fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 853
مشترکین
-424 ساعت
-117 روز
-6630 روز
آرشیو پست ها
در من پرنده کوچک مبحوسی وجود داشت که یاد گرفته بود به پرواز فکر کند و خود را به درو دیوار قفس نکوبد.

Habib - Bezan Baran 320.mp310.15 MB

خدا اونقدری ازمایشت میکنه تا بلاخره بهت بفهمونه که چیزی جز یه خیال واهی تسلی‌بخش ساخته ذهنت نیست.

photo content
+1

هیچوقت نمیدونستم که اینهمه ادم وجود داره که میتونم برای نبودشون ناراحت و عزادار باشم.

کاش سالهای اینده با حال بهتری یاد غمباد تهوع اور این‌ روزها بیوفتیم. کاش هرسال از اینکه روزهای بیشتری زنده موندیم پشیمون نباشیم.

قلبم درد میکند، گمانم جای گلوله‌ایست که در سینه من نخورده، اما حق زندگی را از من گرفته.

این سوگ انقدر بزرگ است که اشک فایده نمیکند، باید خون گریست.

#part525 به چشم‌های قهوه‌ای رنگ خمارش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم. حرفش باعث شد که از خودم و رفتارهای اخیرم متنفر بشم. کاملا حق داشت. به خاطر حسادت و سردرگمی خودم که مسئولیتی درقبالش نداشت زیادی اذیتش کرده و بهش سخت گرفته بودم مشکلم این بود که رابطمون رو با استاندارد رابطه‌های دیگه و غزل رو با دخترهای نرمال مقایسه میکردم درصورتی که اننظار زیادی بود. غزل هیچوقت نمیتونست مثل بقیه به یکسری چیزها واکنش بده چون طوری زندگی کرده و بزرگ شده بود که از درک و فهم خارج بود. و من نمیتونستم یک شبه و یا به خاطر خودخواهی خودم عوضش کنم. من از یک ظرف چینی خورد شده انتظار داشتم مثل روز اول بدون خط و خش و اسیب بشه و این غیر ممکن بود. هرچقدر هم که تلاش میکرد خودش رو درست و بازسازی کنه، جای زخم های قدیمی تا ابد روی بدن و روحش میموند. فراموش کرده بودم که به خاطر همین چیزها بود که بهش جذب شدم. _من هیچوقت همچین فکری راجب تو نکردم. غزل_کردی. احساس میکنم اتفاقی که اونجا توی اون باغ افتادر روی تو بیشتر تاثیر گذاشته. _معلومه که تاثیر میزاره. غزل_به خاطر من ناراحتی یا به خاطر اینکه تو تنها کسی نیستی که بهم دست زده؟ نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم. _دوتاش. غزل_فکر میکنی با وجود اون داستان من دستمالی شده و ناقصم؟ اخمام رو توی هم کشیدم و بدون مکث گفتم؛ _نه. غزل_پس طوری رفتار نکن انگار که بعد از اون داستان چیزی ازم کم شده یا کثیفم! _واقعا اینطور رفتار کردم؟ غزل_نمیدونم. همش من رو مقصر میدونی. احساس میکنم که نمیتونی وضعیتمو تحمل کنی. _همچین چیزی نیست. نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. غزل_امیدوارم نباشه. ... اهورا؛ گزارشات پزشکی قانونی مشخص کرده بود که قاتل اصلی غزله. اثر انگشتش و خون بابای ارشیا مشخص میکرد که ارشیا بی گناهه و داره جرم رو گردن میگیره. با اینکه تلاش کرده بودم اثرات روی تیزبر رو از بین ببرم و مدرکی به جا نزارم باز هم تونستن ازمایشش کنن و با اثر انگشت غزل مچش کنن. تا اونجایی که شنیده بودم قرار بود ارشیا ازاد شه و غزل ممنوع الخروج و تحت تعقیب پلیس بود. دوست نداشتم این اتفاق بیوفته. با وجود اینکه قتل دفاع از خود بوده اما مطمئنا اگر دستگیر میشد کم کم ده سال مجازات میشد. ده سال برای زندگی توی مکانی که هر دقیقش به اندازه یک روز میگذره اصلا قابل تحمل نیست و شک نداشتم که توی زندان خودکشی میکرد. اگر من جاش بودم قطعا این کار رو انجام میدادم. مخصوصا حالا که دیگه انگیزه درست و حسابی‌ای برای زندگی نداشت. میدونستم که با وجود اتفاق امروز صبح ارشیا برام یه تهدید حساب میشه و باید به فکر یه راه حل میبودم تا بتونم مغزش رو شست و شو بدم و باعث بشم این اتفاق رو فراموش کنه. اگر جای غزل میوفتاد زندان خیلی بهتر میشد. متاسفانه اثر انگشتش روی تیزبر نبود. نه اینکه از بی گناه مجازات شدنش راضی باشم. فقط دلم نمیخواست غزل گیر بیوفته و از سمت دیگه‌ای احتمالا ارشیا داشت نقشه انتقام گرفتن میریخت. گوشی اراز و غزل همچنان خاموش بود و از اونجایی که پلیس مکان‌هایی که ممکن بود اونجا غزل رو پیدا کنه گشته بود احتمالا خونه اراز نبودن. شاید زودتر از وقتی که باید فرار کرده بودن. کاملا دقیق میدونستم که چطور و از چه راهی میشه پیداشون کرد اما قصد نداشتم به کسی بگم. با طریقه کار شخصی که قرار بود جابه جاشون کنه کاملا اشنا بودم و اگر میخواستم خیلی راحت میتونستم کاری کنم که در کمتر از دوسه روز دستگیر بشن. انقدری از اراز کینه نداشتم که بخوام باعث بشم بیوفته زندان و برای خودم هم مشکل تراشی کنم. قطعا من رو هم لو میدادن و پام گیر میشد. از سمت دیگه واقعا حق غزل نبود که به خاطر کارش مجازات بشه. اگر فقط یک قتل توی دنیا باید بی مجازات میموند دقیقا همین بود. از روی صندلی بلند شدم و به طرف حیاط رفتم تا سیگار بکشم. نمیدونستم که چه اتفاقی قراره بیوفته و باید این گند زده شده رو جمع میکردم تا برام بد نشه. انتظار نداشتم شرایط اینطوری پیش بره.

