fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 828
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
#masiha
+3
#masiha

اه از ان روزی که باد برسد و تمام کلمات را با خود ببرد. همان روزی که گوشه ای بنشینم و هیچ چیز نداشته باشم که بنویسم. حتی حرفی وجود نداشته باشد که روی زبانم جاری شود و تورا مخاطب قرار دهد. شبی که من باشم و تویی که نوشته نمیشوی و زیبایی‌ات اینگونه بدون ثبت شدن حرام میشود.

photo content

اشکم را ریختم پای خاک لبانت تا شاید شکوفه لبخند بدهد. نه تنها رشد نکردی بلکه چشمه اشک من هم خشکاندی.

به نظر میرسید همه ساکنان جهان مرده باشند. پس این صدای چه کسی بود که در گوش هایم میپیچید!؟

photo content
+3

photo content
+1

ماورای خیال من، جایی که تو وجود نداری؛ روحی غمگین و مرده درحال زندگیست.

Repost from N/a
سرگرد مذهبی که توی یکی از ماموریت ها پا رو عقایدش میزاره و یه پسره #تخس و بی بند و بار رو بفا*ک میده ...💦 _منو عصبی نکن بتمرگ رو #تخت🔥 مست بود ناله ای کرد و #لب روی #لبای چاووش گذاشت چاووش عصبی زد تخت سینه اش و غرید _خودت می خوای ب*گا بری🔞 با عجله #لب هاشو می بوسید و #لباس هاشو از تنش در می اورد خمار و خواب آلود همراهی می کرد؛ اما #هوشیار کامل می خواستش برعکسش کرد چند تا #اسپنکی به #باسنش کوبید که غر زد. چنگی به موهاش زد #لب روی #لباش کوبید از زیر #گردن گرفته تا #ترقوه و #سینه هاشو با لذت زیاد می #بوسید و فقط صدای ناله های گوش نوازش توی اتاق می پیچید. با نفس نفسی که می زد دم گوشش گفت: -چرا تمام معادلاتم رو بهم میریزی🔥 https://t.me/+4PkhYz-HBAA1MTE0 https://t.me/+4PkhYz-HBAA1MTE0 https://t.me/+4PkhYz-HBAA1MTE0

#دختر_فقیری که #مست شده و با #نامزد_سابق اربابش می‌خوابه🔞🤯 پاهامُ باز کرد و کف #دستشُ کشید رو #بهشتم که لرزیدم . _تیام چه حالی میشه وقتی بفهمی برای من #خیس کردی😈💦 با #شهوت خندیدم که یهو در با صدای بای باز شد . با شنیدن #دشنام و فریاد های #ارباب به خودم اومدم🤫🅰 امیر اینقدر #کتک خورده که #بیهوش شده بود . #ارباب اومد سمتم اینبار از #ترس می‌لرزیدم . +ارباب .. #ارباب گوه خورد ... . موهامُ کشید و #پرت کرد رو زمین🚷😬 _جنده دوزاری من #پولتُ دادم من از بابات #خریدمت که آخرشم بیام از #زیر این و اون جمعت کنم🤬‼️ https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0 https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0

Repost from N/a
فیــ🔞ـلم امروز💦کلیک کن🏳‍🌈👇🏻
فیــ🔞ـلم امروز💦کلیک کن🏳‍🌈👇🏻

_ آقا غلط کردم.... توروخدا ..... آخ...... sorry sir ..... آخ ..... گوه خوردم...... sorry 😭😭😭 همه چیز این بچه بکر بود🍑 جالب اینجاست انقدر هول شد که فارسی و انگلیسی رو قاطی کرد 😂🔥🔞 بالاخره رون پاش به رنگ کبودی دلخواهم دراومد و تخم هاش هم قرمز و بنفش شد 💦😋 اولین بارم نبود که یه پسر زیر دستم بود، اما جز محدود دفعاتی بود که براش مشتاق بودم. 🔥🔥🔥 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

