𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
رفتن به کانال در Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
نمایش بیشتر2 858
مشترکین
-124 ساعت
-87 روز
-5730 روز
آرشیو پست ها
2 856
انقدر از وجود خود فاصله گرفتهام که دیگر احساسات کسالت بار و حزن روزمره را حساس نمیکنم. چیزی در من مرده که میبایست میبود تا مرا به حداقل ترین ویژگی ادمیزادی گره میزد.
همهچیز به طوری پوچ و بغرنج است که احساس میکنم شاید دچار زندگی نباتی شدهام.
بی انکه در جایی ریشه دوانده و سبز شده باشم.
2 856
من فصل دو مونارک رو تا چند پارت نوشتم، گفتم اگر درخواست زیاد باشه ادامش بدم. با وجود مردن غزل دوست دارید فصل دو مونارک رو بنویسم؟
2 856
هرچقدر یه شیشه ریز تر باشه سخت تر میشه شکستش، عزیزم تو نمیتونی قلب من رو خورد کنی چون این اتفاق قبلا بارها افتاده.
2 856
رمان مونارک بلاخره بعد از یه مدت طولانی تموم شد.
امیدوارم دوستش داشته باشید.
این رمان تداخل پیدا کرد با فصلی از زندگیم که دقیقا به اندازه غزل احساس ناتعلقی نسبت به تمام جهان رو داشتم، حسی که با هیچ شخص و اتفاقی تریاق پیدا نمیکرد.
من مونارک رو زندگی کردم و البته با سختی هرچه تمام تر به اتمام رسوندم.
کاش شدنی بود، اما پایان همه غصه ها خوب نیست و این خوب تموم نشدنه که به اکثر چیزها معنی میبخشه.
امیدوارم در طول خوندنش خوشحال بوده باشید و بعد از تموم شدنش همچنان خوشحال باشید و هرجا اگر پروانه دیدید به یاد من و غزل بیوفتید.🌫
2 856
#part556
_غزل من بدون تو نمیتونم.
من میمیرم..
من خیلی دوستت دارم.
خندید.
دستش رو روی گونم گذاشت و گفت؛
_بدون.. من زندگ..ی کن.
همونطور که زندگی کردن..
زندگی کردن رو یاد من.. دادی.
_دستم رو روی دستش گذاشتم و درحالی که گریه میکردم چشمام رو بستم.
ولم نکن..
غزل_خیلی..
نفس نفس نفس زد و به زور ادامه داد؛
_خیلی دوست..ت دا رم.
سرم رو روی شونش گذاشتم و گریم شدید تر شد.
به خودم فشارش دادم و ارزو کردم که زودتر بهش گفته بودم که چقدر برام مهمه و چقدر دوستش دارم.
انگشتاش که اروم گونهم رو نوازش میکردن از حرکت ایستاد و دستش شل شد و کنار سرش افتاد.
دیگه صدای نفس کشیدنش رو نشنیدم و کوچکترین تکونی نخورد.
به خودم فشردمش و با صدای بلند تری گریه کردم.
حالا خودش هم اونجا بود.
اونور کهکشان، همونجای دوری که چند دقیقه پیش اسمم رو ازش صدا زده بود..
به جای من
یه قاصدک یه روز میاد تو خونتون
تو قدرشو بدون
بعد من
اگه نبود کسی به یاد من
تو شعرمو بخون
به جای من شاید یکی بیاد که میفهمتت
که میبره فکرمو از سرت
تمام من
بیا ولی تو به مزار من
یه لاله جا بزار
یا اردیبهشت عطرتو با بهار بیار
به جای من یه شاپرک میاد پشت پنجره
بدون همیشه یادت تو قلبمه
بعد من یه ابر میاد رو سر جمعه ها
که میباره اشکامو برات
تو ولی بیا سر بزن به من سال بهار
هر چند که قصه تلخ بود آخرش..
2 856
#part555
به محض اینکه از پشت جعبه ها خارج شدم صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و باعث شد دوباره توی شوک فرو برم.
انگار با میخ به زمین چسبیده بودم و حتی توانایی نفس کشیدن هم نداشتم.
همون حسی که توی اون باغ پشت در اتاق سراغم اومده بود بهم دست داد.
همون روزی که ارزو کردم ای کاش غزل مرده بود و اون اتفافات نمیوفتاد.
همون احساس بد و منفور از دست دادن که توی مغز و استخونم پیچیده بود و به قدری ترسونده بودم و حالم رو بد کرده بود که حتی خودش رو هم سرزنش کنم و به خاطر ناراحتیم بازخواستش کنم.
حالا دوباره انگار قسمتی از وجودم داشت کنده میشد.