#part524 چراغ زرد رنگی به سقف کامیون اویزون بود که باعث میشد بتونیم فضای اطرافمون رو بهتر ببینیم. غزل روی یه چوب نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد. غزل_نمیشد با هواپیما بریم؟ _تا خیلی راحت بفهمن کجا میریم؟ غزل_همین الانشم میفهمن. عراق و افغانستان که نمیریم. دبی و عمارات و اینجور جاهاهم که راهمون نمیدن. فقط میمونه یه ترکیه که هرکی بدبخت شد میره اونجا. _هندو یادت رفت بگی. غزل_اره لباساشون واقعا بهت میاد. خیلی چیز خوبی میشی. پوزخندی زد که جوابش رو ندادم. روی زیر اندازی که کف ماشین پهن شده بود دراز کشیدم و سعی کردم چشمام رو ببندم. طولی نکشید که حضورش رو کنار خودم حس کردم و بعد از تونستم بوی عطرش رو که با سیگار مخلوط شده بود حس کنم. نفس عمیقی کشیدم و کمی مور مور شدم. وجودش کنارم باعث میشد حس عجیبی پیدا کنم. منتظر این بودم که کار عجیبی بکنه یا حرفی بزنه. بلاخره سکوت رو شکست و گفت؛ _احیانا مسکنی چیزی نداری؟ _برای چیته؟ غزل_چرا سوالی که جوابش رو میدونی میپرسی؟ _تو چرا وقتی خودت ترامادول داری از من قرص میخوای؟ چیزی نگفت و صدای نفس عمیقش رو شنیدم. غزل_عذاب وجدان داشتم. _لازم نیست داشته باشی. میدونم درد داری. چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم. نگاهش رو ازم گرفت و گفت؛ _از خودم متنفرم. _چرا؟ غزل_چون معتادم. _معتاد نیستی. خودت نخواستی اینطوری بشه. تو سراغش نرفتی، اون باعث شد بهش عادت کنی. غزل_قبلا حتی سیگار هم نمیکشیدم. الان از اونی که فکر میکنی هم وضعیتم بدتره. فقط تحمل میکنم و چیزی نمیگم تا ازم متنفر نشی. مگه نه واقعا دارم درد میکشم. _ازت متنفر نمیشم. اگرم طوری رفتار کردم که باعث بشه اینجوری فکر کنی فقط به خاطر این بود که نمیخواستم بیشتر از این درگیرش بشی. غزل_من همین الانم بدجوری درگیرم. انقدر ناخنام رو به مشتم فشار داده بودم که پوستم داشت سوز میگرفت. دوست داشتم حرفی بزنم اما نمیدونستم چی بگم. دستم رو بلند کردم و روی دستش گذاشتم. کاش میتونستم بگم که ازش متنفر نیستم و دقیقا برعکس اینکه چه احساسی بهش داشتم. اما نمیتونستم. یه چیزی مدام جلوم رو میگرفت. نگاهش رو به دستم دوخت که با دست دیگم کمرش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. بهم نزدیک تر شد و سرش رو کرد توی گردنم. برای لحظه‌ای دیگه حرکت ماشین روی اسفالت ناهموار و تکون هاش رو حس نکردم و کل تمرکزم رفت سمت نفس های گرمش که به پوست گردنم برخورد میکرد. با انگشت روی کمرش خط‌های فرضی کشیدم. _اینکه چه چیزهایی راجبت میدونم هیچ چیزی رو تغییر نمیده. مثل همون غزلی هستی که روز اول دیدمش. صدای پوزخندش رو شنیدم و بدنم از برخورد بازدمش به پوستم خشک شد. غزل_همون روزای اولم فکر‌های خوبی راجبم نمیکردی. تازه شاید بدتر هم بوده. _به هرحال حقیقت چیزی رو تغییر نداده‌. هنوزم زیاد ازت توشم نمیاد. کمی خودش رو عقب کشید و بهم خیره شد. غزل_ولی من به همون اندازه روز اول ازت خوشم میاد. حرفش حس عجیبی بهم داد و باعث شد حس خوبی بگیرم. _به اندازه اهورا!؟ غزل_خیلی بیشتر. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم. دستم رو توی موهاش فرو بردم و سعی کردم به خاطر بیارم که اولین بار کی بوسیدمش‌. همون شبی بود که براش تتو زدم و یهو لباسشو در اورد و دستمو روی بدنش گذاشت. کاراش غیر قابل انتظار بود اما متعجبم نکرد. از کسی مثل غزل بعید نبود که فقط با زیرم دراز کشیدن برای تتو بخواد وا بده. اما همون موقع فهمیدم که حس عجیب و جدیدی داره. برای همون بود که کنار کشیدم. اگر میدونستم که روزی قراره خیلی بیشتر از یه بوسه ساده پیش بریم هیچوقت اولین بار رو با کنار کشیدن خراب نمیکردم. نفس عمیقی کشیدم و کمی بهش نزدیک شدم. حرکت نمیکرد و با چشمای خمار نگاهم میکرد. جلوتر رفتم و بیشتر کشیدمش سمت خودم و لبامو روی لباش گذاشتم. لب پایینش رو بوسیدم و کمرش رو به خودم فشار دادم که لبم رو مک زد و بعد عقب کشید. با تعجب نگاهش کردم که لابه لای نفس هاش اروم گفت؛ _دیشب به اندازه کافی اذیتم کردی. نمیخوام دوباره بخاطر نزدیک شدن بهت مقصر اون اتفاق بشم و دوباره به این نتیجه برسی که حتما کرم از خودم بوده.