نظر؟ @nsshnaselahe

#part37 از اونجایی که مسیرا نزدیک بودن خیلی زود رسیدم. ماشین رو توی کوچه پارک کردم و رفتم توی خونه. مامان و مسیح روی مبل نشسته بودن. _سلام. هردوشون بهم سلام کردن که مامان گفت؛ _بیا بشین. روی یه مبل تک نفره نشستم و منتظر نگاهشون کردم. مامان_حالت چطوره؟ _خوبم. مامان_پات بهتره؟ میدونستم که از اوردوز من خبر نداره و مسیح بهش گفته که تصادف کردم. _یکم درد میکنه اما خب اره بهتره. سرش رو تکون داد که گفتم؛ _من خیلی کار دارم باید زود برم. سریع حرفتون رو بزنید. مامان_هفته پیش داداشتت 18 سالش شد. _میدونم. مامان_و همینطور که میدونی مدرسه نمیره و تصمیم گرفته کار کنه. _چیکار کنه؟ مامان_توی نمایشگاه کار میکنه. _خب؟ مامان_ما صبح دفتر اسناد رسمی بودیم و یه وکالت گرفتیم، باید امضاش کنی. برگه رو گرفتم و شروع کردم به خوندنش. میگفت که باید کل سهمم از نمایشگاه رو بزنم به اسم مسیح. سرمو بلند کردم و با اخم گفتم؛ _مسخرم کردین؟ مسیح_چرا باید مسخرت کنیم؟ _که همه سهممو بزنم به نام توی اسکل؟ ما قرارمون از اول نصف نصف بود. حالا چیشد که یهو کلش رو میخواین؟ مامان_یکم عاقل باش بچه، داداشت بهتر میتونه اونجا رو اداره کنه. از روی مبل بلند شدم و با صدای بلند گفتم؛ _یعنی چی داداشت بهتر میتونه اونجا رو اداره کنه؟ به مسیح اشاره کردم و گفتم؛ _این بچه لوس و نفهمت؟ مسیح اومد سمتم و گفت؛ _درست حرف بزن. مامان وسطمون ایستاد و روبه من با اخم گفت؛ _مسیحا، خودتم میدونی که از پس اونجا برنمیای. این کارا دخترونه نیست. باید بسپاریشون به برادرت. باورم نمیشد داشتم همچین چیزی میشنیدم. _حالا که اینطوره هیچی به نامش نمیزنم. هیچ برگه ای هم امضا نمیکنم. مامان با اخم و صدای نسبتا بلند گفت؛ _داداشت بیشتر از تو میفهمه. پسرا از این چیزا بیشتر سر در میارن. تو دختری دخترو چه به کار کردن؟ وقتشه بری خونه شوهر. برگه‌ رو گرفت جلوم و گفت؛ _تو با یه پسر پولدار ازدواج میکنی دیگه نیازی به کار کردن نداری. مسیحه که زن میگیره باید یه شغلی داشته باشه که باهاش خرج زن و بچش رو بده. داشتم از شدت عصبانیت اتیش میگرفتم. _ریدم سر قبر خودش و‌ زنش. با نصف اونجا نمیتونه خرج اون تخم سگاش رو بده؟ مسیح اومد سمتم و خواست بزنتم که مامان جلوش رو گرفت. مسیح_جرعت داری حرفت رو یبار دیگه تکرار کن دختره جنده. _دهن کثیفتو ببند. برگه رو برداشتم و پارش کردم. _من هیچی رو امضا نمیکنم. مسیح مامانو پس زد و اومد سمتم که چند قدم رفتم عقب. با صدای بلند گفت؛ _توی معتاد واسه ما ادم شدی؟ با این حرفش یه لحظه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت. مسیح_تو برو بشین عیاشیتو بکن. تو رو چه به کار کردن. هرچی پول در میاری رو میری مواد میخری. _خفه شو. من ترک کردم. مامان_از کجا معلوم دوباره نری سمتش ها؟ از همون اول هم معلوم بود تو هیچی نمیشی. عصبانیتم یه طرف، احساس خورد شدن و بغضم هم یه طرف. به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم. _من هیچیو امضا نمیکنم. هرچی باشه من درس خوندم مثل این پسر احمقت نیستم که دبیرستان هم نتونست تموم کنه. فکر کردی سواد اداره اونجارو داره؟ کسی که هیچ گوهی نشده و هیچوقت نبوده و نخواهد شد تو و پسر حرومزادتین که معلوم نیست پدرش کیه. رفتم سمت در و بعد از خارج شدنم از خونه محکم بستمش. رکسی توی حیاط پارس میکرد و سعی داشت خودش رو ازاد کنه. صدای باز شدن در و بعد مسیح اومد. مسیح_به کی گفتی حرومزاده؟ برگشتم سمتش و خواستم چیزی بگم که مشت محکمی کوبید به صورتم. درد خیلی بدی توی سر و صورتم پیچید و یه قدم رفتم عقب. مسیح اومد سمتم و خواست دوباره بزنتم که با لگد محکم زدم توی شکمش. چند قدم رفت عقب و افتاد زمین که سرش خورد به پله ها. مامان با دست کوبید توی سرش و رفت سمت مسیح. استخون پلکم درد میکرد و لبم میسوخت. اگر زده بود توی دماغم میشکست و حالا همه جا غرق خون میشد. دستمو کشیدم به لبم که خونی شد. مسیح هنوز افتاده بود روی زمین. مامان_خدا لعنتت کنه. ببین چیکارش کردی! ازت شکایت میکنیم، از راه قانون همه چیزو ازت میگیریم. خواستم چیزی بگم اما پشیمون شدم. رفتم سمت در خونه و بعد از خارج شدن ازش محکم بستمش. دیگه نتونستم جلوی گریم رو بگیرم و اشکام صورتم رو خیس کرد. حس افتضاحی داشتم. درد طاقت فرسای صورتم یه طرف، حرفای سنگینی که شنیده بودم یه طرف دیگه.

