برای خودش.
مگر غیر این است که روزی حتی جسم بیچاره و پوسیده خود را نیز ترک خواهد کرد؟
2 836
روزی که برای اولین بار دیدمت، میدونستم که اون به هیچ عنوان اخرین بار نیست و حالا این قول رو به تو میدم.
این جدایی هیچوقت نمیتونه ادامه دار باشه.
2 836
روزهای زیادی بدون اون گذشت و تو ابدا نمردی،
همین برای نبود همیشگی و تموم شدنش کافی نیست؟
2 836
#part173
خیلی سریع دستم رو کشیدم عقب که به میله سرم کنار تخت برخورد کرد و درد توی تمام رگهام پیچید.
ابروهام رفت توی هم و دستم رو روی ارنجم گذاشتم.
انقدر یهویی چشماش رو باز کرده بود که یه لحظه سکته کردم.
اخه کاملا بیهوش بنظر میرسید و فکر کردم هیچی حس نمیکنه.
نگاه خمارش رو دوخت بهم و اروم گفت؛
_چرا پرده رو کشیدی؟
حالا صداش کمی گرفته بود و باعث میشد احساس کنم از ته چاه شنیده میشه.
نگاهی به پرده انداختم و درحالی که استخون ارنجم رو میمالیدم شونم رو انداختم بالا.
_نمیدونم، گفتم شاید نخوای کسی موقع خروپف کردن صدات رو بشنوه.
لبخند کجی روی لبهای باریکش نشست که تونستم فرو رفتگی خطی کنار لبش رو ببینم.
پوستش کاملا صاف و زاویه دار بود و وقتی میخندید شبیه یه نقاشی سیاه قلم پر از خط و ریزه کاری به نظر میرسید..
اراز_خروپف میکردم؟
حالا نگاه سبز رنگش که توی اون تاریکی قهوهای و مشکی به نظر میرسید بهم دوخته شده بود و حالم رو دگرگون میکرد.
نمیدونم چرا اما کنارش حس خیلی عجیبی داشتم.
انگار که مثل یه شمع گرما و نور کوچیکی رو از خودش تولید میکرد که دور تا دور وجودم رو میگرفت و وادارم میکرد پیلهم رو بشکافم.
شاید قبل از مرگ میتونستم یه پرواز گرم رو تجربه کنم.
شاید فقط برای چند لحظه پروانه میشدم..
افکار رمانتیک تخمیم رو کنار زدم و درحالی که سرم رو کج میکردم ابروهام رو دادم بالا.
_تازه هذیونم میگفتی.
اراز_چه جالب.
یه سر نرفتم تا گمرک بار بیارم؟
_نه.
از این عرضهها نداری.
با دیدن چهره پوکرش جلوی خندم رو گرفتم و روم رو کردم اونور که نفس عمیقی کشید و همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد.
حالا سکوت دلنشین مکان دوست داشتنیم شکسته شده بود و حس بدی بهم دست میداد.
از بچگی از صداهای بلند متنفر بودم و الارم و اعلان تلفن هم شاملش میشد.
همینکه یه مدت گوشی نداشتم روحم در ارامش بود، البته اگر ابوهادی دهنش رو برای همیشه میبست و لال میشد.
اراز_میشه بدیش لطفا؟
نمیتونم دستم رو بلند کنم.
نگاهم رو به جیب شلوارش که نور گوشیش از توش مشخص بود دوختم.
حالا میتونستم رونهای تو پرش رو که توی اون شلوار کتون نسبتا گشاد مشخص بودن ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و خم شدم روش و دستمو اروم فرو کردم توی جیبش.
چون لبه تخت خوابیده بود نمیتونستم کنارش بشینم و به همین دلیل باید خم میشدم.
حالا میتونستم نگاه خیرهش رو روی خودم حس کنم، خداروشکر موهام توی صورتم ریخته بود و از این زاویه نمیتونست ببینتم، چون احتمالا شبیه سمندر دچار سوء تغذیه به نظر میرسیدم.
دستم رو اروم فرو کردم توی جیبش و گوشیش رو کشیدم بیرون.
تلاشی نکرد تا گوشی رو ازم بگیره واسه همین متوجه شدم باید خودم تماس رو وصل کنم.
روی صفحه اسم پسربچه معتاد خودنمایی میکرد.
حدس میزدم اهورا باشه، که با شنیدن صداش مطمئن شدم.
زیاد از مکالمشون چیزی نفهمیدم چون اراز در کمال ارامش فقط تایید میکرد و با اره و نه جواب میداد.
بعد از قط کردن گوشی رو گذاشتم کنارش و به این فکر کردم که مگه چلاغ شده؟
البته وقتی دستش رو روش گذاشت متوجه شدم از گشادیشه.
نگاهش رو به سقف دوخت و با حالتی متفکر گفت؛
_حالا چی میگفتم؟
لبامو به معنی نمیدونم به هم فشردم و درحالی که موهامو میزدم پشت گوشم گفتم؛
_ذکر میگفتی.
تک خنده ای کرد و اروم گفت؛
_پس یه بعد مذهبی دارم.
سرم رو کج کردم؛
_و میگفتی دیشب که تاپمو زدم بالا خیلی لذت بردی و ارزوته یبار دیگه اونکارو تکرار کنم.
لبش رو با زبونش تر کرد و بردش توی دهنش و درحالی که دندوناش رو روش میکشید گفت؛
_جدی؟
پس یه بعد کصمشنگ هم دارم.
_یکی نیست، سه چهارتاست.
لبخند کج الکی ای زد و خیلی سریع سر جاش نشست، انگار که از قبل هم بیشتر انرژی داشته باشه.
نفسم رو فوت کردم بیرون و دستم رو روی گردنم که حالا داغ داغ بود کشیدم.
واقعا مسخره بود اگر اعتراف میکردم که حرف زدنش، مخصوصا زمانی که روی تخت دراز کشیده بود و با چشمای خمار نگاهم میکرد باعث میشد داغ بشم.
اگر کمی دیگه ادامه پیدا میکرد احتمالا بوی کباب از همه سوراخ سنبههام بیرون میزد.
بلاخره از بیمارستان خارج شدیم و تونستم هوای ازاد و نسبتا خنک رو نفس بکشم.
حالا اسمون قرمز بود و خیابونا کمی خیس به نظر میرسیدن.
بوی خاک و چمن شسته شده از همه جا توی خیابون پیچیده بود و با بوی ذرت پخته شده و بستنی مخلوط میشد.
نگاهم رو به اراز که اروم و بلند قدم برمیداشت دوختم.
توی اون تیشرت و شلوار مشکی سفید و لاغر تر به نظر میرسید.
احتمالا به خاطر مادر نیمه مردش عزادار بود که هی لباس مشکی میپوشید.
شلوارش چین خورده و توی بوتهاش فرو رفته بود و چندتا دستبند نقرهای و مشکی دور مچ ظریفش خودنمایی میکرد.
موهای موج دارش زیر شالی که دور گردنش انداخته بود گیر کرده بودن و کوتاه تر به نظر میرسیدن.
از این فاصله قدش بلندتر از حالت عادی بنظر میرسید.
2 836
کاش جهان فقط برای چندساعت من و تو رو تنها میگذاشت و به چرخش مزخرفش بدون احساس نبود ما ادامه میداد.
اونوقت تورو به ماه میبردم و لبخندت رو توی یک متری مهتاب نگاه میکردم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