#part523 غزل_فرشته مبالغست اما نسبت به ادم‌هایی که من باهاشون بزرگ شدم خیلی قابل تحمل تره. درسته که عوضیه و از همون اول ابروی منو با اون موضوع برد. ولی تا الان خوبی‌های زیادی بهم کرده. _اهورا به هیچکس بی دلیل خوبی نمیکنه. غزل_اونموقع‌ها که تازه باهاتون اشنا شده بودم تنها کسی که همه چیز رو درموردم میدونست و قضاوتم نکرد اهورا بود. اون با ارشیا راجب شرایطم حرف زد و باعث شد اشتی کنیم و وقتی خودکشی کردم با ارشیا بود و بردم بیمارستان. جسد بابای ارشیارو اون خاک کرد و کمکمون کرد تا داستان رو ماستمالی کنیم. از اون گذشته همین چند شب پیش فرصت داشت خیلی کارا بکنه اما جاش به تو زنگ زد. پوزخندی زدم و دستم رو به فرمون فشردم. _اینکه یه نفر باهات توی یه خونه باشه و بهت دست نزنه از نظرت لطفه؟ غزل_برای منی که شوهر مامانم بهم رحم نکرد خیلی حرف زیادیه. _اینکه اون مرد مریض بوده دلیل نمیشه همه بخوان.. پوفی کشیدم و حرفم رو ادامه ندادم. داشتم بیش از حد ری‌اکشن نشون میدادم. هرکسی نمیدونست من خوب میدونستم که اهورا چه ادم مزخرف و عوضی‌ایه. اگر یک نفرو اذیت نمیکرد و با حرفاش ازارش نمیداد شبش صبح نمیشد. _اینو یادت نرفته که همین اهورا ای که میگی یه بار به زور میخواست باهات چیکار کنه؟ غزل_تقصیر خودم بود. _اره. خیلی چیزها تقصیر خودته.. دست خودم نبود. از اینکه انقدر راحت راجب چنین چیزهایی صحبت میکرد که اصلا وجهه خوبی نداشت حالم به هم میخورد. خیلی راحت داشت میگفت کرم از خودم بوده. _اگه اهورا انقدر از نظرت خوبه چرا نموندی پیشش‌؟ نیم نگاهی بهش انداختم. اخماش توی هم بود و خیلی عمیق نفس میکشید. غزل_حرفت احمقانست. من قاتلم. چرا باید میموندم اونجا؟ _یعنی اگر قاتل نبودی میموندی و هیچ دلیلی برای با من اومدن نداشتی!؟ غزل_اگر قاتل نبودم و تموم اون اتفاقات نمیوفتاد خودت من رو نمیوردی. یادت رفته میخواستی خودت مهاجرت کنی؟ چرا همیشه قسمت بد ماجرا رو میبینی و اصلا منطقی فکر نمیکنی؟ همش روی یکسری چیزها گارد داری و اینطوری بامن رفتار میکنی. اصلا درکی داری از اینکه من توی چه شرایطی هستم؟ با اینکه همچنان کمی عصبانی بودم اتیشم کمی خاموش شد و متوجه شدم که واقعا دارم زیاده روی میکنم. درست نبود که توی چنین شرایطی اینطوری باهاش رفتار کنم. من از همون اول میدونستم که کیه و چه داستان‌هایی با کیا داشته. لازم نبود الان همه چیز رو توی سرش بکوبم و باید قبول میکردم که این غزلیه که من شناختم. هیچوقت طور دیگه‌ای نبوده و نمیتونستم بابت کارهایی که در گذشته کرده بازخواستش کنم. _منظوری نداشتم. فقط دوست ندارم راجب اهورا حرف بزنی. غزل_چون عاشقمی و حسودیت میشه؟ _نه چون ازش متنفرم و همونطور که به تو خیلی خوبی کرده به من خیلی بدی کرده. قطعا غزل از درگیری‌های من و اهورا سر خودش خبر نداشت و نمیدونست چه چیزهایی بینمون گذشته. اصلا دلیل اصلی خراب شدن رفاقت ما و از هم پاشیده شدن اکیپ خود غزل بود. و قطعا از خیلی چیزها خبر نداشت. از اینکه من چقدر از همون اول باهاش درگیر بودم هیچی نمیدونست. اهورا هم اون اوایل همین نظرات رو راجب غزل داشت. وقتی من و بقیه ازش متنفر بودیم فقط اون بود که باهاش میپلکید و ازش خوشش میومد. شاید این حسشون دوطرفه بود. بلاخره به محل قرار رسیدیم و ماشین رو تحویل دادیم. شخصی که باهاش قرار داشتیم یه مرد کچل بود که بنظر میرسید 30 سالش باشه. قیافش ترسناک و غیر قابل اعتماد بود و اگر مجبور نبودم هرگز ماشین نازنینم رو دستش نمیدادم. بلاخره بعد از دادن مدارک ماشین و وکالت نامه فروشش وسایل رو برداشتیم و سوار ماشینش شدیم. مارو به سمت پارکینگی برد و بعد از حرف زدن با راننده کامیون و هماهنگی باهاش سوارمون کرد. مطمئن بودم توی طول مسیر کلی قراره بالا بیارم. مرده نگاهای بدی بهم مینداخت و داشت اعصابم رو خورد میکرد. بنظرم جامون پیش پلیس ها خیلی امن تر از این ادمایی بود که قرار بود از مرز ردمون کنن. اگر توی همین کامیون سرمون رو میبرید هیچکس چیزی نمیفهمید. غزل درحالی که به فضای توی ماشین نگاه میکرد سیگاری روشن کرد. پوفی کشیدم و بهش اشاره کردم که وارد بشه و داخل بشینه. توجهی بهم نکرد و لبه کامیون نشست. به سمت مرد کچل برگشتم و گفتم؛ _چقدر دیگه میرسیم؟ مرد_تا چهار ساعت دیگه میرسیم اطراف قزوین. اونجا تا دوسه روز توی یکی از خونه های من میمونین. بعد از اون بهتون میگم باید چیکار کنید. و نیم نگاهی به غزل انداخت. _چرا الان بقیشو نمیگی؟ مرد_لازم نیست بدونید. برای خودتون بهتره. من تا وقتی مطمئن بشم همه چیز امن نیست کاری نمیکنم. این وسط خودمم پام گیره. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _تلفن که همراهتون نیست؟ _نه. سرش رو تکون داد و اشاره کرد که سوار شیم. بعد از اینکه وارد کامیون شدیم در رو بست و طولی نکشید که متوجه شدم داریم حرکت میکنیم.