به محض اینکه انعکاس صدا توی اتاق خفه شد و دوباره همه جا به قدری ساکت شد که تونستم صدای تپش های قلبم رو بشنوم به خودم اومدم.
به هر سختی ای بود با ترسم مقابله کردم و جلوتر رفتم که تونستم همه چیز رو ببینم.
غزل روی زمین نشسته بود و پسری که لباس پلیس به تن داشت جلوش ایستاده بود و یه اسلحه کوچیک هم دستش بود.
همه چیز مثل یه فیلم قدیمی توی نوار کاست میموند که به شدت کند بود و خش داشت.
پسر برگشت و با چشمهای متعجب و ترسیده بهم زل زد و درحالی که رنگش پریده بود عقب عقب رفت.
تازه تونستم همه چیز رو ببینم.
روی زمین پر از خون بود و غرل دستش رو روی شکمش گذاشته بود و درحالی که دهنش باز بود و تند تند پشت هم نفس میکشید با تعجب و ترس نگاهم میکرد.
انگار خودش هم درکی از اتفاقی که افتاده بود نداشت و باورش نمیشد.
بدنم سر شد و سرم گیج رفت.
_غز..ل..
جوابم رو نداد و به شکمش نگاه کرد.
چشمهاش خیس بود و هیچ ری اکشنی نشون نمیداد.
رنگش سفید سفید شده بود و مشخص بود که چشمهاش سیاهی میره چون مدام پلک میزد و انگار به زور باز نگهشون داشته بود.
نمیتونستم گریه کنم.
همه چیز به قدری سریع اتفاق افتاد که نه میتونستم تکون بخورم و نه چیزی بگم.
انگار داشتم یه فیلم جنایی میدیدم که کشته شدن ادمهای توش چندان فرقی به حالم نداشت.
غزل_اراز..
اسمم رو که از زبونش شنیدم از شوک در اومدم و خیلی سریع رفتم سمتش.
نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.
حس کردم چشمهام سوخت و حرکت اشک رو روی پوستم حس کردم.
کنارش نشستم و درحالی که میلرزیدم و به حدی گیج بودم که حتی پلک زدن هم یادم رفته بود ناخوداگاه گفتم؛
_من..
من..
لکنت گرفته بودم و نمیتونستم درست حرف بزنم.
_غزل..
کشیدمش سمت خودم و با ترس به شکمش خیره شدم.
کاپشنش رو کنار زدم که نگاهم به سوراخ روی لباسش خورد.
از اون قسمت به سرعت خون بیرون میومد و لباسش از حج خون سیاه شده بود.
ناخوداگاه دستم رو روی شکمش گذاشتم و فشردم که چشمهاش رو بست و ناله نسبتا بلندی کرد.
دستم رو از روی زخمش برداشتم و تند تند گفتم؛
_ببخشید.
ببخشید.
اما دوباره یادم افتاد که نباید اجازه بدم خون بیشتری از دست بده.
اینبار شالم رو از دور گردنم در اوردم و روی زخمش گذاشتم و بهش فشردم.
دستش رو روی دستم گذاشت که وجودم یخ زد.
پوستش به قدری سرد بود که مثل یه تیکه تگرگ میموند.
از شدت ترس و استرس کلافه شده بودم.
مغزم به کلی از کار افتاده بود.
_من..
باید چیکار کنم..
بغضم شکست و زدم زیر گریه.
نگاهش رو به چشمام دوخت و اب دهنش رو قورت داد و به زور گفت؛
_زیا..د چیزی حس نمی کنم.
_باید بریم بیمارستان!
خندید که حس کردم زیر دستم به خاطر خونریزی گرم تر شد.
حالا چشمهاش خیس خیس بود و برق میزد.
شبیه اولین باری بود که دیده بودمش.
همون برق قشنگ و عجیب و غریب رو داشت.
دندونام رو به هم فشردم و اشکم ریخت.
غزل_هیچ کاری نمی..شه کرد.
_نه.
نه.
تروخدا نمیر.
بی اختیار هق زدم.
_نمیر.
من.. نمیدونم چیکار کنم.
من نمیدونم چی..کار ک..
جملم بین گریم ناتموم موند و نتونستم کاملش کنم.
دستم رو فشار داد و به زور گفت؛
_گریه نکن.
_نمیتونم.
دستم رو روی زخمش فشردم که چشمهاش رو بست و به سختی گفت؛
_من از اول هم باید میمردم.
خیلی خوشحالم که قبل از این اتفاق با تو اشنا شدم.
لب هاش رو به هم فشار داد و به زور ادامه داد؛
_همیشه ارزو داشتم فرار کنم.
و خیلی خوشحالم که با تو به ارزوم رسیدم.