#part36 وارد خونه شدم. مامان و بابا مثل همیشه سر کار بودن. بعد از خارج کردن لباسام از ساکم و چیدنشون توی کمد یه دست لباس برداشتم و رفتم سمت حموم. وارد حموم شدم و درو بستم. بعد از در اوردن لباسام اب رو باز کردم و خواستم برم زیرش که نگاهم از توی اینه به خودم خورد. گوشه سینم کمی کبود شده بود. حس عجیبی بهم دست داد، باعث شد زبون داغ و خیس دایان رو به یاد بیارم که روی پوستم بالاو پایین میشد. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو کشیدم روش. اب داغ که به پاهام خورد نگاهم رو از اینه گرفتم و اب سرد رو باز کردم. چه هفته پر ماجرایی بود.. ... مسیحا؛ داشتم به رستا فکر میکردم. این چندوقت کم حرف و ساکت شده بود. دلیل منزوی شدنش رو نمیدونستم اما میتونستم یه حدسایی بزنم. از اون روزی که روح پدرش رو دیده بود اینطور شد. همون روزی که اشتی کردیم. اگر خودم با چشمای خودم اون مرد قد کوتاهی که انگار کپی برابر اصل رستا و مامان بود رو نمیدیدم باورم نمیشد که واقعا یه روح بتونه خودش رو به عزیزانش نشون بده. درست یادمه که تا یه هفته بعد از اونشب خواب درست حسابی نداشتم و همش کابوسش رو میدیدم. اهیل رو میشناختم، مامانم همیشه راجب برادر مرده‌ش حرف میزد. اینکه چقدر مرد خوب و خوش اخلاق و ساده ای بود و به همه مردم روستا کمک میکرد. اینکه عاشق یه دختر محلی شده بود ولی اخر به عشقش نرسید. بعد از اون رو اورد به شعر نوشتن و ساز زدن. اما خب عشق امونش نداد و مرد. البته مامان هیچوقت نگفته بود که شوهر کسی که دوستش داشت بهش حمله کرده بود و بعد از کشتنش با چاقو جسدش رو سوزونده بود و توی انبار خونه پدرش خاک کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و کمی از اب انبم خوردم. باید با رستا حرف میزدم، شاید اینکار کمکش کنه. ناراحتیش حالم رو میگرفت. حاضر بودم هرکاری کنم تا خوشحالش باشه. دایان پهن شد روی مبل کنارم و پکی از سیگارش زد. _تن لشتو جمع کن خرس گنده، بو الکل و سیگارت خفمون کرد. دایان_اب انبتو بخور حرف اضافه نزن. صداش خمار بود. _کوک کشیدی؟ دایان_اره. _وای منم میخوام. با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت. _این اب انبه عجب چیز حقیه، از این به بعد روزی چهار پنج لیوان میخورم. دایان_لطفا تمومش نکن حوصله ندارم برم بخرم. تلویزیون رو روشن کردم و زدم رادیو جوان. از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت گاز و یه بشقاب ماکارونی واسه خودم ریختم. دایان_دیشب اصلا خوب نخوابیدم، اعصابم خرابه. بهش خیره شدم، یه رکابی مشکی پوشیده بود و موهاش ریخته بود توی صورتش. با اخم داشت سقف رو نگاه میکرد. _چرا؟ تو که همیشه مثل خرس میخوابیدی. دایان_واسه همین میگم اعصابم خرابه، به بدخوابی عادت ندارم. همش خوابه اون جوجه اردک زشتو دیدم. _ماریا؟ دایان_اره. _خوبه که، میاد تو خوابت به زور بهت میده. یه قاشق از ماکارونیم خوردم. دستپخت دایان خیلی خوشمزه بود. خوشمزه ترین غذاهارو خونه دایان میخوردم. انقدر شکمو بود که بهترین چیزارو درست میکرد. البته غذاهاش پر از نمک و روغن بودن. دایان_کاش بهم میداد، یه کارایی میکنه ادم پشماش میریزه. مثلا مثل پشه از دیوار میره بالا یهو سرش مثل جغد میچرخه طرفم. زدم زیر خنده. دایان_زهرمار. با خنده گفتم؛ _شاید شبا غذا زیاد میخوری قبل خواب. دایان_تاثیر داره؟ _نمیدونم بابام شبا که غذا زیاد میخورد تا صبح نمیتونست بخوابه، میگفت خواب بد میبینم. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. دایان_این اهنگ مزخرفو قطع کن اعصاب ندارم. کنترل رو برداشتم و صدای تلویزیون رو تا اخر کم کردم. با صدای زنگ گوشیم بشقاب رو گذاشتم روی میز و موبایلم رو برداشتم. مسیح بود. تماس رو وصل کردم و گفتم؛ _بله. مسیح_سلام. _علیک سلام. مسیح_یه سر بیا خونه سدا خانم. _اونجا چرا؟ مسیح_چی؟ _میگم اونجا چرا؟ مسیح_یه دیقه خفه شو با تو نبودم. اخمام رفت توی هم و نوچی کردم. مسیح_خب زرتو بزن. _تو زنگ زدی به من تو زرتو بزن. مسیح_بیا میخوایم راجب کار حرف بزنیم. _چه کاری‌؟ مسیحا_چی؟ _میگم چه کاری؟ مسیح_با تو نبودم. چی میگی ننه. دیگه اعصابم داشت خورد میشد. همیشه وضع همین بود، وقتی مسیح بهم زنگ میزد حتی با وسایل خونه هم حرف میزد جز من. البته وجود مامان کنار دستش بی تاثیر نبود. مسیح_پاشو بیا اینجا میفهمی چیشده. _اومدم. تماس رو قط کردم و از جام بلند شدم. دایان_کجا؟ _خونه خراب شده. دایان_غذاتو نمیخوری؟ _نه. دایان_بدش من. ظرف رو دادم دستش و و بعد از خدافظی و برداشتن وسایلم از خونه خارج شدم.