#part522 _من توی شرایط خوبی نبودم و با اولین چیزی که اومد توی دستم کشتمش. اون لحظه به این فکر نکردم که تیز بره یا چاقوی اشپزخونه. درضمن از کجا باید یادم بمونه که چند ضربه زدم؟ بنظرت توی اون وضعیت میشمرم؟ محبی_قطعا هیچکس توی اون حالت تعداد ضرباتش رو نمیشمره. اما عددی که شما دادی با تعداد ضربات زیادی تفاوت داره و حتی یک عدد تقریبی هم نیست و اصلا نزدیک نیستن. شما دارید چیزی رو از ما مخفی میکنید. _من چیزی رو مخفی نمیکنم. محبی_الت قتاله رو کجا مخفی کردید؟ _این رو دیگه من نمیدونم. محبی_پس کی میدونه؟ _همون کسی که باهاتون تماس گرفت و مارو لو داد. محبی_منظورتون اهورا زارعی هست؟ _اره. محبی_یعنی میگید اون هم همدستتون بوده و خودش تماس گرفته و لوتون داده؟ _اره. محبی_بسیار خب. این رو گفت و سربازی که دم در اتاق ایستاده بود رو صدا زد و بهش گفت که من رو به بازداشتگاه ببرن. ... اهورا؛ روی صندلی نشستم و به مرد قد بلند و چهارشونه‌ای که موهای جوگندمی داشت خیره شدم. درحالی که چیزی یادداشت میکرد گفت؛ _اهورا زارعی؟ _بله. _محبی هستم بازپرس دایره جنایی و مسئول پرونده قتل احمد اشراقی. شما دیروز صبح از باجه تلفن عمومی با پاسگاه تماس گرفتید و ضمن معرفی خودتون اطلاعاتی رو راجب این پرونده در اختیار ما گذاشتید درسته؟ _اسم و فامیلیم هم گفتم؟ محبی_به خاطر ندارید؟ _خیر چون من چنین کاری نکردم. محبی_شما با صدوده تماس نگرفتید؟ _نه خیر. محبی_دشمنی دارید که بخواد تماس بگیره و اسم شمارو بگه؟ _تا دلتون بخواد. محبی_از گفتن اسم شما چه سودی میبره؟ _اگر چند دقیقه پیش اینجا توی اتاقتون نبودید میدید که توسط ارشیا اشراقی تهدید به مرگ شدم. شاید کسی میخواسته اینجوری برام پاپوش درست کنه. محبی_ارشیا اشراقی توی اظهاراتش گفت که شما هم توی قتل دست داشتید و الت قتاله رو پنهان کردید. _من توی قتل هیچ دستی نداشتم. محبی_راجب الت قتاله چه حرفی برای گفتن دارید؟ _الت قتاله احیانا کاتر زرد رنگه؟ محبی_رنگش رو از روی زخم نمیتونیم تشخیص بدیم اما بله یک تیزبر موکت بری تشخیص داده شده. _من نمیدونستم که مدرک جرمه و به من دادنش تا مفقودش کنم. البته تا حدودی شک کرده بودم که کاسه ای زیر نیم کاسست و به همین دلیل نگهش داشتم. محبی_میتونید به ما تحویلش بدید؟ _بله. محبی_پس شما از قتل خبر نداشتید؟ _خیر همین امروز فهمیدم. محبی_پس چرا شخصی با اسم شما زنگ زده و گزارش یک قتل رو داده‌؟ _شاید دشمن مشترک بوده که میخواسته برای من هم پاپوش درست کنه. محبی_ادرس خونتون رو و محل الت قتاله رو یادداشت کنید. تا امروز مهمون ما هستید. برگه رو سمت خودم کشیدم و چیزهایی که خواسته بود رو با خودکار ابی رنگ روی برگه نوشتم. تا اینجا که بنظر میرسید خوب داستان رو پیچونده باشم. ... اراز؛ مسیر زیادی نمونده بود. ساعت 6 عصر بود و هوا کم کم رو به تاریکی میرفت. بیش از حد خوابم میومد و تا الان دوبار نزدیک بود جریمه بشم. تا نیم ساعت دیگه به جایی که قرار بود ماشین رو تحویل بدیم و با کامیون دلستر جابه جا بشیم میرسیدیم و میتونستم کمی استراحت کنم. قرار بود ماشین رو به قیمت خیلی کمتر برام بفروشن. پولش رو نیاز داشتم و دیگه به دردم نمیخورد. از اون گذشته وجودش خطرناک بود. توی مسیر فرصت زیادی داشتم تا فکر کنم. به اینکه اگر با غزل اشنا نمیشدم الان احتمالا داشتم تتو میزدم و به فکر اجاره خونه بودم. شاید با عسل میرفتم توی رابطه و یکم اهورا رو فشاری میکردم. شاید هم پیش مامانم تو پانسیون بودم و برای در و دیوار حرف میزدم. خیلی اروم و بی دغدغه بنظر میرسید. اما وقتی بیشتر فکر میکردم متوجه میشدم که چنین زندگی‌ای رو اصلا نمیخوام. تا قبل از اینکه با غزل اشنا بشم همه‌چیز یک نواخت و حوصله سر بر بود و من از روتین‌های ثابت متنفر بودم. با اینکه ممکن بود هر لحظه گیر بیوفتم و یا به زندان برم، با اینکه چیزهای خیلی خطرناک و دور از ذهنی رو تجربه کرده بودم بازهم از هیچکدوم از تصمیم‌هام پشیمون نبودم. با اینکه به شدت دودل بودم و به غزل هیچ اعتمادی نداشتم. با اینکه بدترین رازهای زندگیش رو میدونستم و اصلا شبیه کسی که همیشه توی ذهنم تصور میکردم نبود و هیچکدوم از ملاک‌های من رو نداشت. با اینکه اون اوایل اصلا ازش خوشم نمیومد و بنظرم اصلا دختر درستی نبود. از هیچکدوم اینها پشیمون نبودم و تنها چیزی که بابتش به خودم فحش میدادم دور زدن شهر برای رد نشدن از عوارضی بود. _ای کاش رانندگی بلد بودی. غزل_موتور روندن بلدم. _اره. میدونم از کی یاد گرفتی! غزل_اگر گفتنش خوشحالت میکنه اهورا یادم داد. _انقدر خوشحال شدم که میخوام جیغ بزنم. خندید و درحالی که تلاش میکرد صندلیش رو بخوابونه گفت؛ _اهورا اونقدراهم بد نیست. اخمام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو به جاده که هرلحظه تاریک تر میشد دوختم. _درسته، واقعا یه فرشته‌ست.