_من بدون تو چیکار کنم؟
توجهی به حرفم نکرد و به سختی ادامه داد؛
غزل_من کشتمش.
من خاکش کردم.
تنها.
تو از هیچکدوم اتفاقایی که افتاد خبر نداشتی..
نه تو، نه اهورا، نه ارشیا.
همشو بنداز گردن من.
قول بده که ناراحت نباشی.
دستم رو روی صورتش گذاشتم و درحالی که گریه میکردم خم شدم روش و بغلش کردم.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند زدم زیر گریه.
_تروخدا نمیر.
اینجا ولم نکن.
_گریه نکن.
کمی عقب رفتم و موهاش رو از توی صورتش کنار زدم.
غزل_گریه نکن.
باهام حرف بزن.
به زور نالیدم؛
_من نمیدونم چی بگم..
غزل_چیزی که هیچوقت نگفتی رو بگو.
حتی اگر دروغ باشه میخوام بشنومش.
لبهام رو به هم فشردم تا صدای گریهم بالا تر نره.
_غزل..
با چشمهای خمار بهم نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.
2 856
#part554
اونقدر محو بود و سریع اتفاق افتاد که نمیشد اسمش رو تصویر گذاشت.
بیشتر شبیه سایه بود.
یه حجم تو خالی از دود تلنبار شده که به شکل یک ادم حالت داده شده بود و توی یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
هرجا اون هیکل و صورت منحوس و منزجر کننده رو میدیدم میشناختمش.
توی هر شکل یا رنگی.
حتی اگر به یه حیوون تبدیل میشد بازهم از حالت نگاهش میفهمیدم کیه.
با دیدنش به قدری شوکه شدم که ناخواسته عقب عقب رفتم و پام محکم به تخته چوبی که مجاورم قرار داشت خورد و صدای بدی داد.
دندونام رو به هم فشردم و چشمهام رو بستم.
صدا به قدری واضح بود که نمیشد امیدوار بود نشنیده باشه.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای نفس های عمیق و ممتدم بلند نشه.
_بهت گفته بودم!
با شنیدن صدایی از پشت سرم خیلی سریع برگشتم و به عقب نگاه کردم.
احمقانه بود، پشت سرم دیوار قرار داشت و هیچکس نمیتونست اونجا باشه.
اما مطمئن بودم که صدای کسی رو شنیده بودم.
به شدت دستشویی داشتم و نمیتونستم کنترلش کنم.
مثانم داشت منفجر میشد.
حالا لرزش شدیدی گرفته بودم که اجازه نمیداد بتونم ثابت یه جا بایستم.
دستام به شدت میلرزید و بدنم از شدت سرما و ترس سر بود.
_اگر من بمیرم،
تو هم با من میمیری..
این بار صدا از روبه رو میومد.
دقیقا همونجایی که ترق ترق و قیژ قیژ به خاطر حرکت کسی از چوب ها بلند میشد.
کمی به خودم فشار اوردم و از لای سوراخ یکی از جعبه ها به اون سمت نگاه کردم.
یه پسر جوون رنگ و رو رفته توی لباس فرم دقیقا جلوی کارتون ها ایستاده بود و با چشمهای درشت قرمز و متورم نگاهم میکرد.
پوستش کدر و کبود بود و لبهاش به قدری خشک و پوست پوستی بود که خیال میکردم نمیتونه صحبت بکنه.
بدنم از شدت ترس سر شد و نتونستم روی پاهام بایستم و نشستم روی زمین.
میتونستم پوتینهاش رو روی زمین چوبی زنگ ببینم.
_فکر کردی من رو میکشی و فرار میکنی و همه چیز حل میشه؟
بی توجه به حرفش با صدای گرفته گفتم؛
_اراز.
خبری ازش نبود.
حتی نمیتونستم از اینجا ببینمش.
ایا هنوز اونطرف اتاق مخفی شده بود؟
چرا واکنشی به هیچی نمیداد؟
حالش خوب بود؟
به قدری سرد بود که حتی حرکت اشک داغ روی گونم رو حس نکردم.
_اراز..
_کیو صدا میزنی؟
هیچکس نمیتونه نجاتت بده.
کل عمرت خواستم این رو بهت بفهمونم.
که نه توی این دنیا و نه دنیای بعدی راه فراری نداری.
نمیتونی از دست من فرار کنی.
بهت نگفته بودم که بی خود خودت رو خسته نکن و سرنوشتت رو بپذیر؟
اگر به حرفم گوش میدادی و یاغی بازی درنمیوردی الان وضعیتت خیلی بهتر بود.
هیچکدوم از اون اتفاقات نمیوفتاد.
فکر میکردم بیشتر شبیه پدرت باشی.