واسه رابطه به اربابش التماس میکنه 🥺💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh + ارباب جونم چرا نمیخوایین منو؟ التماستون میکنم. 🥲🙏 - چون الان زیادی سادیسمم و هیجانم بالاست. بعد از این تنییه زیر اون سک.س دووم نمیاری💢🔥 + دووم میارم به خدا😭خودم میخوام دیگه‼️ لطفاااا. قول میدم اگه نتونستم ادامه بدم سیف ورد بگم.😂 - چقدرم اهل گفتنشی😒 + میگم .‌قول میدم. قووول. 🥺🥺🥺 - آسون نیستا🔞‼️ + مگه کسی گفته قراره آسون باشه؟😎🤤💦 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

مچ مادرشو حین خیانت به پدرش میگیره و ...🙊🔞😬 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0 بلند شدم و نزدیک اتاقش شدم تا از گوشه در ببینم🔥💢 _چه خیسم کردی! آخ، کاش میشد جلو شوهرت جر*ت بدم! 🤤🍑💦 با تموم شدن حرفش #سیلی محکمی به #کصش زد. حمیرا #نیم‌خیز شد و با کشیدن #انگشتاش روی ک*ص🐤 #خیسش گفت: _ فقط تو رو میخوام! 😣🔥🔞 +جون جن*ده ⁉️ حالا فکر کن پسرت اینجا باشه ...😂👊 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0

پسره واسه در رفتن به پلیس پیشنهاد سکس میده و ... 🙈💦🏳️‍🌈 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0 _ جناب سروان باور کنین من اصلا نمیدونم همجنسگرایی چیه هست 😭😈🔥 ثابت میکنم 😣 الان شما بیا تا صبح منو بمال عمراً اگه سیخ بشه ...😶💦🔞 اینبار رادمان با عصبانیت دستش رو به میز کوبید : دهنتو ببند پسره‌ی بی‌ریشه! خفه شو تا مامان بابات بیان🤬👊‼️ اما فقط خودش میدونست که اگه پسر به حرفهاش ادامه میداد بی‌شک تحریک میشد و ...🔥🍆💢 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0 https://t.me/+qS1hlMA60BlkMDc0

زنجیرهایتان را بیاورید و من را به سردر شهر خود زنجیر کنید تا هرکس خواست وارد آن شود بداند که عاشقی در اینجا حکم مرگ دارد.