#part521 ارشیا؛ وارد پاسگاه شدیم و اونجا تونستم اهورا رو ببینم که روی یه صندلی نشسته بود و اخماش توی هم بود. به محض دیدنش کنترلم رو از دست دادم و خیلی سریع بازوم رو از دست مامور بیرون کشیدم و به سمتش رفتم. _تیکه تیکه‌ت میکنم. اگر پام از اینجا به بیرون باز شه خودم میکشمت اشغال حرومزاده. قبل از اینکه بخوام بهش برسم مامورا گرفتنم و با خشونت کشیدنم عقب. اهورا بدون حرف نگاهم میکرد و همچنان اخم‌هاش توی هم بود. _زنده‌ت نمیزارم. جلو چشما ننت میکشمت بی پدر روانی. همه برگشته بودن و نگاهم میکردن. دیگه اجازه ندادن حرفی بزنم و بلافاصله به اتاق بازجویی بردنم. احساس خیلی بدی داشتم و نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم. هر حرف اشتباه ممکن بود به ضرر من و غزل تموم بشه. در باز شد و مرد میانسالی با لباس فرم وارد اتاق شد. اخمام رو توی هم کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم. مرد روی صندلی نشست و پرونده توی دستش رو باز کرد. _من محبی هستم بازپرس پرونده‌ت. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _تماسی با ما گرفته شد و اطلاعات قتل و محل دفن مقتول رو به ما دادن. ماموران ما به محل مذکور رفتن و جسد پدر شمارو پیدا کردن که حدود یک یا دوهفته پیش به قتل رسیده. فردی که تماس گرفت گفت که شما و خواهرتون غزل اشراقی پدرتون رو به قتل رسوندین. _غزل اینجاست‌؟ مرد سرش رو تکون داد و گفت؛ _بله. امروز صبح دستگیر شد و هنوز به چیزی اعتراف نکرده. دندونام رو به هم فشردم و چیزی نگفتم. محبی_گذارش مفقودی خواهر شما چند هفته قبل به همین پاسگاه داده شده و بعد به طرز عجیبی دوباره پیدا شده و شما شخصا گفتید که موضوع جدی نبوده و جای نگرانی نیست. شما توی مفقود شدن خواهرتون دست داشتید؟ _نه. _چطور پیدا شد؟ _بابام دزدیده بودش. محبی_اما شما گفتید که برای مسافرت به شهرستان رفته بوده. _دروغ گفته بودم. محبی_میدونید که اگر پدر شما سرپرست خواهرتون باشه سخته که ثابت کنید خواهرتون رو دزدیده چون از لحاظ قانونی میتونه پیش خودش نگهش داره. _پدرم چندین بار قصد جونش رو کرده و اذیتش میکرده. محبی_پس میگید تحت خشونت خانگی بوده؟ _بله. محبی_چیشد که به قتل رسوندیش؟ شما توی صحنه جرم حضور داشتید درسته؟ _بله. سخت بود که بخوام حرف بزنم اما تنها کاری بود که میتونستم برای جبران اشتباهام و نجات دادن غزل انجام بدم. اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _من کشتمش! نمیتونستم اجازه بدم غزل بعد از اونهمه اتفاق بد به زندان بره. محبی_مشتاقم راجب انگیزتون و اتفاقاتی که افتاد با جزئیات کامل صحبت کنید. _احمد اشراقی بابای خواهرم نیست و پدر ناتنیش محسوب میشه و تا مدت زیادی خودمون هم از این جریان خبر نداشتیم. همین اواخر متوجه شدم که بابام اصلا سر پرست خوبی برای خواهرم نبوده و به شدت کتکش میزده. چندبار میخواست بکشتش و این اواخر هم که دزدیدش. محبی_شما میدونید چرا دزدیدش؟ اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم. توضیح دادن این چیزها از گردن گرفتن جرم سخت تر بود و وقتی یادشون میوفتادم اعصابم واقعا به هم میریخت. محبی_لطفا با شفافیت صحبت کنید و حتی کوچکترین اطلاع اشتباهی ندید. هر حرف دروغ هزینه سنگینی داره. _نمیدونم. محبی_شما پیداشون کردید؟ _بله. محبی_چیشد که پدرت رو به قتل رسوندی و چطور اینکارو کردی؟ _نمیخوام توضیح بدم. محبی_مجبورید! قتل خاله بازی نیست که انجام بدی و بیای بگی نمیتونم توضیح بدم. همه اینها مهمه و باید ضمیمه پرونده بشه و حکمت با همین اطلاعات صادر میشه. نفس عمیقی کشیدم و با حرص گفتم؛ _داشت به غزل تجاوز میکرد. منم کشتمش! محبی_مدرکی دارید که حرفتون رو ثابت کنه؟ _تجاوز رو یا اینکه کشتمش رو؟ اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _قتل رو جسد ثابت میکنه! _چرا یه فیلم فول اچ دی از همه چیز گرفتم بعد رفتم کشتمش. چرا حرف چرت و پرت میزنی؟ وظیفه شماست که این رو اثبات کنید نه من. محبی_دو هفته از مرگ میگذره و پزشکی قانونی نمیتونه تجاوز رو مشخص کنه! _اینش دیگه مشکل من نیست. من دیوانه نیستم که بدون دلیل بابای خودمو بزنم بکشم. حتما حقش بوده. محبی_بله حق با شماست. راجب جزئیات بیشتر صحبت کن. چطور کشیتش؟ _با چاقو. محبی_وقتی دیدی که چنین اتفاقی داره میوفته و احمد اشراقی به خواهرت دست درازی میکنه با چاقوی اشپزخونه و سه ضربه به قتل رسوندیش؟ _بله. محبی_پدرتون با چاقوی اشپزخونه به قتل نرسیده و الت قتاله تیز بر موکت بری بوده. در ضمن سه ضربه نبوده و یازده ضربه بوده.