کودن و ترسو.
همونجور که اون سرنوشت منحوسش رو قبول کرد و خودش رو کشت.
ابروهام بالا رفت و برای لحظه ای سر جام میخ شدم.
دهنم رو باز کردم و به زور نالیدم؛
_چرا دست از سرم برنمیداری؟
چی از جونم میخوای؟
تو دیگه مردی و همه چیز تموم شده.
هیچ کاری نمیتونی با من داشته باشی.
دستت به هیچ جا بند نیست.
صدای نزدیک تر شدن قدمهاش رو شنیدم و از ترس خشکم زد.
_هیچ چیز تموم نشده.
من اون دنیا منتظرتم.
چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرفش رو توی ذهنم حلاجی کنم.
قبل از اینکه منظورش رو بفهمم صدای کشیده شدن ماشه رو شنیدم و بعد به محض اینکه بهم نزدیک شد و تونستم کنارم ببینمش صدای شلیک گلوله توی فضای ساکت و یخ بسته کابین پیچید.
...
اراز؛
صدای قدم ها توی اتاق میپیچید.
انقدر اروم حرکت میکرد که انگار میخواست وقت رو هدر بده و به عمد پیدامون نکنه و یا با اعلام حضور بهمون فرصت فرار کردن بده.
صدای غزل در نمیومد و حالا کمی نگرانش شده بودم.
باید همینطور میبود.
قرار بود ساکت باشه، اما این سکوت من رو میترسوند.
نگرانم میکرد.
دلم پیچ میرفت و ترس و استرس کل وجودم رو گرفته بود.
برای لحظه ای حس کردم صدای کسی رو کنار گوشم شنیدم.
کسی که اسمم رو با صدای گرفته و خش دار صدا میکرد.
برگشتم و کنار دستم رو نگاه کردم.
هیچکس نبود.
نمیتونست غزل باشه.
اگر صدام میکرد متوجه میشدم که خودشه.
اما این پژواک دقیقا کنار گوشم بود.
احساس میکردم که دارم خواب میبینم و یا توهم میزنم.
صدا یکبار دیگه توی گوشم پیچید.
این بار از فاصله خیلی زیاد شنیده میشد.
به قدری دور بود که انگار کیلومتر ها و یا حتی به اندازه یه کهکشان باهام فاصله داشت.
انگار فضای اتاق در حرکت بود.
صدای تکون خوردن ماهی ای رو از توی جعبه چوبی کنار دستم حس میکردم.
اب دهنم رو قورت دادم و کمی جابه جا شدم تا شاید بهتر ببینم.
همه چیز به شدت مشکوک بود.
صدای قدم هارو به خوبی میشنیدم، اما انگار فقط توهم بودن.
بقیه مامور ها چرا نمیومدن؟
این یکی چرا انقدر وقت تلف میکرد؟
اصلا مامور بود؟
چه اتفاقی داشت توی این اتاق لعنتی میوفتاد؟
صدای کشیده شدن ماشه رو که شنیدم انگار بدنم برای لحظه ای سرد شد و خون به مغزم نرسید.
برای چند ثانیه خشکم زد و بعد خیلی سریع به خودم اومدم و از سر جام بلند شدم.
2 856
اگر X دارید لطفا برید و براش هشتگ بزنید فقط تا دو سه ساعت دیگه وقت هست. وقت زیادی ازتون نمیبره حتی یک نفر اضافه تر هم یک نفره و ممکنه بتونه جونش رو نجات بده.
بیشتر از سه هشتگ نزنید و هربار باید یک متنی چیزی هم در کنارش بنویسید
2 856
Repost from 2521.
+1
"صالح محمدی" کشتیگیر 19 ساله تیم ملی، به اتهام قتل عمدِ مأمور نیروی انتظامی، به اعدام تو ملاءعام و تو میدون نبوت قم محکوم شد.
صالح محمدی این اتهام رو رد کرده و گفته تحت فشار بازجویی، اقرار اجباری ازش گرفتن.
حتی گفته میشه صالح محمدی موقع این حادثه تو خونهی عموش بوده و دوربینهای مداربسته هم اصلا تصویری از حضور صالح تو محل وقوع حادثه نشون ندادن.
2 856
ازادی هیچوقت وجود ندارد، چرا که با وجود داشتن در تناقض است. ادم میباید نباشد تا بتواند احساس ازادی کند.
چیزهایی که این نام را روی انها میگذارند، فقط کمتر زندانی و در قید و بند بودن است.
2 856
در هنگام جنگ ادم ها عاشق تر میشوند.
انگار تازه به یاد میاوردند که چه راحت میشود کسی را از دست داد و دیگر هیچوقت ندید.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