#part520 سر جام قفل شدم و یه لحظه احساس کردم یه ساعقه به بدنم برخورد کرد. هنوز توی شوک بودم و دقیق نمیفهمیدم که چه اتفاقی اطرافم میوفته. _چی!؟ مامور_ببریدش. نگاهم رو به اهورا دوختم. بدون حرف و با اخم داشت نگاهم میکرد. مامور فرصت ایستادن بهم نداد و درحالی که بازوم رو گرفته بود من رو به همراه خودش برد و سوار ماشین کرد. ‌تند تند نفس میکشیدم و حتی نمیتونستم حرفی بزنم. باورم نمیشد که اهورا چنین کاری کرده باشه. اونم بعد از تموم اتفاقاتی که افتاده بوده. چطور خودش رو طبرئه کرد؟ اون بیشتر از من توی گم و گور کردن جنازه و پاک کردن اثار جرم همدستی داشت. البته که خودش شخصا کاری انجام نداد و سپردش دست چند نفر دیگه. اما چرا من رو لو داد؟ از اون گذشته من متهم اول نبودم و به جرم هم دستی توی قتل دستگیر شده بودم و این به این معنی بود که میدونستن غزل قاتل اصلیه و احتمالا تا حالا بازداشت شده بود! پس برای همین بود که گوشیش رو جواب نمیداد. دندونام رو به هم فشردم و از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم. درسته که حالا حالاها پام گیره اما قسم میخورم اگر دستم به اهورا برسه خودم تیکه تیکه‌ش کنم و بکشمش. کاری میکنم که بخاطر این حرکتش روزی چهارصد بار ارزوی مرگ کنه. ‌... غزل؛ تلاش میکردم تمام مدت به اراز زل نزنم اما امکان پذیر نبود. جاده بیش از حد خستم میکرد و نمیتونستم چشمام رو کنترل کنم. انگار متوجه نگاه های خیرم شده بود چون هر چند ثانیه یکبار برمیگشت و بهم خیره میشد‌. بلاخره دهن باز کرد و گفت؛ _گشنته؟ _یکم. ولی میتونم تا ناهار صبر کنم. اراز_من نمیتونم. این رو گفت و چند ثانیه بعد جلوی یه سوپری بین جاده‌ای نگه داشت. اراز_چی میخوری؟ _فرقی نداره. سرش رو تکون داد و از ماشین پیاده شد. بهش نگاه کردم. از کنار منقل‌ها و وسایل فلزی و مسی‌ای که دم در مغازه چیده شده بود گذشت و وقتی رفت تو از دیدم خارج شد. نفس عمیقی کشیدم و اطرافم رو از نظر گذروندم. توی روستایی بودیم که انگار روی تپه‌ها بنا شده بود. فقط جاده اصلی اسفالت داشت و کوچه های سر بالایی یا سرازیری تماما از خاک پوشیده شده و همه جا توسط سنگلاخ‌ها و بوته‌های خاردار احاطه شده بود. من رو تا حدودی یاد برهوت مینداخت. همونجایی که رفته بودم. درست یادم نمیاد کی و چطور اونجارو دیدم اما میدونستم که اونجاهم پر از تپه های شنی و خار بود. نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم به اون کابوس وحشتناک فکر نکنم. اراز به سمت ماشین اومد و بعد از سوار شدن پلاستیک خریدارو دستم داد. _مرسی. سرش رو تکون داد و به صفحه گوشیش خیره شد تا مسیرمون رو پیدا کنه. درحالی که توی رودروایستی بودم دستم رو توی پلاستیک بردم و ساندویچ سردی از توش خارج کردم. _نمیشه یکم تند تر بریم؟ خیلی داریم یواش میریم. اراز_اگر تند بریم دوربین ها ردمون رو میزنن. نمیخوام پلاک ماشین جایی ثبت بشه. اونوقت توی دردسر میوفتیم و میتونن پیدامون کنن. البته که در هر صورت از عوارضی‌ها رد میشیم و همین کار رو سخت میکنه. باید تا جای ممکن توی شهر ها نرم. سرم رو تکون دادم و درحالی که ساندویچم رو باز میکردم گفتم؛ _اگر گرفتنمون چی؟ اراز_نمیخوام به اونجاش فکر کنم. _اگر گرفتنمون همه چیز رو گردن من بنداز. البته که واقعا همه چیز گردن من هست. اما در کل نمیخوام به خاطرم تو و ارشیا و اهورا گیر بیوفتید. اراز_بلاخره متوجه میشن. ما از قبل با هم هماهنگ نکردیم و هیچی جز حقیقت نمیتونیم بگیم. من که کاری نکردم اما ممکنه پای اونا گیر باشه. البته که اهورا یه جوری خودش رو از این موضوع نجات میده. اگر انقدر شعور به خرج بده که خودش باعث نشه کسی بفهمه. _چرا باید همچین کاری کنه؟ _به لطف تو فهمید بهش دروغ گفتم. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _چقدر دیگه مونده تا برسیم؟ اراز_تازه سه ساعته که حرکت کردیم. حالا حالا ها مونده.

#part519 اصلا اروم نبودم. همه‌چیز مثل یه خواب ناواضح میموند. قسمت‌های زیادی از زندگیم حس میکردم که توی یه توهم گیر کردم و امروز هم اون حس رو داشتم. بعضی وقت‌ها ادم خیال میکنه بعضی حادثه‌ها برای اتفاق افتادن بیش از حد غیر قابل باور و دور از ذهنن و اون لحظه‌ست که ادم خیال میکنه توی یه نوار کاست گیر کرده و اصلا شفافیت و وضوح واقعی بودن رو نداره. یعنی کی فکرش رو میکرد سرنوشت من بخواد انقدر شوم ورق بخوره و با اون حال انقدر خوشبخت باشم که بتونم با کسی که عاشقشم فرار کنم؟ خوشحال بودم، اما چی باعث میشد نتونم هیچ چیزی رو باور کنم و این استرس اینطوری گوشت و مغزم رو بخوره‌؟ البته که طبیعی بود. من کسی بودم که بهش تجاوز شده و بعد از اون هم یک قاتل بودم. الان هم داشتم از پلیس و حکم اعدام فرار میکردم. این اتفاق برای هرکسی میوفتاد چیزی ازش باقی نمیگذاشت. من چرا هنوز سر پا بودم؟ چرا نمیمردم؟ دستم رو به سمت ضبط بردم و خاموشش کردم که با نگاه شاکی اراز مواجه شدم. _حس بدی بهم میداد. اراز_چرا؟ _خیلی غمگین بود. بعد هم هنوز من رو با گلوله نکشتن. عشق زندگیت زنده‌ست. اراز_کی گفته تو عشق زندگیمی؟ _خب لازم نیست کسی بگه.. خودم متوجهش میشم. توهم یه روز اعتراف میکنی. اراز_روزی که مردی حتما اعتراف میکنم. اخمام رو توی هم کشیدم و با وجود اینکه از حرفش ناراحت شده بودم گفتم؛ _من به این زودیا نمیمیرم. نمیتونی از شرم خلاص شی. اراز_نمیتونم. این رو گفت و نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید. خیلی سریع بحث رو عوض کردم و گفتم؛ _اگر پلیسا بگیرنمون چی؟ اگر نتونیم فرار کنیم؟ اراز_هنوز کسی نفهمیده اون عوضی مرده. تا اونموقع وقت داریم کامل از مرز خارج شدیم. _امیدوارم. ... ارشیا؛ اصلا حس خوبی نداشتم. هرچی شماره غزل رو میگرفتم جواب نمیداد و مدام میگفت که گوشیش خاموشه. _میتونی به اون دختره دوستت زنگ بزنی‌؟ اهورا نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _منظورت ارازه؟ سرم رو تکون دادم که با خونسردی گفت؛ _نه. چند دقیقه پیش زنگ زدم خاموش بود. _امکان نداره گوشی دوتاشون خاموش باشه. حتما یه اتفاقی افتاده. باید بریم در خونه دوستت. اهورا_اولا اراز دوست من نیست و امیدوارم همین روزا بمیره. دوما ساعت هشت صبحه. احتمالا تازه خوابیدن. منم اگه با دوست دخترم توی یه خونه زندگی میکردم گوشیم رو خاموش میکردم تا کسی مزاحم خلوتمون نشه. اخمام رو توی هم کشیدم و درحالی که سر جام می‌ایستادم بهش خیره شدم. _بار اخرت باشه از این چرت و پرت‌ها بلغور میکنی. اهورا_چیه؟ فقط تو حق داری با دوست پسرت از اینکارا بکنی؟ اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _من دوست پسر ندارم. اهورا_حرکتی که رو من زدی رو روی یه پسر دیگه میزدی قطعا الان دوست پسر داشتی. دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که صدای اژیر ماشین پلیس توی گوشم پیچید. سرم رو بلند کردم که نگاهم به سه تا ماشین سبز رنگی که با سرعت به سمتمون میومدن خورد. _اینا دیگه چین؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم که گفت؛ _با ما کاری ندارن. هنوز حرفشو کامل نزده بود که ماشین ها بهمون نزدیک تر شدن و جلوی پامون ترمز کردن. در‌ها باز شد و چند تا مامور مسلح ازشون خارج شدن و به سمتمون اومدن. انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نتونستم ری‌اکشنی نشون بدم و وقتی به خودم اومدم که یه مامور از پشت دستام رو گرفت و درحالی که بهم دستبند میزد گفت؛ _ارشیا اشراقی شما به اتهام همدستی در قتل پدرتون بازداشتید. با تعجب به اهورا که نگاه کردم که مامور دیگه ای که بنظر میرسید درجه بالاتری داشته باشه بهش گفت؛ _ممنون از اینکه بهمون خبر دادید. باید تا پاسگاه بیاید و اظهاراتتون رو ثبت کنید.

تصمیم دارم چنل دیلی و اینجارو یکی کنم باهم و اینجا بیشتر فعالیت کنم، موافقید؟
Anonymous voting

میدونم یه چندتا از پارت‌ها اسمات داره و بنظرم الان زمان مناسبی برای اپلودشون نبود، ولی میخوام رمان رو تموم کنم و همه پارت‌هاش رو اپلود کنم.

1|1 - Nashod Behet Begam - Koorosh Tamara (320).mp36.93 MB

#part518 خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه که ادامه دادم؛ _تنها فرقم با دخترای بیزنسی این بود که بعد از کارشون پول میگیرن و میرن اما من کنارت موندم و وسیله جمع کردم و این ثابت کرد که حتی از اوناهم بی ارزش ترم و علاوه بر کارگر جنسی کارگر اسباب کشی هم هستم. اخماش کمی توی هم رفت و از منقبض شدن فکش متوجه شدم که دندون‌هاش رو روی هم فشار میده. نفس عمیقی کشید و ساک توی دستش رو ول کرد و من رو توی بغلش کشید. میتونستم حرکت اروم دستش رو روی کمرم حس کنم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم ضربان قلبم مثل اولین باری که دیدمش و سری های بعدش بالا نره. اراز_تو برام خیلی مهمی و قطعا نقش اون چیزهایی که گفتی رو نداری. فقط یکم زمان میخوام تا بتونم هضمش کنم و باهات راجب یکسری چیزها صحبت کنم. _احتمالا سر قبرم. دستش رو روی کمرم فشرد و گفت؛ _قرار نیست به این زودیا بمیریم. اونم وقتی که هنوز درست و حسابی زندگی نکردیم. بازدم داغش به گردنم برخورد کرد و باعث شد مور مورم بشه. قلبم حالا دوباره داشت تند تند میتپید. کمی عقب کشید و بوسه کوتاهی به گردنم زد که باعث شد سیخ سر جام بایستم. توی ذهنم اولین باری که من رو بوسید به یاد اوردم. هیچوقت فکر نمیکردم که راهمون به اینجا ختم بشه. من دربرابر اون فقط یه دختر پایین شهری دزد بودم. ساک و وسایل رو دوباره برداشت و گفت؛ _باید بریم. سرم رو تکون دادم و به کمک هم به سختی و زحمت وسایل رو از اونهمه پله پایین بردیم. وقتی در رو قفل میکرد کمی مکث کرد و به در بسته قهوه‌ای رنگ خیره شد. حس کردم به نوعی توی دلش از جایی که یک زمانی خونش بود خداحافظی میکنه. به سمت پارکینگ رفتیم و در سکوت وسایل رو توی صندوق عقب گذاشتیم. چند دقیقه بعد درحالی که هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم توقف کرد. از فکر در اومدم و نگاهی به اطرافم انداختم. جلوی قبرستون ایستاده بودیم. متوجه شدم که به خاطر مامانش اینجا اومده. بدون حرف به دیوار‌ها زل زده بود و اروم نفس میکشید. _میخوای بریم سر خاکش؟ سرش رو به نشونه نه تکون داد. اراز_اگر برم حالم بد میشه. نمیخوام حواسم پرت بشه توی چنین شرایطی‌. _شاید اخرین باری باشه که میتونی اینکارو بکنی. چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد. اراز_اخرین بار نخواهد بود. نمیخوام خداحافظی کنم. سرم رو تکون دادم و دیگه صحبتی نکردم. توی مسیر زیاد حرف نمیزدیم و اهنگ ارومی توی ماشین پخش میشد که اصلا حس خوبی بهم نمیداد. همش میفتم یاد اون شبا نشد بهت بگم مونده تو دلم میریزم زمین و زمانو بهم یه بار دیگه بیای تو جلو چشم نشد بهت بگم بمون من میرم نشد بهت بگم بری میمیرم نشد بهت بگم خیلی چیزارو مجبورم بگم به این گیتارو درو دیوارو، شبا بیدارو شبا بیدارو، شبا بیدارو تو که میترسیدی از تاریکی الآن چجوری تنهایی خوابیدی هنوز توو بغلت منو جا میدی زودی میام پیشت منم راهی نی کاش میدونستم آخرین غروبه شهرمون جنگه خیابوناش شلوغه دستت توو دستم میدوییدیم توو کوچه که ازم گرفتنت با یه گلوله

#part517 _خیلی چیزها وجود دارن که شبیه همن ولی باهم فرق دارن. تینا_متوجه نمیشم! _مثلا ما مو داریم و روی دو پا راه میریم و موز میخوریم و از درخت‌ها خوشمون میاد ولی میمون نیستیم. حالا بنظر میرسید که نه تنها قانع نشده، بلکه عصبانی تر از قبل شده بود. با اخم‌های توی هم رفته نگاهم کرد و گفت؛ _واقعا حال به هم زنی. _من تورو مجبور نکردم که تحملم کنی، درواقع فقط منتظر این بودم که ببینم کی متوجه میشی اصلا به دردت نمیخورم و موجود افتضاحیم. تینا_من خیلی وقته که میدونم چه موجود افتضاحی هستی، اما نمیخواستم قبول کنم. فکر میکردم میتونم درستت کنم. اما تو فقط یه پسر بچه عقده‌ای هستی که وقتی بچه بوده همه همسایه ها با مادرش خوابیدن. حرفش باعث عصبی شدنم نشد، فقط حقیقت رو برای بار هزار و یکم دوباره به صورتم کوبید. از روی مبل بلند شدم و نگاهی بهش انداختم. من تینا رو دوست داشتم و نمیخواستم ناراحتش کنم. من فقط از اینکه نمیتونستم خودم و شرایطم رو با زبون خوش بهش توضیح بدم خسته شده بودم. قبلا هزار بار بهش گفته بودم که من به عشق و تعهد اعتقادی ندارم و هرچیزی که بینمونه صرفا برای تنها نبودن من و علاقه‌ایه که خودش بهم داره. اما وقتی روی خوش به یک نفر نشون بدی فکر میکنه که از همون طریق میتونه تغییرت بده و فقط یک راه وجوا داره که حقیقت رو بهش بخورونی. اینکه ازت متنفر بشه. این به نفع خودش بود و ضرری برای من نداشت پس کار بد و خودخواهانه ای به حساب نمیومد. _پس فکر کنم همه چیز تمومه. درواقع نمیخواستم که دیگه هیچوقت نبینمش. اما شرایط زندگیم اونقدر افتضاح و به هم گره خورده بود که نتونم حداقل به فکر حفظ رابطه دوستانه و غیر عاطفیمون باشم. حالا علاوه بر خشم میتونستم حس غم توی چشم‌هاش رو از طریق اشکی که توشون جوشیده میشد ببینم. تینا_هیچ چیز تموم نشده. تو بدترین بلاهای ممکن رو سرم اوردی، پس منتظر تلافی تک تکشون باش. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به بیرون ساختمون برسم. نمیدونستم یه دختر بی ازار چطور میتونه کار‌های منفوری که من انجام داده بودم رو تلافی کنه، اما ترسی ازش نداشتم. در بدترین حالت با ماشین از روم رد میشد که شک داشتم اونقدری دوستم داشته باشه که انقدر ازم عصبی بشه و بزنه به سرش. هیچوقت هیچکس نمیتونست من رو با این شدت دوست داشته باشه و این دقیقا همون چیزی بود که من اسمش رو عشق میزاشتم. درواقع کسی که موفق بشه کس دیگه‌ای رو بکشه، قطعا تا اخر عمر بهش فکر میکنه و این عذاب وجدان از تعهد روابط های امروزی خیلی مستحکم تره. البته که مرگ بزرگترین کاریه که معشوق من میتونه در حقم انجام بده‌. ... غزل؛ این اولین باری بود که به مسافرت میرفتم. البته فکر میکنم بیشتر یک جور مهاجرت بود، اما در هرحال فرقی نداشت. من تا به حال مهاجرت هم نکرده بودم. ساعت 6 صبح بود که دیگه چیزی توی خونه وجود نداشت که فکر کنیم نبردنش برامون دردسر ساز میشه. من از قبل همه وسایلم رو از خونه ابوهادی با خودم اورده بودم و به زحمت یک چمدون بزرگ رو پر کرده بودن. اما وسایل اراز خیلی از من بیشتر بود و حالا سر جمع سه تا چمدون و دو تا ساک بسته بودیم. انگار برای اون سخت بود که انقدر راحت از زندگی سابقش خداحافظی کنه اما هرچیز ارزشمندی که من داشتم فقط توی فکرم بود و لازم نبود نگران رفتن و از دست دادنشون باشم. حس ناراحتی نداشتم و کاملا گیج بودم. توی رویاهام همیشه با کسی که دوستش داشتم فرار کرده بودم و حالا هم داشت همین اتفاق میوفتاد، با این تفاوت که انگار اون من رو دوست نداشت. برای منی که همه فقط توی حرف بهم میگفتن که براشون مهمم عجیب بود که اونهمه تلاشش برای مراقبت از خودم رو نادیده بگیرم و فقط منتظر چندتا کلمه به هم چسبیده باشم. اما نیاز داشتم که مطمئن شم واقعا چه حسی به من داره. نفس عمیقی کشید و بهم نگاه کرد. حالا هوا کمی روشن شده بود و نور ملایم ابی و نارنجی رنگی از پنجره به وسط سالن میتابید. اراز_خوبی؟ _دارم فکر میکنم که دیلدوتم با خودت اوردی یا نه. خندید و نگاهش رو ازم گرفت. اراز_نیازش داری؟ _ازش متنفرم. اراز_چرا؟ جوری نگاهم کرد که انگار راجب یک چیز خیلی مهم صحبت میکنیم و دونستنش باعث میشه زندگیمون به کل تغییر بکنه. اما انگار فقط نیاز داشت که حواسش کمی از شرایطی که توش بودیم پرت بشه. _چون هرموقع ازش استفاده کردی احساس کردم اصلا برات مهم نیستم و ازم متنفری. انگار حرفم ناراحتش کرد چون چند ثانیه بدون هیچ ری اکشنی بهم خیره شد. حالا افتاب توی چشم های سبزش میزد و باعث میشد خاکستری به تظر برسن. البته چشم دیگش که توی سایه بود تیره و قهوه‌ای رنگ به نظر میرسید. اراز_نیوردمش‌. چون لازم نیست باشه تا بهت احساسات دروغی و مسخره بده. _بنظر من این احساسات رو بیشتر خودت بهم دادی تا اون. دوست نداشتم برای جوابش صبر کنم و بلافاصله اضافه کردم؛ _حداقل امشب میتونستی بعد از تموم شدن کارت بغلم کنی.